تاریخ انتشار : ۲۶ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۷:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۱۳۹۹۷۸
گفت‌وگو با خانم فاطمه طباطبایی، همسر مرحوم حاج سیداحمد خمینی
احسان مهرابی – علیرضا شاکر اشاره: فاطمه طباطبایی، همسر حاج احمد آقا بیش از آنکه مقابل دوربین و ضبط خبرنگاران قرار گیرد، ایام خود را به تدریس و پژوهش سپری می‌کند. دکترای عرفان اسلامی دارد و ریاست گروه عرفان اسلامی پژوهشکده امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی را عهده‌دار است. پژوهشکده‌ای که همسرش پایه‌گذار آن بوده و تحقیق و پژوهش در حوزه امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی و تربیت دانشجو در این باره را عهده‌دار است. فاطمه طباطبایی مدتهاست که بطور تخصصی مشغول مطالعه، پژوهش و تدریس درباره «عرفان اسلامی» است. او بنیانگدار اولین «انجمن علمی عرفان اسلامی» است که توسط همکاران وی و جمعی دیگر از اساتید برجسته دانشگاه راه‌اندازی شده و چندین ماه از شروع بکار آن می‌گذرد. وی پیش از تاسیس انجمن، کتاب‌ها، مقالات و سخنرانی‌های بسیاری درباره سیر و سلوک عرفان امام خمینی داشته است. بطوری که به نظر می رسد تلاش دارد، وجه عرفانی شخصیت امام خمینی را بیشتر بشناساند. شاید این تلاش و اهتمام به خاطر آن است که فاطمه طباطبایی عرفان حضرت امام(ره) را بخوبی دریافته است. او کسی است که حضرت امام برایش شعرها نوشت و در نامه‌ای عرفانی به او پند و نصیحت داد. خود درباره این تعامل عرفانی تنها به گفتن این جمله بسنده می‌کند. حضرت امام به من لطف داشتند. اما بسیاری معتقدند؛ جایگاه فاطمه طباطبایی فراتر از عروس خانواده بوده و او حائز شرایط و ویژگی‌هایی است که باعث شده حضرت امام با وی با زبان عرفانی سخن بگوید. شاید به همین دلیل خبرنگاران با وجود انیکه می‌دانند او مصاحبه نمی‌کند، در تمام ایام سال درخواست گفت‌وگو با وی دارند تا بلکه با اندیشه‌ها و افکار امام بیشتر آشنا شوند. دقیقا به همین دلیل بود که وقتی خانم طباطبایی با درخواست گفت‌وگوی ما موافقت کرد با شتاب و عجله خود را به محل گفت‌وگو رساندیم. هیچ تصویری درباره نوع برخورد وی با خبرنگاران نداشتیم. دفتر وی بسیار آرام و بی‌سروصدا بود، آنقدر که تداعی یک محیط سرد را داشت. اما همین که خانم طباطبایی در مقابل ما نشست و گفت‌وگو آغاز شد، اوضاع خیلی سریع تغییر کرد. او با حوصله و طمانینه به تمام سوالات ما پاسخ داد. در تمام مقاطع گفت‌وگو آنگاه که بحث درباره عشق و عرفان به مرحله چالشی رسید و یا آنکه پرسش‌هایی درباره خانواده امام به ذهن ما می‌آمد، این تنها برخورد گرم و صمیمانه فاطمه طباطبایی بود که موجب شد آنها را با وی در میان بگذاریم. در پایان این گفت‌وگو وقتی عکاس روزنامه از او درخواست کرد تا عکس‌های مختلفی بگیرد به خاطرات عکس گرفتن‌هایش از امام اشاره کرد. عکس‌های مشهوری چون عکس امام با نوه‌اش و یا چای آوردن حضرت امام، که سال‌ها آنها را دیده بودیم و تازه می‌فهمیدیم که آفریننده آن اثرات چه کسی است.

* خانم فاطمه طباطبایی حائز چه ویژگی‌های بود که امام آن تعابیر عرفانی را در مورد ایشان به کار بردند؟
** فقط لطف امام بوده است.
* شاید فروتنی شما اجازه نمی‌دهد در این باره سخن بگویید اما اگر ممکن است در این باره بیشتر توضیح فرمایید؟
** من از ایشان طلب کردم و ایشان هم لطفی که داشتند نامه من را پاسخ گفتند. من از ایشان خواستم که در نامه‌ای مکتوب نصیحتی برای من داشته باشند. وقتی ایشان قبول کردند که نامه بنویسند من گفتم که نظم و نثر می‌خواهم. چون شنیده بودم که ایشان قبلا شعر گفته بودند و شعرهای خوبی هم گفته بودند که مفقود شده بود. من از ایشان خواهش کردم که مطلبی برایم بنویسند که به صورت نظم و نثر باشد ایشان هم با لطفی که داشتند خواسته من را پاسخ دادند.
* کدام ویژگی امام بیشتر در مرحوم حاج احمد خمینی امتداد پیدا کرده بود؟
** به نظر من ایشان دقیقا دست پرورده خود امام بود منتها در مقابل خورشید وجود امام ایشان ظهوری نداشت والا در همه جنبه‌ها ایشان یک شخصیت ممتاز بودند.
* شما قبل از انقلاب وارد خانواده امام شدید رویکرد امام به خانواده پس از رهبر شدنشان چه تغییراتی داشت؟
** هیچ تغییراتی در زندگی داخل امام اتفاق نیفتاد. همان برنامه‌ای که همیشه داشتند را ادامه می‌دادند. نشستن و بها دادن به خانواده را ادامه می‌دادند و وقتی که با خانواده می‌گذاشتند به درد و دل آنها گوش می‌دادند هیچ تفاوتی با گذشته نداشت. چون زندگی ایشان منظم بود و همه کار در جایگاه خودش انجام می‌گرفت و هیچ وقت کار سیاسی و اجتماعی باعث نمی‌شد توجه ایشان به خانواده کم شود.
* ملاحظات ایشان درباره اینکه خانواده ایشان وارد کارهای سیاسی نشوند، چگونه بود؟
** ایشان همان زمان که در قم بودند همه توصیه‌شان به خانواده این بود که با «زی‌طلبگی» زندگی کنند. بعد از انقلاب هم این ملاحظات بیشتر شد. می‌گفتند من دلم می‌خواهد که مردم احساس نکنند خانواده من می‌توانند امکانات بیشتری را داشته باشند. به همین دلیل برخی مسائلی که دوستان یا فامیل ما می‌توانستند داشته باشند یا انجام دهند من نمی‌توانستم چون می‌دانستم امام دوست ندارند.
* آیا اینکه بعد از ارتحال امام هم خانواده ایشان وارد مباحث سیاسی نشدند به دلیل توصیه امام بود؟‌
** شاید به این دلیل بود که در زمان ایشان ممکن بود این تلقی ایجاد شود به دلیل شخصیت امام یک سوءاستفاده‌ای انجام می‌شود. بعد از ایشان هم همین رعایت را انجام دادند. البته خانواده امام بیشتر در جایگاه‌های علمی مشغول به کار هستند و همه آنها در زمینه تخصصی تحصیلی خودشان مشغول به کار هستند.
* به نظر می‌رسد که یکی از ماندگارترین دستاوردهای حضرت امام نظام جمهوری اسلامی بوده است و حراست از آن هم یک موضوع سیاسی است و نیاز به سیاست‌ورزی دارد منتها خانواده حضرت امام بیشتر کارهای علمی می‌کنند؟
** من به آن معنا سیاست را از علم و دیانت جدا نمی‌دانم. یعنی به این معنا نیست که اگر مجلس رفتند کار سیاسی می‌کنند و اگر دانشگاه رفتند کار سیاسی نمی‌کنند. ولی در افراد خانواده امام حاج حسن آقا در دفاع از اندیشه امام فعالیت می‌کنند و مواردی هم که لازم باشد با افراد مختلف ارتباط دارند. اما کار سیاسی به عنوان اینکه وزیر یا وکیل شوند نمی‌کنند اما به این معنا نیست که دخالت درکار سیاسی نمی‌کنند. با احزاب سیاسی ارتباط دارند در و در مواردی نظر می دهند. خانم مصطفوی دختر حضرت امام نه به این معنا که وزیر و وکیل باشد. در اندیشه امام سیاست عین دیانت است و یک متدین در جایی هم لازم باشد و توان داشته باشد کار سیاسی می‌کند.
* فکر می‌کنید اگر حضرت امام در این شرایط حضور داشتند چه توصیه‌ای داشتند چه مواردی را که شاید در آن سالها فرصت انجام آن نبود را ادامه می‌دادند؟‌
** توصیه اصلی امام همیشه این بود عمل به واجبات، ترک منویات. هر کس که از ایشان می‌پرسید راه کمال چیست این دو مورد را توصیه می‌کردند و واقعا هم این دو مساله است که اگر دقت کنیم. همه حرف در این است که انسان باید واجب را بفهمد. غیر از نماز و روزه واجبات زیادی وجود دارد. واجبات اخلاقی که از نظر امام واجب بود و باید رعایت کرد.
نکته دیگر پرهیز از مواردی که خدا حرام کرده دامنه آن هم خیلی وسیع می‌شود. مثلا هتک حرمت کسی، آبروی کسی را بردن، واقعا ما چقدر نسبت به افراد اطلاعات داریم و حرف‌هایی که می‌زنیم تا چه اندازه مستند است اینها هم در همین مقوله می‌گنجد اینکه انسان درباره کسی که اطلاع ندارد سخن نگوید. با آبروی کسی بازی نکند.
* راه حفظ جوهره اندیشه امام و جلوگیری از نسبت‌های ناروا به امام و اندیشه ایشان چیست؟
** باید یک مرکز قانونی این امر را کنترل کند که این هم از درایت حاج احمد آقا بود که این کار را انجام دادند. مرکز تنظیم و نشر آثار امام خمینی را ایشان شکل دادند و قانونی را از مجلس گذراندند و این بالاترین درایتی بود که حاج احمد آقا این مساله را قانونی کرد و این جلوگیری می‌کند از اینکه افراد نسبت‌هایی را به امام بدهند. اگر در توده مردم هم آگاهی از شخصیت امام درست باشد. وقتی هم چیزی را نادرست بگویند مردم نمی‌پذیرند چون یک مواردی از حضرت امام مشخص است و وقتی کسی حرف نادرستی می‌شنود با توجه به اندیشه امام متوجه می‌شود که این حرف با سیره امام همخوانی ندارد. یعنی وقتی سیره امام درست تبیین و تفسیر شود جلوی بسیاری از مسائل را می‌گیرد.
* گاهاً عنوان می‌شود با تمام کارهایی که انجام می‌شود نسل دوران امام موفق نشده که تحربه خود از امام را به نسل جدید منتقل کند؟
** من این بحث را به این معنا خیلی قبول ندارم. یعنی اینکه گفته شود نسل جدید امام را نمی‌شناسند. به نظر من در حدی که شرایط ایجاب می‌کند می‌شناسند. اما اینکه گفته شود نمی‌شناسند به این معنا که حقیقت وجودی امام را نمی‌شناسند. باید گفت در زمان امام هم عده‌ای بودند که امام را نمی‌شناختند برای اینکه امام شخصیتی خاص بودند که حقایقی در وجودشان رشد داشت این حقایق مانند باطن دین است یا شناخت امامان معصوم مگر در زمان امام معصوم هم همه او را می‌شناختند خوب در زمان خود امام هم همه ایشان را نشناختند در حال حاضر هم نسل جدید امام را به عنوان رهبر انقلاب، و به عنوان انسان صالح می‌شناسند اما اینکه ما می‌گوییم آن پیوند عاطفی را ندارند طبیعی است که وقتی یک نسل گذشته است این پیوند عاطفی کمرنگ می‌شود هر چند که باز هم در مورد امام این پیوند کمرنگ نیست. انتظار داریم امام آنچنان که بودند شناخته شوند که کار سختی است.
آنچه که ما می‌خواهیم بگوییم شاید این است که نسل جدید آن الفت و انس را با امام ندارند. من دیروز کرمان بودم افرادی جوان پیش من می‌آمدند که زمان فوت امام پنج سال داشته‌اند اما شیفته و دلبسته امام بودند. اما طبیعی است که شناخت ابعاد وجودی امام کار ساده‌ای نیست. مثلا شناخت بعد عرفانی و فلسفی امام نیاز به پشتوانه دارد اما اگر از ویژگی‌های امام از جوان‌ها بپرسید می‌گویند صادق بودند، بزرگوار بودند.
*اگر اجازه بدهید درباره یکی از مواردی که شما به طور تخصصی‌تر کار کرده‌اید سؤالاتی را مطرح کنیم شما کتابی با عنوان سخن عشق نوشته‌اید و در آنجا دیدگاه امام خمینی و ابن عربی را در مورد عشق مقایسه کرده‌اید آیا بطور خلاصه می‌توانید بگویید تعریفی از عشق بیان کنید؟
** بزرگان عرفان معتقدند عشق قابل تعریف نیست چون جنس و فصل ندارد و فقط می‌توان آن را توصیف کرد. یکی از عرفا می‌‌گوید هر کس بخواهد عشق را توصیف کند به وصف ویژگی‌ها و خصوصیات افعال عاشقان می‌پردازد.
* ببخشید گفتید چه کسی این مطلب را گفته؟
** فکر می‌کنم کلاباذی گفته، شخصیتی است که در قرن چهارم وفات کرده است. در میان سخن عرفای پیشین حلاج تعبیر لطیفی دارد. می‌دانید که حلاج در دلدادگی و شوریدگی مشهور و معروف است به حدی که سر خویش را در این راه بر دار داد او می‌گوید عشق نخستین شعله نور وجود است یعنی اولین پرتو سوزنده وجود عشق است. عشق ذاتا منزه از این است که انیت و ماهیت داشته باشد و ذاتا فروزان و پرالتهاب است و به هر رنگی در می‌آید و به هر صفتی ظهور پیدا می‌کند گاه در لباس عاشقی و گاه در کسوت معشوقی ظاهر می‌شود و سرچشمه و مبدا آن ذات ازلی و ابدی خداوند است.
* خانم دکتر آیا شما عشق و محبت را مترادف می دانید؟
** سوال خوبی کردید بعضی از بزرگان این دو را مترادف می‌گیرند مانند دیلمی و شاید ملاصدرا اولی برخی قائل به تفاوت میان این دو هستند از ذولنون مصری نقل است که می‌گوید اصل و ریشه محبت، الفت است و اصل و ریشه عشق، معرفت برخی دیگر گفته‌اند عشق محبت مفرط است و به همین تعریف استناد می‌کنند که نمی‌توان خدا را عاشق خواند چون در تعریف آن افراط اخذ شده اجازه دهید از بسط این مطلب صرفنظر کنیم من با استناد به حدیث قدسی که اگر فرصت شد به شرح آن می‌پردازم محبت را مقدمه عشق می‌دانم از آن جا که خداوند می‌فرماید «من احبنی عشقنی»
* امام خمینی چه تعریف یا توصیفی از عشق ارائه داده‌اند؟
** بله الان می‌خواستم به آن بپردازم امام نیز معتقدند عشق قابل تعریف و قابل شناخت نیست چون صف ذاتی خداست و همانگونه که ذات خداوند شناخته نمی‌شود حقیقت عشق هم همانگونه است اما قابل شهود و وجدان است یعنی با شرایط خاص با تهذیب نفس و پیراستن قلب می‌توان آن را چشید و به آن معرفت پیدا کرد که «من ذاق عرف» نکته لطیفی را ایشان مطرح می‌کنند و آن اینکه عشق آتشی است که از قلب عاشق طلوع می‌کند و پرتو ن به ظاهر انسان کشیده می‌شود و وجود او را در بر می‌گیرد آن وقت در این صورت همه اعمال، رفتار، گفتار او لطیف و عاشقانه می‌شود زیرا از کوزه برون همان تراود که در اوست خلاصه اینکه امام عشق را جذبه و موهبتی الهی می‌دانند که به انسان ارزانی می‌شود و تصریح می‌کنند که انسان با مرکب عشق، می‌تواند به معبود و محبوب مطلق که گمشده فطری اوست برسد.
* به نظر شما این عشق در زندگی سیاسی، اجتماعی امام چه نمودی داشت؟
** سوال خوبی کردید اما قبول دارید که در این فرصت به طرح همه آنها نمی‌توانم بپردازم و فقط به چند مورد اشاره می‌کنم انشاء الله در فرصت‌های بعد آن را شرح و بسط می‌دهم یک قاعده کلی را مطرح می‌کنم و آن اینکه؛ عاشق در عشق رهایی از خود را تجربه می‌کند و اگر معشوق او خدای تعالی باشد به توحید نائل می‌آید جلوه توحید در زندگی امام خمینی بسیار آشکار بود البته می‌دانید توحید مراتب دارد، مثلا موحد که به نظر من همان عاشق است در مرتبه توحید شهودی در هر پدیده‌ای خدا و معبود خویش را می‌بیند امام در فتح خرمشهر گفتتند «خرمشهر را خدا آزاد کرد» و در مرتبه توحید حالی هر چه به قلب وارد چه مطلوب باشد یا نامطلوب چه قبض چه بسط و چه رد باشد و یا قبول برای این انسان عاشق تفاوت نمی‌کند، نمونه و تبلور این اعتقاد در آنجایی بود که امام در پاسخ شخصی که گفت اگر شما در مورد فلان گروه معاند با انقلاب تسامح نداشته باشید مردم از شما بر خواهند گشت فرمودند «وا... برای من رد و قبول فرق ندارد چه مردم بگویند امرو بر فلانی و چه بگویند مرگ بر فلانی برای من فرقی نمی‌کند.»
این دو نمونه از تبلور عشق در زندگی سیاسی، اجتماعی امام بود یکی دیگر از نمودها و تجلیات عشق، رسیدن به طمانینه و آرامش بود برای نمونه در وصیتنامه ایشان می‌خوانیم من با دلی آرام و قلبی مطمئن از حضور شما مرخص می‌شوم.
* در فضای فعلی جامعه ما عشق زمینی معمولا مورد نکوهش قرار می‌گیرد نظر امام درباره این نوع عشق از جمله عشق به خانواده، فرزند و موارد دیگر چگونه بود؟
** اگر دقت کرده باشید انسان از طریق عشق به توحید می‌رسد از سوی دیگر هم می‌گوید عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست در این حالت همه اشیاء و مخلوقات و پدیده‌ها را پرتو حق می‌داند در نتیجه عشق به آنها شیرین و واجب می‌شود چون همه غیر از خدا و معشوق نیست. پس طبیعتا عاشق خانواده می‌شود، عاشق مردم می‌شود و نه تنها مردم بلکه همه پدیده‌ها برای او قابل احترام می‌شوند.
در آثار حضرت امام این نکته وجود دارد که هر پدیده‌ای قابل احترام است و نمی‌توان به آن اهانت کرد از آن جهت که از وجود بهره دارند قابل احترامند و قابل عشق. منتها عشق حقیقی عشق به موجود حقیقی است و فقط خداوند موجود حقیقی است. پس عشق هم به خداوند تعلق می‌گیرد و بقیه پرتو آن هستند و محبت به بقیه هم می‌شود محبت مجازی پس طبیعتا کسی که معشوقش خدا باشد اینگونه نیست که نسبت به بقیه بی‌تفاوت باشد. بقیه را بیشتر دوست دارد اما از باب عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست چون همه پرتو او هستند محبوب می‌شوند منتها بالاصاله نیستند. از وقتی که انسان وجود دارد عشق هم هست یعنی آغاز و پایانی ندارد. اما وقتی که انسان در غفلت و حجاب می‌رود معشوق را گم می‌کند.
همان است که فطرتا عاشق کمال است اما به خاطر غفلت، معشوق را در چیزهای دیگر دنبال می‌کند. فکر می‌کند که قدرت، پول، او را به کمال می‌رساند. اما جامعه می‌تواند انسان را به جهتی سوق دهد که معشوق حقیقی را پیدا کند و آن کمالات اخلاقی است. پس اصل عشق امر مقدسی است که با فطرت انسان عجین شده است.
* آیا دلیل برخی نظرات منفی درباره عشق نگاه غلط به دین نیست و برخی برداشت‌های غلط از دین باعث کمرنگ شدن نگاه اخلاقی و عاشقانه به برخی امور شده است؟
** خوب برداشت غلط از دین ممکن است خیلی کارها بکند، همانطور که ممکن است خود دین را وارونه جلوه دهد. ولی حضرت امام تصریح دارند که اگر مبنای عبادت عشق نباشد عبادت نیست. همین جمله در جمله حضرت علی(ع) است که عبادت من از ترس بهشت و دوزخ نیست اساس محبت در دین است منتها مانند برخی حقایق دین است که باید درست مطرح شود.
* آخر بعضی این بحث را مطرح می‌کنند که اگر مبنای عبادات عشق است دیگر نیازی به رعایت آداب فقهی نیست؟
** این بحث به شکل‌ دیگری مطرح می‌شود که همان پیوند شریعت و طریقت است ولی امام این را تصریح می‌کنند که انسان جز از راه شریعت نمی‌تواند به حقیقت برسد. یعنی هر چه انسان عاشق‌تر باشد به شریعت بیشتر وفادار است. خود امام نزدیکی‌های اذان واقعا چهره‌شان برافروخته می‌شد و هیچ چیز دیگر مانع نماز اول وقت ایشان نمی‌شد. خوب این همان عشق به خداست. منتها فقاهت هم ظاهر دین را مشخص می‌کند اما این آداب یک باطن دارد که امام در سرالصلواه به آن می‌پردازند. فقه به ظاهر می‌پردازد اما تنها آن نیست.
* بحث از عدم دلبستگی به دنیا شد، در این باره خاطره‌ای خاص از حضرت امام می‌توانید بیان فرمایید؟
** زمانی که حضرت امام عزم سفر از این دنیا کردند، خواستند که علی- نوه‌شان را به دیدارشان نبریم. جویای علت شدیم. متوجه شدم که ایشان، از آنجا که از تمام تعلقات رها شده بودند و از آنجا که به علی خیلی علاقه داشتند- و تنها همین یک تعلق برایش مانده بود، از ما خواسته بودند که علی را پیششان نبریم. این ارتباط با خدا و بریدن از غیر او، از همان زمان جوانی در ایشان وجود داشت. عصاره تمام خصلت‌های دوران جوانی ایشان، در زمان پیری در وجودشان جمع شده بود. پس از عمل جراحی و زمانی که هنوز به هوش نیامده بودند، الله اکبر بر زبانشان جاری بود. تمام وجودشان الله اکبر می‌گفت. باطنشان گویای الله اکبر بود. کتاب‌ها سخنان، حرکات، رفتار و خلاصه همه چیزشان جز عمل به فرمان الهی نبود.
روزهای آخر عمرشان پریسیدند که علی کجاست، به ایشان گفتم علی هم سراغ شما را می‌گیرد و می‌گوید می خواهم با آقا بازی کنم و دوست ندارم که خوابیده باشند. ولی من به او گفته‌ام که صبر کن، ان‌شاءالله تا چند روز دیگر می‌آیند و مثل همیشه با هم بازی می‌کنید. امام در پاسخ گفتند: چند روز دیگری نمانده به او وعده نده.
* درباره توحید هم صحبت کردید، جمله امام را همه در یاد داریم که بارها و بارها فرمودند عالم تجلی و مظهر خداست، یک سوال برای ما پیش می‌آید و آن اینکه از آنجا که اهل عرفان همه عالم را تجلی حق تعالی و مظهر او سبحانه می‌دانند که خود در نزد آنان ذو مراتب است، این امر نسبت به صفات و مظاهر ممکنات عالی امری قابل پذیرش است ولی نسبت به نواقص و موجودات پست و صفات دون و مظاهر ناهنجار چگونه می‌تواند باشد. آیا آنها نیز مظهر و تجلی باری تعالی جل و علا من ذلک علوا کبیرا هستند؟
** ابتدا من از جنابعای می‌پرسم آیا این مطلب را می‌توانید بپذیرید که شیءای در عالم یافت شود که آیت و نشانه خدا نباشد، اگر شیء است و از وجود بهره‌مند است، مظهر و تجلی و آیت حضرت حق است و «از یکی دلبر حکایت می‌کند» امام خمینی(س) بر این باورند که همۀ مراتب وجود از مرتبه فوق‌الکمال تا مرتبه نازله وجود به او قوام دارند و نیز تصریح می‌کنند که مرتبه نازله، قوامشان به مرتبه عالی است، و صرف‌الربط و التعلق به آن حقیقت می‌باشند. پس از نقص یا پستی- که اشاره فرمودید- در آن می‌بینید جنبه عدمی دارد و به ماهیت آن باز می‌گردد نه به وجود. زیرا وجود «کله خیر» است که در جای خود اثبات می‌شود.
* چنانچه واضح است نظریه تجلی و مظهریت عالم، پس از گذر از نظریه وحدت تشکیکی وجود و پذیرش وحدت شخصی آن است و در این صورت، وجود در انحصار حضرت باری تعالی است بعد از پذیرش این مقدمه، کثرات چه جایگاهی دارند؟ اگر گفته شود واقعیت دارند مخالف با وحدت شخصی وجود است و اگر ندارند معدومند و اعدام چگونه می‌توانند مظهر و مجلا باشند.
** شما در واقع می‌فرمایید بنابر پذیرش وحدت شخصی وجود همه چیز غیر ذات اقدس الهی غیر واقعی و معدوم است و معدوم نمی‌تواند مظهر و جلوه‌گاه حق تعالی باشد. در مساله وحدت شخصی وجود درست است که وجود واحد و منحصر به فرد است اما کثرات باطل، خیالی، موهوم و معدوم نیستند بلکه آنها ظهورات، تعینات حقیقت وجودند، شاید تمثیل آیینه و ناظر مثال خوبی باشد و به تبیین مساله کمک کند شخص ناظر، یعنی کسی که در آیینه خود را می‌نگرد هرگز گرفتار نقص یا کوچکی و بزرگی نمی‌شود این تصاویر هستند که کوچک و بزرگ می‌شوند خداوند بدون آنکه در حقیقت وجودش تغییری حاصل شود، در عالم- که آن هم چیزی جز تعیین خودش نیست- تجلی می‌کند، تمثیل نفس و قوای نفس هم مثال خوبی است امام خمینی کثرات را معدوم نمی‌دانند و می‌نویسند تکثر در عالم مطرح است و بزرگان با بیان‌های مختلفی درباره آن سخن گفته‌اند بطور مثال مشائین، قول عشره و افلاک را مطرح کردند اشراقیون، نیز عقول متعدد و تکثر انواع و افراد را بیان کردند و قرآن کریم نیز در اینباره آیاتی دارد و می‌فرماید: «وجاء ربک و الملک صفا صفا» یا «فالمدبرات امرا» یا «ما یعلم جنود ربک الا هو» و البته امام معتقدند قرآن متناسب با ظرفیت‌های مختلف با مخاطب خودش سخن گفته یعنی گاه از کثرت سخن گفته و این برای آن دسته از مخاطبین است که عقل و نفس و طبیعت را در مراتب و درجات مختلف می‌بیند، ماهیات معلوم و مقدور را می‌بینند خالق و خلق و مخلوق می‌بینند، یا متجلی و جلوه و متجلی به را می‌بینند و گاه به وحدت اشاره کرده که یقینا برای خواص و صاحبان سر است و می‌فرماید- «هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء قدیر» در این آیه تأکید قرآن بر وحدت است یعنی یک وجود بیش نیست که هم اول و هم آخر و هم ظاهر و هم باطن است یعنی تعدد و تکثری در کار نیست کسی که این حقیقت را دریابد برای او جلوه در متجلی مندک است. آنچه هست و مطرح است فقط متجلی است که هر لحظه به رنگی ظاهر می‌شود حالا اگر بخواهیم انصاف را رعایت کنیم می‌پرسیم آیا اگر کسی به این درجه‌‌ای از معرفت رسید حق ندارد بگوید «لیس فی الدار غیره دیار» و باز از سر انصاف می‌گوییم اگر کسی که فقط آیات «افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت» و یا «خلق السموات و الارض فی سته ایام» را فهمید حق ندارد خشمگین شود و دسته اول را برنتابد؟ دسته اول که فقط متجلی را می‌بینند از قرآن هم مدد گرفته آیه شریفه «انتم تزرعونه ام نحن الزارعون» یا «انتم انشأتم شجره ام نحن المنشئون» آنها را هدایت کرده ببخشید مطلب طولانی شد، برمی‌گردم به سوال شما من فکر می‌کنم کثرات نفی نمی‌شوند و معدوم نیستند البته برداشت من از سخنان امام خمینی(س) این است که ایشان با دلایل نقلی و هم با دلایل عقلی خواستند ثابت کنند که کثرات، معدوم نیستند بخصوص در جایی که تصریح می‌کنند سالکانی که سیر الی الغیب دارند یعنی به سمت حقیقت حرکت می‌کنند، از ظاهر به باطن می‌روند، با تأییدات خداوند از کثرات خارج می‌شوند یعنی از رویت کثرت و کثرت بینی بیرون می‌آیند و قلبشان از مظهر دیدن (کثرت) رهایی پیدا می‌کند و به توحید فعلی (اولین مرتبه توحید) نائل می‌آیند نفی کثرت نمی‌کنند بلکه کثرت ندیدن را کار سالک الی الله می‌دانند. امام درباره اینگونه سالکان می‌نویسند کسانی که موفق شوند با تأیید خداوند در سفر طولی خود به مرحله‌ای برسند که کثرت اسماء و صفات حضرت حق را نیز نبینند و فقط تجلی ذاتی حضرت حق را مشاهده کنند، اینان کسانی هستند که شب را به پایان برده و طلوع نور حقیقی را نظاره‌گرند از این رو حق دارند بگویند «یا هو یا من الا هو» لذا به نظر من کثرات معدوم نیستند بلکه جلوه و مظهر وجودند و از آن جهت که منتسب به وجودند منشا اثرند و گاه واحد در آئینه کثرات ظهور می‌یابد و گاه کثرات در مرآت واحد تجلی می‌کنند.