تاریخ انتشار : ۱۵ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۰:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۱۳۸۸۲۱
نگاهی به معیارهای دوگانه غرب در رابطه با کشورهای اسلامی
ترجمه:شهرام تقی‌زاده انصاری اشاره: بی‌اعتمادی مسلمانان نسبت به غربیها به عنوان داعیان حقوق بشر و ارزشهای جهانی آن بی‌دلیل نیست. در دو قرن اخیر نوعی دوگانگی آزاردهنده در ارتباط با رفتار غرب با مسلمانان مشهود است. این دوگانگی در نگاه غرب به مسلمانان و در نتیجه بروز آن در رفتارها، عملاً بی‌اعتمادی شدید مسلمانان را در پی داشته است و تا زمانی که چنین باشد، مسلماً هرگونه تلاش برای کاستن از مشکلات موجود بی‌ثمر خواهد بود. بی‌صداقتی غرب در رفتار با مسلمانان در شرایطی صورت می‌گیرد که هنوز خاطره دوران تاریک پیش از انقلاب فرانسه و تحولات اجتماعی که به ظهور دموکراسی و آزادی در غرب انجامید، از میان نرفته است و آنان خود به تبع بسیاری تحولات سیاسی - اجتماعی توانستند در ظاهر به جایگاه مورد ادعای فعلی دست یابند. با این نظر، انتظار می‌رفت که آنها از آنچه خود از آن در عذاب بوده‌اند، در ارتباط با مسلمانان سوءاستفاده نمی‌کردند و با وجود آن که قصد تطهیر جوامع اسلامی از هرگونه کاستی و نقص در میان نیست، غربیها باید با اتکا بر همان موازینی که با خودشان رفتار می‌کنند، با مسلمانان رفتار می‌کردند. اما متأسفانه گاه مشاهده می‌گردد که غرب دقیقاً خلاف آنچه باید عمل کند، رفتار می‌نماید و بسیاری مواقع عامدانه از دستیابی کشورهای مسلمان به آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی جلوگیری می‌کند و از طرفی دیگر همین مسائل را بهانه‌ای برای حمله به مسلمانان قرار می‌دهد. آنچه می‌خوانید حاصل تلاش یک مؤسسه پژوهشی آلمانی در گفت‌و‌گو با اندیشمندان اسلامی است که به بحث درباره دوگانگی رفتار غرب با دنیای اسلام، پرداخته است. گفتنی است مطلب حاضر برگرفته از نشریه زمانه است که به انگیزه استفاده عام‌تر فرا روی خوانندگان ارجمند صفحه دیدگاه قرار می‌گیرد.

معیارهای دوگانه غرب در رابطه با کشورهای اسلامی
مشکلات بزرگی که در ارتباطات میان دنیای اسلام و اروپا وجود دارند، به طور ناگهانی به وجود نیامده‌اند، بلکه این مشکلات بتدریج و در یک زمان طولانی به خاطر استانداردهای دوگانه غرب، و بر اثر نوع رفتار غرب با جهان اسلام پدید آمده‌اند. احساسات منفی شکل گرفته به خاطر وجود این مسائل در بسیاری از مسلمانان، نتیجه تجارب حاصل از ارتباط و یا برخوردهای بسیار زیاد آنها با غرب در تاریخ عصر جدید می‌باشد. به باور همه ما، غرب اصول آزادی و عدالت را از طریق انقلابهای اجتماعی و سیاسی پس از عصر «روشنگری» به دست آورده است، و لذا درک آن برای ما دشوار است که چرا غرب در رفتار خود با بقیه دنیا- به ویژه در قرون نوزدهم و بیستم در ارتباط با دنیای اسلام- این اصول را به کار نبرده است. در مورد ابعاد مختلف سیاسی و تاریخی روابط میان غرب و دنیای اسلام کتابها و مقالات زیادی نوشته شده است.
امپریالیستها نه تنها به فرهنگ اسلامی و مذهب با بی‌مهری نگاه می‌کردند بلکه عناصری  از نژادپرستی و تبعیض یا افتخار فرهنگی را نیز از خود نشان می‌دادند. گزارش رسمی «بالفور» در سال 1917 میلادی به یهودیان قول برخورداری از وطن ملی در سرزمین فلسطین را داد و همانطور که دیدیم، این مسأله به نزاع میان اعراب آن منطقه با یهودیان منجر شد. پس از جنگ اول جهانی، یک قرارداد سری نظامی که در زمان جنگ منعقد شده بود، دنیای عرب را به دو حوزه نفوذ انگلستان و فرانسه تقسیم کرد. اما از آنجا که این کشورها از معیارهای دوگانه در برخورد با مسائل بهره می‌بردند، آزادی و تعیین سرنوشت را فقط برای شهروندان خود در نظر گرفتند و اعراب را از این حقوق محروم کردند. این منطقه از نظر اقتصادی به نفع اروپا استثمار می‌شد. میان ارزشهای واقعی و اقتصادی و قیمت کالاهای مورد معامله و توان کاری، تعادل عادلانه وجود نداشت و از نظر سیاسی آنها مجبور بودند به این شرایط تن در دهند. در حالی که سیاستمداران غربی، از«تجارت آزاد»و بازار آزاد صحبت می‌کردند، هزاران کارگر مصری که مجبور بودند زیر نظر فرانسوی‌ها، کانال سوئز را احداث کنند، از گرسنگی می‌مردند و یا بیمار می‌شدند. این در حالی بود که در همان زمان در اروپا کار اجباری ملغی شده بود. پس از ملی شدن کانال سوئز در سال 1956، ارتش فرانسه، انگلستان و اسرائیل این راه آبی را که از نظر استراتژیک و اقتصادی از اهمیت زیادی برخوردار بود، به اشغال خودشان در آوردند تا مصریها را از حقشان مبنی بر کنترل اقتصاد منطقه متعلق به خود محروم سازند.
پس از جنگ جهانی اول، جهان اسلام امیدوار بود که اروپای ضعیف شده با عبرت گرفتن از فاجعه جنگ، در رفتارش با دیگران، به ویژه در ارتباط با کسانی که علیه حزب سوسیالیسم ملی [فاشیسم هیتلری] مبارزه کرده بودند، انسانی‌تر عمل کند.
شهروندان درجه دوم
اروپایی‌ها با همین معیارهای دوگانه‌شان، پس از مرحله اول سازندگی (بعد از پایان جنگ جهانی) با کارگران مهاجر و زحمتکش ترکیه و آفریقای شمالی در اروپا، به عنوان«شهروندان درجه دو»رفتار می‌کردند. به علاوه، این کشورها بابت صدمات زیادی که برخی کشورهای اسلامی چون لبنان و مصر در جنگ دوم جهانی متحمل شده بودند، هیچ غرامتی نپرداختند. در این دو کشور، انسانهای بسیاری قربانی مینهای متفقین شدند. مینها علاوه بر کشتار انسانها، از رشد و ترقی اقتصادی منطقه نیز جلوگیری می‌کردند. کشورهای مسؤول این جنایات، هیچ غرامتی به آفریقایی‌ها نپرداختند، حال آنکه در رفتارشان با بسیاری از کشورهای اروپایی و بعداً اسرائیلی‌ها، از این لحاظ بسیار تفاوت قائل شدند.
حکومتهای خودکامه؛ دست‌نشانده‌های ایده‌آل غرب
تا زمان حال، این معیارهای دوگانه اروپا در ارتباطات سیاسی فرصت‌طلبانه آنها با کشورهای اسلامی به خوبی به چشم می‌خورد؛ چنان که هرگاه منافع اروپا و یا آمریکا اقتضا کند، حتی شعارهایی نظیر دموکراسی و حقوق بشر را نیز به فراموشی می‌سپارند. غربیها در اغلب موارد، هرگاه به نفعشان بوده،‌از دیکتاتوریهای وحشی حاکم بر کشورهای اسلامی- و به طور کلی جهان سوم- حمایت کرده‌اند، حال آنکه بقیه دنیا نیز به تحقق این شعارها در حق خود علاقمند هستند.
اروپا و آمریکا کشورهایی را که با آنان همکاری نزدیک دارند، به خاطر اقتضای منافعشان، برای رعایت  این شعارها تحت فشار نمی‌گذارند.اما از آنجا که فشار بر کشورهایی مانند سوریه و افغانستان برای رعایت حقوق بشر با منافع غربی‌ها در تضاد نیست، بر آن اصرار می‌ورزند. واقعاً غم‌انگیز است که اعمال و رفتار خالف موازین حقوق بشر آمریکاییها در افغانستان و عراق نقض حقوق بشر شمرده نمی‌شود، بلکه آنها این گونه اقدامات را در راستای تأمین امنیت اجتماعی توجیه می‌کنند. به عنوان مثال در الجزایر به هنگام انتخابات پارلمانی، دولت این کشور با استفاده از تانک به مردم حمله‌ور شد، زیرا حکومت الجزایر از پیروزی مسلمانها واهمه داشت و در نزاع شهری که به دنبال این حادثه روی داد، حدود هفتاد تا صد هزار نفر جان خود را از دست دادند.
نمونه دیگری از این گونه، در ایران رخ داد که در سال 1953 باکودتای آمریکاییها و انگلیسیها در راستای حمایت از منافع نفتی غرب صورت گرفت. اشتیاق شدید غرب در پشتیبانی از حکومتهای خودکامه و سرسپرده وحافظ منافع آنان در منطقه، غرب را به کمک برای تثبیت قدرت و منافع حکومتهای این کشورها وا می‌داشت، حال آنکه حکومتها و حرکتهای وطنی را همواره به اتهام زیرپا گذاشتن حقوق بشر و ارزشهای انسانی مورد انتقاد قرار می‌دهند. این در حالی است که اگر غرب در خاورمیانه و جهان سوم نیز همان ارزشها و معیارهای مورد پسند برای خودش را تجویز می‌کرد در نظر می‌گرفت، بی‌اعتمادی مسلمانان نسبت به سیاست، ایدئولوژی و بیانیه‌های غربی کاهش می‌یافت.
حکومتهای تحت نفوذ و کنترل غرب، بیشتر حکومتهای خودکامه‌ای بودند که اعمال و رفتارشان با اصول و ایده‌آلهای غرب مخالف بود. بسیار غم‌انگیز است که در این کشورها افرادی تحت تعقیب و شکنجه قرار می‌گرفتند که برای تحقق آزادی دموکراتیک و از بین رفتن فساد مبارزه می‌کردند. مسلمان کاملاً واقف هستند که ابزارهایی نظیر باتوم‌های الکتریکی و دیگر روشهای مدرن که برای تحت فشار گذاشتن انسانها به کار می‌روند، ساخته تکنولوژی غرب هستند و از سوی غرب در اختیار حاکمان زورگوی کشورهای مسلمان قرار می‌گیرند و لذا برای آنان جای شگفتی ندارد که در برخی کشورهای اسلامی، نیروهای وزارت کشور برای سرکوب تظاهرات و زیرپا گذاشتن حقوق مردم، از ابزار یا روشهای حکومتهای غربی استفاده می‌کنند.
یکی دیگر از موارد نشان دهنده این دوگانگی رفتار مزورانه غرب، پشتیبانی آنها از حکومت پشتیبانی آنها از حکومت اسرائیل است. اشغال غیرقانونی سرزمین فلسطینی توسط ارتش اسرائیل، نقض حقوق بشر و عدم توجه به قطعنامه‌های سازمان ملل، از جمله مسائلی هستند که باعث بی‌اعتمادی مسلمانان به غرب و شکل‌گیری شک و تردید در خصوص جدیت مسؤولیت‌پذیری دنیای غرب در قبال ارزشهای جهانی بشری شده است. افراد مسلمان این سؤال را مطرح می‌کنند که آیا حیات و زندگی فلسطینی‌ها و اعراب، نسبت به حیات و زندگی افراد اروپایی و اسرائیلی از ارزش کمتری برخوردار است؟
نقض حقوق بین‌الملل
«حقوق بین‌الملل»، اصطلاح جدیدی است که پس از دو جنگ جهانی پدید آمد. اولین منشور سازمان ملل در نظر داشت به صلح جهانی و امنیت میان دولتها سر و سامان دهد و از جنگ و خونریزی و فاجعه‌های انسانی ممانعت کند. با این وجود به نظر می‌رسد، هر وقت که صلاح باشد، این منشور و حقوق بین‌المللی اغلب مورد غفلت قرار می‌گیرد. نه تنها اسرائیل قطعنامه‌های سازمان ملل را زیر پا می‌گذارد، بلکه آمریکا و انگلستان نیز با این قطعنامه‌ها سر ناسازگاری دارند. پس از حادثه یازدهم سپتامبر 2001، آمریکا اصرار داشت بدون موافقت جامعه بین‌الملل، به طور یکجانبه اقدامات مدنظر خود را پیش ببرد؛ چنان که در بحران افغانستان، آمریکا از هر نوع مذاکره با حکومت افغانستان سرباز می‌زد و سعی داشت شرایط توهین‌آمیز خود را بر آنان تحمیل کند؛ چنانکه دولت آمریکا دستگیری و تحول بی‌قید و شرط اسامه بن‌لادن را از دولت افغانستان خواستار شد، و دولت افغانستان را به مداخله نظامی تهدید کرد.
با کمی توجه بیشتر به این رفتار آمریکا، آن را در مغایرت با ماده دوم از بند سوم طرح اولیه سازمان ملل می‌بینیم که برخورد مسالمت‌آمیز در نزاعها را تقاضای همه اعضای سازمان ملل می‌داند.
ماده سی‌وسوم از بند اول همان منشور از اعضا تقاضا می‌کند در هرگونه منازعه‌ای ابتدا به راه‌حلهای صلح‌آمیز از قبیل مذاکره، تحقیق، آشتی دادن و غیره بیندیشند و در صورت لزوم، به سازمانهای محلی یا قراردادها مراجعه کنند. زیر پا گذاشتن این قوانین توسط آمریکا بدون هر نوع واکنش کشورهای اروپایی، به دستگاه اداری آمریکا  جسارت دوباره‌ای بخشید تا این عمل را در کشور عراق نیز تکرار کند. آمریکا و انگلستان اصرار داشتند که اراده خودشان را خارج از موازین بین‌المللی بر جامعه بین‌الملل تحمیل کنند. سازمان ملل طی قطعنامه‌ای مقرر داشته بود که تمامی  سلاحهای کشتار جمعی عراق تحت کنترل قرار گیرند، اما دولت آمریکا بی‌توجه به این قطعنامه در نوزدهم ماه مارس 2003 به عراق حمله کرد. قوانین سازمان ملل، فقط در دو مورد اجازه توسل به زور را صادر می‌کند:
1- وقتی که فرد یا ملتی مستقیماً به صورت مسلحانه مورد حمله واقع شود و درصدد دفاع از خود برآید.
2- وقتی که شورای امنیت، برای حفظ صلح و امنیت بین‌المللی، توسل به زور را (طبق ماده 51 و 42 منشور سازمان ملل) تجویز کند.
در حالی که موضوع حمله آمریکا به عراق تحت هیچکدام از این شروط قرار نمی‌گرفت؛ به عبارت دیگر، توسل به زور علیه عراق نقض حقوق بین‌المللی بود.(به نظر می‌رسد آمریکا این حمله را بیشتر در معنای نوعی پیشگیری از تروریسم توجیه کرده باشد!)
با وجود کنوانسیون‌ ژنو درباره رفتار با زندانیان جنگی- مصوب دوازدهم ماه آگوست 1949 (سومین کنوانسیون ‌ژنو)‌-ارتش آمریکا با اسرای عراقی جنگ عراق بسیار بدرفتاری می‌کند و آنان را از حقوق حیاتی‌شان محروم کرده است. با وجود مغایرت این اقدامات ظالمانه با حقوق بین‌الملل، هیچ اعتراضی از سوی کشورهای اروپایی در راستای دفاع از حقوق این زندانیان صورت نگرفت. ولو این زندانیان را زندانی جنگی به شمار نیاوریم، مسلماً نمی‌توان گفت که این افراد حتی از حق برخورداری از وکیل در محاکم برخوردار نیستند. کسانی که در افغانستان دستگیر شده‌اند، هنوز هم در زندان آمریکایی «گوانتانامو» واقع در خلیج کوبا به سر می‌برند و برخلاف قوانین سومین کنوانسیون ژنو، با آنها به گونه‌ای انسانی رفتار نمی‌شود.
غارت میراث فرهنگی و تاریخی
وقتی در کشور افغانستان، طالبان دستور داد مجسمه بودا را ویران‌ کنند، کشورهای غربی و نیز بسیاری از مسلمانان جهان از این عمل آنان ابراز خشم نموده و چنین اقدامی را وحشیانه خواندند. برخی رسانه‌های غربی از این موقعیت سوءاستفاده کرده و سعی نمودند بدین ترتیب عقب‌گرایی و رشد منفی فرهنگی مسلمانان را نشان دهند. اما در زمان جنگ خلیج فارس در سال 1991 وقتی در نتیجه حملات آمریکا بسیاری از مؤسسات فرهنگی، موزه‌ها و میراث فرهنگی تاریخی عراق منهدم می‌گردید، انتقادات بسیار کمی شنیده شد. پس از اتمام جنگ عراق در سال 2003، آمریکاییها هیچ اقدامی برای حفاظت میراث فرهنگی تاریخی عراق از آسیبهای جنگ به عمل نیاوردند. موزه‌ها مورد تهاجم قرار گرفت، در حالی که وزارت نفت عراق در بغداد از هر آسیبی در امان بود. در هر دو جنگ، کنواسیون حفظ آثار تاریخی و فرهنگی در شرایط جنگ (1954)، مورد بی‌توجهی قرار گرفت، یعنی نوعی وحشی‌گری فرهنگی که خود آمریکا قبلاً مدعیانه دیگر کشورها را به خاطر آن سرزنش می‌کرد.
علاوه براین موارد، از دیگر نمونه‌های رفتار دوگانه کشورهای غربی باید به تلاش آنها برای حفظ و مرمت گزینشی میراث تاریخی کشورهای اسلامی اشاره کرد که بیشتر به میراث تاریخی غیراسلامی نظیر یادگارهای بر جای مانده از فرهنگهای بودایی، یونانی، مصر قدیم و رومی توجه دارند.
بی‌توجهی غرب به سهم مسلمانان در تاریخ جهان در قرون وسطی نیز مورد دیگری از دوگانگی موضع آنها در زمینه حفظ و ارزیابی میراث فرهنگ جهانی مسلمانان را نشان می‌دهد.
تبلیغات منفی برای احیای حقوق زنان
طرح مساله «زنان در اسلام» از جمله موضوعات مورد پسند رسانه‌های غربی است. این رسانه‌ها از هر فرصتی برای نشان دادن عقب‌ماندگی و سلب حقوق زنان در اسلام- یا در جهان اسلام -استفاده می‌کنند. موضوعاتی چون حجاب اسلامی و چندهمسری مردان مسلمان از جمله مواردی هستند که برای آنان بسیار جالب به نظر می‌رسند. غربی‌ها در تحقیقاتشان در مورد زنان کشورهای اسلامی، صرفاً با نظر به قوانین و واقعیات موجود در اسلام و کشورهای اسلامی قضاوت نمی‌کنند، بلکه بیش از هر چیز به گفته‌های شرق‌شناسان درباره داستان هزار و یک شب و یا دنیای حرم‌سراها توجه دارند. غربی‌ها در تحقیقات خود در خصوص موقعیت و وضعیت زنان در جوامع اسلامی،‌ به امتیازات مثبت حقوق زنان در اسلام توجهی ندارند. برای مثال، در کشور مصر در سال 1956 زنان از حق انتخاب برخوردار شدند، در حالی که زنان در کشور سوئیس هنوز از چنین حقی برخوردار نبودند. در اکثر کشورهای اسلامی، حقوق زنان و مردان در ازای کار مساوی تقریباً یکسان است‌،در حالی که در غرب این گونه نیست. در اسلام، مسؤولیت اقتصادی در خانواده بر عهده مرد است، به علاوه آنکه مرد و زن هر دو از حق مالکیت برخوردارند. لازم به ذکر است که برخی از مسایل غیراخلاقی رایج هیچ ارتباطی با دستورات قرآن ندارد، ضمن آنکه خود مسلمانان نیز شدیداً با این مسایل مخالفت هستند.
بنابراین در بسیاری موارد، سیاستهای خارجی و گفتمان روشنفکری غرب صادقانه قضاوت نمی‌کنند و میل ندارند به حرفهای دیگران گوش فرا دهند. به نظر می‌رسد برای غرب گردن نهادن به واقعیت وجود تنوع و تفاوت (در میان جوامع بشری و عقیدتی) بسیار سخت است. همچنین دنیای اسلام نیز تقریباً‌ همین‌طور فکر می‌کند، اما مسلماً تفاخر با تکبر قدرتها بسیار مضرتر از تعصب ضعفا است. استاندارد دوگانه‌ای که قدرتهای غرب اغلب در رفتار خود با مردم مسلمان خاورمیانه و دیگر کشورهای اسلامی به کار می‌برند، یکی از مهمترین موانع گفت‌وگوی میان غرب و اسلام را تشکیل می‌دهد.
در طول تاریخ، پلهای اعتماد میان غرب و دنیای اسلام ضعیف شده و نفاق جهانی دیدگاههای هر دو طرف را مه‌آلود کرده است. برای بر طرف کردن این وضعیت لازم است موانع برچیده شوند. آنچه واقعاً مورد احتیاج است، به عمل آوردن یک ارزیابی جدید مشترک از تاریخ مشترکمان در یک سطح آکادمیک و علمی است. اضافه بر آن، احتیاج به بررسی‌های جدید و منافع مشترک داریم تا بتوانیم در یک سطح عالی جهانی با یکدیگر همکاری کنیم، نه اینکه همکاری ما با یکدیگر بیشتر به نفع غرب باشد. ما باید این واقعیت را قبول کنیم که با یکدیگر تفاوتهایی داریم و باید به یکدیگر احترام بگذاریم. ما به همکاریهای آکادمیک و روشنفکرانه و انسانی نیازمند هستیم. از هر دو طرف لازم است انسانهای بیشتری با یکدیگر درباره علائق مشترک به تبادل افکار بپردازند و ضروری است در این زمینه هرچه بیشتر از رسانه‌های ارتباط جمعی جدید و موجود استفاده شود.
دنیای اسلام تنها زمانی در این همکاری شرکت خواهد کرد که احساس کند با او از روی مساوات رفتار می‌شود و برای این که بتواند سهمی در جامعه بین‌المللی ایفا کند بهره‌ای خواهد داشت. آن وقت است که بنای اصلی احداث پل فرهنگی میان غرب و دنیای اسلام شکل خواهد گرفت که یک اقدام اساسی و مهم اولیه این است که از هرگونه فرض فکری مستلزم به کارگیری معیارهای دوگانه صرف‌نظر شود تا گفت‌وگوی میان دو جهان غرب و اسلام به راحتی صورت پذیرد.