تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۰:۵۴  ، 
شناسه خبر : ۱۳۷۴۹۴
نویسنده:رضا زریری مقدمه: باستانگرایی، مدرنیسم اجباری و دیگر سیاستهای فرهنگی عصر پهلوی سرانجام به بروز شکافها، تعارضات و تنشهای فرهنگی در جامعه ایران منجر شدند. هویت ایرانی در طول تاریخ علیرغم تاثیرپذیری از برخوردهای فرهنگی و تمدنی متعدد و نیز تحمل فرازونشیبها، به‌ویژه قرارگرفتن در معرض تهاجمات اقوام دور و نزدیک، همچنان توانسته بود بر یک محور و اساس واحد، تداوم خود را در بستر تاریخ تثبیت کند اما با ظهور تجددگرایی و مدرنیسم، به دلیل توجه و پرداختن بیش از حد ایرانیان به ظواهر تمدن جدید (تمدن غرب) سرانجام در میان عناصر این هویت (به‌ویژه در میان دو عنصر عمده دینی و ملیت) شکاف ایجاد شد و در این مدت، بیش‌ازهرچیز سیاستهای تجددگرایانه مبتنی بر ترویج الگوهای باستانی ایران و افراط در تقلید از ظواهر نوین غرب، در ایجاد این بحران موثر بودند؛ چنانکه می‌توان ادعا کرد انقلاب 1357 در ایران، درواقع واکنش به این بحران هویت بود. مقاله حاضر در راستای اثبات این مدعا می‌کوشد.

بازکاوی مساله هویت، ما را به آغازه‌های تاریخ انسان بازمی‌گرداند. از دیرباز، انسانها به دنبال تعریف و شناسایی خویش، قبیله، قوم و ملیت و نیز کشف تمایزات خود از دیگران بوده‌اند. مفهوم هویت، درحقیقت، پاسخی به سوال "چه‌کسی‌بودن " و "چگونه شناسایی‌شدن " است. پاسخ به این سوالات است که هرکدام از انسانها را از همنوع او و ارزشهای وی را از ارزشهای دیگران متمایز می‌کند، همچنین تعلق فرد را به یک گروه خاص نشان می‌دهد و نیز هویت جمعی او را تعریف کرده و نشان می‌دهد او کیست و به چه جامعه‌ای و ارزشهایی تعلق دارد. مفهوم هویت و تفسیر ارائه‌شده از آن، همواره هماهنگ با تحولات سیاسی ــ اجتماعی جوامع بشری، در معرض تغییر بوده است. انسانها در طول تاریخ در کنار هویت فردی، دارای هویت جمعی نیز بوده‌اند که آنها را به جمع بزرگتری پیوند می‌داده است. این هویت جمعی با شکل سیاسی زندگی انسان، همساز بود. زمانی‌که انسانها در قالب قبیله‌ای زندگی می‌کردند، هویت جمعی‌شان را در پیوند با قبیله و ارزشهای آن می‌دیدند. تحول زندگی قبیله‌ای به واحدهای سیاسی جدید، مفهوم هویت جمعی انسانها را نیز متحول کرد. با شکل‌گیری امپراتوریها، مفهوم جدیدی از هویت جمعی شکل گرفت که هویتهای فردی و قبیله‌ای تاحدزیادی در درون آن حل شدند.
تاریخ سه‌هزارساله ایران، آکنده از حوادث و رویدادهای متنوعی است که نشان می‌دهند مردم این سرزمین همواره برای ماندن مبارزه کرده‌اند. ایرانیان در طول تاریخ حیات خود، به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی سرزمین ایران و قرارگرفتن در میان اقوام و ملیتهای گوناگون، همواره در یک دادوستد فرهنگی با دیگران به‌سر ‌برده‌اند. همین امر، سبب شده است فرهنگ ایرانی، به‌صورت آمیزه‌ای از فرهنگهای مختلف بشری درآید. هرکدام از این فرهنگها با برجای‌گذاشتن رسوباتی بر فرهنگ ایران، بی‌آنکه در اساس ملیت ایرانی گسست ایجاد کنند، به آن پویایی بخشیده‌اند. به گفته هگل، ایرانیان، نخستین قوم تاریخی‌ هستند که به تاریخ جهانی تعلق دارند؛ زیرا نخستین امپراتوری جهانی را برپا کرده‌اند.
موقعیت جغرافیایی ایران و قرارگرفتن این سرزمین بر سر چهارراه عبور، جابجایی، مهاجرتها و تهاجمهای گسترده اقوام خارجی، تاثیر شگرفی بر فرهنگ و هویت ایرانیان داشته است. ایران از آغاز تاریخ شناخته‌شدة خود تا قرن شانزدهم، همواره با دو نوع چالش برون‌مرزی روبرو بوده است؛ 1ــ یورش اقوام بیابان‌گرد و بادیه‌نشین از سوی شمال، شمال ‌شرقی، شرق 2ــ تهدید جوامع متمدن سازمان‌یافته، غالبا از سوی غرب. به‌رغم ایجاد پاره‌ای دگرگونی‌ها در لایه‌های سطحی فرهنگ و هویت ایرانی، این چالشها هیچگاه نتوانستند به ژرفای هویت آیینی ایرانیان رسوخ کنند.
مهمترین رویداد تاریخ کهن ایرانیان که نقطه عطفی در تحولات سیاسی و اجتماعی این سرزمین به‌شمار می‌آید، ظهور اسلام و ورود همسایگان عرب با بیرق دین جدید به سرزمین ایران می‌باشد. اعراب نومسلمان به فرماندهی سعدبن‌ابی‌وقاص، با شکست‌دادن سپاه ساسانی که بیش از چهارصد سال بر این سرزمین فرمانروایی کرده بود، فاتحانه وارد مداین شدند. ازاین‌پس، ایران ضمیمه سرزمینهای خلافت گردید و بخشی از جهان اسلام به‌شمار آمد. به‌دنبال این تصادم فرهنگ ایرانی ــ آریایی با فرهنگ اسلامی که در نوع خود یک آیین جدید به‌شمار می‌رفت، علیرغم پیش‌آمدن پاره‌ای تحولات ناخواسته و فرازونشیبها، ایرانیان سرانجام توانستند با تلاش هوشمندانه و مبتنی بر فرهنگ پویای ایرانی، نوعی همزیستی و آشتی میان فرهنگ دیرینه خود با دین جدید ایجاد کنند. سلسله‌های پادشاهی، حکام محلی و قبایل مهاجم، در طول تاریخ، هرکدام به فراخور خود، در فرهنگ و هویت ایرانیان، تاثیراتی بر جای گذاشتند، اما هیچ‌کدام نتوانستند همچون اسلام، تغییرات بنیادی در فرهنگ و هویت ایرانی ایجاد کنند. ایرانیان گرچه به لحاظ نظامی از اعراب شکست خورده بودند، اما به‌ویژه در دو سده نخست پس از پیروزی اعراب، نهضتهای ملی عظیمی را علیه حکومتهای عربی وقت به‌راه انداختند. درواقع ایرانیان در آغاز به‌دلیل فتح سرزمینشان توسط مسلمین به اسلام گرویدند اما پس‌ازآنکه با معارف والای قرآن آشنایی نزدیک یافتند، خود به مدافعان و مروجان اصلی آن تبدیل شدند و از آن پس بود که تمدن اسلامی نضج و نشو و نما یافت.
اما در سده اخیر، به دلیل گرایش حکام و سیاستمداران به ظواهر تمدن غرب، بدون توجه به ریشه‌های علمی و عقلی آن، تغییرات چشمگیری در فرهنگ و هویت ایرانیان، به‌ویژه در جوامع شهری به‌وقوع پیوست که اغلب از آن با‌ عنوان نوگرایی یا تجددخواهی یاد می‌شود.
با ظهور و گسترش تمدن غربی که با تکیه بر عقل‌باوری و تجربه، تفسیر تازه‌ای از جایگاه انسان در عالم هستی ارائه می‌داد و توانسته بود با تکیه بر پیشرفت علم و تکنولوژی، به قدرتی افسون‌کننده دست یابد، دوران حیرانی و پریشانی ایرانیان آغاز شد. دستاوردهای این تمدن که دگرگونی ژرفی در باورها و فرهنگ انسان اروپایی پدید آورده بود، با شتاب فراوان عالمگیر شد و جوامع را دستخوش تحول ساخت. برخورد ایران با تمدن غرب پیش از قرن نوزدهم آغاز شده بود، اما بحران و چالش در هویت دیرینه ایرانی ــ اسلامی درواقع زمانی ایجاد شد که ایران شکستهای پی‌درپی و جبران‌ناپذیر در جنگ با روسیه متحمل گردید و به تبع قراردادهای ننگین ترکمنچای و گلستان بخشهایی از خاک ایران واگذار شد. ازاین‌زمان به بعد بود که به‌تدریج تقلید از مفاهیم تجددگرایانه، در عرصه فکر و اندیشه نخبگان رسمی وارد شد و ازدیگرسو اروپاییان نیز در راستای مداخلات سیاسی و اقتصادی‌شان، دولت قاجار را برای نوسازی و تقویت دستگاه دولتی تحت فشار ‌گذاشتند. نفوذ غرب، محافل دولتی طبقه بالا را به اصلاح نهادهای نظامی و حکومتی به شیوه غرب متمایل ساخت. مداخله اروپاییان، به‌تدریج مقاومتهایی را از سوی علمایی که با نفوذ اجانب مخالف بودند، برانگیخت. نقطه عطف در ابراز این مخالفتها، از زمانی آغاز گردید که مشروطیت به انحراف ‌کشیده شد و از آن پس بود که مخالفت با پدیده تجدد، به شکلی فراگیر و آگاهانه انجام گرفت. درواقع بر اثر پیامدهای مشروطیت، ناهمخوانی هویت دینی جامعه ایرانی با مفاهیم غیرمذهبی غرب آشکار گردید. در مراحل بعد، جایگزین‌ساختن سازمان سیاسی، قوانین غیرمذهبی، نهادهای قضایی و آموزشی غرب به جای سازمان سیاسی پیشین و قوانین نهادهای مذهبی سابق، مرحله تازه‌ای از تعارض میان تشکیلات مذهبی و دولت‌ نوسازی‌شده ایران را که مشروعیت خود را با تعابیر غیرمذهبی و ناسیونالیستی تعریف می‌کرد، پدیدار نمود.
پهلوی اول و تجددگرایی
پویش تاریخی ایران معاصر، به‌ویژه در طول نیم ‌قرن سلطنت پهلوی، قرین تحولات بی‌شماری بوده که عمدتا‌ از تحولات و الگوهای بیرونی ناشی می‌شدند و تاثیرات عمیقی بر محیط سیاسی بر جای گذاشته‌اند.
با روی‌کارآمدن دولت نوگرای رضاشاهی، پروژه نوسازی آغاز گردید و به تبع آن، چالش میان فرایند نوسازی و ارزشهای دینی جامعه نیز آغاز شد. شکاف حاصل از این منازعه، تا روزهای آخر عمر سلسله پهلوی ادامه داشت و هرگونه دخالت دولت در این وضعیت، با حمایت تجددگرایان همراه بود.
تاثیرات فکری نهضت مشروطیت و حضور طبقه جدید تحصیل‌کردگان غرب در کنار طبقه حاکم، بیش از هر عامل دیگری، سبب رویکرد پهلوی اول به مدرن‌سازی در کشور شدند. البته این موضوع به معنای انکار نقش رضاشاه در تاسیس ارتش نوین، درهم‌شکستن سیستم ملوک‌الطوایفی، متحدالشکل‌کردن لباس، خرید سلاحهای جدید، ایجاد راههای ارتباطی، تاسیس دانشکده افسری، تاسیس بانک سپه برای سامان‌بخشیدن به امور مالی و حقوقی نظامیان، تصویب قانون نظام اجباری، تشکیل سازمان ثبت احوال برای شناسایی مشمولان نظام اجباری و بالاخره تاثیر همه این مولفه‌ها در ایجاد یکپارچگی ملی نیست اما بدون‌شک این تلاشها نه نشأت‌گرفته از روحیه نظامی‌گری رضاشاه، بلکه تبلور خواستها و آرمانهای روشنفکرانی بودند که تنها راه رسیدن به تمدن غرب را دوری از سنتهای دینی حاکم بر جامعه ایرانی می‌دانستند. این مساله در کنار تحولاتی که مصطفی کمال در ترکیه به راه انداخت، توجه شاه و حامیان او را به خود جلب کرد و آنان را به اقتباس از اقدامات ضدمذهبی آتاتورک فراخواند.
اصلاحات و نوسازی فرهنگی رضاشاه بر سه محور ناسیونالیسم باستان‌گرا، تجددگرایی و مذهب‌زدایی می‌چرخید. از جمله اقدامات رضاشاه در محور نخست، به تاسیس نهادهای نوپدید، ترویج باستان‌گرایی با تاکید بر یکتایی نژاد آریایی، پرداختن به تاریخ شاهان قدیم و نشان‌دادن عظمت دولتهای شاهنشاهی ایران، تاسیس فرهنگستان زبان فارسی، بازسازی آثار باستانی ــ که به زعم شاه، سیمای درخشان تمدن پرشکوه ایران باستان بودند ــ و برگزاری جشن هزاره فردوسی می‌توان اشاره کرد. تجددگرایی و تضعیف ارزشهای دینی، بخشی از برنامه‌های نوسازی فرهنگی دولت رضاشاه محسوب می‌شد؛ چراکه از نظر رضاشاه ریشه‌داربودن تفکر دینی و مبانی ارزشی حاکم بر جامعه ایرانی، مانعی جدی بر سر راه فرایند مدرن‌سازی به شمار می‌رفت. ازاین‌رو دولتمردان ‌رژیم سلطنتی از راه رواج بی‌قیدی و تحقیر نهادهای دینی و سنتهای ملی، پیکار خود را علیه مذهب آغاز کردند. حضور میسیونهای مذهبی، تاسیس مدارس جدید، بازگشت اشراف‌زادگان تحصیل‌کرده از فرنگ، تاسیس کانونها و انجمنهای روشنفکری، ترویج بی‌قیدی در میان زنان، کشف حجاب بانوان و نیز تغییر نظام آموزشی، از جمله فعالیتهایی بودند که در این دوره با اهتمام جدی پیگیری و انجام شدند.
تمامی این اقدامات و اصلاحات فرهنگی، در پی ایجاد هویت ملی جدید صورت می‌گرفتند و جوهره اصلی آنها، تاکید بر ناسیونالیسم بود. تلاش برای ایجاد دگرگونی عمیق در جامعه و نهادهای سنتی ایران، با تاسیس سریع نهادهای جدید انجام می‌شد. درواقع درک دولت نوگرا از تمدن جدید، سلوک و رفتار تجددمآبانه و تغییر در ظواهر بود، نه شکوفایی اندیشه و فرهنگ. همسان‌سازی فرهنگی و رویای رسیدن به تمدن اروپایی، نخبگان غرب‌زده ایرانی را به ایجاد تغییر در پوشاک و کشف‌ حجاب زنان کشانده بود و ازاین‌رو، توجه به مسائل زنان که پیش از نهضت مشروطیت آغاز شده بود، در این دوره در کانون توجه تمام جریانهای فرهنگی قرار گرفت. این مساله که با تبلیغات گسترده در مطبوعات و محافل همراه بود، آثار خود را کم‌کم نمایان ساخت. تاسیس کانونها و مراکزی که به بهانه آزادی زنان به ترویج فرهنگ غرب و رفع حجاب می‌پرداختند، همگی از آغاز سیاست استحاله فرهنگ سنتی از طریق اشاعه تجددگرایی غربی حکایت داشتند. جمعیتهایی نظیر "کانون بانوان "، "جمعیت نسوان وطن‌خواه " و "جمعیت تمدن نسوان " که توسط دولت تاسیس شدند و اغلب اعضای آنها، از تحصیل‌کردگان اروپا بودند، با هدف "ترویج معارف و بسط افکار و تهذیب اخلاقی و ترقی زنان "، و نیز اعطای آزادی به زنان و متجددکردن آنان تشکیل شدند. سفر شاه به ترکیه در سال 1313.ش نقطه عطفی در تثبیت باورهای قلبی او مبنی بر لزوم کشف حجاب به‌شمار می‌رود. اثر عمیق مشاهده وضع بانوان ترک بر روحیه رضاشاه، تا حدی‌ بود که وی خطاب به سفیرکبیر ایران در ترکیه گفت: "هنوز عقب هستیم و باید با تمام قوا به پیشرفت سریع مردم به‌ویژه زنان اقدام کنیم. "
گام بعدی در راستای ایجاد دگرگونی و تغییر در صورت‌بندیهای اجتماعی، تحول در نظام آموزشی کشور بود. از سوی شورای عالی معارف، نظام آموزشی مدارس فرانسه به‌عنوان الگوی مدارس ایرانی پذیرفته شد و آموزشگاههای جدید، هنرستانهای صنعتی و دانشسراهای مقدماتی و عالی به همراه معلمان اروپایی به‌صورت‌مختلط تاسیس شدند. در ادامه این حرکت، گروهی از جوانان که عمدتا از طبقه سرمایه‌دار و اشراف‌زاده بودند، برای تحصیل به اروپا اعزام شدند. آنان پس از بازگشت، مناصب مهمی را در کشور عهده‌دار شدند و ازاین‌طریق، به روند دگرگونی اجتماعی، شتاب بیشتری بخشیدند. سرانجام در سال 1317 برای متمرکزکردن فعالیتهای سازمانهای فرهنگی و ایجاد هماهنگی میان آنها، سازمان پرورش افکار تاسیس گردید. با نگاهی به مجموعه اسناد تاریخی مربوط به سازمان مذکور، می‌توان اهداف اصلی آن را چنین برشمرد: 1ــ آماده‌سازی اذهان عمومی برای پذیرش اصلاحات سیاسی، اجتماعی و همسوشدن با آن و سعی در القای برخی مفاهیم مثل شاه‌پرستی و میهن‌دوستی 2ــ تلاش برای ارائه تحلیلهای توجیه‌کننده عملکرد نهادهای حکومتی 3ــ ایجاد یکپارچگی فکری در میان مردم 4ــ برخورداری از یک برنامه مدون دولتی در عرصه فکر و فرهنگ. این سازمان دارای شش کمیسیون بود: کمیسیون سخنرانی، کمیسیون رادیو، کمیسیون کتب کلاسیک، کمیسیون نمایش، کمیسیون موسیقی و کمیسیون مطبوعات. اغلب سخنرانیها حول محور شاه‌دوستی، ملیت، باستان‌گرایی و مبارزه با خرافات تنظیم شده بودند. کمیسیون کتب درسی، وظیفه داشت با ایجاد اصلاحات در کتابهای درسی دبستانها و دبیرستانها، افکار میهن‌دوستی و شاه‌پرستی را به‌گونه‌ای‌موثر در مندرجات کتابها بپروراند. چارچوب فعالیتهای کمیسیون موسیقی، انتشار آهنگها و سرودهای شاد و مهیج بود. همچنین کمیسیون مطبوعات با هدف همسوکردن مطبوعات با اصلاحات جدید و معرفی و توجیه دستاوردهای عصر پهلوی، به انتشار نشریه‌ای به‌نام "ایران امروز " اقدام کرد.
تقابل تجددگرایی و باورهای دینی
با استقرار و تثبیت سلطنت پهلوی در ابتدای سده اخیر، شاه به یاری تجددگرایان ــ که به قول جان فوران، سومین رکن سلطنت بودند ــ توانست فرایند نوسازی را در کشور به اجرا درآورد و بسیاری از نهادهای اجتماعی و سیاسی را دگرگون سازد. تا پیش از تاسیس سلسله پهلوی، نهادها و تاسیسات حقوقی و قضایی و نیز نهادهای مربوط به آموزش، تعلیم، تربیت، اسناد و املاک، عمدتا در اختیار روحانیت بودند. علاوه‌براین، بخش قابل‌توجهی از امور خصوصی و اجتماعی مردم به دلیل فقدان قانون و سیستم کارآمد اجتماعی، توسط روحانیون و در چارچوب قوانین شرع و فقه اسلامی اداره می‌شد. پادشاه نیز به‌عنوان "ظل‌الله " مشروعیت خود را از نهاد مذهب می‌گرفت و اساسا نوعی توازن قدرت میان مذهب و حکومت برقرار بود. روحانیت شیعه به‌عنوان حاملان دین، با برخورداری از قدرت فتوا و نفوذ اجتماعی قابل‌توجهی که داشتند، توانسته بودند در طول تاریخ، براساس قوانین شرع، به‌نوعی بر زندگی مردم و نیز بر روابط آنها با حکومت نظارت داشته باشند و دراین‌میان کم‌وبیش به‌عنوان نیروی بازدارنده و توازن‌بخش، عمل می‌کردند؛ چنانکه در صورت ابراز مخالفت و مقاومت از سوی آنان در مقابل سلطه و نفوذ فرهنگی غرب، حاکمان و استعمارگران ناگزیر می‌شدند دیدگاه روحانیت را نیز مورد توجه قرار دهند.
رضاشاه ازهمان‌ابتدا، هیچ علاقه‌ای به حضور روحانیت در عرصه سیاست نداشت؛ زیرا آنان را مانعی برای کوششهای اصلاح‌طلبانه خود به‌شمار می‌آورد؛ چراکه این اصلاحات غالبا در راستای تمرکزبخشیدن به قدرت دولت و نیز در راستای ایجاد دگرگونی‌های ناهنجار اجتماعی سیر می‌کرد. بااین‌همه وی در ابتدا علیرغم انتقادهایی که از سوی روحانیون به اقداماتش صورت می‌گرفت، با شکیبایی به جلب‌نظر رهبران مذهبی همت گمارد و با ارج‌نهادن ظاهری به مذهب، سعی داشت اعتماد روحانیت را به خود جلب کند و از اعتبار و حمایت آنان برای تثبیت حکومت خود بهره‌برداری به‌عمل آورد؛ ضمن‌آنکه باید گفت: بی‌تردید رضاخان در مقطع اولیه حکومت خود، با توجه به وجود شورشهای مختلف قومی و سیاسی در اکثر نقاط کشور، به نقش مذهب در ایجاد وحدت ملی آگاهی داشت و از آن بهره می‌جست. ویژگی ضدمذهبی نوسازی (تجدد) و گرایشات غیردینی آن، داعیه روحانیت را برای شرکت در حیات سیاسی برانگیخت و رفتارهای ضدشرعی دولت (مانند کشف حجاب، ترویج لباس متحدالشکل، عدم حضور پنج‌تن از مجتهدین طراز اول در مجلس به‌عنوان ناظر شرعیات، مطابق قانون‌اساسی، جشن اختلاط زنان و مردان، سربازگیری، استیلای بیگانگان و بسیاری از مظالم اجتماعی و سرانجام رفتار خشونت‌آمیز با طلاب و روحانیون و تلاش برای دولتی‌کردن نهاد روحانیت) سرانجام به واکنش روحانیت علیه دولت منجر گردید و به تقابل ستیزه‌جویانه تبدیل شد.
شکاف میان دین و دولت، چالش میان سنت و نوسازی را نیز تقویت نمود و به‌تبع شکل‌گیری این شکاف منازعه‌آمیز، اقدامات زیر به دستور رضاشاه علیه روحانیت صورت گرفت:
الف‌ــ اجرای سیاستهای عمومی: دولت سعی می‌کرد از طریق تاسیس نهادهای جدید، ترویج فرهنگ غربی و مبارزه با شعایر مذهبی، بر فرهنگ عمومی تاثیر گذارد تا بدین‌وسیله پایگاه اجتماعی روحانیت را تضعیف کند.
ب‌ــ سیاستهایی که به‌طورخاص درباره روحانیون اعمال می‌شد:
1ــ کنترل روحانیون و تقلیل عده آنها از طریق اجرای قانون لباس متحدالشکل و امتحان‌گرفتن از آنها برای اخذ جواز عمامه و لباس روحانی.
2ــ ایجاد تغییرات در نظام قضایی و تاسیس محاکمی که با قوانین موضوعه جدید (مطابق قوانین اروپایی) به داوری و قضاوت می‌پرداختند. ضمنا برای اداره تشکیلات قضایی جدید، از جوانان تحصیل‌کرده اروپا استفاده می‌گردید، درحالی‌که پیش از آن، قضاوت عمدتا توسط روحانیون و براساس موازین شرع مقدس صورت می‌گرفت.
3ــ تاسیس اداره ثبت اسناد و املاک و تصویب قانون اجباری ثبت در دفاتر اسناد رسمی. قبل از آن، این کار در محاضر شرعی و با نظارت روحانیون انجام می‌شد. با خارج‌شدن محاضر شرعی و امور قضایی از دست روحانیون، جریان عادی وزارت دادگستری نیز با دخالت شاه، به‌طورفزاینده‌ای از هم گسیخت. وی از وزارت دادگستری برای مشروعیت‌بخشیدن به تصرف اموال دیگران و زندانی‌کردن افرادی استفاده می‌کرد که از واگذاری دارایی و املاک خود به او امتناع می‌‌نمودند. همچنین مخالفان سیاسی‌ حکومت، از طریق نهاد دادگستری مورد بازخواست و محاکمه قرار می‌گرفتند.