تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۱:۳۸  ، 
شناسه خبر : ۱۳۸۶۶۴

محمدجواد امین مقدسی
“انقلاب” واژه ای است که در فقه، فلسفه و علوم سیاسی کاربرد بسیار دارد و به معنای اعتراض، تغییر و دگرگونی استعمال شده است. شهید مطهری می فرمایند: “انقلاب عبارت است از طغیان مردم علیه نظام حاکم موجود برای ایجاد وضع و نظمی مطلوب”(1). با ارائه این تعریف می توان با دیدی گسترده تر به واکاوی پیرامون موضوع “انقلاب، گذر زمان، ریزش و رویش” پرداخت. عمدتا انقلاب زمانی رخ می دهد که جامعه با فضایی بسته روبرو می شود و بدیهی است که حرکت های اعتراضی در فضای آزاد موضوعیتی ندارد. در این فضا، روابط و برداشتهای افراد از یکدیگر مبنایی واقع گرایانه ندارد و با وجود یک دشمن مشترک که در صدد نابودی مخالفین است، وجود اختلاف عقیده در بین مبارزین امری است که میزان اهمیت آن در مراتب پایین تر قرار می گیرد و هدف اصلی که مبارزه با دشمن مشترک است، در صدر ایدئولوژی همه گروهها و جریانات مبارزاتی قرار می گیرد.
پس از حذف دشمن چون دیگر عامل خارجی وحدت بخشی میان گروههای مبارزاتی وجود ندارد، آن رابطه پیشین هم طبعا دستخوش تغییراتی خواهد شد و گروهها به بررسی مجدد روابط بین خود می پردازند، در این مرحله است که اختلافات ایدئولوژیکی خود را نمایان می سازد. این گونه مناقشات بعضا منازعاتی را نیز به همراه دارد، زیرا این گروه ها در فضای گذشته پیشین با آموزه ای به نام گفتمان برای حل اختلافات آشنا نشده بودند. حال در این مقطع، تئوری انقلاب، گذر زمان و ریزش و رویش مطرح می شود. با نگاهی گذرا به تاریخ می توان دریافت که تحولات بزرگ همیشه با ریزش و رویش هایی همراه بوده است، یعنی به تدریج در اعتقادات برخی نخبگان درون سیستم، نسبت به ارزش هایی که سیستم بر مبنای آنها متولد شده است، بی میلی ایجاد می شود و در مسیر بازتولید و تداوم آن فعالیت نمی کنند. ضمن اینکه ارزش های جدید و جریان های تازه ای می آیند و ایده های نویی را مطرح می کنند و روشنفکران و نخبگانی را به دور خود جمع می کنند. برای مثال یکی از زمینه های سقوط شاه این بود که از پانزده خرداد تا پیروزی انقلاب، نخبگان سیستم و حتی طرفدارانش خیلی میداندار نبودند و کسی وجود نداشت که از آن دفاع کند. در واقع می بینیم که شاه حتی قدرت بسیج هزار نفر از عامه مردم را هم نداشت(2).
در بررسی تاریخ انقلاب های صورت گرفته نیز این امری کاملا مشهود است و می توان نمونه های بارز آن را در انقلابهای فرانسه، روسیه و چین دید. کرین برینتون در کتاب “کالبدشکافی چهار انقلاب” خود الگوهای مشابهی را پیرامون این موضوع در انقلاب ها یافته است و نشان داده که در مقاطعی انقلابیون دیروز به مخالفان و ضدانقلابیون تبدیل شده اند. کشتاری که ژاکوبن ها از ژیروندن ها در انقلاب فرانسه کردند یا محاکمات سران حزب کمونیست در مسکو در زمان استالین یا پاکسازی های دوران انقلاب فرهنگی چین، شواهدی بر این ادعا هستند. همیشه در بدو شکل گیری یک جریان فکری، افراد محدودی هستند که فکری را مطرح می کنند، این جریان به مرور گسترش پیدا می کند و اعضای دیگری به آن می پیوندند، آنجا نیز ریزش های حاد و تندی تحت عنوان انشعابات رخ می دهد. برای مثال می توانیم از یک جریان دینی که پس از پانزده خرداد با عنوان مجاهدین خلق ایجاد شد نام ببریم که در دههپنجاه بنا بر دلایلی منحرف شد و پس از انقلاب نیز ریزش های مداومی داشت. درواقع ریزش ها و رویش ها به لحاظ اجتماعی، یکی از شاخصه های پویندگی و میرندگی جریانات فکری و سیاسی است.
اما نکته اصلی اینجا است که چه میزان ریزش و چه میزان رویش اتفاق می افتد؛ این مهم، تعیین کننده است. گاهی ریزش به وقوع می پیوندد اما در مقابل، رویش ها بازتولید نمی شوند؛ مثل جریان های چ‘ که به دلیل عدم تاثیرگذاری نمی توانند تبدیل به یک جریان اجتماعی قوی شوند به این علت که در پاسخگویی به مسائل مختلف اجتماعی توانایی لازم را ندارند.
جریان مارکسیسم در غرب نمونه ای از این دست است که نتوانست پاسخگوی نیازهای اجتماعی پیرامون خود باشد و به عبارتی شکست خورد. باید توجه داشت که بحث ما در زمین بدون رقابت نیست. در بین جریان های مختلفی که در حال رقابت هستند یک جریان می تواند پاسخ دهد و حوایج مردم و نیازهای آنها را تامین کند و جریانی دیگر از انجام آن عاجز است؛ یا افکار و ارزش های تازه ای آمده و آن جریان نمی تواند پاسخگو باشد وبه تکرار مکررات بسنده می کند که این وضعیت موجب ریزش می شود. حال این بحث مطرح می شود که گروه هایی که در پیدایش یک جریان نقش داشتند پس از به ثمر رسیدن جریان می توانند در اداره آن نقشی داشته باشند؟
شهید مطهری پیرامون این مسئله این گونه بیان می دارند که: “اگر انقلابی به تمام و کمال به ثمر برسد و موقع بهره دهی و میوه چینی آن باشد که جز میوه چینی و بهره دهی چیز دیگری در میان نیست، اینجا جای این است که همه گروهها و حتی همه افرادی که سهمی در به ثمر رسیدن آن انقلاب داشتند، مطالبه سهمی خودشان را بکنند”(3).
اگر امروزه می بینیم جریانی یا گروهی از گردونه اصلی نظام حذف شده به این خاطر است که فاقد پشتوانه مردمی بوده اند که نمونه بارز آن را می توان در دوران های مختلف دید، عدم موفقیت مجاهدین خلق در انتخابات اول مجلس و یا در رای به عدم کفایت سیاسی بنی صدر، نمونه های بارزی از این دسته هستند.
دیگر عامل حذف این گونه جریانات را می توان در عدم باز تولید خود دانست این گونه حرکتها همیشه اصل و خط مشی خود را همان راهکارهای اولیه می دانستند در صورتی که یک جریان و حرکت اجتماعی باید بتواند خود را باز تولید کند و این مهمترین عامل پایداری انقلاب است.