تاریخ انتشار : ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۹:۰۷  ، 
شناسه خبر : ۱۴۲۸۸۷

به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر می‌شود. (بخش دوم)

آرزوهای بزرگ
 وقتی دو سال از کودتا می‌گذشت، مستوفی‌الممالک نخست‌وزیر بود و سردار سپه وزیر جنگ او. در این کابینه وزارت خارجه به ذکاءالملک فروغی داده شده بود و وزارت فواید عامه به مخبرالسلطنه، عدلیه در اختیار ممتازالدوله بود و نصرالملک هم وزارت مالیه را داشت که مدتی بعد جای خود را به بهاءالملک قره‌گوزلو داد، و این‌ها هیچکدام مانند وزیران قوام‌السلطنه در مقابل خواست‌های وزیر جنگ مقاومت نداشتند.(ص165)
 از این ترکیب، مدرس بیش از همه ناراضی بود. او که این بار نصرت‌الدوله و قوام‌السلطنه را با خود همراه داشت هر چه برای احمدشاه پیغام فرستاد که در چنین موقع باریکی، مستوفی‌الممالک مناسب نیست و باید کسی عهده‌دار ریاست وزراء باشد که بتواند در مقابل زیاده‌رویهای سردار سپه و نظامیان مقاومت کند، به گوش شاه نرفت، پس مدرس خود زندگی سیاسی‌اش را به قمار گذاشت و استیضاحی تقدیم ریاست مجلس کرد... روز استیضاح، مدرس، معیاری از هوشیاری و زیرکی باقی گذاشت، بی‌آن که به آن رجل سیاسی مشهور به بی‌‌طرفی و بی‌نظری و سلامت توهینی کند، استعفای او را خواست. حادثه‌ای که بعد از آن رخ داد، کم‌اهمیت‌تر از نطق مدرس نبود، مستوفی‌الممالک با عصبانیت پشت تریبون رفت و با گفتن «من نه اهل آجیل دادن هستم و نه آجیل گرفتن، معده‌ام هم برای هضم برّه‌ای که موقع انتخابات می‌کشند مساعد نیست»... استعفا داد... تابستان 1302 را مشیرالدوله نخست‌وزیر شد تا انتخابات را برگزار کند، او مصدق را به وزارت خارجه و حکیم‌الملک را به وزارت عدلیه گماشت و این دو کسانی بودند که سردار سپه نمی‌پسندید، ولی فروغی را در وزارت مالیه گذاشت و این کاری بود که رضاخان را خوش می‌آمد. مجلس وجود نداشت و فراکسیون‌های درون مجلس چهارم نیز متلاشی شده بودند، یارگیری‌های تازه‌ای پیدا شده بود، سردار معظم و داور از مدرس جدا شده به اردوی سردار سپه پیوسته بودند. شاه نیز، با وجود اصرار شومیاتسکی دومین سفیر شوروی در ایران که اخبار خود علیه رضاخان را در اختیارش می‌نهاد، قادر به کاری نبود. مدرس، در این زمان قوام‌السطنه را از همه قوی‌تر دیده او را به عنوان سدی در مقابل رضاخان محافظت می‌کرد.(صص7-165)
 از جمله حوادث این دوره، چرخشی در سیاست انگلستان بود که در سفر سِر پرسی لورن وزیر مختار انگلیس به لندن، به او ابلاغ شد. لورن دستوراتی دریافت کرده بود برای نزدیک شدن به وزیر جنگ و حمایت از او. پیام‌آور لورن نیز فروغی بود... از این مجموعه، اولین ثمره‌ای که به بار آمد دستگیری قوام‌السلطنه بود تنها شانس شاه و مدرس برای مقاومت در مقابل رضاخان...(ص167)
 بعدها معلوم شد که رضاخان، در آن زمان قصد آن داشت که مدرس را هم به همین اتهام دستگیر کند، ولی مشاورانش وی را از این کار برحذر داشتند. رضاخان که مشغول مغازله با سه تن از علمای بزرگ شیعه بود که از عتبات به ایران آمده بودند، در عین حال صلاح ندانست که خود را با روحانیت طرف کند.(ص168)
 سردار سپه، نامه‌های التماس‌آمیز شاه و نخست‌وزیر را که به عنوان او نوشته بودند و با پیش کشیدن «عریضه متعلقه قوام‌السلطنه» خواسته بودند که به نخست‌وزیر سابق اجازه خروج از کشور داده شود، برای روزنامه‌ها فرستاد و اعلام داشت از حق خود گذشته است. قوام‌السلطنه، رقیب اصلی به سویس رفت. چند روز بعد انفجار نارنجکی در کاخ و نزدیک اتاق خواب شاه، به او هم پیام را منتقل کرد. احمدشاه هم حکم نخست‌وزیری رضاخان را صادر کرد و خود به فرنگ رفت. مدرس تنها ماند. با فعال شدن سِر پرسی لورن، یکی یکی کسانی که در دو سال گذشته، به بریتانیا خیانت کرده بودند، به دست رضاخان زده می‌شدند.(ص168)
 نخست‌وزیر خود طرحی برای عدلیه داشت که می‌بایست محاکم ایران را از صورت محاکم شرعی درآورد و شکل قانونی بدان بدهد. این کاری ناتمام بود که مشیرالدوله از سالها پیش دنبال می‌کرد و همه زیر و بم علمی آن را سنجیده و با روحانیون مخالف بحث و گفتگو کرده بود...(ص172)
 در تهران، رضاخان سرانجام حکم صدارت را از احمدشاه گرفت و او را راهی فرنگستان کرد. علاوه بر همه درایت‌ها که در رسیدن به این هدف به کار برده بود، قوام‌السلطنه را به تبعید اروپا فرستاده بود، نصرت‌الدوله را به عنوان والی در فارس نگهداشته بود و سردار معظم را در کرمان. مدرس را عملاً بی‌دست و بی‌یاور کرده بود. مجلس با نطق محمدحسن میرزا ولیعهد افتتاح شد. بلافاصله زمزمه جمهوری در شهر افتاد. رضاخان عجله داشت که فوراً کار را تمام کند و به رقیبان فرصت طراحی ندهد.(ص178)
 آنها که در ضدیت با احمدشاه متفق‌القول بودند و کار او را تمام شده می‌دیدند، بر این باور بودند که فقط فرمانفرما می‌تواند در مقام ریاست‌جمهوری قرار گیرد، و رضاخان که همیشه مطیع او بوده، فرمانده کل قوا و وزیر جنگ- حتی نخست‌وزیر شود.(ص179)
 در مجلس ناصرالاسلام با اعتبارنامه سردار معظم مخالفت کرده بود و او را واجد صلاحیت نمایندگی مجلس پنجم نمی‌دانست. دلایل او عدم صلاحیت شخصی، تقلب در انتخابات نیشابور، عضویتش در کمیسیون میکس و اعدام هفت آزادیخواه در حکومت گیلان بود. سردار معظم دیگر روش مشخصی داشت، جلب توجه سردار سپه و بی‌اعتنایی با هر کس که با او مخالف باشد. پس در نطقی پر هیجان، تا توانست از رضاخان تجلیل کرد و به ایرادها پاسخ داد، اثر خطابه او چنان بود که اکثریت نزدیک به تمام نمایندگان به او رأی موافق دادند.(ص180)
 به فاصله‌ای کمتر از یک ماه، سردار معظم عملاً نزدیکترین مشاور رضاخان شده بود... رضاخان، به عنوان اولین اقدام در نخست‌وزیری خود، به فکر ماجراجوئی بزرگی افتاد که قبل از آن در تصورها هم نمی‌گنجید. به زیر سلطه بردن حوزه نفتی جنوب.(ص181)
 حاصل تمام این نزدیکی‌ها و پیشبرد برنامه تدوین شده... شهریور ماه آشکار شد و آن وقتی بود که رضاخان تصمیم گرفت، خود راهی خوزستان شود و بخش آخر از برنامه «تمرکز قدرت» را به اجرا درآورد. او نخست به اعضای کابینه دستور استعفا داد و فردایش کابینه جدیدی برپا داشت. و سردار معظم را به عنوان وزیر فوائد عامه وارد کابینه کرد. وزارت خارجه را به مشارالملک سپرد که روسها به او متمایل بودند و به این ترتیب حریف شمالی را هم قانع کرد و وزارت داخله را به امیر اقتدار انصاری فرد مورد اعتماد خود سپرد.(ص3-182)
 در این تلاطم، مدرس، تنها کسی بود که خلاف موج شنا می‌کرد. چنان که وقتی روزنامه‌های تهران ترجمه مقاله‌ای از تایمز لندن را چاپ کرده‌اند که نوشته بود لابد قراردادی بین سردار سپه و خزعل به امضا خواهد رسید. مدرس تقاضای جلسه خصوصی کرد و مؤتمن‌الملک هیئت وزیران را برای پاسخگویی فراخواند. مدرس، در آن‌جا به اقدامات وزیر جنگ تاخت و گفت این از آن قبیل خودسری‌ها نیست که بدون اجازه مجلس ممکن باشد... مدرس، بوی خدعه و بازی سیاسی را احساس کرده بود، ولی از برنامه کلی «تمرکز قدرت» خبر نداشت. فروغی به عنوان نایب نخست‌وزیر، پاسخ مدرس را موکول به وقتی کرد که اطلاعات به دست آورد... این گفته او آتش مخالفان را تیزتر کرد و سروصدا از اطراف بلند شد. در این زمان، سردار معظم که نه وزیر داخله بود و نه وزیر خارجه، اجازه خواست و گفت سردار سپه موقع خداحافظی به من گفتند یا خوزستان را به ایران ضمیمه می‌کنم یا به تهران برنخواهم گشت! و این آبی بود که بر آتش مخالفان ریخته شد.(صص4-183)
 در بازگشت رضاخان از سفر خوزستان، چنان جشن و شادمانی از سوی نظامیان تدارک دیده شد که نظیرش سابقه نداشت و دیگر مدت زیادی تا انقراض سلسله قاجار باقی نبود. در ابتدای سال 1304 القاب و درجات نظامی ملغی شد و سردار معظم دیگر صبر نکرد و نام خود را تیمورتاش نهاد و در جهت ایران‌گرایی و ضدیت با عرب که همیشه در او بود، به این و آن سپرد که از به کار بردن نام کوچک او «عبدالحسین» خودداری کنند، و این زمانی بود که مثلث تیمورتاش، داور و نصرت‌الدوله تمام هم خود را مصروف مبارزات پارلمانی برای انقراض سلطنت قاجار کرده بودند، در حالی که سلیمان‌میرزا اسکندری و دکتر مصدق که تا اینجا بر اساس عهد و پیمانی با رضاخان بودند، به مجرد آن که احساس کردند او قصد دارد، شاه شود پایان کار را گمانه زدند و به صف مقابل متمایل شدند. چنین بود که حادثه‌ای که کسی یک سال پیش تصور آن نمی‌رفت، اتفاق افتاد، آنهم به سرعتی باور نکردنی. چنان که بازیگران اصلی هم فرصت نیافتند تا به خود بگویند که چطور در کمتر از پنج سال بعد از روزی که قزاق‌ها، به دنبال سیدضیاء راه افتاده به تهران آمدند، رضاخان ماکسیم تبدیل شد به بنیادگذار سلسله‌ای که تیمورتاش برای آن سلسله نیز مانند خود نامی ایرانی پیدا کرد «پهلوی».(ص5-184)
 به پایمردی و کارسازی تیمورتاش و داور، مجلس به تشکیل مجلس مؤسسان رأی داد و مجلس مؤسسان برپا شد و کار قاجاریه را ساخت. رضاخان که حکومت نظامی را مأمور کرد تا محمدحسن میرزا و خانواده شاه در سفر را از کاخها بیرون کنند، خود نیز به فکر تأسیس دربار افتاد. برای سرپرستی این دربار، مناسب‌تر از تیمورتاش کسی نبود.(ص187)
 با انجام مراسم تاجگذاری و انتخاب محمدرضا به ولیعهدی، او و دیگر پسران شاه از مادرانشان جدا شدند و در شبانه‌روزی مخصوصی جا گرفتند که به همین منظور با معلمان ویژه برپا شده بود.(ص188)
 در نخستین نوروز پس از به تخت نشستن رضاخان، این خانواده، مسئله‌ای آفریدند که چند ساعتی نفس را در سینه همه حبس کرد. تاج‌الملوک، مطابق معمول اشراف آن زمان، دخترها را برداشت و همراه خواهرش و چند تن از اعضای خانواده آیرملو راهی قم شد که موقع تحویل سال را در جوار حرم حضرت معصومه بگذارند. رسیدن این عده، با اتومبیل بزرگ و سیاه دربار چشم زایران را خیره کرد. آنها در بالاخانه‌ای جا گرفتند. صحن پر از جمعیت بود، در لحظه‌ای چشم کسی به بالاخانه افتاد و این درست زمانی بود که زنها داشتند چادرهای سیاه خود را با چادر نمازهای سفید عوض می‌کردند، بر و بازوهایشان عیان بود. فریادی از صحن برخاست «ای نامسلمانها» و مردم بنای پرتاب سنگ گذاشتند، سروصدای مردم، آقای بافقی را که نماینده حاج‌شیخ عبدالکریم حائری در جمع‌آوری وجوه شرعیه بود، از حجره بیرون کشید. پیرمرد که ماده مردم را غلیظ دید، با ترکه‌ای در دست بالای پله‌ها رفت و به زنان دستور داد که پائین بیایند و آنها را از بین مردم گذراند و به خانه تولیت (سالاریه) فرستاد. خبر به شاه رسید. اول قصد داشت امیراحمدی را روانه کند، ولی بعداً پشیمان شد و خود به قم رفت. از پادگان قم جمعی نظامی به حرم فرستادند. رضاشاه، چندان غضبناک بود که با چکمه به داخل حرم رفت و با فریاد او سربازان آقای بافقی را بیرون کشیدند و در صحن به فلک بستند. فریاد «یا امام زمان» پیرمرد در صحن پیچید. در سالاریه، اشرف و شمس ترسیده هنوز به حال نیامده بودند، با دیدن پدر جلو دویدند، ولی با فریاد رضاشاه رو به رو شدند که تاج‌الملوک را به فحش کشیده بود که چرا دست از این بازیهای خرافی برنمی‌دارد.(ص9-188)
 در مراسم تاجگذاری رضاشاه، تاج پهلوی را که تیمورتاش سفارش داده، و بر ساخت آن نظارت کرده بود، او حمل کرد و تاج کیانی را فروغی نخست‌وزیر.(ص192)

سرخوشی
 سلطنت پهلوی، اگر برای تیمورتاش قدرت و شکوهی باور نکردنی به دنبال آورد، برای فرمانفرما آغاز سختی‌ها بود. دستگاه عریض و طویل و ثروت بیکران او چیزی نبود که شاه و اطرافیانش بتوانند او را رها کنند و در نظر نیاورند، از سویی روابط گسترده فرمانفرما با خانواده قاجار و رجال و شخصیت‌ها، باز از نظر دربار تازه خوشایند نبود.(ص197)
 سردار سپه اصلاً نه اعتقادی و نه توجهی به درس و تربیت دخترها داشت و تمام توجه او به پسرانش بود، ولی در اندرون فرمانفرما، دختران گرچه محبوس بودند، ولی همه امکانات برایشان فراهم می‌شد. مریم در خانه معلمانی داشت که مهم‌ترین و بزرگترین معلمان شهر بودند... وقتی قرار شد شاگردان کلاس پنجم امتحان شوند... ذکاءالملک فروغی و مهندس عبدالرزاق خان بغایری هر دو تصدیق کردند که مریم شاگرد اوّل مدارس تهران است و او اجازه یافت تا برای گرفتن تصدیق ابتدائی به مدرسه ناموس برود. زبان فرانسه را هم آموخته بود، پس مانعی برای رفتن او به «ژاندارک» مدرسه فرانسویان وجود نداشت... او سریع‌تر از آن که پیش‌بینی می‌شد دیپلم ژاندرک را گرفت و خود را به دانشسرای دختران که «مدرسه دارالمعلمات» لقب گرفته بود رساند.(صص200-199)
 اولین حادثه وقتی رخ داد که تیمورتاش، توسط نصرت‌الدوله برای فرمانفرما پیام فرستاد که بهتر است از بخش دیگری از پارک خود بگذرد و آن را به شاه پیشکش کند... فرمانفرما با شنیدن این سخن از جا جهید و فریاد برداشت «بفرمائید تنبان بنده را هم تقدیم کنم. فقط مانده زن و بچه‌هایم را زیردست این قزاق بیندازم. ما چه تقصیری کردیم که او را از خود دانستیم و کمک کردیم فرمانده قزاق شود. ای بر پدر این انگلیسی‌ها لعنت!»... رضاشاه به بهانه این که حاضر نیست در کاخهایی که ناصرالدین شاه عیاش ساخته منزل کند در همان خانه دوران سردار سپهی مانده بود و از اطراف به آن می‌افزود.(ص202)
 تنها امیدی که برای فرمانفرما که در هفتاد عمر را پشت سر می‌گذاشت وجود داشت، نصرت‌الدوله بود. ورنه سالار لشکر، بعد از آن که پهلوی به سلطنت رسید، دیگر شغلی نیافت و تنها به وکالت مجلس از میانه اکتفا کرده بود و در آن جا نیز هیچ حرکتی از خود نشان نمی‌داد، محمدحسین میرزا نیز در درجه سرهنگی مدام این سوی و آن سوی کشور بود، و در آرزوی آن که بازنشسته شود و به فرنگ برود. محمدولی میرزا نیز، همیشه خود را از سیاست دور نگه می‌داشت و به ملکداری تمایل نشان می‌داد تا جان سالم به در برد.(ص203)
 فرمانفرما که از زمان زندانی شدن در حکومت سیدضیاء، هر ماجرائی را که بر سرش آمده بود از چشم انگلیسی‌ها می‌دید، و در هر فرصت به آنان ناسزا می‌گفت، از همان زمان مدام خود را به مدرس نزدیکتر کرده بود. تا جائی که زمان به سلطنت رسیدن پهلوی خود را کاملاً در اختیار او قرار داده بود. این ترکیب با آن که توانست در داستان جمهوری، رضاخان را شکست دهد، اما از زمانی که رضاخان توانست خوزستان را فتح کند و خزعل را به اطاعت وادارد، به مشکل افتاد.(صص4-203)
 شاهزاده کهنه‌کار متوجه تغییراتی که در سیاست‌های جهانی رخ داد نبود. کسانی که کمابیش اطلاعات خود را حفظ کرده بودند می‌کوشیدند فرمانفرما و مدرس را متوجه کنند که در سیاست خاورمیانه‌ای انگلیس تغییراتی رخ داده و نتیجه‌اش این که لندن، اینک همه چیز را در راه پیش بردن سیاست «تمرکز قدرت» و «کمربند به دور شوروی» قربانی می‌کند، چنان‌که خزعل را کرد. لندن، بعد از آشفتگی‌هایی که در دو ساله بعد از دولت وثوق‌الدوله گرفتار آن شده بود، سرانجام با به رسمیت شناختن سردار سپه به عنوان مرد قدرتمند ایران، سِر پرسی لورن را به تهران فرستاد. این دیپلمات پرسابقه در تهران مواجه با فضایی ضد انگلیسی شد که سفارت شوروی بیشترین بهره را از آن می‌برد. شومیاتسکی با ایجاد روابطی با احمدشاه وی را ترغیب به مقاومت در برابر سردار سپه می‌کرد. لورن هم بلافاصله راه دوستی با سردار سپه را در پیش گرفت... انگلیسی‌ها خوب می‌دانستند که تیمورتاش جوان بیش از فروغی کاربری دارد. آنها هیچ‌گاه تخم‌مرغ‌های خود را در یک سبد نمی‌گذارند.(صص5-204)
 شاه خود، از خارجی‌ها نفرت داشت و آنها را به چشم دشمن می‌نگریست، در عین ترسی که از انگلیسی‌ها داشت، ولی پیشرفت سریع و باور نکردنیش در ذهن او انداخته بود که قدرت‌های بیگانه پوچ بوده‌اند و رجال قدیمی به خاطر «وطن‌فروشی» و ترس به آنها سر می‌سپرده‌اند. او متوجه نبود که صعودش را بیشتر مدیون فرصت کم‌نظیری است که شرایط تاریخی در اختیار قرار داد.(ص205)
 روز تاجگذاری... جمع کامل بود. لورن می‌توانست به لندن گزارش بدهد که آثار بی‌تدبیری‌های نورمان و دیگر اسلاف خود را که حاصلش اوج‌گیری تمایلات ضدانگلیسی در همه رجال و مردم بود، پاک کرده و حالا می‌تواند به طرحهای بلندمدت فکر کند که در رأس آن مسائل مربوط به نفت بود و راه - به ویژه راه‌آهنی که خلیج‌فارس را به بحر خزر برساند- کاری که انگلیسی‌ها از فردای استقرار اتحاد جماهیر شوروی در اندیشه آن بودند و آن را برای آینده مفید می‌دانستند.(ص206)
 وقتی سِر پرسی لورن از محل مأموریت قبلی خود (طنجه در مراکش) راهی تهران می‌شد، لرد کرزن که از رفتار نصرت‌الدوله، بعد از کودتای سیدضیاء به شدت عصبانی بود، در دستور عمل به او ضمن بدگویی از ایرانی‌ها، به ویژه رجال و سیاستمداران، به لورن توصیه کرد که در هیچ صورتی ایرانی‌ها را جدی نگیرد:... «در اولین فرصت مشت محکمی به دماغ آن خائن، شاهزاده نصرت‌الدوله فیروز بزن و نفوذ و شوکت از دست رفته بریتانیا را یواش یواش به سفارت برگردان».(صص7-206)
 وقتی تیمورتاش برای رضاشاه گفت که در انبار جواهرات سلطنتی، حدود 100 صندوق جواهرات قیمتی و قدیمی وجود دارد، از جمله آنچه نادرشاه از هند آورده و آنچه شاهان صفویه و قاجار برآن افزوده‌اند، دل قزاق به شوق آمد.(ص207)
 تیمورتاش به محض آن‌که در جای بلند جایگاه «وزیر دربار پهلوی» نشست به ریخت و پاشهای خود افزود... و بر عظمت میهمانی‌های شبانه‌اش افزود. این میهمانی‌ها از جهتی به عنوان روابط جهانی رضاشاه هم عمل می‌کرد. چرا که سفیران و دیپلمات‌های مقیم تهران، مدعوین مدام بودند، آنها، معمولاً به رضاشاه دسترسی نداشتند.(صص9-208)
 هنوز دو ماه از آغاز سلطنت رضاشاه نگذشته بود که تیمورتاش، فروغی را از کالسکه بیرون انداخت. او کسی نبود که به عنوان نخست‌وزیر رضاشاه را راضی کند. در عین حال تیمورتاش فکری در سر داشت و آن آشتی دادن رجال استخواندار کشور با سلطنت تازه. و برای این کار مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک بهترین بودند. مشیرالدوله با همه نزدیکی که با تیمورتاش داشت، پیشنهاد او را نپذیرفت، رضاشاه نیز چندان تمایلی به او نداشت، در مقابل مستوفی‌المماک هم صاحب نام و محترم بود و هم روی خوشی که او به پهلوی نشان داده بود، وی را در نظر رضاشاه عزیز کرده بود.(ص209)
 مستوفی، تنها موقعی حاضر به قبول نخست‌وزیری پهلوی شد که مدرس و فرمانفرما هم نزد او رفتند و همین تقاضا را پیش کشیدند. آخرین باری که مستوفی صدارت را ترک گفت، با استیضاح مدرس بود، ولی اینک روزگار گذشته بود و او از نظر مدرس- و هم فرمانفرما- تنها کسی بود که می‌توانست رضاشاه را وا دارد که فقط شاهی کند و تبدیل به دیکتاتور نشود. فقط این امید باقی مانده بود. پس مستوفی، انتخابات پر اهمیت دوره ششم مجلس را برگزار کرد. و تأثیرش همان بس که دربار در کار انتخابات تهران مداخله‌ای نکرد. نتیجه آن که در تهران مدرس، مستوفی، مصدق، داور، ملک‌الشعرا، تقی‌زاده و مؤتمن‌الملک انتخاب شدند. این خود امری عجیب بود و کسی باور نداشت. چه شده بود که کسی چون رضاشاه راضی به چنین مدارایی شده بود؟(صص210-209)
 مدرس، هیچ ملاحظه‌ای در کار نمی‌آورد. شروع به مخالفت با اعتبارنامه‌ها کرد و در هر مخالفتی هم دخالت نظامیان را در انتخابات افشا کرد. چنین بود که یک روز، وقتی مدرس از مجلس به سوی مسجد سپهسالار می‌رفت، ناشناسی شروع به شلیک گلوله کرد، فقط خونسردی مدرس باعث نجاتش از مرگ شد. او دستهایش را در عبایش کرد و بالا گرفت و سه تیر به دستش خورد و سرش مصون ماند. رضاشاه، مشغول سرکشی املاک در مازندران بود و تیمورتاش در مسکو. صحنه گردان ترور درگاهی بود. رضاشاه، سیاستمدارای کرد و تلگرافی در ابراز خوشحالی برای نجات مدرس از مرگ برای او فرستاد که درگاهی مسئول رساندن آن شد. جمع کثیری در بیمارستان گرد آمده بودند. مستوفی‌الممالک و فرمانفرما، نصرت‌الدوله و دیگر رجال. مدرس، در حضور جمع، با صدای بلند به درگاهی گفت، «به اعلیحضرت بفرمائید از کوری چشم دشمنان زنده‌ام!» همه معنای این سخن را در می‌یافتند.(ص210)
 پیام دیگری که در این روزها به فرمانفرما و کسانی چون او رسید خودکشی سپهسالار تنکابنی قهرمان مشروطیت و چند دوره نخست‌وزیر بود که زیر فشارهای مالیه به تنگ آمده بود.(صص1-210)
 فرمانفرما گله داشت که چرا دکتر مصدق، خلاف مصلحت‌اندیشی او و مدرس با کابینه مستوفی‌الممالک در مجلس مخالفت کرده و موضوع قرارداد 1919 را پیش کشیده تا هم وثوق‌الدوله – وزیر منتخب مستوفی- را رسوا کند و هم فروغی را.(ص211)
 [تیمورتاش] نخستین بار که در سمت تازه به خارج کشور رفت، راهی مسکو شد تا روابط دو کشور را در مجرائی تازه اندازد. قرارداد بازرگانی دو کشور که در یک هفته اقامت او در روسیه به امضاء رسید، نشان می‌دهد که در کار این گونه مذاکرات چقدر متبحر بود... از آن‌جا به ترکیه رفت و توانست روابط ترکها را نیز با ایران و روسیه التیام بخشد. در ترکیه مصطفی کمال پاشا، احترامی بسیار برای او قائل شد و پذیرائی مفصلی کرد.(ص212)
 وقتی سرانجام مستوفی‌الممالک خود را از کار کنار کشید، وکیلان مجلس به تیمورتاش ابراز تمایل کردند، ولی او ترجیح می‌داد که در نقش وزیر دربار، نخست‌وزیر انتخاب کند، امری که رضاشاه نیز بدان مایل بود. پس مخبرالسلطنه را پیشنهاد کرد که می‌دانست مجری اوامر او خواهد شد و مانند فروغی مدعی نخواهد بود. در همین زمان فرصت یافت تا دوست دیگری را نیز وارد کابینه کند و او علی‌اکبر داور بود. پیش از آن به قولی که به فرمانفرما داده بود، وفا کرد و نصرت‌الدوله را به عنوان وزیر مالیه، به کابینه مستوفی‌الممالک تحمیل کرد.(ص212)
 تیمورتاش برای دعوت از نصرت‌الدوله به کار با سِر رابرت کلایو وزیر مختار بریتانیا (جانشین سِر پرسی لورن) گفتگو کرده و قبلاً به او فهمانده بود که تمایلات ضد انگلیسی نصرت‌الدوله جدی نیست و در ضمن او فقط مأموریت دارد که میلیسپو را از ایران اخراج کند.(ص213)
 مجلس ششم به پایان رسید و با آن، اندک تعارف رضاشاه و تیمورتاش با مردم نیز. آنها که هر دو معتقد به دیکتاتوری و قدرت‌نمایی و پیشبرد کارها به زور بودند تحمل مخالف خوانی‌های مدرس و مصدق را نداشتند. مجلس هفتم را چنان شکل دادند که می‌خواستند.(ص213)
 تیمورتاش به تنها چیزی که توجه نداشت گزارشهایی بود که کلایو برای لندن می‌فرستاد و در این گزارشها بسیاری از نقطه ضعف‌های او هم آشکار می‌شد.(ص214)
 با قرار گرفتن نصرت‌الدوله در رأس وزارت مالیه، خانه او رونقی گرفت و این فرصتی بود برای مریم که از زندان اندرونی پدر بیرون بیاید.(ص214)
 وارد شدن دوباره نصرت‌الدوله به کابینه، با آن که به پیشنهاد مدرس صورت گرفت، ولی خلاف میل او بود... یک بار هم پشت تریبون مجلس گفت. وقتی لایحه تأسیس بانک ملی مطرح بود. گفت: «من هر چه میکنم این شاهزاده وزیر مالیه را از دام دور کنم، ولی باز او داخل گله می‌شود»... در همین نطق مدرس پیش‌بینی کرد یک سال دیگر وزیر مالیه دیگری به مجلس می‌آید. انتخابات دوره هفتم، همان بود که رضاشاه می‌خواست و تیمورتاش که همه کاره بود تمام کسانی را که احتمال مخالفت آنها می‌رفت، از دور کنار گذاشت... رضاشاه، سلیمان‌خان بهبودی را پیش مدرس فرستاد و پیشنهاد کرد که بگذارند تا به دستور شاه از جائی غیر از تهران انتخاب شود. مدرس به تندی پاسخ داد: اگر مرد است، مردم را آزاد بگذارد و ببیند از چند شهر انتخاب می‌شوم. «مجلسی را که تو نمایندگانش را انتخاب می‌کنی، باید درش را لجن گرفت.» از زمان این پیغام تا روزی که مأموران تأمینات او را از خانه‌اش بیرون کشیدند چند روزی نگذشت. خبر دستگیری مدرس که در شهر پیچید فرمانفرما، عصر راهی ونک شد و از مستوفی‌الممالک خواست که وساطت کند، مبادا این سید کشته شود. مستوفی طبق معمول میانجی‌گری کرد و پاسخ همیشگی را از رضاشاه شنید: «به آقا بفرمائید نمی‌کشمش».(صص7-215)
 با تبعید مدرس، نصرت‌الدوله و داور و تیمورتاش به این مصلحت‌اندیشی افتادند که محمد درگاهی را وارد بازی کنند و از شیطنت‌های او که در مقام رئیس‌کل نظمیه قدرت یافته بود در امان بمانند...(ص218)
 نفس در سینه‌ها حبس بود و همه ایستاده بودند و منتظر که ناگهان صدای عربده شاه در محوطه کاخ برلیان پیچید که خطاب به مخبرالسلطنه نخست‌وزیر می‌گفت: «حاجی این نصرت‌الدوله دیگر مورد اعتماد ما نیست...» نصرت‌الدوله تکانی به خود داد که: «قربان عرضی دارم.» ولی شاه که بلند شده بود و به سوی در خلوت تکیه دولت می‌رفت رو به محمد درگاهی رئیس نظمیه که سلام نظامی داده و خشک شده بود گفت: «چرا معطلی. ببریدش!»(ص219)
 فرمانفرما با سالارلشکر و محمدولی میرزا پسرانش به رایزنی نشستند یعنی کدام کار نصرت‌الدوله چنین رضاشاه را عصبانی کرده بود. حدس و گمان‌ها شروع شد. فرمانفرما خود فقط یک روایت را می‌پذیرفت و آن داستانی بود که سه هفته پیش در بازگشت از سفر به خوزستان نصرت‌الدوله خود برای پدر نقل کرده بود. در آن زمان، نصرت‌الدوله که کم‌کم اقتدار خود را نزد رضاشاه چنان می‌دید که برایش قطعی شده بود که رضاشاه بدون او و تیمورتاش و داور نمی‌تواند سلطنت کند، به دستور شاه برای سرکشی بنادر جنوب رفته بود... ماژور آندرود افسر انگلیسی در آن زمان به عنوان رئیس بندر بصره، در حقیقت فرمانده شط‌العرب بود و در سواحل ایران، طرف خرمشهر نیز اداره و اسکله و دستگاهی برای خود داشت که بر بالای همه آنها پرچم انگلستان نصب شده بود. نصرت‌الدوله... تا چشمش به اسکله ماژور آندروود افتاد، به رئیس گمرک خرمشهر که در رکاب حاضر بود دستور داد به محض رسیدن به ساحل دستور بدهد که این بساط را جمع کنند... دقایقی بعد پرچم بریتانیا از بالای اسکله پائین کشیده شد و مأموران پادگان شط‌العرب، دفتر ماژور انگلیسی را برچیدند، در حالی که او خود از سوی دیگر با دوربین داشت، همه آنها را می‌پائید. فرمانفرما حالا خشمناک به بچه‌هایش می‌گفت: «این مرتیکه نوکر انگلیسیاست». و آنها می‌دانستند مقصود از «مرتیکه» کیست.(صص1-220)
 زمستان سوت و کوری برای خانواده فرمانفرما آغاز شده بود. هنوز برکناری نصرت‌الدوله را هضم نکرده بودند که خبر رسید صارم‌الدوله والی فارس هم دستگیر شده و یکراست به زندان نظمیه برده شد، و مهم‌تر از آن فرزند دیگر فرمانفرما سرتیپ محمدحسین میرزا رئیس ستاد نیروی جنوب بود که او هم منفصل بود و به زندان تهران افتاد. عقاب سیاهی دور سر فرمانفرما می‌گشت.(ص224)
 ملاقات با تیمورتاش اثری نبخشید... در ملاقات دوّم با تیمورتاش، فرمانفرما دانست که نباید امیدی به او ببندد و به هدایت تیمورتاش، راهی همان جائی شد که می‌باید. منزل مستوفی‌الممالک. آقا، در حضور فرمانفرما کسی را فرستاد و تقاضای شرفیابی کرد. رضاشاه که برایش قابل حدس بود که مستوفی چرا اجازه شرفیابی خواسته، به محض آن که چشمش به «آقا» افتاد که تعظیم می‌کرد، گزارشی را که روی میز داشت کنار گذاشت. مستوفی‌الممالک اگر می‌دانست که در آن گزارش چه نوشته شده، خود هم به کاخ نمی‌آمد. این همان گزارشی بود که هم صارم‌الدوله را بیچاره کرد و هم به انفصال سرتیپ فضل‌الله زاهدی رئیس امنیه کشور و سرتیپ نخجوان رئیس هواپیمائی انجامید و هم در روزهای بعدی به قتل دست‌کم ده تن از خوانین بختیاری رسید. و مربوط بود به جلسه‌ای که در آن چند تن از خوانین بختیاری که در تهران بودند و روز و شب‌هایشان به میهمانی و دیدار با این و آن می‌گذشت، در حضور مستوفی‌الممالک بحث آینده کشور را پیش‌ کشیده بودند و این که شاه معمولاً بیمار اگر در حادثه‌ای یا به طور طبیعی از میان برود، چه باید کرد. بعضی درباره بازگشت قاجاریه سخن می‌گفتند و برخی تبدیل رژیم کشور به جمهوری را عنوان می‌کردند که در آن صورت بهترین نامزد برای ریاست جمهوری، مستوفی‌الممالک می‌بود. به دنبال این گزارش... خبر از شورش فارس رسید. روزنامه حبل‌المتین نصرت‌الدوله وزیر مالیه را متهم کرد که دستوراتی برای استان فارس صادر کرده و زاهدی و نخجوان هم در خوشگذرانی‌های هر شبه با سرتیپ محمدحسین میرزا در شیراز، بی‌خبر به این ماجرا جذب شده‌اند... آن روز، وقتی مستوفی‌الممالک به یاد رضاشاه آورد که نصرت‌الدوله در مالیه خدماتی کرد و مهم‌تر از همه بیرون کردن میلیسپو، شاه که عصبانی بود، بلندتر از معمول پرسید «آقا، خانم بازی که کرده‌اید؟» و چون مستوفی محجوب را سر به زیر دید افزود: «من کرده‌ام. بعد از این که کارتان تمام شد، خانم مرخص. همین. این پسره قرتی هم برای من همان حکم را دارد». مستوفی دانست هوا پس است و به قاعده باید از این پس دیگر اعتبار خود را برای کسی خرج نکند. با این همه روز بعد، به دستور رضاشاه، نصرت‌الدوله به خانه‌اش فرستاده شد تا تحت‌نظر باشد، ولی محمدحسین میرزا در زندان ماند. سالار لشکر و محمدولی میرزا خانه‌نشین شدند، و این آغاز پایان اقتدار فرمانفرما بود.(صص6-224)
 مریم با رنج و درد پدر آشنا بود و می‌دانست که تا چه حدّ افسوس پیری خود را می‌خورد و افسوس برای آنها که در مبارزه با این قلدر سوادکوهی با او همرأی بودند و الان هر کدام در کنجی تحت نظر یا در زندان بودند... اما، نه چندان دورتر از آنها، در شمال باغشاه، دختری دیگر بزرگ می‌شد و می‌درخشید و در اوج غرور و موفقیت بود. ایران، دختر تیمورتاش، هرآنچه دور و بر پدر می‌دید تملق و تعریف بود و جلال و بزرگی.(ص227)
 وقتی امان‌الله میرزا، پادشاه افغانستان و همسرش که بعد از سفری به اروپا فرنگی‌ مآب شده، لباسهای فرنگی پوشیده بودند به ایران آمدند، رضاشاه، مقدم این نخستین پادشاهی را که با وی در کسوت پادشاهی ملاقات می‌کرد غنیمت شمرد و دستور داد، استقبالی شایان از او به عمل آوردند.(ص228)
 کار مهم‌تری که تیمورتاش درصدد آن بود و آمدن پادشاه و ملکه افغانستان راه آن را هموار می‌کرد، قبولاندن کشف حجاب زنان و تغییر لباس مردان به رضاشاه بود. در این کار به وسوسه‌های مخبرالسلطنه و دیگران که از واکنش مردم مسلمان و معتقد نگران بودند، وقعی نمی‌نهاد. شاه هم کم‌کم داشت نرم می‌شد.(ص230)

آغاز رنج‌ها
 در کلوپ ایران... محلی بود که در چهارراه مخبرالدوله که قبلاً منزل صاحب اختیار بود و بعد به صوابدید تیمورتاش، رشیدیان آن را خرید و به کلوپ اجاره داد... امیرنظام قراگوزلو، بهاءالملک، معاون الدوله غفاری، سردار اسعد بختیاری، ظفر بختیاری، سردار اکرم، محسن قراگوزلو، نصرت‌الدوله، وکیل الملک دیبا و نسل جوان مانند داور، حسن ارفع، معززالدوله نبوی، فرزندان معین التجار بوشهری، فرزندان مشاورالملک انصاری و تمام سفیران و دیپلمات‌های بلندپایه خارجی در آن عضو بودند.(ص235)
 او [شاه] بعد از درگاهی و کوپال، فضل‌الله زاهدی را رئیس نظمیه کرده بود که خود خوشگذران و اهل تشریفات بود و از تیمورتاش حرف‌شنوی داشت. از آن سو با سفارت بریتانیا هم بهترین روابط را برقرار کرده بود.(ص237)
 بزودی تیمورتاش دریافت که حضور تقی‌زاده و فروغی در تهران و در هیئت وزیران، از اقتدار او می‌کاهد... تیمورتاش هم بر این عقیده بود که انگلیسی‌ها به نوعی با شاه راهی دارند، ولی آن راه را نمی‌دانست...(ص237)
 چیزی که قابل تردید نبود نفرت رضاشاه از فرنگی‌ها بود، او که زبان هیچ‌کدام را نمی‌دانست، علاقه‌ای هم به ملاقات مستقیم با آنها نداشت از ملاقات هیچ یک از مسئولان مملکتی با خارجی‌ها خرسند نبود، همه این را دریافته بودند و پرهیز می‌کردند.(ص238)
 روز خداحافظی ولیعهد است. و به همین منظور مجلسی در اواخر تابستان در کاخ تازه ساز سعد‌آباد برپا داشتند که مستوفی‌الممالک، تمام رجال و قدیمی‌ها را که هر کدام به نوعی زیر فشار رضاشاه بودند، به دنبال خود راه انداخته بود، فرمانفرما، مشیرالدوله، مؤتمن الملک، شیخ خزعل، صولت‌الدوله قشقایی، حاج امین‌الضرب، قوام‌السلطنه، سردار محتشم بختیاری و دو تن از برادرانش، این مراسم در حالی برگزار می‌شد که احمدشاه در فرنگ در بیمارستان خفته، آخرین روزهای خود را می‌گذراند. این گروه که صدراعظم‌ها و بزرگان دوران قاجار بودند، با شرکت در این مراسم، گویی بیعت خود را با آینده پهلوی تجدید می‌کردند.(صص1-240)
 فرمانفرما چندان که قدم جلو گذاشت صورت شاه در هم رفت. لازم نبود پیرمرد چیزی بگوید معلوم بود که تقاضا مربوط به نصرت‌الدوله است... رضاشاه که نشان می‌داد چه نفرتی از نصرت‌الدوله دارد، قدمی جلو نهاد و با چشمان خون‌گرفته‌اش، دست روی پیشانی گذاشت و بریدگی بالای ابرویش را نشان داد و گفت: «شازده، پیشانیم هنوز درد می‌کنه!» فرمانفرما را هرگز کسی در آن حالی ندیده بود، زانوانش می‌لرزید. اشاره شاه به واقعه قلعه چوخ بود و داستان یپرم و شانزده سال پیش. از این ماجرا، فرمانفرما بیمار بیرون آمد.(صص2-241)
 فرمانفرما که می‌دید ولیعهد او نه فقط خانه‌نشین شده، بلکه برای رها کردن گریبان خود از چنگ رضاخان ماکسیم ناچار شده است که موجودی‌های خود در بانکهای خارج و بخشی از املاک کرمانشاه را بفروشد، مدام در نگرانی بود. علاوه بر شصت هزار لیره‌ای که انگلیسی‌ها مطالب آن بودند، چندی بود که رضاشاه فشار آورده بود که انگلیسی‌ها پولی را که بابت قرارداد 1919 به وثوق‌الدوله، نصرت‌الدوله و صارم الدوله داده‌اند، از حسابهای دولت کسر کرده‌اند، پس آنها باید آن را بپردازند.(ص243)
 حاج محتشم السلطنه رئیس مجلس می‌پرسید شاهزاده اجازه می‌دهند که خانواده برای خواستگاری مریم خانم بیایند. سالار لشکر معتقد بود که به این ترتیب، پلی با پهلوی زده می‌شود چون همه می‌دانستند محتشم‌السلطنه چقدر به شاه نزدیک است.(ص244)
 رجال و نزدیکان چنان در وحشت از دیکتاتور بودند که برای امور خصوصی زندگی خود نیز از او اجازه می‌گرفتند.(ص244)
 رضاشاه با خوشحالی می‌دید که طبقه‌ای که همراه او وارد تهران شدند و زیر لوای او قرار داشتند حالا با بزرگان وصلت کرده و خود را بالا می‌کشند، مگر نه که آن که حسین سیاه پیشخدمت با یکی از شاهزاده خانم‌ها ازدواج کرده بود، و مگر نه این که حمدالله مصدرش که صبح‌ها منقل وافور او را می‌برد، حالا به آرزویش رسیده و با یکی از نواده‌های ناصرالدین شاه (نوه ظهیرالدوله) ازدواج کرده بود، دیگر چه رسد به سرتیپ زاهدی که دختر مؤتمن الملک را به زنی گرفته بود و امیر خسروی که دختر فطن‌الدوله را داشت، آنها همان راهی را می‌رفتند که رضاشاه نیز با ازدواج با دختر مجدالسلطنه و دختر مجلل‌الدوله دولتشاهی طی کرده بود.(ص245)
 رضاشاه... گفته بود «در همه قاجار یکی و نصفی مرد بود و هست یک خانم فخرالدوله و نصفی هم آغامحمدخان.» تنفر او از قاجار به حدی بود که حاضر نمی‌شد در حضورش از رشادت‌های عباس میرزا نایب‌السلطنه تعریف کنند، فوراً می‌گفت «بله همه چیز را به روسها بخشید که سلطنت در خانواده‌اش بماند!» حتی وقتی مخبرالسلطنه پیشنهاد کرده بود که مجسمه امیرکبیر را در مقابل دارالفنون نصب کنند، با عصبانیت گفته بود «تا این شازده ننرها راه بیفتند که جدمان چنین و چنان کرد.» اشاره به نصرت‌الدوله که مادرش نوه امیرکبیر بود.(ص246)
 مریم [فرمانفرما] یک بار که در دارالمعلمات مقاله‌ای درباره «آزادی نسوان» نوشته بود، خانم صدیقه دولت‌آبادی، به معلم‌هایش گفته بود که این دختر در آینده گامی بزرگ برای زنان ایران برمی‌دارد.(ص249)
 آنچه مریم را از این سرنوشت خشمگین‌تر می‌کرد، خبر از برادرانش بود که به استعداد و درس‌خوانی او نبودند، اما فقط به صرف پسر بودن، در اینسو و آنسوی فرنگ مشغول تحصیل بودند و نامه‌هایشان برای او می‌رسید، و او را مدام به وضعیتی که زن را به قبول چنین ظلمی مجبور می‌کند، متعرض‌تر می‌کرد و این احساس بود که در عمارت بلور کاخ گلستان نیز در سر دختر دیگری بود. اشرف نیز با دریافت نامه‌هایی از برادرش که در سویس مشغول تحصیل شده بود، به چنین حالی دچار بود.(ص250)
 تیمورتاش... برای گفتگو پیرامون نفت با انگلیسی‌ها با چند متخصص و وکیل سویسی قرارداد بست و گفتگو کرد. این لقمه را در تهران، برای او گرفته بودند. همانند مأموریتی که نصرت‌الدوله در آخرین روزهای وزارت خود یافت در سفر به مناطق نفت‌خیز جنوب. تقی‌زاده و فروغی و مخبرالسلطنه این دام را نهاده بودند تا از شر تیمورتاش رها شوند، ولی او خود نه که مذاکرات نفت را دام نمی‌دید، بلکه موردی می‌دانست که می‌تواند قابلیت‌های خود را به نمایش بگذارد. از سویس به ایتالیا، فرانسه و آلمان رفت... در ایتالیا، ملاقات دوساعته‌اش با موسولینی، رهبر کشور در محیط گرمی صورت گرفت. تیمورتاش خود را تا اندازه زیادی با او هم‌نظر دید و در تلگرام رمزی که برای شاه فرستاد از علاقه‌مندی فاشیست‌ها برای معامله و همکاری با ایران خبر داد. در فرانسه، با نخست‌وزیر، وزیر خارجه و وزیر جنگ آن کشور گفتگو کرد.(صص1-250)
 تیمورتاش در پاریس و چند روزی در نیس، علاوه بر خرید و خوشگذرانی، همچنان در کار نفت بود. دیگر در این کار مانند یک متخصص رفتار می‌کرد. از خرج کردن ابائی نداشت، از میهمانی دادن نمی‌ترسید. حسین علا، وزیر مختار آن روز ایران در فرانسه، همه‌جا مانند مباشری به دنبالش بود و از مقامات انگلیسی [احتملاً فرانسوی باید باشد] می‌خواست که اهمیتی در حد یک نخست‌وزیر برای تیمورتاش قائل شوند. او که مبهوت پشتکار و قابلیت‌های وزیر دربار شده بود، علاوه بر گزارش‌های رسمی که برای وزارت خارجه می‌فرستاد و به عرض شاه می‌رسید، یادداشت‌هایی هم برای برادران ماسونی خود تقی‌زاده و فروغی می‌فرستاد و بی‌آن که بخواهد در توطئه علیه تیمورتاش شرکت داده شده بود. گفتگوهایی که تیمورتاش خود را برای آن آماده می‌کرد مربوط به سهم و درآمد ایران از نفت جنوب بود. از پنج سال پیش، این گفتگو را، بی‌اعتنا به دولت، تیمورتاش پیش می‌برد. شاه، لیره بیشتری می‌خواست و تیمورتاش باید آن را از انگلیسی‌ها می‌گرفت. در این کار مجاز بود از هر روش که می‌خواهد پیروی کند.(ص251)
 تیمورتاش هم به هر در می‌زد تا در این مأموریت موفق شود و چیزی از انگلیسی‌ها بگیرد. اما لندن که هنوز از آثار جنگ اول خلاص نشده، شاهد اوج‌گیری فاشیسم و نازیسم در اروپا شده بود، برای حفظ امپراتوری و بالا بردن توان مالی خود می‌کوشید و حاضر نبود سهمی از این درآمد را به ایران بسپارد.(ص252)
 مذاکرات لندن یک ماه طول کشید. سِر جان سیمون وزیر خارجه که میهمانی برای تیمورتاش داد و سه بار با او گفتگو کرد، به هیئت دولت گزارش داد که انگلستان باز گیر یک ایرانی مانند نصرت‌الدوله افتاده است. انگلیسی‌ها آنقدر او را در لندن معطل کردند که شاه که با تلقین‌های تقی‌زاده و فروغی که مخبرالسلطنه نیز آن را تشدید می‌کرد، حوصله‌اش سررفته بود، تلگرام رمزی فرستاد که معنیش این بود «ول کن و بیا».(ص253)
 در سویس، باز هم شرکت نفتی‌ها دست از سرتیمورتاش برنداشتند و سِر جان کدمن با طرح و پیشنهاد تازه رسید که معنایش دو هفته معطلی دیگر بود و این از نظر رضاشاه فقط یک معنا داشت که او مشغول هوسبازی در اروپا و توطئه علیه اوست. در این مذاکرات، با آن‌ که تیمورتاش، سه زبان از جمله انگلیسی را خوب می‌دانست، سِر جان کدمن، یک جوان با نام یانگ را هم آورده بود، به عنوان مترجم. و او فارسی را به خوبی حرف می‌زد. ماجرای یانگ، نقش و سهم او در حوادث بعدی، هنوز و بعد از شصت سال، در اسناد منتشره توسط وزارت خارجه انگلیس فاش نشده، در عین حال آرشیو ویژه PB نیز، در اسناد علنی خود چیزی در این باره ندارد. همین قدر هست که بعد از مذاکرات باز هم بی‌نتیجه لوزان، چند مقاله در تمجید از تیمورتاش در مطبوعات انگلستان به چاپ رسید که به ویژه با حساسیت شدید رضاشاه می‌توان دریافت که در تهران چه اثری گذاشت... در یکی از این مقالات که در تایمز لندن به چاپ رسید، انگشت روی نقطه حساسی گذاشته شد «ناظران سیاسی مدتهاست پی برده‌اند که اداره کننده واقعی ایران فقط تیمورتاش است و آشکارا پیدا است که رضاشاه فقط در موارد نادری ظاهر می‌شود و از آن سرباز توانا و تندرست چیزی باقی نمانده...» نویسنده مقاله بعد به مسئله مرگ یا کناره‌گیری رضاشاه اشاره می‌کند و موضوع شورای سلطنتی را پیش می‌کشد که در آن تیمورتاش قدرت اصلی است و از پسر بچه 13 ساله‌ای مانند ولیعهد کاری ساخته نیست. آیا این همان چیزی نبود که تیمورتاش برای کلایو سفیر انگلیس گفت و او به لندن گزارش کرد؟(صص5-254)
 تیمورتاش بی‌خبر از این مقاله و تأثیرش در تهران، راهی شوروی شد... فتح‌الله پاکروان که توسط خود تیمورتاش به سفارت ایران در مسکو رسیده بود، ولی او نیز از برادران ماسونی تقی‌زاده و فروغی بود و با آنها نزدیک.(ص255)
 در سومین شب اقامت تیمورتاش در مسکو، در میهمانی مفصلی که در کاخ کرملین به افتخارش برپا شد، استالین و دیگر سران شوروی حضور داشتند... از این میهمانی، میهمانی خصوصی دیگری زائیده شد که پاکروان هم در آن دعوت نداشت، میزبان وروشیلف وزیر جنگ شوروی بود و مدعوین ژنرالها و رؤسای ضداطلاعات شوروی. در آنجا، آنها بی‌مدعی، دفتر رمز و امکاناتی در اختیار تیمورتاش گذاشتند و به او وعده دادند که چون انگلیسی‌ها علیه او اقداماتی می‌کنند، مأمورانشان در تهران با وی در تماس باشند و اخبار لازم را برای خنثی کردن انگلیسی‌ها در اختیار وی قرار دهند.(صص6-255)
 پذیرائی روسها و اطمینان‌هایی که به وی داده بودند... سرنوشت تیمورتاش را رقم زد و او را به جای خطرناکی انداخت.(ص256)
 وسط زمستان به ایران رسید. یک روز در گیلان بود و همین قدر که خبر یافت که در آن چهار ماه نیم چقدر علیه وی کار شده است، راهی تهران شد و خود را در بغل رضاشاه جا داد. تنها بخش دلچسب از گزارش سفر او برای شاه، مذاکرات وی با آلمانها بود. در ‌آنجا آلمانها هم فروش ذوب آهن را پذیرفته بودند و هم فروش اسلحه‌ای را که شاه برای تجهیز ارتش لازم داشت و حتی در مذاکرات خصوصی پذیرفته بودند که در مقابل به جای پول، کالاهایی را بگیرند که تولید آن از کارخانه‌های متعلق به رضاشاه برمی‌آمد.(ص256)
 نامه‌ای از لندن برای تیمورتاش رسیده بود که در نهایت گفتگو درباره درآمد ایران از نفت را به پنج سال بعد موکول می‌کرد. وقتی این نامه را برای شاه می‌گفت. یکباره چهره دیکتاتور درهم رفت و گفت در آن وقت چه اتفاقی می‌افتد. برای کی نگهداشته‌اند؟ قلب تیمورتاش تیر کشید، پس مخالفانش در غیاب او، برایش چیزی ساخته بود که کسی به اندازه تیمورتاش نمی‌دانست چقدر شاه درباره آن حساس است.(صص9-258)
 تیمورتاش می‌دانست شاه با او نامهربان است، و سعی می‌کرد هیچ کاری نکند که گزکی به دست آیرم و خفیه‌نویسان نظمیه بدهد. ولی نمی‌دانست که هر حادثه تصادفی و کوچکی خود می‌تواند در ذهن این و آن ماجرائی شود، چنان که ندانست وجود یک کشتی باری در نزدیکی چمخاله چگونه دیوان بیگی را که دوست و منصوب او بود به وحشت انداخته که مبادا تیمورتاش قصد دارد از این جا به روسیه فرار کند.(ص260)
 تیمورتاش نمی‌دانست روابط او، با وکیل الملک دیبا و همسرش، در ذهن پر از عقده رضاشاه و رئیس شهربانی او، جرمی بزرگ محسوب می‌شود. قزاق سوادکوهی از وقتی که دهه شصت عمر را پشت سر گذاشته بود، ناتوانی‌هایی در خود می‌دید که او را از بسیاری از خوشگذرانی‌ها انداخته و منزه‌طلب کرده بود، آیا چنان که بعضی روانشناسان معتقدند بزرگ شدن دخترانش در این منزه طلبی نقشی داشت، یا آیرم که در جوانی، در حادثه‌ای مردانگی خود را از دست داده بود، در انتقال عقده‌های درونی خود به شاه موفق شده بود؟(ص261)
 پایان کار تیمورتاش، سه ماه طول کشید. در این مدت او در پشت میزش بود و هرآن در انتظار حادثه‌ای. نخست دستگیری دیبا، و بعد مذاکرات نفت و آمدن سِر جان کدمن به تهران و ادامه مذاکرات در حالی که همان دکتر یانگ جوان فارسی دانی که سال پیش در لوزان با تیمورتاش گفتگو کرده بود نیز حضور داشت. ولی تیمورتاش در مذاکرات نبود.(ص262)
 تا سرانجام روز موعود فرا رسید، دوّم دی ماه 1311 مانند معمول پشت میزش به کار مشغول بود و غروب سوار بر اتومبیل شماره 1 دربار به خانه‌اش رفت. اما به جای علی‌اکبر پیشخدمت مشهدی، دو مأمور آگاهی در را به روی او باز کردند. داخل شد و یک‌راست به اتاق کار خود رفت. اسلحه‌اش را از جیب بیرون کشید و در کشو میز گذاشت و چند نامه خصوصی که داشت در بخاری انداخت. علی‌اکبر وارد شد و خبرداد که فضل‌الله بهرامی رئیس آگاهی اجازه شرفیابی می‌خواهد. بهرامی کاغذی لاک و مهر شده به او داد. نامه‌ای به امضای شکوه‌الملک رئیس دفتر شاه که خبر می‌داد دیگر شغلی در دربار ندارید. بهرامی خود ابلاغ کرد که دو مأمور در خانه می‌مانند. تیمورتاش خسته گفت «زندانی هستم؟» جواب شنید «فرموده‌اند حق خروج از منزل ندارید.» و تیمورتاش معنای این سخن را خوب می‌دانست... پنجاه و شش روزی که در پی آن گذشت، ایران در تمام مدت در کنار پدر بود. شرح حکایت‌های او و سوز و نیازهایش را می‌شنید.(صص3-262)
 با افتادن تیمورتاش از اقتدار، تقی‌زاده، فروغی و نواب، برادران ماسونی که دل خونی از تیمورتاش داشتند آرام شدند، اما آیرم همچنان به کار خود ادامه می‌داد. او تنها با قتل تیمورتاش آرام می‌گرفت و سرانجام فرمان این کار را در اوایل مهرماه 1312 دریافت داشت. و این زمانی بود که کاراخان معاون تجارت خارجی شوروی به ایران وارد شده و در راه رسیدن به تهران بود. تیمورتاش، دو روزی از خوردن هر چه برایش می‌آوردند، خودداری کرد. گرسنگی حادث شده بود، زندانیان زندان قصر فریاد ضجه و زاری او را می‌شنیدند. سرانجام علیم الدوله که بدون خواندن طبابت، پزشک قانونی مجلس شده بود وارد شد، و چون حریف تیمورتاش نبود، شکنجه گران زندان هم به کمکش آمدند. فردای آن روز گلشائیان مدعی العموم، بهرامی رئیس تأمینات، دکتر قزل ایاغ پزشک قانونی، راسخ رئیس محبس، علیم‌الدوله و سرهنگ سرداری رئیس پلیس وارد اتاق زندان شدند، همان اتاق که نصرت‌الدوله نیز چند ماهی را در آن گذرانده بود، تیمورتاش روی تختخواب چنان بود که گویی سالهاست از دنیا رفته است. جلادان، پیژامای ابریشم سفیدرنگ او را نیز در برش کرده بودند تا آثار زد و خورد آخر بر تنش پیدا نباشد... این عده، بی‌آن که نگاهی به ناخن‌های زرد و بدن زخم‌دیده تیمورتاش کنند، ورقه‌ای را که علیم الدوله تنظیم کرده بود امضا کردند. علت مرگ، آنژین دوپو آترین!(صص5-264)
 جنازه تیمورتاش تا چند ماه بعد در ابن بابویه ماند... کسی جرئت دفن آن را نداشت. چند روز بعد مأموران نظمیه خانه آنها را محاصره کردند، به آنها اجازه داده شد، آنقدر اثاثیه بردارند که در یک کامیون جا بگیرد. خانم سرورالسلطنه، ایران، منوچهر و هوشنگ سوار شدند تا به شهر مرزی خواف برده شوند، همان جائی که مدرس زندانی بود. چندی بعد مهرپور نیز از سویس برگردانده و به جمع آنها افزون شد... روزنامه تایمز لندن که یک سال قبل مقاله‌اش آتش به جان رضاشاه زده بود، این بار در خبر مرگ تیمورتاش می‌نوشت که او «با تجدید نظر در قرارداد نفت ایران و انگلیس مخالف بود».(ص265)
 فرمانفرما... دل خوشی از تیمورتاش نداشت و او را در جریان انفصال نصرت‌الدوله مقصر می‌دانست. با این همه دریافت که دیگر چیزی جلودار آن قزاق نیست. نصرت‌الدوله، وقتی حکایت را شنید نگران داور شد، او می‌دانست که داور تا چه اندازه به تیمورتاش نزدیک بوده است. هیچ‌کدام تصوری از ماجرائی که چند ماه بعد اتفاق افتاد نداشتند، و آن عزل و قتل سردار اسعد بود. فرمانفرما می‌نالید که «پس چه کسی ایمن است. این سگ انگلیسی چه از جان ملت می‌خواهد...»(ص266)
 سرنوشت تیمورتاش و سردار اسعد، چنان سکوت و سکونی بر کشور انداخته بود که هیچ کس نفسی نمی‌کشید. فروغی که نخست‌وزیر شده بود، دوستش تقی‌زاده را به دلخواه او به لندن فرستاده، و حتی جلسات ماسونی را با احتیاط برگزار می‌کرد. ماجرائی که در مشهد برپا شد، بارقه امیدی در دل فرمانفرما روشن کرد، اما رضاشاه نه فقط آن را با کشتار مسجد گوهرشاد خاموش کرد بلکه، اسدی پدر داماد فروغی را اعدام کرد و فروغی را هم به خانه فرستاد. و این زمانی بود که آیرم نیز از صحنه گریخت. او خود را به بیماری زد و به آلمان رفت و برنگشت و داغی بر دل رضاشاه نهاد. این همان کاری بود که تیمورتاش نکرد... داور هم از طریقی دیگر، راه آیرم را برگزید تا به سرنوشت تیمورتاش و سردار اسعد گرفتار نیاید، او از پشت میز وزارت با لوله‌های تریاکی که از اداره تریاک به عنوان نمونه خواسته بود، به خانه رفت، بچه‌ها را بوسید و با زندگی وداع گفت.(صص8-267)
 با برکنار شدن دادگر از ریاست مجلس، محتشم السلطنه به ریاست مجلس رسید. این بارقه امیدی بود برای فرمانفرما و نصرت‌الدوله. آنها خود را از جانب آیرم و عوامل معروف به طرفداری از انگلستان در خطر می‌دیدند. حالا با بودن پدر زن [پدر شوهر] مریم در رأس مجلس و صدرالاشراف دوست دیگر فرمانفرما در وزارت عدلیه احساس آرامش بیشتری می‌کردند.(ص268)

نوعی از آزادی
 مصدق در روزی که مأموران رضاشاه برای بردنش آمدند، دست به خودکشی زده بود، او در این زمان از دردی بزرگتر در رنج بود، خدیجه دختر کوچکش که به او سخت وابسته بود، موقعی که مأموران رضاخان پدرش را کشان‌کشان می‌بردند، فریادها زد و تب کرد، و به فاصله‌ای کوتاه از پا افتاد و فلج شد...(ص274)
 در این زمان وکیل‌الدوله دیبا در زندان ملایر بود... در تهران، مرکز فرماندهی رضاخان، به قساوت سرپاس مختاری که گوی سبقت از درگاهی و آیرم ربوده بود، همه چیز تحت کنترل بود و با گذر ایام و پیری، رضاخان سخت‌گیرتر می‌شد. رئیسان املاک در شهرستانها، هر روز چند سندی به دفتر مخصوص می‌فرستادند و صاحبان آن املاک معمولاً نفی بلد می‌شدند. دیگر هیچ‌کس در امان نبود و فروغی هم در خانه، بزودی علی سهیلی، امیراحمدی، امیر خسروی و علی اصغر حکمت هم به آنها می‌پیوستند، با یک گزارش نظمیه و یا یک امر خلاف میل، هر کس، در لحظه‌ای نابود می‌شد. فرزندان خوانین بختیاری که دسته‌جمعی به دار آویخته شده بودند، در تهران هر صبح پیش از رفتن به مدرسه باید دفتر نظمیه را امضا کنند. فقط فرمانفرما و نصرت‌الدوله مانده بودند آنها هم گزکی به دست کسی نمی‌دادند. و هر چه می‌گذشت در پشت دیوارهای قطور خانه‌هاشان می‌گذاشت. این و آن می‌گفتند، فرمانفرما به دلیل دوستی قدیمی با شاه، ایمن مانده است.(ص275)
 روز 17 دی، بر اساس تدارکی که علی‌اصغرخان حکمت وزیر معارف چیده بود، تاج‌الملوک و اشرف و شمس از کاخ مرمر سوار بر رولزرویس شاه شدند، رضاشاه خود از سوی دیگر آمد. این حادثه بزرگی بود چرا که برای نخستین بار آنها بدون چادر و روبنده قرار بود در مراسمی شرکت کنند، کاری را که تیمورتاش هفت سال پیش آغاز کرده بود، حالا رضاشاه می‌خواست با کمک نظمیه و به خشونت جلو برد... این مراسم را کشف حجاب نام نهادند و محل مراسم دانشسرای دختران بود. از فردایش، آژانها که خود زن و دخترهایشان را در خانه پنهان کرده بودند، در خیابان چادر زنها را می‌کشیدند و همزمان کلاه از سر مردان برداشته می‌شد و تنها کلاه‌شاپو مجاز بود، سرداری‌ها را قیچی‌ می‌کردند. عبا و عمامه که به کلی ممنوع شد... مدرس، در زندان خواف وقتی حکایت را شنید به خنده گفت: «بعد از املاک، نوبت ناموس مردم شده است».(ص7-275)
 امید مدیران دولتی به حادثه‌ای بود که اردیبهشت 1315 اتفاق افتاد و ولیعهد از سفر فرنگ برگشت... با رسیدن ولیعهد درس خوانده سویس، رجال امیدوار شدند بلکه بتوانند گاه با کمک او از زیر فشارهای دیکتاتور خلاصی یابند، و در عین حال شاه به آینده سلسله‌اش امیدوار شود و دست از خشونت و سوءظن‌های خود بردارد.(صص7-276)
 راه‌آهن شمال در حال وصل به تهران بود و املاک و اراضی مازندران که اینک به تمامی در تملک شاه بود و کارخانه‌هایی در آن زده بود، رونق می‌یافتند و بر ثروت او می‌افزودند. اما حرص او پایانی نداشت.(ص277)
 حادثه دیگری که می‌توانست آرامش خاطرشاه را فراهم آورد، پیمان سعد‌آباد بود. وزیران خارجه ترکیه، عراق و افغانستان در تهران گردآمدند و در سعدآباد بر پیمانی امضا گذاشتند و اینها هم معنای استقرار رژیم را داشت. برای رسیدن به این پیمان، رضاشاه، به اختلافات ارضی با ترکیه و عراق پایان داد. از نفت خانقین گذشت و هم از ارتفاعات آرارات. این مجموعه به اضافه باجی که در قرارداد نفت به انگلیسی‌ها داده بود، در آستانه جنگ جهانی حکومت او را به عنوان حلقه‌ای از کمربند دور شوروی در چشم لندن عزیز می‌داشت. گذراندن قانونی که داشتن هر نوع افکار اشتراکی را در ایران ممنوع و غیر قانونی اعلام می‌داشت، دستگیری گروه ارانی- مشهور به 53 تن- جلوه‌یی دیگر از این سیاست بود.(ص277)
 نصرت‌الدوله در فرمانیه ساکن شده بود و عمارت کلاه فرنگی را به سفارت فرانسه اجاره داده بود. این همسایگی برای نصرت‌الدوله که همه عمر با اروپائیان رفت و آمد داشت، فرصتی بود که گاه با کلارک کارمند ارشد سفارت فرانسه در تهران و همسرش به اسب‌سواری برود... مدتی بود که به جهت چاپ مقاله طنز‌آمیزی در گلاسکو هرالد، روزنامه صبح پاریس، شاه عصبانی شده، هم ابوالقاسم فروهر سفیر ایران در پاریس را احضار کرده بود و هم سهیلی وزیر خارجه را به جرم آن که تلگرام تبریکی برای نمایشگاه صنایع پاریس فرستاد، از کار برکنار کرده بود. سفارت فرانسه در تهران بسته شده، سفارت سوئد امور مربوط به فرانسویها را به عهده داشت.(ص280)
 رضاشاه بعد از همه کارها دید که باز هم مقاله‌ای بی‌امضا علیه او در روزنامه دیگری در پاریس چاپ شد، پس به مختاری دستور داد تا مسبب این کار را پیدا کند. تعداد روزنامه‌خوانها و فرانسه رفته‌ها چندان نبود که مختاری نتواند آنها را کنترل کند. سه روز بعد، وی برای نشان دادن قدرت خود به شاه گزارش داد که نصرت‌الدوله، هفته‌ای یک روز را با کلارک می‌گذراند و با او عملاً همخانه است.(ص281)
 پنج ماه بعد را نصرت‌الدوله در زندان اداره سیاسی و تحت نظر شدید بود... نصرت‌الدوله بر خلاف تیمورتاش خود را نباخته بود. فروردین ماه (1316) او را با یک آشپز و یک نوکر به سمنان بردند. پس از چند روز آشپز و نوکر را مرخص کردند و همه وسایل سلول او را گرفتند. نصرت‌الدوله فقط موفق شد، قلم و کاغذ بگیرد و نامه‌هایی بنویسد که همه نفرستاده در پرونده او در نظمیه باقی ماند.(صص2-281)
 چندی بعد، به دستور فرمانفرما، محمد نوکر نصرت‌الدوله در سمنان خانه‌ای اجاره کرد و آن دور و بر ماند... اواخر ماه رمضان بود و هنوز شهر در عزاداری امیرالمومنین تعطیل. سرپاسبان فولادی رئیس هیئت اعزامی، محمد را با عقیلی‌پور پاسبان همراهش بیرون می‌فرستاد، آن دو به حمام رفتند و به توصیه عقیلی‌پور، حنا گذاشتند. در این فاصله فولادی و عباس مختاری (معروف به شش انگشتی) و همردیف پاسبان فرشچی که همه متخصص جنایت بودند، اول مقداری عرق خوردند و بعد استکان استرکنین را به نصرت‌الدوله دادند. که او لاجرعه سرکشید بی‌التماس و فریادی. اما آنها صبر نکردند تا زهرکاری شود و بر سرش ریختند و خفه‌اش کردند... این گروه، همان عصر عازم کاشمر شدند. برای دیدار با مدرس که یک چشمش نابینا شده، و در پی ده سال حبس، در هفتاد و پنج سالگی، ناتوان و رنجور بود و روزه‌دار. استکان استرکنین را که به سید دادند گفت روزه دارم. فولادی اسلحه را کشید و گفت به حکم من روزه‌ات را بخور. مدرس، لبخندی زد، اشهدی خواند و استکان را سر کشید. و بر سر نماز رفت برای خلاص او نیز، ناگزیر شش انگشتی دست به کار شد.(صص3-282)
 در زمانی که خانه فرمانفرما در ماتم از دست دادن نصرت‌الدوله گریان و عزادار بود، هیئتی در مصر مشغول مذاکره با ملک فاروق بودند. رضاشاه قصد داشت، ولیعهد را با کهنسال‌ترین خانواده سلطنتی مغرب [مشرق] زمین، سلسله خدیوان مصر، پیوند بزند. خواهر فاروق را خواستگاری می‌کردند، ماه بعد خبر آن رسماً اعلام شد. وقتی ولیعهد به مصر رفت که عروس را بیاورد، محتشم‌السلطنه از فرمانفرما می‌خواست که او نیز هدیه‌ای و تبریکی به این مناسبت برای شاه بفرستد، فرمانفرما جواب تندی داد «تا به حال هر چه برای این قزاق نوکر انگلیس کردم برای حفظ جان پسرم بود، حالا دیگر پشگل یابو هم به او نمی‌دهم.»... شهر را چراغان کرده بودند و کلانتری‌ها خانه به خانه و مغازه به مغازه می‌رفتند و از همه می‌خواستند که با زدن پرچم یا روشن کردن چراغ زنبوری در جشن شرکت کنند...(ص284)
 صاحب اختیار و محتشم‌السلطنه مأموریت مشکلی یافتند، شاه از شمال فارغ شده و به فکر نقاط حاصلخیز و خرم غرب افتاده بود... پیغام مثل همیشه این بود «املاک کرمانشاه، همدان و اسدآباد را به دفتر اختصاصی بفروشید» فرمانفرما معنای این سخن را می‌دانست و به هیچ روی حاضر نبود... مریم برای پدرش پیغام داد «فرموده‌اید حق ندارم اموال بچه‌هایم را پیشکش این مرتیکه کنم. بچه‌هایتان استدعا دارند موافقت بفرمائید. وجود و سلامت شما برای ما لازم‌تر است». اما فرمانفرما... قدمی کوتاه نمی‌آمد. و درست در زمانی که همه عاجز مانده بودند که این بلا را چگونه دفع کنند، با فریاد «یا خدای عبدالحسین» خرقه تهی کرد.(صص6-285)
 حاج‌محتشم‌السلطنه و صدرالاشراف به عنوان وصی او معین شده بودند. یکی رئیس مجلس، یکی وزیر عدلیه. فرمانفرما رئیسان دو قوه را به نظارت بر ثروت خود گماشت... در کنار صحن شاه عبدالعظیم چند قدمی قبر ناصرالدین شاه دفن شد. از فرزندان بزرگ او فقط محمدولی میرزا در تهران بود که باید دستگاه گسترده فرمانفرما را اداره کند... خانه بزرگ او نیز پیدا بود که باید بزودی تخلیه شود و در اختیار شاه قرار گیرد تا به مجموعه کاخ مرمر اضافه شود.(صص7-286)
 در عرصه ایران، کینه رضاشاه و خانواده‌اش در بسیاری از خانواده‌های بزرگ بود، کسانی، با خریدن خطر تیرباران، تفنگ‌هایی در شکاف کوهها پنهان کرده بودند، کسانی هر شب با این خیال می‌خفتند که او بمیرد، ولی از میان پدرکشته‌ها و کین‌خواهان، هیچ‌کدام مانند این دو زن نبودند: مریم و ایران. یکی در تهران و یکی در کاشمر.(ص288)
 محمدولی میرزا می‌گفت «با رفتن فرمانفرما و نصرت‌الدوله دیگر سیاست و سیاست‌بازی تمام شد. از همین جهت من برای مطالعات در روشهای تازه کشاورزی به اروپا می‌روم، و هم دیداری از برادرم محمدحسین میرزا، نظر ایشان هم بر این است که ما هیچ کدام در امور سیاسی وارد نشویم». او اصرار داشت که به همه بفهماند که برای حفظ آنچه دارند، چاره‌ای جز سر سپردن به رژیم پهلوی نیست. و این با نظر مریم موافق نبود، او اصرار داشت نامه‌ها و اسناد سیاسی پدرش را در اختیار بگیرد و سرانجام حرف خود را بی‌پرده و صریح گفت: «صدای پدرم هنوز در گوش من است، او را آزار دادند، شکنجه‌اش کردند و ما باید انتقام او را از قاتلان خودش و نصرت‌الدوله بگیریم...»... شبیه به این گفتگو در خانه‌ای که تازگی چند اتاق به آن افزوده شده بود، در روستای جنگل در تربت حیدریه هم در جریان بود.(صص291-290)
 در تهران، اشرف دختر رضاشاه که کوچکترین علاقه‌ای به شوهر تحمیلی خود نداشت، عملاً نشان می‌داد که شباهتی به برادر دو قلویش و خواهرش شمس ندارد، هر چه به عرض و طول دستگاه او افزوده می‌شد باز غر می‌زد و کم داشت.(ص292)
 نیمه شب سوم شهریور، صدای غرش طیاره‌ها، زودتر از همه ایران را از خواب پراند. او و مهرپور، قبل از بسیاری از آنها که مصدر کار بودند خبر حمله متفقین را از رادیوهای خارجی شنیدند... در تهران، خبر صبح به گوش همه رسید. همه خواب بودند، نه فقط رضاشاه، که هیچ کدام از دوستان و دشمنانش هم اشارات آن چند ماه را دریافت نکرده بودند. نظمیه رضاشاهی در بی‌خبر نگاه داشتن همه موفق بود. خشونت و تندی خود او هم مانع از آن می‌شد که نخست‌وزیر، وزیر خارجه و سفیرانش جرئت کنند تا به او خبری بدهند.(صص4-293)
 رضاشاه، و رژیمش، چند ماهی بعد از روی کار آمدن هیتلر، به سوی آلمان جذب شدند... در این کار، بیش از همه نوع حکومت فاشیست‌ها بود که رضاشاه را خوش می‌آمد. نه روزنامه‌شان آنقدر آزاد بود که سخنی علیه رضاشاه بنویسد، نه مردمش چنان آزاد بودند. رضاشاه حکومت‌هایی را دوست داشت که بتواند با یک نفر در آنها معامله و گفتگو کند، هیتلر چنین بود.(ص294)
 قزاق سوادکوهی که از معادلات جهانی بی‌خبر بود و اینک بدون مشیر و مشاور خود را تصمیم‌گیرنده می‌دید، با شروع جنگ تشخیص داده بود که وقت امتیاز گرفتن از انگلیسی‌ها است. موجی که به دستور شاه و مجلس علیه انگلیسی‌ها به راه افتاد، لندن را وادار به عقب‌نشینی کرد. روز سوم شهریور 1319 امیر خسروی گزارش پیروزی در مذاکرات نفت را به مجلس برد... روز سوم شهریور 1320 ساعت 5/4 صبح صدای زنگ تلفن راهرو پشت اتاق خواب شاه بلند شد... شاه، گوشی در دست لبه رختخواب نشسته بود... در لحظه‌ای شاه چون فانوس تا شد. منصور الملک نخست‌وزیر که این خبر را به شاه می‌داد، خود با کوبیدن در خانه‌اش از خواب پریده و با لباس خواب، سِر ریدر بولارد و اسیمرنف سفیران انگلیس و شوروی را در کوچه ملاقات کرده، یادداشت را تحویل گرفته بود. یادداشتی که خبر می‌داد که نیروهای روس و انگلیس چند ساعتی است که وارد خاک ایران شده‌اند.(ص295)
 کسی حمله متفقین را به ایران با سرنوشت رضاشاه پیوند نداد، اما فردایش که در شهر پیچید که شاه تفرعن را کنار گذاشته و خود به خانه فروغی رفته آشکار شد که چیزی در حال شکستن است... آنها خبردار شدند که روسها آمده‌اند و فرماندهان ارتش می‌گریزند.(ص295)
 دکتر [قاسم] غنی، پزشک ادیب و سیاست‌پیشه، از زمره پزشکان فرمانفرما بود که در سالهای آخر عمر او و خانواده‌اش را معاینه می‌کرد. او از کسانی بود که از زمان تیمورتاش، به سفارش شاهزاده افسر با دربار پهلوی مأنوس شده و این را حفظ کرده بود... دکتر غنی... از جمله میهمانان سه‌شنبه‌های خانه مریم بود... محمد حجازی عضو دیگری بود. چنان که عبدالحسین نوشین، هنرمندی که می‌توانست دقایقی چند از تئاتر یونان و گذشته تعزیه در ایران سخن بگوید... اگر محمدحسین میرزا، علمی و جدی درباره ارتشی که ظرف چند ساعت از هم پاشیده بود سخن می‌گفت، صادق هدایت یکی دیگر از ستایشگران مریم، طعنه‌ها و لطیفه‌ها داشت که درباره تیمسارهای چادر به سر و در حال فرار بگوید.(صص8-297)
 در یک هفته... چیزی از جلال و جبروت پایتخت شاهنشاهی پهلوی باقی نمانده بود. نه فقط در خانه فرمانفرما، بلکه در خانه‌های دیگر هم، آنها که اسلحه‌ای و وسیله دفاعی در جائی پنهان کرده بودند، می‌توانستند آن را از پنهانگاه به درآورند.(ص299)
 از روز سوم شهریور، شنوندگان برنامه‌ فارسی رادیو لندن، به ناگهان هزاران نفر شدند و دیگر شهرها که در کمتر از یک روز هرج و مرج و خودباختگی در آن چنان شد که بی‌خبران را نیز خبردار کرد که تندیس قدرت رضاشاهی ترک برداشته است. صف‌های دراز در برابر نانوایی‌ها که پانزده سالی بود دیده نمی‌شد، یله‌شدن سربازان و بازماندن دهان [احتمالاً درهای] سربازخانه‌ها که تا یک هفته پیش عبور از جلو در آنها وحشت می‌آفرید... تفنگ‌ها، کامیون‌های ارتشی رها شده بودند و اسب‌های آخور نظام در خیابانها دنباله علوفه می‌گشتند. و در چنین حالی نظمیه که دهان همه را از ترس بسته بود، به جادوئی بی‌اثر شده. رئیس بی‌عطوفتش سه‌روز بود که در کاخ حاضر می‌شد تا بلکه دستور «بزن و ببند» از زبان رضاشاه صادر شود، و نشد. در سومین روز، رکن‌الدین مختاری (سرپاس) مأموریتی دیگر یافت، انتقال خانواده سلطنت به اصفهان.(ص300)
 اولین فریاد از گلوی جوانی بیرون زد «مرده باد پهلوی». در این زمان، ایران و مهرپور از خانواده تیمورتاش در راه بودند تا خود را زودتر به تهران برسانند و شاهد فرار قاتلان پدر خود باشند... به کرشمه روزگار، جاها عوض شده بود، اشرف هول‌زده و بی‌تاب، طلا و جواهرات خود را جمع می‌کرد و لباسهایش را از کمد بیرون می‌انداخت تا نوکران در صندوق بیندازند.(ص301)

آغازی دیگر
 روزی که سرانجام رضاشاه، کاغذی به فروغی داد تا متن استعفانامه او را بنویسد، سه ‌هفته از حمله متفقین به ایران و ورود نیروهایشان می‌گذشت... او اینک سلطنتی را رها می‌کرد که آن را به بهای کشتن صدها تن و بیخانمان کردن هزاران نفر حفظ کرده بود و خوب می‌دانست دستهای پسرش برای گرفتن چنین فولاد گداخته‌ای چقدر ضعیف است. هیچ عاملی جز تهدید به حضور نظامی روسها و دستگیریش توسط آنها نمی‌توانست او را وادارد که از آن اتاق سرّی و قفلدار پشت دفتر مخصوص چشم بپوشد، در آن اتاق چهل و چهارهزار سند منگوله‌دار وجود داشت که تقریباً هیچ‌کدام از آن‌ها را صاحبان اصلی به میل نفروخته یا نبخشیده بودند.(ص6-305)
 فروغی روز سختی در پیش داشت. می‌خواست به مجلس برود و استعفانامه شاه را بخواند و عصر هم فرزند رضاخان را برای مراسم تحلیف به مجلس ببرد. با سفیران روسیه و انگلیس توافق کرده بود که نیروهای دو کشور، هم در آن روز وارد تهران شوند. همه کار را برای آن روز گذاشته بود.(ص307)
 نه انگلیس‌ها و نه روسها مایل به سلطنت پهلوی نبودند. انگلیسی‌ها به فروغی پیشنهاد می‌کردند که ریاست جمهوری را به عهده بگیرد و او بر اساس قولی که به رضاشاه داده بود، مایل به این کار نبود. جز او هم کسی در صحنه دیده نمی‌شد که بتواند کشور را چنان اداره کند که رساندن سلاح و مهمات و آذوقه به شوروی، به راحتی امکان‌پذیر گردد. رضاشاه با کشتن تیمورتاش و نصرت‌الدوله و سردار اسعد عملاً صحنه را برای چنین موقعیتی آماده کرده بود. نبودن مستوفی، مشیرالدوله و داور هم به یاری او آمده بود به نفرات بعدی صف وثوق‌الدوله، قوام‌السلطنه و مصدق هم متفقین اعتمادی نداشتند...(ص308)
 تحلیف شاه جدید نیز، همچون خداحافظی پدرش، در مراسمی خشک و سرهم‌بندی شده و بی‌مشتری برگزار شد. محمدرضا در کاخ تنها ماند و فقط توانست ارنست پرون و حسین فردوست را بخواهد که با او باشند که تنها نماند. همان شب مظفر فیروز میهمانی مفصلی در خانه خود داشت. او با این میهمانی قصد داشت آغاز دوران تازه‌ای را نوید دهد، نزدیک به چهل نفر در میهمانی او حاضر بودند، او نخستین کسی بود که می‌خواست فریاد علیه پهلوی را علنی و آشکار کند. در میهمانیش یکی دو تن از نمایندگان مجلس هم حضور داشتند.(ص308)
 دو روز بعد که با ابلاغ کنسول بریتانیا، رضاشاه تب کرده و بیمار مجبور شد که راهی جنوب شود، تاج‌الملوک، اشرف و علیرضا از او جدا شدند. محمود جم با استدلال‌هایی، و با کمک فروغی که در تهران بود، اجازه بازگشت آنها را به تهران از انگلیسی‌ها گرفت. و این در حالی بود که اشرف محلی به این گفتگوها نمی‌گذاشت و به‌ جم می‌گفت: «به کسی مربوط نیست که من کجا می‌خواهم زندگی کنم انگلیسی‌ها می‌توانند با پدرم کار داشته باشند، من آزادم و خیلی دلم می‌خواهد که دستگیرم کنند».(ص310)
 در اصفهان، رضاشاه فرصت یافت تا با صارم‌الدوله هم ملاقاتی کند. او از کسانی بود که با پرداخت‌های کلان و با گوشه‌گیری چندین ساله توانسته بود، جان به در برد. از دیدن قیافه نزار شاه، چندان ناراحت نبود. اما خود را نگران نشان می‌داد. رضاخان گفت «دیدی صارم‌الدوله بالاخره انگلیسی‌ها کار خودشان را کردند». اشاره او به گفتار هر شبه برنامه فارسی رادیو لندن بود، که از تهران خبر می‌داد و از جمله خبرهای آن شبش موضوع ثروت رضاشاه و خریدهای خاندان سلطنتی در اصفهان بود. با این همه، شاه مستعفی به کنسول بریتانیا می‌گفت من پول ندارم، چطور خرج این خانواده را تأمین کنم، صبر کنید گفته‌ام از تهران پول بفرستند. انگلیسی خونسرد پاسخ داد مخارج خانواده اعلیحضرت با دولت بریتانیاست. رضاخان این سخن را در حقیقت خطاب به خانواده می‌گفت ورنه می‌دانست که نماینده دولت انگلیس خبر دارد که او تمام حسابهای بانکی و سهام بختیاری‌ها، صارم‌الدوله، خزعل، نصرت‌الدوله و فرمانفرما را خالی کرده است و آن بخشش‌ها که در طول راه، به سفارش فروغی می‌کرد که اموال خود را به دولت صلح کرده بود و به جانشینش واگذاشته بود، همگی ظاهرسازی بود و طراحی فروغی برای فرونشاندن آتش غضب تهرانی‌ها.(ص311)
 از دیگر تدابیر فروغی برای فرو نشاندن التهاب عمومی صدور عفو عمومی و آزادکردن زندانیان سیاسی بود که فردای استعفای شاه شورش کرده بودند. بیرون آمدن زندانیانی که زجرها در سلولهای قصر قاجار کشیده بودند، مصادف شد با موجی از تبلیغات علیه پهلوی. فروغی نتوانست چنان که می‌خواست مختاری را در پست رئیس نظمیه نگهدارد. مختاری فردای برکناری در نامه‌ای به فروغی درخواست کرد که برای او محافظ گذاشته شود.(صص2-311)
 فروغی بیمار که ارتباط با دو سفارت انگلیس و شوروی را به سهیلی سپرده شد و خود می‌کوشید به کار اصلی مشغول باشد و آن جلوگیری از اغتشاش و به هم‌ریختگی کشور و تنظیم قراردادی با متفقین که بر اساس آن دو کشور مقتدری که نیرو به کشور آورده بودند، متعهد شوند که در پایان جنگ جهانی ایران را ترک کنند و بهای هر آنچه را استفاده کرده‌اند بپردازند.(ص312)
 محتشم‌السلطنه، فروغی، مؤتمن‌الملک و بیش از همه آهی، فرزندان کسانی را که رضاشاه آنان را کشته بود به خود می‌خواندند و از همان‌جا برای آنها وقت شرفیابی می‌گرفتند و شاه در یک فضای خودمانی با آنها گفتگو می‌کرد، دلجوئی و نوعی عذرخواهی و وعده جبران خسارت‌ها و سختی‌ها. اولین ملاقات از این دست فرزندان خوانین بختیاری، شیخ خزعل، شاهزادگان قاجار، خانواده سپهدار تنکابنی، اقبال السلطنه ماکویی بودند. اشرف که به محض بازگشت از اصفهان در کاخ خود را گشوده و مشغول تدارک باند و گروهی برای خود بود. بعد از دیدار شاه با هر گروه آنان را به کاخ خود دعوت می‌کرد و می‌کوشید تا روابط ویژه‌ای با آنها برقرار کند.(صص3-312)
 اما در این سری دیدارها، از همه جالب‌تر وقتی بود که رئیس تشریفات دربار از سرلشکر محمدحسین میرزا فیروز خواست که خانواده فرمانفرما را به حضور همایونی ببرد... حاصل این جلسه، دعوت سرلشکر فیروز بود به کار و شنیدن حرف‌های محمدولی‌میرزا درباره خساراتی که ورود ارتش شوروی، به املاک وی در آذربایجان وارد آورده بود. سرلشکر فیروز بعداً برای شاه پیغام فرستاد که شغل اجرائی نمی‌پذیرد و تلویحاً آشکار کرد که فقط فرماندهی جنوب را می‌خواهد... این سمت به محمدحسین میرزا داده شد، او نیز سرلشکر زاهدی را برد... شاه هم در روزهای بعد دانست که با همه پدرکشتگان می‌تواند کنار بیاید جز خانواده فرمانفرما.(صص4-313)
 گروه ارانی که از زندان بیرون آمدند، درصدد آن بودند که داغ خود بستانند و ثمره درد و رنجی را که در زندان مخوف رضاشاهی کشیده بودند، ببرند. همچنان که در زندانها باز می‌شد و تبعیدی‌ها به تهران برمی‌گشتند این فکر در آنها شکل می‌گرفت که حزبی درست کنند. ایرج اسکندری معتقد بود که برای تأسیس یک حزب کمونیستی باید از روسها اجازه گرفت، ولی شوروی که در آن زمان متحد انگلیسی‌ها بود و در درگیر جنگ با هیتلر... تا وقتی رضا روستا که در سفارت پرونده‌ای و سوابقی داشت، سفارش این بچه‌ها را کرد آن‌وقت سفارت اجازه داد. ایرج اسکندری به درست تشخیص داد که حزب باید در زیر چتر عده‌ای صاحب‌نام شکل بگیرد، بهترین کس دائیش سلیمان‌میرزا بود که در تمام طول سلطنت رضاشاه، در خانه خود را نگشوده بود. سلیمان‌میرزا بنیادگذار جریان سوسیالیسم در ایران بود و از دوران مشروطیت بدین نام مشهور... نمایندگان اوّلیه لنین در ایران به او احترام می‌گذاشتند و از طریق او با احمدشاه هم مربوط بودند... چنان‌که با محمدصادق طباطبائی و مصدق، به وساطت خدایارخان، در زیرزمین خانه‌اش جلسه‌ای تشکیل دادند و تعهدنامه‌ای با رضاخان نوشتند که او به اصول سوسیالیسم وفادار بماند و مملکت را جمهوری کند، آنها هم از وی حمایت کنند. تا رضاشاه به این اصول وفادار بود، سلیمان‌میرزا با او حرکت می‌کرد، حتی در کابینه‌اش وزیر فرهنگ شد، اما چندان که به خیال سلطنت افتاد، سلیمان میرزا به صف مخالفان رفت... در حیاط همان خانه آب سردار، عده‌ای از رجال مستقل، با گروه ارانی که از زندان آزاد شده بودند، دور تا دور نشستند، علی اوف از سفارت شوروی هم ناظر بود و حزب توده ایران پا گرفت. حزبی که قرار بود به اصول عقاید مذهبی، قانون اساسی و سوسیالیسم وفادار بماند.(صص6-315)
 اینک جمعی از افراد میانه‌سال و جاه‌طلب به دور اشرف جمع شده بودند مسعودیها، رشیدیان‌ها، ذوالفقاری‌ها، برادران امامی (خوئی)، حسن اکبر و منوچهر تیمورتاش از اعضای ثابت میهمانی‌های کاخ او بودند... کاخ اشرف چند ماهی پس از ورود او به تهران، مجمع کسانی شد که آرزوی دیکتاتوری دیگر را در سر می‌پروراندند. بزودی نه فقط سیاستمداران و آزادیخواهان بلکه شاه و دولتها نیز دریافتند که زیر فشار اشرف قرار دارند. او، بی‌اعتنا به شاه جوان برای وزیران دستور صادر می‌کرد و آنها را به میهمانی‌های خود می‌خواند، مخارج زندگی پر خرج خود را از ثروتمندان می‌گرفت و در مقابل از آنها در مقابل دولت محافظت می‌کرد... گویی پس از ده سال بار دیگر رضاشاه، فرمانفرما و تیمورتاش با یکدیگر مبارزه می‌کردند. منتها در جلد دخترانشان.(ص317)
 تأثیرگذاری اشرف روی دولت‌ها از زمانی شروع شد که سهیلی به جای فروغی به نخست‌وزیری رسید و نتوانست- بلکه نخواست- جلو دادگاه متهمان به جنایت در دوران رضاشاه را بگیرد. اشرف، به هر ترتیب می‌کوشید تا جلو برپائی این دادگاه را بگیرد... در همین زمان، زد و بندهای 10 ماهه قوام‌السلطنه نتیجه داد و مجلس او را به نخست‌وزیری برگزید. حالا دیگر شاه فقط می‌توانست امیدوار باشد که علیرضاخان قراگوزلو وزیر جدید دادگستری، ناخشنودی او را به نحوی به اعضای دادگاه منتقل کند. اما مگر روزنامه‌ها می‌گذاشتند... چنان که وقتی اشرف اتاق مخصوصی در زندان برای مختاری فراهم آورد، حتی ویلون سرپاس را نیز فرستادند، روزنامه‌های مخالف با چاپ عکس و طرحهایی که مظفر فیروز مخارج آن را پرداخته بود و طنزنویسی در این باره، دادگستری را به مسخره گرفتند.(صص8-317)
 یکی از کسانی که می‌کوشید تا همچنان در روابط خانواده فرمانفرما و دربار میانجی باشد، دکتر قاسم غنی بود که روابط نزدیکی با شاه و فروغی و سهیلی داشت و مدام از مریم می‌خواست دست از مخالف‌خوانی و شیطنت بردارد.(ص319)
 در دولت قوام، اشرف آدمی از خود داشت و او عبدالحسین هژیر بود. حسابدار حسابهای خارجی رضاشاه... اشرف در جذب هژیر، ناگزیر بود که میس‌لمبتون وابسته فرهنگی و اطلاعاتی سفارت انگلیس را حذف یا تحمل کند... وقتی سال 21 به پایان می‌رسد دیگر اشرف چندان قدرتمند شده بود که بتواند دولت قوام‌السلطنه را با کمک هژیر و نمایندگان مجلس سرنگون کند. طرفداران سیاست انگلیس بزودی اشرف را مفیدتر از شاه دیدند و دور او حلقه زدند. بازگرداندن دوباره سهیلی به قدرت کار آنها بود. در این زمان اشرف در کار قبضه امور، فعالیت‌های مربوط به زنان را زیر نظر گرفته و می‌کوشید خود را مظهر آزادی زنان ایران جا بزند. در این کار، رقیب او، فوزیه همسر شاه بود که به جهت عنوان خود، جلوتر از اشرف قرار می‌گرفت و محبوبیتی می‌یافت. ماشین توطئه اشرف که به کار افتاد، فوزیه اول برای دیدار برادر و مادر به مصر رفت ولی در آنجا، اشرف کاری کرد که دیگر باز نگردد.(ص319)
 در کابینه دوم سهیلی، اشرف جز آن که هژیر را نگهداشت، نصرالله انتظام رئیس تشریفات سابق دربار را هم داخل کرد، علی‌اصغر خان حکمت نیز از او شنید که قرار است به وزارت دادگستری منصوب شود.(ص320-319)
 سرانجام دادگاهی که برای محاکمه عوامل جنایت پهلوی بر پا شده بود پایان گرفت. پزشک احمدی که ایران تیمورتاش دنبال کار او بود، به مرگ محکوم شد. اما مختاری و دیگران به حبس‌های نه چندان بلند.(ص320)
 برای برکندن رژیم پهلوی، مظفر حاضر به هر کاری بود، حتی رفتن به فلسطین و بازگرداندن سیدضیاء... تنها نقطه‌ای که او را به مظفر مربوط می‌‌کرد، تنفر هر دو از خانواده پهلوی بود. بلافاصله حلقه‌ای دور او گرد آمدند و روزنامه‌ رعد امروز (یعنی ادامه روزنامه رعد که سیدضیاء را به رهبری کودتا رسانده بود) مظفر فیروز هم در اختیارش قرار گرفت.(صص1-320)
 مظفر در حالی که امید داشت بزودی سیدضیاء را به نخست‌وزیری برساند و خود در سایه او حکومت را در دست گیرد، در همان ابتدای از دو سو جواب رد شنید. ابتدا از دائیش دکتر مصدق... نفر بعدی عمه‌اش- مریم فیروز.(صص2-324)
 اشرف... آنقدر در گوش برادرش خواند که او پذیرفت با سیدضیاء در کاخ اشرف ملاقات کند. با انجام این ملاقات پیوند مظفر و سیدضیاء بریده شد، در مقابل شاه دستور داد که ظهرهای چهارشنبه، گارد اجازه دهد که فورد سیاه‌رنگ سیدضیاء داخل محوطه کاخ شود و تا جلو پله‌ها بیاید. جدائی مظفر و سیدضیاء برای کسی که آرام و قرار نداشت و می‌خواست فردی را در مقابل دربار علم کند، فرصتی پیش آورد برای ائتلافی که این بار مریم باعث آن شد. دیدار مظفر و قوام‌السلطنه.(ص322)
 وقتی حزب توده در خانه سلیمان‌میرزا اسکندری شکل گرفت، مشترکه اعضای مؤسس آن که بیشتر از زندان به درآمده و از اعضای گروه مشهور به 53 تن بودند، در نفرتی بود که از صمد کامبخش در دل داشتند، آنها او را لو دهنده گروه و در عمل مسبب قتل ارانی می‌دانستند، پس کامبخش که کمونیستی قدیمی بود از تبعید که باز آمد خانه‌نشین شد... وی به مسکو دعوت شد و بی‌صدا رفت. در مسکو، کامبخش، اطلاعاتی را که بچه کمونیست‌های دار و دسته ارانی قابل آن نبودند که در جریانش قرار گیرند، مطرح کرد. او در زندان نظمیه با لو دادن گروه «ژیگول»‌های دور و بر ارانی، موضوع مهمتری را پنهان نگهداشته بود که روسها ارزش آن را می‌دانستند، سازمان مخفی نظامی.(صص4-323)
 این رفت و برگشت، نه که سرنوشت حزب توده ایران را دیگرگون کرد و در خط دیگری انداخت، بلکه در آینده مریم هم اثر گذاشت... حالا این ترکیب، حادثه‌ای تصادفی کم داشت که رخ داد و مریم که به دیدار عبدالعزیز آمده بود با مهندس کیانوری آشنا شد و در روزهای بعد، ساخت خانه‌ای را که در خیال داشت به دفتر آنها واگذار کرد و تا این و آن چشم برهم زنند، دختر فرمانفرما و نوه شیخ‌فضل‌الله نوری همدل شده بودند، چیزی در وجود آنها بود که به یکدیگر جذبشان می‌کرد. و آن تندی و ماجراجوئی به افراط بود. وقتی کامبخش به تهران آمد و عملاً در رهبری حزب جا گرفت، این دو (مریم و کیانوری) ابزار اصلی او بودند برای کشاندن حزب به راهی تازه و تبدیلش به یک حزب کاملاً کمونیستی و کاملاً طرفدار اتحاد جماهیر شوروی و استالین.(صص5-324)

انتقام
 ایران دیگر اعتنایی به توصیه‌های برادرها نداشت. وقت جدا شدن از گورپدر، سوگند خورد که انتقام او را از قاتلانش بگیرد و نگذارد آب خوش از گلوی آنها پائین برود. در چشم او رضاشاه، آیرم، فروغی، تقی‌زاده، نواب، فتح‌الله پاکروان، دشتی، داور، دکتر قزل‌ایاغ، پزشک احمدی... همه مقصر بودند.(ص330)
 چند روز بعد، در قصر شیرین زنی به نام ایران قراگوزلو و مرد میانه‌سالی با نام اصغر خدایکی از مرز زمین خارج شدند و به عراق رفتند. هنوز کسی در تهران خبر نداشت. ایران لابه‌لای لباسهای خود، علاوه بر هفت‌تیری که پنهان کرده بود، ورقه جلب پزشک احمدی را نیز داشت.(صص4-333)
 ایران، چندان ماجرا را پی گرفت تا سرانجام محکمه حکم اعدام پزشک احمدی را صادر کرد و او را به دار زدند. او تا آخرین لحظه می‌کوشید با فرستادن بستگان خود به در خانه رضایت ایران را جلب کند. کاری که بدان موفق نشد.(ص336)
 بعد از این موفقیت ایران توانست مجوز انتشار روزنامه‌ای با نام سیاست ایران را به دست آورد. این روزنامه ضد دیکتاتوری بود و ضد رضاشاه و افشاگر جنایات دوران بیست‌ساله... روزنامه سیاست ما، از جمله مطالب پر سروصدایی که چاپ کرد یادداشت‌هائی محبس تیمورتاش بود. این آرزوی دیگر ایران بود که همیشه می‌خواست یادداشت‌هایی را که در همه این سالها، همچو شیئی گران و ارزشمندی حفظ کرده بود، منتشر شود.(ص337)
 چاپ یادداشت‌های تیمورتاش، داغ ایران را به نوعی دیگر تازه کرد، نامه‌هایی به دفتر روزنامه می‌رسید، و افرادی می‌آمدند و از لیاقت و بزرگ‌منشی پدر برایش حکایتها می‌گفتند که آتش انتقام را در او تیزتر می‌کرد. در چند سخنرانی علیه رضاشاه و دستگاه ظلم او برای این و آن گفت، و در تدارک تشکیل یک حزب سیاسی برآمده بود که دیگر فشار اشرف و دربار زیاد شد و برادران او را مجبور کردند که دست بردارد.(ص339)
 آیرم از افسران تحصیلکرده قزاق بود که در زمان کودتای سوم اسفند در روسیه بود و مشغول معالجه بیماری خود.(ص341)
 به کشور که برگشت به سرعت مورد توجه سردار سپه واقع شد و اول به ریاست لشکر مازندران رسید و بعد فرمانده ارتش شمال کشور شد و در پایان به فرماندهی نظام آذربایجان منصوب شد و در آن‌جا برای سلطنت رضاشاه کارها کرد و بیش از پیش در دل دیکتاتور جا گرفت، چنان‌که وقتی با فرار سیدفرهاد از زندان، سرلشکر زاهدی از ریاست نظمیه معاف شد، آیرم به ریاست‌ نظمیه کل کشور رسید.(ص342)
 رضاشاه، آیرم را چشم و گوش خود کرده بود و فقط از مجرای او خبر می‌یافت و نسبت به اعمال او کور شده بود. بعد از برداشتن تیمورتاش و سردار اسعد و داور از سر راه، آیرم، عملاً نفر دوّم کشور شده بود. ولی او می‌خواست در اروپا بچمد و با ثروت خود، مجلل زندگی کند و به کار مورد علاقه خود، یعنی قمار، مشغول باشد، و رضاشاه کسی نبود که اجازه بدهد...(ص343)
 ایران تیمورتاش خبر داشت که آیرم، بعد از اشغال ایران و فرار متفقین مشغول فعالیت شده تا با نظر آلمانها یک حکومت در تبعید درست کند. و می‌دانست که خبر این ماجرا را سفارت بریتانیا در تهران به شاه داده بود. اما تا هفته قبل از سفر نمی‌دانست الان امیرلشکر آیرم‌ کجاست و قصد داشت در اروپا بگردد و او را پیدا کند و فقط یک هفته قبل از سفرش بود که شاه خبری را که یافته بود از طریق مهرپور به ایران رساند. آیرم، بعد از اشغال آلمان توسط نیروهای متفقین، به وسیله نیروهای آمریکائی دستگیر شده و در اردوگاه نظامی «سالمنده» زندانی است.(ص344)

فریاد
 سرانجام صبح روز چهارم مرداد 1323، سیدمحمود تنها خدمتکاری که حاضر شده بود در ژوهانسبورگ و دور از وطن بماند، وقتی منقل وافور و سینی صبحانه رضاخان را مطابق هر روز آماده کرد و برد، دید او بیرون رختخواب در زمین افتاده و تکان نمی‌خورد.(ص351)
 در آن زمان، حتی خانواده او نیز از هم گسیخته بودند. سه فرزند را که با آن تشریفات و وسواس زن و شوهر داده بود، عملاً عقدهایشان گسسته بود، املاکی را که با آن خشونت غصب کرده بود، در اختیار مالکان پیشین و زارعان آن قرار گرفته بود، هیچ ‌کس در ایران نامی از او به نیکی نمی‌برد، طرفدارانش نیز ترجیح می‌دادند، برای حفظ آبرو، از کارهایش انتقاد کنند، از میان همه آنچه کرده بودند فقط راه‌آهن شمال به جنوبی که با وجود مخالفت متخصصان ساخته شد، به کار می‌آمد و هنوز مشغول رساندن آذوقه و مهمات به جبهه‌های جنگ در شوروی بود.(ص352)
 در همین زمان دنیا در کاری بزرگ بود. در فاصله‌ای کوتاه چندین حادثه اتفاق افتاد که بر سرنوشت آینده زمین اثر گذاشت. چرچیل در انتخابات انگلستان باخت و یک عضو حزب چپ‌رو کارگر به جای او در جشن پایان جنگ جهانی شرکت کرد. روزولت درگذشت و معاون تندرو او به جایش نشست. ترومن علیرغم توصیه انیشتین بمب اتمی بر ژاپن انداخت. دنیا گویی در یک سال زیر و رو شد. در تهران، به جهت درگیری جناح‌های مختلف سیاسی در مجلس، و بلاتکلیف بودن انگلیسی‌ها و آمریکائی‌ها‌، صدرالاشراف به نخست‌وزیری رسید... اما از میان مدعیان صدارت، کسی نبود که آغاز دوران تازه را دریابد و تحلیلی روشن برای آینده داشته باشد، مگر قوام‌السلطنه. او گویی از دوران جنگ جهانی اول، این حادثه را پیش‌بینی کرده و ورود آمریکا به صحنه قدرت جهانی و افول قدرت اروپا را گمانه زده بود. اینک لشکری از جوانان تحصیلکرده در کنار خود داشت که مظفر فیروز در بین آنها از همه پرشورتر بود.(ص353)
 قوام‌السلطنه که خود فرزندی نداشت، از گروه هشت‌نفری دامادان برادرش وثو‌ق‌الدوله بهره می‌برد، و می‌توانست مطمئن باشد که کسانی مانند مصدق و مستشارالدوله صادق و مؤتمن‌الملک، ملی‌گرایانی که به جهت حفظ وجاهت ملی خود با انگلیسی‌ها در تضاد بودند هم، در پنهان دل با او دارند. جز این ،مظفر فیروز و عباس اسکندری او را مطمئن می‌کردند که طرفداران شوروی را نیز با جناب اشرف پیوند می‌دهند.(ص354)
 حزب توده که با ورود کامبخش به صحنه، آشکارا خود را به شوروی چسبانده بود، هنگامی که استالین با اعزام کافتارادزه کوشید تا امتیاز نفت شمال ایران را به دست آورد، آبروی خود را در این کار به معامله گذاشت... قرار داشتن ساعد در مقام صدارت، مسکو را به این فکر انداخت که تهران هم مساعد است. ساعد از همه رجال ایران شوروی شناس‌تر بود... اما طرفداران احساس خطر کرده انگلیس، به شدت در مقابل باج‌خواهی استالین ایستاده بودند... و در زمانی که حزب توده به اشاره سفارت شوروی، همه نیروی خود را به خیابان ریخته و فریاد «مرگ بر ساعد» سر داده بود، دکتر مصدق با ارائه طرحی در مجلس، راه را بست. مجلس تصویب کرد که هیچ دولتی نمی‌تواند برای دادن امتیاز نفت مذاکره کند و امضایی بدهد. مصدق که استاد مبارزات پارلمانی و قانونی بود، با این حرکت یکباره خود را به صورت معتبرترین چهره ملی در سیاست کشور درآورد.(صص5-354)
 ایرج اسکندری سخن مصدق را در می‌یافت، ولی مریم چندان اطلاعات سیاسی نداشت که زیر و بمهای کار را دریابد، او فقط کینه‌ای در دل داشت و تصادف او را در تندترین و چپ‌روترین جناح حزب توده جا داده بود. وقتی از تندرویهای دو طرف (حزب توده و طرفداران انگلیس) ماجرای آذربایجان زائیده شد... پیشه‌وری که نمایندگان ضد کمونیست مجلس اعتبارنامه‌اش را رد کرده، روزنامه آژیر را هم بسته بودند، به تبریز رفت. او چندی بعد با اشاره قلی‌اوف رئیس جمهوری آذربایجان شوروی- از نزدیکان استالین- اعلام تأسیس فرقه‌ای کرد که در نهایت مقصودش جدا کردن آذربایجان از ایران بود. این حادثه، در زمانی که نیروهای ارتش سرخ در ایران مانده بودند و برخلاف تعهد استالین از رفتن سر باز می‌زدند...(صص6-355)
 مظفر فیروز، از طریق همسرش با هدایت‌ها مربوط بود و دو سرلشکری که در ابتدای سال 24 به سرتیپی رسیدند (رزم‌آرا و عبدالله هدایت) از همین طریق با او مربوط بودند. آنها از باسوادترین و کارآزموده‌ترین امیران ارتش به حساب می‌آمدند و بزودی در مقابل باند انگلیسی ارتش (به سرکردگی ارفع) صف می‌آراستند... خسرو روزبه و سرهنگ سیامک به سوی رزم‌آرا متمایل شدند و مظفر، رزم‌آرا را به «جناب اشرف» معرفی کرد. قوام دنبال افسران ضد درباری و ضد انگلیسی می‌گشت. رزم‌آرا به آرزو رسید و رئیس ستاد ارتش شد.(ص357)
 اما کار مهم‌تر مظفر فیروز، در رساندن قوام‌السلطنه به مسکو و گذاشتن دست او در دستهای استالین بود. آنها توانستند بر زیاده‌روی استالین که خود را از ابرقدرت عالم می‌دید و تا آن زمان هرچه خواسته، به دست آورده بود مهار بزنند. دستور خروج نیروهای شوروی و رها کردن فرقه دمکرات را از او بگیرند و در مقابل حاضر شوند که قرارداد مشارکت در نفت شمال را (به شرط تصویب در مجلس) امضا کنند.(ص357)
 قوام که می‌دانست، مسامحه طرفداران انگلیسی با او بعد از پایان کار آذربایجان به اتمام می‌رسد، با اعلام برگزاری انتخابات دوره پانزدهم قصد داشت تا مجلس را که باید قرارداد مشارکت نفتی با روسها را رد می‌کرد، از کسانی پر کند که او را همچنان بر سر کار نگهدارند.(ص358)
 خبر دیگری که در آن ملاقات، به گوش قوام‌السلطنه رسید، احتمال سفر اشرف به شوروی بود... جمله‌ای گفت که بعدها به دفعات از او نقل شد «این دختره جاه‌طلب است، ولی وطن‌فروش نیست. برادرش حاضر است برای برکناری من از آذربایجان بگذرد، اصلاً شاه جنوب ایران باشد و نوکر انگلیسی‌ها. ولی این دختره، اینطور نیست...»(ص359)
 تابستان سال 25 اوج موفقیت حزب توده بود. نخست این حزب با حزب ایران که گروهی از افراد ملی و خوشنام مانند اللهیار صالح و مهندس فریور در آن بودند ائتلاف کرد و بعد سه وزیر به کابینه قوام‌السلطنه فرستاد... دکتر کشاورز، دکتر یزدی و ایرج اسکندری... با ورود حزب توده به کابینه ائتلافی قوام که ترفندی از جانب وی بود برای تضمین عملیات خروج ارتش سرخ از کشور، حزب دمکرات قوام نیز آغاز به فعالیت کرد، حزبی فراگیر که قصد داشت اکثریت دوره بعدی مجلس را به دست آورد.(ص360)
 اما قدرت ظاهری و عیان حزب توده دیر نپائید، چنان که در پی حل ماجرای جنوب، دیگر مظفر فیروز نیز نمی‌توانست دولتمدار بماند. علاوه بر شاه، تیمساران قدیمی و تمام نظامیان نیز برای قوام‌السلطنه پیغام می‌فرستادند که با بودن مظفر در مقام همه کاره دولت، ائتلاف آنها با دولت محال است.(صص2-361)
 هنوز سئوال اصلی باقی است. آیا مظفر فیروز قربانی توافق قوام و اشرف در آن عصرانه خصوصی کاخ شد؟ چنان که سئوال بزرگتر نیز در پی آن آمد: آیا فرقه دمکرات نیز قربانی دیدار خصوصی استالین با اشرف نشد؟(ص362)
 به فاصله کوتاهی بعد از ساقط کردن قوام‌السلطنه، اشرف شخصیت مطلوب خود را به نخست‌وزیری رساند. عبدالحسین هژیر، گرچه از اعضای دربار بود، ولی شاه چندان تمایلی به او نداشت و او را برای نخست‌وزیری نپخته و جوان می‌دانست، ولی اشرف موفق شد. همزمان، عضوی دیگر از باند خود را نیز وارد معرکه کرد، دکتر منوچهر اقبال را اشرف از دور و بریهای قوام‌السلطنه قاپید.(ص363)
 با بستن [بسته] شدن راه نفوذ در دولت، با وجود آن‌که اعضای حزب توده در ادارات مختلف، ارتش، شهربانی و دربار حضور داشتند، ولی نیاز به یک سازمان مخفی در داخل حزب، بیشتر احساس می‌شد. کسی برای این کار بهتر از کیانوری نبود که با خسرو روزبه تماس نزدیک داشت و از امکانات سازمان نظامی نیز بهره می‌برد.(ص364)
 مرد امروز محمد مسعود، فقط انتقاد تند و گزنده داشت و به پیروی از سبک مدیرش که فقط از دردها و کمبودها می‌گفت، پرخاشجو و منتقد بود و حامی و پشتیبانی نداشت.(ص365)
 در پایان سال 26، اشرف چنان صاحب قدرت شده بود که می‌توانست کسانی را بخرد و به استخدام درآورد. او به راهنمایی احمد نامدار، محمدعلی مسعودی و عباس مسعودی در صدد جذب محمد مسعود برآمد... حاصل آنکه محمد مسعود شبی در زمستان سال 1326 در کاخ اشرف در جمع دوستان بود... در همان جلسه اول قول خرید چاپخانه داده شد... محمد مسعود، فقط فرصت یافت که به این و آن بگوید که برای خرید چاپخانه‌ای به بلژیک می‌رود و برای اسماعیل پوروالی همکارش فاش کند که سندی در اختیار دارد که شهر را تکان خواهد داد. سندی مربوط به رزم‌آرا.(ص366)
 قتل محمد مسعود که سازمان مخفی حزب توده، توسط روزبه و حسام لنکرانی اجرای آن را به عهده گرفت، مبارزه را رنگ خون زد... حادثه قتل محمد مسعود، رزم‌آرا را به ترس انداخت و واداشت تا هم شتاب خود را بیشتر کند و هم متوجه نفوذ و حضور حزب توده در ارتش باشد. این اطلاع برای معاملات بعدی او که برای رسیدن به قدرت روی آمریکایی‌ها حساب می‌کرد، و در ادامه خط قوام‌السلطنه، و از روی الگوی او می‌کوشید روسها و انگلیسی‌ها را نیز به نوعی بازی دهد، مفید بود.(ص367)
 دولت مورد علاقه اشرف، پس از بازگشت شاه از سفر دیر نپائید و با پخش خبری در برنامه فارسی رادیو لندن سقوط کرد. این خبر از قول وزیر خارجه هژیر، موسی نوری اسفندیاری نقل می‌شد که می‌گفت در لندن، شاه درباره تشکیل مجلس مؤسسان و برنامه عمرانی دوم با انگلیسی‌ها به توافق رسیده است. برای آیت‌الله کاشانی، حزب توده و ملی‌گرایان به زعامت دکتر مصدق که خود را آماده برپائی میتینگ و اعتصاب وسیعی علیه هژیر می‌کردند، این بهترین سوژه بود. شاه، دست پیش را گرفت و هژیر را مجبور به استعفا کرد و به اصرار اشرف بلافاصله شغل وزارت دربار را در اختیار او گذاشت. اشرف می‌خواست دربار را کنترل کند. اما همه می‌دانستند، دولت ساعد این بار واقعاً محلل خواهد بود، رزم‌آرا چنان دورخیزی برای نخست‌وزیری برداشته بود که چیزی نمی‌توانست جلویش را بگیرد. آمریکائی‌ها یکدست جانبدار او بودند، روسها و انگلیسی‌ها هم رأی ممتنع می‌دادند.(صص370-369)
 رزم‌آرا، به جای همراهی شاه در مراسم سنتی سالگرد افتتاح دانشگاه، در محل ستاد ارتش، در دفتر خود بود. که... ناگهان مردی با ته‌ریش و قد بلند و چشمانی خون‌گرفته، جلو شاه ظاهر شد و اسلحه خود را به سوی او گرفت و شلیک کرد... اما پنج تیر فخرآرایی هرکدام از سوئی رفت، فقط لب بالا و پشت شاه را خراشید و ناصر فخرآرایی اسلحه را رها کرد و دستها را بالا گرفت و این موقعیتی بود تا شاهپور غلامرضا و صفاری رئیس شهربانی و دو محافظ، اسلحه‌ها را بیرون بکشند و وفاداری خود به شاه و وحشت خود را با شلیک‌های مداوم به ضارب نشان دهند. او که گویا فریاد می‌کشید: «نه. قرار نبود...» سوراخ سوراخ شد و با مرگ او هم سرّ بزرگی به گور رفت و هم جا برای تحلیل‌های مختلف باز شد. تحلیل‌هایی که رزم‌آرا و سازمان مخفی حزب توده را عامل اصلی حادثه می‌دیدند. تیرهایی که روز 15 بهمن 1327 از آن اسلحه قدیمی و زنگ زده شلیک شد، فضای سیاسی ایران را یکباره شخم زد. بلافاصله حکومت نظامی برقرار شد. رزم‌آرا در بیمارستان، نگاه پر از تردید و شک شاه را دید. اقلیت مجلس، استیضاح خود را پس گرفتند. گس به تهران آمد و در نشست و برخاستی با گلشائیان، قرارداد اصلاحی نفت را به امضا رساند. دستور برپائی مجلس مؤسسانی که قرار بود به شاه اختیار انحلال مجلس را بدهد، صادر شد و همان روز عصر، آن جوان موفرفری که اشرف وارد دو سه کابینه اخیر کرده بود- دکتر اقبال- در مقام وزیر کشور، لایحه انحلال و غیرقانونی شناختن حزب توده ایران را به مجلس برد و فوراً به تصویب رساند.(صص2-371)
 در این زندان بود که کیانوری برای دیگر رهبران دستگیر شده حزب نقل کرد که از طریق یک عضو ساده حزب به نام ارکانی با خبر بوده که قرار است ناصر فخرآرایی شاه را ترور کند، همین. زمانی او این اطلاع را به دیگر رهبران حزب می‌داد که با خبر شده بود که عبدالله ارکانی دستگیر شده است. در ماههای پس از آن که کیانوری در تبعید و زندان بود، افسران توده‌ای و هم رزم‌آرا مانع از آن شدند که کلاف این ماجرا باز شود. حضور سرهنگ علی‌اکبر مهتدی، نزدیکترین فرد به رزم‌آرا، به عنوان دادستان دادگاه نظامی که سران حزب توده را محاکمه می‌کرد، خود بهترین شاهد این ماجرا است.(ص373)
 بسیاری از آنها، مثلاً هدایت، خوب می‌دانستند که مریم چیزی از کمونیسم نمی‌داند، حوصله خواندن یک متن مارکسیستی را ندارد، و حضور او در حزب توده فقط از سر کین‌توزی با پهلوی است و این که می‌خواهد بهرحال خلاف جهت آب شنا کند.(ص374)
 حالا هژیر و دکتر اقبال، دو دست‌نشانده اشرف که عملاً سرنخ‌ها را به خود متصل کرده بود، انتخاباتی را شکل می‌دادند که قرار بود همه از موافقان باشند... دکتر مصدق، اعتراض را به تحصن در دربار کشاند. رژیم تهدید به رسوایی می‌شد... انتخابات تقلبی می‌رفت که دوره شانزدهم را مانند دوره هفتم کند که رضاشاه از ورود مدرس و مصدق به آن جلو گرفت، اما تیر سیدحسن امامی نگذاشت و هژیر با همه آرزوهای دور و درازش، در حالی که نقش تیمورتاش را در دربار پهلوی به عهده گرفته بود، به خاک افتاد. تیری که خبر از حضور یک گروه دیگر در صحنه معادلات سیاسی می‌داد. فدائیان اسلام... حاصل همه این اتفاقات تجدید انتخابات تهران و قرار گرفتن دکتر مصدق و یارانش در مجلس بود. حالا در غیاب حزب توده، شاه باید جریانی را که تازه تشکیل شده بود، تحمل کند: جبهه ملی.(صص5-374)
 اما با غیرقانونی شدن حزب دیگر همه این‌ها تمام شد. او نمی‌توانست در جائی آشکار شود، زیردستان تیمسار فیروز به او خبر دادند که اشرف مدام از مأموران سراغ مریم را می‌گیرد. تیمسار برای خواهرش پیام فرستاد که فعلاً در جائی آفتابی نشود. در پنهانگاه او، عده زیادی رفت و آمد نداشتند. چادر بهترین وسیله پنهانکاری برای کسی بود که بعد از مرگ فرمانفرما دیگر چادر به سر نکرد و همیشه می‌گفت «کسی که چادر سر مریم کند، از شکم مادر زائیده نشده» و خطابش به خانواده متشرع اسفندیاری بود. در خانه‌های مخفی، ساکت و سنگین و بی‌همدل و همسخن، زندگی برای کسی که مدام حرف می‌زد و تلفن لحظه‌ای از دستش نمی‌افتاد، مرگ بود.(ص378)
 در سومین ماه بهار، احمد دهقان نیز به سرنوشت محمد مسعود دچار شد. آیا این هم کاری دیگر از گروه مخفی و تشکیلات نظامی حزب توده بود؟ می‌گفتند دهقان که از نزدیک‌ترین نزدیکان رزم‌آرا بود با چاپ مقالاتی تند علیه شوروی، پکوف سفیر فعال آنها در تهران را ناراحت می‌کرد، و او یکی از کسانی بود که به رزم‌آرا امید بسته بود. آیا دهقان، قربانی شد تا رزم‌آرا به صدارت برسد؟ در صورت قطعیت یافتن این تحلیل نیز باز آن سؤال بی‌جواب می‌ماند: چه کسی ترتیب ترور را داد؟ جعفری قاتل دهقان از اعضای حزب توده در آبادان بود. تنها 20 روز پس از آن، رزم‌آرا، با تهدید دکتر گریدی سفیر تازه آمریکا در تهران حکم نخست‌وزیری خود را گرفت. دکتر گریدی قبل از رسیدن به تهران از لزوم اصلاحات در ایران، بالا گرفتن فساد و هرز رفتن کمک‌های خارجی سخن‌ها گفته بود.(صص380-379)
 در اولین روز ورود سران حزب توده به زندان بند عمومی تهران، رزم‌آرا خود به زندان رفت و از نزدیک با آنان سخن گفت و وعده داد که محاکمه عادلانه باشد و دو هفته بعد با گماردن رئیس دفتر محرمش، سرهنگ مهتدی به دادستانی دادگاه، به وعده عمل کرد.(ص380)
 رزم‌آرا برای خنثی کردن جبهه ملی و تحرک دادن به صحنه سیاست داخلی حزب توده را با همین آوازه لازم داشت. سرانجام نیز دادگاه 10 سال زندان برای کیانوری و قاسمی معین کرد. هفت سال برای جودت و یزدی و برای نوشین سه سال. اما این شاید رویه داستان بود و فقط ده روز بعد، محکومین با نقشه‌ای که روزبه طراحی کرده بود از زندان گریختند. بسیاری از آنها به فاصله‌ای اندک از کشور خارج شدند و کمی مانند کیانوری باقی ماندند.(ص381)
 پاسخ رد مردم به پیام اشرف باعث شد تا سرهنگ باستی مأموریت یابد که در حاشیه حکم محکومیت سران حزب توده، برای مریم فیروز متهم فراری نیز قرار سه سال حبس صادر کند. در حالی که دکتر یزدی و دیگران از قبول دختر فرمانفرما در رهبری حزب توده ابا داشتند و مانع آن می‌شدند، اشرف پهلوی وی را از سران حزب به حساب می‌آورد. بسیاری چون او بودند.(ص382)          ادامه دارد ...