پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران جریان روشنفکری اصیل و ریشه یافته از مفاهیم آزادیخواهانه و استقلالطلبانه اسلامی به جایگاه اصلی خود بازگشت و با نفی بیراهههایی که پس از مشروطه به وجود آمد، بر همان آرمانهایی که پیش از غلبه روشنفکران دست پروررده انگلیس بر ایران پای میفشرد تکیه نمود و همه چیز در مجاری صحیح خود قرار گرفت.
این جریان فکری که پیش از مشروطه با جبهه متحد عالمان فرهیخته و جامعاندیش و نیروهای متعهد و آگاه به قوانین اسلام در داخل ایران و جهان اسلام درحال تحولزایی و حرکتآفرینی در مسیر شناخت دردهای جوامع اسلامی و ضرورت بازگشت به خویشتن اسلامی و تلاش علمی برای تحقق فرهنگ و تمدن اسلامی بود، پس از نهضت مشروطه ایران به ضعف گرائید و با مجاهدات آیتالله کاشانی در نهضت ملی کردن صنعت نفت و قیام پیروز 30 تیر جان و رمقی دوباره یافت و از آن پس و با شروع آغازین مرحله نهضت امام خمینی تا رسیدن به آخرین مرحله آن، دیگر بار به اوج رسید و پس از پیروزی انقلاب تاکنون همین روند تداوم داشته است.
جریان روشنفکری دینی در سالهای پس از انقلاب و بهویژه در دورهی که مفاهیم غربی ـ چه به صورت صریح و عریان، و چه به صورت غیرمستقیم و پنهان و با پوشش اسلامی ـ توسط جریانهای فکری و احزاب سیاسی مدعی جامعه مدنی و دموکراسی و تکثرگرایی و حقوق بشر به تبلیغ و ترویج درآمد، مورد تهاجم شدید قرار گرفت و مطبوعات زنجیرهای غربگرا در تدارک این هجمههای سنگین نقش فعالی ایفا نمودند.
این تهاجم اگرچه امروز از شدت و حرارت افتاده و دایره فعالیتهای مخرب جریانهای مزبور تنگتر گردیده است، لکن هنوز ادامه دارد و برخی از مطبوعات و بعضی از نویسندگان در صدد ضربهزدن به جریان روشنفکری دینی و ساز کردن نغمههای رجعت به روشنفکری غربگرا میباشند.
نمونه بارز این تحرک را در مقاله یکی از نشریات داخلی مشاهده میکنیم. نویسنده مقاله به صراحت مینویسد:
«روشنفکر مجاز نیست اگر اعتقاد دینی دارد و یا چنانچه درگیر آرمانهای ناسیونالیستی است یا نیازمند ثروت و مقام جهت بقای خود است، اینها همه را خواسته یا ناخواسته در گفتار روشنفکریاش لحاظ کرده و دخالت دهد.»
این عبارت، با اعلام مخالفت با حضور اندیشهها و باورهای دینی در تحرکات و فعالیتهای روشنفکران، جریان روشنفکری دینی را نفی میکند و با هویت و موجودیت آن به تقابل برمیخیزد.
1- اولین موضوعی که باید در پاسخ به این ادعا مطرح نمائیم این است که نویسنده خواسته است روشنفکری غربگرا را رها از قید و بندها و وابستگیهای مختلف معرفی نماید و چنین وانمود کند که روشنفکری رشد یافته در دنیای غرب در اوج «آزادگی» و «استقلال فکر» به سر میبرد و از همین رو روشنفکر غربی باید از اعتقاد دینی و ارزشها و قوانین اسلامی رها باشد تا بتواند یک روشنفکر واقعی به حساب آید. در حالی که به شواهد متعدد تاریخی و مستندات غیر قابل انکار، جریان روشنفکری غربگرا ـ چه در ممالک غربی و چه در کشورهای دیگر از جمله ایران ـ مستقل عمل نکرده و به صورت عوامل سرسپرده نظامهای سیاسی و حکومتی غرب و در خدمت منافع بیگانگان و در تعارض با استقلال ملتها عمل نموده است.
در کشورهای غربی، جریانهای روشنفکری تابع محض دولتها و حکومتها و در مسیر تأمین منافع استعماری آنها و توجیه کننده تعدی به سرزمینها و مستعمره کردن آنها و غارت و چپاول منابع ثروت و استیلا بر قوای سه گانه ممالک فعالیت کردهاند و در کشورهای دیگر همچون ایران و سایر کشورهای خاورمیانه، این جریانها با حکومتهای دستنشانده غربی متحد و متعهد به خدمت به آنان بودهاند و به صورت پیدا و پنهان و با فعالیتهای فکری و فرهنگی و هنری بسترساز اصلی سیطره استعمار و استبداد بر ملتهای مظلوم گشتهاند.
کافی است لیست درباریان و کارگزاران و عناصر فرهنگی و هنری و ادبی رژیم پهلوی را به تأمل بگذاریم تا مشخص شود که روشنفکران غربگرای وطنی چگون ه به خیانت و فتنه و فساد و تباهی علیه ملت و دین و سرزمین خویش اشتغال داشتند و از آب و نان و نعمتها و امکانات و ثروت سرشار این مرز و بوم استفاده کردند تا با استقلال و هویت دینی و ملی آن بستیزند و منافع قدرتهای استعماری همچون انگلیس و آمریکا را تأمین نمایند.
2- در این که آرمانهای افراطی و متعصبانه ناسیونالیستی و تمایل به ثروت و مال و جاه و مقام برای بقا، نمیتوانند و نباید در روشنفکران رخنه و نفوذ کنند و آنان را به بند کشند و از مسئولیت و تعهد و فعالیتیهای سالم و پویا در مسیر خدمت به جامعه باز دارند، تردیدی وجود ندارد و روشنفکر باید از این قیود و وابستگیها رها باشد تا بتواند به اهداف والا و مقاصد عالی خویش دست یابد. لکن اعتقادات و ارزشهای مقدس دینی و قوانین جامع و حیاتبخش و زندگیساز اسلام در این مقوله نمیگنجد و کاملاً با موضوع موانع راه و وابستگیهای بازدارنده رشد و کمال در تعاض و تنافی میباشد.
دین مبین اسلام و آموزهها و قوانین آن به دلیل اتصال به آبشخور زلال «وحی»، عین «حقیقت» و به دور از هر خطا و نقص و کاستی میباشد و خود «راه» برای رسیدن به «مقصد» محسوب میشود، نه بیراهه و مانع و قید و بند.
رسالت روشنفکر حرکت در مسیر تأمین آزادی، حفظ استقلال، تمهید زمینههای رشد و کمال، خدمت به مردم جامعه، شکوفاسازی استعدادها، باروری تفکر و اندیشه و خردورزی، به رونق درآوردن ارزشهای والای انسانی و تسریع در فعالیتهای فکری و علمی میباشد و این همه درمتن «فرهنگ اسلامی» نهفته است.
به تعبیری دیگر، روشنفکر واقعی مجموعهای از عناصر را در گستره عرصههای فکر و اندیشه و صحنههای عمل و فعالیت خویش حاضر و فعال میسازد که یکی از آنها «فرهنگ» است. هرگز معقول و منطقی نیست که فرهنک با آن جایگاه رفیع و نقش وسیع از حوزه فکر و اندیشه و عمل و تلاش روشنفکر خارج شود.
اکنون پرسش اساسی این است که آیا فرهنگ این جامعه و کشور، «فرهنگ اسلامی» نیست؟ و آیا روشنفکر مسئول و متعهد میتواند در نقطه مقابل فرهنگ غالب این سرزمین به تعارض برخیزد؟ آیا این حرکت به بذرافشانی در مسیر تندبادهای سهمگین شبیه نیست که اثری از بذر نمیماند که بارور شود و ثمر دهد؟ و آیا به کوبیدن آب در هاون شباهت ندارد که جزپوچی و بیهودگی به ارمغان نمیآورد؟
3- نویسنده مقاله که قصد زمینهسازی برای رجعت و بازگشت به روشنفکری غربگرا را در سر میپروراند و این فکر را در واژهها و عبارات و تعابیر میریزد، آدرس و نشانهای دیگر با همان صراحت میدهد. او در مقاله خویش مینویسد:
«روشنفکری، مفهومی زاده اومانیسم است».
«اومانیسم» و پای فشردن بر آن و ملاک و معیار روشنفکری دانستن و از آن دفاع نمودن، تبلیغ و ترویج نمایان «روشنفکری غربی» میباشد.
زیرا به درستی روشنفکری غربگرا مولود اومانیسم میباشد و اومانیسم در اصل و ماهیت با اعتقادات و ارزشهای دینی در تضاد و تعارض آشکار قرار دارد.
اومانیسم که مفهوم آن انسانمداری یا خودبنیادی و اصالت انسان میباشد، مرکز ثقل و محوریت همه حقایق و ارزشها را به «انسان» میدهد و جز خواست و اراده و تمایلات او هر اصل و ارزش و فضیلتی را نفی مینماید. این نظر و دیدگاه به طور طبیعی و در متن خود و نیز در عینیت اجتماع انسانی، خدا و دین و فضایل و ارزشهای دینی را نفی میکند و فاقد اعتبار میداند.
مستندات دقیق تاریخی نشان میدهند که اومانیسم در رنسانس اوج گرفت. زیرا سیطره جهنمی کلیسا بر مردم غرب و اروپا و سختگیری و جنایات و شکنجههای محکمههای تفتیش عقاید درباره دانشمندان، انزجار و نفرت و رنج تنگنایی به وجود آورد که در نهایت به حذف دین تحریف شده و ملعبه دست کلیسا قرار گرفته مسیحیت از صحنهها و عرصههای زندگی اندیشمندان و تودههای مردم انجامید. به تعبیر یکی از متفکران غربی، حاصل فشار و رنجهای دین کلیسایی ـ و نه دین حقیقی حضرت مسیح ـ آن شد که انسان غربی چنین خواست که به طور کامل از «آسمان» جدا شود و به «زمین» بپیوندد.
اومانیسم تحقق آرزوی گسستن از آسمان ـ یعنی دین و هر قانون و ارزش و تعلیم و باور منتسب به آن ـ و پیوند به «زمین» ـ یعنی بیدینی و محور قرار دادن خواست و اراده انسان ـ میباشد.
با آن که هیچ پیوند و ارتباط و سنخیتی بین اسلام و مسیحیت وجود ندارد، بنیانگذاران اومانیسم، به نفی هر دین از جمله اسلام پرداختند، و روشنفکران ایرانی در اوج جهل و ناآگاهی نسبت به جامعیت قوانین دین مبین اسلام، به تبعیت از اومانیسم، انسان محوری و خودبنیادی را برگزیدند و با مبانی اعتقادی و احکام و قوانین و ارزشهای اسلامی به ستیز برخاستند.
یکی از اومانیستهای ایرانی «سرهنگ فتحعلی آخوندزاده» بودکه از جانب «روسیه» به درجه سرهنگی مفتخر گردید! و دیگری «پرنس ملکمخان ناظمالدوله» بود که عامل سرسپرده انگلیس محسوب میشد و از طرف این دولت استعماری مفتخر به اخذ درجه پرنسی گردید!
جریان روشنفکری غربگرا در ایران توسط این اومانیستها و امثال آنان همچون «تقیزاده» رشد و نمو یافت و از شبکههای فراماسونری سردرآورد و سالهای مدید آب به آسیاب دشمن ریخت و به ملت و کشور ایران خیانت و جنایت روا داشت.
این روشنفکران به اذعان و اعتراض خودشان معتقد به نفی دین و قوانین اسلامی بودند، برای فرهنگ و سنن بومی هیچ ارزشی قائل نبودند. ایرانی را در برابر خارجی ضعیف و حقیر و فاقد استعداد و توان برای پیشرفت میدانستند، ایران را سراپا غربی میپسندیدند، نه تنها مبارزه با استعمار خارجی و استبداد داخلی را نفی میکردند، که نوکری و سرسپردگی در برابر غرب را لازم و ضروری میدانستند و به جاسوسی و بیگانهپرستی افتخار میکردند و با تمام وجود در اختیار حکومتهای دستنشانده داخلی و توجیه کننده استبداد و جنایات آنان محسوب میشدند و به اشاعه فرهنگ پوچگرایی، فساد و تباهی، طفیلیگری، از خود بیگانگی و استقلالفروشی اهنمام میورزیدند.
نویسنده مقاله ـ که به عمد و از روی آگاهی و برای زمینهسازیهای اولیه برای رجعت جامعه به روشنفکری غربگرا میکوشد و چیزی را پنهان نمیدارد - نباید فراموش کند که در این سرزمین انقلابی عظیم و سترگ به نام انقلاب اسلامی به وقوع پیوسته و حکومتی بر مبنای نظام سیاسی اسلام مستقر گردیده و بهای این انقلاب و حکومت، خونهای پاک و مقدس شهیدانی است که در میان آنها از همه اقشار ملت ـ کارگر و کارمند و کشاورز و دانشگاهی و حوزوی در همه رشتهها و تخصصها و زن و مرد و پیر و جوان ـ حضور داشته و جان در مسیر تحقق استقلال سرزمین و اعتلای دین و عزت ملت باختهاند.
جریان روشنفکری دینی با نقشآفرینی روشنفکران دین باور و آگاه و فکور، از جمله عوامل موثر در پیروزی این نهضت و استقرار این حکومت محسوب میشود.
در آنزمان که این روشنفکران اصیل و متعهد در کنار سایر اقشار مردم در تبعید و زندان به سر میبردند و یا در خاک و خون میغلتیدند تا نظام شاهنشاهی را که ژاندارم و حافظ منافع غرب بهویژه انگلیس و آمریکا بود ساقط نمایند و ایران عزیز را به استقلال برسانند، روشنفکران غربگرا در خلوتهای خویش، بریده از مردم، و بی اعتنا به آنچه در ایران میگذرد، به همان دلمشغولی و خوشگذرانیها و تعریف و تمجیدهای خود از غرب اشتغال داشتند و حتی مخیله خویش نیز تصور پیروزی اسلام بر استعمار خارجی و استبداد داخلی را راه نمیدادند.
آیا وجدان روشنفکری غرب گرا ـ اگر اثری از آن باقی باشد ـ حکم نمیکند که این ملت را به حال خود رها نمایند و وابستگان به غرب در هر نام و با هر شعار و در هر حوزه فعالیت و کار از جمله «مطبوعات» فکر خام زمینهسازی برای بازگشت سلطه جهنمی آمریکا به ایران را از سر خارج کنند؟