تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۱۲:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۱۳۹۹۷۱
صادق زیباکلام مقدمه: شیوه برخورد با برخی افراد و چهره‌ها در سال‌های گذشته از سوی دستگاه‌های قضایی و امنیتی همواره از دیدگاه‌های مختلف و بعضا متضاد مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. صادق زیبا کلام در این نوشته محور بحث خود را بر این نکته معطوف کرده است که برخوردهای قهری با برخی افراد سبب شده از آنها چهره‌ای فراتر از ظرفیت واقعی‌شان در نزد افکار عمومی داخل و خارج ساخته شود. بدیهی است که این نوشته دیدگاه شخصی صادق زیبا کلام است و اعتماد ملی آمادگی طرح دیدگاه‌های مختلف در این زمینه را دارد.

از نظام اسلامی حاکم بر ایران ظرف 27 سال گذشته، تعاریف و تعابیر متفاوتی صورت گرفته، اما هیچ کس تاکنون آن را به عنوان یک نظام «قهرمان پرور» توصیف نکرده است.
واقعیت آن است که هر تعریفی که از نظام ایران بنماییم، یکی از ویژگی‌های عجیب و منحصر به فردش «قهرمان پروری» یا «قهرمان‌سازی» آن می‌باشد. بهترین دلیل این مدعا شمار جوایز بین‌المللی است که ایرانیان ناراضی ظرف دو دهه گذشته از آن خود ساخته اند. ایرانیان تقریبا هر جایزه بین‌المللی که به منظور بزرگداشت حقوق بشر، آزادی بیان، قلم، مطبوعات و امثالهم بوده را ظرف دو دهه گذشته از آن خود ساخته‌اند. مخالفین یا منتقدین نظام بالطبع پاسخ خواهند داد که طبیعی است، چرا که با توجه به رکود هولناک تجاوز به حقوق بشر و طبیعت آزادی‌های سیاسی و اجتماعی، خفقان و سرکوب حاکم در ایران، این جوایز بالطبع هم می‌بایستی به ایرانیان مبارز و قهرمان اعطا شود، اما واقعیت آن است که اگر ملاک اهدای این جوایز صرفا و طبیعت آزادی‌های مدنی و حقوق بشر باشد، در آن صورت عربستان، مصر، سوریه، اردن، امارات، جملگی جمهوری‌های آسیای مرکزی و قفقاز و بسیاری از کشورهای دیگر پرونده‌هایی به مراتب دهشتناک‌تر از ایران دارند. حدیث گوانتانامو، ابوغریب و رفتار اسرائیلی‌ها با فلسطینی‌ها، اما واقعیت آن است که ظرف دو دهه گذشته به هیچ شهروند سعودی، آذری، قرقیز، فلسطینی یا اردنی نه «قلم زرین» اهدا شده، نه «خودنویس طلای آزادی»، نه لوح «فرشته» عدالت و نه جایزه صلح نوبل. همه این جوایز را ایرانیان از آن خود کرده‌اند. به هر حال اگر در فوتبال آخر هستیم، در عوض در جدول اخذ جوایز مبارزه با پایمال کردن حقوق بشر در صدر قرار داریم.
واقعیت آن است که مساله دریافت جوایز یا سوء شهرت ایران چندان ارتباطی با وضعیت حقوق بشر یا وضعیت زنان یا شمار زندانیان سیاسی یا درجه آزادی مطبوعات و این دست معیارها پیدا نمی‌کند، چرا که اگر ملاک اهدای آن جوایز، رفتار با مخالفان و ناراضیان می‌بود، یا ملاک تعداد زندانیان سیاسی می‌بود، در آن صورت هم رفتار بسیاری از کشورهای دیگر در منطقه با مخالفینشان به مراتب هولناک‌تر از رفتار رژیم ایران با مخالفینش است و هم شمار زندانیان سیاسی‌شان به مراتب بیشتر از ایران است. مصر، ‌عربستان یا کشور دو میلیونی اردن، به تنهایی ده‌ها و صدها برابر ایران زندانی سیاسی دارند. یا اگر ملاک آزادی مطبوعات باشد، واقعیت آن است که حتی یکی از روزنامه‌های غیردولتی که در ایران وجود دارند، در سوریه، عربستان، امارات یا اردن اجازه چاپ ندارند. ایضا و وضعیت زنان و عملا هر ملاک و معیار دیگر سیاسی و اجتماعی. پاسخ مسئولان ایران به این تبعیض آن بوده که به واسطه اسلامیت نظام و ضد غربی بودن آن، این وضعیت پیش آمده، اما مشکل در جای دیگری است.
اشکال در وجود همان ویژگی منحصر به فرد نظام اسلامی ایران است.
در ساده‌ترین شکلش این ویژگی عبارتست از «قهرمان» سازی. به این معنا که نظام حاکم بر ایران هر از چندگاهی یک قهرمان، یک اسطوره،یک «فرشته» آزادی، یک سمبل مبارزه با استبداد و خفقان و یک متفکر، روشنفکر و دگراندیش به جهانیان تقدیم می‌کند. لیست انسان‌هایی که جمهوری اسلامی آنان را قهرمان و اسطوره ساخته، انصافا طولانی است: حشمت‌الله طبرزدی، احمد باطبی، منوچهر محمدی، عباس معروفی، فرج سرکوهی، شیرین عبادی، زهرا کاظمی، اکبر گنجی تا برسد به جدیدترین چهره‌ای که ایران اسلامی از آن یک شخصیت جهانی ساخته: رامین جهانبگلو. اگر این افراد و چهره‌ها در هر کشور دیگری می‌بودند، محال ممکن می‌شد که می‌توانستند به این درجه از شهرت و معروفیت جهانی برسند، چرا که اسباب علل معروفیت آنان بیش از آنچه که معلول خلاقیت‌ها، استعدادها، توانایی‌ها و عملکرد شخصی آنان باشد، معلول آن بوده که این افراد گرفتار خشم و غضب حکومت ایران شده‌اند. می‌توان به تک تک این «قهرمان»‌ها نگاه جدی‌تر و نزدیک‌تر نموده و پرسید که آیا به راستی به جز اینکه آنان گرفتار نظام اسلامی ایران می‌شوند، دیگر از کدامین توانایی‌های فکری، نبوغ سیاسی، افکار و اندیشه‌های جدید و پویا، آثار و نوشتجات چشمگیر، قدرت سازمان‌دهی و تشکیلاتی، نطق و بیان خیره کننده، شخصیت جذاب و کاریزماتیک و امثالهم برخوردار بوده‌اند؟ ‌می‌توان حتی از این هم فراتر رفته و سوال نمود که اساسا چرا آنان گرفتار نظام شدند؟ آن فکر، اندیشه و نظر خطرناک، پویا، کوبنده، ویرانگر و تهدیدکننده‌ای که این «قهرمانان» از آن برخوردار بودند که در نتیجه آن نظام اسلامی احساس می‌کرد پایه‌های حاکمیتش به لرزه درآمده و بقایش به خطر افتاده کدام بودند یا هستند؟ چه کسی از زهرا کاظمی تا قبل از آنکه در زندان کشته شود، نامی شنیده بود؟ مردم ایران به کنار، چند درصد از ایرانیان مقیم کانادا (که به مسائل سیاسی هم علاقه‌مند هستند، اساسا زهرا کاظمی را می‌شناختند؟‌ آیا غیر از آن است که همه معروفیت جهانی زهرا کاظمی از روزی شروع شد که توسط مقامات ایران دستگیر شد؟ آن بحران فکری که تحلیل‌ها و مقالات زهرا کاظمی در مطبوعات حکومت ایران را با آن مواجه ساخته بود، کدام بودند؟ او حتی در حرفه روزنامه‌نگاری آنقدر ناوارد و ابتدایی بود که در سالگرد 18 تیر که رژیم ایران همه هوش و حواسش را جمع می‌کند، رفته بود جلوی در زندان اوین و عکس می‌گرفت.
تنها فایده قهرمانی زهرا کاظمی برای ایران آن بود که کانادا که در مجموع موافق ما نبود، اما دست کم مخالف قسم خورده هم نبود، بدل شد به یکی از بدترین و جدی‌ترین مخالفان ایران در عرصه بین‌المللی. آنقدر که کانادایی‌ها نسبت به ما بغض و کینه و خشم دارند، حتی آمریکایی‌ها نیز ندارند.
شیرین عبادی «قهرمان» و اسطوره دیگری بوده که نظام ایران به دنیا عرضه داشته، گفته شد که دلیل اعطای جایزه صلح نوبل به خانم عبادی به واسطه زحمات، خدمات و از خودگذشتگی‌های مشارالیها در دفاع از حقوق زنان، اقلیت‌ها، انسان‌های ستم دیده و محروم از حقوق شهروندی‌شان بوده است، اما واقعیت آن است در بسیاری از کشورهای اسلامی و جهان سوم فعالین زن فراوانی وجود دارند که زندگی خود را وقف پیشبرد حقوق زنان و حقوق بشر در کشورهایشان کرده‌اند، زندان رفته‌اند، شکنجه شده‌اند، محرومیت کشیده‌اند و هزار و یک بلای دیگر بر سرشان رفته است. زنان و فعالینی که در یک سال به اندازه همه عمر شیرین عبادی برای اهدافشان ستم دیده و محرومیت کشیده‌اند. در حالی که خانم عبادی در سراسر زندگی‌اش چه قبل و چه بعد از انقلاب مجبور نشده، حتی تا کلانتری سر کوچه‌شان در منطقه یوسف‌آباد تهران هم برود. بماند عملکرد و دستاوردهای آن فعالیت در مقایسه با دستاوردهای خانم عبادی. نه، واقعیت آن است که هر ملاک و معیاری را که برای اهدای جایزه نوبل در نظر بگیریم، هزاران زن و مرد دیگری وجود دارند که هزاران بار بیشتر از خانم عبادی زحمت کشیده، زجر کشیده و موفقیت داشته‌اند. در همین ایران خودمان، صدمات، زحمات، مبارزات و مرارت‌هایی که شهلا لاهیجی، مهرانگیز کار یا اعظم طالقانی برای تامین حقوق زنان و سایر جنبه‌های مدنی متحمل شده‌اند، اساسا هیچ تناسبی با زحمات و مرارت‌های خانم عبادی پیدا می‌کند؟
اگر در خصوص صلاحیت‌های خانم عبادی برای دریافت نوبل تردیدهای جدی وجود داشته باشد، پیرامون عملکرد مشارالیها از زمان دریافت نوبل کمتر می‌توان دچار تردید و اما و اگر بود.
اعطاکنندگان نوبل به خانم عبادی بدون تردید از عملکرد و کارنامه خانم عبادی در مقایسه با دیگران بی‌خبر نبوده‌اند، اما آنان امیدوار بودند که با دریافت آن جایزه، ایشان بتوانند در امر پیشبرد وضعیت حقوق بشر و گسترش آزادی‌های مدنی در ایران گام‌های موثری بردارند، اما عملکرد خانم عبادی ظرف دو سال گذشته بسیاری از آن امیدها و انتظارات را مبدل به یاس کرده است، چرا که عمده تلاش‌های ایشان ظرف دو سال گذشته انجام دید و بازدیدهای تشریفاتی در برابر دوربین‌های خبرنگاران و رسانه‌های بین‌المللی بوده و ایراد سخنرانی‌های تشریفاتی‌تر در خارج از کشور. در داخل نیز که عمده امید و انتظار اهداکنندگان نوبل معطوف شده بود، مشارالیها تنها هنرشان این بوده که هیچ فرصتی را برای حمله و انتقاد از حکومت ایران را از دست ندهند. ایشان جایگاه‌شان را که می‌توانست بسیار جایگاه موثر و ارزشمندی برای دفاع از حقوق مدنی فعالین سیاسی و فکری و گسترش و ارتقای حقوق بشر در ایران باشد، تقلیل دادند به جایگاه یک مخالف و ناراضی سیاسی که همه هنرش کوبیدن، انتقاد و مذمت نظام ایران است. یعنی جایگاهی در ردیف شبکه‌های ماهواره‌ای لوس آنجلسی، در حالی که با اندکی تامل، ظرافت، تعقل و بالاتر از همه دوری از وسوسه شهرت‌طلبی‌های سیاسی، ایشان می‌توانست در جایگاهی قرار گیرد که حرفش، نظرش و نگاهش دست کم برای بخشی از حاکمیت ایران مخرب شمرده شود. از این طریق خانم عبادی می‌توانست در بلندمدت بیشترین نقش را در پیشبرد حقوق بشر در ایران ایفا نماید، اما او ترجیح داد همه اینها را به پای معروفیت و شهرت دوستی به عنوان یک ناراضی و مخالف نظام اسلامی ایران بریزد. ویژگی دیگری که نوعا قهرمانان ساخت ایران از آن برخوردارند، آن است که پس از رهایی از چنگ نظام، جایگاه‌شان به سرعت عادی می‌شود.
عباس معروفی، فرج سرکوهی یا ابراهیم نبوی، مصادیق این دسته از قهرمانان بودند. بماند آنان که پس از رهایی و آمدن به خارج سر از پا نمی‌شناسند که با تشکیلات و سازمان‌های آمریکایی مشهور شوند. جالب است که انسان هر قدر که بیشتر در مطالب و سخنان این قهرمانان پس از رهایی گوش فراداده و دقیق‌تر می‌شود، بیشتر این پرسش برایش پیش می‌آید که به راستی دلیل یا دلایل دستگیری این قهرمان و به غل و زنجیر کشیده شدنش در زندان از چه بوده؟ کدام اندیشه و فکر او آنقدر برای نظام هراس‌انگیز بوده که می‌بایستی او را به بند می‌کشیدند؟ اکبر گنجی، معروف‌ترین قهرمانی که نظام اسلامی ایران تاکنون به جهان ارزانی داشته، دقیقا مصداق کامل پرسش بالاست. هر قدر که انسان به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و پیام‌های آقای گنجی از زمانی که آزاد شده در داخل یا خارج از کشور بیشتر گوش می‌دهد، بیشتر گیج می‌شود که بالاخره «چه باید کرد؟» ایده او به عنوان سمبل و قهرمان مبارزه سیاسی در ایران برای تغییر و تحول چیست؟ در مجموع آنچه که ایشان گفته تاکنون به جز کلی گویی و خوب، خوب است و بد، بد است و ما خوب هستیم و طرفدار خوب‌ها، چیز دیگری نبوده. گفتن اینکه ما طرفدار صلح، «فرشته»، آزادی، گفت‌وگو، دیالوگ، حقوق بشر و سایر چیزهای خوب هستیم و متقابلا از خشونت، گرفتن، زدن، بستن و همه چیزهای بد دیگر گزیرانیم و آنها را محکوم می‌کنیم، چه دردی را دوا می‌کند؟ مگر دیگران غیر از اینها را می‌گویند؟ مگر رهبران سازمان مجاهدین که چندین برابر موهای سرشان قتل، ترور و بمب‌گذاری انجام داده‌اند و از همکاری با صدام حسین و آمریکا نیز فروگذاری نکرده‌اند، غیر از اینها را می‌گویند؟ آقای گنجی می‌گوید دین باید از سیاست جدا باشد، نظام حاکم بر ایران نبایستی اسلامی باشد، بلکه بایستی جمهوری لائیک بشود، مردم هر که را که می‌خواهند می‌بایستی بتوانند انتخاب کنند و به هر چه می‌خواهند، اعتقاد داشته باشد و قس علیهذا. کدام یک از این حرف‌ها و نظرات جدید است؟ بیش از 500 سال است که در اروپا این حرف‌ها زده شده و در خود ایران بیش از یکصد سال است از مشروطه به این طرف این حرف‌ها وارد شده است. بخش دیگر بیانات و رهنمودهای آقای گنجی هم باز حرف و حدیث جدیدی نیست. اینکه نظام می‌بایست سرنگون شود و یا مردم خودشان می‌بایستی یک نظام جدید انتخاب کنند، بیش از 27 سال است که بسیاری از مخالفین نظام این حرف‌ها را می‌زنند. از همان فردای بعد از 22 بهمن 1357 که انقلاب شد در ابتدا جماعتی اندک و به تدریچ خیلی‌های دیگری هم همواره گفته‌اند که نظام قبلی می‌بایستی سرنگون شود و مردم خودشان یک مدل جدید، یک نظام سیاسی جدید، مردمی، دموکراتیک، سکولار و آزاد انتخاب کنند. مگر سلطنت‌طلب‌ها، جمهوریخواهان، مشروطه‌خواهان و سایر مخالفین نظام در داخل و خارج از ایران غیر از این‌ها رامی‌گویند؟ الفبای شعارهای آقای گنجی پیرامون محکوم نمودن خشونت، خشونت‌ دینی یا خشونتی که به نام دین صورت می‌گیرد نیز حرف و حدیث تازه‌ای نیست. هنوز عرق انقلاب خشک نشده بود که مرحوم مهندس بازرگان و طرفدارانش خیلی قرص و محکم با همه جنبه‌ها و مصادیق خشونت‌بار نظام مخالفت کردند.
همان زمانی که آقای گنجی و همفکرانشان سفارت آمریکا را اشغال کرده بودند و هر فکر و اندیشه معقول و میانه‌رویی را به نام لیبرالیزم و سرسپردگی به آمریکا محکوم می‌کردند، همان زمان که امثال آقای گنجی آن همه هلهله و شادی برای دادگاه‌های انقلاب و محاکمات و مصادره‌های انقلابی می‌کردند، مرحوم بازرگان آن اعدام‌ها، مصادره گرفتن‌ها، زدن‌ها و بستن‌ها از سوی دادگاه‌های انقلاب و محاکمات انقلابی را خیلی صریح، علنی و اصولی محکوم نمود. [...] البته خود اینکه امروزه در ایران بسیاری که بیشترین نقش را در تندروی‌ها، تعمیم خشونت و رادیکالیزم دهه نخست انقلاب داشتند نسبت به این راه و روش‌ها دچار دگرگونی شده و طرفدار آزادی، جامعه مدنی، حقوق بشر، اصلاحات و دموکراسی شده‌اند امر میمون و مبارکی است. اما واقعیت این است که اینها حرف و حدیث تازه‌ای نیست. پرسش اساسی آن است که آن حرف و حدیث تازه، آن «چه باید کرد؟»، آن استراتژی که آقای گنجی به عنوان یک قهرمان و سمبل مبارزه با نظام جمهوری اسلامی به ایرانیان خواهان تغییر و تحول عرضه می‌کند کدام است؟ والا طرفداری از سنجاب، سمور، کبوتر و «فرشته» و مخالفت با ببر، پلنگ، شیر، عقاب و خشونت که حرف تازه‌ای نیست. الفبای «طرح استراتژی نافرمانی مدنی» هم از سوی آقای گنجی حرف و حدیث تازه‌ای نیست. از پنج سال قبل تا به امروز مسائلی نظیر «خروج از حاکمیت»، «نافرمانی مدنی»، «عبور از خاتمی»، «برگزاری رفراندوم» و امثالهم از سوی برخی چهره‌های رادیکال اصلاح‌طلب مطرح شده‌اند که به دلیل ناکارآمدی و بی‌پرو پایه بودنشان در همان حد حرف و سخن و نظر باقی مانده‌اند.
البته از حق نبایستی گذشت و آقای گنجی جدای از مسائل بالا یک راه حل جدید نیز از زمان رهایی از اوین مطرح کرده‌اند. تدوین یک استراتژی و حرکت تازه برای سرنگونی نظام به رهبری و زیر چتر آقایان اصانلو، سید علی اکبر موسوی خوئینی و رامین جهانبگلو. آقای اصانلو به عنوان نماینده مبارزات کارگری، موسوی خوئینی به عنوان نماینده جنبش دانشجویی و بالاخره رامین جهانبگلو به عنوان سمبل جریان روشنفکری و دگراندیشی در ایران. انسان واقعا حیران می‌ماند که آیا گنجی جدی است و این را به عنوان یک راه حل جدی و عملی برای تغییر نظام در ایران دارد مطرح می‌کند یا اینکه صرفا می‌خواهد از آنان به عنوان دست مایه‌ای برای تبلیغات سیاسی بهره‌برداری نماید. چرا که حتی یک محصل سال اول دبستان هم در ایران نمی‌تواند استراتژی را برمبنای اصانلو، موسوی خوئینی‌ها و رامین جهانبگلو جدی بگیرد. تنها وجه مشترک سیاسی فکری، عقیدتی و نظری این سه شخصیت عبارت است از آنکه هر سه در سلولی انفرادی در زندان اوین به سرمی‌بردند. روزی که از زندان آزاد شوند هر کدام به مسیر و طریقی خواهند رفت.
مجموعه آنچه که آقای گنجی پس از رهایی از زندان در داخل و خارج از کشور گفته‌اند وقتی انسان کنار هم قرار می‌دهد فقط یک چیز از آنها برون می‌آید: آثار شرم و باز هم آثار شرم. بماند اصرار و تکرار و تاکیدهای ایشان بر روی «ما» گفتنی‌هایشان در مصاحبه‌ها به جای «من» این تاکید و اصرار انسان که خود را «ما» خطاب می‌کنند، انسان را به این خیال می‌اندازد که نکند گنجی جدی، جدی باورش شده که ردای هدایت رهبری و نجات و رسالت قومش یا ملتش را بر تن کرده است. ای کاش مسئولین نظام روزی بتوانند به مردم ایران توضیح دهند که دلیل اصرارشان برای نگاه داشتن گنجی به مدت 6 سال در زندان واقعا چه بود؟ آن خطر و هراسی که گنجی برایشان ایجاد کرده یا می‌کرده کدام بوده است؟
می‌رسیم به آخرین قهرمان و اسطوره‌ای که نظام اسلامی به جهان تقدیم کرده است. رامین جهانبگلو آنچه که پیرامون اسطوره‌های دیگر نظام گفتیم، بی‌کم‌وکاست در خصوص جهانبگلو هم صادق است. نخستین مطلبی که پیرامون وی می‌توان گفت آن است که تا قبل از آنکه وی بازداشت شود به هیچ یک از جریانات سیاسی داخل و خارج از کشور، از اسلام‌گرا گرفته تا بابی و بی‌دین و از سلطنت‌طلب تا جمهوریخواه از مترقی و پیشرو تا واپسگرا و متحجر، به عمرشان نشنیده بودند که رامین جهانبگلو دارای افکار و اندیشه‌هایی است که بوی مخالفت با نظام اسلامی از آن به مشام می‌رسد. باطبی، گنجی، منوچهر محمدی، طبرزدی و سایر قهرمانان می‌توان گفت که آنان دست کم با نظام مخالفت کرده بودند. اما اشکال اساسی پیرامون، جهانبگلو آن است که نه هیچ یک از 60 و 70 میلیون ایرانی در داخل کشور و نه هیچ یک از آن چند میلیون ایرانی خارج از کشور، هیچ کدامشان خبر نداشتند که جهانبگلو منتقد نظام اسلامی است، چه رسد به مخالفت و معاندت با آن.
علی‌رغم همه اینها، آقای جهانبگلو به سرعت بعداز دستگیری‌اش بدل شد به یک اندیشمند، روشنفکر و دگراندیشی که آرا و اندیشه‌هایش پایه‌های نظامی اسلامی ایران را لرزانده و رژیم را به چالش کشیده. صدها نفر در داخل و خارج از کشور بازداشت ایشان را به عنوان تجاوز به حریم فکر و اندیشه و سرکوب تفکر محکوم نمودند. اما هیچ کس نگفت و نپرسید که آن افکار و عقاید روشنفکرانه، آن اندیشه دینامیک، پویا، خلاق که پایه‌های نظام اسلامی ایران را به لرزه درآورده بود کدام بودند؟ آقای جهانبگلو آن افکار و آرا را کجا و چه زمانی و برای چه کسانی مطرح کرده بودند؟ آن سخنرانی، آن مصاحبه، آن تحلیل، آن ترجمه، آن کتاب، آن تالیف، آن مقاله و آن نوشته آقای جهانبگلو که نظام اسلامی را با مشکل روبرو ساخته یا اسباب خشم و عصبانیت برخی افراد یا جریانات تندرو دزون حاکمیت می‌شود کدام بوده است؟ آن نوشته و اثر آقای جهانبگلو که دانشجویان و قشر دگراندیش و فهیم مملکت دارد دست به دست می‌کند و می‌خواند کدام بوده است؟ آن اثر آقای جهانبگلو که ممیزین ارشاد جلوی چاپ آن را گرفته کدام بوده است؟ ‌اگر برای این دسته از سوالات بتوان به هر حال پاسخی دست و پا کرد برای موضوع اتهام دیگر آقای جهانبگلو یعنی اتهام جاسوسی و ارتباط با بیگانگان با هیچ قوه تصور و یا هیچ درجه‌ای از خیالپردازی نیز نمی‌توان به جایی رسیده و محملی برای آن پیدا کرد. حتی اگر جهانبگلو می‌خواست برای بیگانگان جاسوسی کند باز هم نمی‌شد، چرا که او به کدام اطلاعات نظامی، امنیتی و سری طبقه‌بندی شده دسترسی دارد یا می‌توانسته دسترسی پیدا کند که آنها را در اختیار دشمن قرار دهد.
آیا بیگانگان و دشمنان ما آنقدر نادان و خام هستند که برای ارتباط و کارهای مخفی فردی را انتخاب کنند که قریب به دو سال و هر دوشنبه شب مجری برنامه‌های اندیشه بخش فارسی رادیو بی‌بی‌سی بوده؟ آیا کسی را انتخاب می‌کنند که شهروند کانادا است و با پاسپورت کانادایی ایاب و ذهاب می‌کند؟ هر قدر که برای سوالات در خصوص کاظمی، گنجی، باطبی، فرج سرکوهی یا سایر «قهرمانان» دیگری که نظام اسلامی به جهان عرضه کرده پاسخی وجود داشت، برای اسباب و علل بازداشت جهانبگلو هم وجود دارد. آنچه مسلم است جهانبگلو نیز مدت بیشتری در بازداشت به سر خواهد برد و نهایتا هم آزاد می‌شود. از حالا تا آن زمان او به سکوهای بالاتر قهرمانی می‌خواهد رسید و مراجع و شخصیت‌ها و نهادهای بین‌المللی بیشتری از وی پشتیبانی کرده و خواهان آزادی‌اش خواهند شد و شاید هم شانس بیاورد و شیرین عبادی وکالت پرونده‌اش را تقبل نماید چرا که مشارالیها اصلا به دنبال پرونده‌های جنجالی سیاسی و اینچنینی نرفته و نمی‌رود و بیشتر به دنبال کارهای زیربنایی است. در طی این مدت آبرو و حیثیت بیشتری از جمهوری اسلامی ریخته خواهد شد و روزی هم سرانجام آزاد می‌شود. حال ممکن است در این میانه شبی هم بر صفحه تلویزیون ظاهر شود و بگوید که می‌خواسته انقلاب مخملی در ایران به راه بیندازد. می‌خواسته محل تاسیسات هسته‌ای ایران در نطنز را نشان اسرائیلی‌ها بدهد، می‌خواسته میان مسئولین نظام تفرقه و اختلاف بیندازد، می‌خواسته دین را از سیاست جدا کند، می‌خواسته مردم را نسبت به انقلاب و نظام بدبین سازد (چرا که عملکرد مسئولین فوج فوج مردم را طرفدار نظام کرده)، می‌خواسته جوانان را بی‌دین کند (چون عملکرد مسئولین جوانان را مرتبا دارد جذب و جلب اسلام می‌کند) و قس علیهذا- از پشت صفحه تلویزیون از مردم شریف و مومن ایران تقاضای حلالیت کرده و می‌خواهد او را ببخشند و بعدهم برای دریافت جایزه قلم طلایی و «خودنویس نقره‌ای» عازم خارج از کشور شود. شاید هم همچون شماری از «قهرمانان» قبلی حشر و نشری با نهادها و ستادهای تحقیقاتی آمریکایی پیدا کند و بعد هم مانند مابقی قهرمانان فراموش شود. من همه تلاشم آن بوده که با «توهم توطئه» رویکردهای «دایی جان ناپلئونی» و پناه بردن به پارادایم «فرشته» و «اهرمین»، سیاه و سفید و خیر و شر، بجنگم. اما به راستی اگر کسی می‌خواست که آبرو و حیثیت نظام حاکم بر ایران را بهتر از این خدشه‌دار سازد و یک شبه افرادی را از فقر و گمنامی به در آورده و یک شبه آنان را بدل به قهرمان و اسطوره جهانی نماید بهتر از این می‌توانست عمل نماید؟‌