مهدی گیوکی
پس از پیروزی انقلاب اسلامی رژیم عراق با حمایت از گروههای مخالف نظام انقلابی ایران، همچون جبهه خلق عرب در اوایل جنگ و سازمان منافقین و حزب دموکرات کردستان و حزب کوموله درصدد بهرهبرداری از آنها علیه جمهوری اسلامی برآمد.
در هر دوره تاریخی، اوضاع ناآرام داخلی، قدرتهای خارجی را برای مداخله وسوسه کرده است.
در جریان وقوع انقلاب در یک کشور، گروههای انقلابی ضعیف یا گروههایی که به ائتلاف با گروه انقلابی حاکم و سهیم شدن در قدرت سیاسی موفق نشدهاند، به موضعگیری در برابر گروه حاکم میپردازند و در این راستا، برای تقویت شانس موفقیت خود در این مبارزه، میکوشند حمایت کشورهای خارجی را به خود جلب کنند، از سویی دیگر اختلافات داخلی و گروههای مخالف برانداز در یک کشور، برای کشورهای ثالثی، که در برابر آن کشور نیات توسعهطلبانه دارند، همواره به منزله محرکی برای آغاز جنگ به شمار میآید.
در منازعه بین دو حکومت، گروههای مخالف در هر یک از دو کشور، وسیله دستیابی اهداف و استراتژی طرف مقابل قرار میگیرند، در چنین حالتی، گروههای مزبور سرنوشت خود را با استراژی کشور مهاجم گره میزنند و تمام امکانات محلی و قدرت خود را در راستای تحقق هدف مشترک به کار میگیرند.
طی جنگ ایران و عراق نیز، چنین فرآیندی وجود داشت.
پیش از پیروزی انقلاب اسلامی سازمان مجاهدین که پس از انقلاب به دلیل اقدامات غیرانسانی و ترورهای گسترده به سازمان منافقین شهرت یافت، یکی از کانونهای مبارزه علیه رژیم پهلوی بود. این سازمان با ساختار تشکیلاتی منظم و نیز برخورداری از امکانات گسترده در راستای مبارزه مسلحانه و تظاهر به گرایشهای اسلامی توانسته بود، افرادی را جذب کند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، قدرتطلبی رهبران و گرایشهای غیر دینی آنها آشکارتر شد. با جبههگیری نیروهای انقلابی در برابر آن، این سازمان به تدریج به مخالفی برانداز در برابر نظام اسلامی ایران تبدیل شد و در آشفتگیهایی که پس از انقلاب پدید آمد، نقش محوری را ایفا کرد. این سازمان با موج تروری که در اوایل انقلاب به راه انداخت، بسیاری از افراد و شخصیتهای وفادار به امام(ره) و انقلاب را به شهادت رساند و در 30 خرداد 1360 ماهیت اصلی خود را بر همگان روشن کرد.
بحثبرانگیزترین اقدام این سازمان، همکاری با رژیم عراق در تهاجم این کشور علیه ایران بود؛ خیانتی که به آسانی از حافظه ملت ایران محو نخواهد شد.
در حالی که کودتای 28 مرداد، فضای سرد اختناق را بر کشور حاکم کرده بود و هرگونه فعالیت مسالمتآمیز مخالفان سیاسی رژیم با واکنش خشن روبهرو میشد، سرکوب قیام پانزده خرداد 42 مهر پایانی بر مبارزه علنی و مسالمتآمیز بود. در این زمان، مشی مسلحانه در میان گروههای مختلف سیاسی با ایدئولوژیهای گوناگون اعم از ملی، مذهبی و غیرمذهبی جا افتاده بود، به طوری که هیاتهای مؤتلفه و حزب ملل اسلامی از میان نیروهای مذهبی، چریکهای فدایی خلق، حزب توده و چند گروه دیگر چپ از میان نیروهای غیرمذهبی، به مشی مسلحانه روی آورده بودند. در شهریورماه 1344، سازمان مجاهدین خلق ایران (منافقین) از سوی محمد حنیفنژاد، سعید محسن و علیاصغر بدیعزادگان تاسیس شد.
این سه تن از اعضای سابق نهضت آزادی ایران و از فارغالتحصیلان دانشگاه تهران بودند. آنها در دوره سربازی به مطالعه و بررسی درباره ایجاد یک سازمانی مخفی برای عملیات مسلحانه پرداختند و پس از پایان این دوره، به برگزاری جلسات منظم برای بحث درباره استراتژی و برنامههای سازمان همت گماشتند. سازمان با توجه به پیروزیهای انقلابیون مارکسیست در چین و کوبا به مطالعه آثار رهبران انقلابی، مانند مائو، چه گوارا و رژیس دبری پرداخت. هر چند این سازمان ایدئولوژی اسلام را به عنوان تئوری راهنمای عمل خود برگزیده بود، اما مطالعه برخی از متون مارکسیستی برای استفاده از تجارب علمی و اجتماعی بر ایدئولوژی آن تاثیر گذاشت.
حسین روحانی و تراب حقشناس، دو تن از فعالان سازمان، درباره ایدئولوژی آن میگویند: «منظور اصلی ما ترکیب ارزشهای والای مذهب اسلام با اندیشه علمی مارکسیسم است. ما معتقدیم که اسلام راستین با تئوریهای تحول اجتماعی، جبر تاریخ و نبرد طبقاتی سازگاری دارد».
در واقع، آنان اسلام را از دیدگاه مارکسیسم تجزیه و تحلیل میکردند. بر همین اساس، امام خمینی(ره) در همان سالهای مبارزه از تایید سازمان خودداری کردند و به روایت حجتالاسلام سیدمحمود دعایی، امام پس از گفتوگو با حسین روحانی، نماینده سازمان و مطالعه کتاب راه انبیاء راه بشر فرمودند: «اینها ضمن این کتاب میخواهند بگویند که معادی وجود ندارد و معاد سیر تکاملی همین جهان است و این چیزی است خلاف معتقدات اصولی اسلام.»
با آغاز سال 1347، اعضای سازمان برای تدارک عملیات مسلحانه آماده شدند. آنها بدین نتیجه رسیده بودند که نبرد مسلحانه در شهرها از روستاها مناسبتر است. اعضای گروه در خانههای تیمی زندگی میکردند و از طریق برخی از بازاریابان تغذیه مالی میشدند.
همچنین، عدهای از آنها برای فراگیری فنون نظامی به کشورهای عربی رفتند و با سازمان آزادیبخش فلسطین ارتباط برقرار کردند. در حالی که سازمان برای آغاز عملیات مسلحانه در انتظار بازگشت اکثریت نیروهای اعزامی به پایگاههای فلسطینیان بود، واقعه سیاهکل در بهمنماه سال 1349 از سوی چریکهای فدایی خلق رخ داد، از همین رو، مجاهدین خلق (منافقین) در اجرای عملیات نظامی تعجیل کردند. به نظر میرسد سازمان مجاهدین خلق به عنوان یک گروه نظامی که میکوشید اسلام را با نظرات مارکسیسی سازگار کند، از این که در عرصه عمل، از یک گروه نظامی مارکسیست عقب بماند، احساس حقارت میکرد.
نخستین عملیات نظامی سازمان برای تابستان سال 1350 به هنگام مراسم سالگرد جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی پیشبینی شد. طبق برنامه، قرار بود با انفجار سیستم اصلی برق سراسری و قطع روشنایی، در کشور اختلال ایجاد شود. پیش از هرگونه اقدامی، 35 نفر از رهبران و اعضای سازمان با خیانت شاه مراد دلفانی، نفوذی ساواک، در شهریور ماه سال 1350 دستگیر و زندانی شدند.
یازده تن از دستگیرشدگان از اعضای کادر مرکزی بودند. هر چند در این میان، برادران رضایی (احمد و رضا)، تراب حقشناس و حسین روحانی از خطر جستند، ولی در عملیاتهای بعدی رژیم، تعداد بیشتری از اعضا گرفتار شدند. دادگاه اعضای سازمان در شهریور ماه سال 1350 برگزار شد و احکام صادره نشاندهنده برخورد قاطع رژیم با این حرکت بود، به طوری که دوازده تن به اعدام، شانزده تن به زندان ابد، یازده تن به زندانهای 10 تا 15 سال و 25 تن به زندانهای یک تا 10 ساله محکوم شدند.
از میان محکومان به اعدام، دو تن به نامهای بهمن بازرگانی و مسعود رجوی از مرگ رهایی یافتند. هر چند درباره نجات رجوی گفته شد که بر اثر مساعی برادرش کاظم رجوی، عدهای از حقوقدانان و استادان دانشگاه ژنو در نامهای به شاه خواستار عفو وی شدند، اما حقیقت ماجرا از این قرار بود که ارتشبد نعمتالله نصیری، ریاست ساواک، در نامهای به ریاست ادراه دادرسی نیروهای مسلح، رجوی را از عوامل سازمان متبوع خود معرفی کرد و خواستار تجدید نظر در حکم صارده برای وی شد.
بدین ترتیب مسعود رجوی عامل ساواک در زندان رژیم به عنوان یک مبارز باقی ماند تا سالها بعد در مقابل انقلاب اسلامی مردم ایران به ایفای نقش بپردازد. سازمان در فاصله زمانی سالهای 1352 تا 1354 به عملیاتهای مختلفی دست زد که نبرد خیابانی، بمبگذاری در اماکن مهم دولتی، ترور شخصیتهای نظامی و... را شامل میشد. در حالی که سازمان علیرغم ضربات پی در پی رژیم در مقابل حمایت گروههای گوناگون اجتماعی به حیات خود ادامه میداد، از درون خود آن، ضربه مرگآوری بر پیکرهاش وارد آمد.
در مهرماه سال 1354 گروهی از مجاهدین در بیانیهای مارکسیسم را تنها فلسفه واقعی انقلابی دانستند. آنان در این بیانیه از ناامیدی خود در ترکیب مارکسیسم و اسلام سخن گفتند و اعلام کردند که: «اینک، دریافتیم که چنین پنداری ناممکن است.»
مسعود رجوی فرصتطلبانه خود را از این درگیریها دور نگه داشت و برای حفظ خود کوشید. وی و طرفدارانش در ضدیت با گروههای مذهبی و نزدیکی با ایدئولوژی مارکسیسم چیزی از انشعابیون مارکسیست کم نداشتند و برخوردهای درون زندان با نیروهای مذهبی بیشتر از طرف آنها صورت میگرفت. بدین ترتیب، سازمانی که برای سرنگونی رژیم شاهنشاهی تاسیس شده بود، در گرداب انحراف افتاد و به جز چند عملیات مسلحانه، نتوانست اقدام مهم دیگری را انجام دهد، به طوری که حتی از حرکتهای تودهای سالهای 1356 و 1357 نیز عقب ماند و تنها در روزهای پایانی رژیم با حمله به اسلحهخانهها و پادگانها توانست مقدار درخور توجهی سلاح را برای رویارویی با انقلاب اسلامی و نظام برآمده از آن به دست آورد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، مسعود رجوی که به همراه دیگر اعضای سازمان از زندان آزاد شده بود به سازماندهی سازمان مجاهدین خلق پرداخت. افرادی که مجدداً به بازسازی سازمان پرداختند، بدون اطلاع از گذشته رجوی وی را به عنوان نخستین عضو کادر مرکزی سازمان، مناسبترین فرد برای رهبری تشخیص دادند. نخستین مخالفت جدی سازمان با نظام جمهوری اسلامی عدم شرکت در انتخابات خبرگان قانون اساسی بود. آنان در حالی که با تحریم انتخابات، خود را از یک مبارزه دموکراتیک کنار کشیده بودند، با اعلام کاندیداتوری ریاست جمهوری رجوی با نیروهای مخالف جمهوری اسلامی وارد عرصه شدند.
با چنین سابقهای، این نیروها با کاندیداتوری مسعود رجوی کوشیدند تا در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنند، در حالی که قانون اسلامی نظام را قبول نداشتند. از همین رو، امام خمینی(ره) اعلام کرد کسانی که در انتخابات خبرگان قانون اساسی شرکت نکردهاند حق شرکت در انتخابات ریاست جمهوری را ندارند.
عملکرد سازمان به منزله یک نیروی مخالف در حد و اندازهای بود که پیش از آغاز جنگ تحمیلی، رژیم بعثی عراق از تحلیلها، مواضع و نشریات سازمان بهرهبرداری میکرد.
سازمان با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران موضع فریبکارانهای را اتخاذ کرد، بدین ترتیب که در اعلامیههای آغازین خود، ضمن محکوم کردن تجاوز عراق، حضور نیروهای خود را در جبههها به تجویز مقامات کشور منوط دانست. با این همه، هفت روز پس از این، در اطلاعیه دیگری، از حضور نیروهای خود در جبهههای جنگ خبر داد.
کمتر از یک ماه از آغاز جنگ نگذشته بود که دادستان انقلاب اسلامی آبادان 41 نفر از اعضای مجاهدین را به اتهام جاسوسی بازداشت کرد. سازمان در اطلاعیه خود در تاریخ 27 آبانماه سال 1359 این اقدام را ادامه فشارهای وارده بر این تشکیلات دانست و اعلام کرد: «دادستانی انقلاب آبادان حکمی در مورد خروج گروههای سیاسی از جمله مجاهدین خلق از این شهر را صادر کرده و برای این کار 24 ساعت مهلت داده است. تا آن جا که به مجاهدین خلق مربوط است، در واقع، این حکم آخرین حلقه از سلسه فشارهای مستمری است که از اولین روزهای آغاز نبرد مقاومت در مقابل عراق بر نیروهای ما که در سنگرهای مقدم نبرد در کنار مردم بودهاند، وارد میشود.»
آنان در حالی مدعی حضور در جبههها بودند که اساساً در تحلیلهایشان این جنگ را جنگ ارتجاعی و ناعادلانهای میدانستند. آنان پس از شکست در انتخابات مجلس شورای اسلامی، به بنیصدر که طرفدارانش سرنوشتی همچون مجاهدین یافته بودند، نزدیک شدند و با فریبکاری خود را آماده حضور در جبههها معرفی کردند و اجازه حضور یا عدم حضور را در صلاحیت بنیصدر (فرمانده کل قوا) دانستند نه دادستانی انقلاب آبادان.
سلسه حوادث داخلی که به غائله 14 اسفندماه سال 1359 منجر شد، چهره واقعی مجاهدین را آشکار کرد. در این روز، طی سخنرانی بنیصدر به مناسبت گرامیداشت درگذشت دکتر محمد مصدق در دانشگاه تهران، منافقین به همراه دیگر طرفداران رییسجمهور، هواداران حزب جمهوری اسلامی حاضر در مراسم را مورد ضرب و شتم قرار دادند. پس از این واقعه منافقین که آن را اجرای قانون عدالت از سوی مردم ستمدیده میدانستند، جمهوری اسلامی را به خشونتهای تروریستی و تحمیل جنگ فراگیر داخلی تهدید کردند.
دوازده روز بعد از واقعه 14 اسفند، مسعود رجوی در پیام زود هنگام نوروزی خود، رهبر انقلاب را به آغاز جنگ تحمیلی متهم کرد: «در سالی که گذشت، ندانم کاریهای مفرط سیاسی، بیکفایتی در برخورد با مسایل بینالمللی، دخالت در امور دیگران به بهانه صدور مکانیکی انقلاب (که گویی انقلاب هم یک کالا است) مضافاً بر همه، شقهسازیهای نفاقافکنانه در صفوف خلق، کار را به آن جا رساند تا حکام مستبد عراق به فکر ارضای هوسهای جاهطلبانه خود در خاک میهن ما بیفتند» در این پیام، رهبر سازمان ادعاهای دروغین سازمان متبوع خود را مبنی بر شرکت در جنگ برملا کرد؛ زیرا، به اعتقاد آنان، ایران جنگ را آغاز کرده بود. بدین ترتیب، موضعگیریهای بعدی مجاهدین عمق رویارویی آنان با جمهوری اسلامی و حتی مقدسات و چارچوبهای ملی را نشان داد.
پس از جریان 14 اسفند، امام خمینی(ره) در تاریخ 26 اسفند هیاتی را مامور رسیدگی به اختلافات رییسجمهور و دولت و مجلس کرد، اما بنیصدر و مؤتلفینش از جمله منافقین درصدد بودند تا همچون 14 اسفند غائله دیگری را بیافرینند. از همین رو، تصویب قانون قصاص بهانهای شد تا جبهه ملی، هواداران خود را برای راهپیمایی اعتراضآمیز فرا خواند و گروههای مخالف دیگر از جمله منافقین آن را فرصت مهمی بدانند. در مقابل این فراخوانی، رهبر کبیر انقلاب طی پیامی در تاریخ 25 خردادماه سال 1360 اعلام کردند: «واجب است مردم به بیرون بیایند و نگذارند که ضداسلام راهپیمایی نمایند»
بدین ترتیب، روز 25 خرداد به رفراندومی مردمی تبدیل شد که منافقین همواره خواهان آن بودند، اما نتیجه آن مورد رضایت آنان نبود؛ زیرا، این رفراندوم در ادامه رفراندوم جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن بود. از همین رو، سازمان از 30 خرداد ماه سال 1360 وارد فاز عملیات مسلحانه علیه جمهوری اسلامی شد.
بنیصدر و رجوی پس از فرار از ایران در پاریس به همراه حزب دموکرات کردستان، جبهه دموکراتیک ملی ایران، شورای متحد چپ، سازمان استادان، سازمان استادان متعهد دانشگاه های ایران، کانون توحیدی اصناف، سازمان اتحاد برای آزادی کار و سازمان اقامه، شورای ملی مقاومت را بنیاد نهادند. بعدها، حزب کار ایران، جنبش زحمتکشان گیلان و مازندران، اتحادیه کمونیستهای ایران (سربداران) و سازمان چریکهای فدایی خلق نیز به آنها پیوستند...
بسیاری از این سازمانها، تعداد اعضایشان از انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد و پس از سازمان مجاهدین، حزب دموکرات کردستان از همه شاخصتر بود. از همین رو، منافقین نقش پدرخوانده را برای شورا داشتند. سازمان به جای اصلاح اشکالات و رفع کمبودهای خود که مورد انتقاد سایر اعضای شورا بود، به ایجاد سازمانها و گروههای تابع خود در شورا اقدام کرد، با این خیال که در عرصه افکاری بینالمللی، ترکیب گستردهای از نمایندگی تمام اقشار و طبقات جامعه را که در شورا عضو هستند، به نمایش بگذارند.
طبق میثاقی که اعضای شورا امضا کردند، بنیصدر به عنوان رییسجمهور نظام جمهوری دموکراتیک اسلامی و رجوی به عنوان نخستوزیر انتخاب شدند. نکته جالب این که آنان در حالی لفظ اسلامی را برای حکومت آینده خود برگزیده بودند که بیشتر گروههای عضو شورا غیرمذهبی و لائیک بودند و حتی هنگامی که این امر مورد اعتراض اعضای شورا قرار گرفت، منافقین اعتراف کردند که با کنار گذاشتن لفظ اسلامی در مقابل نیروهای اسلامی کشور خلع سلاح میشود.
رهبر سازمان از همان نخستین سال سکونت در فرانسه کوشید تا از طریق پیامها و مصاحبههایش به دولتمردان عراق بفهماند که او به عنوان یک نیروی اپوزیسیون میتواند با زیاده خواهی های عراق همراهی کند، به طوری که وی در مصاحبه خود در آذرماه سال 1360 با مجلهالوطن العربی میگوید: «مشکل شطالعرب ظاهر قضیه است. مشکل اصلی، تهدیدهای [امام] خمینی برای صدور انقلاب به خارج است که باعث بروز جنگ شده است. به نظر ما، شطالعرب متعلق به عراق است.»
مساله مطرح کردن صدور انقلاب به منزله دلیل اصلی جنگ، اتهامی بود که سازمان در تحلیلهای سری خود در همان نخستین ماههای جنگ مطرح میکرد، اما نکته مهم در این مصاحبه، آن است که رجوی تا جایی پیش میرود که از تمامیت ارضی ایران چشم میپوشد و به طور شگفتانگیزی، اروندرود را با نام شطالعرب متعلق به عراق میداند. او که امیدوار بود با حمایت بیگانگان از رهبریاش در جنگ داخلی پیروز شود، در مصاحبهای با مجله ساوت انگلستان، خود را در نقش نیروی آلترناتیو جمهوری اسلامی تصور میکند و میگوید: «ما برای استقرار صلح برمبنای عدم مداخله در عراق آمادهایم»
رجوی افزون بر ارسال پیامهای محبتآمیز برای رژیم عراق، کوشید متحدان خود را آماده پذیرش ارتباط و همکاری با عراق کند. مجاهدین به صورت بحثهای جداگانه این مساله را در جلسات شورا مطرح میکردند و میزان موافقت و مخالفت اعضای شورا را میسنجیدند، اما تا زمان مقرر، اجازه ندادند که گروههای دیگر عضو شورا از ارتباط آنها با عراق آگاه شوند. پس از زمینهسازیهای لازم، مسعود رجوی و طارق عزیز در پاریس با یکدیگر ملاقات کردند.
بدین ترتیب، سازمان منافقین به رهبری مسعود رجوی، که همه مراحل اعم از تحریم انتخابات، مخالفت قانونی، ایجاد تشنج، ضرب و شتم مخالفان و آخرالامر عملیات مسلحانه و ترورهای کور را آزموده بود، برای دستیابی به قدرت به آخرین مرحله، یعنی مزدوری بیگانگان وارد شد؛ مرحلهای که برگشتناپذیرترین راه در پیشگاه خلقی بود که آنان داعیه نمایندگیشان را داشتند.
طی ملاقات مزبور، طارق عزیز ابراز کرد: «امیدوارم در آینده نزدیک، دوست عزیزم مسعود رجوی را در پست ریاست جمهوری یا نخستوزیری ایران ملاقات کنم» اعلام این نکته بسیار آگاهانه و دیپلماتیک انجام گرفته بود. طارق عزیز درست زمانی که بنیصدر خود را رییسجمهور منتخب مردم میدانست و به عنوان رییسجمهور در اتاق نزدیک اتاق مذاکره نشسته بود، این حرف را میزد. معنی چنین سخنانی این بود که دولت عراق رجوی را منهای بنیصدر نیز قبول دارد و این سنگ بنای دیپلماسی جدیدی بود که از این طریق، در شورا گذاشته شد.
به گزارش خبرگزاری فرانسه، در اعلامیه مشترک طارق عزیز و مسعود رجوی آمده بود که «عزیز تمایل صمیمانه عراق را به امضای قرارداد صلح با در نظر گرفتن تمامیت ارضی دو کشور، احترام به آزادی عقیده ملتهای ایران و عراق و عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر به مسعود رجوی ابراز کرده است.» رجوی با این ملاقات خود را تنها آلترناتیو جمهوری اسلامی تصور کرد و از این زمان به بعد، مسئولیت برقراری صلح را به عهده گرفت. وی که ادعا میکرد ملت ایران پس از شنیدن خبر ملاقات وی با طارق عزیز فریاد خوشحالی سر دادهاند، در فراخوانهایش کوشید تا از طریق اقداماتی، همچون اعتصاب کارگران صنعت نفت و کارکنان رادیو و تلویزیون، جمهوری اسلامی را به سازش با عراق مجبور کند. پس از ملاقات وی و طارق عزیز، عراق به عمدهترین مرکز فعالیت سازمان منافقین تبدیل شد.
مسئولان سازمان از همکاری با حکومت عراق چند هدف را دنبال میکردند: نخست این که از نظر جغرافیایی، عراق با مرزهای زمینی طولانیای که با ایران داشت، بهترین و آسانترین مسیر برای نفوذ گروههای عضو سازمان به داخل ایران بود. دوم آن که، سازمان با بهرهگیری از کمکهای مالی و تسلیحاتی سخاوتمندانه دولت عراق میتوانست توان مبارزاتی خود را در برابر نظام اسلامی ایران به میزان درخور توجهی افزایش دهد. از سوی دیگر، دولت عراق علاقهمند بود با جلب حمایت این سازمان، از شبکه فعالان و حامیان این سازمان در داخل ایران برای اجرای عملیاتهای خرابکارانه، انجام ترور شخصیتها، کسب اطلاعات و اخبار از اوضاع نظامی و اقتصادی کشور و تضعیف اراده مردم برای مشارکت در جبهههای جنگ بهرهبرداری کند.
به دنبال این سیاست، پایگاههای منافقین که تعداد آنها را هفده پایگاه برشمردهاند، در داخل خاک عراق و در نزدیکی مناطق مرزی این کشور با ایران تاسیس شد. اصلیترین پایگاه آنها به نام اشرف در صد کیلومتری شمال غربی بغداد واقع شده بود. عمده فعالیت این سازمان در خلال جنگ هشت ساله را میتوان اعزام گروههایی برای انجام عملیاتهای ترور و خرابکاری، به ویژه ترور رزمندگان و فرماندهان نظامی در داخل ایران، جاسوسی، از تحریکات نظامی ایران، انجام تبلیغات مسموم از طریق رادیوی اختصاصی این گروه در عراق و نیز شایعهسازی برای تحتالشعاع قرار دادن حمایتهای مردمی از جبههها دانست.
نیروهای وابسته به سازمان منافقین حضور گستردهای در کنار نیروهای عراقی داشتند و شنود مکالمات بیسیمی و تلفنی نیروهای ایرانی بیشتر از سوی نیروهای این سازمان صورت میگرفت. همچنین، آنها به عنوان نیرویی وابسته به ارتش عراق، در سرکوب قیامهای مردمی این کشور نیز نقش مستقیمی را عهدهدار بودند، به طوری که در سرکوب شورش کردهای شمال و شیعیان جنوب عراق سهم عمدهای را ایفا کردند و در این راستا، جنایتهای بیشماری را مرتکب شدند. آنها با اطلاعات نظامی با ارزشی که از تحرکات نظامی نیروهای نظامی ایران و مختصات دقیق پایگاههای نظامی و مراکز صنعتی در اختیار ارتش عراق قرار دادند، توانستند کمکهای ارزشمندی را برای دستیابی به اهداف نظامی رژیم بغداد به آنها ارایه کنند.
تا پایان جنگ همکاری تنگاتنگ سازمان با عراق در همه ابعاد روندی صعودی داشت. با پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران، ادعای صلحطلبی عراقی در عرصه جهانی زیر سوال رفت و چشمانداز نامعلومی بر روابط دو کشور و مشخصاً سازمان منافقین حاکم شد. بر خلاف دوره جنگ، روند امور برای این گروه ناامیدکننده و حضور آنها در عراق برای رژیم بعث دردسرآفرین به نظر میرسید؛ بنابراین، سازمان به خیال یکسره کردن کار جمهوری اسلامی به فکر عملیات نظامی گسترده افتاد تا برای آخرین بار بخت خود را بیازماید.
عراق نیز که از موفقیتهای به دست آمده به شدت مغرور شده بود و پایان جنگ را نزدیک میدید، درصدد برآمد تا عقبماندگیهای خود را در طول جنگ جبران کند و با اشغال مجدد اراضی ایران و اسارت گرفتن نیروهای ایرانی، بتواند در پای میز مذاکرات از موضع قدرت صحبت کند، از این رو، هنگامی که حملات ارتش عراق از سوی سازمان ملل و دولتها محکوم شد و داعیه صلحطلبی این کشور زیر سوال رفت، آنان به عنوان آخرین برگ برنده رژیم به کار گرفته شدند. هر چند سازمان کاملا تحت سلطه و نفوذ عراق قرار داشت، اما فعالیت نظامیاش علیه ایران به عنوان یک حرکت داخلی قابل توجیه بود. نکته دیگر این که یک ماه پیش از این پس از تصرف مهران، ارتش عراق این منطقه را به نیروهای مزبور سپرده بود.
از سوی دیگر، مسئولان سازمان منافقین با آغاز مذاکرات صلح به ایستگاه آخر رسیده بودند و دیگر نمیتوانستند با طرح شعار صلحطلبی خود را در افکار عمومی جهانیان به عنوان تنها طرف برقرار کننده صلح در مقابل عراق مطرح کنند. البته، وجود چنین وضعیتی پس از استقرار نیروهای سازمان در خاک عراق قابل پیشبینی بود و در واقع، آنها سالها پیش از این انتحار سیاسی کرده و در این زمان، در سوم خرداد ماه سال 1367، همزمان با آغاز حمله نیروهای عراقی از منطقه جنوب ایران، نیروهای سازمان حملات خود را علیه ایران از سمت غرب آغاز کردند.
آنان قصد داشتند بر اساس یک برنامه زمانبندی شده 33 ساعته با بهرهگیری از 25 تیپ که مجموعا چهار تا پنج هزار نفر را در بر میگرفتند، در پنج مرحله، از شهرهای سرپل ذهاب، اسلامآباد، همدان و قزوین عبور کنند و خود را به تهران برسانند.
رهبر سازمان که هنوز نمیخواست باور کند که دیگر به عنوان طرف مذاکره صلح مطرح نیست، مذاکرات صلح از سوی ایران را مصنوعی و بهانهای برای ائتلاف وقت اعلام کرد.
براساس تحلیلهای سازمان، جمهوری اسلامی در پی صدور انقلاب خود بود و تنها در صورتی از این اقدام و داعیه دست بر میداشت که به مرز فروپاشی میرسید؛ موضوعی که در حال حاضر، به دلیل آن که به پذیرش صلح مجبور شده است، امکانپذیر میباشد.
از همین رو، نیروهای سازمان از نقاط مختلف دنیا برای اعزام به ایران و عراق گردهم آمدند و همزمان، به تشکیلات درون زندانهای ایران اطلاع داده شد که به زودی جمهوری اسلامی فرو خواهد پاشید، بنابراین، برای پیوستن به سازمان و ایجاد شورش در داخل زندانها آماده میباشند. عملیات فروغ جاویدان با 25 تیپ آغاز شد. هدایت عملیات مزبور را مسعود رجوی از طریق فرماندهان محورها برعهده داشت. در این عملیات، برای هر یک از محورها به تناسب اهمیت مأموریت یک یا دو تیپ در نظر گرفته شده بود که فرماندهان و حوزه عملیات آنها بدین قرار بود:
1) مهدی براتی، فرمانده محور اول و مسئول تسخیر اسلامآباد غرب؛
2) ابراهیم ذاکری، فرمانده محور دوم و مسئول تسخیر کرمانشاه؛
3) محمود مهدوی، فرمانده محور سوم و مسئول تسخیر همدان؛
4) مهدی افتخاری، فرمانده محور چهارم و مسئول تسخیر قزوین؛
5) محمد عطایی با معاومت مهدی ابریشمچی، فرمانده محور پنجم و مسئول تسخیر ایران.
دولت عراق نیز در این عملیات با ادواتی از قبیل 120 دستگاه تانک، چهارصد دستگاه نفربر، نود قبضه خمپارهانداز هشتاد میلیمتری، سی قبضه توپ 122 میلیمتری، 150 قبضه خمپاره چهارصد میلیمتری، هزار قبضه تیربار کلاشینکف، سی قبضه توپ 106 میلیمتری و هزار دستگاه کامیون و خودرو آنان را یاری میکرد.
طی درگیری سختی که در منطقه چهار زبر اتفاق افتاد، بسیاری از نفرات منافقین به هلاکت رسیدند و تمام تجهیزاتشان منهدم شد و با بسته شدن سه راه اسلامآباد ـ ملاوی راه عقبنشینی نیروهای منافقین بسته شد. بدین ترتیب، در روز 7 مردادماه، دیگر اثری از نیروهای ضدانقلاب در منطقه نبود.
نتیجهگیری
آخرین نکتهای که تعمق درباره آن بسیار اهمیت دارد این است که نقطه آغاز انحراف سازمان کجا بود و چرا افراد این سازمان به راحتی هموطنان خود را به قتل میرساندند و با دشمن خارجی که به کشورشان حمله کرده است، همکاری میکنند؟ در پاسخ باید گفت در واقع، آنچه این روند جدایی را موجب شد در ایدئولوژی سازمان نهفته بود؛ ایدئولوژیای که ادعای کمال و برتری نسبت به دیگر ایدئولوژیها را داشت، از همین رو، اعضای سازمان را به مطلقانگاری دچار کرد، به طوری که در این مطلقانگاری، هر کس جز خود را در مسیر باطل دیدند. التقاط در اندیشه، انحراف دیگری بود که سازمان از همان روز نخست تشکیل، بدان دچار شد.