به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
جلسه پنجم؛ نوار شماره ده: 27 نوامبر 1978 مطابق با 6 آذر 1357
نزدیکیهای ساعت 10 بود که ماشین منصور از قسمت شاهآباد وارد میدان بهارستان میشود و به طور عمودی جلوی درب مجلس میایستد... آقای بخارایی هم از قسمت جنوب به طرف شمال داشته میآمد... به مجرد اینکه منصور میآید پائین اسلحه را همان جوری که دستش بوده تیر اول را شلیک میکند که میخورد به شکم منصور, منصور که دولا میشود تیر دوم را میزند پس گردنش, تیر سوم را که میخواهد بزند [گار محافظ] میزنند زیر دستش, اسلحه میپرد بالا. بخارایی را آنجا میگیرند. وقتی میگیرند, آقای نیک نژاد از آن ور ماشین شروع میکند به تیراندازی کردن, گارد فرار میکند, آقای بخارایی هم فرار میکند. سربازهایی که دم مجلس بودند, یکی که مأمور پست بوده و یکی دو نفر از توی مجلس بودند صدای تیر را که میشنوند, میآیند بیرون نیک نژاد را میگیرند. نیکنژاد میگوید من نبودم, [او آنجاست] دارد میرود, آنها برمیگردند میبینند که یکی وسط خیابان دارد فرار میکند, نیکنژاد را ولش میکنند که آن هم میپرد توی تاکسی, نیکنژاد از آن ور میرود. آقای بخارایی هم چون زمین یخبندان و سُر بود, سُر میخورد زمین (میخورد زمین)چند تا پلیس که عقبش کرده بودند میگیرند او را آنجا و میآورند کلانتری بهارستان.(صص212-211)
خوب مرحوم بخارایی هیچ اعترافی نداشته اصلاً. حضار: شکنجه هم میشود یا نه؟ حاج مهدی عراقی: خوب [بدون] پذیرایی که نمیشود دیگر, ناز که نمیکنند آنجا آدم را. اما شکنجه در حد فرض کنید سال 50, 51, 52, نبوده, به آن حد نبوده شکنجه. اما خوب, در هر حال شکنجه همیشه بوده, نحوه هایش فرق میکند. سال 28 همان که قبلاً هم گفتم مرحوم امامی را میگیرند ناخنهایش را میکشند. سال 34 مرحوم خلیل و نواب و اینها را میگیرند و آن بلاها را آن جوری [سرشان میآورند], خرس به جانشان میاندازند, توی بشکه شیشه خرده میکنند, قطرههای آب سرد توی مغزشان میریزند, از این کارها میکنند. یا یک مقدار سطح بالاتر مثل کریمپور شیرازی را نفت میریزند رویش و آتش میزنند.(ص217)
بعد از دستگیری این شاخه نظامی این حرکت یا این سازمان, چیزی که برای ما مطرح بود در آن موقع که زیر بازجویی بودیم, لو نرفتن خود سازمان بود تا آنجایی که ما میکوشیدیم هرچی هست ارتباط به خودمان بکنیم, بارها را روی خودمان پیاده بکنیم, مسئولیتها را خودمان بپذیریم و نگذاریم از خود ما رد بشود, که حداقل اینکه سازمان و تشکیلات از ضربه خوردن مصون بماند. ولی, متأسفانه بعد از اینکه این مسائل مقدماتی و این صحبتهایی که آقای بخارایی در آن نوار کرده بود و قطعنامههایی که اینها صادر کرده بودند به امضای خودشان, و داشتن آن تجهیزات نظامی چه از جهت اسلحه و چه از جهت نارنجک و این حرفها, این مسئله برای دستگاه مطرح میشود که اینها نمیتوانند 6 نفری, 8 نفری, 10 نفری خود به خودی و همین جوری با همدیگر جمع شده باشند, حتماً اینها یک ارتباطات ارگانیکی داشتهاند... متأسفانه یکی از برادرها اینجا باز ضعفی از خودش نشان میدهد و مسائل سازمان مطرح میشود. بعد از تقریباً 12 روز 13 روز که از بازداشت خود من گذشته بود, یا بعد از 22 روز که مثلاً از بازداشت آقای بخارایی گذشته بود, در یک روز حدود 2 بعدازظهر بود که من دیدم نیکطبع آمد توی سلول و یک دسته کاغذ بازجویی توی دستش است و روی این یک دسته کاغذ, یک صفحه و نیم هم سئوال مطرح است در اطراف تشکیلات مؤتلفه اسلامی و طرز گروهبندی و هیئت مرکزی و شاخهها و شاخه روحانیت و انشعابات در شهرستانها و اساسنامه و آئیننامه و خلاصه از این سئوالها.(ص227)
جلسه پنجم؛ نوار شماره یازده: 27 نوامبر 1978 مطابق با 6 آذر 1357
پس به این صورت دادگاه اوّل ما در 25 یا 26 اردیبهشت تمام شد: 4 نفر محکوم به اعدام آقای بخارایی, آقای نیکنژاد, آقای هرندی و آقای امانی, 6 نفر هم محکوم به ابد, سه نفر هم 5 سال و 15 سال, که یکی از پنج ساله ها هم تقریباً همان ابد بود, چون سنش قانونی نبود. حمید ایپکچی, سنش در حدود هفده سال و خردهای بود به 18 سال نرسیده بود, یعنی 5 سال حکم همان اعدام را دارد دربارهاش. و آقای انواری 15 سال و یک برادر دیگری هم 5 سال بود که در دادگاه دوم او هم شد 10 سال.(ص239)
برعکس دادگاه بدوی, این دادستان به تمام معنی پدرسوخته بود. هر چه که فکر کنید در اطراف این باز هم کم فکر کرده اید, اسمش هم پرندیان بود که بچهها رفتند و «پ» را «چ» کردند روی میز جلویش که پرندیان نوشته شده بود, شد «چ», شد چرندیان. رئیس دادگاه هم که آن سرلشگر بود به نام صلاحی عرب. این صلاحی را هم «ح» بود که یک نقطه گذاشتند بالا, شد صلاخی عرب. خوب, اینها وقتی که آمدند توی دادگاه متوجه این دو مطلب هم شده بودند. این آقای چرندیان [پرندیان] چون آن چهار نفری که تقریباً مطابق دادستان حکم دربارهشان صادر شده بود و به آن چهار نفر کاری نداشت دیگر, مسئله آمده بود روی بقیه که نُه نفر دیگر را چرا زیر اعدام دادهاند... وقتی که یکی از وکلا به نام رستگار ((یک سرهنگ دوئی بود که ترک هم بود که خیلی هم غُد بود)) شروع کرد جواب پرندیان را دادن, رئیس دادگاه به او توپید و او هم در جواب گفت که حق من هست که دفاع کنم, گفت بی خود حقت است, زِر هم نزن. خلاصه ما خندهمان گرفت و اکیپ زدیم به خنده. این طفلک هم جا خورد, چون یک سرهنگ دوی بازنشسته بود و طرفش هم یک سرلشگر بود دیگر, و ترسید نانش هم آجر بشود, گفت عرضی ندارم و گرفت نشست... بعد یکی از برادرهای دیگر مسئلهای را بلند شد آنجا بیان کرد... میگفت من یک روز سر خیابان ملک ایستاده بودم منتظر تاکسی بودم, تاکسی ایستاد و دو نفر مسافر عقب نشسته بودند, سئوال کرد که کجا میخواهی بروی؟ گفتم میخواهم بروم خیابان شهناز. گفت بفرمائید بالا, از آن دو نفر مسافر اجازه گرفت و آمد بالا. وقتی که تاکسی به حرکت درمیآید یکی از مسافرها که خانمی بود شروع میکند با بغل دستیش که بعداً معلوم میشود شوهرش بوده فحش و ناسزا دادن و کلمات رکیکی ادا کردن (که البته او در دادگاه بیان کرد) و از این حرفها و مورد اعتراض مسافر و خود شوفر قرار میگیرد که خانم اگر شما اختلافی هم دارید چه خوبست که این مسائل را در منزل مطرح بکنید, چون اینجا جای این حرفها نیست. بعد میگوید که شما این مرتیکه... را نمیشناسید, این شوهر من افسر است و میخواهد برای گرفتن درجه سه روز است که مرا برده زیر دست این مستشارهای آمریکایی انداخته تا درجه بگیرد, پس من هر چه به او بگویم کم گفتهام. حالا که من آمدهام در دادگاه آن قیافه را که نگاه کردم میبینم همان آقای چرندیان [پرندیان] است که پشت میز نشسته. مقداری دادگاه به هم خورد و رئیس دادگاه گفت فضولی نکن و این حرفها چیست که میزنی! او هم گفت چطور آن اراجیفی که نسبت به شخصیتی مثل آقای انواری گفت تو اعتراض نکردی, اما یک واقعیتی را که من دارم میگویم تو اعتراض میکنی...(صص242-241)
سر این مسائل و برخوردهایی که توی دادگاه شده بود, یک مقداری اینها خوش رقصی کردند و وقتی که داخل شور شدند چهار نفر اعدامی را تبدیل به شش نفر کردند. بچه ها هم خلاصه آنجا صلوات فرستادند و شادی کردند و خیلی با خوشحالی [برخورد کردند]. ساعت 2 بعدازظهر روز دوشنبه تقریباً 13 یا 14 خرداد بود که دادگاه تجدید نظر رأیش را صادر کرد, آن دو نفر هم که اضافه شدند یکی از آنها خود من بودم و یکی هم حاج هاشم امانی. ما چون ملاقات نداشتیم, فقط روزهای دوشنبه اجازه داده بودند که لباسهای چرک ما را بیایند ببرند و لباس شسته شده و تمیز بیاورند, خوب امروز هم مصادف بود با همان دوشنبه. وقتی ما رفتیم توی زندان دیدیم علاوه بر آنکه لباس ما را آوردهاند یک دانه هم کیک آوردهاند. ما متوجه شدیم که شیرینی رأی دادگاه را برای ما آوردهاند.(ص243)
جلسه پنجم؛ نوار شماره دوازده: 27 نوامبر 1978 مطابق با 6 آذر 1357
آن تشکیلاتی که داشتیم, خوب یک تشکیلاتی نبود که بخواهم بگویم که مثلاً تشکیلاتی که در آن دانشجویی هم وجود داشته باشد یا دانشجویی باشد و یا روشنفکری باشد. این است که از طرف دانشگاه یا دانشجویان چه داخل و چه خارج, حرکتی از طرف ما به وجود نیامده بود, تنها طبقهای که شروع به حرکت کرده بود طلبههای جوان بودند که از این خانه به آن خانه, از این مرجع به آن مرجع, حتی بعد از اینکه ما ملاقاتدار شدیم و یا وقتی که آمدیم زندان متوجه شدیم که صورت نظریه از مراجع خواسته بودند... در رابطه با مسئله ما, آقای فهیم کرمانی را که صورت این فتوی یا امضاء کنندگانی که نظریه خواسته بودند از علماء توی جیب آن درآورده بودند, خیلی شکنجهاش داده بودند, خیلی اذیتش کرده بودند, از ملاقات آقای طالقانی که برمیگشته از جیبش درآورده بودند.(ص247)
یک ناهارخوری در بیرون زندان قرار گرفته, آمدیم داخل ناهارخوری که دورش هم مأمورین قرار گرفته بودند. تا رسیدیم آنجا, من به محرّری گفتم که در هر حال ما باید با بقیه برادرها خداحافظی بکنیم, یا اجازه بدهید برویم تو, یا آنها که تو هستند بگوئید بیایند بیرون. گفت خوب, آنها را بگوئید بیایند. بقیه بچه ها را هم صدا کردند. چون هنوز به غیر از آقای انواری و آقای عسگری و من و آقای امانی, بقیه بچه ها نمیدانستند که اصلاً ماجرا چیست... من مسئله را برای بچّهها مطرح کردم, گفتم جریان این است و توجه داشته باشید, الآن هم این برادرها را میخواهند ببرند, به من و حاج هاشم هم یک درجه تخفیف دادهاند.(ص251)
بعد, محمّد صحبت کرد و گفت من همانطور که در دادگاه گفتم, امروز هم به شما برادرها وصیت میکنم که به جوانان این مرز و بوم بگوئید که اولین تیر را من رها کردم, ولی آخرین تیر نبود, تا بیرون کردن دشمن و استعمار از این مرز و بوم به زمین ننشینند. و به همه برادران و دوستان و اقوام من بگوئید که برای ما جشن بگیرند و پایکوبی کنند. در این موقع بود که مأمورین نتوانستند طاقت بیاورند و گریهشان افتاده بود, هق هق مأمورین راه افتاد. سرگرد محرّری که دم در ایستاده بود چشمش آلوده به اشک شده بود و من را صدا کرد, گفت وضع مأمورین من دارد بهم میخورد و بعدش میترسم که وضع زندان هم بهم بخورد, بگو صحبت نکنند... ساعت نزدیک یک بعد از نیمه شب بود, بچّهها را تا دم در ما مشایعت کردیم, دو تا جیپ که توی آن مأمور بودند و چهار تا کامیون پلیس، اینها را سوار کردند و از زندان موقت آنها را بردند عشرتآباد به لشگر دو زرهی. تا اذان صبح که اینها را شهید کردند, مأمورین آنجا بودند. قبل از اینکه به درجه شهادت برسند, وضو گرفتند یکی دو رکعت نماز خواندند, تکبیر الله اکبر, آیاتی از قرآن تلاوت میکردند و با روحی سرشار از شادی خلاصهاش لبیک گفتند به ندای حق. و مأمورین که آمدند, خود مأمورین طاقت نداشتند, وقتی برگشتند توی بندی که ما بودیم, اکثرشان از بس که گریه کرده بودند, چشمشان سرخ شده بود. از شهامت بچّهها, از روحیه بچّهها, از قوی بودن بچّهها در این موقع اظهار تعجب میکردند.(ص252)
در همان روز ساعت یک بعدازظهر بود که آمدند به ما گفتند که وسائلتان را جمع کنید که منتقل هستید به قصر. ما وسائلمان را جمع کردیم و با یک ماشین آمدیم به قصر. و ما به تصور اینکه در هر حال تنها زندان سیاسی که وجود دارد یا زندان شماره سه است, یا اگر یک زندان نیمه سیاسی- نیمه عادی هم بخواهند ما را ببرند, زندان شماره چهار است... در موقعی که ما آمدیم اینجا چون تنها کسی که به وضع زندان آنجا آشنایی داشت, من بودم, اعتراض کردم, گفتم ما اینجا نمیرویم اینجا زندان عادی است. ما باید برویم زندان شماره سه یا زندان شماره چهار.(ص253)
یک ماه ما کارمان این بود. البته ملاقات دوم و سوم ما را سوا کردند. آمدند اتاق ملاقات را نصف کردند, نصف را گذاشتند در اختیار ما 8 نفر و بقیه اش را هم گذاشتند در اختیار آن 2 هزار نفر که ملاقاتیها با هم قاطی نشوند. بعد از یک ماه که تقریباً ما مسائل را گفتیم و به بیرون هم اطلاع دادیم, یک نامه نوشتیم گفتیم که خلاصهاش ما باید از اینجا منتقل بشویم به زندان سیاسی. یک هفته برایش وقت گذاشتیم و گفتیم اگر نشود اعتصاب میکنیم... حضار: با لاتها نمیتوانستید بسازید؟ حاج مهدی عراقی: اتفاقاً خوب بود, چو من خودم زبانشان را بلد بودم و (خود این بچّهها) اکثر این کارهایی را که ما میخواستیم, با دست همین بچه ها انجام میدادیم.(ص255)
خوب, در هر حال ما دارای دو فرهنگ بودیم, ما دلمان میخواست بیائیم در یک جائی که بچّهها صاحب فکر هستند, بچههای سیاسی هستند, با آنها برخورد بکنیم, با طرز فکر آنها آشنا شویم, آنها با طرز فکر ما آشنا بشوند. خوب, اینجا که ما بودیم یک طبقه خاصی بودند, طبقه مردمی بودند, مردمی که به حساب در رابطه با فاسدترین افراد بودند, یا قاچاقچی بودند, یا دزد بودند, یا سارق مسلح بودند, یا قتل بود. این شکلیها بود. خوب, اگر که این ور میآمدیم, زندان سیاسی میآمدیم, یا پهلوی مهندس [بازرگان] اینها میرفتیم, در هر حال از وجود اینها میتوانیم استفاده بکنیم... یک رئیس تازه آمده بود زندان به نام سرهنگ... که نسبتاً آدم بدی هم نبود. این سرهنگ... آمد گفت که من رفتم با رئیس شهربانی صحبت کردم که شما را ببرم به زندان شماره 3 و یا به زندان شماره 4, اینها قبول نکردند. شما بگذارید یک خرده بگذرد, خود من هم تازه آمدهام, تا برای شما ردیفش بکنم. ما گوش نکردیم, اعتصاب کردیم. ما اعتصاب کردیم و مهندس [بازرگان] اینها هم متوجه شدند, آنها هم اعلام کردند که اگر به کار اینها رسیدگی نشود ما هم اعتصاب میکنیم ((زندان شماره4)) حضار: مهندس کیست؟ حاج مهدی عراقی: مهندس بازرگان. آنها که تهدید کردند, اینها مجبور شدند بیایند روی ما فشار بیاورند و کاری که کردند در بند 7 یک اتاق خالی کردند, گفتند عجالتاً ما تا این حد میتوانیم.(ص257)
در اواخر آبان ماه بود که به ما خبر دادند که یک تعداد زندانی آوردهاند توی اتاق ملاقات هستند. ما هم شنیده بودیم که یک تعدادی زندانی گرفتهاند در حدود 70 تا 80 نفر هستند, موقّتند... بعد متوجه شدیم که همین بچّههای ((حزب ملل)) هستند که گرفتهاند آنها را و هنوز اینها را تقسیم نکرده بودند. یک تعدادشان که آزاد شده بودند 55 نفر بودند که آورده بودند بالا ((در سال 1344))... اصل اساسنامه آنها تقریباً رونوشتی بود از اساسنامه حزب فاطمیونی که در عراق بود, یک همچنین چیزی بود. 70 تا 80 ماده داشت و هر که اساسنامه آنها را بخواند, خیلی به حساب سطح بالاست به قول بعضیها گفتنی.(ص258)
بچههایی که با آنها بودند, بعد جزو مجاهدین شدند, یعنی حزبالله را تشکیل دادند و بعد جزو مجاهدین شدند. علیرضا سپاسی, باقر عباسی بود که کشته شد, پیشوایی هم بود. البته یک مشت هم از بچههای دانشگاه بودند, رحیمیان بود, میرمحمد صادق بود, به عرضتان برسانم که بودند دیگر, حداکثر سال دوم و سوم دانشگاهی بودند و بقیه آنها هم در اطراف دیپلم بودند... البته, اینها اصل تأسیسشان بعد از جریان 15 خرداد است, تحت تأثیر 15 خرداد بودند. و البته فکر این سازمانبندی از سال 1340 در مغز کاظم بجنوردی, عربشاهی, حسن عزیزی و سید محمودی که از بنیانگذاران این تشکیلات [هستند] بوده, ولی جنبه فعلّیت نداشته و بالقوه بوده. ولی بعد از کشتار 15 خرداد اینها تحت تأثیرش قرار میگیرند...(صص259-258)
یک از این بچهها به نام عباس, فامیلیش یادم نیست, ممکن است بعد یادم بیاید, یک مقدار درویش مسلک هم بوده, این اساسنامه تشکیلات را به او داده بودند که مطالعه بکند, بعد نظرش را بگوید... وقتی میآید شهرری میبیند تا ساعت قرارش یک دو ساعت وقت دارد, یک خانقاهی بود در شهرری, این میگوید بروم به آن خانقاه یک سری بزنم. اتفاقاً این خانقاه همان خانقاهی بود که محمّد بارانی که آن سه نفر سرهنگ را در چیتگر کشته بود, او هم محل پاتوقش توی این خانقاه بود. بعد از اینکه محمد بارانی آن کار را میکند و میکشند او را, این خانقاه تقریباً زیر نظر بوده که ببینند چه کسانی آنجا رفت و آمد میکنند... او را میگیرند و میبرند کلانتری... بعد از یک مقدار کتک و پذیرایی, نتیجتاً این میشود که بیاید آن رابطش را معرفی بکند که از جمله آن محمّد سید محمودی بوده, میآیند محمد را از خانهاش میگیرند و میبرند. محمد هم قرار داشت با بچهها که هر کدام از ما را گرفتند ما 24 ساعت مقاومت بکنیم و تا 24 [ساعت] شما اگر اسنادی و چیزی هست رد بکنید, نگذارید که باشد. محمّد اتفاقاً سه روز مقاومت میکند. اینها خانهای داشتند توی خیابان صفاری, آن خانه ماهی 300 تومان اجارهاش بوده, صاحبخانه هم بغل آن خانه یک دکان بقالی داشته. این بچهها هم یک مقدار نسیه از بقالی آورده بودند, یک مقدار پنیر, تخم مرغ, حلوا ارده و این چیزها. مجموعاً بابت اجاره و بدهی در حدود 700 و 800 تومان و هزار تومان بدهکار بودند, وقتی میخواهند بیایند تخلیه بکنند, پول نداشتند که این 1000 تومان یارو را بدهند. توی این فکر بودند که از کی یک پولی بگیرند که بیایند بدهی را بدهند و اثاث خانه را بردارند و ببرند, و دلشان نمیآمده مدارک را از بین ببرند و بعد هم به امید اینکه محمّد دو روز هم گذشته و اثری هم پیدا نشده و چیزی هم نمیگوید, با خیال راحت در خانه بودند.(صص261-260)
از قرار اسم بچهها همه در آن دفتر بوده. خوب, بگیر و بگیر شروع میشود و میآیند همه بچه ها را میگیرند و اینها هم تعدادی بودند در حدود 7 و 8 و 10 نفر و میزنند به کوه, به کوههای شاهآباد. خوب, یک اسلحه هم داشتهاند با خودشان و چند تا تیر هوایی هم در میکنند... در عین حال دو سه نفرشان گیر میافتند و 4 تا 5 نفرشان هم فرار میکنند, از زنجیر محاصره قوای دشمن بدون اسلحه فرار میکنند. عربشاهی خارج میشود, از ایران میرود بیرون, این بچهها هم که در این کارها ورزیده نبودند یک چند روزی این ور و آن ور خودشان را قایم میکنند و فایدهای ندارد و بعد هم برمیگردند میروند خانهشان, آخر ما کجا برویم. جوان بودند دیگر, بچه محصل بودند, بر میگردند میآیند خانه, تا میآیند خانه, آنها را میگیرند...(ص261)
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
«ناگفتهها» برخلاف آنچه امروز در عرصه خاطرهنگاری رایج است محوریت را در تشریح رخدادها به راوی نمیدهد؛ از این رو خاطرات شهید مهدی عراقی را میبایست پدیدهای نادر در این وادی ارزیابی کرد. به عنوان یک اصل کلی باید اذعان داشت در روایتگری رخدادهایی که راوی در آن نقش کلیدی داشته، فراموش کردن خویشتن بسیار دشوار است، به ویژه در شرایطی که عموم بازگوکنندگان - اعم از دارندگان وجهه و چهره مثبت یا منفی- خاطرات را فرصتی برای پرداختن به خود میپندارند. چهرههای ضد مردمی خاطرهگویی را به منظور تطهیر خطاها مغتنم میشمرند و شخصیتهای خدوم نیز خواسته یا ناخواسته در وادی بزرگنمایی نقش خویش گام برمیدارند، اما از خود گذشتن حتی در مقام ثبت عملکردها در تاریخ بسیار کم رخ مینماید. از این رو ناگزیریم شهید عراقی را از زبان دیگران حتی مخالفانش بشناسیم؛ زیرا که خاطراتش بیشتر به جمع اختصاص دارد و از ایثار و فداکاریهای شخص وی کمتر میتوان در آن نشانی یافت: «روزی در همان بند چهار، روی یکی از تختها در کریدور نشسته بودم که مسعود رجوی از بند شش آمد و گفت: میخواهم چیزی را به شما بگویم، قبل از این که از دیگران بشنوی! با لبخند گفتم: چیست؟ گفت: یک روز مرا با حاج مهدی عراقی و بیژن جزنی و دکتر عباس شیبانی به انفرادی بردند و شروع کردند به زدن و گفتند بگوئید که غلط کردیم و دیگر کار خلاف نمیکنیم، بیژن جزنی قبل از کتک خوردن گفت من غلط کردم و کتکش نزدند. شیبانی پس از چند باتون گفت غلط کردم، من هم (رجوی) چند تا باتون خوردم و گفتم غلط کردم! اما حاج مهدی عراقی زیر شکنجه غش کرد و نگفت غلط کردم.»(مسی به رنگ شفق، سرگذشت و خاطرات سیدکاظم موسوی بجنوردی، نشرنی، سال 81، ص166)
برای روشن شدن علت انتخاب شهید مهدی عراقی در کنار بیژن جزنی (به عنوان رأس نیروهای مارکسیست در زندان)، مسعود رجوی (لیدر جریان التقاط) و... که هر چند مدت یک بار به بهانههای مختلف برای مرعوب ساختن زندانیان صورت میگرفت باید این نکته را نیز دریافت: «به هر حال رهبری جمع در دست مؤتلفهها بود؛ چهره شاخص آنها در رهبری جمع، مرحوم حاج مهدی عراقی بود که او هم به حبس ابد محکوم شده بود، با این که تعداد زندانیان سیاسی وابسته به حزب ملل اسلامی زیاده شده بود ولی نظر به سابقه قدیمتر آنها- مؤتلفهایها- و نیز نظر به این که مشکل خاصی با آنها نداشتیم ما هم به آنها پیوستیم و هیچگاه حزب ملل اسلامی تشکل جداگانهای را در زندان به وجود نیاورد.»(همان، ص120)
بنابراین همانگونه که اشاره شد، نکتهای که از این خاطرات نمیتوان دریافت، نقش تعیین کننده مرحوم عراقی در مبارزات قبل از انقلاب و رهبری وی بر نیروهای اصیل مذهبی در زندان است. اما موضوع دیگری که «ناگفتهها» را از آثار مشابه آن بسیار متمایز میسازد، انتقاد از خود و عملکردهای تشکیلاتیای است که راوی در آن عضویت داشته است. مرحوم عراقی در این خاطرات بدون هیچ ملاحظهای، با صداقتی کمنظیر واقعیتها را در معرض قضاوت خواننده قرار میدهد؛ از این رو میتوان خاطرات راوی را در این اثر یکی از بهترین منابع برای شناخت ضعفها و قوتهای دو جریان «فداییان اسلام» و «جمعیتهای مؤتلفه اسلامی» به حساب آورد. همچنین صاحب اثر هر چند از طرفداران سرسخت روحانیت اصیل است، اما هرگز ضعفهای روحانیت مطرح آن دوران را پنهان نمیکند و به زبانی بسیار ساده و به دور از لفافهای سیاسی به بیان آنها میپردازد. علاوه بر آن وی هرگز دچار جزمیّت حزبی نشده است، به همین دلیل در واگویی ضعفهای تشکیلاتی، نظری (تئوریک) و در نهایت شخصیتی و فردی اعضا تردیدی به خود راه نمیدهد. این ویژگی در شرایط کنونی که عمدتاً با دو رویکرد افراطی در تاریخنگاری نهضت ملی شدن صنعت نفت مواجهیم، میتواند بسیار کارگشا باشد. گروهی در تحلیلشان نهضت فداییان اسلام را سراسر قوت و مورّخانی آنان را سراسر ضعف و سختسر معرفی میکنند. ندیدن ضعفها از یک سو و نادیده گرفتن نقش تعیینکننده این جریان در نهضت ملی شدن صنعت نفت از دیگر سو مانع از بهرهگیری از تجربیات تاریخی میشود. به نظر میرسد «ناگفتهها» در این وادی افراط و تفریط، بسیار راهگشا باشد.
متأسفانه دیدگاههای غیرواقعبینانه رایج به قطببندیهای بیمبنایی باز میگردد که بسیاری از صاحبنظران در طیفهای مختلف فکری، گرفتارش شدهاند؛ از جمله صفبندی صنفی روحانیت و روشنفکران در تحولات تاریخی. اما در مطالعه این اثر، هر خواننده منصفی به خوبی میتواند این واقعیت را درک کند که شهید عراقی نه تنها دچار لغزش نشده است بلکه ضمن مقلد صدیق مرجعیت بودن، به شدت قدر و منزلت روشنفکرانی چون دکتر علی شریعتی را پاس میدارد و از نقش آنان در همه گیر کردن نهضت تجلیل میکند.
حتی به درستی، وی علت ناکامی نهضتهای قبل از انقلاب اسلامی را نبود نیروهای پیوند زننده روشنفکران جامعه با مذهب میداند: «اگر این فاصلهای که استعمار تا آن روز بین قشر روشنفکر و مذهب ایجاد کرده بود، این فاصله امروز هم حاکم بود، باز هم امروز آن جور که باید و شاید این جنبش اسلامی نمیتوانست نضج بگیرد، این یک واقعیتی است که باید بپذیریم. اگر که حرکت خود حاج آقا، اگر که فرهنگ انقلابی خود دکتر شریعتی، دکتر شریعتی یک روشنفکری هست که میآید دفاع از مذهب میکند و فرهنگ انقلابی مذهب را به جهان عرضه میکند. اگر نبود، امروز هم همان جریانات [حاکم] بود.»(ص146)
صداقت و صراحتی که در کتاب «ناگفتهها» هر خوانندهای را به تحسین وامیدارد متأسفانه نه تنها با استقبال تاریخپردازان غیر دینی مواجه نمیشود، بلکه همچون برگ برندهای در خدمت تخطئه کامل جمعی از پاکباختهترین فرزندان دارای غیرت دینی این مرز و بوم قرار میگیرد. نمونه بارز آثار روشنفکران غیردینی که درصدد نفی مبارزات نیروهای مذهبی در تاریخ برآمدهاند، «نیروهای مذهبی در بستر حرکت نهضت ملی» است. به گواه مطالب نقل شده در این اثر، عمده ضعفهای عملکرد فداییان اسلام به صورت مستقیم و غیرمستقیم برگرفته از «ناگفتهها» است. البته نانوشته نماند که این اثر، اثبات صداقت شخصیتهای فهیم این جریان را مد نظر ندارد، بلکه به منظور تخریب آنان و تشدید همان سیاست قطببندی به این موضوع پرداخته است.
شاید همین سوءاستفاده از کلام صادقانه «ناگفتهها» موجب شده که حتی جریان همسو با شهید مهدی عراقی نیز از این اثر استقبال چندانی نکنند و خود را از روشنبینی وی محروم سازند. البته از وجود برخی تنگنظریها در این زمینه نیز نباید غافل بود زیرا دستکم جماعتی از این جریان از این وسعت نظر بیبهرهاند.
نکته دیگری که قبل از ورود به بحث اصلی یعنی ارزیابی عملکرد فداییان اسلام میبایست به آن توجه داشت شناخت شرایط اجتماعی - سیاسی سالهای پس از شهریور 20 تا کودتای 28 مرداد و تشکیل بازوی سرکوب نظام – ساواک - است.
واکنش شدید ملت ایران در برابر دیکتاتوری سیاه رضاخانی - بعد از سقوط پهلوی اول- دولت انگلیس را به اتخاذ سیاست جدیدی در دوران پهلوی دوم واداشت و آن بدون شک تمرکز زدایی از سرکوب و خفقان بود. در دور اول، سیاست لندن برای سرکوب دستاوردهای نهضت مشروطیت صرفاً بر کانون ایجاد وحشت و ترس در مردم – رضاخان – متمرکز بود. نام وی معادل نفی مستبدانه حقوق اساسی مردمی بود که تصور میکردند با تشکیل مجلس شأنی یافتهاند، معادل با قتلهای سری و پنهانی بود، معادل با غصب املاک و دارائیهای مردم و... با این استبداد متمرکز، بیگانه توانست به بسیاری از اهداف خود از قبیل نابودسازی همه نهادهای مدنی همچون روحانیت، فرهنگ ملی، شخصیت و هویت ایران (تغییر لباس سنتی با اجبار) و... نائل آید.
یکی از مسئولان بلندپایه ساواک که علیالقاعده به دلیل اشتراک زیاد با رضاخان میبایست از مشی وی دفاع کند ضمن ابراز تأسف از اینکه همه آحاد ملت ایران از عملکرد پهلوی اول به فغان آمده بودند، وضعیت بعد از شهریور 20 را اینگونه توصیف میکند: «شاید رضاشاه در تاریخ همه کشورها و در بین همه رهبران و سلاطین، تنها شاهی بوده باشد که هم از سوی عوامل ارتجاع در مظان اتهام بوده، هم از سوی روشنفکران و چپگرایان. تبلیغات علیه او و به تعبیر امروز ترور شخصیت او چنان دامنه پیدا کرده و مورد قبول هم افتاده بود که در سالهای بعد از سقوط او، اهل قلم و سیاست، احمدشاه زنباره و بیاطلاع از امور مملکتداری را شاه دموکرات و مدرس طرفدار سلسله قاجار را، با تِز حکومت اسلامی، قهرمان آزادی معرفی میکردند و رضاشاه را دستنشانده و عامل بیگانه، عجبا که نوشتههایی این چنین در بین اصحاب کتاب مثل ورق زر دست به دست میگشت.»(داوری؛ سخنی در کارنامه ساواک، سرتیپ منوچهر هاشمی، انتشارات ارس، لندن، 1373، ص85)
اعتراف این عنصر مؤثر ساواک به اینکه جامعه ایران در برابر عملکرد پهلوی اول به حد انفجار رسیده بود و احمدشاه با همه ضعفهایش در مقایسه با رضاخان جنایتکار و دیکتاتور، پادشاهی دمکرات به حساب میآمده است، گویای این واقعیت است که دستکم برای مدتی تداوم خفقان ممکن نبوده است. مسعود بهنود نیز از تدابیر متعدد عوامل انگلیسی چون فروغی برای فرونشاندن خشم ملت ایران از رضاخان یاد میکند و درباره برگزاری دادگاه رسیدگی به اموال غصب شده مردم، محاکمه عوامل جنایات رضاخان همچون مختاری، پزشک احمدی و ...، باز کردن فضای سیاسی و ... میگوید: «آن بخششها که در طول راه (رفتن به اصفهان)، به سفارش فروغی میکرد که اموال خود را به دولت صلح کرده بود و به جانشینش واگذاشته بود، همه ظاهرسازی و طراحی فروغی برای فرو نشاندن آتش غضب تهرانیها... از دیگر تدابیر فروغی برای فرونشاندن التهاب عمومی صدور عفو عمومی و آزاد کردن زندانیان سیاسی بود که فردای استعفای شاه شورش کرده بودند. بیرون آمدن زندانیان که زجرها در سلولهای قصر قاجار کشیده بودند، مصادف شد با موجی از تبلیغات علیه پهلوی.»(این سه زن، مسعود بهنود، نشر علم، چاپ چهارم، سال 75، صص2-311)
در کنار چنین تدابیری برای آرام کردن ملت ایران، تمهیداتی نیز به منظور از کنترل خارج نشدن جامعه اندیشیده شد. بدون شک ایجاد کانونهای متعدد سرکوب به جای سرکوبگری متمرکز رضاخانی از جمله اقدامات هدایت شده از سوی لندن بود. اشرف بعد از پدر برای خود دارودسته سرکوب ایجاد نمود، برادران رشیدیان به عنوان عوامل شناخته شده انگلیس عدهای چاقوکش را به دور خویش گرد آوردند، محمدرضا پهلوی شعبان جعفری و جماعتی از قماش وی را جذب کرد، مظفر بقایی به عنوان عنصری پر رمز و راز در تاریخ آن دوران نیز دارودستهای از قماش شعبان بیمخ در اطراف خود گرد آورد. برای درک دقیقتر چگونگی توزیع سرکوب در مراکز قدرت مختلف ناگزیر از مرور فرازهایی از خاطرات افراد مؤثر در آن ایام هستیم: «فروردین یا اردیبهشت 1327 بود که برایم خبر آوردند سیدضیاء هر هفته جلسه مطبوعات ضددیکتاتوری را در هتل ریتس برگزار میکند و چرندیاتی هم در مورد چگونگی به سلطنت رسیدن رضا میگوید. با علیرضا و اشرف عقلهایمان را روی هم ریختیم و تصمیم گرفتیم بدون اطلاع محمدرضا یک گوشمالی به سیدضیاء بدهیم. علیرضا چند نفر از آشنایان خود را مأمور این کار کرد و آنها از قصابخانه یک عده آدم گردنکلفت اجیر کردند تا با چاقو و ساطور مجلس توطئه سیدضیاء را به هم بریزند. این عده یک روز که سیدضیاء ضیافت ناهار برقرار کرده، و روزنامهچیهای هوچی را گرد خود جمع آورده بود به هتل «ریتس» ریختند و عدهای را مضروب و مصدوم ساختند.»(ملکه پهلوی، خاطرات تاجالملوک، انتشارات بهآفرین، سال 80، ص114)
شعبان جعفری نیز خاطرات خود را از جریان به هم ریختن تماشاخانه فردوسی که در آن تئاتری انتقادی درباره سلطنت به روی صحنه آمده بود اینگونه بیان میکند: «خلاصه اونروزم دیدم از طرف اداره آگاهی یه سرگردی در زد اومد خونه پیش ما و گفت: نمیخوای چند روز بری اینور اونور؟... آره گفت: کار خوبی کردین. خلاصه، دستگاه خوشش آمده. از این کارتون اینا داشتن نمایش «مردم» میدادن علیه شاه، تو فقط یه چند وقتی خودتو نشون نده و بیا برو... خلاصه پونصد تومن به ما دادن- اون وقتا پونصد تومن خیلی پول بود- ما گفتیم: «برادر، پونصد تومن خرج چار روز کله پاچه مام نمیشه.» خلاصه کردنش دو هزار تومان».(خاطرات شعبان جعفری، نشر آبی، سال 81، ص59)
متقابلاً به کارگیری زبان زور در میان منتقدان دربار نیز رایج بوده است. زمانی که رزمآرا به عنوان نخستوزیر در مجلس رسماً به تهدید نمایندگان میپردازد، مصدق نیز راهی جز توسل به شیوه مشابه نمیبیند: «اگر شما نظامی هستید من از شما نظامیترم، میکشم همین جا شما را میکشم.» نویسنده کتاب «نیروهای مذهبی بر بستر حرکت نهضت ملی» ضمن نقل این تهدید متقابل مصدق درباره ارعاب و وحشتی که رزمآرا با سخنان خود میان مجلسیان ایجاد میکند، میافزاید: «او که نماینده اول مردم تهران بود، در خانه ملت با زبان «فداییان اسلام»، که لااقل نه ادعای نمایندگی و نه دموکراسی داشتند سخن گفت... و بالاخره از 106 (تن) نمایندگان همان مجلس، رزمآرا 95 رای اعتماد گرفت.» (نیروهای مذهبی بر بستر حرکت نهضت ملی، علی رهنما، انتشارات گام نو، سال 84، ص155)
نویسنده این اثر اذعان دارد که در نهایت، نمایندگان مجلس تهدید رزمآرا را جدیتر پنداشتند و از خوف در جبهه فردی قرار گرفتند که به صراحت از منافع انگلیس حمایت و با ملی شدن صنعت نفت مخالفت میکرد، امّا خود هنگام قضاوت، بدون در نظر گرفتن مقتضیات زمان و اینکه دربار پهلوی و لندن از هیچ جنایتی برای حفظ موقعیت خویش دریغ نمیکردند، سخن از ضرورت پایبندی به اصول دمکراسی در روابط نیروهای غالب و مغلوب به میان میآورد و حرکت نیروهای مدافع استقلال را که در برابر جنایات چپاولگران منافع ملت ناگزیر از به کار گیری زبان زور میشدند تخطئه میکند. حتی دکتر مصدق بعد از قرار گرفتن در پست نخستوزیری در مسیر به اصطلاح دمکراسی مورد نظر قرار نمیگیرد. برای نمونه، بعدازظهر 14 آذر دفاتر روزنامههای طرفدار دربار و انگلیس با هدایت مستقیم دفتر نخستوزیری مورد حمله قرار میگیرند و تخریب میشوند تا شاید تضعیف هدفمند دولت ناهمگون با دربار و سیاستهای لندن، توسط این رسانهها متوقف شود. البته ربوده شدن رئیس شهربانی دولت دکتر محمد مصدق توسط گروه چاقوکشهای مظفر بقایی و سپس کشتن وی تا حدودی موقعیت متزلزل دولت نهضت ملی را در برابر قدرت رسمی دربار و قدرت غیررسمی بیگانه، روشن میسازد.
بنابراین در تحلیل عملکرد جریانات مختلف این دوران، درک این نکته بسیار کلیدی و ضروری به نظر میرسد که مخالفان استقلال ایران و ملی شدن نفت به هیچ اصلی پایبند نبودند. در واقع در شرایطی که استبداد و قدرت استعماری در مواجهه با مطالبات مردم منافع نامشروع خویش را در خطر میبینند و دست به هر اقدام ضدانسانی میزنند، نباید انتظار داشت که نیروهای مخالف دربار و انگلیس بتوانند براساس موازین دمکراسی عمل کنند. اصولاً برقراری دمکراسی در یک جامعه و پایبندی جریانات مختلف سیاسی به آن، ارتباط تنگاتنگی با تحقق شرایط لازم دارد که البته این شرایط، با وضعیت جامعه ایرانی در تب و تاب دستیابی به استقلال در صنعت نفت خویش در آن دوران تطبیق ندارد. به طور قطع امروز که سلطه بیگانه برطرف شده و دولت ملی استقرار یافته تعامل نیروهای سیاسی کشور میبایست کاملاً بر اساس قانون صورت گیرد. حتی تمایلات فرهنگی یک جریان سیاسی داخلی به بیگانه نمیتواند استفاده از زبانی غیر از قانون را در مورد آن توجیه کند. اما باید بر این نکته تأکید داشت که نمیبایست شرائط متفاوت امروز را بر شرایط اجتماعی - سیاسی دوران نهضت ملی شدن صنعت نفت بار کرد. متأسفانه در تاریخنگاری اخیر، برخی تلاش دارند با معیارهای کنونی به داوری در مورد کلیت عملکرد فداییان اسلام بپردازند. این سخن بدان معنی نیست که عملکرد برخی عوامل نفوذی در این جمعیت غیرمنسجم همچون شمس قناتآبادی، ذوالقدر (گفتنی است برخی اعضای فدائیان اسلام به استناد تیرباران شدن ذوالقدر، اعتقادی به نفوذی بودن وی ندارند) و اقدامات خودسرانه تعدادی از اعضای آن را نادیده بگیریم. موضع اصولی شهید مهدی عراقی در این زمینه ما را بینیاز از پرداختن به اینگونه ضعفهای فداییان اسلام میکند. شاید یادآوری این موضوع نیز خالی از لطف نباشد که براساس نگرش و استراتژی مبارزاتی امام خمینی(ره) اصولاً حرکتهای مسلحانه و حذف فیزیکی در جنبش اسلامی مورد تأیید نبود. این نگرش که بعدها در مقایسه با سایر شیوههای مبارزاتی اصالت خود را به خوبی به اثبات رساند، چون مبنا را آگاهی مردم و رشد فکری و سیاسی آنان قرار داده بود نمیتوانست شیوههای حذف فیزیکی را که نه تنها کمکی به رشد مردم نمیکرد بلکه بعضاً روند شناخت تودهها را از مسائل اجتماعی کُند میساخت مورد پذیرش قرار دهد.
به هرحال، در اینجا ارزیابی عملکرد فداییان اسلام براساس استراتژی مبارزه امام مورد بحث ما نیست، بلکه شناخت آنان در یک سنجش تطبیقی با سایر جریانهای سیاسی درگیر در نهضت ملی شدن نفت مد نظر است. در واقع سختترین بخش از وظایف نیروهای درگیر در نهضت ملی شدن به عهده فداییان اسلام نهاده شده بود و اعضای پاکباخته این جریان هزینههای کلانی برای حذف فیزیکی عوامل برجسته وابسته به بیگانه پرداخت کردند، امّا برخی آنان را صرفاً خشونتگرا عنوان میدارند، در حالیکه حتی مخالفان و ناقدان جدی فداییان اسلام نیز معترفند بدون اقدامات آنان اصولاً نهضت ملی شدن صنعت نفت آغاز نمیشد: «کتمان نیز نمیتوان کرد که بدون فشار انگشت سیدحسین امامی بر ماشه طپانچهاش تاریخ ایران به نحوی دیگر نوشته میشد و «جبهه ملی» حضوری در مجلس نمییافت و احتمالاً قرارداد گس-گلشائیان نیز تصویب میشد.» (نیروهای مذهبی بر بستر حرکت نهضت ملی، علی رهنما، انتشارات گام نو، ص118)
بنابراین حتی به اعتراف این اثر که تمامی همت خود را به تخطئه فداییان اسلام معطوف داشته، بدون حضور این جریان در همان شکل خاص، با تمام ضعفها و قوتهایش، اساساً امکان شکلگیری نهضت ملی فراهم نمیآمد. بویژه آن که بعد از هژیر، حذف فیزیکی دومین عامل قدرتمند انگلیس، یعنی رزمآرا، به درخواست جبهه ملی و آیتالله کاشانی به دست این گروه صورت گرفت. هرچند نویسنده کتاب «نیروهای مذهبی بر بستر نهضت ملی»، تلاش دارد این درخواست جریانات سیاسی و احزاب طالب خلع ید انگلیس از نفت کشور از فداییان اسلام را کم رنگ کند، اما با این وجود اذعان دارد: «شاید بتوان اخطار فداییان اسلام به جبهه ملی را به عنوان یادآوری میثاقی که به روایاتی میان این دو بر سر رزمآرا صورت گرفته بود به حساب آورد.» (همان، ص178)
اما «ناگفتهها» شرح تفصیلی از ملاقاتهای سران ملیون از یک سو و آیتالله کاشانی از سوی دیگر با فداییان اسلام در این زمینه ارائه میدهد که بیانگر میزان اتکای این احزاب و شخصیتها به نواب صفوی و یارانش به عنوان پیشقراولان شکستن جو ارعاب و سلطه مطلق عوامل بیگانه بر امور کشور است: «وقتی رزمآرا از این حرکت [یعنی] از انحلال مجلسین ناامید میشود به فکر توطئهای میافتد به نام کودتا. چون هم رئیس دولت بود هم زمینهاش در ارتش خیلی زیاد بود... جبهه ملی متوجه این نکته میشود و کاری هم از دستش دیگر ساخته نبوده است چون 12-10 نفر که بیشتر توی مجلس نبودند... احتمال میدادند که رزمآرا اگر بخواهد کودتا بکند حتی اگر یک کودتای ضد مجلسی - نه ضد رژیمی بکند- جان همه اینها در معرض خطر میباشد. پیغام میدهند برای مرحوم نواب که وضع بدین صورت است... مرحوم نواب دعوتی از اینها میکند، در 15 یا 16 بهمن در منزل حاج احمد آقایی، آهنفروش معروف توی بازار. اینها همهشان میآیند. جبهه ملی به غیر از مصدق، مرحوم فاطمی وقتی که میآید میگوید من اصالتاً از طرف خودم هستم و وکالتاً از طرف مصدق، چون ایشان کسالت داشتند.» (صص2-71)
رعب و وحشتی که انگلیسیها و عواملشان ایجاد کرده بودند مهمترین عامل پیش برنده سیاستهای آنها بود. همانگونه که اشاره شد، لندن از یک سو با تطمیع و از سوی دیگر تنبیه و گوشمالی از طریق کانونهای متعدد سرکوب، دوران بعد از رضاخان را تا کودتای 28 مرداد در ایران مدیریت کرد. حتی به گواه تاریخ اگر ایستادگی فداییان در پای صندوقهای رأی در برابر دستههای چاقوکشان عامل انگلیس و دربار نبود هرگز اقلیت ملیون در مجلس شکل نمیگرفت. شرح مقاومتها و پیگیریهای یاران نواب در جریان رایگیریها و سپس نظارت آنها بر شمارش آرا در این اثر آمده است و هر خواننده منصفی میتواند به این واقعیت پی ببرد که اگر یک تشکل مردمی چون «فداییان اسلام» نبود هرگز جریانات روشنفکریای چون جبهه ملی نمیتوانستند با کمترین هزینه، سایه رعب و وحشت دستجات چاقوکشان را از فضای انتخابات بردارند. جریان نواب دارای خصوصیاتی مردمی بود که به سهولت میتوانست افراد اجیر شده را از صحنه مخاصمه خارج سازد. از آنجا که درگیری میتوانست بهانههای لازم را به نیروهای دولتی برای مداخله و یکسره کردن موضوع به نفع دربار و بیگانه بدهد، حضور فعال یک نیروی مردمی آشنا به مکانیزم و ارتباطات رایج بین تودههای ملت بسیار کارگشا بوده است.
نواب در آن ملاقات تعیین کننده، شروطی را برای از میان برداشتن رزمآرا بیان میکند که هم میتواند ملاکی برای شناخت انگیزههای فداییان اسلام باشد و هم میزان پایبندی ملیون به عهدشان را روشن سازد: «بقایی، فاطمی، سیدمحمود نریمان عبدالقدیر آزاد، حائریزاده [کریم سنجابی]، شایگان، مکی، اینها بودند تا آنجایی که تقریباً خودم یادم هست... سید، دو مرتبه برای اتمام حجت رو کرد به آنها و گفت، هان رزمآراء رفت- بینک و بینالله- وجداناً برای اینکه فردا دعوا نشود، من و رفقایم هیچ چیز نمیخواهیم. ما افتخار میکنیم که سپور یک مملکت اسلامی باشیم... اما شما قول میدهید وجداناً، اگر جنوب شهر رفته باشید این پابرهنهها، گرسنههای جنوب شهر، من هر وقت در این بازار رد میشوم، میبینم یک ماشین که میایستد برای دو تا بار، سی تا حمال دنبالش میدوند، واقعاً خجالت میکشم... وجداناً آن مردم آبادان را شما بروید ببینید اگر دلتان برای اینها سوخته و تصمیم گرفتهاید برای آنها یک خدمتی بکنید، حداقل اینکه یک حکومت که در آن عدالت باشد، بوجود بیاورید. بگوئید. اگر نه، همین الان بیائیم صفهایمان را از همدیگر جدا بکنیم و یا بگوئید بابا ما نمیتوانیم، ما تا این حدش را بیشتر نمیتوانیم، ما هم تکلیفمان روشن باشد.» (صص5-74)
فداییان اسلام خطر حذف فیزیکی یکی از مهمترین عوامل انگلیس را براساس عهد به جان خرید، اما ملّیون علاوه بر تلاش برای ثبت چنین اقدامی به نام خود حتی حاضر نشدند در رسانههایشان اعلام دارند این اقدام توسط کسانی صورت گرفته است که آرزوی پیاده شدن قوانین اسلامی را در کشور در سر دارند: «روزنامههای باختر امروز (مربوط به فاطمی) و شاهد (مربوط به بقایی) اگر چه راجع به کشته شدن رزمآرا قلم فرسایی کردند، لیکن هیچ یک اشارهای به شعارهای اسلامی ضارب او نکردند. باختر امروز که کشور ایران را جایگزین اسلام کرده بود نوشت: «در آن موقع ضارب که با خونسردی ایستاده بود و با صدای بلند میگفت زنده باد ایران از طرف پاسبانها و یک سروان افسر شهربانی دستگیر گردید.» روشن است که در ذهن خواننده باختر امروز ضارب رزمآرا مردمی ایران دوست و نه الزاماً اسلام دوست به حساب میآمد.» (نیروهای مذهبی بر بستر نهضت ملی، علی رهنما، انتشارات گام نو، سال 84، ص209)
در کنار این بایکوت شدید خبری پیمان شکنان و تلاش آنان برای جعل واقعیتها، عزم انگلیس برای حذف فداییان اسلام جزم میشود: «با درگذشت رزمآرا، مهمترین مشغله ذهنی سیاستمداران و دیپلماتهای انگلیسی، قبولاندن سیدضیا به شاه به عنوان جانشین رزمآرا و سرکوب کاشانی و فداییان اسلام بود... کاشانی توسط علاء از فشار دولت انگلیس جهت بازداشت فداییان اسلام و محدود کردن فعالیتهای خودش کاملاً آگاه بود.» (همان، صص5-204)
در شرایطی که جبهه ملی بعد از کشته شدن رزمآرا یکباره ارتباطات خود را با فداییان اسلام قطع میکند با روی کار آمدن حسین علا آنچنان فشار بر این جریان شدت میگیرد که بسیاری از مرتبطین با نواب از وی اعلام برائت میکنند: «حاج مهدی عراقی:... بعد از این جریان زدن علاء بود که چون بگیر بگیر بود، ریختند [شمار زیادی] از بچهها را میگرفتند، یک مشت از ترسشان تند تند برداشتند اعلام کردند که ما نیستیم ما نبودیم، ما استعفا داده بودیم، که یک وقت حکومت نظامی سراغشان نرفته باشد [نرود].» (ص122)
اینگونه به نظر میرسد که جریان مرتبط با آمریکا در کشور نیز به دنبال از میان برداشته شدن رزمآرا مایل بود به حضور پرقدرت فداییان اسلام در صحنه سیاسی کشور پایان داده شود: «از شامگاه اول فروردین، دستگیری اعضاء کلیدی فداییان اسلام با استناد به ماده پنج حکومت نظامی آغاز شد. با زندانی شدن سیدعبدالحسین واحدی، حاج سیدهاشم حسینی، امیرعبدالله کرباسچیان و سیدمحمد واحدی، هسته اصلی عملیاتی- تبلیغاتی فداییان اسلام شدیداً ضربه خورد... قبول نخستوزیری از طرف مصدق در 7 اردیبهشت 1330 بر امید و انتظار «فداییان اسلام» که به دنبال فرجی بودند افزود». (نیروهای مذهبی بر بستر نهضت ملی، علی رهنما، انتشارات گام نو، سال 84، صص3-221) در این میان عاملی که موجب میشود مصدق نه تنها برای آزادی فداییان اسلام اقدامی نکند بلکه شرایط آنان را سختتر نماید، نقش آفرینی مرموزانه مظفر بقایی است که بدین وسیله اختلاف میان نیروهای هوادار نهضت ملی شدن صنعت نفت نیز کلید میخورد: «همزمان با چاپ اعلامیه بازرگانان بازار تهران، مصدق نیز در مجلس سخنان مهمی در مورد فداییان اسلام ایراد میکند، که حتی برای نزدیکانش چون مکی نیز غیر مترقبه است. اگرچه مکی میگوید که نمایندگان جبهه ملی کمترین اطلاعی از محتوای سخنان یکشنبه 22 اردیبهشت 1330 مصدق نداشتند، اما شواهد و قرائن این گمان را تقویت میکنند که لااقل بقایی در آماده کردن ذهن مصدق برای ایراد این سخنان نقش مهمی داشته است.» (همان، ص235) در حالیکه هیچیک از اعضای جبهه ملی درباره تهدید مصدق توسط فداییان اسلام سخنی نگفتهاند، مظفر بقایی که بعدها و پس از سرکوب یاران نواب، نقش خود را به عنوان یکی از عوامل مؤثر در کودتای 28 مرداد علیه دولت مصدق آشکار میسازد در این زمینه عملکرد مرموزی دارد: «به احتمال زیاد بقایی، منبع خبری مصدق در مورد احتمال سوءقصد به جانش بود، همان گونه که وی همین خبر را از طریق دیهیمی به شاه رسانده بود. در این میان، دیهیمی هم گرداننده شاخه نظامی «حزب آریا» به رهبری سرلشکر ارفع بود و هم عضو سازمان نظامی- اطلاعاتی بقایی که گویا قبل از تشکیل حزب زحمتکشان فعال شده بود. در کودتای 28 مرداد دیهیمی به همراه ارفع و سرلشکر اخوی علاوه بر مشارکت در طراحی کودتا، بسیاری از نیروهای اوباش جنوب تهران را متشکل کرده بودند.» (همان، ص238)
شهید مهدی عراقی در «ناگفتهها» به شدت موضوع ترور مصدق توسط فداییان را تکذیب و آن را آغاز توطئهای طراحی شده اعلام میکند: «مصدق رفت مجلس، در یک نطق در سخنرانی تشریح کرد که فداییان اسلام یک روز کسروی را کشتند برای خاطر اینکه از جهت فکری و دینی با همدیگر در تضاد بودند. فداییان اسلام هژیر را کشتند برای خاطر اینکه در انتخابات شرکت کرده بود و میخواست مسیر انتخابات را منحرف بکند. فداییان اسلام رزمآرا را کشتند برای اینکه عامل مستقیم استعمار بود و میخواست جلوگیری کند از ملی شدن صنعت نفت. حالا این سئوال مطرح است که فداییان اسلام چرا میخواهند مرا بکشند؟ - چیزی که اصلاً مطرح نبود، ما متوجه شدیم یک توطئهای خلاصه توی کار است. این شد که مرحوم نواب یک اعلام میتینگ میدهند که بیاید به نطق مصدق جواب بدهد. ولی، مسجد شاه را درش را میبندند و جلوگیری میکنند از میتینگ... بعد از این میتینگ خبر میدهند که یک روزنامهای به نام روزنامه مردرزم که روز پنجشنبه منتشر میشد، یک کلیشهای درست کرده که البته یک زن و مرد آمریکایی در حال دانس دادن بودند و یک شنلی هم پوشانده بودند، لخت هم بودند. کله این مرد را برداشتهاند کله مرحوم نواب را به حساب روی این مونتاژ کردهاند و این کلیشه را درست کردهاند...» (ص96)
بعد از پیگیری موضوع توسط دوستان نواب مشخص میشود که چنین اقدامی نیز توسط مظفربقایی صورت گرفته است؛ لذا در زمان مراجعه به چاپخانه برای جلوگیری از چاپ آن با چاقوکشان حزب زحمتکشان مواجه میشوند: «این چیزهایی که اینها تنظیم کردهاند، اگر بر فرض هم زیر چاپ نباشد، اینها را برداریم ببریمشان، به هم بزنیم اصلاً. در ضمن هم دیدیم حالا اگر ما بخواهیم این کار را بکنیم، باید یک دعوا هم بکنیم با این بچههای حزب زحمتکشان، دوستان آقای بقایی... این امیر زرینکیا که معروف شد به امیر مو بور،... این هم از چاقوکشان حزب زحمتکشان بود که بعد هم توی دو سه روزه 25 تا 28مرداد، دو سه تا از این تودهایها را به قول یارو گفتنی شکمهایشان را سفره کرده بود، از این لاتها شده بود.» (صص9-98)
به این ترتیب حملات از هر سو به فداییان آغاز میشود. شمس قناتآبادی که جذب او به فداییان اسلام یکی از ایرادات اساسی نواب به حساب میآید در چنین موقعیتی آشکارا با بقایی پیوند میخورد و به فداییان به طرق مختلف میتازد. البته «ناگفتهها» انتقاد به نواب را در دعوت وی به این جمع وارد میداند: «در سال 25 وقتی مرحوم نواب میرفت قم و میآمد، با یک مشت طلبههای جوان که آنجا آشنا میشده، از جمله این آقای شمس قناتآبادی است... در یکی از میتینگها که مسجد شاه اینها میدادند این هم میآید جلوی در مسجد شاه برخورد میکند با مرحوم نواب، میگوید پسر عمو اجازه بدهید من هم یک چند کلمهای صحبت کنم... خلاصهاش شمس شروع میکند به صحبت کردن «به سیدها میگفتند پسرعمو» خرده خرده از آنجا میآیند خانه کاشانی و شمس را معرفیاش میکند به کاشانی. بعد از اینکه بچههای قم، طلبهها میآیند اعتراض میکنند به مرحوم نواب که این آدم سالمی نیست و آدم کثیفی است، تو آوردهایش توی دست و بالت. بعد ایشان میگوید که حالا ممکن است تغییر کرده، ممکن است توبه کرده باشد، حالا اگر که اینجاست کار خلافی کرد که ما جلویش را میگیریم. اگر، نه که [هیچ] خرده خرده آنجا میماند و چون فداییان اسلام یک تشکیلات زیرزمینی و مخفی بودند، با پیشنهاد این شمس میگوید که اگر صلاح بدانید ما یه تشکیلات علنی به نام مجمع مسلمانان مجاهد تأسیس بکنیم که در کارهای علنی، همین بچهها در این لباس ظاهر بشوند و این کار هم میشود دیگر، مجمع مسلمانان مجاهد در سال 27 تقریباً تأسیس میشود با موافقت نواب.» (صص5-124) همچنین در مورد سایر عناصر نفوذی تشکیلات میافزاید: «این ذوالقدر نزدیک به دو سه ماه بود که آنجا سروکلهاش پیدا شده بود و از آنجا آمده بود در اطرافش خیلی صحبت میکنند میگویند این کار توسط بختیار (تیمور بختیار اولین رئیس ساواک) انجام شده بود، یکی از افرادی بوده که ماموریت به او داده بودند بیاید آنجا. اینکه صبح تا غروب غلام خانهزاد شده بود توی خانه سید و همهاش نماز میخوانده و گریه میکرده که خلاصهاش من میخواهم بروم شهید بشوم... تا اینکه مسئله زدن علاء پیش میآید این خیلی اصرار میکند که من میخواهم بروم این کار را بکنم... اسلحهای که بچهها در اختیار ذوالقدر گذاشته بودند غیر از آن اسلحهای بوده که ذوالقدر حسین علا را با او میزند. این به اصطلاح فشنگهایش بادی بوده که اثر نمیکند و بعد هم که خود ذوالقدر را میگیرند. ذوالقدر آنجا اعترافاتی میکند و حتی در برخوردشان یکی دو دفعه توهین هم میکند به مرحوم نواب.» (صص130-129)
اینکه کسی بدون هیچگونه شناختی از او، نه تنها دو ماهه به یک تشکیلات مخفی راه مییابد بلکه مسئولیت عملیاتی سرّی و مهمی را نیز به عهده میگیرد خود گویای بسیاری از واقعیتها در مورد چگونگی مخفی بودن آن تشکیلات است. خلوص خاص نواب (که مسیر را برای سوءاستفاده کنندگان باز میگذارد) و بینظم و انضباطی سازمانی، دو عامل مؤثر در ضربه پذیری جماعتی با غیرت دینی کمنظیر بودند. نکته حائز اهمیت این که مرحوم نواب صفوی برای تحقق آرمانهای بلند خود نه تشکیلاتی داشت و نه نیروهای لازم را برای مأموریتهای مورد نیاز و نه حتی برنامهای برای گام برداشتن در این مسیر پرمخاطره؛ از اینرو عناصر مرموزی چون مظفر بقایی برای نیل به اهداف خویش از وجود جوانان پاکباختهای که در این تشکیلات بودند بهره گرفتند. آیا حفاظت از خانه مسئول حزب زحمتکشان در شأن منزلت چنین استوار مردانی بوده است؟! : «بچههای فداییان اسلام و مجاهدین اسلام در ماجرای چاپخانه شاهد مردانه مقاومت کردند و به عللی که بقایی خود بهتر میدانست، او از شور و شجاعت این جوانان صاف و صادق در راه منافع سیاسی خویش استفاده میکرد ولی آنها را بازاریان، رؤسای اصناف، بازرگانان روشنفکر و یا تجار محترم معرفی میکرد... ظاهراً بقایی که خود را روشنفکر مدرن و تحصیلکرده و فرنگ رفته میدانست و با زهری و سپهبدی و خانلری و صادق هدایت دوستی نزدیک داشت، تمایلی به علنی کردن روابط سیاسی خود با افرادی که هیچ سنخیتی با دوستان روشنفکرش نداشتند، نداشت. از سوی دیگر، قناتآبادی روایت میکند که در آن شبهای پر تب و تاب که همه در اضطراب حمله نیروهای رزمآرا بودند، بقایی و زهری هم مراعات متعصبین را کنار گذاشته بودند و ضمن صرف شام مشروب هم میخوردند.» (نیروهای مذهبی بر بستر نهضت ملی، علی رهنما، گام نو، سال 84، ص164) شهید مهدی عراقی نیز حفاظت از خانه مظفر بقایی را به گونه مشابهی شرح میدهد: «بعد از ظهر که شد پیشنهاد شد به دکتر بقایی که ما مثل دیشب در برابر عمل انجام شده قرار نگیریم، بهتر این است که بیائیم و بنشینیم صحبت کنیم که چکار بکنیم، اگر یک همچنین حادثهای مثل دیشب اتفاق افتاد. دکتر بقایی هم خودش پسندید و آمد توی جلسه. هنوز رسمیت پیدا نکرده بود، یعنی مسئلهای مطرح نشده بود که تلفن زنگ زد. بقایی تلفن را برداشت، بعد از سلام و علیک، یک وقت ما متوجه شدیم که به زبان انگلیسی یا فرانسه، خلاصه به زبان خارجی صحبت میکند. صحبت او که تمام شد و گوشی را که گذاشت زمین، بچههایی که تقریباً وابسته به فداییان بودند بالاتفاق از جا بلند شدند و گفتند که پس ما از اینجا میرویم چون اینجا جای ما نیست. دکتر بقایی گفت چه شده، چرا؟ اعتراض کردند به نحوه برخورد بقایی، گفتند یا اینهایی که اینجا هستند مورد اعتماد هستند یا مورد اعتماد نیستند. اگر مورد اعتماد هستند، شما حق نداشتید غیر از زبان مادری صحبت دیگری بکنید.» (ص66) نبود انسجام تشکیلاتی موجب میشود که به جای اینکه اعتماد فداییان اسلام به فردی چون بقایی قابل تأمل شود، ماجرا به گونهای دیگری جریان یابد.
البته نباید از واقعیت گذشت که صداقت شخص نواب و شخصیتهایی چون مهدی عراقی این نقیصه را تا حدی جبران کرده است. عذرخواهی از عملکردهای خودمحورانه اعضا مؤید این امر است. برای نمونه نواب صفوی پس از آزادی از زندان از این که برخی از اعضای فداییان اسلام آقای فلسفی را تهدید کردهاند بشدت متأثر شده و از ایشان عذرخواهی میکند.(خاطرات و مبارزات حجتالاسلام فلسفی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص168)
اینگونه شکنندگی برخی از اعضای فداییان اسلام را عمدتاً باید ناشی از عدم آمادگی آنها برای مواجهه با فشارهای همه جانبه دانست. همانگونه که اشاره شد، جریانهای وابسته به دربار و هر یک از قدرتهای خارجی (آمریکا، انگلیس و روس) دارای شبکه سیاسی و تبلیغاتی و اقتصادی قوی بودند و همگی به طور متحد در برابر فداییان اسلام که آرمان حکومت اسلامی را مطرح میساخت مواضع تند و آشکاری داشتند (مگر در شرایطی که بهرهمندی از توان آنها را برای تقویت مواضع خویش در برابر رقیب، در سر میپروراندند). تجربه گرانسنگ این دوران چنین است که داشتن آرمانهای متعالی و حتی جانفشانی بر سر این اهداف مقدس نمیتواند موجب تحول شود، مگر آنکه زمینهها و بسترهای مناسب برای آن تحول فراهم آید، در غیر این صورت پیامدی جز یأس سیاسی در بر نخواهد داشت.
در آخرین فراز از این نقد ضمن تأکید مجدد بر ارزشمند بودن «ناگفتهها» برای شناخت نهضت ملی شدن صنعت نفت، لازم است از زاویهای دیگر نیز مطالب آن را مورد توجه قرار دهیم که کمتر به آن پرداخته شده و میتواند روشنگر ابعاد شخصیتی حضرت امام در نوع هدایت و رهبری نهضت بزرگ اسلامی مردم ایران باشد. برای نمونه مقایسهای گذرا بین عملکرد دکتر مصدق به عنوان نخستوزیر و چهره رسمی نهضت ملی در پناه بردن به مجلس پس از مواجهه با تهدیدات نه چندان بااهمیت، با صلابت و استواری امام در رویارویی با خطرات جدی در قیام 15 خرداد، واقعیات بسیاری را آشکار میسازد. بیتردید میزان استواری روحی و شخصیتی رهبران حرکتهای مردمی، نقشی اساسی در استحکام و مقاومت تودهها خواهد داشت. طبعاً عملکردهایی چون بیتوته کردن در مجلس برای برخورداری از امنیت، روحیه سایر عناصر و آحاد مردم را کاملاً متزلزل میسازد، در حالی که هیچ زمانی این گونه رفتارهای سیاسی را در عملکردهای امام شاهد نبودیم. در حوادث ابتدای نهضت در سال 42 که خوف حمله چماق بدستان گارد شاهنشاهی در قم به بیت امام میرفت، همه اطرافیان امام بشدت نگران بوده و درصدد تدبیری برای حفظ جان امام برمیآیند اما امام هرگز این توصیههای دلسوزانه را برای ترک خانه خود و یا تجمع عدهای از یارانشان را برای حفاظت از جان خویش نمیپذیرد و با صلابت و ایمانی استوار، ارادتمندان خویش را دعوت به رفتن به خانههایشان مینماید: «در همین گیرودار که ما دستانمان یک خرده خاکه ذغالی شده بود، آمدیم یواشکی سر حوض که دستانمان را بشوئیم، حاج آقا از این اتاق آمد برود توی آن اتاق دید ما دو نفر توی حیاطیم گفت اینجا چکار میکنید شما؟ گفتیم بودیم دیگر حاج آقا. گفت مگر من نگفتم بروید؟ گفتیم که شما گفتید، اما وظیفه ما چیه؟ گفت وظیفه را من تعیین میکنم. گفتم تشخیص آن هم با ماست حاج آقا. البته تا وقتی من گفتم که تشخیص آن هم با ماست خودم گریهام افتاد و حاج آقا هم هیچی نگفت، سرش را انداخت پائین رفت. در همین موقع بود که گفتند که اینها (چماقداران گارد شاهنشاهی) دارند میآیند.»(ص163) این صلابت در اوج خطرات و در مقاطع مختلف به مردمی که به دنبال رهبری انقلاب بودند اعتماد به نفس میداد. امام در 21 بهمن 57 که احتمال کودتا و حمله به مدرسه علوی به بالاترین حد خود رسیده بود هرگز به توصیه اطرافیان مبنی بر ترک محل استقرار خود اعتنا نکرد، در حالی که همه سران احزاب و گروههای سیاسی و حتی برخی روحانیون برجسته، آن شب را در محل دیگری جز منازل خود گذراندند. همچنین در اوج بمباران تهران در جریان جنگ تحمیلی نیز امام هرگز حاضر به ترک منزل خود و اقامت در پناهگاه نشدند. این صلابت به توده مردم قوتی میبخشید که تبلور آن را در جای جای تاریخ انقلاب اسلامی شاهد بودهایم. مطالب ارزشمندی از این دست را در خاطرات شهید مهدی عراقی فراوان میتوان یافت که از آن جمله چگونگی متحول شدن شهید طیب است. از طرفی بیان منصفانه ضعفهای روحانیت و روشنفکران در نهضت ملی شدن صنعت نفت در «ناگفتهها» به محققان و تاریخ پژوهان کمک میکند تا به مقابلهای منطقی با خط انحرافی و شکننده قطبی شدن تاریخ پژوهی در کشورمان بپردازند.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران