تاریخ انتشار : ۲۰ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۵  ، 
شناسه خبر : ۱۳۹۸۴۴

آیت‌الله‌العظمی موسوی اردبیلی
قطعنامه، یک بحث مفصلی است که من یک بخشی از آن را عرض می‌کنم. شاید دو سه شب پیش از پذیرش قطعنامه بود که یک شب، ظاهرا ما 5 نفر بودیم، آقای خامنه‌ای، آقای هاشمی، آقای موسوی ـ نخست‌وزیر ـ و بنده؛ احمدآقا هم آنجا بود، قرار شد برویم پیش حضرت امام، تا ببینیم که نظرشان چیست البته بعد از سقوط فاو بود که اوضاع‌مان یک مقدار در هم ریخته بود. من مقداری مریض بودم، آقایان گفتند شما به همین صورت هم بیایید، عیب ندارد. ما رفتیم خدمت حضرت امام، در آنجا گزارشی داده شد. آن کسی که بیشتر جبهه می‌رفت، آقای هاشمی بود، لذا بیشتر گزارش می‌داد. تنها کسی که حرف نمی‌زد، من بودم، چون مریض بودم.
نظر ما این بود که با این وضعی که پیش آمده باید قطعنامه را قبول کنیم یا نه؛ امام خیلی صریح و قاطع گفت «نه». از آن طرف هم در تهران موشک‌باران بود؛ در نزدیک خانه حضرت امام(ره) هم پناهگاهی درست شده بود. به حضرت امام(ره) این را عرض کردیم «حالا که تمام شهر زیر موشک باران است، شما چرا به پناهگاه نمی‌روید؟» گفت: «من نمی‌روم، همه که پناهگاه ندارند»، گفتیم: «پس ما هم نمی‌رویم»، گفت: «شما بروید، با من کار نداشته باشید».
آن شب به همین جا تمام شد، برخاستیم و آمدیم. من هم بیماریم کم‌کم بهتر شد. باز که دور هم جمع شدیم، صحبت شد که برویم پیش امام، شاید نظرش برگشته باشد. من هم جزو طرفداران رفتن پیش امام بودم. یکی از دوستان به من اعتراض کرد که «شما آن شب یک کلمه همه حرف نزدید، این جا که هستیم، مصر هستید که برویم پیش امام، اما آنجا یک کلمه حرف نمی‌زنید». گفتم که «مریض بودم».
بالاخره قرار شد به پیش امام برویم و رفتیم. امام نماز را در خانه خود می‌خواند، ما که رفتیم، امام قبل از ما نماز را تمام کرد و رفت داخل. امام باخبر بود که برای چه آمده‌ایم. رفتیم داخل؛ باز صحبت شروع شد، امام گفت که «من نمی‌کنم» وقتی که دید رفقا می‌گویند صلاح است، گفت «بریزند همه ما 5-6 نفر را بکشند، چیزی می‌شود؟ هر روز این همه جوان‌ها در جبهه کشته می‌شوند، ما هم کشته می‌شویم.»
من گفتم: «شما بهترین صورت را می‌فرمایید، چون اگر الان موشکی بیندازند که ما کشته شویم، نهایت این است که ما 5، 6 یا 10 سال جلوتر مرده‌ایم، ولی درباره ما خواهند گفت که این‌ها مثل حضرت اباعبدالله قیام کردند، زورشان نرسید، کشته شدند، لذا هر یکی از ما بعد از کشته شدن یک امام‌زاده می‌شویم و مردم را خدا نجات می‌دهد. این بهترین صورت است. اما بدتر از این صورت هم هست، اگر این‌ها بیایند استان خوزستان را تا کرمانشاه بگیرند و دیگر جلو نیایند، نفت را که می‌گیرند، دست ما را از آن چیزی که نان مردم را تامین می‌کند قطع کنند و نیایند ما را بکشند. آن‌وقت نمی‌توانیم جواب مردم را بدهیم، اگر مردم گفتند «کاری که شما می‌خواستید بکنید، این بود؟» اگر مردم سر ما بریزند چه کار کنیم؟ این وضع بدتر نیست.»
امام فرمود: «حالا پیشنهاد شما چیست؟» آقای هاشمی که در آن‌وقت فرمانده هم بود گفت: «من قطعنامه را قبول می‌کنم، حتی اگر مردم بر سرم بریزند، منتها دیگران هم به من کمک کنند». اول قرار شد که ایشان قطعنامه را قبول کند و ما هم همگی آن را تایید کنیم، اگر قضیه بحرانی برطرف شد، که هیچ، وگرنه امام به کمک ما بیاید. بحث به اینجا رسید و آن شب تمام شد، ما با آن فکر رفتیم و فکر کردیم که آخرین فکر است و هرچه شد توکل بر خدا.
تا آمدیم، قبل از آن که بخواهیم، احمدآقا زنگ زد و گفت که امام می‌گوید: «دست نگه‌دارید تا من بگویم که چه کار کنید». ما فردا صبح منتظر بودیم که امام(ره) آخرین فکرش را بگوید. مثل این که امام(ره) فکر کرده بود که این کار یک نفر، دو یا 5 نفر نیست. امام(ره) گفت: «من می‌پذیرم و اطلاعیه را می‌دهم، شما افراد و ائمه جمعه را جمع کنید، اول به آنها بگویم، بعداً اطلاعیه را می‌دهم‌» امام اطلاعیه را که نوشت، به سه قوه فرستاد که نظرشان را بگویند که نمی‌دانم تغییراتی کرد یا نه. قطعنامه این‌طور قبول شد.
درباره نخست‌وزیری مهندس بازرگان
درباره نخست‌وزیری مهندس بازرگان، آقای مطهری رحمت‌الله علیه اصرار داشت؛ آقای مطهری او را که خوب می‌شناخت؛ ایشان هم خادم بود. و اما نه این که امام مخالف بود، امام در هیچ موردی نظر قطعی نمی‌داد، می‌گفت: «من این‌جور می‌گویم». درباره انتخاب آقای بازرگان، پیشنهادکننده آقای مطهری بود و امام قبول کرد.
درباره عدم شرکت روحانیت در مسئولیت‌های اجرایی اول این‌جور بود؛ این را بارها هم گفته بود، ولی نظرشان عوض شد. رفتند به ایشان گفتند که در مشروطیت، مشروطیت به دست روحانیت شد، بعد کار را به دست دیگران دادند، لذا آخرش به عصر پهلوی ختم شد؛ حالا هم آن‌طور می‌شود.
من معتقدم ما صدمه دیدیم و پیغمبر اکرم هم در صدر اسلام صدمه دید. صدمه ما تقریباً یک صدمه است، علتش هم یک چیز است. پیغمبر از آن وقت که علایم نبوت پیدا شد، تا پیغمبر شد، مگر چند سال طول کشید، مگر در این مدت حدود 10، 20 یا 30 سال می‌توان افکار را تغییر داد؟ انقلاب ما زود به نتیجه رسید، فرصت ساختن مردم برای ما نبود، در نتیجه مردم را فله‌ای قبول کردیم. الان نگاه می‌کنیم می‌بینیم این نگاه خیلی به ما صدمه زد. نه فرهنگ، نه طرح و نه راه انقلاب را می‌دانستند؛ همین به حسن ظاهر اکتفا شد، هر کسی آمد، مقام و پستی به آنها دادند، آن‌هم بر طبق فکر خودش عمل می‌کرد، آخرش هم اگر فکر می‌کردند که کاری خلاف است، تذکر داده می‌شد، این‌طور نبود که هرکس اسلام را شناخته باشد.
در صدر اسلام، رسول‌الله وقتی رحلت می‌کند بحرانی پیش می‌آید، به دست چه کسانی؟ همان کسانی که شب و روز با پیغمبر بودند، تا می‌رسد به بحرانی که با علی‌ابن‌ابی‌طالب و بیت پیغمبر چه می‌کنند. علتش این بود که پیغمبر توانسته بود فقط تعدادی از مردم را بسازد. ما در انقلاب اسلامی این کار را نکردیم، فکر می‌کنم در انقلاب ما هم همان وضع پیش آمد.
الان هم به دوستان سفارش می‌کنم که اسلام را جدی بگیرند، نه اسلام سلیقه‌ای، بلکه اسلام واقعی، اسلام پیغمبر، امیرالمومنین، امام صادق(ع)، حضرت اباعبدالله اگر بخواهیم به ظواهر اکتفا کنیم، باز هم صدمه خواهیم خورد. چون هر کس از جیب خود چیزی در می‌آورد و می‌گوید که این حرام است، آن حلال است و... اگر دوستان به اسلام علاقمند هستند، آن را از مراجع اولیه یاد بگیرند و خودشان بسازند. ما صدماتی که دیدیم از این راه بود.