به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در دو بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
سرانجام شاه حاضر شد تصمیم انگلستان را بپذیرد – اما فقط به این شرط که دولت انگلیس اعلام کند که او هرگز و به هیچ نحوی تقاضای رسمی برای ورود به انگلستان نکرده است... به گفته رابرت آرمائو واکنش شاه نسبت به همه اینها ناباوری بود. «سرش را تکان میداد و میگفت: «آیا باورکردنی است که پس از آنچه برای دوستانم در انگلستان انجام دادم کار به اینجا بکشد؟»(ص293)
او (شاه) معتقد بود «دولت باهاما در برابر بیتفاوتی آمریکاییان و خصومت مداوم انگلیسیان میخواهد او را به رغم پولهای هنگفتی که خرج میکند، بیرون کند. قضیه مراکش عیناً تکرار شد و جستجو برای یافتن پناهگاهی دیگر آغاز گردید. اجازه اقامت باهاما فقط ده روز دیگر اعتبار داشت. هنوز دولت آمریکا مایل به پذیرفتن او نبود. به رغم فشارهای هنری کیسینجر و سایر دوستان شاه در خارج از کاخ سفید و با وجود استدلال برژینسکی از داخل، پرزیدنت کارتر همچنان تسلیم ناپذیر مانده بود.(ص294)
شاه هنوز معتقد بود مکزیک بهترین جاها است. چند سال پیش که به آن کشور سفر رسمیکرده بود از آنجا خوشش آمده بود و خوزه لوپز پورتییو وزیر دارایی وقت مکزیک را که اکنون رئیسجمهور آن کشور بود میشناخت. وانگهی، مادرش در لوسآنجلس میزیست که چندان فاصلهای از مکزیک نداشت... وزارت خارجه مکزیک بر این اساس که از مکزیک میخواهند خطری را که ایالات متحده حاضر به قبول آن نیست بپذیرد، با نظر رئیسجمهوری مخالفت ورزید، ولی لوپز اعتنایی به این مخالفتها نکرد.(ص295)
مقامات وزارت خارجه [مکزیک] به آرمائو اظهار داشتند که با ورود شاه مخالفند، ولی ناچارند دستور رئیس جمهورشان را اجرا کنند. پلیس از هر جهت همکاری میکرد…..در باهاما به شدت احساس بیماری میکرد و اکنون در مکزیک به سرحد مرگ رسیده بود، آن هم در اثر بیماری سرطان که راز آن را بخوبی حفظ نموده و در معالجه صحیح آن کوتاهی کرده بود.(ص296)
بر روی هم هشت تیم پزشکی مراقب سلامت شاه بودند ولی همه آنها کارشان را به نحوی درخشان انجام ندادند. در صبح بهاری یکی از روزهای آوریل 1974 در پاریس، از تهران به پروفسور ژان برنار خونشناس بزرگ فرانسه تلفن شد... پزشک ایرانی به سادگی از برنار خواست که برای یک امر فوری به تهران پرواز کند.(ص297)
شاه با سگ بزرگ دانمارکی و پزشک مخصوص عبدالکریم ایادی بود، (ایادی مانند بسیاری از نزدیکان شاه مسلمان نبود بلکه بهایی بود. میگفتند او از موقعیت خود برای اختلاس مبالغی هنگفت سوءاستفاده کرده است.) شاه به زبان فرانسه به دو پزشک اظهار داشت که هنگامی که در ساحل دریا در کیش به سر میبرده زیر دندههای چپش احساس برجستگی کرده است. این غده گاهی متورم و گاهی کوچک میشود، ظاهراً نگرانی شاه بی جهت نمینمود.(ص298)
پزشکان فرانسوی به دکتر ایادی گفتند که شاه مبتلا به سرطان مزمن لنف است ...دکتر ایادی از پزشکان فرانسوی خواهش کرد واژه «سرطان» یا «سرطان خون» را در برابر شاه به کار نبرند. بنابراین پزشکان به شاه اظهار نمودند که او دچار عارضه خون شده که بیماری والدنستروم نام دارد.(ص299)
در سپتامبر 1974 یک بار دیگر پزشکان فرانسوی به تهران احضار شدند. طحال شاه هنوز بزرگ بود و آنها قرص کلورامبوسیل را که خفیفترین داروی موجود ضد سرطان است تجویز کردند. در آن هنگام این بهترین و مرجحترین درمان برای شاه بود. ولی شاه در حقیقت قرصهایی را که تجویز شده بود مرتب نمیخورد و در فوریه 1975 دو پزشک فرانسوی مجدداً احضار شدند.(ص300)
در دیدار بعدی در تهران، فلاندرن به دکتر صفویان پیشنهاد کرد که واقعاً ضرورت ندارد که او هر بار فقط برای نمونهبرداری خون از پاریس به تهران پرواز کند. دکتر صفویان خودش میتواند این کار را انجام بدهد و سپس آن را در صورت لزوم با نام مستعار به یکی از آزمایشگاههای تهران بفرستد... دو پزشک ایرانی به فلاندرن نگریستند و سر تکان دادند. گفتند چنین کاری غیرممکن است. شاه پزشکان فرانسوی را طلبیده بود...شاه پزشکان فرانسوی را به دلیل خاصی انتخاب کرده بود. او به رازداری آنان اطمینان داشت... اگر واشینگتن به بیماری او پی میبرد دیگر نمیتوانست انتظار پشتیبانی بی قیدوشرطی را که اکنون برخوردار بود، از آمریکاییها داشته باشد... بدینسان بود که در عرض چهار سال بعدی، دکتر فلاندرن پزشک بیمارستان سنلویی پاریس هر پنج شش هفته یک بار محرمانه به تهران پرواز میکرد تا شاه را معاینه کند.(صص302-301)
آزمایش نمونه خون شاه در پاریس نیز دشوار بود. در فرانسه نمونههای خون نه تنها باید نام بیمار بلکه باید شماره تأمین اجتماعی او را داشته باشند، فلاندرن از نام و شماره یکی از بستگان سالخوردهاش استفاده میکرد. برای حفظ راز شاه ناچار بود دائماً دروغ بگوید. آن هم نه دروغهای مجزا، بلکه یک رشته دروغهای پیچیده که از درون با هم تناقض نداشته باشند.(ص305)
بدیهی است پس از آنکه سرطان شاه علناً فاش شد، بسیاری از مفسران آن را دلیل اصلی اشتباهات شاه و اوضاع ایران در سالهای دهه 70- بخصوص شتابی که در تغییر اوضاع کشور به کار میبرد - دانستند. اما اگر شاه نمیدانست به چنین بیماری وخیمی دچار شده منطقاً بیماری او تأثیر قاطعی بر تصمیمهایش نمیداشت.(ص307)
(شاه) به فلاندرن اظهار داشت اگر کسانی که هنوز به او وفادار ماندهاند بفهمند که او بیمار است روحیهشان ضعیف خواهد شد. آیا او نمیتواند همچنان به معالجه پنهانی خود ادامه دهد؟ فلاندرن با بیمیلی موافقت کرد که سه ماه دیگر هم این کار را بکند، اما گفت در آن هنگام حتماً لازم است که پرتودرمانی آغاز شود – و امکان ندارد بتوان آن را پنهان نگاه داشت. شاه موافقت کرد.(ص308)
کارتر منفجر شد و گفت: «شاه به درک! من حاضر نیستم در حالی که نقاط دیگری برای رفتن و زیستن او در کمال امنیت وجود دارد به او اجازه ورود به این کشور را بدهم.»... او (کارتر) از مبارزه دارودسته کیسینجر- راکفلر- مککلوی به نفع شاه لب به شکایت گشود و گفت که «مایل نیست در حالی که آمریکاییان در تهران به گروگان گرفته یا کشته میشوند، شاه در اینجا به بازی تنیس مشغول باشد.»(صص311-310)
مقامات وزارت خارجه از سالها پیش اشرف را فردی بیاندازه فاسد میشمردند، ولی با او مانند یک شاهدخت رفتار میکردند... در حدود چهار هفته پس از ورود به مکزیک، وضع مزاجی شاه مجدداً رو به خرابی گذاشت. همراهانش پزشکان مکزیکی را احضار کردند و آنها تشخیص مالاریا دادند.(ص312)
کین پس از معاینه تشخیص داد که بیماری او احتمالاً مالاریا یا ورم کبد نبوده بلکه بیشتر یرقان انسدادی است که ممکن است ناشی از سنگ کیسه صفرا یا سرطان لوزالمعده باشد.(ص315)
برای کین روشن بود که شاه مصمم است بر مراقبتهای پزشکی خود نظارت داشته باشد و فقط به پزشکان فرانسویاش اعتماد دارد.(ص316)
بنابراین فلاندرن همراه با دکتر پیرنیا به مکزیکوسیتی رفت تا در پیدا کردن بهترین بیمارستان برای بستری کردن شاه بکوشد. آن دو تشخیص دادند که تسهیلات بیمارستان دانشگاه مکزیکو که متخصصان سرطان آن تحصیل کرده فرانسه بودند، از همه بهتر است.(ص317)
اسدالله علم وزیر دربار شاه پس از آنکه در بیمارستان آمریکایی پاریس معالجه شده بود، به آن بیمارستان(نیویورک) انتقال یافته و در آنجا مرده بود. فلاندرن و گروهی از پزشکان فرانسوی همراه علم به نیویورک پرواز کرده بودند و تجربه وحشتناکی از طرز رفتار کارکنان بیمارستان نیویورک داشتند. این بود که فلاندرن به سوی ملکه رفت و در گوشش زمزمه کرد: این یک فاجعه است.(ص320)
واقعیت این است که فلاندرن تصور نمیکرد وجودش در نیویورک چندان مفید باشد. میگوید: «من آمریکاییان را میشناختم. میدانستم که پس از تجربه اسدالله علم قادر به انجام هیچ کاری در نیویورک نخواهم بود. با وجود این گاهی تأسف میخورم که چرا همراه او نرفتم، اما آمریکاییان هیچ تلاشی در دعوت من به نیویورک نکردند.»(ص321)
خود سروانتس ادعا کرد که به داستین اظهار داشته بود که همه نوع تسهیلات در مکزیکوسیتی وجود دارد. داستین به رؤسای مافوقش در وزارت خارجه گزارش داد که بر اساس مکالماتی که با کین و سروانتس داشته است اعتقاد دارد که شاه باید فوراً به آمریکا بیاید. اما کین بعداً ادعا کرد که چنین چیزی به داستین نگفته بود.(ص323)
لوپز پورتییو رئیسجمهوری مکزیک از بیماری شاه باخبر شده و قبلاً به او گفته بود هر وقت معالجهاش تمام شود خواهد توانست به خانه واقع در کوئرناواکا برگردد. و بر اساس این تفاهم جیمیکارتر موافقت کرد که شاه به نیویورک پرواز کند.(ص325)
هواپیما دستور داشت که به منظور انجام تشریفات گمرکی در فورت لادردیل (آمریکا) فرود آید. فرح بعدها گفت: «بدیهی است که ما میبایست در یک فرودگاه ناشناس فرود بیاییم.» هیچ کس در این فرودگاه در انتظارشان نبود، جز یک بازرس کشاورزی که میخواست بداند آیا آنها گیاهی با خود نیاورده و قصد ریختن زبالههایشان را ندارند. شاه به خنده افتاد... سرانجام هواپیما به نیویورک پرواز کرد و در ساعات سرد پیش از سپیده دم 23 اکتبر 1979 در فرودگاه لاگاردیا به زمین نشست.(ص326)
همراهان شاه نام او را در دفتر بیمارستان «دیوید نیوسام» ثبت کردند. یکی از مستخدمین شاه یک نوار پلاستیکی به این نام به مچ دست او بست. این نوار در تمام مدتی که او در نیویورک به سر میبرد همچنان باقی بود. تا زمان مرگ شاه در همه گزارشهای پزشکانی که به وضع او میپرداختند، نام وی «دیوید نیوسام» قید میشد.(ص328)
دکتر کین سخنانش را چنین دنبال کرده بود: «مارتی،قرار است یک نفر از مکزیک به آمریکا بیاید که ورودش به ایالات متحد پیامدهای بینالمللی مهمی در بر خواهد داشت.» کولمن در حالی که به صدای گوشخراش همکارش گوش میداد، به سقف اتاق نگریست، چشمانش را بر هم گذاشت و با خودش گفت: «باز یک کثافت دیگر بنکین!» بعدها که کین این داستان را شنید بیاختیار به خنده افتاد و گفت: «نمیدانستم گفته او چقدر بجا و پیشگویانه است.» کولمن یک پزشک ارشد بود که در شیمیدرمانی بسیار گسترده سرطان لنف تخصص داشت.(ص330)
کولمن از شنیدن این خبر که شاه را به اتاق عمل برده و کیسه صفرای او را درآورده اند دچار شگفتی شد. او سرطانشناس و مأمور رسیدگی به وضع شاه بود و به او نگفته بودند که چنین عملی در پیش است. این موضوع یکی دیگر از مسائلی بود که موجب قطع ارتباط بین مشاوران پزشکی شاه گردید.(ص332)
رابرت آرمائو یک مصاحبه مطبوعاتی ترتیب داد. شگفت آنکه در این مصاحبه مطبوعاتی که درباره وضع مزاجی یک بیمار در بیمارستان صورت میگرفت، هیچ یک از پزشکان حضور نداشتند.(ص333)
فردای آن روز پزشکان مصاحبه مطبوعاتی دیگری ترتیب دادند... اما [کولمن] اظهار نظر صریح را دشوار یافت، زیرا هنوز مطمئن نبود که بیماری اصلی شاه چه بوده و آیا پزشکان فرانسوی او را به نحو مقتضی معالجه کردهاند یا نه و دقیقاً چه وقت وضع مزاجی او به وخامت گراییده است. (فلاندرن بعداً تأکید کرد که هم او و هم ژان برنار جزئیات کامل پیشینه پزشکی را در اختیار کین و کولمن نهاده بودند.) کولمن به نمایندگان مطبوعات اظهار داشت که طحال شاه بزرگ شده و اگر ثابت شود که طحال سرطانی است معلوم میشود که بیماری به مرحله سوم رسیده...(ص334)
فرح نیز همانند شاه میلی به آمدن به نیویورک نداشت. او به ژرژ فلاندرن اعتماد داشت و اکنون با او در تماس تلفنی بود. فلاندرن از نحوه معالجات شاه نگران بود.(ص335)
در حدود یکهفته پس از عمل کیسه صفرای شاه، پرتونگاری نشان داد که جراحان یک سنگریزه را جا گذاشتهاند و هنوز مجرای کیسه صفرا مسدود است... وقتی فلاندرن این خبر را در پاریس شنید، وحشت کرد. بعدها گفت: «یک تکنیک استاندارد وجود دارد که ضمن عمل جراحی به کبد بیمار فشار وارد میسازد تا معلوم شود آیا تمام سنگها از کیسه صفرا خارج شده است یا نه.(ص336)
در 4 نوامبر 1979 صدها تن تظاهر کننده از دیوارهای سفارت آمریکا در تهران بالا رفتند و 66 آمریکایی را در درون آن به گروگان گرفتند. رهبر تظاهرکنندگان اعلام کرد که آنها «دانشجویان پیرو خط امام هستند و خواستار استرداد شاه جنایتکار به ایران میباشند.».(ص338)
هم میانهروها و هم چپگرایان اسلامی برای روحانیت نقشی تابع در نظر داشتند، عقیده آیتالله خمینی آشکارا چنین نبود... [بازرگان] به عنوان یک ضد کمونیست قدیمی خواستار پشتیبانی ایالات متحده در برابر اتحاد شوروی بود. سیاست آشکار او پارهای از مقامات وزارت خارجه آمریکا را بر آن داشت که معتقد شوند مناسبات ایران و آمریکا رو به بهبود خواهد رفت؛ داد و ستد بین دو کشور حتی بیش از پیش با موفقیت ادامه خواهد یافت. در اول نوامبر بازرگان و وزیر خارجهاش ابراهیم یزدی در الجزایر با زبیگنیو برژژینسکی ملاقات کردند. خشنترین مخالفان آمریکایی انقلاب از مشاهده آن دو تحت تأثیر قرار گرفتند و هر دو طرف معتقد شدند که مناسبات معقول بین ایران و آمریکا میتواند مجدداً برقرار شود، اما نظر آیتالله خمینی چنین نبود.(ص339)
حال بازرگان متهم شد که بدون اجازه با برژژینسکی ملاقات کرده است. او و یزدی استعفا دادند...(ص340)
به ندرت رئیس پایگاه این سازمان [سیا] در یک کشور خارجی با رئیس آن کشور روابط مستقیم دارد. ولی تعداد کشورهایی هم که رؤسایشان مثل شاه به کیم روزولت مأمور سیا در 1953 گفته باشند: «من تاج و تخت خود را مدیون خدا، ملتم و شما میدانم» زیاد نیست.(ص342)
شاه در تمام دوران سلطنت خود اعتقاد فراوانی به اهمیت تماسهایش با سازمان سیا داشت. بسیاری از رؤسای پایگاه سیا که در ایران خدمت کرده بودند، پس از پایان مأموریت خود به کیم روزولت تأسی کرده و به عنوان تاجر و دلال به ایران بازگشتند تا از اطلاعات و تماسهایشان بهرهبرداری کنند و پولی بیشتر از خدمت دولت به جیب بزنند. هیچ یک از آنان از این نظر که عمیقاً بحران ایران را درک کرده باشد، مشهور نشد. با این وصف شاه از سیا انتظار رهنمود داشت... شاه اصرار داشت که متحدانش، بهویژه ایالات متحده، هیچگونه تماسی با مخالفان او نداشته باشند. معتقد بود چنین تماسهایی را مخالفانش حمل بر پشتیبانی خارجی از خودشان خواهند کرد. ممکن است چنین برداشتی از روحیه ایرانیان صحیح بوده باشد، ولی(این امر) گرفتاریهای مهمی برای جمعآوری اطلاعات ایجاد میکرد. … بدین جهت دیپلماتهای آمریکایی و سایر کشورها در محدوده کوچک و دربسته درباریان و صاحبان صنایع و وکلای دادگستری و دیگر کسانی که از موفقیتهای مادی رژیم بهرهمند میشدند محصور بودند... (ص343)
انتصاب هلمز طبعاً در تهران پیشبینیهای تیره و تاری را درباره ماهیت نظارت سیا بر شاه مطرح کرد. در نظر دشمنان شاه این تأییدی آشکار بود که شاه عروسکی در دست سیا بیش نیست….او سالیان دراز به این امید به سر برده بود که انگلیسیها و آمریکاییها اجازه دهند بهای نفت را بالا ببرد. ولی ما نسبت به او مرتکب بیرحمی شدیم. بنابراین هنگامیکه او در 1973 فرصت یافت، شکی نبود که تلافی خواهد کرد. تردیدی نیست که او کوشید خیلی تند برود. این کار موجب تراکم بنادر و بحران اقتصادی گردید.» (ص346)
هلمز و همسر انگلیسیاش سینتیا از مشهد و بارگاه امام هشتم، یکی از مهمترین زیارتگاههای شیعیان در ایران دیدن کردند. آن دو از مشاهده شور و حرارت زائران یکه خوردند و کمی مضطرب شدند. هلمز بعدها در این خصوص چنین تفسیر کرد: «این صحنه بسیار موثر و آموزنده بود. مردم ضجه و فریاد میکشیدند... تلاش در سوق دادن چنین مردمی به سوی غرب کار آسانی نبود.» (ص348)
ریچارد هلمز نیز مانند سفرای پیشین امریکا، توصیه کارمندانش را که بهتر است قدری با شاه فاصله بگیرد، به او نظر مشورتی بدهد، با مخالفان رژیم تماس برقرار کند، نپذیرفت. در گزارشی که در 1974 به واشینگتن فرستاد نوشت: «تماس بیگانگان با ناراضیان و موافقت با نظریات آنان نه تنها مورد پسند نیست، بلکه ممکن است شدیداً مورد پیگیری قرار گیرد و منجر به اخراج آن شخص به عنوان عنصر نامطلوب گردد. بنابراین کارمندان سیاسی مأمور تهیه گزارش باید دقت و احتیاط زیادی در ایجاد تماس برای کسب اطلاعاتی که مورد علاقه ماست به کار ببرند.»(صص349-348)
با اینکه پارهای از مقامات ارشد سفارت مسائل را فهمیده بودند، از ترس اینکه مبادا همانطور که هلمز پیشبینی کرده بود «عنصر نامطلوب» شناخته شوند، وقت خود را صرف مخالفان شاه نمیکردند. وانگهی این کار ارزش چندانی نداشت. کشورهای اروپایی نیز مانند آمریکا سرمایهگذاری زیادی روی شاه کرده بودند و به این لحاظ نمیتوانستند سیاست خود را واقعاً تغییر دهند. .... بعدها برژژینسکی شکایت کرد که «بنیادگرایی اسلامی پدیدهای است که به کلی در گزارشهای اطلاعاتی ما نادیده گرفته شده است.» این موضوع به طور کلی حقیقت داشت. اما روابطی که برژژینسکی و سایر رهبران آمریکا میخواستند با شاه داشته باشند، چنین گزارشهایی را بیاثر میساخت. شاه هیچ گاه انجام این تحقیقات ضروری را تحمل نمیکرد.(ص351)
شیوه کار مثل یک دور باطل بود. سیا و دیگر سازمانهای اطلاعاتی غرب بیشتر اطلاعات خود را از ساواک دریافت میکردند. ساواک به وسیله شاه کنترل میشد و سیا و ساواک هر دو به شاه گزارش میدادند. شاه با سفیر آمریکا و رئیس پایگاه سیا مذاکره میکرد و هیچ منبع مستقلی نبود که برای ارزیابی صحت و سقم اخبار به کار رود.(ص355)
سالیوان تیرگی روابط میان روحانیون و مأموران رژیم را مشاهده کرد، اما وقتی از کارمندانش خواست که اطلاعات بیشتری درباره ماهیت معتقدات و اهداف شیعیان در اختیارش بگذارند، دریافت که تقریباً هیچگونه تماسی میان سفارت و روحانیون وجود ندارد...یکی دیگر از تصاویر افشاکننده سقوط شاه را ریشارد کاپوشینسکی نویسنده لهستانی آفریده که شاه را کارگردان و تنها هنرپیشه یک فیلم تاریخی به نام «تمدن بزرگ» توصیف کرده است.(ص358)
هیچ سابقهای وجود نداشت که رهبری مانند شاه که بر ارتش و نیروهای امنیتی وسیعی فرماندهی میکرد به این آسانی سرنگون شود. نه انگلیسیها پیشبینی کرده بودند و نه سایر کشورهای اروپای غربی...یک بار پس از آنکه [یوری لوبرانی] در جزیره کیش با شاه ملاقات کرد، با یکی از مشاوران شاه روبرو شد که از او پرسید: «آیا اعلیحضرت همایونی را دیدید؟» لوبرانی پاسخ داد: «آری.» «آیا واقعاً این جرثومه فساد و انحطاط ایران را دیدید؟» لوبرانی شگفتزده شد. میگوید: «نمیتوانستم آنچه را که میشنیدم باور کنم. این بدان معنی بود که مغز و ریشه دستگاهی که شاه به آن متکی بود پوسیده و فاسد شده است.» (صص360-359)
دانشجویان هزاران پرونده نیز پیدا کردند. در هنگام سقوط شاه سالیوان از نظر احتیاط دستور داده بود کلیه پروندههای غیرضروری را از ایران خارج سازند، اما در خلال ده ماه بعدی سازمانهای مختلف آنها را به آرامی بازگردانده بودند و در نوامبر 1979 دستگاههای کاغذخردکنی سفارت مجال از بین بردن اسناد را قبل از اشغال کامل نیافتند.... بسیاری از اسناد منتشره [توسط دانشجویان] اوراقی بود که در دستگاه کاغذ خردکنی به صورت نوارهای بسیار باریک درآمده بود که دانشجویان آنها را به هم چسباندند و بازسازی کردند. این کار پردردسر و آزار رساننده به چشم، گواه بر تعهد پرشور آنان به افشاگری و تحقیر ایالات متحد آمریکاست.(ص361)
در آمریکا تکانی که در اثر اشغال سفارت به افکار عمومی وارد شده بود، منجر به خشم گردید... خود شاه نیز به زودی این مطلب را فهمید. در 8 نوامبر پیامی از طریق دفتر دیوید راکفلر به پرزیدنت کارتر فرستاد و گفت درباره وقایعی که روی داده است احساس ناراحتی میکند و اگر دست خودش بود همین امروز آمریکا را ترک میکرد، اما پزشکانش گفته بودند که در وضعی نیست که مسافرت کند.(ص362)
فرضیهای که بعدها با بعضی جزئیات به وسیله مارک هالبرت روزنامهنگار امور مالی در کتابی موسوم به قفل شده در یکدیگر ولی بدون ارائه هیچ مدرک قطعی منتشر شد این بود که[بانک] چیس نیاز به یک بحران جدی در مناسبات ایران و آمریکا داشت تا خودش را از مسئله وامهای ایران کنار بکشد. نویسنده ادعا میکند که همین امر باعث شد که دیوید راکفلر این قدر مشتاق به وارد کردن شاه به آمریکا باشد، زیرا این کار بحران مورد نیازش را تضمین میکرد... پارهای از روزنامهها و مجلات دکتر بنجامینکین را موجود شریر و رذلی که گزارش دروغ داده بود معرفی کردند و از وی تصویری ساختند که گاهی نوکر جیرهخوار راکفلرها و زمانی شریک نزدیکشان بود و ادعا کردند که او ترتیب ورود شاه به آمریکا را داده است، آن هم نه تنها به دلایل صرفاً پزشکی بلکه برای خوشایند دیوید راکفلر و احتمالاً هنری کیسینجر... درست سه هفته پس از آنکه شاه را قاچاقی وارد نیویورک کرده بودند و ده روز پس از آنکه اعضای سفارت آمریکا به گروگان گرفته شدند، پرزیدنت کارتر دستور داد کلیه داراییهای ایران در بانکهای آمریکایی در داخل و خارج ایالات متحده را مسدود کنند... دلیل رسمی که عنوان شد این بود که گزارشهایی به واشینگتن رسیده است که ابوالحسن بنیصدر کفیل وزارت امور خارجه ایران تهدید کرده که کلیه داراییهای ایران را از بانکهای آمریکایی بیرون خواهد کشید.(صص365-364)
در 23 نوامبر چیس به بانک مرکزی در تهران اطلاع داد که کلیه حسابهای بانک مزبور را در ازای پولهایی که چیس ادعا میکرد ایران به شعبات مختلف آن بدهکار است، مسدود کرده است.(ص366)
چند روز بعد کیسینجر در آستین تکزاس اعلام کرد: «مردم از دیدن این منظره که آمریکاییان را در همه جا به این سو و آن سو میکشند خسته شدهاند.» و در مورد سیاست خارجی کارتر این سئوال را مطرح کرد: «آیا سیاست مزبور بدان معنی است که هیچ مجازاتی برای دشمنی با ایالات متحد و هیچ پاداشی برای دوستی با این کشور وجود ندارد؟» کیسینجر به جای پشتیبانی از رئیسجمهور اظهار داشت: «فروپاشیدن قدرت آمریکا نمیتواند در شکلدادن به حوادث بیتأثیر باشد. مبارزه همزمان با ایالات متحده در این همه از نقاط جهان تصادفی نیست.»(ص367)
آنتونی لویس در همان روزنامه [نیویورک تایمز] نوشت: «جالبترین جنبه کارهای کیسینجر جبن و نامردی اوست. او برای ورود شاه به آمریکا اصرار ورزید ولی اکنون حاضر نیست مسئولیت پیامدهای آن را بر عهده بگیرد. او به طور خصوصی به مقامات رسمی قول پشتیبانی داده، ولی علناً آنان را مورد حمله و کارشکنی قرار داده است.(ص368)
بحران سفارت توجه همگان را به بررسی اوضاع ایران جلب کرد.در اواسط نوامبر دهها روزنامه نگار زبردست از روزنامه ها وشبکه های تلویزیونی آمریکا از نیویورک و واشینگتن و ژنو به تهران سرازیر شدند تا مدارکی درباره سوء اداره شاه بیابند. روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی بیش از پیش دست به انتشار اخبار و گزارشهایی درباره دوران سلطنت شاه زدند. اتهاماتی که دشمنانشان به او وارد می کردند از قبیل اینکه افراد را شکنجه می کرده و به قتل می رسانده، دچار جنون خودبزرگ بینی خطرناکی بوده، انقلاب سفید یک فاجعه بوده، او عروسکی در دست آمریکایی ها بوده، نظایر اینها شب و روز به طرزی بی سابقه تکرار می شد... [نوبری] اظهار داشت: «مجرمیت شاه چنان در نظر افکار عمومی ایران ثابت شده که دولت جدید دلیلی نمیدید به جستجوی مدارک برآید یا شاه را غیاباً محاکمه کند.»...در میان مدارکی که تهیه شد، فتوکپی تلکسهایی وجود داشت که به نام خواهران شاه پول به خارج منتقل شده بود. به گفته نوبری این پولها به حدود 800 میلیون دلار بالغ میشد. او اظهار داشت مشغول رسیدگی به پرداختهای احتمالی به اعضای خانواده پهلوی به عنوان «کمیسیون در خریدهای اسلحه» است... به گفته آقای نوبری (رئیس کل بانک مرکزی) مسئله این بود که «پروندهها در همه جا پراکنده شده است. بسیاری از مدارک را کارمندان بانک که برای پهلوی ها کار میکردهاند نابود کردهاند.(صص369-368)
سپس بانک مرکزی اسنادی پیدا کرد که نشان میداد سازمانهای دولتی ایران وامهای هنگفتی به شاه و خانوادهاش پرداختهاند – وامهایی که به نطر نمیرسید پس داده باشند و نیز مدارکی درباره بنیاد پهلوی یافتند که در ظاهر یک مؤسسه خیریه بود، ولی در باطن قدرت خود را در تحکیم رژیم به کار میبرد.(ص370)
به گفته گروه تحقیق وامهای بازپرداخت نشده بانک عمران به بنیاد پهلوی بر روی هم بالغ بر 180 میلیون دلار میشد که سه برابر سرمایه و ذخایر گزارش شده بانک در 1978 بود.(ص371)
آرمائو به سفیر مکزیک در واشینگتن تلفن کرد که او نیز این خبر را تأیید کرد و گفت: «درست است. من تلگرامی درباره این موضوع دریافتکردهام. شاه در مکزیک بخوبی پذیرفته نخواهد شد. شما باید درک کنید که حضور او دارد برای منافع ملی ما خطرناک میشود.»... آرمائو به دیوید نیوسام واقعی در وزارت خارجه تلفن کرد و گفت شاه درصدد ترک بیمارستان و انتقال به خانه خواهرش اشرف در بیکمن پلیس میباشد. نیوسام معتقد بود که این فکر بسیار بدی است؛ تنها نتیجه آن تقویت ترس ایرانیان از قصد آمریکا به بازگرداندن دودمان پهلوی است. او به آرمائو اظهار نمود که این کار غیر ممکن است. آرمائو با شنیدن این جواب خونسردیاش را از دست داد.(ص378)
کارتر با شتاب هر چه تمامتر لوید کاتلر مشاور خود را به دیدار شاه فرستاد. کاتلر خواهش کرد که شاه به جای رفتن به بیکمنپلیس بیدرنگ و بی سروصدا عازم پایگاه هوایی لکلند در تکزاس شود. کاتلر گفت در آنجا بیمارستان خوبی وجود دارد و او میتواند تا وقتی که دولت آمریکا کشور دیگری را برایش بیابد در آنجا در نهایت آسایش به سر برد. شاه موافقت کرد.(ص379)
در این هنگام بدترین لحظات این سفر طولانی و دور دنیا برای فرح فرا رسید. آمبولانس با صدائی گوشخراش توقف کرد. درها باز شد و از آنان خواستند که پیاده شوند. ناگهان خودشان را در درون بخش روانی بیمارستان نظامی یافتند. مردانی با روپوشهای سفید، پرستاران مرد که شبیه گوریل بودند، پنجرههای میلهدار، نوعی احساس خردکننده افسردگی و پایان کار. نظامیان به آنان گفتند این امنترین محل در پایگاه است. ملکه منفجر شد... شاید پنج دقیقه پیش دیوانگان روی این تختها خوابیده بودهاند. احساس وحشتناکی بود. شوهرم را در اتاقی جا دادند که فاقد پنجره بود.(ص380)
هر چه اقامت شاه طولانیتر میشد بخشهای عظیمی از ملت آمریکا از او رویگردان میشدند. هر چه گروگانگیری طولانیتر میشد، ناتوانی آمریکا نومیدکنندهتر و خفتبارتر میشد.(ص387)
اکنون در نوامبر 1979 که توریخوس تشخیص داد کارتر در قضیه شاه با مشکلات جدی روبرو شده است به فکر کمککردن به او افتاد.(ص393)
شاه به جردن گفت: «مثل اینکه در این دنیای بزرگ هیچ کشوری حاضر به پذیرفتن من نیست.»... آنگاه جردن مانند یک شعبده باز از درون کلاهش پاناما را بیرون کشید. شاه آشکارا خوشحال نشد. شکایت کرد توریخوس «از سنخ دیکتاتورهای آمریکای جنوبی است.» بعدها جردن نوشت که از شنیدن این سخن یکه خورده است. مگر خود شاه دیکتاتور نبود؟... وسوسه شده بود به شاه بفهماند که این «دیکتاتور» کارهایی کرده است که اگر او کرده بود رژیمش ساقط نمیشد.(ص398)
وقتی جردن پرسید چرا این وضع در ایران پیش آمد، شاه پاسخ داد اگرچه وقت زیادی برای اندیشیدن درباره این موضوع داشته است ولی واقعاً نمیتواند آن را تجزیه و تحلیل کند. توصیههای آمریکاییها ضد و نقیض بود. اگر قرار بود وقایع دوباره تکرار شود، من با قاطعیت بیشتری عمل میکردم. ایران ارزش جنگیدن را دارد و من میبایست میجنگیدم؛ در این صورت هنوز بر تخت طاووس نشسته بودم و مثل یک تبهکار در اطراف و اکناف جهان دنبال پناهگاه نمیگشتم.»(ص400)
آنگاه توریخوس یک دعوتنامه رسمی برای شاه نوشت. به نظر جردن آرمائو نرم شده بود. وقتی دوباره به مقصد تکزاس سوار هواپیما شدند، گفت: «اکنون اخذ تصمیم با شاه و پزشکان اوست.»(ص401)
عقیده پزشکان نیروی هوایی این بود که طحال شاه هر چه زودتر باید برداشته شود.(ص402)
اینها عناصری بود که بعدها به عنوان «توافق لکلند» مشهور شد: دولت آمریکا هر گونه امنیت و حمایت پزشکی مورد نیاز شاه را تأمین خواهد کرد؛ عمل جراحی در بیمارستان گورگاس انجام خواهد گرفت نه در بیمارستانی در پاناماسیتی؛ در صورت ضرورت پزشکی شاه خواهد توانست به آمریکا مراجعت کند.(ص403)
اما چوچو معتقد بود علت اصلی (پذیرش شاه) این است که توریخوس یک قمارباز زبردست بود و به شاه به عنوان یک ورقبازی نگاه میکرد. او همین مطلب را در لاسوگاس به چوچو گفته بود. میخواست با کمک به تجدید انتخاب کارتر وارد بازی شود. اقامت شاه در پاناما یک صندلی در سرمیز بازی به او میداد.(ص409)
توریخوس شاه را «چوپن» نامید، یعنی پرتقالی که تا آخرین قطره آبش را گرفتهاند و اکنون دیگر حتی به درد خوراک خوکها هم نمیخورد. توریخوس گفت: « این سرانجام مردی است که کشورهای بزرگ او را چلاندهاند. پس از آنکه شیرهاش را کشیدند، تفالهاش را دور انداختهاند.»... ورود شاه به پاناما همانند بسیاری از کشورهایی که ضمن تبعید رفته بود، اعتراضات شدیدی را برانگیخت. درست یا غلط او در سراسر جهان تجسم زیادهرویهای قدرت آمریکا و ضعف نهائی آن شده بود. بسیاری از دانشجویان چپگرای پانامایی احساس میکردند که کشورشان یکبار دیگر مورد استثمار آمریکا قرار گرفته است – اینبار به عنوان یک زبالهدان برای یک دیکتاتور منفور. تا چند روز اغتشاشات خطرناکی در خیابانها جریان داشت.(ص414)
شاه در کونتادورا از اینگونه واقعیتها به دور بود. نه تنها مأموران امنیتی خودش بلکه افراد گارد ملی نیز بشدت از او محافظت میکردند. شاید تعداد مأموران امنیتی در جزیره بیش از جهانگردان بود. همگی آنان زیر نظر سرهنگ مانوئل آنتونیو نوریهگا قرار داشتند... وضع مجازی شاه رو به بهبود رفت یا دست کم بیماری تخفیف یافت و طحال کوچکتر شد.(ص418)
چوچو میگوید: «او مثل یک غذای پس مانده بود. همگی ما از شکنجهها و سرکوبهای و حشتناکی که به ملتش میکرد آگاه بودیم، اما هیچ چیز از آنها باقی نمانده بود. مثل این بود که در خودش دارد از زندگی شکنجه میبیند. مرگ او بسیار کند بود. عیناً حالت یک زندانی سیاسی تحت شکنجه را داشت.»(ص420)
(آرمائو قسمتی از سرویسهای نقره شاه را که از تهران آورده بود در انباری در وستساید نیویورک به امانت گذاشته بود که به سرقت رفت)... قطبزاده نگران آزادی گروگانها بود و معتقد بود اگر بتواند استرداد شاه را عملی کند، موقعیت شخصی – و شانس او در انتخابات آینده ریاستجمهوری ایران – بشدت تقویت خواهد شد.(ص428)
مارسل سالامین بعدها گفت که او و توریخوس گمان میکردند که یقیناً بعضی از رهبران ایران مایلاند به این بحران خاتمه بدهند و بورگه و ویلالون به نمایندگی آنها به پاناما آمدهاند. میگوید: «آندو یک داستان تخیلی پیشنهاد کردند؛ بدین ترتیب که آنها استرداد شاه را تقاضا کنند و پاناما در عوض آزادی گروگانها را تقاضا کند.»(ص430)
در دومین ملاقات با قطبزاده، سالامین اظهار داشت که پاناما درصدد است که جریان قانونی را آنقدر کش بدهد تا ایران و ایالات متحد فرصت کافی برای حل مسائل فیمابین داشته باشند. میگوید: «ما این مسئله را روشن ساختیم که پاناما هرگز شاه را مسترد نخواهد کرد.» معلوم نیست ایرانیان مطلب را فهمیده باشند. پاناماییها با این اعتقاد ایران را ترک کردند که از طرفی شخص قطبزاده صمیمانه خواستار حل بحران گروگانگیری است و از طرف دیگر ورق «شاه - پاناما» به احتمال قوی در این بازی برنده خواهد شد... هفتهها بود که واشینگتن تلاش میکرد یک راه مستقیم بسوی دولت ایران باز کند. وزارت خارجه، شورای امنیت ملی، سازمان سیا همگی ناکام شده بودند.(ص432)
سالامین از اینکه ایرانیان صحبت از استرداد کرده ولی هیچ اقدامی درباره آن بعمل نیاورده بودند یکه خورده بود. پیش از آنکه به تهران برود، حتی یک سند هم آماده نشده بود. و این به خوبی نشان میداد که آنها جدی نیستند.(ص433)
جردن موافقت کرد که پاناماییها یک سفر دیگر به ایران بنمایند و امکانات بیشتری در مورد معامله را کشف کنند.(ص434)
بورگه اصرار ورزید: «برگرداندن شاه - یا مرگ شاه - کلید حل مسئله است. تا وقتی این مسئله حل نشود هیچ کاری نمیشود کرد. صرفنظر از اینکه چنین تقاضایی دلیل اصلی اشغال سفارت بوده، اکنون استرداد شاه - یا مرگ او - در نظر افکار عمومی موضوع اساسی است.(ص435)
هیچ کس در ایران واقعاً باور نکرد که او به دلایل پزشکی به نیویورک رفته است. این سفر آشکارا بخشی از توطئه سیا در بازگرداندن اوست. هیچ راهی برای حل این مسئله «جز ناپدیدشدن او از صحنه وجود ندارد.»(ص436)
شاه می گفت: ...احتمال دارد به محض اینکه پایش را از هواپیما بیرون بگذارد، درجا تکهتکهاش کنند. پاناماییها میگفتند او در کشورشان در نهایت امنیت بسر میبرد و به هیچ وجه با تقاضای استرداد او موافقت نخواهد شد. وانگهی در پاناما مجازات اعدام وجود نداشت و قوانین پاناما اجازه نمیداد کسی را که احتمال دارد در جای دیگری حکم مجازات مرگ دربارهاش صادر شود، مسترد کنند. این یک تضمین دیگر درباره استرداد به شمار میرفت.(ص437)
یک راه وجود داشت که شاه بتواند بر خطرات استرداد فائق شود:میتوانست از پاناما تقاضای پناهندگی سیاسی کند. یک وکیل دادگستری پانامایی به او توصیه کرد، این کار را بکند، اما شاه هیچگاه موافقت نکرد، اولاً به علت اینکه آن را خفتبار میشمرد و در ثانی معتقد بود این کار مترادف است با صرفنظر کردن از تاج و تخت – نه تنها برای خودش بلکه برای پسرش ... در 23 ژانویه 1980 وزارت خارجه ایران با خوشحالی اعلام کرد که شاه را به منظور استرداد در پاناما بازداشت کردهاند.(ص437)
شخص توریخوس از اعلامیه تهران بشدت خشمگین بود و پاناماییها بیانیهای منتشر کردند که این خبر کذب محض است و آنها هیچ گاه نقشهای درباره بازداشت شاه نداشتهاند... تنها کسی که زیاد مطمئن نبود چوچو مارتینز بود او بعدها گفت که اگر توریخوس یقین داشت که با گذاشتن شاه در هواپیمایی به مقصد تهران خواهد توانست گروگانها را آزاد کند و موجبات تجدید انتخاب کارتر به ریاستجمهوری را فراهم سازد، این کار را میکرد. طبق اظهار آرمائو خود توریخوس یکبار شاه را مطمئن ساخت که در هیچ شرایطی مسترد نخواهد شد ولی در ضمن گفت: «شاید مجبور شوم شما را بازداشت کنم و از پشت میلههای آهنین زندان از شما عکسبرداری کنم. ولی این کار فقط تبلیغات برای گول زدن دولت ایران خواهد بود».(ص438)
اگر امبلر ماس در سفارت آمریکا در تهران خدمت کرده بود، از گریز شاه شگفتزده نمیشد. از دربار ایران بوی تعفن سکس بلند بود. همه دائماً در این خصوص گفتگو میکردند که آخرین معشوقه سوگلی شاه کیست... دلالی محبت یکی از اشکال پیشرفته هنر در محافل تهران بشمار میرفت. یکی از درباریان جوان و پشتکاردار که در حال حاضر در محله بلگریویای لندن زندگی میکند، میگوید: «برای پیشرفت میبایست پااندازی کرد.»(ص443)
میگفتند او دختران اروپائی موطلائی را ترجیح میدهد. اما طی سالیان متمادی بسیاری از دختران مزبور را مادام کلود اعزام مینمود که یکی از موفقترین و معتبرترین شبکه دختران تلفنی پاریس را اداره میکرد. بسیاری از دختران او حرفهای نبودند و بعدها به خوبی و خوشی ازدواج کردند. یکی از دختران مادام کلود که دختری بلند قد و خوشاندام بنام آنژ بود (نام مستعار) در 1969 چندین ماه در تهران بسر برد. او با بلیط درجه یک هواپیما به تهران پرواز کرد. ... یک دستگاه آپارتمان به آنژ داده شد. طی سه روز بعدی کارمند دربار طرز رفتار با شاه و ادای احترام را به او آموخت و گفت این کار اهمیت فراوان دارد. وقتی شاه آنژ را دید، به قدری از او خوشش آمد که او را در تهران نگاه داشت. ... پس از ششماه صبر و تحمل آنژ به پایان رسید. وقتی اظهار تمایل به مراجعت کرد کارمند وزارت دربار خشمگین شد و گفت: «تو نمیتوانی از اینجا بروی، اعلیحضرت از تو خوشش میآید.» آنژ اصرار کرد و دعوا درگرفت ولی بالاخره آنژ حرفش را به کرسی نشاند.(صص445-444)
وقتی فراست پرسید آیا ساواک به صورت دولتی در دولت درآمده بود، شاه پاسخ داد: نه، فکر نمیکنم... سئوال کرد: «آنها هم مثل بقیه پیشبینی نکردند که خطر از ناحیه روحانیون است؟» «نه ادعا میکردند که پروبال روحانیون را چسبیدهاند. اما فکر میکنم بیاطلاع بودند.» «آیا مشا ورانتان به شما میگفتند که ساواک تا چه اندازه منفور و موجب و موجب ایجاد ترس است؟» «آه، البته، شهبانو هر روز این را به من گفت.»(ص450)
در اواسط فوریه معلوم شد که بزرگ شدن طحال شاه مجدداً شروع شده است. ریوس تشخیص داد که دیگر بیش از این نمیتوان عمل جراحی را به تعویق انداخت. اندکی بعد شاه دچار عفونت دستگاه تنفس شد که احتمالا از یک ویروس ناشی شده بود. شمار گویچههای سفید و پلاکتهای خون او بسرعت کاهش یافت.(صص457-456)
هنوز شاه شانس زندهماندن دارد. ولی لازم بود هر چه زودتر طحالش را بردارند و به او خون بدهند و بلافاصله پس از عمل پرتودرمانی شود... همه اینها را فلاندرن روزی که وارد شد تشخیص داد...«من دقیقاً فهمیدم چه میخواهد بگوید. میدانستم که تنها یک نفر مورد علاقه اوست. نتیجه این داستان این بود که اگر شما سگ را بکشید از شر مرض هاری راحت خواهید شد. اگر شاه از بین برود مسئله گروگانها نیز از بین خواهد رفت.»(ص459)
جردن به این نتیجه رسید که بحث درباره گذشته بیفایده است و پرسید که بحران فعلی را چگونه میتوان حل کرد. آن مرد پاسخ داد: «خیلیساده است، فقط کافی است شاه را بکشید.» ... بعدها معلوم شد مخاطب جردن صادق قطبزاده وزیر امورخارجه ایران بوده است.(ص460)
اقدام بعدی تشکیل یک تیم جراحی بود. معمولاً برداشتن طحال عمل دشواری نیست، ولی وقتی بیمار دچار بزرگ شدن و پرکار شدن طحال و عوارض آن شده باشد، ممکن است عوارض بعدی پیش بیاید.(ص461)
آن روز فلاندرن و ریوس و گارسیا توصیه کردند که عمل جراحی طحال هر چه زودتر انجام شود. طبق اظهار فلاندرن و پزشکان پانامایی، دکتر کین «تنها مخالف بود» و توصیه بستن رگ طحال یا شیمی درمانی کرد.(ص464)
غرور ملی و حرفهای از هر دو طرف دخیل بود. پزشکان پانامایی عقیده داشتند که اگر شاه را به گورگاس ببرند، این امر در سرتاسر جهان به عنوان سند بیلیاقتی آنها تلقی خواهد شد. بنابراین در مورد پایتییا اصرار ورزیدند. هم آمریکاییها و هم پاناماییها دچار میهنپرستی افراطی بودند.(ص465)
کین هنوز مایل بود همان طور که در توافق لکلند وعده داده شده بود، شاه در گورگاس عمل شود. ولی سرهنگ میمزآلتمن رئیسآمریکایی گورگاس بیمیل بود. او پاناما را میشناخت و احساسات ناسیونالیستی مردم آن را درک میکرد. میترسید مسائل امنیتی عظیمی پیش بیاید و حتی همان دانشجویانی که به ورود شاه اعتراض کرده بودند اکنون در دست گرفتن کار را از سوی پزشکان یانکی امپریالیست توهین دیگری تلقی کنند و دست به شورش بزنند. این بار دولت طرفدار آنان خواهد بود نه بر ضدشان.(ص482)
حتی شایعاتی در پاناما رواج داشت که سازمان سیا به منظور خاتمه دادن به بحران گروگانگیری در صدد قتل او میباشد با این همه هنوز دیوید راکفلر و هنری کیسینجر میخواستند او را به آمریکا برگردانند.(ص483)
گارسیا دوپاردس گفت هنوز میتوان دوبیکی را در عمل جراحی شرکت داد، ولی تیم جراحی او نباید یکدست آمریکایی باشد. باید پاناماییها هم در آن شرکت داشته باشند تا تلاش مشترک پزشکان دو کشور قلمداد شود.(ص486)
دوبیکی و گارسیا دوپاردس درباره انتشار یک اطلاعیه مطبوعاتی توافق کردند که به مردم اطلاع دهند که پزشکان شاه به اتفاق آرا موافقت کردهاند که عمل جراحی به تعویق افتد... اما این تعویق یک نیرنگ آمریکایی بود.(ص488)
«باعث تأسف است که آشفتگی سیاسی که دکتر کین ایجاد کرد و رفتار غیر حرفهای او موجب گردید که روال عادی درمان پزشکی و جراحی یک بیمار مبتلا به سرطان وخیم بر هم بخورد.»(ص490)
کین مایل بود شاه به ایالات متحده بازگردد. کارتر در بحبوحه درگیری کاخ سفید در مسئله گروگانگیری برای او روشن ساخت که بازگشت شاه سودمند نخواهد بود. به عقیده کین این بدان معنی بود که توافق لکلند اعتبارش را از دست داده است از نظر او رفتن شاه به مصر اجتناب ناپذیر بود.(ص493)
اگر شاه پاناما را ترک میکرد، هر گونه امید ضعیفی به آزادی گروگانها از طریق مذاکرات پیچیده استرداد که داشت در پاناما به مرحله نهایی میرسید از میان میرفت.(ص494)
جردن تصمیم گرفت که به پاناما برود و عقیده شاه را تغییر بدهد.(ص495)
بورگه سرانجام روز پنجشنبه 20 مارس با کلیه مدارکی که برای تکمیل پرونده استرداد مورد نیاز وزارت خارجه پاناما بود، به آن کشور بازگشته بود.(ص500)
آن روز توریخوس به بورگه گفت:«این کار را در صورتی خواهم کرد که گروگانها از دست دانشجویان به دولت منتقل شوند. ... در غیر این صورت شاه پاناما را ترک خواهد کرد».(ص502)
توریخوس به ماس گفت: همین لحظه گروگانها از سفارت آمریکا به وزارت خارجه منتقل شدند. اگر شما بتوانید مانع از رسیدن شاه به مصر شوید، آنها را آزاد خواهند کرد... جردن از درون هواپیما به هارولد براون وزیر دفاع آمریکا در واشینگتن تلفن زد... من میخواهم دستور بدهی که وقتی این هواپیما برای سوختگیری در آزور فرود میآید آن را نگه دارند. این موضوع خیلی مهم است و مسئله ما را حل خواهد کرد.(ص509)
آنچه روی داده بود که سرانجام حوصله توریخوس و جردن از وعدههای قطبزاده و بورگه سر رفته بود. قطبزاده جواب داد: «رفیق، من میتوانم به شما قول بدهم که تا بیستوچهار ساعت دیگر آنها را تحویل خواهم گرفت.» در این حال توریخوس دشنامی بر زبان آورد و گوشی تلفن را به زمین کوبید. آنگاه به امبلرماس تلفن زد و گفت: «امبلر همه چیز را فراموش کنید. به قطبزاده گفتم برود به جهنم. همه چیز تمام شده.»...وقتی جردن این پیام را دریافت کرد، دستور داد هواپیمای شاه را در آزور آزاد کنند.(صص511-510)
صبح دوشنبه در پاناما کریستیان بورگه و فرخ پارسی دیپلمات ایرانی که از نیویورک آمده بود، با شتاب هرچهتمامتر عازم وزات خارجه شدند تا مدارک استرداد که شاه را متهم به جنایت علیه ملت ایران میکرد، تسلیم نمایند.(ص511)
ضمن پرواز شاه گریست و به سادات گفت:« من برای شما کاری نکرده بودم و با این حال تنها کسی هستید که مرا با احترام میپذیرید. کسان دیگری که از کمک من بهرهمند شده بودند هیچ کمکی نکردند. نمیتوانم بفهمم.» خانم سادات بر این باور بود که دولت آمریکا قصد داشته شاه را از پاناما به تهران بفرستد و اگر روز یکشنبه پرواز نکرده بود، هیچگاه به سلامت به مصر نمیرسید.(ص514)
طحال و یک برش باریک از کبد را که حین عمل جراحی درآورده بودند برای تجزیه به آزمایشگاه آسیبشناسی فرستاده بودند... کبد شاه سفید و خالدار شده بود یعنی مورد هجوم سرطان قرار گرفته بود.(ص516)
کبد به اندازهای فاسد شده بود که شیمیدرمانی امید موفقیت نداشت. میگوید صبح روز بعد از عمل به فرح و اشرف گفته است که باید شیمیدرمانی را قطع کنند و بگذارند شاه چند ماه بقیه عمرش را در راحتی به سر برد.(ص517)
یک بار دیگر در میان پزشکان اتفاق نظر وجود نداشت. ژرژفلاندرن در پاریس و مورتون کولمن در قاهره هنوز معتقد بودند که شاه از دمل زیر حجاب حاجز رنج میبرد و باید با نصب لولهای چرک آن کشیده شود. دوبیگی هیچ قرینهای برای این تشخیص نیافته بود. کین در نیویورک اعتقاد داشت که شیمیدرمانی باید به بعد موکول شود. یکبار دیگر اختلافنظر میان پزشکان بالا گرفت.(ص521)
در 30 ژوئن پیرلوئی فانییز شکم شاه را گشود و مایع درون آن را خالی کرد: یک لیتر و نیم چرک به علاوه بقایای لوزالمعده بیرون آورده شد. فلاندرن خشمناک بود. معتقد بود که میشد از عفونت ناراحت کننده و ضعفی که شاه طی سه ماه گذشته از آن رنج برده بود اجتناب شود. پس از عمل جراحی در ماه آوریل، میبایست لولهای در زخم بیمار کار میگذاشتند که هر روز بتواند پاک شود ... پس از عمل دوم، روابط بین دکترها باز هم تیرهتر شد. ...دکتر پیرنیا از کولمن خواهش کرد تیم جدیدی تشکیل بدهد رابرت آرمائو نیز در نیویورک به جمعآوری تیم دیگری پرداخت...مصریان درست مثل پاناماییها در چند ماه قبل – از اینکه تمام مسئولیتهای مربوط به بیمار از آنان سلب شده بود، خشمگین بودند.(ص524)
پایان کار شاه ناگهانی بود. در 26 ژوئیه درجهحرارت بدنش یکباره بالا رفت، چون یک عفونت دیگر به بدنش حملهور شده بود. به طرز بدی شروع به خونریزی داخلی کرد و به اغما فرو رفت.(ص529)
سادات گفت که شاه «چندین بار از تشییع جنازه ساده گفتگو کرده بود و به تلافی آنچه او برای ما کرده بود تصمیم گرفتم با همان احتراماتی از او بدرقه کنیم که در زمان حیاتش از او در کشورمان استقبال کردیم.»... برجستهترین شخص در میان عزاداران ریچارد نیکسون بود. کنستانتین پادشاه سابق یونان نیز آمده بود. دولتهای آمریکا و آلمان غربی و فرانسه سفیران خود را فرستاده بودند. انگلستان کاردار خود را اعزام کرده بود. تنها کشور عربی که نماینده فرستاده بود مراکش بود. اسرائیل نخستین سفیرش در مصر را فرستاده بود. ... .هزاران سرباز و پلیس مواظب توده مردم بودند. در یک نقطه پلیسها به مردم حمله کردند و کماندوها با چماقهای برقی مخصوص ضدشورش مردم را از تشییع کنندگان دور ساختند.(ص533)
مرگ شاه تأثیری در سرنوشت گروگانهای آمریکایی در ایران نداشت. آنها چند ماه بعد، پس از توافقهای پیچیده مالی که در الجزایر میان دولتهای ایالات متحده و ایران صورت گرفت، در 20 ژانویه 1981 چند دقیقه پس از آنکه رونالد ریگان ریاستجمهوری آمریکا را از کارتر تحویل گرفت آزاد شدند.(ص535)
این جنگ در سپتامبر 1980 از جانب عراقیها آغاز شد، یعنی دشمنان سنتی ایران که با شاه کنار آمده بودند. صدام حسین رهبر عراق امیدوار بود از آشوبهای پس از انقلاب ایران استفاده کند و رژیم اسلامی را براندازد. عراقیها قدرت و پایداری نیروهای مسلح ایران را دستکم گرفته بودند.(ص540)
مقامات آمریکایی به بهانه تماس با «میانهروهای ایرانی» مذاکرات محرمانهای را درمورد ارسال قطعات یدکی جنگ - افزارهای آمریکایی به ایران آغاز کردند. این اقدام آشکارا به منظور تحکیم موقعیت آن دسته از رهبران «میانهرو» ایران بود که میخواستند با جهان غرب و بهویژه ایالات متحده آمریکا روابطی برقرار کنند... هنگامی که خبر این معامله در اواخر 1986 فاش شد به نام «ایرانگیت» شهرت یافت. تصادف روزگار چنین بود که رونالد ریگان آخرین نفر در صف رؤسای جمهوری از آیزنهاور تاکندی و نیکسون و کارتر قرار گرفت که در دوران زمامداری خود با «بحران ایران» روبرو شده بودند.(ص542)
از زمان جاده ابریشم که درست از شمال جایی که فعلاً شهر تهران قرار میگرفته میگذشت، ایران یک چهارراه حیاتی بوده است. این کشور پهناور و نامتناجس پلی میان شرق و غرب، حائلی میان روسیه و خلیجفارس، منبع و علت رقابت و اصطکاک دائمی بوده است... نباید فراموش کرد که وقتی شاه سقوط کرد، نه تنها بخش کوچکی از ایرانیان بلکه قاطبه ملت از فرط شادی به رقص درآمدند. او همواره ارتباطهای شخصی و بالاتر از هر چیز خانواده فاسد و بیخاصیت خود را قبل از نیازمندیهای ملت قرار میداد.(ص543)
سرنگونی او به این علت بود که متحدانش به ویژه آمریکاییها و انگلیسیها که ایران را سنگ زیربنای منطقه میدانستند، او را در این اعتقاد تشویق کرده بودند که فقط شخص او در ایران اهمیت دارد. طبعاً او به این نتیجه رسید که آنان هیچگاه او را ترک نخواهند کرد.(ص544)
--------------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
«آخرین سفرشاه» نام کتابی است که ویلیام شوکراس ـ نویسنده و روزنامهنگار انگلیسی ـ در مورد تحولات سیاسی ایران در دوران پهلوی دوم و انقلاب غیرقابل پیشبینی (البته به زعم کسانی که ایران را جزیره ثبات میپنداشتند) که منجر به سفر بیبازگشت وی شد، به رشته تحریر در آورده است.
نویسنده این کتاب هرچند تلاش وافری مبذول داشته تا سیمای روایتگر منصفی را از خود ترسیم کند، اما با استفاده از کلمات توهینآمیز نسبت به رهبر این انقلاب که به چندین دهه سلطه بیمنازع دول انگلیس و آمریکا در ایران پایان داد، نتوانسته است پایبندی خود را به سیاست خارجی کشور متبوعش پنهان دارد،به ویژه آنکه این روزنامهنگار برجسته در این اثر هرگز به ریشهیابی چگونگی به حاکمیت رسیدن سلسله پهلوی نمیپردازد و با خلاصه کردن ریشه همه مظاهر فساد در استبداد داخلی، نقش استعمار خارجی را در فجایعی که خود بخوبی ترسیم میکند، بسیار کمرنگ میبیند.
البته نمیتوان ازیک روزنامهنگار صاحبنام غربی انتظارداشت در مقابل سیاست خارجی کشورش جبههگیری کند وبه تعریف و تمجید از انقلاب اسلامی و شخصیت رهبری آن بپردازد. با این وجود به نظر میرسد این کتاب توانسته باشد در حد انتظار از یک ناظر غربی، مسائلی را در مورد رژیم پهلوی و تباهی ناشی از حاکمیت این دودمان برای مردم و کشور ایران انعکاس دهد.
البته سندیت اظهارات شوکراس در این کتاب زمانی بهتر محک میخورد که با خاطرات انتشار یافته ازجانب وابستگان به دربار پهلوی که این روزها تنوع بیشتری نیز بافته است، تطبیق داده شود و باید اذعان داشت مستند بودن مطالب این روزنامهنگار انگلیسی در مورد بخشی از آن چه بر ملت ایران رفته است، از این طریق به میزان زیادی به اثبات میرسد.
ویلیام شوکراس در فصلهای مختلف کتاب خود ضمن توصیف وقایعی که منجر به فرار شاه از ایران شد، به فراخور بحث، نیمنگاهی نیز به روند تحولات سیاسی و اجتماعی در دوران پهلوی میافکند. او گوشههایی از زندگی رضاخان و وقایع گوناگون آن زمان را به تصویرمیکشد، سپس ماجرای به سلطنت رسیدن محمدرضا و اتکای بیش از حد وی به دول انگلیس و آمریکا را مورد بحث قرار میدهد. او به جشنهای دوهزاروپانصد ساله به عنوان یک نمونه از بلند پروازیهای نابخشودنی که هزینه کلانی را به مردم ایران تحمیل کرد، اشاره میکند، از سیاست همکاری پنهان شاه با صهیونیستها سخن میگوید، به گوشههایی از فساد و بیبندوباری شاه و خانواده و اطرافیان او میپردازد و جزیره کیش را یکی از مظاهر رسوا کننده زیادهرویهای دربار در بیبندوباری معرفی مینماید. به مالاندوزیهای بیحدوحصر اشرف و به طور کلی همه اعضای خانواده شاه و حلقههای نزدیک به آنها اشاره میکند که نارضایتیهای مردم را در پی داشت و در مقابل، شاه برای خاموش کردن نارضایتیهای مردم ناچار از تکیه بیشاز پیش به «ساواک» میشود.
شوکراس خاطرنشان میسازد: این تمدن بزرگی بود که شاه از آن سخن میگفت ودر پایان از هویدا به عنوان سپر بلای خود استفاده کرد و او را بازداشت نمود و حتی پس از فرار از کشور او را در ایران باقی گذاشت.
البته شوکراس در کتاب خود به دلایلی که چندان هم پوشیده نیست،به نوعی تلاش دارد تا از هویدا رفع مسئولیت کند، در حالی که وی 13 سال در مصدر ریاست دولت با تمام توان و به صورت سازمان یافتهای کوشید تا وابستگی به آمریکا را در ایران در ابعاد مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نظامی نهادینه سازد. تخریب عامدانه کشاورزی در ایران، آزادسازی بیحدوحصر واردات، قرار دادن برنامههای توسعه کشور در چارچوب نیازها و برنامههای منطقهای آمریکا از طریق سازمان برنامه و بودجهای که مستقیماً توسط آمریکا هدایت میشد، از جمله مسائلی اند که در این دوران سیزدهساله با جدیت دنبال شدند و البته پرداختن به آنها در این مقال نمیگنجد. بدون شک یکی از دلایل مبرا ساختن هویدا و نادیده گرفتن واقعیتها در مورد وی را باید وابستگی مستقیم او به صهیونیستها و نقشی که درانتقال یهودیان به فلسطین اشغالی داشت وهمچنین عضویت وی در آژانس جهانی یهود دانست. نکته حائز اهمیت در این زمینه آن که از جمله مهمترین تدابیر شاه برای فرونشاندن تب انقلاب و نارضایتی مردم، از یک سو، دور ساختن اشرف از ایران و از سوی دیگر دستگیری هویدا وبه زندان انداختن وی بود. بی تردیداگراین دو نفردر میان مردم به دلیل فساد بیحدو حصر منفور نبودند دلیلی نداشت که چنین اقدامی از سوی شاه صورت گیرد. بهترین گواه بر منشأ فساد بودن چنین عناصری، انتخاب آنان ازسوی رژیم فاسدپهلوی به عنوان سردمداران تباهی در ایران بوده است. هرچند در مورد اشرف و هویدا تاریخنویسان بسیار گفته و نوشتهاند که یکی در رأس تشکیلات مافیای توزیع مواد مخدر و ... ودیگری به عنوان عامل صهیونیسم و بهائیت در ایران عملکردی از خود به ثبت رساندند که شاه نیز ناگزیر به دوری جستن ازآنها شد،اما بدون تردید هنوز بسیاری از واقعیتها درمورد مهرههای اصلی بیگانگان در ایران از پرده برون افکنده نشده است.
همچنین شوکراس ترجیح میدهد از ارتباط ساواک با سیا و موساد به عنوان مولود و پرورش یافته آنان نیز چندان سخنی به میان نیاورد. گرچه وی عملکرد پلیس مخفی شاه را مخوف عنوان میکند، اما به دوره دیدن شکنجهگران این پلیس مخفی در آمریکا، انگلیس و اسرائیل و فروش تجهیزات غیرانسانی از سوی این دولتها به رژیم شاه برای اعمال سیاهترین شکنجهها هیچ اشارهای نمیکند.
«آخرین سفر شاه» در مورد بیماری شاه نیز مطالبی را مطرح میکند که بر اساس واقعیات، غیرمحتمل به نظر میرسد. شوکراس مینویسد: « اگر واشنگتن به بیماری شاه پی میبرد دیگر وی نمیتوانست انتظار پشتیبانی بی قید وشرطی را که برخوردار بود.»
از آمریکائیها داشته باشد، لذا به همین دلیل سالها بیماریش را پنهان کرد.» وی باذکر این مطلب درواقع میخواهد چنین ذهنیتی را القا کند که شاه، آمریکا را در مورد بسیاری از مسائل ایران من جمله بیماری اش بیاطلاع میگذاشت و اگر آمریکا به حمایت از این رژیم فاسد همت میگمارد، به دلیل دور بودن از واقعیتهای ایران بوده است. براستی چنین ادعایی دستکم در مورد بیماری شاه و بر اساس این روایت شوکراس که هر دو هفته یک بار یک پزشک مشهور و سرشناس فرانسوی برای معاینه وی به تهران میآمد تا چه حد پذیرفتنی است؟ برای روشن شدن زوایای این ادعا،توجه به دو نکته ضرورت دارد: نخست این که در دوران پهلوی، ایران به بهانه تقابل با دولت سوسیالیستی شوروی به پایگاه منطقهای سرویسهای اطلاعاتی آمریکا، انگلیس، اسرائیل و برخی دول اروپایی تبدیل شده بود. سیا، موساد و انتلیجنت سرویس زبدهترین نیروهای خود را در تهران مستقر کرده بودند و پیشرفتهترین تجهیزات جاسوسی نیز در پایتخت و برخی نقاط حساس کشور نصب شده بود. دوم اینکه دربار شاه پر بود از عوامل دولتهای مسلط بر ایران آن روزگار که رسماً به عنوان عنصر مرتبط با سرویسهای اطلاعاتی انگلیس، آمریکا و اسرائیل شناخته میشدند و شاه و ساواک نیز از ارتباط آنها مطلع بودند. علاوه بر رجال حتی مستخدمان و محافظان نیز از این قاعده مستثنی نبودند. بنابراین چگونه میتوان ادعا کرد عوامل موجود در دربار و سرویسهای اطلاعاتی از موضوع بیماری شاه بیاطلاع بودند. سایر مسائل جاری در ایران تحت حاکمیت شاه، چون اعمال شکنجههای قرون وسطایی توسط ساواک و ... نه تنها از چشم دستگاه اطلاعاتی غرب پنهان نبود، بلکه آنها عملاً مربیان و راهنمایان نیروهای پلیس مخفی شاه در چگونگی سرکوب قیام ملت ایران بودند. به طور قطع، اشراف کامل اطلاعاتی لازمه انتخاب ایران به عنوان پایگاه منطقهای آمریکا بود، اما در همین زمینه مقولهای که شوکراس بسرعت از کنار آن گذشته،فساد پنهان در سیستم سیاسی آمریکا است. به عنوان مثال بازگشت مسئولان منطقهای سیا به ایران بعد از پایان مأموریتشان در پوششهای مختلف و اشتغال آنها به امور پرسود و دلالی اسلحه، میزان ضربهپذیری نظام حاکم بر آمریکا را مشخص میسازد.
این مقوله را درارتباط با آخرین سفر شاه به آمریکا برای معالجه، با وضوح بیشتری میتوان دید. پرداخت رشوه به دولتمردان و پزشکان آمریکایی،ارسال گزارشهای خلاف واقعی را از سوی آنها به مرکز سبب میشود مبنی براینکه که گویا در مکزیک برای انجام یک عمل ساده به روی شاه،تجهیزات پزشکی لازم وجود نداردوبنابراین سفروی به آمریکا ضروری است. البته این فساد در هیئت حاکمه آمریکا منجر به بروز انقلاب دومی در ایران شد.در واقع بعد از برچیده شدن بساط استبداد نوبت قطع ید عوامل استعمار بود که زمینههای لازم برای تحقق این امر، در بستر فساد پنهان در آمریکا فراهم آمد.
ویلیام شوکراس همچنین در کتاب ”آخرین سفر شاه” در مورد افزایش قیمت نفت و نقش شاه در آن، تحلیلی کاملاً خلاف واقع ارائه میدهد که در تناقض با بقیه روایتهای اوست. شاه که در روایت شوکراس کاملاً متکی به آمریکا و انگلیس و تسلیم محض در برابر اراده آنان است. به یکباره در مورد قیمت نفت در برابر تمامی غرب میایستد و آن را افزایش میدهد،آن هم در یک مقطع و سپس قیمت نفت روند عادی خود را طی میکند.
به طورکلی در ارتباط با افزایش قیمت نفت دو تحلیل در آن زمان رایج بود: اول اینکه در آن زمان اروپا دلار فراوانی در اختیار داشت ودر قبال آن از آمریکا طلا مطالبه میکرد. واشنگتن که از این جهت به شدت تحت فشار بود،بایک ضربه نفتی دلارهای اضافی را جمعآوری کرد. یک نگاه دیگر نیز وجود داشت مبنی بر اینکه که آمریکا پس از شکست درجنگ ویتنام، دچاررکود اقتصادی شده وبه شدت نیاز دارد کشورهای تحت سلطهاش قدرت مالی لازم را برای خرید تسلیحات کسب کنند تا بار دیگر صنایع نظامی و تسلیحاتی آمریکا رونق بگیرند و مشکلات اقتصادی این کشور برطرف شوند. لذا همین طور هم شد و پول حاصل از مازاد تولید و افزایش قیمت نفت همگی به خرید تسلیحات از آمریکا اختصاص یافت. در این مقطع، شاه و سایر دولتهای وابسته در منطقه، میلیاردها دلار اسلحه از آمریکا خریداری کردند.
بنابر اسنادی که بعدها منتشر شد آمریکا قبل از افزایش قیمت نفت، انبارها وذخائر استراتژیک خود را پر کرده بود؛ لذا این اروپا و ژاپن بودند که باید فشارهای اقتصادی ناشی از افزایش قیمت نفت را تحمل میکردند.
صرفنظر از این گونه نکات و برخی دیگر، «آخرین سفر شاه» از نگاه یک فرد غربی برای دریافت تجارب تاریخی ایران، اثر بسیار ارزشمندی است، بویژه اینکه در پایان کتاب،نوع نگاه همگان حتی کسانی که از قبل شاه سود کلانی بردند،به یک عنصر پشت کرده به مصالح ملت خود،بخوبی بیان شده است. تعابیر آمریکایی ها در این زمینه بسیار گویا و عبرت آمیز است.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران