به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش اول)
زندگینامه
مسعود بهنود در سال 1325 (ش) در تهران متولد شد و در سال 1345 موفق به اخذ دیپلم متوسطه گردید. اولین نوشته از وی در سال 1341 به چاپ رسید و سپس در سال 1342 در حالیکه هنوز دانشآموز بود همکاری خود را با صفحه جوانان مجله روشنفکر آغاز کرد. در سال 1346به دنبال انتشار روزنامه آیندگان به صاحب امتیاز آقای دکتر حسین اهری و سردبیری غلامحسین صالحیار، مسعود بهنود به عنوان خبرنگار پارلمانی در سرویس سیاسی این روزنامه، در هیبت یک روزنامهنگار حرفهای ظاهر شد. وی به دلایلی خاص روند رشد را در ین روزنامه به سرعت طی کرد. ابتدا دبیر سرویس سیاسی و بعد از انتقال غلامحسین صالحیار به سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران (سرپرست دفتر مرکزی خبر) جای سردبیر را در روزنامه گرفت. مدتی بعد با حفظ این سمت، سردبیری اخبار شب صدای ایران را نیز عهده دار شد. در اوائل دهه 50 همکاری با تلویزیون ملی را آغاز کرد و به عنوان نویسنده، مفسر و مجری، به تولید برنامه سیاسی «صفحه اول» پرداخت. در سال 1356 مدال مخصوص تاجگذاری از سوی معاون سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران به او اعطا شد.
با آغاز جنبش سراسری ملت علیه سلطه آمریکا و حاکمیت رژیم پهلوی بر ایران، مسعود بهنود به همراه افرادی چون احسان نراقی سازمان آزادگان متحد (سام) را تشکیل داد که در اساسنامه آن حفظ نظام شاهنشاهی و مبارزه با ارتجاع داخلی به عنوان اهداف آن ذکر شده بود، اما در مهرماه 1357 با یک تغییر جهت محسوس، ضمن طرح اتهاماتی علیه محمود جعفریان و پرویز نیکخواه، مبادرت به اعلام جرم سیاسی علیه آنان در رسانهها کرد. در پی سقوط رژیم پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی لحن مقالات و نوشتههای بهنود کاملاً تغییر یافت و به افشاگری علیه دولت کودتا پرداخت. بدین ترتیب وی دوران جدیدی را در مطبوعات کشور آغاز کرد تا جایی که یکی از همکاران ثابت هفتهنامه بهمن به مدیر مسئولی عطاءالله مهاجرانی معاون حقوقی و پارلمانی ریاست جمهوری در دولت آقای هاشمی شد. وی هماکنون چند سالی است که در خارج کشور بسر میبرد.
-------------------------------------------
مقدمه
این کتاب تاریخ نیست. رُمان هم نیست. شاید یک روایت تاریخی بتواند باشد، شاید. فکر اوّلیه آن حدود بیست سال پیش در سرم آمد... فقط به قصد نوشتن سرگذشت ایران تیمورتاش. و آن هم در شبی که به اتفاق پروانه و بزرگ حائری و هرمز فرزین در پاریس، در آن آپارتمان قدیمی به دیدار زنی رفتم که از بچگی درباره او شنیده بودم... در گفتگوی او، به سرم افتاد داستان زندگی این زن را بنویسم. رژیم پهلوی سرکار بود و نمیشد. بار دیگر، در زمان جنگ که ایران به ایران آمده بود، خیالم را باز گفتم. دو سه باری پای خاطرهگوئیهایش نشستم. ولی رفت که با مدارک و عکس و اسناد برگردد و برنگشت. یادداشتها را در قفسه کارهای ناتمام گذاشتم... در همه این سالها که با تاریخ، روزگار میگذرانم، بارها قصد آن داشتم که درباره فرمانفرما بنویسم... نوشتن درباره رضاخان ماکسیم که شاه شد هم سالهاست در سرم بوده است.(ص5)
اعتراف میکنم که نوشتن درباره خانم مریم فیروز همین اواخر، و بعد از آن که کتاب «خاطرات کیانوری» را خواندم به سرم افتاد. فکر به هم پیوستن قصّه این سه زن (مریم فیروز، ایران تیمورتاش و اشرف پهلوی) سال پیش و ضمن گفتگو با یکی از نوادگان ناصرالدین شاه، جرقّه زد... این کاری دشوار بود، چرا که قصد روایت داشتم و روایت نه قهرمانپروری میطلبید و نه تحقیر و دشنام... سفید و سیاه کردن و مطلق کردن، از تکنیکهای متداول ماست... پاگذاشتن در این وادی رفتن به جنگ باورها و مطلقهاست.(ص6)
کتاب حاضر بدان میماند که عکسی شلوغ و پرنفر را برداشتهام و در آن سه تن را بزرگ کرده، زیر ذرهبین نهادهام... هر سه پدری داشتهاند که به او میبالیدند، و هر سه در خیال آن بودهاند که داد پدر را بستانند و هر سه بیش از برادران خود بدین کار موفق شدند. و این همه در یک مقطع تاریخی رخ داد... یکی (ایران تیمورتاش) هفتتیر برداشت و تا انتقام خون پدر را از قاتلان نگرفت آرام ننشست. آن دیگری (مریم فیروز) علیرغم خاستگاه طبقاتی خود تودهای شد و ماند... این راه را برای انتقامگیری از پهلویها، برگزید. و آن سومی (اشرف پهلوی) که در مقابل اینها قرار گرفت در شهریور 20 از اصفهان به تهران آشوب زده برگشت، تا ارثیه پدر را که سلطنت بود حفظ کند و خود را در این کار محکمتر از برادر دوقلویش میدید. و بود. مقطعی که این هر سه مستقل و رها شدند، شهریور 20 بود. رضاشاه برای هر سه آنها قفس ساخته بود و رژیم اختناقآور او، هر سه (حتی دخترش را) به نوعی در حبس کرده بود و با سقوط وی هر سه بال گشودند... کوشش نویسنده برای بازگویی حقایق- به دور از جهتگیریها- او را، در جاهایی به جنگ با باورها میبرد.(ص7)
رضاشاه
نوشآفرین زنی از طایفه پالانی که هرگز از دامنه آلاشت و سوادکوه و از خانواده و طایفه خود دورتر نشده بود، چندان که فرزندش شش ماه شد، سر در پی داداش بیک، شوهرش گذاشت.(ص9)
طفل و مادرش از مرگ حتمی نجات یافتند و دو روز در امامزاده هاشم ماندند تا بوران فرو نشست و همراه قافلهای دیگر راهی تهران شدند. اما در تهران، سعادتی در انتظار زن نبود، تا چند هفته که داداش بیک را نیافت و وقتی هم او را یافت، داداش بیک که دو زن دیگر داشت حاضر نشد وی را، و طفلش را که رضا نام داده بودند در تهران نگاه دارد. او در زمره نوکران میرزاحسین خان سپهسالار صدراعظم، درآمده و در یکی از بناهایی که سپهسالار میساخت، نگهبان بود. در این زمان بیست و پنج سال از سلطنت ناصرالدین شاه میگذشت.(صص11-10)
دو سه سالی بعد به عقد نایب حسین یکی از تفنگچیهای امیرمؤید در آمد. رضا، فرزند او که شیطان و بازیگوش بود، در خانه ناپدری زندگی سختی را آغاز کرد. هر از گاه عمویش چراغعلی خان وی را ملاطفت میکرد... او را میدید که شبها با مادرش تندی میکند و گاه او را با مشت و لگد میزند. ده ساله بود که بادیه را بر سر نایب حسین کوفت و... از خانه گریخت.(ص11)
هر بار اشکهای مادر را میدید، دلش آتش میگرفت. و به داداش بیک لعنت میفرستاد... بیشترین کار رضا چراندن گوسفندان ده بود و همیشه داوطلب رفتن به سه راهایی بود که در پنج ماه از سال در نوک کوهها برپا میشد... هر چه میگذشت شرارتش بیشتر میشد، در پانزده سالگی قلدر و قوی و شرور شده بود.(صص2-11)
وقتی ناصرالدین شاه از سفر فرنگ برمیگشت، در زمره محافظان کاروانی درآمد که رساندن بارهای سوغاتی فرنگ را به عهده داشت. در همان جا تفنگی هم نصیب او شد. در تهران چون برای دریافت دستمزد به نایبالسلطنه کامران میرزا رجوع کرد، چشم شاهزاده به او افتاد. قد و بالایش کمک کرد و به استخدام وزارت جنگ درآمد، در حقیقت محافظ اندرون نایبالسلطنه شد. شبها در قراولخانه میخوابید و قمار و عرقخوری نمیگذاشت تا پولی ذخیره کند و چنان که آرزویش بود برای نوشآفرین بفرستد... [مدتی بعد] از سوی حکومت تهران به نگهبانی سفارت هلند فرستاده شد.(ص12)
رضا در 25 سالگی، تنومند و قوی اندام بود و جز این سرمایهای نداشت. در قراولخانه پارک امیریه بود... بنا به آرزویی که مادر داشت، تاجماه دختر عمویش را عقد کرد و به تهران برگشت... در تهران، لباس قزاقی پوشید و صاحب مواجب معلوم شد... در تهران، محمدعلی شاه، مجلس را به توپ میبست و او باید جزء ابواب جمعی لیاخوف میشد. دو ماهی بعد مأموریت کرمانشاه یافت.(ص13)
دو سه باری مشمول عنایات فرمانفرما والی کرمانشاه قرار گرفته بود... به پیشنهاد پالکونیک اوشاکف فرمانده روس قراق کرمانشاه، و تصویب فرمانفرما، به عنوان افسر، فرمانده رسته پیاده شد... اما قمهکشی، قمار هر شبه، و بدمستی از سرش دور نشد... تابستان همان سال در رکاب فرمانفرما به تهران رفت و در بازگشت دستور یافت که زیر نظر افسران روس کار با شصتتیر بیاموزد. لقب تازهای به جای «رضا قزاق» در انتظارش بود «رضا شصتتیر». در این زمان، به امر فرمانفرما، فطنالدوله پیشکار شاهزاده، اتاقی در کنار هشتی خانه خود به او داده بود و هر شب سینی عرق و وافور او را مهیّا میکردند.(ص14)
در کرمانشاه بود که خبری حکومت تهران را به لرزه درآورد. محمدعلی شاه مخلوع بار دیگر با همکاری روسها به ایران حمله آورده، درصدد باز پس گرفتن سلطنتی بود که آن را با مقاومت مردم آذربایجان و حمله نیروهای شمال و بختیاری به تهران از دست داده بود... نیروی غرب زیر نظر فرمانفرما والی کرمانشاه مأمور دفع سالارالدوله بودند... سالارالدوله بعضی از سران ایلات و عشایر را به خود فراخواند... یپرمخان ارمنی از جانب حکومت تهران خود برای فرماندهی نیروهای مشغول جنگ با سالارالدوله به غرب آمده است... یپرمخان به دسته رضا شصتتیر خیلی بها میداد.(صص6-15)
یپرمخان در قلعه جوق منزل میکرد که آنهم به فرمانفرما تعلق داشت. شب هنگام، یپرمخان پس از آنکه پیامی درباره فتوحات آن روز برای تهران فرستاد، به قلعه رفت. اما درست در زمانی که وارد میشد، تیری از داخل قلعه شلیک شد که مغز او را پریشان کرد. پزشک اردو که لقب لقمان لشکر داشت نیز به دنبال او به خاک افتاد و دو سه تنی که همراه بودند. در آن زمان هم محمدولی میرزا فرزند فرمانفرما و هم رضاخان در قلعه بودند.(ص17)
اما کسی از او سخنی درباره واقعه قلعه جوق چیزی نشنید. این رازی بود که بین او و فرمانفرما باقی ماند. او از مبارزه دمکراتها و اعتدالیون در تهران چیزی نمیدانست و از ترورهای سیاسی آن روزها سر در نمیآورد، همین قدر میفهمید که اگر به شخصیتی مانند فرمانفرما سر بسپارد، زیان نخواهد دید. در 1292، بعد از مأموریتی در دفع اشرار صحنه و حدود مرزی، راهی تهران شد. به فکر آن که در تهران میماند، خانهای کوچک در سنگلج اجاره کرد و شش ماهی که تهران بود، در آنجا سکونت داشت. در این زمان فریاد همسایهها و صاحبخانهها از دست او و رفقایش بلند بود. قراقها هر شب در این خانه جمع میشدند و بساط عرقخوری و آسبازی برپا بود و عربدههایشان همسایهها را آزار میداد. اهالی به پیشنماز مسجد سنگلج متوسل شدند.(صص8-17)
در بازگشت، باز گذارش به پارک فرمانفرما افتاد، سالار لشکر ترتیب کار را داد که با مزایای بیشتر راهی کرمانشاه شود.(ص18)
جنگ جهانی اوّل به پایان رسیده بود و ایران هنوز دستخوش اغتشاش و ناآرامی بود. و او مثل دیگر افسران قزاق هر روز به سویی از مملکت گسیل داده میشد. در غیاب یک قدرت مطلقه مرکزی، کشور فقیر را که در جنوبش گنجی چون نفت کشف شده بود، خوانین و رؤسای طوایف محلی اداره میکردند که هر کدام نیروی مسلحی داشتند و نیروی ژاندارم و دیویزیون قزاق نیز بدون امکانات مالی و تجهیزات نظامی، آلت دست سیاستمداران بودند... میرزاکوچکخان جنگلی به جنگلهای شمال زده مترصد نجات کشور بود. مدرس بعد از تجربه ناموفق مهاجرت، در مرکز در صدد یافتن راهی بود و دیگران نیز هر کدام. چرخ لنگ کشور به کمک ماهانه و مساعدهای میگذشت که دولت بریتانیا میپرداخت. سفارت بریتانیا با در دست داشتن این اهرم، دولت میآورد و میبرد و هر کار میخواست صورت میداد.(ص20)
از این مجموعه، معاهده 1919 بیرون زد. بر اساس این معاهده، بریتانیا قصد داشت امور نظام و مالیه ایران را در دست بگیرد و مانع از آن شود که کمکهایش در چاه ویل دربار و رجال فاسد به هدر رود و حتیالمقدور از سرازیر شدن بلشویکها به سوی مناطق نفتی خلیج فارس و هند- مستعمره طلایی بریتانیا- جلوگیری کند. دولت وثوقالدوله برای بستن این معاهده زیر فشار قرار گرفت. طرف اصلی گفتگوی انگلیسیها نصرتالدوله پسر بزرگ فرمانفرما بود که لندن را قانع کرد که با پرداخت پول کلانی به رئیس الوزرا و وزیر مالیه شرایط را آماده تصویب قرارداد میکند. تدارک انتخابات دوره چهارم مجلس داده میشد. اما چیزی که در نظر نمیآید مقاومت رجالی بود که با زمینه سازی مدرس، از ترس تودهها در صف مقابل این قرارداد قرار داشتند. جنبش گیلان هم برای مقابله با قرارداد شدت گرفته بود... نصرتالدوله... با متهم کردن وثوقالدوله و دیگران به ترس، امکان و اجازه خواست که خود دولت تشکیل دهد، انتخابات را لغو کند و مجلس جدیدی برپا دارد.(صص21-20)
در مدتی که دولت وثوقالدوله درگیر خواباندن آشوبها و آرامکردن محیط سیاسی بود... کمیسیون مطالعات برای ارتش متحد شروع به کار کرد. نصرتالدوله و سالار لشکر تصمیم گرفته بودند هر چه بر سر قرارداد و دولت میآمد یک نیروی مجهز در کنار تهران داشته باشند که بتواند در موقع لازم ضربتی عمل کند.(ص21)
روزی سالار لشکر او را احضار کرد، استاروسلسکی نایب فرمانده دیویزیون قزاق هم حاضر بود. حکم زده شد و هزینه جمعآوری نیرو، برخلاف همیشه، زود و بیگفتگو در اختیار رضاخان قرار گرفت...(ص22)
شیخ خود دست به کار شد... تیمورخان آیرملو یاور بازنشسته نظام هم موافقت کرد که دخترش را به این قزاق بلندقد سوادکوهی بدهد. رضاخان نیز، از خدا خواسته تمکین کرد...(ص22)
رضاخان مشغول تدارک آتریادی بود که وزارت جنگ و دیویزیون قزاق وانمود میکردند که قرار است به همدان اعزام شود... از نظر او، این مأموریت از آن جهت اهمیت داشت که پول حسابی در آن بود و حساب و کتابی هم در کار نبود... دستور این بود که رضاخان با نیروی خود به محل دیویزیون قراق برود و فرمانده جدید قزاق، پالکونیک کلرژه را از کار برکنار و دستگیر کند، تا پالکونیک استاروسلسکی به جای او بنشیند. این در حقیقت، اولین گام انگلیسیها در جهت پاککردن دیویزیون قزاق بود و تدارک تشکیلات تازه نظام.(ص23)
کلرژه که این کودتا علیه او صورت گرفت، فرستاده حکومت انقلابی روسیه (لنین) بود و حکم از تروتسکی داشت. او به جای ژنرال مایدل به ایران اعزام شد که از مخالفان بلشویسم و از طرفداران تزار بود... رضاخان به سادگی درجهای بالاتر رفت.(ص24)
پائیز 1298 بود و او همچون زمانهای دیگر در چادر خود مشغول آسبازی با افسران دیگر. حمدالله مصدرش بسته پستی را تحویل گرفت. تلگرامها را از بستههای رسیده برای افراد جدا کرد. در یک بسته برای رضاخان ده اشرفی رسیده بود و در بسته دیگری خبر زایمان تاجالملوک. دو قلو. یک پسر و یک دختر. پسر را محمد نام نهاد و دختر را زهرا. (که بعدها اشرف خوانده شد). شب را جمع تا توانستند از بشکهای که همراه فوج بود عرق خوردند و صبح چنان که عادت او بود، بعد از کشیدن یک مثقال تریاک به بازدید جبهه رفت.(ص25)
در لحظهای سالار لشکر، رضاخان و امیر موثق را به اتاق دیگر فراخواند و در آنجا بود که صحبت از آن به میان آمد که کدام یک از افسران دانشکده رفته و فرنگدیده میتوانند فرماندهی دیویزیون قزاق را به جای استاروسلسکی به عهده گیرند. رضاخان فقط میتوانست از این که چنان اهمیتی یافته که در این مذاکرات مهم حضور داشته باشد بر خود ببالد، وگرنه با بودن افسران ایرانی با سابقه، خیال آن هم محال بود که او به چنین مقام والایی منصوب شود. خبر دیگری که رضاخان ممکن نبود آن را باور کند، این بود که نام او در دفترچه کلنل فریزر درج شده است. کلنل که در جلسات کمیسیون مشترک نظامی این افسر قزاق را دیده بود درباره وی با ژنرال آیرون ساید فرمانده جدید نیروهای انگلیس در ایران هم گفتگو کرده بود. رضاخان نمیدانست که قرار است در روزهای آینده با ژنرال انگلیسی روبهرو شود. (صص7-26)
هنوز فروردین به پایان نرسیده بود که دوران خوش رضاخان هم پایان گرفت. آتریاد همدان با منتفی شدن قراداد 1919 دیگر محلی از اعراب نداشت... او باید دوباره به عنوان رضا شصتتیر، نیروهایش را بردارد و زیر نظر افسران قزاق راهی شمال و جنگ با میرزاکوچکخان شود... این بار آنها زیر نگاه ریزبین اداره اطلاعات ارتش بریتانیا بودند. هر گفتگوی آنها، حتی نزاعهای گهگاهی افراد اردو، تلگرامهای رمز به تهران و اطراف، همگی ثبت میشد. لحظات حساسی در تاریخ ایران بود. انگلستان، در پایان جنگ جهانی به شدت دچار کمبود منابع مالی شده بود. و دولت با تصویب مجلس با اکراه پذیرفت که نیروهای این کشور در ایران و بینالنهرین را به حداقل برساند.(ص28)
ژنرال آیرونساید فرمانده تازه نفس نیروهای شمال ایران که مسئولیت انتقال فوری ارتش بریتانیا را به بغداد به عهده داشت، در گردش در جبههها و مذاکرهای با نورمان وزیر مختار بریتانیا در تهران دریافت که نه فقط دولت ایران به بنبست رسیده بلکه سیاست بریتانیا نیز دچار بیتحرکی شده... ژنرال آیرون ساید، وقتی این بیعملی را دید طرحی را در ذهن آورد که برای کسب اجازه از فرماندهاش... با هواپیماهای نامطمئن آن روز، یک روزه به بغداد رفت و برگشت. ژنرال هالدین طرح آیرونساید را تصویب کرد. در این طرح زیانی برای منافع بریتانیا متصور نبود جز آن که لرد کرزن بار دیگر عصبانی میشد...(ص29)
بخش اوّل طرح آیرونساید بیاعتبار کردن قزاقها بود و نومید کردن دربار و دولت ایران. تا دیگر امیدی برای آنها باقی نماند که به آن امید، از پذیرش طرحهای بریتانیا سرباز زنند... شایعه رسیدن بلشویکها به تهران شدت گرفته بود، شاه از نورمان خواست که با دو ماه مرخصی استعلاجی و سفر او به اروپا موافقت کند. دیپلمات انگلیسی در جواب او با خونسردی میگفت رفتن همان و از دست رفتن تاج و تخت همان. احمدشاه با تلگرامی از استاروسلسکی خواست که نیروهایش را در قزوین بگذارد و خود به تهران بیاید تا از او و خانوادهاش محافظت کند.(ص30)
وضعیت شاه، به دیگران نیز سرایت کرده و همه مترصد فرار بودند و طرح موقت، انتقال پایتخت به اصفهان بود و حرف این بود که انگلیسیها دارند میروند، حتی اتباع غیر نظامی خود را میبردند و ایران بیدفاع زیر دست بلشویکها میافتد. این آشفتگی در حالی اتفاق میافتاد که از سوی دیگری هم حکومت تهدید میشد، ملیگرایان و رجال و ایلات و عشایر همگی علیه دولت وثوقالدوله و قرارداد، متحد شده بودند، در آذربایجان شیخ محمد خیابانی عملاً نغمه استقلال سرداده بود، در خراسان همه چیز به هم ریخته بود، فقط درایت قوامالسلطنه والی و کلنل پسیان فرمانده ژاندارمری این استان را آرام نگهداشته بود. در فارس، فرمانفرما تهدید کرده بود که از کار کناره میگیرد... در جنوب نیروهای تنگستانی با انگلیسیها درگیر بودند. بختیاری و قشقایی ساز دیگری میزدند. احمدشاه بالاخره چاره را در برکناری وثوقالدوله دید. مشیرالدوله، سیاستمدار خوشنام که به جای وثوقالدوله نشست به محض آن که حکم صدارت را دریافت کرد، بیانیهای انتشار داد و به مردم مژده داد که قرارداد 1919 منتفی شده است.(ص31)
بر اساس تدبیر او با مذاکره با دولت شوروی، خطر بلشویکها نیز از سر مملکت دور میشد. او روی حسننیت انگلیسیها حساب کرده بود. تدبیر مشیرالدوله اگر امکان اجرا مییافت ایران را نجات داده بود ولی نه میرزاکوچکخان میتوانست کوتاه بیاید، نه شیخ محمد خیابانی، از طرفی سفارت انگلستان، و سرفرماندهی نیروهای در حال خروج آن کشور نیز با این طرح موافق نبودند. نورمان، با ایادی خود میکوشید در مذاکرات مشاورالممالک انصاری در مسکو سنگ اندازد. از نظر او ایران میباید برای قرارداد 1919 بهائی سخت بپردازد. به همین جهت، سفارت پرداخت مستمری و مساعده ماهانه دولت را متوقف کرد، وقتی انگلیسیها حاضر به پرداخت مساعده و وام نمیشدند دولت ایران امکان نداشت که خود را، حتی برای یک ماه اداره کند. (ص32)
نیروهای قزاق که رضاخان نیز در میان آنها بود، شکست خورده و بیمار، با دادن تلفات بسیار در راه عقبنشینی از گیلان، از برابر اردوی آیرونساید عبور میکردند. انگلیسیها با دوربین این لشکر شکست خورده را میدیدند. بخش دوّم طرح آیرونساید نیز به موفقیت نزدیک میشد. نیروهای بریتانیا، عقبنشینی قزاقها را تسهیل میکردند. قزاقها باید در دامی میافتادند که ژنرال انگلیسی برایش تدارک دیده بود، به همین جهت وقتی دستهای از نیروهای جنگل در تعقیب قزاقها به کنار پل آهنی منجیل رسیدند (پلی که در اختیار انگلیسیها بود) فرمانده انگلیسی دستور داد نیروهای هندی تحت فرمانش با سرنیزه جنگلیها را از پا در آورند که قزاقها دچار تأخیر و مانعی نشوند و به سوی قزوین بروند. (صص3-32)
استاروسلسکی همین که دید نفراتش از پل گذشتند... تلگرامی هم به اردوی قزاق زد و از آنها خواست که در شمال قزوین اردو بزنند. مهندسهای انگلیسی متن این تلگرام را طوری تغییر دادند که قزاقها در آقبابا اردو زدند. این برای بخش سوم نقشه آیرونساید لازم بود. پیش از آن که استاروسلسکی به تهران برسد، مشیرالدوله... استعفا داد و حاضر نشد استاروسلسکی را که فرمانده تنها نیروی مطیع دولت بود، برکنار کند. او میدانست که این برکناری به منزله آن است که نیروی قزاق به انگلیسها سپرده شود. مشیرالدوله به درست تشخیص داده بود که مجلس بریتانیا دستور خروج نیروهای انگلیسی را صادر کرده، و حالا آنها قصد دارند چند افسر خود را در رأس نیروی قزاق بگذارند و به این ترتیب ایران را زیر سلطه نگهدارند.(ص33)
وقتی استاروسلسکی فرمان عزل خود را گرفت، به تلگرافخانه رفت و تلگرافی برای اردوی قزاق فرستاد و به افسران روسی دستور داد که آنها حرکت کنند و در بین راه تهران و قزوین، در کنار جاده اصلی مستقر شوند تا او خود را به آنها برساند. این تلگرام نیز توسط انگلیسیها دستکاری شد و در نتیجه افسران روسی مأموریت یافتند که از اردو جدا شده و خود را برای ملاقات با فرماندهشان به عمارت حکومتی قزوین برسانند. در آنجا انگلیسیها آماده بودند و بدون هیچ خونریزی و درگیری افسران روس را خلع سلاح و دستگیر کردند. یک زرهپوش انگلیسی نیز در محل موعود، منتظر استاروسلسکی ماند تا او را نیز خلع سلاح کند و در کنار بقیه جا دهد. حالا ژنرال آیرونساید، در فاصله یک ماه طرح خود را با موفقیت به این جا رسانده بود. (ص34)
در تهران، مدرس از یکسو در تدارک عملیاتی بود تا دور را از دست انگلیسیها بگیرد. نصرتالدوله در تهران نبود... متوجه یک گروه دیگر از قاجار شد که دارودسته ظلالسطان بودند. بانو عظمی خواهر ظلالسلطان آماده شد تا هم امکانات این کار را ایجاد کند و هم از رابطه خود با میرزاکوچکخان بهره بگیرد و او را نیز به این جمع بکشاند. او قبلاً پیامی هم برای شیخ محمد خیابانی فرستاده بود. از سوی دیگر سردار معظم خراسانی و سیدضیاءالدین مدیر روزنامه رعد هم با نورمان و اعضای سفارت در کار نقشههای دیگر بودند. (صص5-34)
به دستور احمدشاه، قاسمخان والی (سردار همایون) به ریاست دیویزیون قزاق منصوب شد و به جای افسران روسی نیز سردار مخصوص و سردار رفعت و نصراللهخان رئیس بخشهای اداری، مالی اسلحهخانه قزاق شدند. امیر موثق فرمانده نیروهای قزاق مستقر در قزوین و رضاخان نیز به فرماندهی قزاق مقیم آقبابا منصوب شد. شاه و سپهدار بیخبر از پشت پرده شادمان شده بودند.(ص36)
افسران انگلیسی عضو این کمیسیون که برای تحقیق پیرامون امکانات نظامی به سرکشی واحدهای قزوین میرفتند، مأموریتی داشتند و آن آماده کردن ایرانیانی بود که میتوانستند پوشش ظاهری طرح آیرونساید شوند. نظر آنها به ماژور مسعودخان کیهان، ماژور کاظمخان سیاح، امیر موثق و افسرانی مانند آنها تحصیل کرده بود، ولی لندن، نظر دیگری داشت.(ص36)
دستورالعمل لُرد کرزن تأکید میکرد که کسی در نظر آید که هیچ وابستگی با اشرافیت منزهطلب و خواستار وجاهت، نداشته باشد...رضاخان... حتی روزی که با حال نزار و تب به میهمانی انگلیسیها رفت و ژنرال آیرونساید او را دید، باز تصور نمیکرد که ژنرال انگلیسی در دفترچه خود بنویسید «مردی با قد بلند، بینی عقابی و چشمانی درخشان، مرا یاد راجههای مسلمانی میاندازد که در هند دیده بودم» و جلو آن یادداشت کند: فرمانده آینده بریگاد قزاق؟(ص37)
نصرتالدوله روی رضاخان و آتریاد قزوین حساب میکرد. حساب هم غلط نبود. اما چیزی که از نظر او و سالار لشکر پنهان ماند این بود که رضاخان بعد از چند ملاقات با افسران انگلیس حالا کمی هم دیپلمات شده بود و همه چیز را به خانواده فرمانفرما نمیگفت. از جمله ملاقات خود با ژنرال آیرونساید را. تهران در اوج آشفتگی بود. قوای انگلیس و خارجیان مقیم تهران در حال خروج از کشور بودند و هر روز شایعهای در شهر پخش میشد که نگرانکننده بود. اما نصرتالدوله با دل راحت و درصدد جمعآوری اعضای کابینهاش بود... در نظر او هنوز قرارداد 1919 زنده بود و میتوانست با دادن پولی به شاه و فرستادن او به اروپا و با اندکی خشونت، و دایر کردن مجلس، به تصویب رسانده شود. نورمان هم بیعلاقه نبود که شاهزاده همه را تعجبزده کند.(ص38)
در این بین حادثهای رخ داد که هیچکس انتظار آن را نداشت. سر فرماندهی ارتش انگلیس در بینالنهرین، ژنرال آیرونساید را در یک امریه فوری احضار کرد، آیرونساید که امید داشت تا بهار سال بعد (1300) در ایران بماند و هم نیروهای انگلیس را خارج کند و هم دولت محکمی بر سر کار آورد، یک باره مجبور شد صحنه را ترک کند. ژنرال انگلیسی عادت نداشت کاری را نیمه تمام بگذارد، پس، در آخرین روز در قزوین به دیدار قزاقها رفت و در آنجا بود که دید رضاخان توانسته بود نظر افسران سالخورده قزاق را به خود جلب کند. رضاخان نشان میداد که کاملاً آمادگی عمل دارد. سیدضیا هم از نورمان خبر داشت، فقط مانده بود دو حادثه دیگر که در یک روز اتفاق افتاد. آیرونساید در برخوردی با نصرتالدوله، این شاهزاده را جلف و از خودراضی یافت... ملاقات دیگر آیرونساید با احمدشاه بود... در این ملاقات بود که احمدشاه آب پاک را روی دست ژنرال انگلیسی و وزیر مختار نورمان ریخت و به آنها فهماند که نمیتواند از قرارداد 1919 پشتیبانی کند.(ص39)
تنها تصوری که در ذهن آنها (زن و فرزندان رضاخان) جا نمیگرفت این بود که الان رضاخان و سیدضیا به عنوان رهبران کودتایی که اجازه حرکت آن را آیرونساید صادر کرده بود کنار بخاری سالن بزرگ عمارت، زیر عکس احمدشاه ایستادهاند. شهر تهران، به راحتی فرو رفتن کاردی در پنیر، توسط نیروهای قزاق مستقر در قزوین فتح شده بود. آیرونساید خود در راه بغداد بود. او پیش از رفتن، با صدور حواله پولی از بانک شاهی، دستور آغاز کودتا را صادر کرده بود. سردار همایون فرمانده دیویزیون قزاق هم که با سه هزار تومان اهدایی اعلیحضرت به قزوین رسیده بود تا مگر از حرکت قزاقهای گرسنه به تهران جلوگیری کند، به دستور سیدضیا بازداشت شد. سیدضیا و رضاخان سوار بر اتومبیل بزرگ دربار که سردار همایون با آن به قزوین رفته بود، به تهران آمدند. فقط در برابر دروازه غربی تهران، دستههای ژاندارم مقاومت اندکی کردند. به این ترتیب تاریخ ایران ورق خورد.(ص40)
سیدضیا مدیر روزنامه رعد در سی سالگی شده است رئیسالوزرای تامالاختیار و رضاخان هم به ریاست دیویزیون قزاق منصوب شده است. همان که ژنرال آیرونساید در کتابچهاش نوشت... رضاخان همچنان نگاه پرغضب دخترک را نمیدید که داشت او را نگاه میکرد. این دختر، نه که برادر دوقلوی خود را حریف بود، بلکه با خواهرش که دو سال از او بزرگتر بود هم دعوا میکرد و گیس او را میکشید.(ص41)
فرمانفرما
از زمان خلع محمدعلی شاه تا کودتای قزاقها، نامی که مدام در گوش دربار و سیاستمداران و خفیهنویسان سفارتخانهها تکرار میشد، فرمانفرما بود... پارک فرمانفرما در تهران مرکزی بود که فقط سفارت بریتانیا در سیاستبازی با آن برابری میکرد. ثروت بیکران فرمانفرما و املاک وسیعش که در آذربایجان، کرمان، فارس، کرمانشاه، مرکز ایران و حتی نجف، کربلا و بصره پراکنده بود به او امکان میداد که از طریق کداخدایان و مباشران خود، هم در جریان وقایع اطراف کشور باشد و هم برآنها اثر بگذارد.(ص45)
فرمانفرما در پنجاه سالگی، با تمهیدات و مقدماتی، سه زن گرفت... بتول خانم که عملاً سوگلی شاهزاده شده بود، در اول کار دختری برای شاهزاده آورد که بعدها مونس و همدم پدر شد، و در حالی که فرمانفرما از پسران بزرگ خود راضی نبود و مدام به آنان عتاب و خطاب میکرد، این دختر «مریم جانم، ماه تابانم» خطاب میشد... این دختر بعدها در زندگی فرمانفرما و پس از مرگ او بیش از تمام سی و یک خواهر و برادر خود، نام پدر را نگهداشت و مهمتر آن که شبیهترین اولاد فرمانفرما، از نظر خلق و خو به پدر بود.(ص47)
در این زمان فرمانفرما، در کابینه عینالدوله (باجناقش) وزیر عدلیه بود. یکی از سختترین دوران زندگی سیاسیش که هیچ شباهتی به سالهای والیگری او نداشت.(ص48)
در تهران، فرمانفرما به انگلیسیها نزدیک بود و در خط آنها حرکت میکرد در حالی که سالار لشکر فرزندش در کابینه مهاجرت (طرفدار آلمانها) بود. فرمانفرما نباید تمام دارایی خود را روی یک اسب شرطبندی کند و در این کار استاد بود. چنان که وقتی سرانجام به آرزوی خود، یعنی ریاست وزرا رسید، حاضر نشد چنان راه برود که انگلیسیها میخواستند... وقتی با پیشنهاد رسمی آنها مبنی بر تشکیل کمیسیون مختلط (میکس) برای نظارت بر امور مالیه کشور روبهرو شد دریافت که آبرویش در معرض خطر است، حاج امینالضرب را به خانه خود دعوت کرد... شاهزاده صدراعظم از او میخواست که فردا تظاهراتی علیه دولت برپا شود و مخارج این کار را هم به عهده میگرفت! (ص50)
دکتر مصدق، خواهرزاده فرمانفرما حاضر نشده بود در کابینه دایی، وزارت را قبول کند. کابینه فرمانفرما مشهور بود به «ضد بیطرفی»- در مقابل کابینه مستوفیالممالک که بیطرف بود- و ملیگرایان که به وجاهت ملی خود اهمیت میدادند حاضر به شرکت در این کابینه نبودند... او فردای روزی که گریبان خود را از پست ریاست وزرا نجات داد به بهانه دیدار از نجمالسلطنه، با دکتر مصدق هم آشتی کرد... عجب آنکه واسطه و میانجی اصلی این قرارداد نصرتالدوله فرزند بزرگ فرمانفرما بود که در کابینه وثوقالدوله وزارت عدلیه را به عهده گرفته بود و بعداً برای اجرای مقصود به وزارت خارجه رسید. ننگی که فرمانفرما نمیخواست در خانوادهاش بماند، فرزند تندرو و جسور او برعهده گرفت. در این زمان، فرمانفرما در دولت وثوقالدوله حاکم فارس شده بود.(ص51)
دختران و پسران فرمانفرما، همه با هم در کاروانی که حدود سی نفر با آنها حرکت میکردند، بعد از پذیرایی در اصفهان به شیراز رسیدند و وارد باغ ایالتی شدند... حالا ده فرزند کم سن و سال به خانواده اضافه شده بود... باز، از همه عزیزتر مریم که ایستاده بود و برای پدر بلبلزبانی میکرد. در پنج سالگی او مثل یک بچه ده ساله بود. مریم اجازه داشت که زیر نظر شوریده شاعر نابینای شیرازی شعر و ادب بیاموزد. (ص52)
انگلیسیها فرمانفرما را برای تجزیه جنوب اغوا میکردند، اما او عاقلتر از آن بود که خود را در حد خزعل قرار دهد. فشار و خواست انگلیسیها، برای فرمانفرما که قصد داشت آنها را از خود نرنجاند و برای روز مبادا نگهدارد، طاقتفرسا شده بود. (صص4-53)
در چنین شرایطی ماندن در فارس هیچ سودی برای فرمانفرما نداشت، جز آن که چند بار استعفایش را شاه و وثوقالدوله نپذیرفته بودند. آنها، هر دو، از حضور فرمانفرما در تهران و شیطنتهای او بیمناک بودند- به ویژه نصرتالدوله اصرار داشت پدرش در مرکز نباشد- و هم کسی را نداشتند که به درایت او بتواند، منطقه حساس فارس را اداره کند. او چون شیر پیری در گودالی گیر افتاده، و کاری جز نوشتن نامههای طعنهآمیز به فرزندان و مباشران نداشت. تا روزی که میهمانان جدیدی وارد اندرونی شدند، خانواده دکتر مصدق. آنها از سویس آمده بودند...(ص54)
در تهران، سرانجام دولت وثوقالدوله سقوط کرد. فرمانفرما دلش پر میزد که خود را به مرکز- و احیاناً صدارت- رساند. حالا خواهرزادهاش از اروپا توسط مشیرالدوله نخستوزیر جدید احضار شده برای وزارت مالیه... هنوز یک هفتهای از آمدن دکتر مصدق و خانوادهاش به شیراز نگذشته بود که خبر استعفای فرمانفرما در شهر پیچید و به اغوای او مردم در تلگرافخانه خواستار نصب دکتر مصدق شدند.(ص55)
سیدضیاء، مدیر معمّم و جوان روزنامه رعد از آن جمله کسان بود که باید در تور فرمانفرما بیفتد. شاهزاده نرسیده به تهران دریافت که این جوان هوش و استعدادی دارد، و با وثوقالدوله و نصرتالدوله همراه است و موافق قرارداد، ولی معلوم نبود چرا مدام در روزنامهاش به او گوشه میزد. شمارهای از رعد نبود که اشارهای به استبداد و خارجیپرستی فرمانفرما در آن نباشد.(ص56)
یک روز، نزدیک ظهر، سیدضیا در اتاق روزنامه رعد نشسته و دارد مقالهای را میخواند که پیرمردی وارد میشود: ...عبدالحسین، فرمانفرما... سیدضیاء رفت و نشست پشت میز تحریر چوبی شکسته بستهاش و منتظر ماند تا فرمانفرما سئوال کند. - خب، آقا سیدضیاء، چیه هی مینویسی فرمانفرما مالک بزرگ... پولی که از حلقوم ملت فقیر به درآمده... مداخل فراوانی که به بهای قربانی کردن ملت ستمدیده ایران به دست آمده... چیه بابا؟... - شازده، من را ملاحظه میفرمائید یک صندلی ندارم که از افراد محترمی مانند شما پذیرائی کنم، در حالی که هر جا میروم اتاقی اجاره کنم محله متعلق به فرمانفرماست. به ییلاق میروم مال فرمانفرما. چندی پیش سفری به باکو رفتم تا مرز برسم همه جا شنیدم ملک و اموال فرمانفرماست. ما هیچ سهمی از این وطن نداریم؟... آن روز فرمانفرما، یک ساعتی در اتاق روزنامه رعد ماند. سرگذشت خود را برای این سید ماجراجو بازگفت... سیدضیاء مبهوت مانده بود. دید که فرمانفرما بیآن که پاکت را از روی میز بردارد، بلند شده، قصد دارد برود... فرمانفرما... و ایستاد تا مطمئن شود که همه حواس سیدضیاء به اوست و آنگاه گفت: - با ایرونیها هر کار میخواهید بکنید، از بد و خوب. اما آن چشم آبیها، این فرنگیها، نه دوستیشان به کارتان میآید. نه دشمنیشان. اگر خیلی هوش و ذوق دارید بازیشان بدهید. کار را با آنها جدی نکنید.(صص8-56)
عبدالحسین میرزا در دهمین سال سلطنت ناصرالدینشاه (1274 قمری) متولد شد. از شش سالگی صرف و نحو و خط و تحصیلات قرآنی فراگرفت تا آن که به خواست پدرش (میرزا نصرتالدوله، پسر عباسمیرزا السلطنه) به خدمت نظام درآمد... چندان جاهطلب بود و همه چیز را میخواست و در همه کار سر میکشید که حدی بر آن نبود. بزودی صدها شاهزاده مقیم تبریز را عقب زده و خود را به ولیعهد نزدیک کرد، چون خواهرش در حرم ولیعهد بود به اندرون هم راه یافت و بزودی محترمترین فرزندان مظفرالدین شاه را به زنی گرفت و در این زمان صندوقدار مظفرالدین میرزا ولیعهد شده بود و سرهنگ نظام و با لقب سالار لشکر میگشت. در این مقام بود که شاه قصد فرنگ کرده و از آذربایجان به روسیه میرفت... در مقام رئیس نظام آذربایجان، گرچه دلاوریها کرد و چند باری به جنگ متجاوزان عثمانی رفت، ولی آنقدر شیطنت میکرد که امیرنظام و ولیعهد از شاه خواستند او را به حکومت کرمان بفرستد... در کرمان بود که ناصرالدین شاه، به تیر میرزارضا کرمانی به خاک افتاد. مجلس عزاداری را با شکوه برپا داشت و به دنبال آن با فرستادن تلگرام تملقآمیزی برای اتابک خود را به تهران رساند... در تهران دوران مظفری، هیچکس حریف فرمانفرما نبود. هرکس مقام میخواست باید سهم فرمانفرما را محفوظ بدارد.(صص61-59)
مقدر این بود که موقع مرگ مظفرالدین شاه نیز او در کرمان باشد، مجلس برپا دارد و عزاداری کند، و باز به سرعت خود را به تهران برساند. و در اولین کابینه مشروطیت (به سرپرستی وزیر افخم) وزارت عدلیه به او رسید. سمتی که در کابینه اتابک هم حفظ کرد.(ص64)
در زمان جنگ محمدعلی شاه با مشروطهخواهان و به توپ بستن مجلس سمتی نگرفت... تا محمدعلی شاه معزول شد و تهران به دست مشروطهخواهان افتاد... در کابینه خوشنامان به ریاست مستوفیالممالک، وزارت داخله به وی رسید. در همین دوران بود که تهران بینظم و گرفتار مجاهدین مسلح را نظم داد و از جمله ستارخان و باقرخان را که در پارک بدون صاحب مانده اتابک ساکن شده بودند، محاصره کرد.(ص65)
فرمانفرما از آن زمان دیگر بر پشت زین اسب ننشست و تفنگ نکشید و جنگ و زندگی را در عرصه سیاست یافت.(صص6-65)
در این زمان، فرزندان بزرگ او- به خصوص نصرتالدوله- جای او را در سیاست پر میکردند... پائیز و زمستان سال 1299 را نصرتالدوله در اروپا گذراند... (ص66)
در لندن کم نبودند کسانی که نصرتالدوله را برای قرار گرفتن به جای احمدشاه پیشنهاد میکردند. بعضی هم از او به عنوان نخستوزیر با قدرت یاد میکردند. نصرتالدوله، آنقدر موفقیت را نزدیک میدید که با وجود تذکرات پدرش، در فرنگستان ریخت و پاش میکرد. چنان که چند روزی ماند تا رولزرویس سفارشیش آماده شود و بتواند با آن خود را به تهران برساند.(صص7-66)
نصرتالدوله... در آخرین روزهای بهمنماه خود را به تهران رساند... با نزدیک شدن اسفندماه دیگر فهرست کابینه خود را آماده کرده بود. به دیدار احمدشاه رفت و با توجه به خصوصیات او، وعده دادن پول به او داد و وعده جور کردن وسایل سفر وی را به فرنگستان. چیزی که در نظرش تکان دهنده آمد، تغییر احمد شاه بود. مگر در هوای تهران چه جریان داشت که شاه را در ضدیت با قرارداد محکم کرده بود. از لابهلای سخنان شاه نتوانست به راز این دیگرگونی پی ببرد. او، تنها کسی بود که بلندشدن توپ در تاریکی شب سوم اسفند نگرانش نکرد. در خیال آن بود که فردا کار را به سامان میرساند. صبح نیز، از خبرآمدن قزاقها به خانهاش حتی به اندازه پدرش دستپاچه نشد.(ص68)
نصرتالدوله، قصد داشت نزدیک ظهر نورمان را به دربار بفرستد تا فرمان نخستوزیری او را از شاه بگیرد. اما نورمان رو نشان نمیداد. کمکم نگرانی در پارک فرمانفرما هم لانه کرد. و غروب بود که چند قزاق و مأمور نظمیه در باغ فرمانفرما را کوبیدند. حالا فرمانفرما و نصرتالدوله و سالار لشکر باید به عنوان زندانی رهسپار باغشاه میشدند.(ص69)
تیمورتاش
با عجله رفت و کلون در را باز کرد و دید فتحالله نوکر مدرس است که نامهای در دست دارد. فتحالله داخل آمد و فقط توانست به حیدربیک بگوید که نامه را فوراً به سردار معظم بدهد. حیدربیک خواست بگوید که جرئت ندارد سردار را از خواب بیدار کند که فتحالله گفت «نترس. قزاقها به تهران ریختهاند. شاید لازم باشد سردار و خانواده فرار کنند...».(ص75)
هر چه سرورالسلطنه التماس کرد که سردار معظم هم با آنها از خانه بگریزد، مبادا قزاقها به خانهشان بریزند، سردار نپذیرفت. او در آخرین لحظه و در راهپلهها، دخترش را صدا کرد. - ایران، دخترم تو دیگه خانمی هستی، مواظب مادرت باش. و دخترک خود را در بغل پدر انداخت.(ص76)
غروب، سردار معظم اخبار تازه شهر را دریافت کرد. از جمله بگیربگیرها را و مهمتر از آن پناهندهشدن سپهدار رئیسالوزرا به سفارت انگلیس و معطلشدن او برای یک ساعت در اتاق دربان سفارت و بینتیجه بیرون آمدن. یعنی انگلیسیها حتی حاضر نشدند به رئیسالوزرایی که خود گماشته بودند، پناهندگی بدهند. پس باید ترسید.(ص78)
سردار معظم هم سر شب همان راهی را میرود که صبح همسر و بچههایش پیمودهاند. از پشتبام به خانه همسایه و از آنجا پهلوی بچهها. ایران، دخترش با دیدن او به بغلش میپرد. سالها بود که سردار معظم شبی چنان سرد و بیرفیق و ساکت، در کنار خانواده نگذرانده بود. شمعی برمیدارد و پوستین بر دوش کنار اتاقی که همسر و فرزندانش در آن خوابیدهاند، جمع میشود و سعی میکند تمام این سالها را از نظر بگذراند.(ص79)
عبدالحسین [سردار معظم] که در روسیه خود را خان نردینسکی نام نهاده بود تا نشان دهد که از نجبا و بزرگزادگان ایران است فرزند یک خرده مالک بجنوردی با نام کریمدادخان نردینی بود که املاک او و املاکی که برای دیگران سرپرستی میکرد در مرز ایران و روسیه قرار داشت.(ص80)
کریمدادخان با کسب اجازه از والی خراسان، به عشقآباد رفت و فرزند را با خود به پایتخت اشرافی روسیه برد و در آنجا با سفارشی که از کنسول روس در دست داشت، وی را در مدرسه نظام نیکلا نام نوشتند.(ص81)
در هیاهوی مشروطهخواهی میرزانصرالله خان نائینی وزیر امور خارجه، فرزند 28 ساله خود (مشیرالدوله بعدی) را به سفارت ایران به سنپترزبورگ فرستاد. این جوان دانشمند و زباندان، عبدالحسین را پسندید که هم جوان بود و هم مانند او دنیاشناس و ربطی به پیرهای بیتحرک وزارتخارجه نداشت.(ص82)
آوازه پسر کریمدادخان پیش از آن که خودش به تهران برسد، در پایتخت پخش شده بود... در آستانه انقلاب مشروطیت در وزارت خارجه هم سمتی یافت و هیأتی که برای اعلام تاجگذاری محمدعلی شاه به پایتختهای اروپائی سفر کرد، و محمودخان علاءالملک رئیس آن بود، عبدالحسین را (که حالا سردار معزز لقب گرفته بود) با خود برد.(ص83)
اما در تهران، میباید رئیس تازهای را تحمل کند که مانند مشیرالدوله با فرهنگ و بلندنظر نبود... میرزاحسین خان معینالوزاره (حسین علا)... یک روز صبح، عبدالحسین در اتاق کابینه بر سر این رئیس کوتوله فریاد زد: «من این نگین سلیمان به هیچ نستانم» و پروندهای را که در دست داشت روی میز رئیس پرت کرد و یک راست راهی خراسان شد. در آنجا، پدرش که حاکم سبزوار بود برای او ورقهای نوشت و وی را نایب حاکم در بلوک جوین کرد که یکی از بخشهای سبزوار بود... حالا دیگر عبدالحسین 26 ساله چنان بود که بتواند زنی از خاندان معتبر برایش گرفت. دختر 19 ساله حاج خازنالملک مالک متعین خراسان که هم خواهرزاده عضدالملک رئیس ایل قاجار بود و هم نوه نیرالدوله حاکم تهران.(صص4-83)
گرچه این کار آنی نبود که طبع بلندپرواز او میخواست. راضی کردن پدر و دیگران برای انتخاب او به نمایندگی مجلس آسان نبود... اما عبدالحسینخان عجله داشت و سماجت و پشتکار او چیزی نبود که کسی بتواند آن را دفع کند. پس اعتبارنامهای را که نشان میداد وی 2300 رأی از سبزوار به دست آورده در جیب گذاشت و با همسر باردارش و ده نفر محافظ، نوکر و دایه راهی تهران شد... با رسیدن استشهادهایی که امضای معتبرین خراسان را پای خود داشت، ایرادها رفع شد و عبدالحسینخان (با لقب معززالملک) نماینده مجلس شد و همراه با فروغی منشی. در عین حال مخبر کمیسیون نظام که از مهمترین کمیسیونهای مجلس بود. نمایندگی مجلس، همزمان بود با تولد اولین فرزندش که نام او را «ایران» نهادند تا شاهدی باشد بر علاقهمندی پدرش به وطن و سرزمین مادری. (ص86)
مجلس دوّم چون انتخاباتش برخلاف مجلس اول- طبقاتی نبود، مجلس متشخصتری به نظر میآمد... عبدالحسینخان که لقب معززالملک را همراه نام خود کرده بود، او نیز میباید به یکی از دستههای حاضر بپیوندد. دمکراتها پر شور بودند 27 نماینده در مجلس داشتند تقیزاده، حکیمالملک، شیخ محمد خیابانی، سلیمانمیرزا اسکندری و حسینعلی نواب از آنها بودند. اینها با افراد میانهرو و مستقلی مانند مستوفیالممالک و صنیعالدوله کنار میآمدند، ولی با شاهزادگان و حکام پیر که از نظر آنها مرتجع بودند، مانند فرمانفرما، عینالدوله، سردار اسعد و سپهدار هیچ مناسبتی نداشتند. اینها نخستین گروه سیاسی بودند که برای خود تشکیلاتی یافتند، روزنامهای برپا کردند... آنها گرچه در مجلس در اقلیت بودند، ولی نفوذ و اعتبارشان بیشتر بود. حرف و سخن، طرح و برنامه داشتند و با معدود تکنوکراتهای مملکتی مأنوس بودند. در عین حال سفارت بریتانیا در تهران نیز از آنها حمایت میکرد. اجتماعیون اعتدالیون، حزب مقابل بود که در ابتدای مجلس دوّم اکثریت داشت. اسدالله میرزا، یحیی میرزا، لسانالحکما، مستشارالدوله صادق، ممتازالدوله، معاضدالسلطنه، دهخدا، سیدمحمدصادق طباطبائی و امام جمعه از جمله اعضای این حزب بودند. از طرفی بیشتر سیاستمداران قدیمی و مشروطه خواهان نامی مانند سپهدار، سردار محبی، ستارخان، باقرخان، سیدعبدالله بهبهانی، سیدمحمد طباطبائی، فرمانفرما و ناصرالملک هم از آنان حمایت میکردند. این گروه طرفدار اعتدال بودند و دمکراتها را انقلابی و برای مملکت خطرناک میدانستند. این دو حزب اصلی برای خود دستجات مسلح طرفدار هم داشتند... عبدالحسینخان جوان خراسانی به نگاهی در صحنه دریافت که مجلس جای اصلی رشد و ترقی اوست...(صص9-88)
در آن شلوغی و دستهبندیها، صفآرایی احزاب و دستجات باعث شد که فروغی با وجود جوانی در غیاب داوطلبان صاحب نام به ریاست مجلس برگزیده شود و به تدبیر او اسدالله محلاتی (نایب رئیس دوم) استعفا داد و عبدالحسینخان به جای او نشست. ولی جوان خراسانی مخبری کمیسیون نظام را ترجیح میداد و پس از 5/2 ماه از نیابت ریاست بدون تشخص استعفا داد... اوّل باری که خود را به میدان انداخت موقعی بود که در دولت مستوفیالممالک، لایحهای به مجلس داده شد که در حقیقت کسب اجازه برای خلع سلاح مجاهدان تبریزی بود که همراه ستارخان و باقرخان به تهران آمده بودند و گاه شهر را شلوغ میکردند و کمکم سروصدای مردم بلند شده بود. عبدالحسین خان در نطق خود هم شهامت و شجاعت و ارزش عمل سردار ملی و سالار ملی (ستارخان و باقرخان) را ستود و هم اهمیت وجود نظم و امنیت در کشور را به میان کشید و به عنوان مخبر کمیسیون نظام (و فارغالتحصیل مدرسه نظام نیکلا) با قوامالسلطنه معاون وزارت جنگ همکاری کرد و حمله به پارک اتابک و خلع سلاح مجاهدین را که قبلاً غیرممکن مینمود، ممکن ساخت.(ص90)
در طول یک سال و نیمی که عبدالحسین خان در تهران بود، در مرز سیسالگی تبدیل به رجلی شد... او میتوانست ادعا کند که خود ساخته است.(ص91)
در سال دوّم عمر مجلس دوّم، ماجرائی بر کشور گذشت که سایهای از نگرانی بر تمام سیاستمداران و اهل سیاست انداخت. محمدعلی شاه از یک سو و دو تن از برادرانش از سویی وارد کشور شدند. آنها ادعا داشتند که باید شاه مستبد سابق به مسند برگردانده شود. روسها آنها را حمایت میکردند... هم محمدعلی شاه و هم سالارالدوله و هم شعاعالسلطنه شکست خوردند. مجلس با تصویب لایحهای حقوق و مزایای شاه سابق را قطع کرد و املاک آنها را به نفع دولت مصادره کرد.(ص91)
روسها که دنبال بهانه میگشتند، نیرو وارد کشور کردند و این در حالی بود که هنوز محمدعلی شاه در استرآباد و در بین ترکمانان یاغی بود، سالارالدوله هم در کرمانشاه. صمدخان مراغهای نیز به طرفداری از شاه سابق در تبریز هرج و مرج به راه انداخته بود. دولت صمصام السلطنه اولتیماتوم روسیه را پذیرفته و قصد اخراج شوستر را داشت. اما مجلس به کارگردانی دمکراتها ایستادگی کرد و تصمیمگیری درباره قبول یا رد اولتیماتوم روسها در جلسه علنی مجلس مطرح شد.(ص92)
عبدالحسینخان در مقابل شیخ محمد خیابانی، بحث را به سنت پارلمانی در سایر نقاط جهان کشید و کوشید تا مجلس را از بنبست خارج کند... عبدالحسینخان میگفت در چنین شرایطی یا باید دولت برود، یا مجلس. این سخن او در حالی بر زبان آمد که هیچ کس راهی برای نجات مملکت به نظرش نمیرسید. وی از این هم جلوتر رفت و پیشنهاد کرد مجلس کمیسیونی تعیین کند که با وزیران بنشینند و راهی پیدا کنند.(صص3-92)
در حقیقت مجلس دوّم، با انتخاب این هیأت به انحلال خود رأی داد. دولت ماند و مجلس رفت. یک ماه پس از آن، زندگی در تهران بدون مجلس و پر هرج و مرج برای او پر مخاطره شده بود. همسر و ایران دختر دو ساله خود را برداشت و به خراسان رفت، نه برای حضور بر سر املاک پدر، بلکه برای ترمیم اوضاع مادی خود. در خراسان، نیرالدوله والی بود... عبدالحسینخان به سمت فرمانده قشون خراسان منصوب شد.(صص3-92)
خبر از دربار به نیرالدّوله با تدبیر رسید. او متن فرمان را تغییر داد و برای شوهر نوهاش، عنوان «سردار معظم» را تقاضا کرد که تصویب شد. اما سردار معظم جدید، در حافظه خود ثبت کرد که یکی در بجنورد او را «بچه نوکر» خود میداند.(ص94)
وقتی با شروع جنگ جهانی اول، مجلس سوم برپا شد، او از نخستین کسانی بود که اعتبار نامهاش صادر شده و راهی تهران شد. او با 2500 رأی از قوچان برگزیده شده بود. هنوز چیزی از عمر رسمی مجلس نگذشته سردار معظم در فراکسیون اعتدالی جائی برای خود باز کرده بود که در مجلس اکثریت داشت... فراکسیونی که مدرس، میرزاهاشم آشتیانی، سپهدار، محتشمالسلطنه، سیدمحمدصادق طباطبائی و قاسمخان صوراسرافیل و چندین وکیل نامدار دیگر در آن بود. سردار معظم باید چنان رفتار میکرد که بانفوذتر و با صلاحیتتر جلوه کند. همان کاری که در گفتگو بر سر کابینه مستوفیالممالک صورت گرفت. سردار معظم بعد از مدرس و دیگر مخالفان، به عنوان آخرین مخالف دولت چنان کوبنده و مستدل سخن گفت که «آقا» استعفا داد و به خانه رفت... با رفتن مستوفیالممالک بعضی باور کردند که سردار معظم کابینه گردان است.(صص5-94)
مشیرالدوله نخستوزیر شد، ولی در بحبوحه جنگ، روس و انگلیس، از دادن مساعده و کمک مالی که دولت بدون آنها نمیگشت، خودداری کردند و کابینه مشیرالدوله سقوط کرد. سفیران انگلیس و روسیه، حکم نخستوزیری سعدالدوله را از احمدشاه گرفتند، ولی مجلس مجال صدارت به او نداد و در مقابل عینالدوله را به میدان آورد.(ص95)
این مدرس و به تبعیت او سردار معظم بودند که به وکلای مستقل و بیطرف یادآوری میکردند که عینالدوله در عین استبدادی بودن، هرگز اجنبیپرست نبوده و در شرایط جنگ جهانی، بهترین شخص برای اداره کشور است.(ص96)
فرمانفرما که وزیر داخله این کابینه بود، هدف دمکراتهای مجلس قرار گرفت. استیضاح وزیر داخله، به عینالدوله که سخت در کار ایجاد امنیت در کشور بود، دشوار آمد و وی در نامهای سینه سپر کرد و بر اساس مسئولیت مشترک وزیران اعلام داشت که به این ترتیب کابینه استیضاح میشود. دمکراتها جلسه استیضاح را به جلسهای پر شور و هیجان بدل کردند...(ص96)
دولت استعفا داد. سردار معظم به کار افتاد و با تلاش او که با حمایت مدرس صورت میگرفت بار دیگر مجلس به عینالدوله رأی داد، ولی پیام فرستاد که فرمانفرما را عوض کند، ولی عینالدوله فقط حاضر شد فرمانفرما را از وزارت داخله به وزارت جنگ بفرستد، نه بیشتر. ناچار کار به بنبست کشید. این بار اعتدالیون که فعالترین آنها سردار معظم بود بار دیگر سراغ مشیرالدوله رفتند ولی او نپذیرفت و باز نوبت مستوفیالممالک رسید و کابینه بیطرف او که ماجراهای مشهور به مهاجرت اتفاق افتاد و کابینه مهاجرت به ریاست نظامالسلطنه در کرمانشاه شکل گرفت که وزیران آن از مخالفان روس و انگلیس بودند و عملاً تمایلی به متحدین داشتند. بعد از آن کابینه ضد بیطرفی به ریاست فرمانفرما بر سر کار آمد که کابینه طرفداری از انگلیس و روس بود، اما بزودی جای خود را به دولت سپهدار داد. در زمان این دولت بود که... حضور سپاهیان قدرتهای جهانی در چهار گوشه کشور به اوج رسید. متحدین (روس و انگلیس) دادن هر نوع کمک مالی به دولت را منوط به آن کردند که در شمال و جنوب نیروهای مخصوصی تحت امر افسران روس و انگلیس تشکیل شود که هر کدام یازده هزار عضو داشته باشد و امنیت کشور را تأمین کند. سپهدار این قرارداد را امضا کرد و هفته پس از آن استعفا داد. کمیسیون میکس (مختلط) برای نظارت بر این قرارداد تشکیل شد که ریاست آن با هنسسن خزانهدار بلژیکی دولت ایران بود، نمایندگان روس و انگلیس در آن بودند و از ایران میرزامحسن خان امینالدوله و عبدالحسینخان سردار معظم در آن عضو شدند. برای ریاست این کمیسیون از دکتر مصدق که معاون وزارت مالیه بود دعوت شد و او به رعایت شئون ملی ایرانیان آن را نپذیرفت. امینالدوله نیز زیر فشار همسرش خانم فخرالدوله استعفا داد و سردار معظم تنها ایرانی کمیسیون مختلط باقی ماند و این کار غلطی بود که وی به جهت جوانی و بیاعتنایی به افکار عمومی پذیرفت و تا سالها به جهت پذیرش این سمت، مورد سرزنش ملیّون قرار داشت.(صص7-96)
کمیسیون مختلط، چیزی بود که در تاریخ ایران مقدمهای برای از میان بردن استقلال کشور ثبت شد و از جمله آشکار گردید که فرمانفرما نیز برای آن که مجبور به قبول آن نشود از ریاست دولت استعفا داده بود.(صص8-97)
بدینسان مجلس سوّم نیز در زمانی که کشور در بحران وسیع و عمیقی غوطهور بود، به سرنوشت مجلس اوّل و دوّم دچار آمد و منحل شد... در سه سال فترت مجلس که تا کودتای 1299 به طول انجامید، و در زمان نخستوزیری وثوقالدوله به حکومت گیلان منصوب شد. گیلان در آن زمان هم به جهت نهضت جنگل و هم حضور گاهبهگاه نیروهای روس و عثمانی آرامش نداشت.(ص98)
تنها فایدهای که حضور او در گیلان داشت، پناهآوردن گروهی از شاهزادگان، امیران ارتش و سرمایهداران روس بود که از ترس بلشویکها از آن سرزمین میگریختند. بسیاری از آنها آشنایان دوره تحصیل عبدالحسینخان بودند و نرسیده سراغ خان نردینسکی را میگرفتند. بسیار از مأموران مرزی و حکّام محلی، فرار گروهها و افراد متشخّص روسی را فرصتی برای جمعآوری مال و خرید اموال آنها قرار دادند و بعضی از این محل ثروتها اندوختند، اما عبدالحسینخان سردار معظم اهل جمعآوری مال و گرفتن پول نبود...(ص99)
سردار معظم خراسانی، مرد پارلمان بود، او به وثوقالدوله میگفت بهتر است مجلس را افتتاح کند، گذراندن قرارداد [1919] از مجلس با او. اما وثوقالدوله خوب میدانست که این مجلس رأی به قرارداد نخواهد داد و میکوشید تا از طریق نصرتالدوله دو میلیون تومان از سفارت بگیرد و با پخش کردن آن بین وکیلان مجلس، کار گذراندن قرارداد را تسهیل کند.(ص101)
چیزی که وثوقالدوله و نصرتالدوله در نمییافتند آشفتگی در لندن بود... در تهران، این آشفتگی، رجالی را که سالها نظر به سفارتخانهها داشتند کاملاً گیج کرده بود... به این ترتیب حتی رجال مستقل و میانهروی که وجاهت ملی داشتند نیز، از وحشت، چشم به سفارت آشفته و بیبرنامه بریتانیا دوخته بودند.(ص101)
این آشفتگی سرانجام وثوقالدوله را به بنبست کشاند... پست ریاست وزرا را ترک گفت و راهی اروپا شد. دولت مشیرالدوله که با امید فراوان بر سرکار آمده و در همان ابتدا سخن از قانون و افتتاح مجلس رانده بود، با همه تدبیری که در کارها آورد به جهت مخالفت نصرتالدوله و نورمان وزیر مختار بریتانیا در تهران ساقط شد. احمدشاه ناگزیر، چون کسی را نیافت سردار منصور گیلانی را (با عنوان سپهدار) به نخستوزیری رساند...(ص102)
اوّلی که دولت سپهدار برسرکار آمد، به اصرار او، شاه دوباره مجلس مشاوره عالی برپا داشت... از ده نفری که اجازه سخنرانی گرفتند هیچ کس راهحلی ارائه نداد... آخرین سخنران سردار معظم بود. او راست و خدنگ ایستاد و طی یک سخنرانی 15 دقیقهای بیآن که نشان دهد که طرفدار کدام گروه است پیشنهاد کرد که مجلس افتتاح شود و گفت «اگر مجلس دایر میبود و اگر سیاست مملکت مرکز ثابتی داشت، بسیاری از مشکلات متوجه مملکت نمیشد.» حاضران، همه گروهها تصدیق کردند... مدرس، روز بعد از این جلسه، ساعتی با سردار معظم خلوت کرده به او گفت در حالی که حتی نوکران به نام سفارت انگلستان هم جرئت طرفداری آشکار از آن ندارند، پولها را گرفته و جنت مکانی برگزیدهاند نباید او خود را به میدان بیندازد و آینده سیاسی خود را خراب کند. حرف او سردار معظم را به فکر فرو برد.(صص5-103)
سپهدار مانده در میان دو سنگ. از یک طرف بنبست در روابط با انگلیسها. ازطرفی مذاکرات با دولت شوروی که مفید بود ولی سفارت انگلیس نمیخواست.(ص105)
نورمان، کاردار سفارت انگلیس در مقدم نصرتالدوله نامهای جدی به دولت سپهدار نوشت که حتی آن را پاکنویس هم نکرد... صریح و روشن خبر داده بودند که ارتش انگلیس در حال خروج از کشور است و اتباع انگلیس هم کشور را ترک میکنند، هیچ پول و مساعدهای هم در کار نیست مگر آن که دولت از اختیارات خود استفاده کند و قراردادی با افسران انگلیس برای اداره قوای نظامی و مالیه منعقد دارد و برای این کار نیازی به تشکیل مجلس نیست.(ص107)
وقتی نیروهای قزاق که عملاً بدون سرپرست مانده بودند در قزوین و کنار دست اردوی سرفرماندهی انگلیسیها جا گرفتند، همه در تهران میدانستند خبرهایی است... سردار معظم تازه داشت در آن آشوب، خطی برای خود برمیگزید و تکانی به صحنه میداد که قزاقها به تهران ریختند و از همان فردایش هم بگیر و بگیر را آغاز کردند. او در مخفیگاه خود بود که شنید فرمانفرما و نصرتالدوله و سالارلشکر را هم گرفتهاند. کاملاً گیج شده بود.(ص108)
کودتا
صبح سوم اسفند... مردم که با ترس و احتیاط بیرون آمدند، همهجا را بسته یافتند... در همه جا آژانهای نظمیه، قزاقی در کنار داشتند که تفنگش آماده بود، مردم وحشتزده، ترجیح دادند که به خانه برگردند... تا وضع روشن شود. ساعتی از روز گذشته بود که سرانجام نورمان به سومین پیام رسیده از قصر پاسخ داد و راهی دیدار شاه شد... نورمان، بیآن که پنهان کند که با قزاقها در ارتباط است، شاه را از وفاداری آنها نسبت به سلطنت او مطمئن کرد... انگلیسی حلیهگر که آن روز، آشکارا خوشحال مینمود به شاه توصیه کرد که سران کودتا را به حضور بپذیرد و از نیات آنها با خبر شود.(ص112)
احمدشاه، وقتی سرهنگ باقرخان، با اعلام پیشخدمت مخصوص وارد اتاق شد کنار پنجره ایستاده بود. سرهنگ احترام به جا آورد. شاه بیمقدمه پرسید: برای چی آمدهاید تهران؟ و جواب شنید: برای تقویت دولت و اجرای اوامر اعلیحضرت. شاه پرسید: این رضاخان میرپنج کیه. چطور آدمی است. سرهنگ باقرخان، سلام داد گفت: شخصی ایرانی و شاهدوست. (ص112)
سرهنگ، مأموریت اصلی خود را آشکار کرد و از شاه خواست اجازه دهد دولتی تشکیل شود. و چون نام سیدضیاء را برد، احمدشاه رو به پیشخدمت و ولیعهد گفت: بگوئید حکمش را بنویسند... عصر آن روز، مردم در خیابانهای مرکزی شهر سیدضیاء را دیدند، بیعبا و عمامه که عقب اتومبیل رئیسالوزرا لم داده بود. او علاوه بر حکم ریاست وزیران خود، فرمانی هم به نام رضاخان گرفته بود. فرمانی که او را فرمانده دیویزیون قزاق معرفی میکرد... ساعتی بعد از بازگشت سیدضیاء از کاخ، دستگیریها شروع شد. ابتدا رجال را به قزاقخانه بردند. بعد زندان نظمیه که روز قبل درش باز شده و زندانیان آن مرخص شده بودند. بعد باغ سردار اعتماد. سرانجام عشرتآباد.(ص113)
در آن لحظه، بیش از هر چه، تنفر آیرونساید از نصرتالدوله و کینه سیدضیاء از فرمانفرما در این تصمیم مؤثر بود... نورمان و سیدضیاء، در عین حال از شیطنتهای فرمانفرما دلنگران بودند و چشم به ثروت او هم داشتند.(صص4-113)
فرمانفرما توانست به فاصله کوتاهی خود را به عشرتآباد اندازد. در آنجا به وی اتاقی داده شده بود، با وسایلی که از خانهاش آوردند. یک هفته بعد، از طریق ارتباطات خود و نقشهایی که بازی کرد، سیدحسن مدرس، قهرمان ضدکودتا که همراه چند تن دیگر از روحانیون و ضدقراردادها دستگیر شده بود نیز به عشرتآباد برده شد. به درخواست فرمانفرما، مدرس در اتاق او جا گرفت... آنچه در یک هفتهای که آن دو بیمدعی در یک اتاق بودند، بین آنها گذشت، آینده را شکل داد. (ص5-114)
فرمانفرما جز دستوراتی برای خانواده، پیامهای نیز برای شاه و دیگران میفرستاد و پیامهای مدرس را نیز به بیرون منتقل میکرد. از میان تمام پیغامهایی که فرمانفرما و مدرس فرستادند، فقط یکی به دست مأموران سیدضیاء افتاد، آنهم به جهت بیاحتیاطی پیغامبر بود که نامهای از فرمانفرما برای محمدولی میرزا فرزند سومش میبرد.(ص115)
اما این تنها کاری نبود که فرمانفرما در بیرون انجام میداد، عزتالدوله همسرش خواهری داشت که نه فقط از شوهرش میرزا محسنخان امینالدوله، بلکه از دیگر مردان خانواده قاجار نیز با کفایتتر بود... فرمانفرما، فخرالدوله را مأمور کاری بزرگ کرد که برای حفظ املاک و دارائیهای خودش و آینده فرزندانش نیز موثر بود. فخرالدوله مأموریت یافت تا با رضاخان رفت و آمد کند و در راه نزدیکشدن به فرمانده قزاقها تا هر کجا لازم است، پیش رود و هر مقدار لازم میداند از کیسه فرمانفرما خرج کند. سیدضیاء، همه حواسش به کارهای نصرتالدوله بود که از قصر قاجار فعالیت میکرد.(ص116)
عید نوروز سال 1300 برای سیدضیاء بهاری خوش و خرم بود. برای رضاخان، کار سخت و آرامی در جریان، احمدشاه همچنان ناظر بر صحنه مانده بود، ولی رجال و بزرگان یا بیرون از خانه خود پنهان بودند و یا مانند بختیاریها در انتظار آن که ژنرال سایکس و یا ماژور مید و دیگران رخصت دهند و آنها به اصفهان و شاید تهران بریزند. سیدضیاء در دومین دیدار با احمدشاه، متنی را برای او برد و درخواست کرد تا آن را امضا کند تا برای والیان استانها فرستاده شود. این متن که در آن زمامداران دورههای گذشته به بیتکلیفی و تزلزل امنیت و آسایش طلبی متهم شده بودند، آشکار میکرد که سیدضیاء با اختیارات تامه به ریاست وزیران منصوب شده است.(ص117)
کابینهای که وی تشکیل داد، همه از کسانی بودند که قبلاً نام و چهرهای نداشتند و در دولتی عضو نبودند. فردای آن روز سید اعلامیه دیگری هم نوشت و این بار با امضای «رضا رئیس دیویزیون قزاق اعلیحضرت اقدس شهریاری و فرمانده کل قوا». این اعلامیه با عنوان «حکم میکنم» در ماده اول خود به اهالی تهران میگفت که باید ساکت و مطیع احکام نظامی باشند. (ص118)
سه روز بعد، باز سیدضیاء اعلامیهای، این بار به امضای خود بر در و دیوار شهر چسباند و مانند مقالههایی که در رعد مینوشت وعده و وعیدها داد و مهمتر از همه این که در بخش سیاست خارجی نوشت «من الغای قرارداد ایران و انگلستان را اعلام میکنم تا تأثیرات سوئی بر سیره ما نداشته باشد». تخلیه ایران از قشون خارجی بخش دیگری از این مقاله بود. دو روز بعد از آنکه این مقاله به در و دیوارها زده شد، از دربار، رضاخان را احضار کردند و این نخستین ملاقات خصوصی احمدشاه با کسی بود که اختیار قوای نظامی را در کف او قرار داده بود... و این یکی از تدابیر فرمانفرما و مدرس بود و از زندان به شاه توصیه شده بود... رضاشاه، در این ملاقاتها چنان با ادب و تشریفات و احترام کامل با احمدشاه روبهرو میشد... احمدشاه از وی راضی بود... به ویژه که بیانیه دوّم سردار سپه که بعد از دریافت لقب از شاه صادر کرد، چند بار بر اطاعت نیروهای قزاق از شاه تأکید داشت. و همان بود که احمدشاه میخواست.(صص9-118)
سیدضیاء وزارت داخله را در کابینه برای خود نگهداشت و عدلالملک دادگر یکی از همفکران خود را به کفالت این وزارتخانه منصوب کرد. مدیرالملک جم را به وزارت خارجه، منصورالسلطنه عدل را برای وزارت عدلیه، نیرالملک هدایت را وزیر معارف، موقر را وزیر فوائد عامه، مشیر معظم را وزیر پست و تلگراف و مودبالدوله نفیسی را برای وزارت تازه تأسیس صحیّه و خیّریه به شاه معرفی کرد. اصلیترین مقام از آن ماژور مسعودخان کیهان بود که وزارت جنگ را گرفت... اما توجه اصلی او به بلدیه تهران بود. کمیسیونی در آنجا تشکیل داد و خود وظیفه حاکم شهر را به عهده گرفت. در کمیسیون او سه انگلیسی و فرانسوی هم عضو بودند.(ص119)
سفارت انگلیس در خود را به روی پناهندگان بسته و فقط برای سپهدار (فتحالله اکبر) آخرین نخستوزیر پیش از کودتا تأمین صادر کرده بود. سفارت روسیه هم سامانی نداشت. میماند سفارت فرانسه و عثمانی.(ص120)
حکومت نظامی، به بهانه حفظ امنیت برای تمام سفارتخانهها مأمور قزاق گذاشته بود که از جمله وظایفشان آن بود که نگذارند هر کسی به سفارت وارد شود. تا هفته دوم کودتا، سیدضیاء 200 نفر را زندانی کرده بود. هنوز عید نشده بود که بیانیه هیئت وزیران، نقشه سیدضیاء را آشکار کرد. به این ترتیب همان مقصودی که از قرارداد 1919 برمیآمد، در یک پوشش جدید و عوامفریب اجرا شده بود. دولت اعلام داشت تعدادی مستشار برای اصلاح ادارات دولتی استخدام میکند. از جمله 25 افسر سوئدی برای ژاندارمری، یازده مستشار انگلیسی برای مالیه، یازده مستشار کشاورزی از آمریکا، و چند نفری برای عدلیه از فرانسه. سخنی از تشکیلات وزارت جنگ در میان نیامد.(صص1-120)
در پی ملاقاتهای خانم فخرالدوله با شاه، روابط احمدشاه با سردار سپه به خوبی پیش رفته بود... اوج این توجه در سلام نوروزی بود که در قصر گلستان برپا شد و شاه شرحی از خدمات سردار سپه گفت و شمشیر مرصعی به وی اهدا کرد... از جمله موفقیتهای سیدضیا که با کمک نورمان وزیر مختار انگلستان به ثمر رسید، دریافت نزدیک به 3 میلیون تومان از انگلیسیها بود. کابینههای قبلی معطل 250 هزار تومان مساعده بودند و به آنها داده نمیشد.(ص121)
روز سیزدهم نوروز، یک پیروزی برای سیدضیاء به ثبت رسید. او که میدانست برکندن قوامالسلطنه والی خراسان به سادگی امکانپذیر نیست، معتصمالسلطنه فرخ، از همفکران و دوستان خود را با عنوان کارگزار خراسان مأمور کرد. او در حقیقت مأموریت داشت بین قوام و کلنل پسیان جدائی اندازد که انداخت و کلنل برخلاف قراری که با قوامالسلطنه بسته بود، روز سیزدهم نوروز، وقتی والی مقتدر از کوهسنگی برمیگشت او را دستگیر کرد و تحتالحفظ به تهران فرستاد. سیدضیاء فوراً حکمی داد و کلنل محمدتقی پسیان را حاکم خراسان کرد.(ص122)
تا نوروز برسد، دست کم یک بار بین سردار سپه که بعد از تکرار شرفیابیهایش اعتنایی به سید نمیکرد، با نخستوزیر اختلاف افتاد و آن وقتی بود که جهانشاه خان امیر افشار از خوانین زنجان که سیدضیاء سردار منصور قزوینی را برای دستگیری او فرستاده بود، پنهانی به تهران آمد و خود را به خانه سردار سپه رساند و آن جا ماند.(ص3-122)
نیمه دوم فروردین را هم سیدضیاء با سر و صدا گذراند. ابتدا اعلام دستگیری قوامالسلطنه و بعد الغای رسمی قرارداد 1919، روز بیستم فروردین، میهمانی مفصلی به همین مناسبت در کاخ گلستان برپا شد، میهمانی سیدضیاء برای رؤسای هیئتهای نمایندگی خارجی. این میهمانی که به مناسبت نبودن مشروبات الکلی در آن به مجلس دوغ معروف شد و طنزپردازان تا سالها از آن یاد کردند، نشان میداد که سیدضیاء تصور آن دارد که تا سالها در این سمت باقی خواهد بود... سردار سپه خود به این میهمانی نرفته بود، اما دسته موزیک نظامی را فرستاده بود که هنرنمائی کنند و جاسوسانی هم داشت که اخبار را به او برسانند.(ص5-124)
حادثه دیگری که در همین شب رخ داد تخلیه و عقبنشینی قوای انگلیس از قزوین بود. یک ماه و نیم پس از کودتا، ژنرالهای انگلیسی میتوانستند با خیال راحت به دستور رسیده از لندن عمل کنند، آنها توانسته بودند کاری را که سه سال بود وزارت خارجه در تدارک آن بود، صورت دهند و دولتی بر سرکار آورند که شخصیتهای سیاسی رجال ملیگرا و مخالفان قرارداد، روزنامهنگاران و روحانیون را دربند کند و حکومت نظامی برقرار سازد و به نقشه بریتانیا جامه عمل بپوشاند. سیدضیاء شادمان از پیروزیهای خود، خبر خروج سربازان انگلیسی را با بیانیهای به اطلاع مردم رساند... اما او نمیدانست که در روزهای عید، حوادثی گذشته است که در عمل سرنوشت کابینه او را تغییر داده. سلام مخصوص دربار برخلاف سالهای گذشته بیرونق و سوت و کور بود.(ص125)
در جمع نمایندگان برگزیده مجلس، که علیرغم نظر سیدضیاء به سلام دعوت شده بود، سردار معظم خراسانی، به ایما و اشاره به شاه فهماند که دستگیری نمایندگان برگزیده مردم مانند مدرس و نصرتالدوله و دیگران خلاف قانون اساسی است... شاه، بیحوصله شده در پایان سلام، ولیعهد را احضار کرد و به او دستور داد که با سیدضیاء در مورد خلاصی زندانیان وارد مذاکره شود... دو روز بعد که خبر رسید، به دستور سیدضیاء سردار معظم خراسانی و ذکاءالملک فروغی هم دستگیر شدهاند، عصبانیت شاه بیشتر شد.(ص126)
هنوز چند روزی از مجلس دوغ نگذشته بود که رضاخان حکمی را که به دستور سیدضیاء وزیر جنگ (مسعودخان کیهان) برای او فرستاده بود، پاره کرد و با فریاد محمد حسین میرزا را خواست و به او دستور داد چهل قزاق بردارد و وزیر جنگ را دستگیر کند.(ص127)
فردای آنروز، احمد شاه با لبخند رضایتی سید ضیاء را بار داد. در این شرفیابی سردار سپه به وزارت جنگ و کلنل مسعودخان کیهان به سمت وزیر مشاور تعیین شدند. رضاخان، با رضایت احمدشاه خود را یک پله بالا کشید و دفتر هم در عمارت بادگیر پیدا کرد در حالی که بر خلاف پیش بینی سید ضیاء، فرماندهی کل قوا را نیز از دست نداد.(ص128)
در این ملاقات اولین گام برداشته شد و شاه از رضاخان خواست که به هر ترتیب که می تواند شاهزاده فرمانفرما و مدرس را از محبس نجات دهد و با احتیاط فراوان، نارضایتی خود را از بودن رجال در زندان ابراز داشت. احمد شاه که به تازگی حرکتی به خود داده بود، چند روز پیش ازآن پیشنهاد سید ضیاء را برای انحلال انتخابات مجلس و صدور فرمان انتخابات جدید رد کرده بود. به این ترتیب، فرمانفرما از محبس نجات یافت و قرار شد در باغ خود در فرمانیه تحت نظر باشد، از آن سو، مدرس نیز به قزوین فرستاده شد تا تحت نظر سردار منصور باشد... از سوی دیگر، فشار سردار سپه باعث شد عدهای از کسانی که وجودشان در زندان اثری برای دولت سید ضیاء نداشت آزاد شدند. افرادی چون رهنما، دشتی و روحانیونی که نه مالی داشتند که بتوان از آنها گرفت و نه چندان اهل سیاست و شیطنت و مبارزه علیه دولت بودند. سردار معظم خراسانی نیز دو هفته پس از دستگیری به کاشان تبعید شد.(ص129)
حالا دیگر نزدیک شدن سردار سپه به شاه و فرمانفرما و مدرس چیزی نبود که از چشم سیدضیاء پنهان بماند... همچنان طرحی برای خنثی کردن نفوذ سردار سپه جست و جو میکرد. توجه او به ژاندارمری بود که زیر نظر وزارت داخله قرار داشت. یعنی زیرنظر مستقیم خودش.(ص130)
چیزی که از نظر سیدضیاء پنهان مانده بود، اضافه شدن یک یار دیگر به اردوی مقابل بود. رتشتین، نویسنده سوسیالیستی که به عنوان سفیر حکومت شوراها به تهران آمده و دستگاه پرشکوه سفارت روسیه تزاری را تحویل گرفته و در دل آزادیخواهان ایران جائی برای خود باز کرده بود... در این زمان دور از چشم سیدضیاء رتشتین راهی به شاه باز کرده طرف مشورت وی قرار میگرفت... در حالی که اختلاف بین سید و وزیر جنگش، در سومین ماه دولت او چندان بالا گرفته بود که دیگر بر کسی پنهان نبود، سید آخرین نقش را زد و آن نزدیک شدن به محمدحسن میرزا ولیعهد بود.(ص1-130)
آخرین روزهای اردیبهشت 1300، اواسط ماه رمضان بود، در هر جا مراسمی مذهبی برپا میشد علیه سیدضیاء سخن میرفت... سید، همه اینها را از تحریک فرمانفرما و مدرس میدانست، پس در فکر دیگری افتاد. اعدام فرمانفرما. او به درستی دریافته بود که اگر مهلت دهد، فرمانفرما به زیرکانهترین شکل او را ساقط میکند... اما فرمانفرما از او کارآمدتر بود و فوراً یکی را پی خانم فخرالدوله فرستاد، میدانست که او به اندرون شاه راه دارد و میتواند در سریعترین زمانها وی را ملاقات کند.(ص132)
احمدشاه، به توصیه فخرالدوله، سردار سپه را احضار کرد و به یاد او آورد که او فرمانده کل قواست و کسی حق ندارد بدون اجازه او به زندانیان و از افراد تحت نظر قزاق دست یابد، و از جمله دادگاه برپا دارد... احمدشاه، در ضمن نورمان را نیز به کاخ طلبید... به نورمان گفت خسته شده و هفته دیگر از کشور خارج میشود. وزیر مختار بریتانیا مثل همیشه تهدید کرد که در آن صورت تاج و تخت قاجار را در خطر میبیند. احمدشاه به فرانسه پاسخ داد: به جهنم! انگلیسی موذی پرسید: چرا در همین تهران استعفا نمیدهید. شاه جواب داد، در این جا تأمین ندارم، ولی در اروپا خواهم توانست حقایق را به گوش جهانیان برسانم و از جمله اعلام دارم که شما با مملکت ما چه میکنید؟(ص133)
در همین فاصله رونوشت پاسخ نامهای را که لرد کرزن به نورمان نوشته بود، از طریق نصرتالدوله دریافت کرده بود. در آن نامه لرد انگلیسی که درگیر مشکلات داخلی کابینه انگلستان بود به نورمان خبر داده بود که از فضای ضدانگلیسی ایران راضی نیست. افسر و مهمات برای ارتش ایران نمیفرستد و از پول هم خبری نیست و او نیز بهتر است، این قدر خود را در زمینه امور داخلی ایران گرفتار نکند... در چنین وضعی شاه نیز دل قوی داشت که برکناری سیدضیاء خطر رنجش شدید لندن را در پی ندارد، تازه اگر هم داشت با رفع نگرانی از بلشویکها و تعهد رتشتین بر خروج سپاهیان ارتش سرخ از شمال کشور، مانند ماههای قبل، سفارت نمیتوانست شاه و دولت را تهدید کند که ایران را در مقابل هجوم بلشویکها رها خواهند کرد.(ص134)
شاه بلافاصله پس از رفتن سیدضیاء از کاخ، دستور داد سردار سپه حاضر شود. رضاخان، مثل همیشه خود را به سرعت به کاخ رساند. و هنوز سخن شاه علیه سیدضیاء تمام نشده بود که سلام نظامی داد و گفت: امر میفرمائید تا یک ساعت دیگر او را دار میزنم. احمدشاه از شنیدن اسم «دار» و «اعدام» میترسید، با عجله گفت: «نه. بیرونش کنید. از مملکت بیرون کنید. معزول است. معزول است». دو ساعت بعد، این اعلامیه منتشر شد: «نظر به مصالح مملکتی میرزا سیدضیاءالدین را از ریاست وزرا منفصل فرمودیم و مشغول تشکیل هیئت وزیران جدید هستیم...»(ص135)
همان روز، سردار سپه خود در مقابل خانه سید ضیاء ظاهر شد. قزاقها به فرماندهی محمدحسین میرزا در معیت او بودند. سردار سپه، نزدیک غروب قافله را حرکت داد. در آخرین لحظه کلنل اسمایس رسید و اعلام داشت که از طرف دولت بریتانیا دستور دارد برای تأمین جان سیدضیاء، همراه او حرکت کند. خبر در شهر چون توپ ترکید و یکباره، دهها تن از مخفیگاه به در آمدند، تبعیدیها به سوی تهران حرکت کردند.(ص136)
شاه کسانی را میخواست و با آنها درباره دولت بعدی گفتگو میکرد. در بین اسامی مختلفی که بر سر زبانها میآمد صمصامالسلطنه، سپهسالار، عینالدوله، فرمانفرما، مشیرالدوله، مستوفیالممالک... دو نفر آخر که به حبس هم نیفتاده بودند، عملاً از دربار قهر کرده و از پذیرفتن پیشنهاد شاه سر باز زدند. مستوفیالممالک، پیشنهادی هم به شاه داد: یکی را فعلاً انتخاب کنید که قبلاً صدارت نکرده باشد تا آبها از آسیاب بیفتد. شاه با این پیشنهاد به فکر مشارالملک وزیر دربار افتاد، ولی در مقابل رتشتین سفیر شوروی که این فکر را پسندید، نورمان روی خوشی نشان نداد و سردار سپه را پیشنهاد کرد، تا آن که یکی نام قوامالسلطنه والی سابق خراسان را بر زبان آورد. به ظاهر کسی با او مخالف نبود. شاه، شهابالدوله (شازده ملکآرا) را احضار کرد و او را به زندان عشرتآباد فرستاد تا با قوامالسلطنه گفتگو کند و در صورت موافقت او را به کاخ بیاورد، تنها شرطی که برای او در نظر گرفته بود این بود که متعهد شود که سیاست خود را با سیاست بریتانیا تنظیم نکند.(صص7-136)
در شهر، مردم به خانه عارف قزوینی که در کنسرتی، از سیدضیاء تعریف کرده و ترانه «ای دوست حق پشت و پناهت باز آ- چشم آرزومند نگاهت بازآ- چشم آرزومند نگاهت بازآ» را ساخته بود سنگ میزدند... مردم میخواندند: «ای اجنبی پناهت بازآ لعنت به کابینه سیاهت بازآ» میگفتند این اشعار را ملکالشعرای بهار ساخته و در روزی که فرمانفرما به دیدار مدرس رفته بود برای خوشامدگویی، در حضور آن دو خوانده، در قسمتی از این ترانه، بهار میگوید:
آخر به جای پول فرمان فرما پرشد کلاه از اشک و آهت بازآ
ملکالشعرا بعداً کار دیگری هم کرد و به میرزاده عشقی جوان که مرید و شاگرد او محسوب میشد، توصیه کرد که اثر غزلهایی را که در وصف سیدضیاء ساخته بود، با سرودن هجویههایی، از خاطر مردم پاک کند... در همین زمان فرخی یزدی که با سردار معظم خراسانی و دیگر زندانیان سیدضیاء آشنا بود مربع ترکیبی ساخت با بیت مشهور «لرد کرزن عصبانی شده است داخل مرثیهخوانی شده است.»(ص8-137)
سقوط کابینه سیدضیاء و ایجاد شوق و شور ضدکودتا و انگلیس به عنوان مسبب کودتا، نه فقط «نورمان» را از وزیر مختاری سفارت در تهران برکنار کرد و به لندن فرستاد، بلکه کابینه انگلستان را واداشت تا سیاست پخته و سنجیدهای در پیش بگیرد... این فقط شاه نبود که برای دادن فرمان صدارت شرط را در ضد انگلیسی بودن دولت قرار داد، کسانی چون نصرتالدوله و سردار معظم نیز چنان عصبانی شده بودند که ناگاه تبدیل به ضد انگلیسیهای دو آتشه شدند و این حادثه بزرگی بود که سرنوشت آنها را در سالهای آینده رقم زد.(ص9-138)
قوامالسلطنه از بین اعضای دولتی که قرار بود تشکیل دهد نام دو تن را میدانست. سردار سپه وزیر جنگ و دکتر محمدمصدق وزیر مالیه. قصد داشت در مورد بقیه اعضای کابینه نظر شاه را بپرسد. اما به عنوان اولین کار فرمان آزادی زندانیان را صادر کرد و قرار گذاشت، همان روز آنها را، یکراست از زندان به کاخ ببرد که هم خود را به رخ کشیده باشد و هم مطابق قرار، شاه از آنها دلجوئی کند.(ص141)
اتحاد
تابستان 1300 شادمانی به خانههای همه رجال و اشراف بازگشته بود. انگار آن سه ماه دولت کودتا، زنگی را در درون همه به صدا درآورده بود، و همه را به چنان سختی انداخته بود که قدر عافیت را میدانستند. فرمانفرما با همین ضربه از خیال صدارت و وزارت دست شست و اساس را بر آن قرار داد که باید ملکداری در پیش گیرد... در خانه سردار معظم نیز، در اندازه کوچکتر همین بود... اما تغییر مهمتر در خانه معروف به گلروپ صورت پذیرفت. سردار سپه که عضو مقتدر کابینه و وزیر جنگ شده بود، با کاری مداوم و شبانهروزی در پی دفع اشرار و ایجاد امنیت در کشور، و در عین حال سیاستبازی بود.(صص6-145)
نصرتالدوله فردای تشکیل دولت قوامالسلطنه، و خلاص شدن از شر سیدضیاء وکیلان دوره چهارم را به خانه خود دعوت کرد و بعد از راضی کردن آنها خود به اتاق دیگر رفت و متن تندی علیه دولت ساقط شده و دسیسههای انگلیسی نوشت که عنوان آن را «بیان حقیقت» گذاشت و این اعلام جنگ رسمی به دولت انگلستان بود. در این متن، نصرتالدوله پرده از روی وقایعی که بعد از سقوط دولت مشیرالدوله (جانشین وثوقالدوله) رخ داد برداشت و نحوه روی کارآمدن دولت کودتا را بیان کرد و در نهایت «مداخلات بیگانه» را برشمرد و خواستار برپائی مجلس و محاکمه و مجازات سیدضیاء و همدستان او شد و از بیگانگان خواست در امور داخلی ایران مداخله نکنند و بیطرف بمانند... چهل تن از نمایندگان برگزیده مجلس زیر این مقاله امضاء گذاشتند و انتشار آن در مطبوعات نشان داد که برای نخستینبار نوعی همصدایی در کشور بین شاه، مجلس، روحانیون و رجال پیدا شده است. مطبوعات نیز یکصدا به میدان درآمدند. هیچگاه بریتانیا در ایران چنین رسوا نشده بود.(صص8-147)
سفارت در لاک خزیده انگلیس، ایادی خود را همه به حمایت سردار سپه تشویق کرده بود... مجلس چهارم را بالاخره قوامالسلطنه، پس از شش سال فترت گشود... مؤتمنالملک پیرنیا را به ریاست برگزیدند، حکیمالملک و مدرس نایب رئیس شدند، این خود نمادی بود که معنا داشت، مؤتمنالملک به بیطرفی و وجاهت ملی شهرت داشت، حکیمالملک انگلوفیل خوانده میشد و مدرس ضد انگلیسی. در این مجلس اکثریت را اعتدالیون به عهده داشتند که چهرههای برجستهشان مدرس، سردار معظم خراسانی، نصرتالدوله بودند (همه در این زمان ضد انگلیس و جزء زندانیان سیدضیاء) سوسیالیستها گروه بعدی بودند که سلیمانمیرزا اسکندری، سیدمحمدصادق طباطبائی، ملکالشعرا در آن بودند و حدود 29 تن به حساب آمدهاند. عدهای از رجال صاحب عنوان مانند مشیرالدوله، سیدیعقوب انوار و چند روحانی دیگر نیز به هیچ دستهای متمایل نبودند ولی عملاً به اعتدالیون گرایش داشتند.(ص149)
گویی، ناگهان تمامی شرایط در کنار هم قرار گرفته بود تا او را بالاتر ببرد و قدرت بخشد. جز آنکه خودش هم قابلیتی غیرقابل تصور از خود نشان میداد. در بازیگری و جلب آدمها، یکباره استعدادی در او ظاهر شده بود. هم از این رو هنوز یک سال از حضورش در تهران نگذشته، با یک بازی حساب شده برنامه ادغام تمام نیروهای مسلح کشور را به تصویب دولت رساند و قشون متحدالشکل شکل گرفت.(ص150)
سفارتخانههای روس، فرانسه و آمریکا از او نهایت پشتیبانی را میکردند که بدون قبول نوکری سفارت انگلیس مملکت را نظم میدهد، سفارت انگلیس نیز او را شکل دهنده آرمانهای خود میدید. آنها در آن شرایط ایران را کشوری آرام میخواستند.(ص151)
اولین سالگرد کودتای سوم اسفند 1299 که فرا رسید... اعلامیهای چاپ و به در و دیوار تهران کوبیده شد با این مضمون که «با بودن من تجسس برای یافتن مسبب حقیقی کودتا مضحک است»... اگر بعد از این کسی در جراید، مطلبی علیه کودتا بنویسد «جریده را توقیف و مدیر و نویسنده آن را هم که هر که باشد تسلیم مجازات خواهم نمود».(ص151)
تازه چند روزی بود که چهارمین فرزندشان به دنیا آمده بود که خبری به گوش تاجالملوک رسید و او را دچار غش و ضعف و بیماری کرد. رضاخان مشغول گرفتن زن دیگری بود، آنهم زنی از خانواده سلطنتی (قاجار)... سردار سپه، با این وصلت به یکی از آرزوهای خود رسید و خود را با بزرگان وصل کرد. عروس، نوه علیرضاخان عضدالملک اولین نایبالسلطنه احمدشاه و رئیس ایل قاجار بود.(صص3-152)
قوامالسلطنه در دوره دوّم نخستوزیری خود... تغییری در قانون نفت مجلس داد و اجازه گرفت که هر شرکت آمریکائی را که آماده باشد، طرف قرارداد قرار دهد. این کار او به شدت انگلیسیها را نگران میکرد. سِرپرسی لورن، وزیر مختار تازه انگلستان، کهنهکار و ایرانشناس بود و جانی به سفارت داده بود، راهی هم به وزیر جنگ باز کرده بود- از طریق اردشیر جی و فتحالله اکبر.(ص154)
وقتی که مدرس (پس از استعفای مشیرالدوله)، نام قوامالسلطنه را به عنوان نامزد نخستوزیری پیش کشید، بین او و فراکسیون اعتدالی اختلاف افتاد. سردار معظم و نصرتالدوله، مستوفیالممالک را پیشنهاد میکردند. ولی نتوانستند در مقابل مدرس کاری کنند. سردار سپه، از نخستین روز تشکیل این کابینه سر ناسازگاری گذاشت.(ص5-154)
اولین زورآزمائی دو حریف، وقتی اتفاق افتاد که میلیسپو امور مالی و خزانهداری را در اختیار گرفت... رضاخان با پیروزی در سرکوب غائله سیمیتقو و سروصدایی که با این پیروزی در کشور به راه انداخت موقع را مغتنم شمرد که نظمیه را هم به وزارت جنگ منتقل کند، ولی قوامالسلطنه مقاومت کرد... سردار سپه که وضعیت خود را مناسب دید بعد از نطق مدرس علیه او در مجلس، استعفا داد. و به خانه رفت...(ص155)
همان روز سربازان محافظ ادارات دولتی به سربازخانهها فراخوانده شدند و شهر در خوف یک حکومت نظامی فرو رفت. شب هنگام، به تحریک نظامیان، انواع دزدیها و شرارتها در تهران و شهرستانها صورت گرفت... محمدحسن میرزا ولیعهد که در غیاب برادرش بر صحنه نظارت داشت، ناگزیر شد علیرغم میل خود، جلسهای در کاخ برپا دارد و نخستوزیر و وزیر جنگ را احضار کند... وساطت ولیعهد به نتیجه رسید و سردار سپه که عقبنشینی بموقع را خوب بلد بود پذیرفت که مطابق قانون اساسی رفتار کند و از کارهای خلاف قانون بپرهیزد و قوامالسلطنه نیز محبت ابراز داشت و خدمات وی را در نظام تائید کرد.(ص156)
وکیلان طرفدار سردار سپه- پر شورتر از همه داور و تدین- با طرح استیضاحی کوشیدند دولت قوام را در آستانه بازگشت احمدشاه از سفر فرنگ ساقط کنند که با تدبیر مدرس، این کار ناموفق ماند. محرم که شد، سردار سپه موقعیتی یافت تا برای جلبنظر مردم و تحریک احساسات دینی آنان، جلوهای مردمی بگیرد... در این سال که دیگر همه نیروهای نظامی زیر فرماندهی رضاخان قرار گرفته بودند، وزارت جنگ عزاداری محرم را در میدان مشق با شور بسیار برپا داشت. دستههای بزرگ مثل چالمیدان و درخونگاه و محله عربها و عودلاجان، سری به این تکیه زدند. سردار سپه خود در جایگاه با شنل سیاهی ایستاده بود و در شام غریبان، شمع بزرگی در دست داشت، در حالی که فرماندهان پرآوازهاش نیز در دنبالش بودند و یکی از افسران هم از کیسهای بر سر همه کاه میریخت.(ص8-157) ادامه دارد ...