تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۱۳۶۹۹۲
در گفت‎و‎گو با مهدی نصیری مطرح شد:

* مهمترین پرسش که البته به‎طور صریح مطرح نشد، این بود که آیا مهدی نصیری همچنان به نظرات گذشته‎اش پایبند مانده است؟
**"اسلام و تجدد " عنوان کتابی از مهدی نصیری است که آرایی "غیر از مشهورات زمانه " در باب این نسبت مبهم زمانه ما گرد آورده است. مصاحبه زیر با محوریت پرسش از این کتاب و دیگر آرای مهدی نصیری، در منزل او در تهران انجام شده است. مهمترین پرسش که البته به‎طور صریح مطرح نشد، این بود که آیا مهدی نصیری همچنان به نظرات گذشته‎اش پایبند مانده است؟
آرای نصیری در بسیاری از موارد جالب وشنیدنی است، اما این بدان معنا نیست که این دیدگاه ها خالی از نقد و بحث اند. امیدواریم این گفت وگو سرآغاز طرح نظرهای تازه باشد:
شما از افرادی هستید که در نقد مدرنیته صاحب ایده بوده‎اید و در برهه‎هایی از زمان، بحث‎های بدیعی را طرح کردید که در فضای جامعه مورد توجه قرار گرفت. فارغ از مباحث شما در نشریه صبح‏‏، دو کتاب با عنوان "اسلام و تجدد " و "فلسفه از منظر قرآن و عترت " دارید. کتاب "اسلام و تجدد " شما مورد نظر ماست، اما اگر در مورد ارتباط این دو کتاب هم اگر نکته‎ای وجود دارد بفرمایید.
هم کتاب "اسلام و تجدد " و هم کتاب "فلسفه از منظر قرآن و عترت " ناشی از نگاهی است که ظرف سال‎های اخیر و در طول بیش از یک دهه اخیر به‎تدریج برای من مطرح شد. به نظر من "قرآن و عترت " مرجع منحصر معارف و بایدها و نبایدهای ماست که هر حرکت و اقدام و معرفت و دانش ما باید مستند به این دو باشد. روایت متواتر ثقلین هم بر همین امر دلالت دارد که فریقین (شیعه و سنی) آن را نقل کرده‎اند. در این روایت حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ توصیه فرموده‎اند به تمسک به این دو منبع و در واقع تکلیف همه را مشخص کرده‎اند. البته در مقام کلی‎گویی و ادعا عموما به این مسئله معتقد هستیم که ما باید به قرآن و عترت متوسل شویم، اما در عمل، داستان به صورت دیگری است.
من معتقدم این دو مرجع و منبع انحصاری، دچار حجاب‎ها و موانعی شده که مانع از رجوع تام و جامع ما به قرآن و عترت شده است و این منشأ گرفتاری‎های نظری و عملی فراوانی بوده و هست و ما درواقع به توصیه حضرت رسول (ص) که تمسک به ثقلین باشد به نحو شایسته عمل نمی‎کنیم. بنده سه حجاب و مانع اساسی می‎بینم که البته ممکن است موانع دیگری را هم بتوان در کنار آن‎ها ذکر کرد، اما به‎نظر من اساسی‎ترین موانع عبارت است از: 1. مدرنیته، 2. فلسفه، 3- عرفان مصطلح یا به تعبیر بهتر تصوف. دو حجاب فلسفه و عرفان سابقه دیرینه دارند، اما مدرنیته در جامعه ما سابقه‎ای حدودا صد ساله دارد.
به همین دلیل، درباره دو موضوع مدرنیته و فلسفه کتاب نوشته‎ام و در مورد عرفان هم فیش‎هایی را فراهم کرده‎ام. بنابراین به زعم خودم وجه ارتباط این دو کتاب، تلاش برای خرق حجاب از آن دو منبع معرفتی اصیل است و لذا منطق مشترک نگارش آن‎ها استناد به قرآن و عترت است و از این رو سعی بر این بوده که آن‎ چه گفته می‎شود و اگر رد و قبول می‎شود، مستند به این دو منبع باشد.
ایده‎هایی که در کتاب اسلام و تجدد طرح شده است مسائلی نظری است که خواننده می‎تواند خود به آن‎ها مراجعه کند.
*اما مسئله و پرسش اصلی من بر سر همان مسئله فصل آخر است که گفته اید چه باید کرد؟ در واقع، بحث این است که نه انبیاء و نه امامان معصوم بین ما حاضر نیستند. در حال حاضر ما در حوزه سیاست، علم، هنر، تکنولوژی و نظایر آن‎ها چه باید بکنیم؟
**ما در بخش آخر کتاب این نکته را مطرح کردیم که این مدرنیته با همه مبانی غیردینی‎ای که داشته، امروز بر همه شئون عالم تأثیر خودش را گذاشته است. این تاثیر بر همه جوامع بوده است از جمله جامعه ما. درواقع این جریان و قطار مدرنیته حداقل یک‎‎صد سال است که در جامعه ما به راه افتاده است، در اوایل هم مقاومت‎هایی صورت گرفت، اما مقاومت‎ها نتوانست مانع از ورود و بسط مدرنیته شود، اگرچه وقفه‎هایی ایجاد کرد و از هضم کامل در مدرنیته جلوگیری کرد. آن ‎چه مسلم است این است که ما به طور جدی متأثر از مدرنیته هستیم و اگر بگوییم که اکنون ما در عالم مدرن زندگی می‎کنیم و نه در عالم اسلامی فقط اندکی مبالغه کردهایم. ما در مَلغمه‎ای از اسلام و مدرنیته زندگی می‎کنیم. نهضت مشروطه از زمینه‎سازان ورود مدرنیته به ایران است و ماهیتا پدیده‎ای مدرن است. نکته‎ای که بسیاری از متدینین نتوانستند آن را دریابند و هنوز نیز درنیافته‎اند.
در کتابتان گفته‎اید که مشروطه به انحراف کشیده شد.
یادم نیست، اما به هر صورت اگر هم گفته باشم الان تمایل به این دارم که بگویم مشروطه ذاتا و ماهیتا یک امر مدرن بود و زمینه‎ساز حاکمیت رژیم شبه‎مدرن پهلوی شد که رضاخان و محمدرضا با دیکته غرب به‎دنبال مدرنیزاسیون ایران بودند و تا حدود زیادی هم در به هم ریختن ساخت و شاکله سنتی جامعه ایران موفق بودند. تا این‎که می‎رسیم به انقلاب اسلامی؛ انقلاب اسلامی صورت گرفت، اما با دو ضعف و مانع جدی مواجه بودیم؛ اول این‎که ما فهم و تحلیل جامع و عمیق از مدرنیته در آغاز انقلاب نداشتیم و هنوز هم نداریم، اگرچه پیشرفت‎هایی داشته‎ایم، ولی هنوز هم آن درک عمیق را نداریم؛ به تعبیری، ما هنوز بر اساس همان نگاه مشهور تفکیک بین مثبتات و منفیات مدرنیته به ماجرا نگاه می‎کنیم. بنابراین عمده حساسیتهای ما متوجه برخی از ابعاد فرهنگی و اخلاقی و سیاسی مدرنیته شد آن هم با تحلیلی ناقص و نه عمیق از فرهنگ، اخلاق و سیاست مدرن. اصلا به‎دنبال این نبودیم که با مدرنیته مصاف جدی داشته باشیم ـ الان هم نیستیم ـ بلکه در پی این بودیم که یک‎سری چیزهای مدرن را رها و چیزهای مدرن دیگری را بگیریم. فی‎المثل شما تاثیر انگاره‎های مدرن را در قانون اساسی کنونی و خیلی دیگر از آن‎چه پس از انقلاب به‎دنبال آن بوده‎ایم، می‎توانید مشاهده کنید.
مانع دوم این‎ بود که سیطره مدرنیته در یک قرن اخیر تا آن حد جدی شد که اگر حتی آن نگاه جامع و دقیق و عمیق به مدرنیته هم در آن زمان وجود می‎داشت، به ‎نظر من این "توانایی " نبود که بتوانیم این جامعه مدرن شده را به دوران ماقبل مدرن برگردانیم و تمدن اسلامی به معنای واقعی کلمه را تأسیس کنیم. چنین چیزی "ممکن " نبود و اکنون هم همین‎طور است. گذشت سی سال از انقلاب اگرچه در ‎جاهایی وقفه‎ها، زحمت‎ها و موانعی را در مسیر پیشرفت مدرنیسم ایجاد کرده و در ‎جاهایی به تقویت و احیای سنت انجامیده است، اما در جاهایی هم اساسا مدرنیته را تشدید، تقویت و تعمیق کردهایم.
در هیچ دوره‎ای از تاریخ مانند امروز، ما شیعیان فکر نمی‎کردیم که دموکراسی پدیده‎ای اسلامی است و حتی عده‎ای تا آن‎جا پیش بروند که بگویند اساسا غربیها دموکراسی را از آموزه‎های اسلامی گرفته اند! و لذا یکی از رسالت‎های دین تحقق دموکراسی است!
اما در فصل "چه باید کرد؟ " کتاب، اصلا توصیه‎ نکردهی‎ایم که مظاهر مدرن را به کل کنار بگذاریم. این کار شدنی و عملی نیست و تکلیف به "مالایطاق " است و منجر به اخلال در نظام معیشت و زندگی می‎شود. دین هم به ما نگفته از چاله دربیایید و در چاه بیفتید.
پس چه می‎خواهیم بگوییم؟ این سئوال پیش می‎آید که همه این حرف‎هایی که زدیم و اثبات تعارض اسلام و مدرنیته را مطرح کردیم، چه فایده‎ای داشته است؟ غرض از این سخنان این بود که بیاییم عرصه نظر را از عمل تفکیک کنیم. این مباحث خاصیت نظری و اعتقادی و ایمانی بسیار مهمی دارد. من معتقدم که بسیاری از ریزش‎های عقیدتی در جامعه ما ناشی از خودباختگی و ضعف تحلیلی است که ما در مقابل مدرنیته و تمدن غرب داریم. ناشی از این صورت مسئله غلط است که غرب پیش رفته است و ما عقب مانده‎ایم. این صورت مسئله غلط است که همچنان از ما تلفات می‎گیرد و همچنان کشتار معنوی و اعتقادی می‎کند و ما با امواجی از سوالات به خصوص در میان جوانان مواجه هستیم. سوالاتی از این قبیل که چرا کفر پیشرفت کرده و ما در جا زده‎ایم؟ در حالیکه این یک صورت مسئله از اساس غلط است. اگر ما بفهمیم که آن‎ چیزی که غرب به عنوان مدرنیته به آن رسیده، انحطاط و انحراف از مسیر وحی و عقل است و پیشرفت و تعالی و کمال نیست بلکه ضایعه برای بشریت است، آن‎گاه بسیاری از گره‎ها و عقده‎های فکری و نظری باز خواهد شد و خودباختگی‎ها و احساس حقارت‎ها جای خود را به اعتماد به نفس و عزت خواهد داد. دلیلی ندارد که ما در برابر غربی‎ها سرافکنده باشیم و سرمان را پایین بیندازیم. ما مبدأ تمدنی نبودیم که ویران‎کننده عالم و آدم بوده است. بسیاری از این دگردیسی‎ها و ریزش‎های عقیدتی‎ای که سنتی‎های ما که یکباره مدرن‎ٍِِِِ و سکولار و لاییک می‎شوند، ناشی از عدم فهم این مسئله است. مثلا گرایشی در برخی از طلبه‎ها و روحانیون پیش‎آمده که در صدد تغییر احکام دین یا در صدد انطباق دین و احکام خدا با مقتضیات زمانه هستند. در برخی مسائل به رغم وجود نصوص صریح قرآنی و روایی و در حالی که هیچ متدینی از صدر اسلام تاکنون نه از شیعه و نه از سنی چنین فتوایی نداده، آقای فقیه و روحانی‎ای خلاف آن فتوا می‎دهد و گمان می‎کند که در کار تکامل فقه و پاسخ به مقتضیات زمان است. به‎نظر من بخشی از این مسئله به این مربوط است که اینان دچار همان صورت مسئله غلط‎اند که می‎گوید جامعه و تاریخ تکامل پیدا کرده است و دین و فقه هم باید با این تکامل همراه شوند و بسط پیدا کنند.
*شما میان نظریه قبض و بسط و نظریاتی شبیه آن و آن‎چه از آن به‎عنوان فقه پویا یاد می‎شود، تفاوتی قائل نیستید؟
**من رفتن به‎سراغ احکام ثانویه و احکام اضطراری و حکومتی برای این‎که جامعه و حکومت به بن‎بست نرسد را قبول دارم، اما قائل به تغییر و تکامل احکام اولیه نیستم. مدرنیته و تحولات زمانه نمی‎تواند احکام اولیه را به عنوان اولی‎اش تغییر دهد. شما می‎توانید بگویید براساس ضرورت، مصلحت و اضطرار، امروز از اجرای یک حکم دست می‎کشیم و تن به حکمی جدید می‎دهیم، اما این حرف که زمانه تکامل یافته است و باید فقه ما نیز همپای آن متکامل شود، از اساس غلط و ویرانگر است. مثلا بانکداری مدرن ذات و شاکله‎اش ربوی است، اما می‎توان به دو صورت با آن برخورد کرد. می‎توان گفت چون نمی‎توان بساط این بانکداری را برچید و برچیدن آن منجر به اختلال در نظام معیشتی کنونی می‎شود، لذا اضطرارا باید حداقل در بخش‎هایی به آن تن داد. یک نوع برخورد دیگر این است که این‎طوری به قصه نگاه نکنیم و در بانکداری مدرن هیچ اشکالی نبینیم و بگوییم که بانکداری مدرن مثل هر امر مدرنی محصول تکامل بشر است و از آن سو چون نمی‎توانیم ربا را از آن حذف کنیم، بیاییم در حکم ربا بازبینی‎کنیم یا در آن تشکیک کنیم. این چیزی است که قابل قبول نیست.
*بالاخره تکلیف اصلاح عملی جامعه چه می‎شود؟
**نکته مهم این است که بدانیم در عرصه عمل به اندازه وسع و توانمان مکلف هستیم و نکته مهمتر این‎که این وسع و توان محدود است و موانعی که از مهمترین آن‎ها مدرنیته است، عرصه را بر تحقق و اجرای مطلوب بسیاری از احکام دین تنگ کرده است.
این ضایعه بزرگی است که ما بدون فهم این مسئله که تمدن الحادی و سکولار مدرن بر کل عالم و از جمله جامعه ما سیطره پیدا کرده و تأثیرات منفی خودش را بر همه شئون ما گذاشته و سیطره‎اش هم بسیار قوی است و خلاص شدن از این به‎سادگی ممکن نیست، در چنین فضایی شعار تحقق یک مدینه اسلامی مثلا 70 درصدی بدهیم. خوشبختانه وعده صد در صدی را هیچ‎کس نداده است. به‎نظر من این برخورد غیرواقع‎‎بینانه با قضایاست، این زمان‎نشناسی است، این خلاف "العالم بزمانه لا یهجم علیه اللوابس " است.
یکی از تجاربی که در این 30‎ ساله باید کسب کرده باشیم، این است که به اندازه توانمندی‎های واقعی‎مان وعده اصلاح به جامعه بدهیم و ادعای اسلامی بودن داشته باشیم. بیش از آن وعده دادن و ادعا کردن ایجاد مشکل و تعارض برای خود و مردم و دین می‎کنیم. البته در هر جایی باید وسع‎مان را بسنجیم و مکلفیم تا هرجایی که می‎توانیم پیش برویم و آفت مدرنیته را کم کنیم. اگر یک‎جایی هم کاملا می‎توان سنت را مستقر کرد تلاش کنیم، اما اگر شدنی نیست و اگر مفسده‎اش بر مصلحتش می‎چربد، وعده ندهیم.
در حدیثی است که " الفرار مما لایطاق من سنن المرسلین ".
از روایات و احادیث چنین فهمیده می‎شود که قبل از ظهور حضرت مهدی (عجل‎ا... تعالی فرجه الشریف) امکان تحقق یک مدینه اسلامی شصت ـ هفتاد درصدی موجود نیست. همین‎جا باید صریحا بگویم تا سوءتفاهم پیش نیاید. معنی این حرف این نیست که مؤمنین موظف به حرکت و مبارزه و در صورت امکان تشکیل حکومت نیستند و باید دست از هرگونه تلاش برای اصلاح امور بردارند. معنایش این است که مؤمنین همیشه به اندازه وسع‎شان برای اصلاح مکلفند و باید در هر شرایطی وضعیت خودشان را برای میزان اصلاحی که می‎توانند انجام دهند، بسنجند و متناسب با آن شعار و وعده دهند و حرکت کنند. بدون شک تشکیل حکومت از جدی‎ترین و اصلی‎ترین رسالت‎های انبیاء و ائمه معصومین (علیهم السلام) بوده است و اگر کسی بگوید که این نبوده است، اصلا با الفبای اسلام آشنایی ندارد.
اما در زمان امام صادق(ع) شما می‎بینید که یک جریانات تند انقلابی از نوادگان امام حسن(ع) و از بنی‎هاشم بودند که می‎خواستند حرکتهای تند و نسنجیده انقلابی راه بیندازند و چون امام صادق(ع) با آن‎ها همراهی نمی‎کرد، به آن حضرت اعتراض می‎کردند و حتی باعث اذیت و آزار ایشان می‎شدند.
امام(ع) علاوه بر کمی یارِ فهیم و فداکار، با غول بی شاخ و دمی به نام بنی‎عباس و منصور دوانیقی مواجه بودند که اگر می‎خواستند بیگدار به آب بزنند و از سر احساسات قیام کنند، اساس شیعه و دیانت و همه چیز از بین می‎رفت، لذا حرکت اصلاحیشان را واقع‎بینانه تنظیم می‎کنند. مسئله این نبود که امام صادق(ع) بگویند که ما حرکت می‎کنیم و قیام می‎کنیم هرچه باداباد. این‎که شما باید مصلحت‎‎سنجی کنید و متناسب با فهم واقعی از اوضاع حرکت کنید، اصل بسیار مهمی است که پیوسته مبنای عمل اهل بیت (ع) بوده است. البته ما در دوران خودمان غول بی‎شاخ و دُمی مانند رژیم پهلوی که وابسته به نظام سلطه غرب و آمریکاست را ساقط کردیم، اما با غول بی شاخ و دُم بزرگتری بهنام مدرنیته مواجه هستیم، یعنی تمدنی که نظام تعلیم و تربیت، مناسبات اجتماعی و اقتصادی، لباس، معماری و همه‎چیز ما را تحت تاثیر و بلکه سلطه خود گرفته است.
شما وقتی با این مسئله مواجه هستید و زمانیکه می‎خواهید یک حکومت و نظام منتسب به اسلام تاسیس کنید، باید متناسب با این وضعیت و قصه، وعده بدهید و آرمان‎تان را در مقام عمل، متناسب با این شرایط تبیین کنید. آن‎چه که من می‎فهمم این است که آن تمدن مطلوب و مدینه موعود اسلامی قرار است بعد از ظهور با حضور امام معصوم(ع) اتفاق بیفتد. یعنی با ظهور ایشان است که هیمنه تمدن الحادی مدرن کاملا شکسته شده و مناسبات مدرن محو و نابود می‎شود و آنگاه بستر تحقق همه احکام‎الله فراهم می‎شود. در این مورد آیات و روایات زیادی است که فرصت پرداختن به آن‎ها نیست.
*پس تکلیف زمینه‎سازی برای ظهور چه می‎شود؟
**معنای زمینه‎سازی برای ظهور این نیست که شما قبل از ظهور حتما باید یک مدینه مطلوب و جامع و کامل اسلامی در یک نقطه‎ای از جهان بسازید و یا این‎که ما باید بخشی از پروژه تمدن مهدوی (عج) را محقق کنیم تا حضرت بعد از ظهور آن را ادامه دهند. به دلیل تباهی عمیق و گسترده‎ای که در آخرالزمان و قبل از ظهور همه جا و همه چیز را فراگرفته و می‎گیرد، تحقق چنین امری شدنی نیست. ما البته مجاز بهدست روی دست گذاشتن و صرفا نظاره گر بودن نیستیم و به اندازه وسعمان، مکلف به حرکت و اصلاح هستیم. یکی از معانی زمینه‎سازی برای ظهور حضرت به‎نظر من این است که ما به این فهم و درک برسیم و دیگران و دنیا را هم به این فهم نزدیک کنیم که آن‎قدر زخم تمدن موجود بشری عمیق و گسترده است که جز با حضور یک منجی غیبی و مقتدر که بساط تمدن و نظام سلطه الحادی را برچیند و طرح ساخت عالم و آدمی نو را بریزد، راه دیگری برای رستگاری و نجات تام و تمام وجود ندارد.
البته بیان جناب‌عالی نقد و بست بسیار دارد ولی در این‎جا نوعی تناقض دیده می‎شود. اگر موافق باشید، این مسئله را از منظری معرفتی‎تر بنگریم. شما گفتید که در تمدنی که با انبیاء شکل می‎گیرد، مفهوم‎پردازی بشری در سیاست و علم و... به حداقل می‎رسد و در واقع انبیای الهی، علوم و معارف را مستقیما از وحی آموزش می‎دهند. اکنون که ما دستمان از وحی و بلکه از عالم غیب کوتاه است، اگر انقلاب نکنیم و دست به مفهوم‎پردازی‎های بشری نزنیم، همین حداقل (نام از اسلام بُردن) را هم نمی‎توانیم مطرح کنیم و از سویی، همین عمل با تمدن‎سازی دینی مد نظر شما منافات دارد. به تعبیر دکتر فردید، خودِ انقلاب اسلامی یک امر مدرن و امر متجدد است. این را چطور باید حل کرد؟ آیا باز هم
*به آن نگاه حداقلی و ملاحظات عملی می‎رسیم؟
**این گفته ‎که مدرنیته سیطره‎ای بسیار قوی‎ پیدا کرده، به این معنی نیست که ما به‎کلی از سنت گسسته‎ایم و هیچ مظهر، نشانه و آثاری از آن نیست. نه، عناصر بسیاری از سنت همچنان در جامعه ما وجود دارد.
حوزه‎های علمیه ما میراث سنتی بسیار قوی است؛ اگرچه حوزه‎ها هم در ابعادی در حال مدرن شدن هستند. انقلاب اسلامی عمدتا سنتی و مبتنی بر آرمان‎های دینی بوده ‎‎است.
شما وقتی در صحبت‎های امام نگاه می‎کنید، تماما صحبت از اسلام و مقابله با بی‎دینی و لامذهبی و امثال این قضایاست. اصلا مرجعیت و ولایت فقیه کاملا یک نهاد سنتی است.
پس منظور من این نیست که همه چیز کاملا مدرن شده و تمام چیزهای سنتی از بین رفته است. اما همه حرف در این است که ما با موانعی بسیار جدی مواجه هستیم و باید با شناخت این موانع و مقدار توانایی خودمان، حرکتمان و اهدافمان را تنظیم کنیم. ما تنها در چنین صورتی می‎توانیم دستاوردهای بیشتر و آفات کمتری داشته باشیم و تداوم نهضت و نظاممان را تضمین کنیم و در شرایط بدتری قرار نگیریم. اگر زمانه‎مان را نشناسیم و سنت و مدرنیته را درست نفهمیم، آن زمان است که اشتباهاتمان زیاد و خطاها و گرفتاری‎هایمان بالا خواهد بود.
*خود انقلاب یک امر مدرن است؟
**نه، نفس حرکت و انقلاب کردن و در صدد تشکیل یک نظام سیاسی بر آمدن فی‎نفسه مدرن نیست، به خصوص مثل انقلاب اسلامی که گفتم خاستگاهی کاملا سنتی و دینی دارد؛ اما معنای این حرف این نیست که ما متاثر از مدرنیته نبوده و نیستیم. مدرنیته علاوه‎بر تأثیر عمیق و گسترده‎ای که ظرف یک صد سال اخیر بر جامعه ایرانی داشته است، بر انقلابیون و نظریه‎پردازان انقلاب نیز تاثیر داشته است، چراکه همه ما جزیی از این جامعه مدرن شده بوده‎ایم.
*اگر حوزه‎های علمیه را به لحاظ تاریخی بررسی کنیم، مشکلی دیده می‎شود. اشاره داشتید که سنت مبنای انقلاب اسلامی است. از سویی تمدن اسلامی قرونِ ده و دوازده و صفویه و قبل از آن را تمدن اسلامی نمی‎دانید. سئوال من این است که چطور این سنت ادامه می‎یابد و در بازه زمانی خاصی انقلاب می‎شود؟
**این سئوال مهمی است. همان‎طور که گفتید، من تمدن ما قبل مدرن و آن‎ چه در ایران و مناطق اسلامی و مثلا در زمان بنی‎العباس بوده را تمدن تراز اسلامی نمی‎دانم، چون تمدن تراز اسلامی شرط اولش حضور امام معصوم (ع) در راس آن است.
اگرچه در دوران غیبت، ولی فقیه و فقها جانشینان امام معصومند ولی باید بدانیم که عدم ظهور معصوم، مصیبت و ضایعه بزرگی برای بشریت است و نبود امام معصوم اگرچه به این معنی نیست که همه امکانات تحقق یک مدینه و تمدن اسلامی را از ما سلب می‎کند، اما به معنی وجود یک نقص، کمبود و کاستی خیلی مهم است. به تعبیر قرآن: "قُل ان اصبح ماءُکم غورا فمن یأتیکم بماء معین " اگر آب چاه و چشمه باغ و مزرعهتان پایین بیفتد، چه کسی برایتان آب گوارا می‎آورد؟
در تفسیر و تأویل این آیه، ائمه (ع) فرموده‎اند که "اگر امام معصوم غایب شود، چه کسی معارف ناب الهی را برای شما می‎آورد؟ ". پس این یک مسئله است که باید به آن توجه کرد. اما با این وجود اگر به جنبه مادی تمدن توجه بیشتری کنیم، البته تمدنهای ماقبل مدرن عمدتا (و نه کاملا) سنتی بوده‎اند و به لحاظ فرهنگی و معنوی هم هرگز به اندازه تمدن کنونی تخریب نشده بودند.
*با این اوصاف، چه اتفاق معرفتی رخ می‎دهد که انقلاب رخ می‎دهد و حکومت اسلامی در این بازه زمانی شکل می‎گیرد و به‎عنوان مثال چرا صد سال قبل از آن رخ نمی‎دهد؟
**همان‎گونه که گفتم معنای حرف‎های من این نیست که ما هیچ میراثی از سنت در اختیار نداریم. حداقل در بعد نظری که سنت در اختیار و دسترس ماست؛ اما این‎که چرا مثلا در گذشته این اتفاق رخ نمی‎دهد و یک نظام سیاسی شیعی و دینی تأسیس نمی‎شود، دلایل متعددی می‎تواند داشته باشد.
اولا تا دوران صفویه تقریبا چنین چیزی ممکن نبوده است؛ چون غلبه عمدتا با حاکمیتهای مخالف تشیع بوده است، اما از صفویه به این سو که شیعه بر ایران غالب می‎شود، همه چیز در اختیار روحانیت بوده است: نظام تعلیم و تربیت، نظام قضا، اجرای حدود، مساجد. بازار سنتی کاملا با روحانیت پیوند داشت. تنها دو چیز تحت سیطره حکومت بود یکی امنیت و دیگری خراج. حاکمان و شاهان هم به جایگاه روحانیت احترام می‎گذاشتند و بعضا مشروعیت خود را حداقل در زبان از علماء می‎دانستند. در چنین شرایطی، انگیزه برای بهدست گرفتن حکومت طبعا ضعیف می‎شود. البته شاید دلایل دیگری هم بوده است. اما می‎رسیم به دوران مدرن یعنی از زمان مشروطه به این طرف. در این زمان است که به‎تدریج همه‎ امور به سمت غربی شدن پیش می‎رود و با قدرت و نفوذ روحانیت و دین مبارزه می‎شود.
رضاشاه به پشتوانه غرب و انگلیس و روشنفکران، اساسا درصدد لاییک کردن ایران مشابه آن‎چه که در ترکیه رخ داد بر می‎آید و اگر چه در این کار موفق نمی‎شود، اما بالاخره در بسیاری از عرصه‎ها از دین و روحانیت خلع ید می‎کند و در زمان محمدرضا مدرنیته با گسترش مدارس و دانشگاهها و رادیو و تلویزیون و سینما و مطبوعات و...گسترش یافته و تعمیق می‎شود.
یکی از علمای معاصر می‎گفت، وقتی انقلاب پیروز شد من جلوی دانشگاه تهران با یکی از توده‎ای‎ها برخورد داشتم. او گفت که شما شانس آوردید که بالاخره پیروز شدید. شاه اراده کرده بود که در منطقه مینودشت گرگان مرکزی برای استقرار بهایی‎ها تشکیل دهد و اسراییل دومی را در آن‎جا تأسیس کند.
سئوال این است که اگر انقلاب نمی‎شد و شاه سیطره خود را تحکیم می‎کرد و تداوم می‎بخشید، چه بلایی بر سر دین و جامعه می‎آمد؟ در چنین شرایطی اگر همان علمای عهد صفویه بودند چه می‎کردند؟ آیا سکوت می‎کردند که همین‎طور پیشرفت کنند و همه‎چیز را از بین ببرند و هیچ مقاومتی در مقابل آن‎ها صورت نمی‎دادند؟ به نظر من این همان چیزی بود که امام را وادار به قیام می‎کند و بقیه روحانیت را هم تا حد زیادی همراه خود می‎کند. این فرق دوران ما با دوران گذشته است نه این‎که خود انقلاب یک امر مدرنی بود و تحت تأثیر مدرنیته بوده است. این‎گونه نبوده و یک احساس خطر بسیار جدی و اساسی بود که نسبت به دین می‎شد.
با توجه به این تجربه 30 ساله و سیری تاریخی که بحث شد، برگردیم به وضعیت کنونیمان. برخی معتقدند که انقلاب اسلامی تحقق یک مدرنیته اسلامی یا دموکراسی اسلامی بوده و بعضی‎ هم انقلاب اسلامی را احیای یک گفتمان سنتی مجددانه می‎دانند؛ به این معنی که سنت را از دل مدرنیته احیا کرده است و درواقع اقتضائاتش را هم گرفته و یک نگاه جدید به عالم و آدم است که با ظهور حضرت حجت (عج) پیوند می‎خورد.
*به نظر شما وضعیت ما اکنون چگونه است؟ آیا دائما به امر مدرن سوق داده می‎شویم یا این‎که درواقع تلاش می‎کنیم نسبت به تفکر و مظاهر مدرنیته مقاومت کنیم و راه دیگری را به‎سوی نوعی از سنت دینی در پیش گرفتهایم؟
**اگر ملاک و مبنا را آن‎چنان‎که حضرت امام ترسیم و تصویر می‎کردند انقلاب اسلامی قرار بدهیم، پدیده و نهضتی با خاستگاه "کاملا " سنتی شکل گرفته است. البته به نظر من این پدیده در ابتدا تحلیل کامل، عمیق و جامعی از روزگار و شرایط بروزش و از دشمنش نداشته است. یعنی فی‎الجمله این بود که ما واقعا می‎خواستیم و می‎خواهیم که از دین دفاع کنیم، قرآن و عترت را حاکم کنیم، دنبال اهل بیت هستیم، دنبال اسلامی کردن جامعه هستیم، این‎ها همه سنت است. اما این‎که این روزگار چه روزگاری است و در چه روزگاری این سنت در حال نهضت و قیام کردن است و این‎که آیا این جریان سنتی حق، نقطه مقابل خودش را که نظام مادی و الحادی و استکباری غرب است، به‎درستی شناخته است،
جای تامل دارد. معصوم(ع) می‎فرماید: "واعلمو انکم لن تعرفوا الحق حتی تعرفوا الباطل " و یا " لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی ترکه "، آیا این جریان رُشد که انگیزه‎ها و آرمان‎های سنتی دارد جریان ضلالت را که مقابل خودش است، به درستی و در تمامیت خودش شناخته است؟ به نظر من نه. در این‎جا ما دچار کاستی‎ها و نواقصی بودیم و هستیم. به این دلیل در تحقق و چگونه پیگیری کردن مقاصدمان و این‎که چگونه عمل کنیم که به سوی وضعیت بهتر حرکت کنیم، دچار اشکالات اساسی هستیم. اصلا این خطر به نظر من وجود دارد که یک ‎باره از دل این ماجرا یک جریان مدرن یا شبه‎مدرن یا ملغمه‎ بسیار عجیب و غریبی بیرون آید؛ همان‎گونه که در تحولات سال‎های اخیر می‎بینیم که بعضی از عناصر و چهره‎های وابسته به جریان انقلاب، به لحاظ تئوریک و نظری و اخیرتر هم در عمل کاملا به دامن غرب در غلتیده‎اند. به نظر حقیر، آشتی بین سنت دینی و مدرنیته در مقام نظر امکان ندارد و اجتماع ضدین است. البته در مقام اجرا و عمل به دلیل اضطرارها میدان آمیختگی سنت و مدرنیته بسیار وسیع است و گریزی از آن نیست.
*آیا بین این سنت‎گرایی که شما از آن دفاع می‎کنید و آن سنت‎گرایی که امثال دکتر سید حسین نصر از آن سخن می‎گویند، تفاوتی وجود دارد؟
**ما در نقد و نفی مدرنیته و علوم مدرن و تکنولوژی جدید با ایشان و امثال ایشان نقاط اشتراک بسیاری داریم. ایشان در وجه نفی و نقد مدرنیته آثار بسیار خوبی دارد. اما در وجه ایجابی علی‎القاعده اختلافاتی داریم. مثلا این‎که از آن سنتی که در مقابل مدرنیته از آن دفاع می‎کنیم، چه تعریفی داریم اختلاف داریم. مراد من از سنت، دقیقا همان ثقلین یعنی کتاب و عترت است. اما آقای دکتر نصر به فلسفه اسلامی و عرفان مصطلح از نوع ابن عربی تعلق ویژه‎ای دارند، اما به نظر من فلسفه و عرفان راهی جدا از معارف قرآن و عترت را دنبال می‎کنند.
در وجه ایجابی و در "چه باید کرد "؟ شما چه رسالتی را برای فقه شیعه قائلید؟ مثلا حضرت امام می‎گفتند که من خودم قائل به این هستم که فقه ما باید معیشت در دنیای مدرن و استفاده از ابزار تکنولوژیک و صنعتی را محدود کند. چون امکان حذف کامل نیست و باید آن را به وسیله همان برداشت خودش و شناخت کاملی که پیدا می‎کند محدود کنیم. مثلا حضرت امام می‎فرمایند که ما با سینما مخالف نیستیم با فحشاء مخالفیم و شهید آوینی هم همین کار را با روایت فتح تداوم می‎بخشد.
*یک مقاله‎ای آقای حکیمی دارند با عنوان ضرورت توسعه فقه که در آن‎جا معتقدند که پنجاه و سه باب باید به فقه افزوده شود و بیشتر ناظر به این مطلب است که ما که الان ضرورتا با مثلا بانک، سینما، دانشگاه و مسایل مختلف موسیقی‎های جدید و مظاهر مختلف مدرنیته برخورد داریم، باید چه کار کنیم؟ فقه ما این‎جا چه رسالتی دارد؟
**من قائل به تکامل و توسعه فقه نیستم، یعنی معتقدم آن‎ چه که در فقه سنتی ما آمده و میراث فقهای ما در دوران غیبت بوده تا حد زیادی کامل است. این فقه متناسب با جامعه سنتی ماقبل مدرن بوده و اگر مدرنیته اتفاق نمی‎افتاد و این تحولات رخ نمی‎داد و در آن جامعه سنتی بودیم، این فقه در حد بسیار خوبی از عهده اداره آن برمی‎آمد. این توسعه و تحولی که در دوران مدرن ایجاد شده، یک تحول مشروع، عقلایی و مطلوب نبوده بلکه یک تحول غلط و انحرافی بوده است. بسیاری این تحولات را تحولات تکاملی و پیشرفت می‎دانند و چون این‎ تحلیل را دارند سخن از توسعه و تکامل فقه همپای با این تحولات می‎گویند. به این معنا من اصلا قائل به توسعه و تکامل فقه نیستم. چنین توسعه و تکاملی در نهایت به هدم، تحریف و به تغییر احکام‎الله می‎انجامد. آن فقه سنتی ما باید در جای خودش باشد و در همان چارچوب کاملا سنتی خودش در محافل حوزوی و علمی ادامه یابد. اما این بدان معنا نیست که برای تحولات زمانه و نیازهای درست یا غلط کنونی دست روی دست بگذاریم و ایده‎پردازی نکنیم.
نکته اساسی این است که این ایده‎پردازی در بسیاری از موارد در چارچوب احکام ثانوی و حکومتی انجام می‎شود و نه با تغییر و دستکاری احکام اولیه. ما نیاز به نظریه‎پردازانی داریم که از یک سو به اصالت و کمال دین سنتی و فقه سنتی باور و ایمان دارند و از سوی دیگر، زمان‎شناس بوده و عمق انحطاط زمانه را درک کرده و برای رهایی از بن‎بست و حرکت به سوی وضعیت نسبتا بهتر و نیز برای شناخت بد و بدتر و انتخاب بد (که اقتضای عقل است و در روزگار غلبه مدرنیته بسیاری از انتخابهای ما بین بد و بدتر است و نه بین خوب و بد) نظریه پردازی کنند و راه پیش پای جامعه و مومنین بگذارند تا ان‎شاء‎ا... با ظهور حضرت ولیعصر(عج) همگی به استقبال آن دولت کریمه که در دعای افتتاح تمنایش را می‎کنیم، برویم.
البته نظر آقای حکیمی هم ناظر به این بخش دوم است، به این معنی که ما یک نگاه تکاملی تاریخی داشته باشیم و این تکامل را بپذیریم و حالا بیاییم با این پذیرش تطبیقی انجام دهیم.
به‎نظر حقیر با این نگاه کار بسیار دشوار و معضل‎آفرین است. چنین نگاهی همه را اعم از خواص و عوام، سنتی و مدرن و نیز نظام و انقلاب و فقه و دین را تحت فشارهایی سخت قرار خواهد داد که برآیند سودمندی نخواهد داشت.
*برخی سعی می‎کنند با تکیه بر فلسفه اسلامی بالاخص فلسفه سیاسی - اجتماعی فارابی و دیگر فیلسوفان اسلامی، فلسفه‎های سیاسی - اجتماعی آن‎ها را با اقتضائات امروز سازگار کنند. این گمانه وجود دارد که این کار را به این دلیل انجام می‎دهند که آن اندیشه‎ها به دلیل نضج گرفتن در عصر غیبت نسبت به شرایط حضور خود معصوم، قرابت بیشتری با شرایط امروز ما دارد. در این مورد نظر شما چیست؟
**راه درست همان است که در قرآن و عترت بیان شده است. اگر نظریات فارابی و امثال او متخذ از قرآن و عترت باشد اشکالی نیست، اما اگر متخذ از ارسطو و افلاطون و مدینه فاضله یونانی‎زده باشد، راه به‎جایی نمی‎برد. چطور نظریات فیلسوفی یونانی که در برخی نظریات اجتماعی‎اش قائل به سوسیالیسم جنسی می‎شود، می‎تواند راهگشای ما باشد.