به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
عکسالعمل اولیه دشمن چه بود؟ تا آنجائیکه به نیروهای مستقر در مقرهای نظامی دشمن بر میگشت کاملا روحیه باخته بودند... بعدها از زندانیان سیاسی که آنزمان در دادگاه انقلاب اسلامی زندانی بودند، شنیدیم که کلیه پاسداران محافظ زندان سریعا ریشهای خود را زدند و میان زندانیان بُر خوردند تا اگر دادگاه توسط ما فتح شد به طریقی جان سالم بدر برند... رژیم شبانه در حال اعزام قوای نظامی خود از سراسر شمال و دیگر مناطق ایران بود.(ص111)
در مجموع، رژیم نزدیک به ده هزار تن از قوای ارتشی و پاسدار و بسیجی را برای سرکوب قیام ما متمرکز کرد. شهر آمل در روز ششم بهمن ماه 60 شاهد یکی از نابرابرترین درگیریهای نظامی تاریخ معاصر ایران بود. ما از نظر تعداد با قوای دشمن نابرابر بودیم و دشمن از نظر شجاعت و قهرمانی با ما نابرابر.(ص112)
عکسالعمل اولیه مردم نسبت به حضور شما در شهر چه بود؟ پس از پخش اطلاعیه نظامی در رابطه با درگیری 22 آبان بنوعی مردم شهر انتظار چنین عملیاتی را داشتند. مردم منتظر نتایج عملیات شب بودند. با روشن شدن هوا، اهالی دسته دسته از خانهها بیرون آمدند تا ما را ببینند و از نتایج عملیات باخبر شوند... دم صبح، رفیق عبدالله میرآویسی که جثه کوچکی داشت و در کمین جاده هراز مستقر بود به کارگری که از خیابان میگذشت ایست داد. فرد مزبور از او پرسید تو کی هستی؟ رفیق عبه با افتخار گفت من سربدار هستم. کارگر پرسید اهل کجایی؟ گفت سنندج. کارگر به او گفت من باور نمیکنم هم جنگلیها (نامی که بیشتر مردم ما را بدان میشناختند) و هم کُردها، هیکلهایشان دو متر است تو نمیتوانی از آنها باشی! وقتی سرانجام باورش شد، رفیق عبه را در آغوش کشید. از همان ابتدا سئوالات بود که از جانب مردم بر سر رفقای مستقر در محلات «اسپه کلا» و «رضوانیه» باریدن گرفت. گروه گروه مردم دور ما گرد میآمدند و بحث و گفتگو میکردند... برخی دیگر در مورد هویت سیاسی ما بیشتر میخواستند بدانند. آنان در مورد توان نظامی و نحوه زندگی در جنگل از ما سئوال میکردند، از چه گروهی هستید؟ آیا از گروههای دیگر هم در میانتان هست یا نه؟ چند نفر هستید؟ آیا در شهرهای دیگر هم چنین حرکتی صورت گرفته یا آمل تنهاست؟ در جنگل کجاها زندگی میکنید، چه میخورید؟ کجا میخوابید؟ چگونه از پس سرما و گرسنگی برمیآئید؟ برخی هم میپرسیدند، برنامه بعدیتان چیست؟ تا کی در شهر میمانید؟ آیا شب هم میمانید یا نه؟(صص3-112)
قبل از اینکه به چگونگی پیشرفت درگیریها برسیم خوب است توضیح دهی چرا ابتکار عمل را از دست دادید و عملیات از تعرض به دفاع در غلتید؟ این مسئله از دو جنبه قابل بررسی است. اول از جنبه تاکتیکهای نظامی. دوم از جنبه استراتژی نظامی ما بطور کلی.(ص113)
یکی از پایههای مهم نقشه نظامی ما اصل غافلگیری بود. حمله به مواضع دشمن بر این پایه بنا شد. اگرچه در عمل امر غافلگیری دشمن به بهترین وجهی به پیش رفت، ولی همانطور که دیدیم بخودی خود این مسئله نقش تعیین کننده در پیروزی ندارد... در میدان جنگ پای تناسب قوای واقعی در میان است... در همین چارچوبه از لحاظ تاکتیکی، هدف عمده نظامی ما مشخص نشد. هر چند که در عمل بنوعی عملیات محاصره و تصرف بسیج عمده بود اما این مسئله در اختصاص قوا خود را نشان نداد. نه نیرو برای تصرف آن کافی بود و نه میزان آتش و تحرکمان.(ص114)
اما اشکال اصلی طرح و نقشه نبرد آمل این بود که نه در چارچوبه استراتژی قیام شهری میگنجید و نه در چارچوبه استراتژی جنگ طولانی. اگر از منظر قیام مسلحانه نگاه کنیم، نقشه ما ناظر بر قانون اصلی قیام مسلحانه شهری نبود. یعنی همان چیزی که لنین در مورد قیام به عنوان یک فن گفت. فنی که قاعده عمده آن عبارت است از تعرضی که باید با از جان گذشتگی جسارت آمیز و عزم راسخ صورت گیرد و تا به آخر به پیش برده شود... اگر از منظر جنگ طولانی نگاه کنیم، نقشه ما ناظر بر قوانین جنگ درازمدت یعنی ضرورت گذر از یک مرحله نسبتا طولانی دفاع استراتژیک و کسب آمادگی برای تعرض هم نبود. یعنی همان چیزی که مائو بر آن تاکید داشت.(ص115)
... با روشن شدن هوا چه تغییراتی در صحنه نبرد صورت گرفت و درگیریهای نظامی چگونه پیش رفت؟ همانطور که گفتم تقریبا کلیه گروهها به جز گروه محاصره کننده بسیج به دو محله «اسپه کلا» و «رضوانیه» عقبنشینی کردند و دور این محلات حلقه دفاعی بستند. گروه بسیج فرصت عقبنشینی نیافت. با روشن شدن هوا، حملات از جانب دشمن در این جبهه آغاز شد.(ص116)
مقاومت قهرمانانه این رفقا در واقع فرصتی شش ساعته برای قوای مستقر در دو محله ایجاد کرد تا بتوانند با همکاری مردم، سرکوچهها سنگر برپا دارند.(ص118)
تا ظهر درگیریهای پراکندهای در این نقطه و همچنین کمین جاده هراز داشتیم. در این نقطه رفقا یکی دو بار بروی وانتهائی که افراد حزباللهی غیرمسلح را جابجا میکردند آتش گشودند، اما رفقا حسین ریاحی و غلامعباس درخشان مانع از ادامه اینکار شدند. چون رهنمود این بود که فقط بروی افراد مسلح دشمن تیراندازی کنیم. این رهنمود غلطی بود. بدون داشتن قاطعیت انقلابی همه جانبه نمیتوان مبارزه مسلحانه انقلابی را پیش برد و به سرانجام رساند... هر انقلاب در عمل با دو مسئله مشخص روبروست، یکی طبقات مرتجع بعنوان آماج اصلی انقلاب و دیگری آنچه که بدان اردوی دشمن مینامیم و مرکب از بازوهای مسلح و غیر مسلح سرکوبگر دشمن است. اینها لزوما از موقعیت طبقاتی مانند سرمایهداران و زمینداران بزرگ برخوردار نیستند اما آماج انقلابند و در پروسه جنگ انقلابی باید ارادهشان را درهم شکست و خردشان کرد.(صص9-118)
در برخی مکانها، رفقا بویژه رفقای محلی برای مردم سخنرانیهای کوتاه ایراد کردند. آنان اهداف قیام را توضیح دادند و از مردم خواستند که به صفوف ما بپیوندند و از هرگونه کمکی که از دستشان برمیآید دریغ نکنند... مردم وقتی نیاز ما به غذا را دیدند هر یک به فراخور حالشان مواد غذائی و سیگار در اختیار ما گذاشتند. بسیاری از ما سئوال میکردند که نهار هستید یا نه؟... از صبح تا ظهر جوانان و نوجوانان دور و بر سنگرهای ما را گرفته بودند. برای هر شلیکی که بسوی دشمن میشد دست میزدند و ما را تشویق میکردند.(صص120-119)
آنچه که مردم را از همکاری بیشتر باز میداشت وجود جاسوسان (بویژه برخی زنان حزباللهی دو محله و محلههای دیگر) بود. مردم، بسیاری از این جاسوسان را به ما معرفی میکردند اما عدم قاطعیت ما در قبال این جاسوسان مبنی بر اینکه کشتن زنان تاثیر بدی دارد، تردید مردم را در همکاری بیشتر میکرد... خلاصه اینکه اکثریت مردم از خانهها بیرون آمده بودند و تا زمانیکه درگیری نظامی حاد نشده بود در کوچه و پس کوچههای محله، دور سنگرهای ما تجمع کرده بودند. اما آن انتظاری که ما از جرقه بر انبار باروت زدن داشتیم، برآورده نشد. اگرچه به خاطر تغییرات سیاسی مهم با باروت خشک روبرو نبودیم، اما با نگاه امروزی مشکل را نباید فقط در خشک بودن یا نبودن باروت جستجو کرد. باید درک صحیحی از یک جرقه حریق برمیخیزد داشت... در واقع عمده درگیریهای نظامی میان ما و دشمن از ظهر به بعد صورت گرفت. دشمن پس از محاصره و سرکوب رفقای گروه محاصره کننده بسیج، تهاجم گستردهای را علیه خط دفاعی ما- بویژه از جهت شمالی آن- سازمان داد.(صص121-120)
پس از جان باختن کاک اسماعیل، نبرد ابعاد سهمگینی بخود گرفت. همهمه گلولهها و انفجار نارنجکها غوغا میکرد.(ص122)
ادامه مقاومت غیرممکن بود. مردم پراکنده شده بودند. فقط جوانانی که به ما پیوسته بودند باقی ماندند. درگیریها از فاصله نزدیک ادامه یافت... رفقای زخمی مدارک، نامهها و دفترهای خاطرات خود در جنگل را به مردم میدادند. رفیق ریاحی خاطرات خود را به یکی از اهالی داد. رفیقی نوار سرودهائی که در جنگل پر شده بود را به یکی دیگر.(ص123)
ساعت حوالی چهار و نیم بعدازظهر بود، که تصمیم به عقبنشینی گرفته شد.(ص124)
این دسته از رفقا که مرکب از رفقائی چون حسن امیری، عبدالله میرآویسی و بهروز فتحی بودند در کناره آن روستا وانتی را مصادره کردند و جملگی سوار بر وانت شدند. آنها با عبور از جادههای روستائی به سمت جنگل رفتند. حین عبور از روستا با اعضای مسلح انجمن اسلامی روستای «مرزنکلا» درگیر شدند و سنگرهایشان را در هم کوبیدند... دومین گروه تیمی مرکب از رفقا حشمت اسدی، سیامک زعیم، فرهنگ سراج، علی اصغر آیتالله زاده، تورج ملایری و حسین ساری، برخی دیگر از رفقای گروه پزشکی همچون فرح خرمنژاد بودند. آنان به دنبال گروه کمین جاده هراز رفتند. اما نتوانستند ارتباطشان با آنان را حفظ کنند... این دسته از رفقا مجددا به حد فاصل دو محله «رضوانیه» و «اسپه کلا» بازگشتند... مجموعا نزدیک به سی نفر توانستند به باغ عقب بنشینند. این همزمان بود با درهم شکستن خط دفاعی ما در دو محله... دشمن توانست بر زمین بایری که به باغ منتهی میشد هم تسلط پیدا کند. در نتیجه، نیروهای مستقر در محلات نتوانستند به باغ عقبنشینی کنند.(ص125)
اطراف باغ نارنج از نقاطی بود که بیشترین تلفات و زخمی بر نیروهای دشمن وارد آمد. بلندگوی دستی پاسداران بود که مدام نیروهای خود را به عقبنشینی فرامیخواند. یکی از رفقا از جایش بند [بلند] شد و خطاب به حزباللهی سرگردان گفت از اینور بیائید. آنها فریب خوردند و بار دیگر در تیررس ما قرار گرفتند و آه و نالههایشان بلند شد.(ص126)
با جان باختن کاک محمد، عملا بین نیروهای مستقر در باغ شکاف افتاد و هر دسته از نیروها شبانه، به طریقی جداگانه از یک گوشه باغ خارج شدند.(ص128)
همان موقع پیرمرد و زن جوانی که با فانوس دنبال اسبشان میگشتند رفقا را دیدند. آنها به گرمی از رفقا استقبال کردند و آنها را برای خوردن شام به خانه دعوت کردند. اما رفقا از آنان خواستند که تا کناره رودخانه راهنمائیشان کند پیرمرد با کمال میل آنها را راهنمایی و همراهی کرد و راه سادهتری را برای عبور از رودخانه نشان داد... این رفقا پس از یک شبانهروز نبرد و سه شبانهروز بیخوابی و خستگی مفرط بسمت آخرین تلارهائی که در آن بودیم رفتند... یک گروه شش هفت نفره از رفقائی که در باغ نارنج مستقر بودند، همراه با یکی از رفقای زخمی به سمت دادگاه انقلاب اسلامی عقب نشستند و خود را به کنار یک روستای حاشیه شهر رساندند.(ص129)
کمکهای مردم برای عقبنشینی نیروهائی که در محلات باقی مانده بودند، تعیین کننده بود. بطور خودبخودی تیمهائی از جوانان برای کمک به عقبنشینی نیروهای ما شکل گرفت. این تیمها تا دو سه روز پس از ششم بهمن علیرغم خطراتی زیادی که وجود داشت، فعال بودند (ص130)
اما بدترین ضربه هنگام عقبنشینی، بر تیمی که مرکب از رفقا سیامک زعیم و حشمت اسدی و گروه پزشکی بود وارد آمد. این رفقا پس از بازگشت مجدد به محله همراه با تعدادی دیگر از رفقا، رفقائی چون مراد، روزبه منافی، حمید راجپوت که به آنها ملحق شده بودند به محاصره کامل افتادند... رفیق مراد پس از رفیق محمد توکلی لباسش را عوض کرد و خود را به کوچه انداخت و قاطی جمعیتی شد که در حال خارج شدن از محله بودند. متاسفانه وی همانروز بعنوان مشکوک بازداشت شد و روز بعد توسط یکی از افراد دستگیر شده گروه پزشکی که خیانت کرد بعنوان یکی از رهبران اصلی سازمان شناسائی شد... اما بقیه رفقای این گروه که رفقا سیامک زعیم و حشمت اسدی هم همراهشان بودند در پشت بام خانهای پناه گرفتند... فردای روز قیام، ده نفر از این رفقا طی درگیری کوتاهی زنده اسیر شدند، اکثریتشان به غیر از رفیق سیامک زعیم (شهاب) و یکی دو نفر دیگر دو روز بعد در ملاءعام تیرباران شدند.(ص131)
بدینسان قیامی که غرور و افتخار و بلندپروازی کمونیستی بر تارکش نقش بسته بود از میان آتش و خشم و عصیان و باروت گذر کرد، در خون رهبران و رزمندگان طبقه کارگر و خلق غرقه شد و شکست خورد... ما در این نبرد در مجموع44 کشته و اسیر دادیم. پنج نفر از رفقا هم زخمی شدند که بعدا مداوا شدند. سه تن از اعضای کمیته دائم رهبری سازمان کشته و اسیر شدند. سه تن از فرماندهان اصلی نظامی یعنی کاک اسماعیل، کاک محمد و یوسف گرجی را بهمراه یک معاون نظامی یعنی رفیق فرامرز فرزاد از دست دادیم... از نظر مهمات نیز تقریبا اکثر مهمات فردیمان مصرف شد. دیگهای انفجاری، موشکاندازهای آرپیجی هفت همراه با حدود سی گلوله بدون اینکه استفاده چندانی از آنها بشود را از دست دادیم.(ص132)
قیام ما شکست خورد چرا که اهدافی که از آن انتظار داشتیم تحقق نیافت. قیام آمل به حریقی که میخواستیم بدل نشد... امروزه که نگاه میکنیم به جرئت میتوان گفت که حتی اگر ما دچار چنین خطاهای تاکتیکی هم نمیشدیم باز فاکتورهای عینی قدرتمندتر دیگری خارج از اراده ما عمل میکرد که مانع پیروزی این قیام میشد. حتی اگر ما بدرستی تمام اصول، قواعد و فن قیام مسلحانه شهری را بکار میگرفتیم، باز چنین شکستی اجتناب ناپذیر بود. در صورتیکه استراتژی جنگ درازمدت خلق را اتخاذ میکردیم، انقلاب مسیر دیگری را میپیمود. قیام مسلحانه شهری در کوتاه مدت قادر به رشد و گسترش ارتش خلق و حرکت سیلوار بسوی شهرهای دیگر نبود. ما باید قیام آمل را به مثابه یک عملیات نظامی زود فرجام در چارچوب جنگ طولانی مدت مینگریستیم... برگردم به فاکتورهای نامساعد عینی. در این زمینه میتوان بر دو فاکتور مشخص انگشت گذاشت. یکم، دشمن در آن مقطع در سرکوب نیروهای انقلابی در سراسر کشور به موفقیتهای نسبی مهمی دست یافته بود. دیگر قادر بود براحتی نیروهایش را متمرکز کند، کاری که فیالمثل در تابستان سال 60 امکانپذیر نبود.(ص133)
دوم، افت نسبی روحیات انقلابی در میان تودهها هم فاکتور مهم دیگری بود. ضرباهنگهای انقلاب بطور جدی دچار کندی شده بود... با وجود این، تودههای مردم مشتاقانه به استقبال نیروهای ما شتافتند و در زمینههای مختلف ما را یاری رساندند. لیکن این بار در مقابل هزاران مزدور تا بدندان مسلح که ارتجاع بدون فوت وقت علیه این قیام بسیج کرد، انقلاب ایستادگی نتوانست کرد... در آمل، توده انقلابی، این بار تحت رهبری پرولتاریای آگاه و با پیشقراولی یک صد کمونیست سربدار هر آنچه در توان داشت و در واقع هر آنچه که در توانش مانده بود را بکار گرفت.(ص134)
رژیم طرح سرکوب همه جانبهای را در کوتاه مدت و بلندمدت به پیش برد، که شامل سه مولفه اصلی بود. یکی سرکوب فوری سازماندهندگان و شرکت کنندگان در نبرد آمل، دیگری تنبیه و سرکوب عمومی مردمی که به این نبرد یاری رساندند و سرانجام پیشبرد یک کارزار تبلیغی ارتجاعی علیه تاثیرات سیاسی این نبرد.(ص135)
بلافاصله پس از این اعمال شنیع دستگاههای اطلاعاتی رژیم بکار افتادند تا شبکه تشکیلاتی اتحادیه را در آمل کشف کنند و هرکس را که در هر سطحی با این جریان ارتباط داشت دستگیر کنند عوامل اطلاعاتی رژیم تا آنجا پیش رفتند که بفهمند که اولین شمارههای نشریه حقیقت قبل از انقلاب چگونه در آمل پخش شد.(ص137)
اقداماتی که رژیم در این زمینه سازمان داد سرانجام به ضربه سراسری به سازمان در 18 تیرماه 1361 منجر شد... رژیم تنبیه و سرکوب عمومی مردم آمل را بلافاصله در دستور کار خود قرار داد.(ص138)
دامنه سرکوب به اهالی روستاهای اطراف بویژه گالشهائی که ساکن جنگل بودند، رسید. دستههای مسلح پاسداران پس از قیام آمل، سراغ جنگلنشینان میرفتند و خود را سربدار معرفی میکردند و خواهان کمک میشدند و هرکس که تمایلی به کمک نشان میداد را فورا دستگیر میکردند... فشار بر مردم از اندازه برون رفت تا آنجا که یکی از دادستانهای آمل بنام حاجی برخورداری که به جلاد سربداران معروف بود در پاسخ به آیتالله جوادی آملی (از سران با نفوذ جمهوری اسلامی و عضو دائمی مجلس خبرگان) که مدام درخواست میکرد هر کسی که مخالف رژیم است باید دستگیر و مجازات شود گفت اگر اینطور پیش برویم بهتر است دور شهر آمل سیم خاردار بکشیم و همه را زندانی کنیم.(صص140-139)
رژیم کارزار ضدانقلابی همه جانبهای علیه نبرد آمل، مشخصا تشکیلات سازمانده آن یعنی اتحادیه کمونیستهای ایران به راه انداخت.(ص140)
کار به آنجا کشید که یکی از امام جمعههای شمال در سخنرانیش گفت حیف این جوانان، اگر ما صد نفر مانند اینها را داشتیم، در جنگ با عراق پیروز میشدیم.(ص141)
حزب توده و اکثریت نه تنها از نظر سیاسی این قیام را محکوم کردند بلکه از لحاظ عملی در سرکوب این قیام نقش فعال ایفاء کردند. آنها در آنروزها بمثابه پادوهای بیشرم پاسداران عمل کردند و افتخارشان این بود که از تفنگهای سربداران گلولههائی نصیبشان شده بود. سازمان اکثریت با «افتخار» در نشریه خود خبر از زخمی شدن دو تن از فعالین خود داد.(ص141)
باید به موضعگیری و عمل مجاهدین اشاره کنم. در آخرین دیداری که رفقای ما با مسئولین شمال این سازمان داشتند، همکاری نظامی مورد بحث قرار گرفت. شرط همکاری آنها با سربداران این بود که هرگونه عملیاتی باید به نام شورای ملی مقاومت باشد، که مورد توافق ما نبود. ما سه راه حل در مقابلشان قرار دادیم. یا عملیات نظامی مشترکی بنام اتحادیه و مجاهدین صورت گیرد. یا آنها در نیمی دیگر از شهر آمل خودشان عملیات مستقلی سازمان دهند یا اینکه همزمان در یکی دیگر از شهرهای شمال قیام کنند. آنزمان مجاهدین هنوز از قدرت نظامی بالنسبه بالائی برخوردار بودند و برای شان انجام چنین عملیاتهائی امکانپذیر بود... اما هیچیک از این پیشنهادات مورد قبول آنها قرار نگرفت.(ص142)
مشکل اصلی مجاهدین با سربداران، سیاسی بود. چرا که راه حل سیاسی- نظامی آنها (مشخصا عملیات نظامی پراکنده و بیحاصلشان) زیرسئوال رفته بود. این مسئله آنقدر حاد بود که بخش مهمی از رساله رجوی موسوم به «جمعبندی یکساله از مبارزه مسلحانه» به رد مبارزه مسلحانه به قصد آزاد کردن منطقه اختصاص داشت... چند ماه بعد مسعود رجوی در دیدار با فرستادهای از سازمان در ارتباط با نبرد آمل دو نکته طرح کرد: یکی اینکه سربداران حساب شورویها را به خاطر هم مرز بودن شمال با آن کشور نکردند. در ثانی میخواستند مجاهدین را دور بزنند. این امر از یکسو نشانه آن بود که مجاهدین بیشتر دنبال کسب مشروعیت و بند و بست با نیروهای امپریالیستی بودند و از سوی دیگر مثل هر نیروی بورژوائی از اینکه طبقه کارگر و کمونیستهای انقلابی در زمینه رهبری انقلاب دمکراتیک با آنان به رقابت بپردازند، دچار هراس و نگرانی شده بودند.(ص143)
گروههای چپ در مورد قیام آمل چه موضعی گرفتند؟... تنها گروه «چریکهای فدائی خلق ایران (ارتش رهائیبخش خلقهای ایران)» که در آن دوره عملیات نظامی مشخصی را برای خنثی ساختن تبلیغات رژیم در مورد نابودی انقلابیون جنگلی سازمان دادند.(ص143)
در این میان موضعگیری کومله (سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان) متفاوت بود. آنان در ابتدا از این حرکت استقبال کردند و در دیداری که رفقا با رهبری آنان در نوروز 61 داشتند قول همکاری و تقویت این جبهه نبرد را دادند. اما پس از آنکه تحت تاثیر خط سیاسی ایدئولوژیک اتحاد مبارزان کمونیست قرار گرفتند از همکاری با ما سرباز زدند... این مسئله مستقیما ربط داشت به انتقادشان از تحلیلی که در سال 1360 کرده بودند یعنی چشم انداز قدرت سیاسی و شروع جنگ در منطقهای دیگر... استدلالشان این بود که مبارزه مسلحانه ربطی به مبارزه طبقه کارگر ندارد. پس در نقاط دیگر کشور نباید دست به اسلحه برد. تناقض این مسئله را با مبارزه مسلحانه در کردستان اینطور توضیح میدادند که چون مبارزه در کردستان مبارزه ملی است پس مبارزه مسلحانه تناقضی با آن ندارد!(ص144)
برخلاف مردم آمل، که شکست قیام ما را از نزدیک مشاهده کرده بودند، تا مدتی مردم مناطق دیگر این تصور را داشتند که سربداران ضربهای سنگین به رژیم زدند و دوباره به جنگل بازگشتند. آنها انتظار ادامه حرکت سربداران را داشتند. تا مدتی ادامه کاری نظامی ما تنها عاملی بود که چنین روحیهای را حفظ میکرد. اما زمانیکه شکست قطعی ما عیان شد ذره ذره تاثیرات منفی این شکست بر روحیات تودهها منعکس شد. اولین کسانیکه نسبت این شکست عکسالعمل نشان دادند و مناسباتشان با ما کیفیتا عوض شد و پا پس کشیدند اقشار و طبقات میانی و مرفهی بودند که تا زمان پنج بهمن کمکهای مالی و تدارکاتی زیادی به ما نمودند. پس از شکست آمل، یواش یواش درب خانههای آنها بروی ما بسته شد اما کماکان اقشار و طبقات تهیدست از هر کمکی که از دستشان برمیآمد مضایقه نکردند.(صص6-145)
دشمن تلاش بسیار کرد که در همان مقطع کار را یکسره سازد و باقی مانده قوای ما را از میان بردارد. با توجه به میزان نیروئی که در آن روزها در آمل متمرکز کرده بود، بطور گستردهای نیروهای خود را به جنگل فرستاد... سراغ بسیاری از گالشهای ساکن در جنگل رفتند، آنها را تهدید کردند و در مورد ما اطلاعات خواستند، اما تلاشهایشان ثمری نداد. متاسفانه دو تن از اسرای جنگی ما زیر فشارهای دشمن ضعف نشان دادند. رژیم با اطلاعاتی که از آنها بدست آورد احتمال آن را داد که ما به روستای ییلاقی «گزناسرا» عقب نشسته باشیم.(ص149)
«گزنا سرا» به محل استراحت و تجدید قوای ما بدل شد... رفقا، عبدالله میرآویسی، بهزاد شمال و حسن امیری همراه با یک گروه ده نفره به سمت جنگل «کلرد» براه افتادند. رفقای دیگر هم قرار شد مقداری آذوقه جمعآوری کنند و با بازگشت گروه «گزناسرا» را ترک بگویند و در منطقه «کلرد» سکنی گزینند و به جمعبندی نشینند. گروه ده نفره هنگام بازگشت بعلت برف سنگین راه را گم کرد و نتوانست موعد تعیین شده به «گزناسرا» برگردد. در نتیجه اقامت ما در «گزناسرا» بیش از اندازه به درازا کشید تا اینکه درگیری روز 18 بهمن پیش آمد.(ص151)
اول صبح بود. مشغول خوردن صبحانه بودیم که ناگهان یکی از رفقا صدای گنگ هلیکوپتر را شنید. هلیکوپتری که لحظاتی بعد به فاصله چند صدمتری خانهای که در آن مستقر بودیم بر زمین نشست. چهار پاسدار مسلح از آن پیاده شدند و به سوی محل استقرار ما آمدند. ما که انتظار چنین درگیری را نداشتیم به سرعت خود را آماده کردیم. به 4 گروه 7 نفره تقسیم شدیم و قرار گذاشتیم که دسته دسته خانه را ترک کنیم و تا شب در روستا مقاومت کنیم... هنوز رفقا کاملا آماده نشده بودند که پاسداران به نزدیک خانه رسیدند... دو تن از پاسداران در جا به هلاکت رسیدند، سومی زخمی شد و چهارمی پس از تیراندازی به سمت ما بسرعت به سمت هلیکوپتر فرار کرد... ما هم از این فرصت استفاده کردیم و بسرعت دسته دسته زیرزمین خانه را ترک کردیم و به سمت درهای که روستا را به جنگل وصل میکرد براه افتادیم.(ص152)
در همین اثناء دو هلیکوپتر برگشتند. یکی در نقاط مختلف روستا نیرو پیاده میکرد و دیگری بالای سر ما پرواز میکرد... سرانجام حوالی عصر توانستیم خود را به حاشیه جنگل برسانیم. با دیدن درختان فریاد شادی سر دادیم... چند ساعتی در کنار آتش استراحت کردیم و صبحگاهان براه افتادیم... حوالی ظهر به کناره دره عمیق و هولناکی رسیدیم. تنها چاره برای رد گم کردن، پائین رفتن از این دره یا در واقع سقوط در آن بود.(ص153)
روز سوم هم بدین منوال گذشت تا بالاخره حوالی عصر به منطقه معدن «سنگ درکا» رسیدیم. منطقهای که برایمان آشنا بود. شب هنگام چند تن از رفقا سراغ چند تن از کارگران معدن رفتند. آنها به گرمی از رفقا استقبال کردند و گفتند دشمن چند صد نفر نیرو گرد آورده بود و اهالی روستا و کارگران معدن آنروز همه نگران بودند.(ص154)
ما شبانه با راهنمائی گالشها به سمت دره «کلرد» براه افتادیم. به علت مه شدید و مسیر ناشناخته دو روز طول کشید تا خود را به دره کلرد برسانیم و کاملا از حلقه محاصره دشمن خارج شویم... درگیری گزنا سرا و شکستن حلقه محاصره و سرکوب دشمن یکی از حماسیترین نبردهای سربداران بود... همه این خصوصیات از سرچشمه تهی نشدنی ایدئولوژی کمونیستی و باور عمیق به رهائی نوع بشر از قید هرگونه ستم و استثمار برخاسته بود. در این درگیری ما کلیه امکانات خود را از دست دادیم بجز تفنگ و ایدئولوژی خود... رفیق فریدون خرم روز از راهپیمائیهای انقلابیون در جنگ داخلی اسپانیا در کوههای بلند و پر از برف سخن میگفت و بر نیرو جرئت و جسارت ما میافزود... همان شبی که به این منطقه رسیدیم، رفیق فریدون خرم روز (میرزایوسف) همراه با یکی دیگر از رفقا با کامیونی راهی تهران شدند تا ارتباط با سازمان را وصل کنند و تدارکاتی را برای آذوقه و انتقال برخی رفقا که در اثر سرما صدمه شدید دیده بودند، فراهم آوردند. اما ریزش بهمنی موجب بستن جاده هراز شد و این رفقا چند روزی در جاده ماندند. وضعیت ما به وخامت گرائیده بود. چهرههایمان از شدت گرسنگی و خستگی و دود آتش قابل تشخیص نبود.(ص155)
اوضاع بدین منوال گذشت تا ناگهان حوالی ظهر چند روز بعد، رفقای گروهی که زخمیها را منتقل کرده بود و از «گزناسرا» برمیگشتند، بر سر راه خود به ما برخوردند... رفقا پیغام رفیق حسین ریاحی مبنی بر اینکه بدون جمعبندی پائین نیائید را به ما دادند.(ص156)
اولین تصمیم این بود که از نظر امنیتی مکان مناسبی را جستجو کنیم که بتوانیم خود را حفظ کنیم. دوم برای مدتی آذوقه فراهم کنیم. سوم اینکه با توجه به مشکلات تدارکاتی از زاویه تامین آذوقه و همچنین وضعیت نامناسب جسمی تعداد زیادی از رفقا، از تعدادمان بکاهیم. به مرور تا اوائل فروردین تعدادی از رفقا برای استراحت و تجدید قوا به شهر منتقل شدند. و بقیه تا نیمه فروردین ماه 61 در منطقه «کلرد» مستقر شدند. اما از همان فردای روز بهم پیوستن دو گروه جمعبندی از نبرد آمل شروع شد. مباحث عمدتا حول مشی نظامی دور میزد... مهمترین نکتهئی که جمعبندی شد التقاط حاکم بر خط نظامی سربداران و مشخصا طرح و نقشه نظامی ما در آمل بود. یعنی التقاط میان جنگ دراز مدت و قیام فوری. علت شکست نبرد آمل عمدتا به این نکته ربط داده میشد و نتیجه عملی هم که گرفته میشد این بود که ما مبارزه مسلحانهمان را باید ادامه دهیم و آن را بر مبنای جنگ درازمدت به پیش ببریم... قبل از اینکه بپای جلسات برای جمعبندی همه جانبهتر برویم تصمیم گرفتیم دوباره برای تهیه آذوقه به روستای «گزناسرا» برویم. نوروز 61 را در «گزناسرا» جشن گرفتیم.(صص7-156)
در همین راستا، مسئول نظامی جدید انتخاب شد و طی مراسمی اسلحه کاک اسماعیل به وی تحویل داده شد. رفیق بهروز فتحی هم بعنوان مسئول سیاسی سربداران در جنگل انتخاب شد. با توجه به دورنمائی که در مقابل خود قرار داده بودیم، اینبار آذوقه نسبتا فراوانی شامل چند صد کیلو برنج، قند و روغن و چای، از انبارهای خانوادههای مرفه و ثروتمند برداشتیم و طی چند نوبت آنها را به نقطهای در جنگل منتقل کردیم...
این واقعیتی است که سربداران در اوج گرسنگی، به اموال کسی تعرض نکرد... اما آن شرایط اضطراری بود و بنوعی مرگ و زندگی ما بدان وابسته بود. ما در نهایت دقت و رعایت نظم و انضباط اینکار را انجام دادیم تا نه انباری به غلط انتخاب شود، و نه صدمهای به خانههای مردم وارد شود.(ص158)
قبل از ادامه وقایعی که گذشت، خوبست قدری در مورد وضعیت عمومی سازمان هم توضیحی بدهی؟ اواخر بهمن ماه آخرین جلسه هیئت مسئولین سازمان در تهران برگزار شد... تمایل غالب این بود که باید حرکت سربداران ادامه یابد... جالب اینجاست که بخش مهمی از اقلیت سازمان، که تا آنزمان با حرکت سربداران مخالف میکرد هم موافق ادامه حرکت شد... اما واقعیت این است که شکاف عمیقی در سازمان ایجاد شده بود. دو خط کاملا متضاد در مقابل هم صفآرائی کرده بودند... همراهی اقلیت سازمان در آن مقطع بسیار کوتاه بود. زمان زیادی نگذشت که آنها دوباره حملات سیاسی خود را به سربداران تحت عنوان مشی چریکی آغاز کردند.(ص159)
درگیری نظامی 9 فروردین چه بود؟ ...دشمن که پس از درگیری 18 بهمن «گزناسرا» رد ما را گم کرده بود. گروههای ضربت 30-20 نفره سازمان داد... تقریبا یک ماه و نیم طول کشید تا آنها برای گشتزنی سراغ دره کلرد بیایند... رفقا با خونسردی، جسارت و سرعت سنگر گرفتند و چند تیر به سمت آنها انداختند. آنها از صدای گلولههای ما هراسان شدند، سریعا پا پس کشیدند. کل درگیری 15 دقیقه هم طول نکشیدکه آنها پا به فرار گذاشتند... بعدها اهالی کنار جاده که پاسداران را دیده بودند به ما گفتند شما با آنها چکار کردید سراپا گل بودند و میلرزیدند... همان شب از منطقه «کلرد» کوچ کردیم. تا صبح به سمت منطقه جنگلی «منگل» راهپیمائی کردیم. دره «منگل» که دارای جنگل انبوهی بود، آخرین درهای بود که کوههای جنگلی را از منطقه کوهستانی جنوب آمل جدا میکرد... پس از درگیری 9 فروردین، ما تاکتیکهای جنگ پارتیزانی را در زمینه استتار و تحرک بکار بستیم. بر تحرکمان افزودیم، بیشتر شبها حرکت میکردیم، بیشتر از چند روز در نقطهای نمیماندیم...(صص1-160)
بسیاری از اهالی اطراف، مشخصات کامل افراد و ماشینهای گشت سپاه در جاده را به ما میدادند و از ما میخواستند که عملیاتی علیه آنها انجام دهیم. اما از آنجائی که ما در حال حل مسائل تدارکاتی و تقویت گروه بودیم، از عملیات نظامی احتراز میکردیم... ما در انتظار تکمیل گروه و تدارکات لازمه بودیم. با رسیدن مقداری مهمات از شهر وضعمان از نظر فشنگ بهتر شد. بیش از یک ماه طول کشید تا تعدادمان تقریبا دو برابر شد... در این دوره از بحثها، جمعبندیهای نظامی بیشتری از عملیات آمل صورت گرفت.(صص2-161)
بحثها عمدتا حول دو نوشتهای که بعنوان جمعبندی اکثریت و اقلیت هیئت مسئولین بیرون آمده بود، گره خورد. اقلیت بر قیام آمل مهر چریکی و جدا از توده میزد و اکثریت از مبارزه مسلحانه بعنوان تنها راه مقابله با کودتا دفاع میکرد.(ص163)
رفیق بهروز فتحی هر آنچه که در دوران فعالیتش در کنفدراسیون دانشجوئی آمریکا در زمینه تئوری مارکسیسم یاد گرفته بود در اختیار ما میگذاشت... اما دشمن بیکار ننشسته بود و درگیری 13 خرداد را به ما تحمیل کرد.(ص164)
نقطه جدید که از اولین ارتفاعات دره «منگل» بود در یک ساعتی جاده هراز قرار داشت و از موقعیت سوقالجیشی نسبتا خوبی برخوردار بود... رفقا که از قبل در سه دسته 9 نفره سازماندهی شده بودند در نقاط استراتژیک از قبل تعیین شده سنگر میگیرند و درگیری آغاز میشود. ما با یک گروه گشتی حدودا سی نفره پاسداران روبرو شده بودیم.(ص165)
آنها چنان ترسیده بودند که از دیواره آنطرف رودخانه بالا خزیدند. مدتی به گریه و زاری پرداختند و با داد و فریاد همدیگر را صدا زدند و بعد هم به سمت جاده هراز پا به فرار گذاشتند.(ص166)
دلایل پائین آمدن قوای ما از جنگل چه بود؟ از چند جنبه بود. برای ادامه فعالیت نظامی در آن منطقه با محدودیتهای بسیاری روبرو شده بودیم.(ص168)
اما دلیل اصلی ما برای پائین آمدن، ناروشنیهای ایدئولوژیک- سیاسی و پاسخ نداشتن برای سئوالات مهم خطی در زمینه چگونگی ادامه مبارزه مسلحانه بود. فیالمثل کماکان علیرغم اینکه ما پس از جمعبندیهای اولیه بر درازمدت بودن خصلت مبارزه مسلحانه تاکید میکردیم، کماکان این مسئله را در چارچوبه استراتژی قیام شهری میدیدیم و بیشتر بر نیروگیری از جوانان شهری تاکید میکردیم. صحبت چندانی از روستا و نیروگیری از میان دهقانان در میان ما نبود.. ما از پشت جبهه محکمی برخوردار نبودیم. علیرغم تلاشهای شبانه روزی رفقائی چون حسین ریاحی و فریدون خرمروز امور تدارکاتی با دشواری بسیار جلو میرفت... البته این دشواریها بیارتباط با وضعیت سیاسی جامعه و تثبیت نسبی قدرت ارتجاع نبود. اما معضل عمده این بود که سازمان به دلیل وجود اختلافات ایدئولوژیک- سیاسی حاد از نظر عملی فلج شده بود. بگونهای که حتی انتقال قوای ما از جنگل به تهران عمدتا با اتکا به امکانات فردی و فامیلی خود رفقای جنگل صورت گرفت. در اواخر خرداد ماه، انتقال رفقا بطور فشرده و ماهرانهای طی سه شبانه روز صورت گرفت و ضربهای از جانب دشمن متوجه ما نشد... اقلیت سازمان در سندی مطول به نام «جمعبندی اقلیت هیئت مسئولین» حملات ایدئولوژیک- سیاسی خود را به قیام سربداران آغاز کرد و آنرا بعنوان خط ماجراجویانه و جدا از توده کوبید.(ص169)
حملات اقلیت به سربداران فقط در حیطه ایدئولوژیک- سیاسی نبود، آنها بسیاری از امکانات سازمان را از سربداران دریغ میکردند. فیالمثل مانع انتقال مهمات و سلاحهائی که تحت اختیار کمیته تهران بود به جنگل شدند، تحت این عنوان که اینها برای تدارک قیام در تهران لازمند- البته قیامی که هرگز قرار نبود صورت تحقق به خود بگیرد. در مقابل، اکثریت هیئت مسئولین در سندی کوتاه جمعبندی خود را ارائه داد. این سند را رفیق حسین ریاحی نوشته بود. این سند اگرچه به دفاع از قیام آمل و دستاوردهایش پرداخته بود اما دارای کمبودهای جدی بود. از پشتوانه تئوریک محکمی برخوردار نبود و راه روشنی در رابطه با ادامه حرکت سربداران جلو نگذاشته بود و تا حدی در برخورد به اقلیت سازمان برخورد سازشکارانه اتخاذ کرده بود... از شاخصترین نوشتههای این دوره مقالات رفیق علی چهارمحالی کائیدی از مسئولین شاخه فارس سازمان بود. او با اتکا به تجربه انقلاب چین، تئوری «از اعتصاب تا قیام» را به نقد کشید از استراتژی «محاصره شهرها از طریق دهات» دفاع کرد و بر دلایل ظهور رویزیونیسم در یک حزب و سازمان کمونیستی انگشت نهاد. کلا سازمان در یک حالت بلاتکلیفی قرار گرفته بود.(ص170)
رفیق هاشم مازندرانی علیرغم اینکه در دوره 60-58 مخالف برخورد راست روانه سازمان نسبت به رژیم جمهوری اسلامی بود اما زمانیکه سازماندهی نبرد مسلحانه سربداران در دستور کار قرار گرفت، با آن مخالفت کرد و مطرح نمود که شرایط برای مبارزه مسلحانه آماده نیست. او مبارزات اقتصادی سیاسی را پیش شرط و زمینهساز مبارزه مسلحانه میدانست... این رفقا عمدتا تحت تاثیر آموزههای نادرست تدریجگرایانه، دنباله روانه و اکونومیستی جنبش بینالمللی کمونیستی که در پارهای از تزهای کمینترن فشرده شده بود قرار داشتند. آنها با الگوبرداری مکانیکی از پروسه رشد و تکامل حزب بلشویک در کشور امپریالیستی روسیه، قادر نبودند حقیقت عام مارکسیسم را با پراتیک خاص انقلاب ایران بعنوان یک کشور تحت سلطه امپریالیسم تلفیق کنند و در زمینه پراتیک انقلابی راهگشائی کنند.(ص171)
از جمله مسائل دیگری که در آن جلسه مورد بحث قرار گرفت موضوع ماهیت طبقاتی خمینی بود. برخی رفقا معتقد بودند که خمینی از همان ابتدا- حتی در اوج مخالفتهایش با رژیم شاه- از ماهیت ارتجاعی برخوردار بود. اما رفقائی چون ریاحی چندان با این تحلیل موافق نبودند و بر تحلیل قبلی سازمان مبنی بر ماهیت طبقاتی دوگانه خمینی تا خرداد 60 صحه میگذاشتند. اما موضوعی که بحث حول آن شکل حادی به خود گرفت مسئله چگونگی برخورد به ماهیت جنگ ایران و عراق بود. رفیق ریاحی عکسالعمل بخشهائی از مردم که پس از «فتح خرمشهر» توسط ارتش و سپاه، از خود نشان دادند و بطور خودبخودی به خیابانها ریختند و آنرا جشن گرفتند نشانی از عادلانه بودن این جنگ از جانب ایران میدانست... در زمستان 60 و بهار 61 شاخه اصفهان تشکیلات ضربه جدی خورد. پارهای دستگیریهای پراکنده در گوشه و کنار کشور هم صورت گرفته بود.(ص172)
واقعیت این بود که دشمن در کشف شبکههای تشکیلاتی ما آخرین مراحل را میگذراند و بسیار به ما نزدیک شده بود بگونهای که دو هفته پس از جلسه هیئت مسئولین سربداران در اصفهان، ضربه سراسری 18 تیر ماه 61 بر پیکر سازمان وارد آمد و منجر به دستگیریهای وسیع چند صدنفره در کلیه سطوح سازمانی شد. یکی از شانسهایی که آوردیم این بود که اکثریت رفقای جنگل زمانی که به پائین منتقل شدند، شبکه ارتباطیشان از ارتباطات تشکیلات تهران مجزا بود. در نتیجه بسیاری از آن رفقا در آن مقطع دستگیر نشدند و توانستند با همراهی دیگر رفقائی که از ضربه سراسری جان سالم بدر برده بودند و از اراده و عزم انقلابی برخوردار بودند، «کمیته موقت رهبری» سازمان را تشکیل دهند و شروع به بازسازی سازمان کنند.(صص3-172)
امروزه برای ما روشن است که مبارزه مسلحانه انقلابی تحت رهبری کمونیستها مثل موتور ماشین نیست که هر وقت دلمان خواست آنرا خاموش و روشن کنیم.(ص174)
کاپیتان کشتی مربوطه گفت به ده دلیل و شروع به شمردن دلایل خود کرد. اولین دلیلش این بود که گلوله توپ موجود نبود. قبل از اینکه دیگر دلایل را بگوید، به وی گفتند دیگر لازم نیست بقیه را بشماری! بنوعی این مثال در رابطه با ما هم صدق میکند. توپ ما، خط ایدئولوژیک- سیاسی ما بود و ما دارای خط و استراتژی نظامی روشن و صحیحی نبودیم و این امر کلیدی بود. اگرچه برخی جوانب چنین چیزی موجود بود اما هنوز تکامل نیافته بود... هنوز با سئوالات و ناروشنیهای زیادی در رابطه با نیروهای طبقاتی که باید مورد اتکا قرار گیرند و چگونگی بسیج آنان روبرو بودیم... مضافا ما با چنان شکستی روبرو شده بودیم که فاصله چندانی با یک شکست قطعی نداشت... اما موضوع مهمتر، مسئله رهبری بود... ما در آن شرایط از داشتن چنین رهبری محروم بودیم. یعنی محروم بودیم از مرکزیتی که از اتوریته کافی برخوردار باشد و بتواند قاطعانه همه را حول ضرورت یک عقبنشینی منظم با هدف ادامه جنگ متحد کند... بسیاری از رهبران کلیدی ما در جریان قیام آمل کشته یا اسیر شده بودند و برخی نیز مانند رفیق ریاحی که زنده مانده بود از نظر ایدئولوژیک – سیاسی دچار ابهام و گیجی بود و قادر نشد نقشی که از وی انتظار میرفت را برعهده گیرد.(ص175)
تلاش بعدی همزمان بود با دادگاهی که رژیم در رابطه با محاکمه رهبران و اعضای اتحادیه برگزار کرد. تلاشی که منجر به درگیری نظامی 12 اسفند ماه 61 شد... سرانجام نظرات رفیق علی چهارمحالی غلبه یافت و ما مجددا رفتن به جنگلهای آمل را در دستور کار خود قرار دادیم و به تدارک این امر مشغول شدیم.(ص176)
هفته اول بهمن ماه 61 دو تن از رفقا- رفیق بهزاد شمال (از رهبران جنبش کارگری در گیلان) و رفیق عبدالله میرآویسی- برای آماده کردن تدارکات اولیه عازم منطقه جنگلی «کلرد» و «منگل» شدند. به دلایلی که هنوز هم بر ما روشن نشد، هر دو رفیق بدون درگیری نظامی در همان منطقه توسط پاسداران دستگیر شدند... علیرغم ناپدید شدن این دو رفیق، رفقا به تدارکات خود ادامه دادند و سرانجام توانستند طی بهمنماه و اوائل اسفند 61، 12 نفر را به همان منطقه جنگلی منتقل کنند... هنوز مدتی از تجمع رفقا نگذشته بود که در روز 12 اسفند با عملیات محاصره و سرکوب وسیع دشمن روبرو شدیم.(ص177)
... در مورد دادگاهی که رژیم در رابطه با محاکمه 28 تن از رهبران و اعضای اتحادیه در دیماه سال 61 برگزار کرد، توضیحاتی بده؟ ...در مجموع، به غیر از دو سه تن از شرکت کنندگان در دادگاه که به عامل رژیم بدل شده بودند و نهایت همکاری را با دادستان رژیم یعنی اسدالله لاجوری در زندان و همچنین در دادگاه به عمل آورده بودند، در رابطه با بقیه میتوان گفت که با درجات متفاوتی از مقاومت و ضعف روبرو بودیم. تا آنجا که میدانیم کسی آشکارا از کمونیسم دفاع نکرد، برخی بصراحت گفتند کمونیسم شکست خورد، برخی سکوت کردند، کسی به افشای رژیم جمهوری اسلامی و آن دادگاه قرون وسطائی و فشارها و شکنجههائی که بر آنان روا شده بود، دست نزد، برخی از دادن هرگونه اطلاعات و اسرار سازمانی سرباز زدند و برخی دیگر پارهای از اطلاعات خود را بیان کردند. در مجموع میتوان گفت کسی به دفاع فعال از مواضع ایدئولوژیک- سیاسی سازمان و مشخصا قیام سربداران برنخاست... شاخص اصلی این دادگاه، دفاعیات رفیق ریاحی بود. بر مبنای آن بخشهائی از دفاعیات وی که در تلویزیون و مطبوعات پخش شد، میتوان گفت که او به مجیزگوئی از رژیم نپرداخت و از عملکرد سازمان تا مقطع سی خرداد دفاع کرد و قیام سربداران را به تحلیل غلط سازمان بعد از سی خرداد منتسب کرد و از پیامدهای آن ابراز تاسف کرد و در ضمن حاضر نشد بگوید مسلمان شده، هر چند که خود را مارکسیست هم اعلام نکرد. دادگاه نشانه چند شکست مهم بود. شکست انقلاب دوم ایران، شکست کمونیستهای انقلابی در هدایت آن انقلاب و بطور مشخص شکست قیام آمل.(صص9-177)
تناقض مسئله این بود که در سطح وسیعی مردم از دفاعیه ریاحی خوششان آمده بود. این جدا از حال و هوای حاکم بر جامعه در آن مقطع تاریخی نبود. ریاحی در آن مقطع شکست را فرموله کرد. مردم شکست خودشان را در دفاعیات وی میدیدند. شکستی که رنجی بزرگ در آن نهفته بود... دادگاه در مجموع تاثیر منفی بر پروسه بازسازی سازمان داشت. روند انحلال طلبی و فرار از مبارزه که از قبل وجود داشت در میان بخشهائی از بازماندگان سازمان تشدید شد.(ص180)
ماجرای درگیری 12 اسفندماه 1361 چه بود؟ همانطور که گفتم حدود 12 نفر از رفقا در بهمن ماه همان سال به جنگل منتقل شدند آنان در حد فاصل منطقه جنگلی «کلرد» و جنگل «منگل» اقامت گزیدند. یعنی آخرین مناطقی که ما قبل از ترک جنگل در آن مستقر بودیم.(ص181)
درگیری شدیدی آغاز شد... درگیری تا حوالی ظهر ادامه داشت. چند نفر از نیروهای دشمن کشته و زخمی شدند آنها به تلار کاملا نزدیک شده بودند، در بلندی قرار داشتند و بر ما مسلط بودند. از نظر تعداد، دو سه برابر ما میشدند و از تجهیزات کامل برخوردار بودند. اما علیرغم همه این برتریها، پیشروی نکردند و از آتش سنگین خود کاستند. علت اصلیش، روحیه پائین و ترس و وحشت بیش از اندازهای بود که از نزدیک شدن به ما داشتند.(ص182)
با تاریک شدن هوا درگیری پایان یافت... رفقا تا ساعت یک بامداد منتظر میمانند. پس از آن کامیونی را متوقف میکنند و از رانندهاش میخواهند که رفقای زخمی را به تهران برساند. راننده با کمال میل قبول میکند و رفقای زخمی را به سلامت به تهران میرساند.(ص183)
دلایل غافلگیری رفقای ما چه بود؟ از نظر تاکتیکی، رفقای ما خطاهای زیادی مرتکب شدند... اما مشکل گروه ما فقط عدم رعایت مسائل تاکتیکی فوق نبود. گروه از وحدت کافی هم برخوردار نبود. تقریبا فرماندهی سیاسی نظامی واحدی وجود نداشت، تا بدان حد که چندان روشن نبود چه کسی فرمانده نظامی گروه است. علت اصلی این مسئله، اختلافات سیاسی معینی بود که بین رفقا وجود داشت.(صص5-184)
رفیق علی چهارمحالی که از رهبران برجسته جنبش کارگری و از کادرهای قدیمی و برجسته جنبش کمونیستی ایران بود... در دوره جوانی به خارج از کشور سفر کرد و به سازمان انقلابی حزب توده پیوست... او جزء اولین سری انقلابیونی بود که از جانب سازمان انقلابی برای آموزش سیاسی نظامی عازم کوبا شد. آنها به علت دفاع از چین سوسیالیستی مورد بیمهری و غضب دولت کوبا قرار گرفتند و از آن کشور اخراج شدند... رفیق چهارمحالی که در دوره انقلاب از رهبران و بنیانگذاران اصلی سندیکای کارگران پروژهای آبادان بود. در همین دوره بود که رفیق چهارمحالی به اتحادیه کمونیستهای ایران پیوست... نوشتههای آن دوره وی سرشار از رمانتیسم انقلابی و اعتماد استراتژیک به انقلاب و کمونیسم بود. پس از ضربه سراسری سال 61 رفیق علی به همراه برخی رفقای دیگر، «کمیته موقت رهبری» را تشکیل دادند. اگرچه نظرات رفیق علی در زمینه تحلیل از اوضاع سیاسی آغشته به ذهنیگرائی بود، به جمعبندی همه جانبه از تجربه سربداران اهمیت کافی نمیداد و به غلط فکر میکرد که اتحادیه کمونیستها باید به شورای ملی مقاومت بپیوندد، اما نقش وی پس از ضربه سال 61، در بازسازی اتحادیه کمونیستهای ایران (سربداران) غیرقابل انکار است. متاسفانه رفیق علی پس از شرکت در شورای چهارم سازمان و بازگشت به تهران، در آبان ماه سال 62 توسط رژیم دستگیر شد.(ص186)
فکر میکنم شکلگیری هستههای طرفدار سربداران در آن مقطع، بیانگر یک ویژگی خاص در کارکرد احزاب انقلابی در ایران بوده و هست. واقعیت این است که به خاطر جو اختناق و سرکوب شدید، همواره شکافی بین حزب یا سازمان انقلابی با پایه اجتماعیش بوجود میآید. اما به محض اینکه پیشاهنگ انقلابی در صحنه سیاسی حاضر میشود، پایه اجتماعیش هم فعال میشود.(ص188)
اما این شکل خودجوش و به یک معنی شکل مستقل و مجزای تشکیل گروههای هوادار، حتما تضادهای مشخصی را ببار میآورد. مثلا ، به دلیل بیتجربگی و یا نداشتن آموزشهای سیاسی ایدئولوژیک، ادامه کاری این محافل و هستههای خودجوش و نیز «روی خط ماندنشان» با مشکل روبرو میشود.(ص189)
...محور مباحثی که حول جمعبندی از درگیری 12 اسفند در سازمان جریان یافت چه بود؟ محوریترین موضوع، مسئله چگونگی آغاز مبارزه مسلحانه طولانی مدت بود. اینکه حداقلهای لازمه برای انجام اینکار چیست؟ نیروی آغاز کننده از چه کمیت و کیفیتی باید برخوردار باشد؟ چه منطقهای برای آغاز مساعد و مناسب است و از چه خصوصیاتی باید برخوردار باشد؟ ربط آغاز مبارزه مسلحانه به اوضاع سیاسی کلی جامعه چیست؟ و مهمتر از همه، ادامه کاری آن چگونه باید تضمین شود؟ اینها رئوس مبارزه درونی بود. رفقائی چون علی چهارمحالی اهمیت چندانی به این سئوالات نمیدادند. آنها تحت عنوان اینکه ما باید در هر حال مبارزه مسلحانه را شروع کنیم به جوانب مهم دیگر توجه نمیکردند. آنها فقط بر اراده تکیه میکردند و میگفتند مهم نیست که حداقلهای لازم وجود ندارد، اگر شروع کنیم آنها را بدست میآوریم. یا مهم نیست که از یک تشکیلات مینیمم در آن منطقه برخوردار نیستیم، بعدا بوجود میآوریم. مهم نیست که افراد بومی و با تجربه نداریم یا از کمیت و کیفیت لازمه برخوردار نیستیم همه اینها را در عمل بدست میآوریم. مهم نیست که از اتحاد ایدئولوژیک- سیاسی بالایی برخوردار نیستیم، بعد از اینکه دست به عمل زدیم، توافق و همراهی همه را بدست میآوریم.(صص190-189)
خلاصه کنم جان و روح مباحث آن دوران این بود که اگر رهسپار راه دور و دراز هستیم باید به پای افزاری مناسب بیاندیشیم! در غیر اینصورت به هدف دست نخواهیم یافت!... مهم آن است که ظرفیت و توان گسترش داشته باشد. برای اینکه یک دسته یا گروه چریکی بتواند خودش را از گزند دشمن حفظ کند و گسترش یابد، نیازمند آن است که از حداقل پایه در میان تودههای یک منطقه برخوردار باشد که بتواند خودش را حفظ کند. پایه تودهای وسیع مد نظر نیست. معنی مشخص این پایه، بسیج کادرهای بومی و ارتباطات محلی است. وجود چنین افرادی است که پیوند با تودهها را برقرار میکند، شناخت و توان عمل کردن یک گروه چریکی را بالا میبرد، قابلیت مانور دهی را برای حفظ ادامه کاری تامین میکند.(ص192)
آیا بعدا تلاشهائی برای شروع مجدد مبارزه مسلحانه در جنگل صورت گرفت؟ بله! دو بار. یکبار پس از شورای چهارم در تابستان سال 1362. در آن سال ما پس از بازگشت از جلسات شورا که در کردستان تشکیل شده بود میخواستیم یک عملیات تبلیغ مسلحانه انجام دهیم... اما همان دوره، ما با اولین ضربه پس از شورا روبرو شدیم. رژیم اقدامات امنیتی متمرکزی را برای پیگرد و به دام انداختن تک تک رفقای باقیمانده انجام داد... تلاش دوم در تابستان سال 1364 صورت گرفت. یعنی دورهای که وظایف کمیته سیاسی سازمان که در کردستان متمرکز بود به پایان رسیده بود. جمعبندیهای نسبتا همه جانبهتری از پراتیک سازمان صورت گرفته بود و سازمان رسما به «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» پیوسته بود. در چارچوب تحلیلهای سیاسی و نقشههای آن دوره برای آغاز مبارزه مسلحانه، قرار بود تیمی از رفقا به جنگل منتقل شوند. اما ضربه بزرگ و خرد کننده سال 64 که در پی تعقیب و مراقبتهای گسترده صورت گرفت، مهلت نداد. در اثر آن ضربه، دهها تن دیگر از رفقا بازداشت شدند.(صص5-194)
چرا برای این حرکت، نام سربداران را انتخاب کردیم؟... نام سربداران، نام پیشنهادی از سوی رفیق سیامک زعیم (شهاب) بود. البته بعدها شنیدم او از زمان شاه که در خارج از کشور بوده این نام را برای ارتش انقلابی آینده در ایران، بصورت یک ایده در سر داشت.(ص199)
رفیق سیامک زعیم (شهاب) از زمانی که در هفتم بهمن ماه 60 به اسارت درآمد، به اوین منتقل شد... حتی برخی زندانیان سیاسی آزاد شده که در زندان شاهد جلساتی به نام «نشست سران گروهها» بودند، میگفتند که رفیق سیامک یا معمولا ساکت مینشست یا بسیار کم حرف میزد... البته این شایعه هم بود که میگفتند او در حال نوشتن جزوهای در رد مارکسیسم است. برخی زندانیان سیاسی که با وی هم بند بودند این خبر را تأیید کرده و در عین حال تاکید کردند که وی همواره میگفت: «رژیم از یادداشتهای من هیچ استفادهای نمیتواند بکند و این فقط بهانهای است برای وقت خریدن»... ما خبر چندانی از تحولات فکری وی در زندان نداریم اما این را میدانیم که او در مقابل دشمن از خود ضعف نشان نداد... سرانجام روز پنجم بهمن ماه 1363 رفیق سیامک زعیم برای اجرای حکم اعدام به آمل منتقل شد.(صص201-200)
سئوال دیگری که در مورد قیام سربداران مطرح است چگونگی برخورد سربداران با بنیصدر است. منظور آن عبارتی است که در پایان برنامه ده مادهای مشهور به «اهداف فوری قیام سربداران» آمده و میگوید: «ما سربداران به تبعیت از روش وحدت جویانه خویش و به منظور حفظ اتحاد همه مردم علیه دستگاه پوشالی و به انفراد کشیده شده خمینی و دار و دستهاش از همه نیروهائی که مواضعی ترقیخواهانه و ضدامپریالیستی علیه استبداد حاکم مبارزه میکنند و همچنین از مجاهدتهای رئیسجمهوری فعلی کشور ابوالحسن بنیصدر اعلام پشتیبانی کرده و همگان را به اتحادی بزرگ علیه دشمن فرامیخوانیم و اطمینان داریم که برنامه ده مادهای کنونی بیان خواستها و آمال شرافتمندانه همه مردم ایران و جناحهای گوناگون مترقی است.» پارهای افراد و جریانات سیاسی این مسئله را مستمسک قرار دادند که هدف قیام ما بقدرت رساندن دوباره بنیصدر بود...؟ اینکه ما میخواستیم دوباره بنیصدر را به قدرت برسانیم، واقعیت ندارد... همانطور که قبلا گفتم سربداران تمایلی نداشت که به شورای ملی مقاومت بپیوندد، شورائی که در آن ریاست جمهوری بنیصدر و نخستوزیری رجوی نهادینه شده بود... اینکه در همان بیانیه برای شکلگیری اتحاد بزرگ علیه خمینی و دار و دستهاش و سرنگونی آنها از همگان منجمله بنیصدر خواسته میشود که حول برنامه ده مادهای متحد شوند، امری متناقض است. آن برنامه آشکارا با افق و اهداف دیگر آلترناتیوهای موجود در تضاد بود و یا خیلی زود با حرف و عملشان رو در رو میشد. این مسئله برمیگردد به مدلی که بر مبنای تجربه انقلاب 57 در ذهن خود داشتیم. مدلی که در آن بیش از نود درصد اهالی برای سرنگونی رژیم متحد شدند... اما آنچه که در انقلاب 57 اتفاق افتاد، یعنی شکلگیری آن نوع «اتحاد بزرگ» جزء استثنائات تاریخی بود که البته دلایل عینی و ذهنی مشخص داشت. فیالمثل همراهی بخشهائی از طبقات ارتجاعی خارج از قدرت با انقلاب و حتی «پیوستن» بخشهائی از هیئت حاکمه به صفوف مردم، نقش مهمی در گستردگی آن اتحاد داشت. بعلاوه، درک رایج آن زمان در مورد رهبری طبقه کارگر در انقلاب دمکراتیک و کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر دچار نقصهای جدی بود. سناریوی غالب بر ذهن کمونیستها این بود که نخست طبقه کارگر همراه با دیگر قشرها و طبقات در پی یک خیزش عمومی دمکراتیک، رژیم جمهوری اسلامی را سرنگون میکند سپس وارد رقابت بر سر سمتگیری آتی انقلاب میشود.(صص3-202)
به نظرم مسئله چگونگی برخورد به بنیصدر را باید در چارچوب نقایص و محدودیتهایی که در درک صحیح و همهجانبه از این مسائل داشتیم قرار دهیم و بررسی کنیم.(ص205)
حرکت سربداران آغاز یک گسست تاریخی در حیات اتحادیه کمونیستهای ایران بود. گسست از انحرافاتش... ما در مجموع نتوانستیم به نیروی زنان تکیه کنیم، دهقانان را برانگیزیم و آموزههای مائو در زمینه جنگ انقلابی را بکار ببریم و به استراتژی سیاسی- نظامی صحیحی دست یابیم. یک مثال بزنم، حتی سرود خوب سربداران با عباراتی چون «فرّ ایران»، آغشته به ناسیونالسیم بود.(ص207)
انتظار کسب پیروزی سریع، ربط داشت به بهائی که به دیگر نیروهای طبقاتی چون مجاهدین در گسترش قیام در دیگر شهرها و مناطق، میدادیم. حال آنکه از نظر طبقاتی این قبیل نیروها از توان برانگیختن وسیعترین تودهها و اتکاء به آنها برای سرنگون کردن نظام حاکم (نظامی که شامل نیروهای طبقاتی ارتجاعی داخلی و حامیان امپریالیست آنهاست)، برخوردار نبوده و نیستند. اگر کمونیستها خصلت طولانی بودن پروسه کسب قدرت سیاسی را نفهمند، طبیعی است که انتظارشان از دیگران بگونهای بیجا و غیر واقعی زیاد خواهد شد و از بار وظایف خود مصنوعا کم خواهند کرد. در هر انقلابی طبقه کارگر باید متحدین طبقاتی خود را درست انتخاب کند. در ایران، متحدان اصلی طبقه کارگر، دهقانان (بویژه دهقانان فقیر) هستند... طبقه کارگر تنها زمانی میتواند وارد رقابت جدی با این قبیل نیروها شود که بتواند نزدیکترین و اصلیترین متحدان خود (که در ایران علاوه بر دهقانان، ملل ستمدیده، زنان، جوانان و زحمتکشان شهری میباشند) را به دور برنامه خویش متحد کند و به حرکت درآورد. متحد کردن این اقشار تحت پرچم برنامه و حزب خود، رمز پیروزی طبقه کارگر است.(ص210)
ما در آمل هم شاهد این امر بودیم که بیتوجهی سربداران در بسیج دهقانان، دست ارتجاع را در بسیج پایه اجتماعی خود در روستاهای اطراف باز کرد و ارتجاع از آن نیرو برای سرکوب قیام آمل سود جست. از زمان کمون پاریس در سال 1817 تاکنون، این یکی از مسائل مهم و تعیین کننده در شکست یا پیروزی انقلابات و قیامهای کارگری، مشخصا در کشورهائی است که دهقانان بخش مهمی از اهالی را تشکیل داده و میدهند.(ص211)
اکثریت کمونیستهای خط سه (یعنی کسانی که مخالف خط حزب توده و خط چریکها بودند) درک غلطی از مبارزه مسلحانه تودهای داشتند. آنها مبارزه مسلحانه را ادامه و تکامل جنبشهای تودهای از اشکال پائینتر به اشکالی عالیتر میدیدند و به نقش تعیین کننده عامل ذهنی (حزب) در براه اندازی مبارزه مسلحانه کم بها میدادند... عیب و ایراد فعالیتهای نیروهای خط سه اساسا این بود که آنها به کار تودهای و فعالیت سیاسی به عنوان گردآوری قوا و پیدا کردن توان کافی برای آغاز مبارزه مسلحانه نگاه نمیکردند. دورنمای اغلبشان اینطور بود که با بزرگ و بزرگتر شدن یا به یک حزب اپوزیسیون بزرگ بدل میشوند یا در بهترین حالت در قیامی که معلوم نیست چه زمانی و چگونه صورت خواهد گرفت، شرکت میکنند.(صص4-213)
چرا بزرگداشت روز پنج بهمن هنوز به یک روز تاریخی و سنت مبارزاتی بدل نشده است؟... پنج بهمن زمانی اتفاق افتاد که مصادف با شکست انقلاب بود. پس از آن ما با دوران نسبتا طولانی افت و رکود روبرو شدیم. تلخی شکست انقلاب و تلخی شکست آن قیام مانع از آن شد که همه مردم به اهمیت تاریخی و دستاوردهای آن پی ببرند. مضافا ما در مجموع با یک عقب گرد ایدئولوژیک – سیاسی مهم در جنبش سیاسی ایران روبرو شدیم. شکست انقلاب و طولانی شدن دوران افت و اوضاع خاص بینالمللی که عمدتا پس از فروپاشی بلوک شرق تحت رهبری شوروی و براه افتادن کارزار جهانی بورژوازی بینالمللی علیه کمونیسم، شکل گرفت، موجب رفرمیست شدن بسیاری از نیروهای سیاسی شد. کلماتی چون انقلاب، جنگ، مبارزه مسلحانه، کسب قدرت سیاسی به تابوئی بدل شدند که نباید در مورد آنها حرف زد، طرفداری از راه مسالمتآمیز مد شد، و به هر تجربه انقلابی مسلحانه به دیده تحقیر نگاه شد.(صص6-215)
...اگر نکاتی دیگر در مورد نقش، جایگاه و اهمیت قیام سربداران داری بگو؟ میخواهم بر نقش تعیین کننده آن قیام در تکامل اتحادیه کمونیستهای ایران تاکید کنم... پاسخگوئی به سئوالات پایهای طرح شده در پی این شکست، محرک قدرتمندی برای بازیابی و تعمیق درک از علم و ایدئولوژی تا به آخر انقلابی شد. میراث انقلابی سربداران ما را به جلو راند. به جرئت میتوان گفت که بدون آن میراث انقلابی بازسازی اتحادیه و سرانجام ایجاد حزب کمونیست ایران (مارکسیست- لنینیست- مائوئیست) امکانپذیر نبود. در عین حال نمیتوان تاثیرات قیام سربداران بر پرولتاریای بینالمللی را نادیده انگاشت.(ص217)
قیام سربداران نگذاشت که پرولتاریای بینالمللی با جنبش کمونیستی منکوب و در هم شکستهای در ایران روبرو شود. خبر قیام آمل به همه کمونیستهای جهان شور و حرارت بخشید. این خبر در صفحات نشریه «کارگر انقلابی» ارگان «حزب کمونیست انقلابی آمریکا» درج شد. آن رفقا قیام سربداران را الهامبخش پرولتاریا و ستمدیگان [ستمدیدگان] جهان دانستند و گفتند این بخت را داشتهاند که از کمونیستهای ایرانی مستقیما تاثیر بگیرند... این مایه مباهات و منبع بزرگ انرژی و عزم انقلابی برای ماست که کمونیستهای بنگلادش، کلمبیا، ترکیه، پرو، هند و افغانستان با افتخار از سربداران نام میبرند.(صص8-217) ادامه دارد ...