نویسنده: دکتر مظفر نامدار
در بنیادهای تاریخ علمی ای که در این دویست سال به ما القا کرده اند تاریخ خنثی، فاقد ارزش، فاقد اخلاق، فاقد خدمتگذار وخیانتکار و فاقد معیارها و شاخص های ارزیابی رخدادها و چهره های تاریخی است. مهمترین معضل چنین تاریخی این است که نمی توان از آن عبرت گرفت. چون نه استمرار دارد و نه تسلسل!
تاریخ انتظار نمی کشد و دنیا ما را به حال خود نمی گذارد!
پیامبر عظیم الشان اسلام(ص) می فرماید:
اِنّی لا اَخافُ عَلَیکُم فیما لا تَعلَموُنَ وَ لکِن اُنظُروُا کیفَ تَعمَلوُنَ فیما تَعلَموُنَ
من از آنچه نمی دانید نگرانی ندارم،ولی باید دید آنچه را که می دانید چگونه بکار می بندید.[1]
بارها شنیده ایم که تاریخ تکرار پذیر است؛ اما بندرت از خود پرسیده ایم که اگر چنین است پس چرا نگاه به آینده در ما اندک و گرفتار نقل تاریخ هستیم نه عبرت از تاریخ؟! شاید یکی از وجوهی که بزرگان دین ، ادب و حکمت ما پیوسته سفارش کرده اند که از گذشته( یعنی معنایی از تاریخ) عبرت بگیرید و آن را چراغ راه آینده قرار دهید این باشد که تاریخ در فهم ما مسلمان ها عموماً به معنای فهم و بصیرت در زمان آمده است. اگر چنین است باید تردید نکرد که برای فهم و بصیرت در زمان باید زبان زمان را درک کرد.
هر زمانی زبان خاصی دارد که اگر فهمیده نشود درک درستی از زمان نخواهیم داشت. شاید یکی از اسرار انحطاط و زوال بعضی از ادیان، فلسفه ها، آرمان ها، ایدئولوژی ها، فرهنگ ها و تمدن ها این باشد که رابطه زبانی خود را با زمان از دست دادند و چون گرفتار چنین آفتی گشتند توانایی بازتولید فرهنگی آنها در زمان از دست رفت و به انحطاط رسیدند.
می گویند نسبت تاریخ با جامعه مانند نسبت درخت با ریشه هایش است. آن قسمتی که در بیرون و قابل مشاهده است زمان حال و آن قسمتی که در درون و ناپیدا است، تاریخ جامعه است. تاریخ بی تردید ریشه همه بینشها و گرایش هاست. جامعه ای که فاقد ریشه باشد، فاقد هویت است و جامعه ای که هویت نداشته باشد جامعه ای بی بنیان و آفت زده است مثل درختی که ریشه هایش خشک و ناتوان شده و توانایی تغذیه تنه و شاخ و بال درخت را نداشته باشد به سرعت فرسوده و مضمحل می شود.
امروز یکی از بنیاد های اساسی تهاجم به ملت ما، تهاجم به هویت و ریشه های تاریخی جامعه یعنی تهاجم به اصالت های دینی، ملی و فرهنگی ماست. در چنین شرایطی بصیرت در برهه های ویژه ای از تاریخ که ریشه های اصلی تغذیه فرهنگ ملی است وعبرت از علل فرازها و فرودهای تاریخی به ما کمک می کند تا مسیر اصلی عزت و استقلال و آزادی و کرامت خود را از دست ندهیم.
برهه های ویژه تاریخی نشانه هایی هستند که به ما کمک می کند تا از مسیر منحرف نگردیم . درست شبیه تابلوهایی که در مسیر می کذارند تا رهپویان در مسیر به بیراهه نروند، منحرف نگردند، در دره های عمیق و جانکاه سقوط نکنند و راه را با احتیاط و سلامت طی نمایند.
گم گشتگی نشانه ها بدترین بلایی است که یک ملت در مسیر تدام تاریخی خود گرفتار آن می گردد. آنهایی که می خواهند ملتی را از مسیر رشد و تعالی، استقلال و آزادی، اصالت و هویت خود منحرف سازند و به بیراهه ها و پرتگاه های انحطاط و زوال نزدیک نمایند اولین اقدامی که خواهند کرد آن است که به سراغ نشانه های تاریخی آن ملت بروند و آن نشانه ها را با تحریف، تکذیب، منحط نشان دادن و غیره گم نمایند و یا از بین ببرند. بنابراین گم گشتگی نشانه ها چیزی به معنای بی هویتی و بی ریشه گی تاریخی است.
ملت ایران در دویست سال اخیر مفهوم گم گشتگی نشانه ها را به خوبی تجربه کرده است و اکنون به درستی می داند که چرا دشمنان داخلی و خارجی ایران عزیز در این دویست سال به پاره ای از برهه های ویژه تاریخی ما می تازند و تلاش می کنند این برهه های ویژه را منحط نشان داده و محو نمایند. زیرا با محو شدن این برهه ها در حقیقت ریشه های اصلی تغذیه هویت، استقلال و آزادی ملت ایران محو خواهد شد. اکنون ملت ایران به راحتی می تواند تشخیص دهد که چرا در این دویست سال به دوران ورود اسلام به ایران، به دوران رسمی شدن تشیع در ساختار حکومتی ایران، به جنبش تحریم به رهبری میرزای شیرازی، به نهضت مشروطه به رهبری علما، به جنبش 15خرداد و به انقلاب اسلامی اینچنین ناجوانمردانه و شدید تاخته می شود. زیرا این برهه های ویژه ریشه اصلی تغذیه هویت، اصالت، آزادی و استقلال امروز ماست.
نزدیک به یکصد سال است که دشمنان ملت های با فرهنگ و هویت، برای اینکه چنین ملت هایی را گرفتار گم گشتگی نشانه ها سازند افسانه ای به نام تاریخ نگاری علمی ساخته اند. افسانه تاریخ نگاری علمی به ظاهر به ما می آموزد که تاریخ را باید آنچنان که هست نوشت نه مبتنی بر باورها و آرمان ها و ایدئولوژی ها. بنابراین در ساختار افسانه تاریخ نگاری علمی تاریخ حلال و حرام ندارد، خوب و بد ندارد، خدمت و خیانت ندارد، اصلاً تاریخ با اخلاق، دین، مظلومیت مظلومان و ظلم ظالمان نسبتی ندارد. از تاریخ نباید عبرت گرفت. تاریخ را باید فقط نقل کرد.
افسانه تاریخ نگاری علمی در دوران جدید ما را از بسیاری از متون اصیل تاریخی خود محروم ساخت و جای آن را روایت های ذهنی نویسندگان داخلی و خارجی یی گرفت که عموماً نسبتی با ایران نداشته و ندارند. نزدیک به دویست سال است که منابع تاریخ ادبیات، تاریخ ایران، تاریخ اسلام، تاریخ فرهنگ، تاریخ تمدن، تاریخ علم، تاریخ سیاست و تاریخ جنبش های اجتماعی ما را غربی ها و غربگرا ها می نویسند و اسم این را هم گذاشته اند تاریخ علمی نه تاریخ ایدئولوژیک!!
وقتی به این تواریخ رجوع می کنیم می بینیم هیچ نشانه ای از اصالت ها و هویت های دینی و ملی، خدمت ها و خیانت های کارگزاران و امثال اینها نیست. به ما می گویند این است تاریخ علمی! وقتی می پرسیم چرا؟ می گویند چون مورخ این تاریخ دارای حب و بغض ملی و دینی و قومی و صنفی و غیره نبوده است.
بنابر این در بنیادهای تاریخ علمی ای که در این دویست سال به ما القا کرده اند تاریخ خنثی، فاقد ارزش، فاقد اخلاق، فاقد خدمتگذار وخیانتکار و فاقد معیارها و شاخص های ارزیابی رخدادها و چهره های تاریخی است. مهمترین معضل چنین تاریخی این است که نمی توان از آن عبرت گرفت. چون نه استمرار دارد و نه تسلسل! و این درست همان خصلتی است که مورخین اخیر غربی مثل میشل فوکو، آنرا خصلت تاریخ دوره مدرن و پسامدرن می داند.
از پیش نتایج تاریخ مدرن و پسامدرن هم مشخص است چون این تاریخ از ابتدا بی چون و چرا به ما می گوید تاریخ جدید تاریخ پیشرفت، آزادیخواهی، حق طلبی، عقل گرایی، قانون گرایی و پایبندی به حقوق بشر در غرب و استبداد، قانون گریزی، عقل ستیزی، خرد گریزی و علم ستیزی در شرق است!!
چرا در افسانه تاریخ نگاری علمی، تاریخ برای ما تاریخ عدم استمرار و عدم تسلسل رخدادها ولی برای غربی ها تاریخ استمرار و تسلسل است؟ چون ویژگی برجسته افسانه تاریخ نگاری علمی که الحمدالله در کشور ما نیز سرسپردگان چشم و گوش بسته ای دارد، این است که گذشته برای حال یک تهدید و خطر است. هر ملتی با رجوع به گذشته تهدیدی برای حال است.
نظریه پردازان تاریخ علمی به دنبال آن هستند که موقعیت تاریخ و مورخ را در همه جوامع و ملت ها از کسانی که با گردآوری کلیه معانی گذشته و پی گیری آنها در مسیری محتوم که به مبارزه با حال بر می خیزد به موقعیتی در آورد که گذشته را از حال منقطع سازد و با نشان دادن بیگانگی گذشته با حال ، به وضع موجود مشروعیت و مقبولیت بخشد.[1] چنین وضعی یعنی معلق شدن در تاریخ و از دست دادن آرمانها. این همان مسیری است که تاریخ نگاری دوران معاصر ایران طی می کند و اهمیت تفکر تاریخی و تاریخ نگاری را در کشور ما کاسته است.
مهمترین سوال بی جواب این نوع تاریخ نگاری آن است که اگر مورخ به تضاد میان منقول و معقول رسید باید چگونه بین روایت های متضاد تاریخی تعادل و ترجیح برقرار سازد؟ اساطین حکمت و معرفت در فرهنگ ما از قدیم می گفتند که در صورت بروز تضاد میان منقول و معقول خبر مبتنی بر عقل محکوم به صحت است وخبر مبتنی بر نقل در معرض تفسیر قرار می گیرد، البته به شرطی که تفسیر بردار باشد زیرا آنچه تفسیر پذیر نیست رد می شود .
در سنت تاریخ نگاری ما، در همه این تعارض ها اساس عقل است و نقل در درجه دوم قرار دارد زیرا نقل نمی تواند عقل را بی اعتبار کند. اما تاریخ نگاری جدید در این تضادها ما را معلق می سازد و نشانه ای برای بصیرت باقی نمی گذارد.
غرض از بیان این مقدمه آن بود که نشان دهیم زمانه ما را دارند به سمت وارفتگی فرهنگی و تاریخی سوق می دهند واین وارفتگی ها به معنای آن است که ما مجدداً گرفتار گم گشتگی نشانه ها می شویم و به جای آنکه از تاریخ عبرت بگیرم فقط نقل رخدادهای تاریخی می کنیم.
عبرت از تاریخ به ما می آموزد که گذشته نزدیک خود را از یاد نبریم و پیوسته به خود متذکر شویم که در این یکصد سال نظام سلطانی و غربگرایان حامی این نظام چه به روز استقلال، آزادی، هویت و فرهنگ ما آورده اند. آیا فراموش کرده ایم که از هر طرف به ما القا می کردند که از تفکر و تجربه در همه زمینه ها بپرهیزیم و راه تقلید چشم و گوش بسته از غرب را در پیش گیریم؟
وقتی نوشته های میرزا ملکم خان را می خواندیم می دیدیم که عقل را تقبیح وتقلید را تقدیس می کرد ولی در همان حال خود را منادی ظهور یک ذهنیت نومعرفی می کند. در نوشته های آخوند زاده فرا روایتی از خردگریزی ودین ستیزی در لفافه سکولاریسم بسته بندی و به فروش می رسد. شبه منورالفکرانی چون تقی زاده اخلاق مضحک تقلیدِ از فرق سر تا نوک پا را به نام دموکراتیک شدن و به ضرب تاسیس کمیته مجازات و ترور علمای دین و وطن دوستان، ترویج و افتخار می کرد که اولین بمب سرسپرده گی به بیگانگان را که از قرار معلوم سرنوشت دیوانسالاری قبل از انقلاب اسلامی در ایران است، او منفجر کرده است. او و همفکران وی می خواستند با چنین توهمی ایران ویران را آباد سازند. ولی چه آرمان ساده لوحانه ای!!!
در رساله شیخ و شوخ می خوانیم: شوخ که نماینده تجددطلبی فرنگی مآب ایران دوره قاجاریه و پهلوی بود وخیر سرش در فرنگ نیز تحصیل کرده است چون از دین و دینداران دل خوشی ندارد اصرار می کند که با کشف تلگراف، تلفن، کبریت فرنگی! ساعت، پیراهن فرنگی! چکمه! دستکش! چتر! سیگار! شمع گچی! لامپ! کشف نفت، خط و کلمه پولتیک، مسکرات، پارک، واکس، پاکت، مادام، درشکه، کالسکه، آرتیکل و از همه مهمتر زین فرنگی!! دوران ابطال دین اسلام فرا رسیده است!!
چرا نمی فهمید که اینها ربطی به ابطال دین و فرهنگ ندارد؟ چون زمانه زمانه وارفتگی و گم گشتگی نشانه ها بود. علائم مشترک این وارفتگی و گم گشتگی نشانه ها برای تمامی نویسندگان فرنگی مآب تاریخ ایران این بود که حس می کردند سرکوب عقل و اندیشه مردم و قرار دادن آنها در فرا روایت های تاریخی سهل تر از حمله مستقیم واز روبرو به فرهنگ و هویت ملی است. زیرا با قرار گرفتن تاریخ در سیطره فرا روایت ها دیگر نیازی به رجوع به متون و منابع تاریخی نیست و می توان بدبینانه ترین التقاط ها و تردیدها را بر تاریخ ملتی تحمیل کرد.
زمانی که نظام سلطانی مشروطه سلطنتی به پشتوانه و حمایت منورالفکران سکولار جای خود را در روند تاریخ استوار می کرد و لباس قانون می پوشید، دین و فرهنگ بومی این استعداد را داشتند که به عنوان نقطه اتکای پالایش رفتار اجتماعی این دوره عمل کنند و به دستاویز حفظ هویت، اصالت و استقلال؛ کشور را از آسیب های خرد گریزی، فرهنگ ستیزی و تقلید گرایی ویرانگر این دوره در امان نگه دارند. اما همین جریان ها با دامن زدن به جنبش های کاذب اجتماعی اجازه ندادند کشور از آفت های حکومت سلطانیسم و سکولاریسم در امان باشد.
رخدادهای بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری بما می آموزد که به دقت مجدداً حدود وسعت رفتارهای اجتماعی و انگیزه ها و آرمانهای این جریان را بازخوانی کنیم. نمادگرایی های انقلابی نما در این انتخابات به عنوان چالشی از خارج در مقابل فرهنگ و ادبیات انقلاب اسلامی ظاهر نشدند بلکه به نظر می رسد این نمادگرایی های به ظاهر انقلابی مقطع نهایی چشم اندازهایی بود که از ابتدای دهه هفتاد سعی در نظم دادن ایران به شیوه ای غیر از شیوه انقلاب اسلامی و آرمان های امام خمینی داشت. برنامه ای که سرآغازش را می توان بعد از رحلت امام راحل در دل دیوانسالاری دولت سازندگی و دولت اصلاحات جستجو کرد.
انتخابات دهم ریاست جمهوری را باید آخرین قدم در تقریب نا همزبانی های روشنفکری سکولارپرورش یافته در دل نظام جمهوری اسلامی با آرمان های انقلاب اسلامی و امام خمینی دانست.ناهمزبانی هایی که از دهه هفتاد آغاز گردید و به شکل سازمان یافته ای در طول نزدیک به دو دهه هدف اصلی آموزه های سیاسی احزاب وگروه های ذینفوذ در دل جمهوری اسلامی شد.
اینکه سکولاریسم در میان بخشی از نیروهای سر سپرده به انقلاب جایگزین آرمان های امام خمینی و انقلاب اسلامی شود به خودی خود یک فاجعه نبود بلکه فاجعه آنجایی بود که نتوانستیم جوهر این بازگشت ارتجاعی به دوران نظام سلطانی و سکولاریسم را در بخشی از نیروهای انقلاب شناسایی کنیم.
پرسش اساسی در این است که چرا بخشی از انقلابیون باور کردند که وظیفه ای را که انقلاب اسلامی به گردن آنها برای فهم واقع گرایی های تاریخ دویست سال اخیر وحفاظت از خودآگاهی ملی و دینی در برابر شک، تقلید، خردگریزی و فرهنگ ستیزی دوران نظام سلطانی بر دوش آنها گذاشته است آنها می توانند در گستره ای جدید از سکولاریسم و غرب گرایی با روایتی جدید تر و وسیعتر انجام دهند؟!
وقتی هدف از انقلاب اسلامی باز تولید فرهنگ بومی بود، وقتی هدف مستجکم کردن مرجعیت بازتولید فرهنگ ملی در اندیشه های اسلامی بود؛ وقتی هدف سامان دادن به استقلال، هویت و اصالت های ملی و دینی بود، وقتی قرار بود که بر مبنای ارزش های انقلاب اسلامی دنیای جدیدی از عقلانیت، آزادی، عدالت و معنویت در جهانی که نشانه های خود را گم کرده است ساخته شود چرا عده ای از روشنفکران ما تصور کردنند که چنین آرمان هایی را با عدول از اندیشه های امام خمینی و انقلاب اسلامی و بازگشت به ارتجاع روشنفکری عصر قاجاریه و پهلوی می توان تحقق بخشید؟!
ما که ناکامی های مصیبت بار آن دوره را تجربه کرده بودیم و برای آن تاوان سنگینی نیز پرداخت کردیم پس چه شرایطی باعث شد که بخشی از نیروهای انقلاب توهمات روشنفکری سکولار غرب گرای عصر قاجاریه و پهلوی را بر واقع گرایی های انقلاب اسلامی ترجیح دهند و به اسلاف خود برگردند؟! به نظر می رسد که این خود فریفتگی و خود اغواگری جدید ناشی از گم کردن دوباره نشانه های تاریخی باشد. این رفتارها نشان می دهد که روشنفکران عصر انقلاب اسلامی دوباره دارند رابطه زبانی با زمان را از دست می دهند و به سنت ناپسند اسلاف خود برمیگردند.
آیا می توانند این حقیقت را انکار کنند که بنای ایران جدید تجربه انقلاب اسلامی است؟ البته این بدان معنا نیست که هر کس نمی تواند از موضع خود در این کار شرکت جوید. بعد از شکست ایران در جنگ با روسیه و از دست رفتن بخشهای بزرگی از سرزمین ما، ساختن ایران جدید زیر و بم های شناخته شده و لحظه های امید و نا امیدی فراوانی را به خود دید. این خود دلیلی است که ملت ایران آزادی، استقلال و جمهوری اسلامی را بی زحمت بدست نیاورده است که به آسانی از دست بدهد. واین خود دلیلی است بر اینکه وقتی به تجزیه و تحلیل تجدید حیات و رستاخیزی می پردازیم که از سال 1357 به وقوع پیوست، باید محتاط، عمیق و دقیق باشیم و این خود دلیلی است بر اینکه بهتر است برای اینکه ظرف دو دهه بی تدبیری، وارفتگی، غفلت وجهل نسبت به تحولات حوزه اندیشه ها و نظریه های سیاسی، علی الخصوص در حوزه جنبش های اجتماعی نوین، بخشی از دستاوردهای خود را از دست ندهیم ؛ گوش به زنگ باشیم.
آنچه گفته شد به معنای رد و قبول پاره ای از جریان های سیاسی، فکری و یا روش های دولت های بعد از دهه 70 نیست، بلکه دقیقاً به این معنا است که کمکی به رشد تفکر انتقادی نسبت به خود واصلاح پاره ای از روش ها ، بینش ها و گرایش های خود کرده باشیم.
گر چه ایران بعد از انقلاب اسلامی از سیطره استبداد نظام سلطانی و سکولاریسم حامی آن خارج شد، با این وجود هنوز ساختارهای محکمی مبتنی بر اندیشه های بومی ( اسلامی - ایرانی ) هم در حوزۀ عمومی و هم ساختارهای اجرایی و سیاسی برقرار نشده است تا بتوان با اطمینان در مورد حرکت های غیر قابل برگشت به یک نظام سکولار ؛ به سازندگی ایران مشغول شد.
امام عظیم الشان انقلاب کبیر اسلامی بارها این مسئله را کوشزد کردند و مقام معظم رهبری بصورت جدی بارها ما را متوجه این مهم کردند که بین یک نظام اسلامی تا جامعه اسلامی فاصله زیادی است. ما نباید تصور کنیم با اسلامی شدن نظام سیاسی همه چیز تمام شده است. نه تنها نباید گرفتار این توهم شویم که با انقلاب اسلامی امکان برگشت به دوره جاهلیت نظام شاهنشاهی نیست بلکه باید از جنبش های گذشته، مخصوصاً جنبش مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت عبرت بگیریم. در این جنبشها دیدیم که چگونه استبداد و سکولاریسم و جاهلیت و ارتجاع در یک فضای آلوده به نفاق، افتراق، شایعه پراکنی و تهمت و افترا با قدرت مضاعف به صحنه برگشت و غفلت تاریخی روشنفکران و نخبگان ما به متزلزل ساختن آن بنایی پرداخت که هنوز شکننده بود و پایه های آن محکم نشده بود.
مطالعه جنبش های پیشین و علل فراز و فرود آنها به ما می آموزد تا خود را در قبال رخدادها و غفلت های گذشته مسئول بدانیم . مخصوصاً باید به تراژدی جنبش مشروطه و جنبش ملی شدن صنعت نفت اندیشید که در آن تمام تلاش های یک ملت مجاهد نتوانست مانع از کودتا، شکست و بازگشت استبداد و سکولاریسم حامی آن شود.
اینها بخشی از متن تاریخ است که نباید به فراموشی سپرده شود. هنوز جراحت های اختلافات و تنشهای گذشته و غفلت هایی که نخبگان این ملت مرتکب شدند و کشور را به ورطه هرج و مرج و سیطره استبداد و ارتجاع انداختند، التیام نبخشیده است.
ما باید با این مخاطرات جدید که بدنبال نا امیدی و مخدوش کردن اعتماد مردم به نظام جمهوری اسلامی و خارج کردن مردم از صحنه هست بی اعتنا نباشیم. اهمیت جامعه و انقلاب ایجاب می کند که متوجه شیوه هایی که استکبار جهانی در خارج و ضد انقلاب و نادانان در داخل از آن استفاده می کنند باشیم. آیا انقلاب اسلامی هنوز مصمم به رویارویی با چالش هایی که از ابتدای پیروزی انقلاب تا به امروز مخالفان استقلال و آزادی ایران ما را با آن روبرو می کنند، است؟ اگر چنین است، آیا از امکانات تئوریک کافی برای حصول به آرمان های انقلاب برخورداریم؟
این دو پرسش اصلی آینده انقلاب اسلامی را رقم می زند . ملت ما هنوز با تمام وجود خود فریاد میزند که بنای ایران آزاد، آباد ، مستقل، پیشرفته ، قوی و مقتدر جز در سایه نظام جمهوری اسلامی امکان ندارد. این خواسته ملت بزرگ ومسلمان ایران متضمن یک آرمان و یک ضرورت است. بعضی فکر می کنند که آرمان حکومت جمهوری اسلامی و امام خمینی گویی پس از سرخوشی هایی که بعضی ها بعد از دفاع مقدس گرفتار آن شدند، محو و کمرنگ شده و به پایان رسیده است. حتّی اگر این سرخوشی ها را بپذیریم بدان معنا نیست که ضرورت آن نیز از بین رفته است.
برای آنهایی که اعتقادی به انقلاب اسلامی و آرمان های آن ندارند اما به ایرانی آزاد، آباد، امن ومستقل و مقتدر می اندیشند، این مسئله مبرم است.
امام بزرگوار در وصیت نامه الهی وسیاسی خود این ضرورت را مورد توجه قرار داده بودند:
وصیت من به نویسندگان و گویندگان و روشنفکران و اشکالتراشان و صاحب عقدگان آن است که به جاى آنکه وقت خود را در خلاف مسیر جمهورى اسلامى صرف کنید و هرچه توان دارید در بدبینى و بدخواهى و بدگویى از مجلس و دولت و سایر خدمتگزاران به کار برید، و با این عمل کشور خود را به سوى ابرقدرتها سوق دهید، با خداى خود یک شب خلوت کنید و اگر به خداوند عقیده ندارید با وجدان خود خلوت کنید و نگیزه باطنى خود را که بسیار مىشود خود انسانها از آن بیخبرند بررسى کنید، ببینید آیا با کدام معیار و با چه انصاف خون این جوانان قلم قلم شده را در جبههها و در شهرها نادیده مىگیرید و با ملتى که مىخواهد از زیر بار ستمگران و غارتگران خارجى و داخلى خارج شود و استقلال و آزادى را با جان خود و فرزندان عزیز خود به دست آورده و با فداکارى مىخواهد آن را حفظ کند، به جنگ اعصاب برخاستهاید و به اختلافانگیزى و توطئههاى خائنانه دامن مىزنید و راه را براى مستکبران و ستمگران باز مىکنید. آیا بهتر نیست که با فکر و قلم و بیان خود دولت و مجلس و ملت را راهنمایى براى حفظ میهن خود نمایید؟ آیا سزاوار نیست که به این ملت مظلوم محروم کمک کنید و با یارى خود حکومت اسلامى را استقرار دهید؟ آیا این مجلس و رئیس جمهور و دولت و قوه قضایى را از آنچه در زمان رژیم سابق بود بدتر مىدانید؟ آیا از یاد بردهاید ستمهایى که آن رژیم لعنتى بر این ملت مظلوم بىپناه روا مىداشت؟ آیا نمىدانید که کشور اسلامى در آن زمان یک پایگاه نظامى براى امریکا بود و با آن عمل یک مستعمره مىکردند و از مجلس تا دولت و قواى نظامى در قبضه آنان بود و مستشاران و صنعتگران و متخصصان آنان با این ملت و ذخائر آن چه مىکردند؟[2]
روشنفکران ایران سالهاست که از کنار تمایلات ملت ایران گذر کرده و آرمان ها، آرزوها، بینش ها، گرایش ها وحکومت هایی را برای ایران تجویز کرده و می کند که ملت ایران تمایلی به آن ندارد. آیا هنوز می خواهند از کنار تمایلاتی گذر کنند که در سه دهه گذشته در بطن جامعه ایران تحولات بزرگی را بوجود آورد؟ آزادی ، استقلال و نظام مترقی جمهوری اسلامی نماد این دگرگونی هاست.
تاریخ دویست سال اخیر نشان می دهد که تمایلات متنوع و مبهم جریانات روشنفکری در ایران اغلب سرشار از تناقضات اند. آیا همیشه اینگونه نبوده است؟ آیا فراموش کرده اید که در سایه تجویزهای شما در دوران قبل از انقلاب اسلامی چه بروز مردم ایران وکشور ما آمد؟
در سال 1357 پژواکی از پرسش ها ، امیدواری ها و تشویش های نسل گذشته و حال و آینده ایران، شکوه وعظمتی پیدا شد که در تاریخ بی نظیر بود. انقلاب اسلامی در جهانی زیر و رو شده با تکنولوژی اطلاعاتی و فشارهای سیاسی وایدئولوژیکی، شیوه بومی ملت ایران برای تایید هویت، تاریخ، فرهنگ دینی وملی و اصالت خود بود. روشنفکران سکولار و غرب گرا و سایر معاندان ومخالفان انقلاب اسلامی و بعضی از قشریون جاهل و خواص زیاده طلب در این سه دهه چه چیزهایی را نشانه رفتند و در فتنه های بعد از انتخابات دهم ریاست جمهوری قرار است با عبور از انقلاب اسلامی چه چیزی را جایگزین یک نظام مردم سالار مستقل نمایند؟!
ملت ایران آرزوی یک ایران اسلامی دارد و این حق هر ملتی است که نظام مورد دلخواه خود را انتخاب کند. و این حق ملت ایران است که با هر کس که بخواهد فضا را بگونه ای بحرانی، روانی ومبهم و از هم پاشیده نشان دهد تا امکان شکوفا شدن در آن وجود نداشته باشد ، مقابله کند. جریان روشنفکری در این دویست سال همیشه با سرخوشی ها، جهالت ها و سر سپردگی های خود به بیگانه و روحیه خردستیزی، دین گریزی وفرهنگ ستیزی فرصت های های تاریخی را از ملت ایران گرفت. زیرا علیرغم ناتوانی ها، جهالت ها و سرسپردگی های خود به فرهنگ بیگانه خود را رهبر بلامنازع فهم دگرگونی های دوران جدید و رازدان اسرار نهفته در تجدد، دانش مدرن، آزادی ، قانون دانی و عقلانیت می دید. اما این توهمی بیش نبوده ونیست.
جریان روشنفکری در ایران با همین توهم تصور می کرد که می تواند نظام استبداد بسیط قاجاری و شاه مستبد را نظام قانون محور و شاه قانون مدار سازد آنها با همین توهم نهضت با شکوه عدالت خانه به رهبری روحانیت را با تبدیل به نظام مشروطه سلطنتی دو دستی تحویل یک بی سواد مستبدی به نام رضاخان دادند وبه تعبیر امام راحل : استبدادی به مراتب سیاهتر از استبداد قاجاری را بر این ملت تحمیل کردد. جریان روشنفکری با همین توهم زمینه های کودتای 28 مرداد سال 32 را فراهم کردند و بقای حکومت بی کفایت وجاهل وسرسپرده پهلوی را مجدداً ربع قرن در ایران استمرار بخشیدند. این جریان با همین توهم نهضت با شکوه 15 خرداد را یک نهضت ارتجاعی وعقیم معرفی کرد و با همین توهم می خواستند که نظام ضد عقلی پادشاهی در ایران سلطنت کند نه حکومت و اکنون با همین توهم نزدیک به سه دهه هست که دست در دست و پشت به پشت استکبار واستعمار مدرن، با انقلاب اسلامی مبارزه می کنند و دم از آزادی، دموکراسی وحقوق بشرمی زنند. چه شده است؟! جریانی که نزدیک به دویست سال سابقه دین ستیزی، فرهنگ گریزی، سر سپردگی ، کارگزاری برای بیگانگان، عقل گریزی و تقلید پذیری دارد ؛ اکنون چه شده که مدافع دموکراسی و آزادی شده است؟
همۀ این رفتارها نشان می دهد که جمهوری اسلامی الگویی بسیار موفق برای آبادی، آزادی، استقلال و پیشرفت ایران می باشد برای همین دشمنان این انقلاب و نظام تلاش می کنند تا با درگیر کردن نظام با جنبش های کاذب اجتماعی و دامن زدن به اختلافات ساده لوحانه، جلوی این پیشرفت را بگیرند. اگرچنین نبود چه نیازی به طراحی توطئه های رنگارنگ، مخملی، سرخ و سبز علیه این ملت و این انقلاب بود؟ اگر براستی جمهوری اسلامی در این سه دهه در هیچ زمینه ای موفق نبود معقولانه ترین راه این بود که ضد انقلاب در گوشه ای به کمین می نشست و شاهد سرنگونی این نظام می شد.
ما موظفیم توضیح دهیم که چرا مخالفان نظام ولایت فقیه اینقدر تلاش می کنند تا این نظام را ناموفق نشان دهند! زیرا می دانند که اگرفضا را متشنج و آلوده و بهم ریخته نشان ندهند توانایی بازتولید فرهنگی، سیاسی و اقتصادی این نظام آنقدر بالا است که آرمانها، برنامه ها وسیاست های خود را بی دردسر و با توانایی مضاعفی به پیش خواهد برد. لذا بیرون کشیدن ساحت واقعی توانایی های جمهوری اسلامی به ضرب افسانه، دروغ، شایعه، تفرقه افکنی و ایجاد جنبش های کاذب اجتماعی حداقل کاری است که برای متوقف کردن یا اخلال در حرکت قدرتمند و سریع این نظام در بازسازی ایران می توان انجام داد.
برخلاف آنچه برخی ساده لوحان مزدور می خواهند به ما بقبولانند ؛ که ما گرفتار تضادهای حل نشدنی و در هم تنیده فرهنگی وسیاسی هستیم و جمهوری اسلامی توانایی حل این تضادها را ندارد؛ ما ملتی قدرتمند ونظامی پویا داریم که می تواند با پاره ای از بیماری هایی که به وی هجوم می آورد مقابله کند. ملت ما می داند که جهان معاصر به نحو مضاعفی با رویه های دینی، اخلاقی، انسانی و عادلانه خصومت می ورزد. این خصومت خود را از طریق مسدود کردن راه پیشرفت ملتها ومقابله با آزادی، استقلال آنها بالاخره رسوا خواهد کرد.