تاریخ انتشار : ۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۷  ، 
شناسه خبر : ۱۴۰۶۴۹
ساماندهی کمیته استقبال از امام خمینی(ره) در گفت‌وگو با اسدالله بادامچیان
مقدمه: «ساماندهی کمیته استقبال از امام(ره) و هدایت فعالیت‌های آن، از مهم‌ترین فرازهای نقش‌آفرینی سیاسی شهید مطهری در روزهای اوج‌گیری انقلاب اسلامی است. در این فراز، نحوه مواجهه شهید مطهری با برخی از جریانات سیاسی به ظاهر انقلابی که سعی داشتند در جریان استقبال از امام(ره)، این واقعه تاریخی را به نفع خود مصادره و از آن، استفاده جریانی کنند، بسیار قابل توجه و نشان دهنده هوشمندی و شناخت دقیق ایشان از ماهیت این عناصر و جریانات است. اسداله بادامچیان در این گفت‌وگو با تشریح نقش شهیدمطهری در کمیته استقبال از امام(ره)، به بیان برخی از خاطرات نخستین روزهای انقلاب پرداخته است که این بخش می‌تواند دستمایه محققان و پژوهشگران رویدادهای انقلاب اسلامی قرار گیرد.

* چرا کمیته استقبال از امام با سرعت و مخفی‌کاری تشکیل شد؟
** برای این که اگر قرار بود کار استقبال از امام(ره) را گروه مخفی مرکزیت انجام دهد، آنها شناخته می‌شدند، چون کاری عمومی بود و با مطبوعات و رسانه‌ها سروکار داشتیم و به اصطلاح «توی چشم» بودیم، بنابراین قرار شد این کمیته راه بیفتد تا کارهای استقبال از امام(ره) را انجام دهد و سیاستگذاری‌های اصلی انقلاب به عهده جمع مخفی باشد. همان روز در آنجا بحث شد که پشتیبانی مالی به عهده چه کسی باشد و مرحوم شفیق این مسئولیت را به عهده گرفت. تدارکات و برنامه‌ریزی هم به عهده آقا سیدرضا نیری قرار گرفت. شهیدعراقی و آقای عسکراولادی هم پاریس بودند. تبلیغات و برنامه‌ریزی‌ها را آقای سیدمحمدی که با او کار می‌کردیم، به عهده گرفت. انتظامات و تجهیز نیروهای انتظامی را شهید اسلامی پذیرفت و تهران را به چند منطقه تقسیم و برای نفر مسئولان مناطق و بیش از پنج هزار نیروی بسیج شده جلساتی را در منزل شهید اسلامی برگزار کردیم.
* آیا شهید مطهری در برنامه‌ریزی‌های استقبال از امام(ره) حساسیت خاصی داشتند، علی الخصوص در مورد دخالت گروهکها و خوشامدگویی‌هایشان خاطره‌ای دارید؟
** همه ما حساسیت داشتیم و آقای مطهری و آقای بهشتی، با دو روش متفاوت، بیشتر از بقیه حساسیت داشتند. این دو گاهی اوقات در راهبردها مثل هم فکر نمی‌کردند، ولی در کلان مسائل واقعاً با هم یکی بودند. آنها به قدری با هم صمیمی بودند که در جلسات خصوصی، یکدیگر را «آشیخ مرتضی» و «آسیدمحمدحسین» صدا می‌زدند.
* در این برنامه‌ریزی‌ها شما چه نقشی داشتید؟
** قرار شد من در زمینه کلان برنامه‌ها کار کنم و در انتهای جلسه آقای لبّانی پیشنهاد کرد که ما یک جا را در نظر نگیریم، چون ممکن است جا کم بیاوریم و یا حادثه‌ای پیش بیاید، بنابراین قرار شد یکی دو جای دیگر را هم در نظر بگیریم. آقای مطهری پرسیدند کجا را در نظر دارید؟ آقای لبّانی مدرسه علوی را پیشنهاد کرد. یکی از آقایان گفت که مدرسه علوی دست حجتیه‌هاست و آقای لبانی گفت دست آنها نیست و دست خود ماست. آنها در آنجا کار می‌کنند و مانعی هم وجود ندارد. قرار شد آقای مطهری و شفیق و لبانی بروند و آنجا را ببینند و اگر پسندیدند، آنجا را هم در نظر بگیریم. من هم موافق بودم و می‌گفتم که باید حتماً جای ذخیره داشته باشیم، به اضافه این که شایع است که مدرسه علوی به سیاست کاری ندارد، مورد خوبی است. علاوه بر این که اگر همه این‌ها در میدان باشند، بسیار مؤثرتر است و سازندگی دارد. شما اگر توجه کنید هنوز که هنوز است هرکسی آنجا می‌رود، خاطره امام(ره)، او را می‌سازد و این نکته مهمی است.
* کمیته استقبال کارش را چگونه آغاز کرد؟
** آن روز قرار شد هر کس به دنبال انجام وظایفی که بر عهده اش بود برود و مقر ما هم مدرسه رفاه بود. آقای سعید محمدی و آقای شفیق برنامه‌های مدرسه را تنظیم کردند و آنجا را تقریباً آماده کردیم. ما هم بیانیه‌هایش را نوشتیم و اولین بیانیه کمیته استقبال از امام(ره) نوشته شد. معمولاً همه بیانیه‌ها را من می‌نوشتم و بعد هم خدمت آقای مطهری یا آقای بهشتی می‌دادم که مطالعه کنند و یا در جمع مطرح می‌کردیم.
* آیا کسانی موازی با شما به فکر استقبال از امام(ره) بودند که ظاهراً آقای مطهری زنگ زدند و تهدید کردند که ایشان کناره خواهند گرفت؟
** من باید قدری جامع‌تر به این سئوال شما پاسخ بدهم. از مهر57 که امریکا مشاهده کرد نگه‌داشتن شاه ممکن نیست، در روزنامه‌های اطلاعات و کیهان تبلیغ درباره جبهه ملی و نهضت آزادی شروع شد و آنها جلوه پیدا کردند و تحت عنوان سنجابی، اپوزیسیون ایران و امثال آن، درباره شان صحبت شد. اگر به کتاب «نهضت آزادی» نوشته من مراجعه کنید، می‌بینید که آقای سنجابی در کتاب «امیدها و ناامیدی‌ها» در خاطراتش چنین نقل می‌کند که پس از آن که آقای حسن نزیه یا مقدم مراغه‌ای (بین این دو اسم تردید دارم) از امریکا آمد، گفت این اواخر هر جا رفتم، صحبت از بازرگان بود و من رئیس کمیته ایرانی دفاع از حقوق بشر بودم، ولی بعد دیدم باتلر امریکایی آمد و با بازرگان رفیق شد و اختیار را دست او داد و در مجموع من از آنها کناره گیری کردم که در واقع از آن زمان استکبار تمایل پیدا کرد که اگر در ایران، شاه، شورای سلطنت یا مهره بدلی چون غلامحسین صدیقی نباشد، به طرف نهضت آزادی بیاید و به جای امام(ره) آنها را سر کار بیاورد. در نتیجه ابتدا تصمیم گرفتند سنجابی را نخست وزیر کنند، بعد دیدند بازرگان بهتر از او به درد می‌خورد و نخست‌وزیری بازرگان را به شاه پیشنهاد دادند و قرار شد که شاه با آنها صحبت کند و هر دو گفتند به شرط موافقت امام(ره) و هر دو به پاریس رفتند که موافقت امام(ره) را برای نخست وزیر شاه شدن بگیرند، نه این که نخست وزیر امام یا وزیر امور خارجه ایشان بشوند. در اینجا باید به نکته‌ای دقت کرد. وقتی شاه و صدام که دشمن هم هستند با هم سازش می‌کنند که امام(ره) در عراق نمانند، کاملاً آشکار است که امریکا با آنها همدست است و برنامه‌ریزی از سوی اوست. بعد در این ماجرا سر و کله ابراهیم یزدی در عراق پیدا می‌شود. با امام(ره) سفر می‌کند و تا کویت می‌رود. بعد ادعا می‌کند که در کویت پیشنهاد پاریس را به امام(ره) داده است. ابراهیم یزدی که در پاریس نبود که پیشنهاد آنجا را بدهد و اگر پیشنهادی می‌داد باید آمریکا را می‌گفت چون با آنجا آشنا بود. امام(ره) وارد پاریس می‌شوند. می‌بینیم که بنی صدر و قطب زاده و امثالهم، همه به دنبال امام(ره) هستند و بعد هم کاملاً درباره شان تبلیغ می‌شود. قطب زاده به عنوان سخنگوی امام(ره) و یزدی به عنوان یکی از نزدیکان و افراد مورد اعتماد امام(ره) معرفی می‌شوند. بنی صدر هم به عنوان یکی از نزدیکان امام(ره) دائماً مصاحبه می‌کند و کاملاً از او چهره سازی می‌کنند، وگرنه در کنار امام(ره) عناصر زیادی بودند. همین وضعیت، کمی ‌انسان را به شک می‌اندازد. این‌ها در پاریس گروهی را راه انداخته بودند و ارتباط ابراهیم یزدی با خانه تهرانچی بود و آقای توسلی و تهرانچی و صفاریان این‌ها، همه دارودسته ابراهیم یزدی بودند، به شدت هم با قطب‌زاده و بنی‌صدر رقابت داشتند و هر کدام ذهنیت خاص خودشان را داشتند. از بین این‌ها تشکیلاتی‌تر و فعال‌تر، گروه ابراهیم یزدی بود که در پاریس جلسه تشکیل داده بودند و گروه داشتند و بعد هم با تلفن بی‌سیم داخل منزل آقای تهرانچی دائماً با پاریس صحبت می‌شد و با هم ارتباط داشتند. برعکس، اعضای جبهه ملی و از جمله سنجابی، این تشکیلات را نداشتند. تشکیلات موازی با کمیته استقبال وجود داشت، اما در درون مردم، نفوذ نداشت. بر عکس ما که ریشه گسترده مردمی و روحانیتی در جامعه داشتیم، ولی در نهایت وجودشان مؤ ثر بود، برای این که ارتباط‌های خوبی با خارج و نشریات خارجی داشتند، مطالب آنها را ترجمه و از آنها دعوت می‌کردند و این نوع فعالیت‌هایشان بسیار مفید بود.
* شما با علم به برنامه‌ریزی‌های این گروه، از آنها برای حضور در ستاد دعوت کردید؟
** بالاخره با تأسی از پیامبر اکرم(ص) هم که شده که زمانی که می‌خواستند به غار بروند، خلیفه اول را هم بردند و برایشان اهمیت نداشت که دیگران چه بگویند، ما هم باید با آنها همکاری می‌کردیم و آقای بهشتی و آقای مطهری هم، همین نظر را داشتند. وقتی قرار شد برنامه کمیته استقبال را بریزیم، هنوز ارتباط با آنها برقرار نبود. آقای دکتربهشتی، آقای محلاتی را به منزل تهرانچی فرستادند. شهیداسلامی و شهیدحسن اجاره‌دار حاضر نشدند به هیچ وجه وارد آن جمع شوند، ولی من و محلاتی چون دستور دکتربهشتی بود، رفتیم. وقتی به منزل آقای تهرانچی رسیدیم، دیدیم همه گوش تا گوش نشسته و همه کارها را تقسیم کرده‌اند و دارند تصمیم گیری می‌کنند. گفتیم عده دیگری هم هستند که در این زمینه کار می‌کنند. گفتند، «خب آنها هم بیایند به ما بپیوندند.» قرار شد با هم همکاری کنیم و از جا برخاستیم و به خانه آقای لبانی در خیابان ایران رفتیم. وقتی گزارش کار را دادیم، آقایان، مخصوصاً آیت‌الله انواری، صدای اعتراضشان بلند شد که، «این‌ها که هستند، این‌ها را چرا دارید راه می‌دهید؟ چه کسی گفته این کارها را بکنید؟» آقای محلاتی خیلی آرام گفت،«آقای بهشتی گفته‌اند ما این کار را بکنیم.» یکی از آقایان پرسید، «آقای بهشتی چرا گفته که این کار را بکنید؟» آقای محلاتی گفت، «وظیفه است. چرا با ما دعوا می‌کنید؟ بروید با آقای بهشتی دعوا کنید.» در هر حال وقتی توضیح دادیم که این‌ها این طوری هستند و برنامه ما هم این است که با آنان همراهی کنیم، اما قرار نیست مطالبمان را به آنها بگوییم، بلکه این‌ها هم مجموعه‌ای هستند که دارند کار می‌کنند و ما هم بر اساس سیاست «همه با هم» امام(ره)، ما باید با این‌ها کار کنیم، آرام گرفتند. در عین حال قرار نبود همه هم در استقبال از امام(ره) حضور داشته باشند. به این شکل کمیته استقبال از امام(ره) شکل گرفت.
* پس از استقرار در مدرسه رفاه، ساماندهی جلسات کمیته استقبال به چه شکل بود؟
** پس از استقرار همه نوع فعالیتی شروع شد، از جمله تماس با ارتش و نیروی هوایی و در واقع مرحوم آقای مطهری که رئیس کمیته استقبال بودند، بر همه این کارها اشراف داشتند. اما چگونگی سامان‌یابی و ساختار و کمیته استقبال را در خاطراتی که قصد دارم بنویسم به تفصیل شرح می‌دهم. این کار، کار کمی نبود، چون اولاً اطلاعات و اخبار داشت، تلفن می‌خواست. در اینجا نکته جالبی را برای شما نقل می‌کنم. مرحوم آقای میرزایی، کار تلفنهای ما را به عهده گرفت، به این شکل که به خانه همسایه‌های کنار مدرسه رفاه رفت و از آنها تلفن گرفت، سیم کشید و وصل کرد. همه هم با کمال رضایت تلفن‌هایشان را دادند. ما با این که در مدرسه رفاه چندین تلفن داشتیم، اما این‌ها کفایت نمی‌کردند. بعد هم گروههایی برنامه‌ریزی شدند، مثلاً امداد به مجروحین، برنامه‌های تظاهرات، اخبار و اطلاعات، بعد هم به تدریج برای آوردن میوه و غذا و نان گروهی تشکیل شد. وقتی اعلام شد که امام می‌آیند، طبیعی بود که از شهرستانها برای دیدار امام می‌آمدند. خودشان نان‌های لواش بسیار خوب می‌آوردند، پنیر می‌آوردند و در آنجا غذا سیب زمینی آب پز و تخم مرغ و حداکثر اگر گیر می‌آمد، کره مختصری بود. مسئول این بخش هم آقای نیری و بعضی از دوستان دیگر بودند. وقتی آقای عراقی همراه امام(ره) آمد رئیس کل نان و سیب زمینی و تخم مرغ او شد!
با آمدن علما از شهرستانها، مخصوصاً آیت‌الله‌خامنه‌ای که از مشهد آمدند، برنامه‌های کمیته شکل گرفت. اعلامیه‌های اول، دوم، سوم، طرح این که طاق‌نصرت نزنند، ساده بودن را رعایت کنند، گاو و گوسفند قربانی نکنند، از شادی‌های غیر مرسوم در اسلام مثلاً پایکوبی و دست افشانی جلوگیری شود. این‌ها را در اعلامیه‌ها نوشتیم. جالب اینجاست که همه این‌ها با نظر آقای مطهری انجام می‌شدند. حتی یادم هست، در طبقه بالای مدرسه رفاه ، محل استقرار شورای مرکزی کمیته استقبال از امام(ره)، بود که دیدم عده‌ای موتورسوار با لباس و دستکش‌های سفید و تشریفات آن چنانی دارند در حیاط دور می‌زنند. از یکی از آنها پرسیدم، «چه خبر است؟» مرحوم شهید حسن اجاره‌دار هم آمد بالا و گفت، «آقای بادامچیان! این‌ها دستور شماهاست؟» گفتم، «مگر امام(ره) اسکورت طاغوتی می‌خواهد؟» معلوم شد آقای صباغیان و توسلی این کار را کرده‌اند. من این مسئله را در کمیته مرکزی مطرح کردم. آقای توسلی با ناراحتی گفت که این در همه دنیا مرسوم است. این‌ها تشریفات رسمی است. اسکورت باید باشد. لباس هم هر چه قشنگ‌تر، بهتر و مگر قشنگی فقط متعلق به غیر مسلمانهاست؟ گفتیم، «قشنگی غیر از تجملات است، ما که نباید یادآور همان تشریفات زمان شاه باشیم. چطور است بگوییم کالسکه سلطنتی را هم بیاورند؟» کمی بحث کردیم. یکی گزارش داد که ما داشتن موتو سیکلت را از نظر امنیتی لازم می‌دانیم تا اگر حادثه‌ای پیش آمد یا ماشین خراب شد، بتوانند امام(ره) را ببرند. گفتیم به یک شرط این مورد را قبول می‌کنیم که این لباسهای تشریفاتی را نپوشند. دعواهای پشت پرده آنجا بسیار سنگین بود. مردم گمان می‌کنند اوضاع خیلی آرام گذشت. هر گروه و گروهکی می‌خواست آنجا حضور پیدا کند تا در آینده از این موقعیت استفاده کند.
در مورد مسئله استقبال که چه کسی حرفی بزند، امام(ره) فرموده بودند وقتی بیایم می‌خواهم مستقیم سرقطعه شهدا بروم. قرار شد در دو جا از امام(ره) استقبال کنیم. یکی در فرودگاه که ورود ایشان را به کشور خیرمقدم بگوییم و یکی هم در بهشت زهرا که قرار بود در آنجا صحبت کنند. در این گیرودار، نهضت آزادی‌ها محکم روی این حرف ایستادند که امام(ره) باید جلوی دانشگاه هم صحبت کنند و ارتباط خود را با دانشگاهی‌ها محکم نگه دارد و اگر هم شما اجازه ندهید، ما برای امام(ره) این برنامه را می‌گذاریم. وقتی بحث کردیم و دیدیم رأی با اکثریت است، من نزد آقای مطهری و آقای بهشتی رفتم و به هر دو، مطلب را گفتم. در واقع در غیاب این دو بزرگوار، کار اصلی کمیته استقبال را بیشتر من انجام می‌دادم. به آقایان عرض کردم که این‌ها دنبال چه قضیه‌ای هستند. آقای مطهری گفت، «محکم می‌ایستیم و به هیچ وجه چنین اجازه‌ای را نمی‌دهیم.» گفتم، «اجازه می‌دهید که من یک پیشنهاد بدهم؟ امام که بیایند، اختیار با ایشان است. خواستند سخنرانی می‌کنند، نخواستند، نمی‌کنند.» و اما این که چرا ما با این نظر مخالف بودیم، به خاطر این بود که هواپیمای امام(ره)، تازه می‌نشست. مدت زمانی طول می‌کشید تا مراسم ویژه فرودگاه انجام شود و از آنجا هم قرار بود تا بهشت‌زهرا برود و این مسیر طولانی و چندین کیلومتری را طی کند و اگر این برنامه را در دانشگاه اجرا می‌کرد، دیگر به بهشت زهرا نمی‌رسید. اگر می‌خواستیم امام(ره) را در دانشگاه پیاده کنیم، اصلاً امکان این که ماشین دوباره راه بیفتد، نبود. امام(ره) می‌خواستند حتماً در بهشت زهرا خطاب به شهدا صحبت کنند. ان‌شاءالله که این‌ها چنین قصدی را نداشتند که نمی‌خواستند امام(ره) به بهشت زهرا برسند، ولی آنها هم می‌دانستند که اگر امام(ره) در دانشگاه بایستند، به خاطر فشار جمعیت و شرایطی که ایجاد می‌شد، دیگر امکان این که بتوانند خود را بهشت زهرا برسانند، وجود نداشت. سوای این که امکان حفاظت از جان امام(ره) هم در دانشگاه مقدور نبود.
* آیا در بهشت زهرا تدابیر امنیتی اندیشیده بودید؟
** نه، این طور نبود. این گونه تدابیر فقط در فرودگاه ممکن شده بود و اصلاً در بهشت زهرا امکان این کار را نداشتیم و با یک تفنگ دوربرد هم می‌شد امام(ره) را ترور کرد. آن محوطه‌ای هم که ما درست کرده بودیم محوطه نبود. یک کانتینر را روی تخته‌های کامیون گذاشته بودیم که وقتی امام(ره) می‌رسند، خسته هستند و آنجا استراحت کنند. برای ایشان چند تا خرما و یک فلاسک چای و کمی نان و پنیر گذاشته بودیم. همه پذیرایی ما از امام(ره) همین بود. داخل کانتینر خبری نبود. این که تصور کنید جای محافظین بود، از این خبرها نبود. آنها معتقد بودند که در فرودگاه بهتر است فرزند یک شهید که البته منظور آنها فرزند یکی از مجاهدین بود، خیرمقدم بگوید و ما گفتیم که بهتر است یک دانشجو به عنوان نسل فرهیخته کشور بیاید و صحبت کند. این‌ها نتوانستند با این پیشنهاد مخالفت کنند و قرار شد یک دانشجو بیاید و صحبت کند. این که پیشنهاد آنها چه بود، بماند. هر که را پیشنهاد کردند یا از نهضت آزادی بود یا از منافقین و جالب است که می‌گفتند منافقین را قبول نداریم، ولی این کارها را می‌کردند. چند نفر دانشجو در نظر گرفته شدند، از جمله پسر آقای مطهری که دانشجو بود و آقای شاه‌نوش و دو نفر دیگر آمدند. من متنی را نوشتم و قرار شد این‌ها همان را قرائت کنند.
* ظاهراً مثل این که متن را آقای مطهری نوشتند.
** خیر. متن را من نوشتم. همه متن‌های خیرمقدم را من می‌نوشتم. دستنویسش را هم دارم. وقتی که من نوشتم، یکی یکی خواندند و آقای مطهری نشسته بودند و گوش می‌دادند. پسر ایشان و آقای شاه نوش و یکی دو نفر دیگر هم خواندند. یکی از آقایان گفت که پسر شما خیلی خوب خواند. آقای مطهری گفت، «نه. آقای شاه نوش خیلی بهتر خواند. آقای فلانی هم بهتر از پسر من می‌خواند. پسر من در ردیف بعدی است.» قرار شد که آقای شاه نوش بخواند. یکی از آقایان گفت، «همین که امام(ره) وارد شود، یک «شاه نوش» به او خیر مقدم بگوید؟» من گفتم، «کاری ندارد. «هـ» را تبدیل به «د» می‌کنیم، می‌شود شادنوش.» و از شاه نوش پرسیدم، «تو موافقی؟» گفت،«بله! چرا نباشم؟خیلی هم بهتر است.» هنوز هم که هنوز است آن فرد مشهور به شادنوش است. این مسئله آنجا حل شد و همین، تقوای آقای مطهری را نشان می‌دهد که برای خودش هیچ امتیازی قائل نبود و منصفانه داوری کرد و این افتخار را به دیگری واگذار کرد، در حالی که در این گونه مواقع، افراد معمولاً مایلند فرزندشان جلوه‌ای کند. بعد قرار شد در بهشت زهرا فرزند یک شهید خیرمقدم بگوید. آقای توسلی گفت، «انصاف بدهید که بهترین فرد برای گفتن این خیر مقدم پسر بدیع زادگان است.»
او پسر کوچکی داشت که می‌گفت او بیاید. من گفتم، «ما راضی نیستیم عناصری که در این گروهها هستند، بیایند و صحبت کنند، چون بعداً این سازمانها سوءاستفاده می‌کنند.» شهیدمحلاتی دنباله حرف را گرفت و گفت، «درست می‌گویید. این‌ها نباید بیایند.» بعد بحث شد درباره این که باید چه کسی باشد چه کسی نباشد. من پیشنهاد دادم که پسر شهید صادق امانی باشد چون هم دانشجو و هم پسر اولین شهیدی بود که شاه او را در این قضایا اعدام کرد، ضمن این که امام(ره) خیلی نسبت به مرحوم شهید امانی محبت داشتند، به اضافه این که خیلی بیان بالایی داشت و صدایش بلند و بعد هم مبارز و در صحنه بود . به همین علت من فکر می‌کردم بهترین است. در این بحث‌ها که مطرح شد، رأی می‌گرفتیم و مرحوم مطهری گفت، «بله واقعاً حق این است که آقای امانی بخواند و این احترام به اولین شهید، آن هم شهیدی است که برای کاپیتولاسیون آمریکایی شهید شده و حق بزرگی بر گردن ملت ایران دارد.» همه رأی گرفتیم و طبیعتاً اکثریت قبول کردند. آقای توسلی وقتی دید اوضاع به این شکل درآمد، گفت، «ما یک پیشنهاد هم داریم و آن اینکه شما از یک پدر و مادر شهید هم استفاده کنید.» من متوجه شدم که این‌ها دنبال مادر رضائی‌ها هستند و غرض‌شان از پدر شهید، پدر حنیف‌نژاد است. گفتیم، «امکان صحبت برای سه نفر نیست. خطرناک است.
ما ضامن جان امام(ره) هستیم. و مردم از صبح آنجا ایستاده‌اند و منتظر صحبت‌های امام هستند.» آقای محلاتی هم پشت سر من با این کار مخالفت کرد. جالب اینجاست که شاه حسینی هم که از جبهه ملی بود، مخالفت کرد. آقای مفتح می‌گویند، «من به این شرط موافقم که از گروه‌های اسم و رسم دار نباشد.» توسلی گفت، «سه موافق و سه مخالف و یک موافق مشروط، بنابراین رأی آورد.» آقای مفتح گفت، «حالا که رأی آورده بگویید مادر شهید کیست؟»، آقای توسلی گفت: «آقای مفتح گفتند که اسم و رسم دار نباشد، ولی این انصاف است که مادر چهار شهید، یعنی خانم رضائی نباشد؟» گفتم «من که می‌دانستم شما دنبال چه بازیهایی هستید.» آقای مفتح عصبانی شد و گفت، «اگر این جور باشد، من موافقتم را پس می‌گیرم.» گفتند، «نه شما رأیتان را پس نگیرید، می‌رویم می‌گردیم مادر شهید پیدا می‌کنیم و دو نفر را پیشنهاد کردند. یکی مادر محبوبه دانش و یکی هم خانم آقای خزعلی که فرزندشان در درگیری‌ها شهید شده بود. قرار شد برویم و موضوع را بررسی کنیم. در این گیر و دار آقای صباغیان یا تهرانچی گفتند، «بهتر است پدر شهیدی که انتخاب می‌شود، آقای صادق باشد.» آقای صادق از مأمومین مرحوم آیت‌اله طالقانی در مسجد هدایت بود و پسرش هم در سازمان مجاهدین فعالیت داشت. پرسیدم، «حاج احمد صادق را می‌گویید؟» گفتند، «بله.» خلاصه دیدیم که حاج احمد صادق چهره‌ای مذهبی دارد. البته باز بعضی‌ها رأی ندادند. خانم دانش که گفت من نمی‌آیم. خانم آقای خزعلی هم آبادان بودند، بنابراین قضیه معوق ماند و ما هم از خدا خواسته، گفتیم فرزند شهید کافی است.
بعدازظهر آن روز، آقای مطهری در طبقه اول مدرسه رفاه در جلسه روحانیت بودند و من به آنجا رفتم و دیدم که آقای مفتح با حالتی دستش را بالا برد و گفت، «آقای بادامچیان! مسئله حل شد.» گفتم، «چی حل شد؟» گفت، «امام(ره) فرمودند مادر رضائی‌ها صحبت کند.» من موضع امام(ره) را در مورد سازمان، دقیقاً می‌دانستم. از آقای توسلی که راوی این حرف بود، پرسیدم، «امام(ره) فرمودند یا از پاریس گفته‌اند؟» کمی دست و پایش را جمع کرد و گفت، «نه. از پاریس گفته‌اند.» گفتم، «پس امام(ره) نفرمودند؟» گفت «وقتی می‌گویم از پاریس گفته‌اند، یعنی امام(ره) گفته‌اند. آقای بادامچیان! شما چرا این قدر بدبین هستید؟ امام(ره) مثل ما فکر می‌کند. ما هم سازمان را قبول نداریم، ولی معتقدیم اینها باید در میدان باشند.» و شروع کرد به تحلیل‌ها و تفسیرهای آن چنانی و من با کمال خونسردی گفتم که در هر حال امام(ره) این را نفرموده‌اند. دیدم بحث با اینها فایده ندارد و سراغ آقای مطهری رفتم. ایشان از جلسه بیرون آمدند و من گفتم که اینها چنین نقشه‌ای کشیده‌اند. من از آنها پرسیده‌ام که آیا امام(ره) چنین دستوری داده‌اند یا از پاریس این پیغام را داده‌اند و اینها می‌گویند از پاریس پیغام داده‌اند. به احتمال قوی این قضیه، کار ابراهیم یزدی بود که مادر رضائی‌ها بیاید و خیرمقدم بگوید و خلاصه، خودشان را جا بیندازند. پرسیدم، «چه باید بکنیم؟» آقای مطهری فرمودند، «شما کاری نکن.
من خودم می‌آیم و موضوع را حل می‌کنم.» ساعت نزدیک پنج بعدازظهر بود. من رفتم بالا تا با دوستان برای فردا برنامه‌ریزی کنیم. آقای مطهری آمدند و پرسیدند که برنامه چیست؟ ما گزارش دادیم و دوباره تکرار کردیم که از پاریس نظر داده‌اند که باید مادر رضائی‌ها خیر مقدم بگوید. آقای مطهری گفتند، «من باید از پاریس بپرسم. شما کارهایتان را بکنید و من می‌پرسم.» زنگ زدند پاریس و خواستند با امام(ره) صحبت کنند. به ایشان گفته شد که امام‌(ره) برای استراحت رفته‌اند و برای فردا آماده می‌شوند. آمدیم و نشستیم و قرار شد که هر سه نفر را در برنامه بگذاریم و من متن قاسم امانی را نوشته بودم و قرار شد متن دو نفر دیگر را هم بنویسم. نوشتم و در جلسه خواندم و قرار شد که متن‌ها را تحویل افراد بدهیم. من به طبقه پایین رفتم و آن دو متن را به پدر رضائی‌ها دادم. اعتراض کرد که، «به! این که آخر وقت است.» گفتم، «نمی‌خواهید، پس بدهید. من الان می‌روم می‌گویم که حاضر نشدند صحبت کنند.» آنها باورشان شده بود که قرار است صحبت کنند. ما چون جواب امام(ره) را نداشتیم، احتمال می‌دادیم که آنها باید صحبت کنند و متنش را هم آماده کرده بودیم، چون وقت نداشتیم و باید برنامه‌ها تنظیم می‌شدند. برنامه‌ها را تنظیم کردیم و همه رفتند و من و آقای مطهری ماندیم. قرار شد در فرودگاه آقای مطهری بالا بروند و خیر مقدم بگویند. آقای مطهری قبول نکردند. در فرودگاه برنامه‌ریزی کرده بودیم که هر صنفی کجا بایستد و چه جور باشد. در مورد مسئله مراقبت، شهید محمدبروجردی لباس طلبگی به تن کرده و اسلحه‌ها را از زیر لباده اش همراه با آقای رفیق دوست وارد فرودگاه می‌کردند. مسئول اصلی حفاظت فرودگاه محسن رفیق‌دوست بود و آنجا را سامان دادند و مراقبت کردند. آقای مطهری دانشگاه نرفت و مستقیم خود را به بهشت زهرا رساند. جلوی دانشگاه هم برای امام(ره) جایگاه زده بودیم. در بهشت زهرا هم من مسئول بودم که من همان جا به آقایان عرض کردم که قرار نبود من چهره آشکاری باشم و اگر اینجا باشم آشکار می‌شوم. آقای مطهری گفتند، «هیچ کس غیر ازتو نمی‌تواند بهشت‌زهرا را اداره کند. فرودگاه محدود است، اما در بهشت‌زهرا دومیلیون جمعیت جمع شده‌اند و نمی‌توانیم آنجا را دست کسی بسپاریم.» آقای بهشتی هم عیناً همین را گفتند. شب برنامه‌ریزی‌ها که تمام شد، آقای مطهری تلفن پاریس را گرفت.
حاج احمدآقا گوشی را برداشتند و گفتند، «امام(ره) استراحت می‌کند. شما پیغامی‌ دارید بگویید.» آقای مطهری گفتند، «هر وقت بیدار شدند بگویید می‌خواهم با ایشان صحبت کنم.» حاج‌احمدآقا گفتند، «وقتی نیست و بیدار هم که بشوند باید سوار هواپیما بشویم و بیائیم تهران. هر صحبتی هست در تهران مطرح کنید.» آقای مطهری عصبانی شدند و فریاد زدند، «احمد! به خداوندی خدا نمی‌گذارم مثل پسر آیت‌الله بروجردی بشوی. وای به روزگارت اگر من بدون این که با امام(ره) صحبت کنم، به ایران بیایی!» با همین صلابت و قدرت حرف زد و احمدآقا گفتند، «آقای مطهری! ما که با شما از این حرفها نداریم. چشم! الان. ولی هر وقت امام(ره) بیدار شدند.» آقای مطهری گفتند، «من تا صبح بیدارم. هر وقت امام(ره) از خواب بیدار شدند، بگویید من با ایشان حرف بزنم.» آقای مطهری تا ساعت 2 صبح بیدار بودند و در این موقع تلفن زنگ زد. حاج احمدآقا گفتند، «امام(ره) پای تلفن هستند. بفرمایید صحبت کنید.» امام(ره) هیچ وقت خودشان گوشی را نمی‌گرفتند. آقای مطهری گفتند، «امام(ره) گفته‌اند که مادر رضائی‌ها به عنوان مادر شهید صحبت کند.» امام(ره) گفتند، «من چنین چیزی را نگفته ام.» آقای مطهری گفتند، «ما چه کنیم؟» امام(ره) فرمودند، «می‌آیم تهران می‌گویم.» گوشی را گذاشتیم و به برنامه‌ریزی فردا ادامه دادیم.
* آن شب همان جا ماندید؟
** بله. ساعت چهار قرار بود برویم و حداکثر دو ساعت و نیم می‌توانستیم بخوابیم. گفتم، «آقای مطهری! من رفتم بخوابم.» گفتند، «من باید نماز شبم را بخوانم.» قصدشان این بود که من نماز شب بخوانم. گفتم، «آقای مطهری! شما راحت می‌توانید نمازتان را بخوانید، ولی من دیگر نمی‌کشم!» چون واقعاً از صبح یکسره تا شب کار کرده بودیم و فشار کاری عجیبی روی ما آمده بود. بعضی‌ها خیال می‌کنند کار ساده‌ای بود، در حالی که این طور نبود. از یک طرف امام(ره) به عنوان رهبر کل انقلاب اسلامی داشتند به ایران می‌آمدند. شاه و دارودسته اش هنوز بر سر کار بودند. ژنرال‌هایزر هنوز در ایران بود. بختیار رئیس حکومت و قره باغی با تأیید امریکا هنوز رئیس ارتش بود. اینها آمادگی همه کاری را داشتند و هواپیمای امام(ره) می‌خواست وارد مرز ایران شود. به خود گفتیم، «می‌شود آن را نشاند می‌شود توقیفش کرد، می‌شود با موشک یا هواپیمای جنگی آن را زد، می‌شود هنگامی که در فرودگاه می‌نشیند، همان جا امام(ره) را بگیرند.» باید محاسبه می‌کردیم که اگر رژیم امام(ره) را در فرودگاه بگیرد، در سطح کشور چه درگیری‌هایی اتفاق می‌افتد؟ همه اینها را باید محاسبه می‌کردیم. توطئه‌های رژیم، توطئه‌های امریکا، توطئه‌های گروههایی که من فقط تعدادی از آنها را ذکر کردم و خدا می‌داند چه مصیبت‌هایی را موجب شدند. تمام این هیجانات را در نظر بگیرید و در چنین وضعیتی، آقای مطهری در نهایت آرامش رفت وضو گرفت و نماز شب خواند. من هم کنار سجاده ایشان سرم را گذاشتم و رفتم. نزدیک چهار صبح قبل از من بلند شدند و بیدارم کردند و نماز را خواندیم و رفتیم.
* با هم رفتید؟
** خیر! ایشان به فرودگاه رفتند و من به بهشت زهرا رفتم. وارد بهشت زهرا که شدم، دیدم خبرنگارها و تلویزیون و همه، جایشان مشخص است. از قبل پیش بینی کرده بودیم که اگر برق برود، از سه ژنراتور قوی برق بگیریم. بچه‌هایی که آنجا زحمت کشیدند، انصافاً آدمهای مخلصی بودند. آنها از سه مسیر سیم برق کشیده بودند که اگر هر کدام قطع شد، بلافاصله از سیم کناری برق بگیریم و حتی یک لحظه هم وقفه ایجاد نشود. آقای صباغیان ادعا کرده‌اند که آقای مطهری معتقد بودند که امام را باید با ماشینی که شیشه‌هایش ضدگلوله‌اند از فرودگاه تا بهشت زهرا برد، اما آقای رفیق دوست در انجام این کار کوتاهی کرد و سرانجام هم امام(ره) را در همان ماشین ناامن سوار کردند و آقای مطهری گفتند تا اینجای کار به خدا توکل کرده‌ایم، باقی را هم همین کار می‌کنیم. ایشان خبر ندارند که آقای رفیق دوست از کسی ماشین معمولی گرفت، ولی خودش شیشه‌های آن را ضدگلوله کرد، چون ما که حکومت دستمان نبود که بتوانیم ماشین ضدگلوله بیاوریم. این ماشین را ضد گلوله کردند و امام(ره) را با ماشین ضدگلوله بردیم. این طور نبود که بی‌احتیاطی کنیم.
هیچ وقت انسان در مورد گوهر گرانبهایش بی‌احتیاطی نمی‌کند، آن هم گوهری که مال خودش نیست و به یک ملت تعلق دارد. این گروهی بود که توانسته در روز 12بهمن، 65هزارنفر را بسیج کند که در آن حتی یک نفوذی و یک سوءاستفاده‌چی هم نباشد. ما حساب کرده بودیم که احتمال دارد خود رژیم عناصرش را برای غارت خانه‌های مردم بفرستد. گروهی که این طور برنامه‌ریزی می‌کند، آن قدر عاجز نیست که اهمیت حضور امام(ره) را درک نکند و عقلش به این نرسد که ماشین ضدگلوله جور کند. اتفاقاً قرار بود آقای صباغیان و آقای تهرانچی با بی‌سیم به من اطلاع بدهند که وقتی می‌خواهم امام(ره) را به اقامتگاهشان ببرم، از کدام راه بروم و برای این که کسی نداند، مسئولیت آخرین تصمیم گیری هم با آنها بود. درست زمانی که امام(ره) به فرودگاه آمدند، اینها خواستند سوار ماشین امام(ره) شوند که امام(ره) اجازه ندادند. اینها ناراحت شدند و با من تماس نگرفتند. هرچه من به بی‌سیم چی‌های شرکت مخابرات که بی‌سیم‌ها را در اختیار ما گذاشته بودند گفتم از اینها بپرسید کار من چیست و امام(ره) را باید از کجا ببرم، جوابی ندادند. اینها امام(ره) و مراسم را رها کردند. این که می‌بینید من تمام مدت پشت سر امام(ره) ایستاده ام، چون حرف امام(ره) داشت تمام می‌شد و ما باید امام(ره) را طبق برنامه می‌بردیم و نمی‌دانستم چگونه و از کجا باید ایشان را ببرم. دیدم فایده ندارد. بالاخره قرار شد آقای ناطق ایشان را ببرند.
آقای مطهری در فرودگاه در کنار امام(ره) بودند. چطور توانستند خودشان را قبل از امام(ره) به بهشت زهرا برسانند و سخنرانی کنند؟
امام(ره) تا آمدند سوار ماشین شوند و ماشین راه بیفتد، زمانی طول کشید. آقای مطهری هم مسئول مراسم فرودگاه نبودند. ایشان از خیابانهای دیگر که مسیر نبود و خلوت بود، خودشان را به بهشت زهرا رساندند. ایشان می‌توانستند نیایند، اما انسان ویژه‌ای بودند و هیچ وقت مسئولیت را رها نمی‌کردند. در بهشت زهرا سه تا چادر برای بازرسی افراد گذاشته بودیم. به آنجا که رسیدم دیدم عده‌ای با پلاکارد سازمان مجاهدین آمده‌اند و اجازه نمی‌دهند کسی آنها را بازرسی کند. ما هم سپرده بودیم که اتفاقاً این گروه دقیقاً بازرسی شوند، چون این احتمال بود که مسلح باشند. آنها در چنان موقعیتی شروع به دعوا و ایجاد اغتشاش کردند. آقای مطهری هم هنوز نرسیده بودند. رفتم جلو ببینم چه خبر است که خانم رضائی آمد جلو و با خشم گفت، «آقای بادامچیان! این چه وضعی است؟ مرا می‌خواهند بگردند.» گفتم، «خب بگردند، چه خبرتان است؟ چرا نمی‌گذارید کارمان را انجام بدهیم؟» گفت، «ما قهر می‌کنیم و می‌رویم.» گفتم، «به....! بروید! چه کسی به شما اجازه داده که این قدر خودتان را لوس کنید؟ ما شهدای ویژه نداریم.» بالاخره دید اوضاع خراب است، تصمیم گرفت اجازه بدهد که آنها را بگردند و گشتند. پلاکارد را گرفتیم و گفتیم که آن را نمی‌دهیم. گفتند «شده اینجا خون راه بیندازیم پلاکارد را می‌گیریم.» با یکی از دوستان مشورت کردم و به این نتیجه رسیدیم که پلاکارد را بدهیم و غائله را بخوابانیم. آنها به طرف جایگاه حرکت کردند که تیم حفاظت ما مانع شدند، چون قرار نبود مقابل جایگاه کسی بیاید و آنها هم باید به جایی که خانواده شهدا حضور داشتند، می‌رفتند.
دوباره مادر رضائی‌ها آمد جلو و گفت، «ما باید جلوی جایگاه بیائیم، چون ما شهدای ویژه هستیم.» گفتم، «شهدای ویژه و غیر ویژه نداریم و شما را نمی‌توانیم جلو بفرستیم. یا در جایگاه خانواده شهدا می‌ایستید یا اجازه ندارید بیائید.» گفت، «من می‌خواهم خیرمقدم بگویم.» گفتم، «خودت بیا اینجا بایست.» گفت، «من بدون خواهران و برادران مجاهد نمی‌آیم.» گفتم، «نیا! هر وقت امام(ره) آمدند بیا جلو.» بعد هم گفتم، «ببین خانم رضائی! شما مرا می‌شناسی. مدیریت اینجا دست من است. من اجازه ذره‌ای اخلال به شما نمی‌دهم. خیلی هم جسارت به خرج بدهید، بلدم با شما چطور برخورد کنم. بروید دنبال کارتان.» در این اوضاع آقای معادیخواه آمد و گفت، «آقای حاج احمد صادق می‌گوید من صحبت نمی‌کنم و خیرمقدم نمی‌گویم.» پرسیدم، «چرا؟» گفت، «می‌گوید می‌خواهم مبارزه با نفس کنم.» گفتم، «مبارزه با نفس یعنی چه؟ برو خیر مقدم بگو. خیر مقدم که نفسانیت ندارد.» گفت، «می‌گوید به هیچ وجه خیر مقدم نمی‌گویم.» خلاصه معادیخواه رفت با او صحبت کرد و من هم به او گفتم، «حاج احمد! این بازیها را درنیاور.» در این گیرودار آقای مطهری آمدند. شنیده بودم که امام(ره) گفته بودند یک نفر، بیشتر صحبت نکند و گفته بودند من می‌آیم آنجا می‌گویم، ولی ما باید تا آخر برنامه‌مان را نگه می‌داشتیم. خلاصه قرار شد ایشان با نفسش مبارزه نکند و بیاید آن بالا بنشیند که البته از آنها پدر حنیف‌نژاد و حاج صادق آمدند. آقای مطهری که آمدند، جمعیت خیلی زیاد بود و ماشین رفیق دوست هم وارد بهشت زهرا شد.
* ظاهراً قرار بود آقای مطهری اول سخنرانی کنند.
** ما البته قرار گذاشته بودیم در آن بالا فقط من، آقای صدوقی، آقای مفتح، آقای انواری و آقای مطهری باشیم. من یک مرتبه دیدم آقای حمیدزاده پرید آمد بالا. گفتم، «برو پایین.» گفت، «نمی‌روم.» گفتم، «اینجا جای نفسانیات نیست. برو وضع ما را به هم نزن.» گفت، «خون راه بیفتد پایین نمی‌روم.» دیدم میکروفون را گرفته و دارد سخنرانی می‌کند. خداوند این جور او را دچار مشکل کرد. کسانی که در آن روزگار می‌خواستند خودی نشان بدهند. بعد آقای مطهری صحبت کردند. در این فاصله ماشین امام وارد و گرفتار جمعیت شد. مأمورین انتظامات دیگر از عهده برنیامدند و ماشین روی دست مردم رفت و بعد هم موتورش سوخت. به آقای صدوقی گفتم، به مردم بگویند که راه را باز کنند. آقای صدوقی که شروع به حرف زدن کردند، قرار شد بالگردها بروند و امام(ره) را بیاورند. خلبانهای بالگرد آن روز واقعاً فداکاری کردند، چون سیمهای کابل قوی برق آنجا بود که اگر یکی از آنها به بالگردها می‌گرفت، همه آنها خشک می‌شدند. ما از طریق بی‌سیم فهمیدیم که امام(ره) را سوار کرده‌اند. ما البته به آقای صدوقی نگفتیم که امام(ره) سوار بالگرد شده‌اند و ایشان با همان لهجه شیرین یزدی به مردم می‌گفت، «مردم! شمارو به خدا راه را باز کنید امام(ره) بیایند.» بعد که بنده خدا حریف جمعیت نشد، گفت، «آقای آشیخ مرتضی! شما بیا یک چیزی به این‌ها بگو. این‌ها که گوش به حرف من نمی‌دهند.» آقای مطهری خنده شان گرفت. من برای این که ذهن مردم را پرت کنم، گفتم، «خواهر و برادرها بنشینید.» با این حرف من حواس افراد صفوف جلو پرت شد. بعضی‌ها می‌خواستند بنشینند، بعضی‌ها نمی‌خواستند. در این فاصله که همه حواس‌ها جمع این ماجرا بود، بالگرد امام(ره) نشست و از راهی که درست کرده بودیم، گذشت. آقای مطهری وقتی که امام(ره) روی سکو آمدند و بالا روی صندلی نشستند، کارها را به دست ما سپردند و دنبال بقیه کارها رفتند. امام(ره) که آمد بالا و روی صندلی نشست، ماها حال خودمان را نمی‌فهمیدیم.
بوی گل چنان همه ما را سرمست کرد که دامن که سهل است، همه چیز از دست برفت! اما در عین حال هم مسئولیت اجازه نمی‌داد که خیلی از حال خودمان غافل باشیم. واقعاً شیرین‌ترین لحظه عمر من بود. یعنی وقتی که امام(ره) بعد از چهارده سال آمدند و حس می‌کردیم نزدیک هستند و در هوای ایشان تنفس می‌کنیم، عالمی‌داشت. سلام و علیک کردیم. امام(ره) با محبت لبخند زدند. احوال امام(ره) را پرسیدم و خلاصه نمی‌دانید چه حالی بود. اصلاً قابل وصف نیست. الحمدلله چهره امام(ره) هم سالم و روشن بود و در ما دغدغه‌ای ایجاد نمی‌کرد و ما در عالم معنوی خاصی بال و پر می‌زدیم. من اصلاً حواسم نبود که صندلی امام(ره) را طوری گذاشته‌اند که پشت به خبرنگارها قرار می‌گیرد. من گفتم، «امام! ببخشید. ما باید جای صندلی را تغییر بدهیم.» از جا بلند شدند و گفتند، «از این طرف بنشینم؟» و به همان طرفی که اشاره کرده بودم، نشستند. من بلافاصله در گوش امام(ره) گفتم، «برنامه را محضرتان عرض می‌کنم. تلاوت آیات، بعد خیر مقدم توسط فرزند شهید، مادرشهید و پدرشهید و سخنرانی حضرت امام.» امام(ره) فرمودند، «یک نفر، بیشتر صحبت نکند.» وقتی این را فرمودند، حاج احمدصادق که این گوشه نشسته بود و می‌خواست با نفسانیات خودش مبارزه کند، ناگهان از جا پرید و گفت، «ما باید صحبت کنیم.» برگشتم و گفتم، «حاج احمدصادق! چرا شلوغ می‌کنی و اوضاع را به هم می‌ریزی. دارند از تو فیلم می‌گیرند.» فریاد زد، «ما باید صحبت کنیم. ما فقط باید صحبت کنیم.» گفتم، «بسیار خب، شما صحبت کن، اما باید قرآن تلاوت شود یا نه؟ بگذار قرآن را بخوانند بعد شما صحبت کن.» در این گیرودار، مادر رضائی‌ها از آن پشت به سرعت جلو آمد. نگاه کردم دیدم شلوغ شد. خدا رحمت کند شهید قاسم درویش، برادر همین درویش که کارگردان سینماست، از بچه‌های صمیمی حسین اجاره‌دار و مأمور حفاظت محوطه پشت بود که نگذارد کسی بالا بیاید. مادر رضائی‌ها به طرف بالا دوید و گفت، «ما باید صحبت کنیم.» درویش گفت، «خانم! برای چه آمدید بالا؟» فریاد زد که، «من مادر شهیدم، باید بروم بالا.» درویش مانع شد و او را عقب زد و اوضاع را تحت کنترل گرفت.
در این فاصله، من به قاسم امانی گفتم، «آماده باش! به محض این که تلاوت آیات تمام شد، فوری صحبت می‌کنی و اجازه نمی‌دهی کسی حرف بزند.» به محض این که تلاوت قرآن تمام شد، آقای مرتضایی فر آمد حرف بزند که میکروفون را گرفتم و گفتم، «و اکنون فرزند شهید صادق امانی به امام خیرمقدم می‌گویند.» موقعی که اعلام کردم فرزند شهید صادق امانی، امام(ره) برگشتند و نگاه عجیبی به او کردند: نگاه پدر به فرزند، چون واقعاً به صادق امانی علاقه داشتند. شهید امانی عارف کاملی بود که انسان را نورانی می‌کرد. موقعی که قاسم شروع به صحبت کرد، حاج احمدصادق ماند که چه باید بکند. سپس سخنرانی امام(ره) شروع شد و مطمئن شدم که حاج احمدآقا و آقای ناطق، امام(ره) را با بالگرد می‌برند. به بچه‌های انتظامات سپرده بودیم که به محض این که سخنرانی امام(ره) تمام شد او را در محاصره بگیرند، چون پنج دقیقه‌ای طول می‌کشید تا امام(ره) را به بالگرد برسانیم. بالگرد که بلند شد، خیال کردم امام(ره) را برده است و شروع به جمع و جور کردن میز و صندلی کردم. آقائی آمد صندلی امام(ره) را ببوسد، او را عقب زدم و گفتم، «دارند فیلمبرداری می‌کنند و فرداست که خواهند گفت مردم ما اهل این جور خرافات هستند.» در این گیرودار، ناگهان دیدم که امام(ره) پایین هستند. اوضاع به هم ریخت. بالگرد می‌خواست بلند شود و حال امام(ره) به هم خورده بود. یکی قمه آورده بود و یکی کمربند و خلاصه همه احساس خطر می‌کردند و می‌خواستند کاری کنند. من به بچه‌های انتظامات گفتم دور جایگاه را کاملاً محاصره کنند و امام(ره) را بالای جایگاه بیاورند. امام(ره) را جلو آوردند، عبایشان را روی صورتشان ‌انداختیم که گردوخاک اذیتشان نکند، چون امام(ره) از گردوغباری که جمعیت بلند کرده بود و از سفر، خسته شده بودند. کمی ‌امام(ره) را خواباندیم تا استراحت کنند و در این فاصله به آمبولانس‌ها گفتم که هر دو جلو بیایند و آنها با زحمت آمدند و جوری جلوی جمعیت را گرفتیم که کسی نفهمید امام(ره) را در کدامیک از آمبولانس‌ها قرار دادیم و کسی هم متوجه نشد که داریم امام(ره) را می‌بریم. به خلبان بالگرد هم گفتم که بالای سر آمبولانس‌ها حرکت کند و هر جا که مناسب بود، امام(ره) را سوار کند و ببرد که آمبولانس‌ها به بیابان رفتند و بالگرد توانست بنشیند و امام(ره) را ببرد.