به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در پنج بخش منتشر میشود. (بخش پنجم)
خبر موافقت شاه با تشکیل یک دولت نظامی مرا آسوده خاطر ساخت. به نظر من این اقدام شاه نشانهای از این بود که شاه سرانجام تصمیم به مقابله جدی با بحران کشور خود گرفته و قصد اعمال قدرت و رهبری مؤثری را دارد.(ص528)
فرستاده من در بازگشت از ایران گزارش داد که شاه اوضاع را گیج کننده و غیرقابل درک میداند و احساس میکند که در حال غرق شدن است... وصول گزارشی از طرف سولیوان در تاریخ نهم نوامبر زیر عنوان «فکر کردن به آنچه فکر نکردنی است» بر ابهام و سردرگمی در واشنگتن افزود.(ص529)
گزارش سولیوان با اینکه دلیلی بر امکان استعفا و کنارهگیری شاه ارائه نداده بود جناحی را که در وزارت خارجه نسبت به حکومت شاه نظر مساعدی نداشت تقویت کرد و آنها این نظر و استدلال خود را با صراحت بیشتری عنوان کردند که سقوط شاه احتمالاً ضرر و خطری برای منافع آمریکا به بار نخواهد آورد.(ص530)
وزیر خزانهداری آمریکا «بلومنتال» پس از ملاقاتی با شاه در روز 21 نوامبر گزارش داد که شاه را بسیار افسرده و پریشان یافته است. او میگفت که شاه هنگام مذاکره با او حال عادی نداشته و گفتگوی آنها با سکوت طولانی شاه و نگاههای محزون و بیهدف او به سقف قطع میشده است... شاید به خاطر بیانیههای رسمی ما در حمایت از شاه، روز 18 نوامبر پیامی از طرف برژنف به عنوان پرزیدنت کارتر رسید که ضمن آن رهبر شوروی آمریکا را متهم به تدارک دخالت نظامی در ایران کرده و هشدار داده بود که چنین اقدامی از طرف آمریکا امنیت مرزهای شوروی را به خطر خواهد انداخت.(ص531)
در متن پاسخ کارتر به برژنف مخصوصاً روی نکته اخیر تکیه کرده و نوشتیم «من اطمینان دارم شما این مطلب را به خوبی درخواهید یافت که چنین مداخلهای (مداخله از جانب شوروی) عواقب بسیار وخیمی به بار خواهد آورد». روز 21 نوامبر من ترتیب ملاقات کوتاهی را بین رئیسجمهوری و اردشیر زاهدی سفیر ایران در آمریکا دادم... در این ملاقات گفت که تصمیم گرفته است برای کمک به شاه در این روزهای سخت و بحرانی به ایران بازگردد. این شایعه که کارتر یا من او را تشویق به مراجعت به ایران کردیم تا نظریات ما را به شاه بازگو کند و یا ما را در جریان اوضاع ایران بگذارد صحت ندارد.(ص532)
در جریان هفتههای بعد مسئله ما در ایران از صورت اینکه چگونه باید شاه را حفظ نمود به صورت اینکه چگونه میتوان ایران را حتی بدون شاه حفظ کرد تغییر یافت.(ص534)
نکته شگفتانگیز اینکه با وجود اختلاف نظر شدید دو گروه که به جر و بحثهای شدید در جلسات کابینه و اتاق بررسی وضعیت کاخ سفید منجر میشد، هر دو طرف به تدریج در یک نکته اساسی به توافق نزدیک میشدند و آن اینکه هر دو طرف داشتند به این نتیجه میرسیدند که وجود شاه مانع اصلی هر راهحل اساسی است... به تدریج این موضوع روشن میشد که شاه کاری را که خود جرأت یا قصد انجام آنرا ندارد از آمریکا میخواهد و نظر او اینست که آمریکا مسئولیت بعضی تصمیمات تلخ و ناگوار، به خصوص استفاده از نیروی نظامی برای سرکوبی مخالفان را به عهده بگیرد.(ص535)
مطرح کردن لزوم استقرار یک دیکتاتوری نظامی در ایران، حتی بدون شاه، که مستلزم دست زدن به یک کودتای نظامی با هدایت مستقیم واشنگتن بود، با توجه به اصول عقاید کارتر و ارزشهائی که در حکومت او مطرح بود مستلزم ملاحظه کاری و احتیاط زیادی بود. به همین جهت میبایست آنرا به عنوان آخرین چاره، در صورتی که هر اقدام دیگری بینتیجه بماند مطرح کرد.(ص536)
سولیوان برای اینکه نظر خود را درباره تماس با آیتالله خمینی و رهبران مخالف بقبولاند از راه دیگری وارد شد و پیشنهاد کرد نظر خود شاه درباره تماس با مخالفین از جمله تماس آمریکا با آیتالله خمینی سئوال شود. هدف تماس با آیتالله خمینی بر اساس این پیشنهاد این بود که آیا میتوان موافقت او را با تشکیل یک حکومت غیرنظامی در ایران، به صورتی که شاه یک نقش اسمی و تشریفاتی داشته باشد جلب کرد یا نه. تقریباً در همین موقع بال هم در گزارش خود پیشنهاد کرده بود که شاه اختیارات خود را به یک «شورای نخبگان» (که در ایران به عنوان شورای سلطنتی تعبیر و ترجمه شد-م) تفویض نماید... پیشنهادات بال در واقع به معنی انتقال قدرت از دولت حاکم به طرف مقابل بود، و من به هیچوجه، آنهم در شرایط انقلابی، ایران را برای استقرار یک حکومت دمکراسی آماده نمیدیدم.(صص7-536)
شاه که هنوز در ملاقاتهای خود با سولیوان میگفت حاضر به اعمال خشونت نیست به فکر افتاده بود که به عنوان استراحت از تهران خارج شود و در غیاب خود دست نظامیان را برای حل مسئله به طریقی که خود پیشنهاد میکنند باز بگذارد. سولیوان به شاه هشدار داده بود که دست به چنین کاری نزند، من از این توصیه سولیوان که مانع تصمیمگیری شاه شده بود به شدت عصبانی شدم و در جلسه بحث کاخ سفید اصرار کردم که به سولیوان صریحاً دستور داده شود از اظهارنظر شخصی و تأیید یا رد تصمیمات شاه خودداری کند. روز 22 دسامبر (اول دیماه 57) پس از یک بحث متشنج در اتاق بررسی وضعیت کاخ سفید دستور مؤکدی در این زمینه برای سولیوان ارسال شد.(ص539)
سرانجام پس از مشورت با رئیسجمهوری تلگرافی به شرح زیر به امضای ونس برای سولیوان مخابره شد:... چنانچه درباره خط مشی دولت غیرنظامی مورد بحث یا توانائی آن در برقراری نظم تردیدهائی وجود دارد و یا تشکیل چنین دولتی خطر تجزیه و از هم پاشیدگی ارتش را افزایش میدهد، شاه باید بیدرنگ به تشکیل یک دولت محکم و مقتدر نظامی مبادرت نماید و به بینظمی و خشونت و خونریزی خاتمه دهد. اگر شاه این راهحل را هم عملی نمیداند میتواند درباره تشکیل یک شورای نیابت سلطنت تصمیم بگیرد... این پیام صریحترین تلاش مستقیم آمریکا برای وادار ساختن شاه به انجام کاری بود که میبایست انجام دهد، بدون اینکه آمریکا را مستقیماً در مسئولیتهای مربوط به حکومت بر ایران از طرف وی سهیم سازد. اما درست در زمانیکه این پیام به شاه ابلاغ میگردید او در جهت مخالفی عمل میکرد. سولیوان در گزارش بعدی خود نوشت که شاه یکی از رهبران جبهه ملی، شاپور بختیار را برای تشکیل کابینه جدید دعوت کرده است.(ص541)
...گفتم به نظر من ما میبایست نظامیان ایران را به انجام یک کودتای نظامی تشویق کنیم. کارتر گفت ما نمیتوانستیم دست به چنین کاری بزنیم، زیرا علاوه بر دلایل تاریخی و محظوراتی که داریم رهبر نظامی مشخصی در ایران وجود ندارد که بتواند چنین کودتائی را رهبری کند.(ص545)
استراتژی واشنگتن بر این استوار بود که همزمان با خروج شاه از ایران ارتش دست نخورده باقی بماند... من میخواستم این موضوع تفهیم شود که با متزلزل شدن حکومت بختیار نباید در اقدام به کودتا تردید کنیم، زیرا تحمل این وضع و تن در دادن به حکومتهای جانشین، که طبعاً رادیکالتر و افراطیتر میبودند موجب از هم پاشیدن ارتش میگردید.(ص546)
براون به رئیسجمهوری گزارش داد که نگرانی نظامیان از بازگشت آیتالله خمینی رو به افزایش است، ولی آمادگی آنها برای دست زدن به اقدام ضروری بیشتر شده و با پیشبینیهائی که شده تا یکهفته دیگر قابلیت و توانائی آنها برای دست زدن به اقدام نهائی افزایش خواهد یافت.(ص554)
روز 22 ژانویه (دوم بهمن 57) هایزر گزارش داد که احتمال بازگشت خمینی خطر بالقوهای برای سقوط کامل رژیم به شمار میرود و بختیار در زیر موجی که پس از بازگشت وی برخواهد خاست دفن خواهد شد. هایزر در همین گزارش با لحن بدبینانهای نسبت به قابلیت فرماندهان نظامی برای اداره امور کشور در صورت اقدام به کودتا و به دست گرفتن حکومت اظهار تردید کرده بود... روز پنجم فوریه (16 بهمن 57) ژنرال هایزر شخصاً در اتاق کابینه کاخ سفید درباره اوضاع ایران و موقعیت نظامیان به رئیسجمهوری گزارش داد... در پایان این جلسه من از هایزر خواستم به این سئوال پاسخ مستقیم و روشنی بدهد که آیا ارتش ایران هنوز میتواند در صورت دادن علامتی از طرف واشنگتن دست به کودتا بزند، هایزر پاسخ مثبت داد. به این ترتیب ما تا آخرین لحظه فکر میکردیم که یک اقدام نظامی در ایران امکانپذیر است.(ص555)
در جلسه صبحانه روز جمعه19 ژانویه... کارتر نظر ماندیل را هم رد کرد و گفت «ما هرگز در اینجا درباره تشکیل یک دولت ائتلافی در ایران به توافق نرسیدهایم. ما ارتش را برای حمایت از دولت بختیار ترغیب میکنیم ولی حاضر نیستیم که دولت او بیش از این به سمت چپ متمایل شود. تهدید یک کودتای نظامی بهترین راه جلوگیری از قبضه قدرت به وسیله خمینی است».(ص558)
صبح روز 31 ژانویه در دفتر کار خود با خواندن تلگرافی از تهران درباره قصد مراجعت هایزر تکان خوردم. ظاهراً وقتیکه من با رئیسجمهوری و رهبران کنگره مشغول گفتگو در سر میز صبحانه بودیم سولیوان گزارش نگران کنندهای از تهران میدهد و با اعلام این خبر که هایزر تهدید به قتل شده است مضطربانه تقضای احضار فوری او را میکند. ونس هم با جلب موافقت براون به این پیشنهاد پاسخ مثبت میدهد. آنروز من در دفتر یادداشتهای روزانه خود نوشتم... (ص560)
به ونس گفتم به عقیده من این تصمیم بسیار بدی بوده است و مفهوم آن اینست که ژنرال آمریکائی دوساعت قبل از ورود خمینی مفتضحانه از تهران فرار میکند. با این کار شما میخواهید چه علامتی به ژنرالهای ایرانی بدهید؟ که آمریکا به آنها پشت کرده است؟». خوشبختانه ونس قانع شد و من به دونکان گفتم که فوراً دستور قبلی را لغو کند... دو روز بعد، شنبه سوم فوریه (14 بهمن 57) ساعت هفت صبح جلسهای به ریاست خود من در اتاق بررسی وضعیت کاخ سفید تشکیل شد. این بار هایزر مستقیماً از ما خواسته بود که با خروج او از ایران موافقت کنیم و سولیوان هم با نگرانی و اضطراب این تقاضا را تأیید کرده بود. همه به جز من با این تقاضا موافقت کردند... کارتر ساعت 8 و پانزده دقیقه تصمیم خود را به ما ابلاغ کرد. هایزر از تهران فرا خوانده شد و معاون او ژنرال فیلیپ گاست مامور تعقیب ماموریت وی در تهران گردید.(ص561)
تشکیل یک حکومت ائتلافی در زمانیکه خود شاه و ما در واشنگتن به عمق بحران پی بردیم و برای اولین بار فکر تشیکل یک دولت ائتلافی را عنوان کردیم راهحل مناسبی نبود.(ص567)
اعتقاد من در آن زمان این بود- و حالا هم همین است که ما میبایست شاه را در بازیافتن قدرتش یاری دهیم و سپس برنامههای اصلاحی لازم را به موقع اجرا بگذاریم.(ص568)
آیا ارتش میتوانست ایران را حفظ کند؟ من تردیدی ندارم که اگر شاه در مراحل اولیه بحران با اراده قوی عمل میکرد با ارتش نیرومند و منضبطی که در اختیار داشت به خوبی میتوانست بر اوضاع مسلط شود.(ص569)
ضعف و تزلزل روحی شاه و فلج شدن قدرت اراده او عامل مهمی در جریان وقایع ایران بود که ما میبایست زودتر به آن پی میبردیم. شاید بیماری مهلک او را بتوان مهمترین عامل تزلزل روحی وی در آن شرایط به شمار آورد. سفیر ما در تهران به جای اینکه روحیه شاه را تقویت کند و پیامهای پشتیبانی ما را با قدرت و قاطعیت به گوش شاه برساند با اظهار نظرهای دو پهلو و رقیق کردن پیامهای پشتیبانی ما بیشتر بر بیتصمیمی و تردید شاه میافزود... سازمانهای اطلاعاتی ما نقش شایسته خود را در این ماجرا ایفا نکردند زیرا اهمیت خطر و ابعاد سیاسی و استراتژیکی آنرا برای رئیسجمهوری روشن نساختند.(صص570-569)
ونس و کریستوفر، با پشتیبانی ماندیل معاون رئیسجمهوری در کار ایران بیشتر به دفع الوقت میپرداختند و مرتباً چنین استدلال میکردند که دادن امتیازات بیشتری به مخالفان شاه کم خطرتر از ریسک دست زدن به یک کودتای نظامی است.(ص570)
وقتی که ما شاه را تشویق به این کار کردیم، و حتی بعضی از ما او را تحریک به چنین اقدامی میکردیم، شاه نخواست، و یا صحیحتر بگویم آنقدر ضعیف بود که توانست در این باره تصمیمی اتخاذ کند (و بعد گناه را به گردن سولیوان انداخت که با رویه دوپهلو و مبهم خود مانع تصمیمگیری او شده است). در چنین اوضاع و احوالی بود که من به تدریج به این نتیجه رسیدم که به خاطر عوامل مهم ژئوپولیتیک و استراتژیک ما باید به جای او تصمیم بگیریم.(ص571)
در بررسی عمیقتر عوامل سقوط شاه، ضعف اطلاعات سیاسی و شکست سازمانهای اطلاعاتی ما را در درک و پیشبینی مسائل نباید ناگفته گذاشت... تلاش کارتر برای مراعات اصول و حقوق بشر از طرف شاه اقدام درستی بود، ولی در شرایطی نامناسب و هنگامیکه مسائل و مشکلات ایران از کنترل خارج شده و پایههای قدرت شاه به لرزه درآمده بود عنوان گردید و نتایجی برخلاف انتظار به بار آورد.(ص572)
--------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
انقلاب اسلامی بیتردید یکی از مهمترین تحولات سیاسی بینالمللی در عصر حاضر به شمار میآید که توجه محققان و اندیشمندان بسیاری را به خود معطوف داشته و طی نزدیک به سه دهه گذشته بحثهای بیشماری حول آن صورت گرفته است. برای صاحبنظرانی که در این عرصه به تفکر و تأمل پرداختهاند، این سؤال محوری مطرح بوده است که چرا و چگونه رژیم پهلوی که بظاهر در اوج اقتدار و ثبات و پایداری به سر میبرد و حاکمیت شاه با تکیه بر نیروهای امنیتی و نظامی و نیز با بهرهگیری از انبوه دلارهای نفتی از «استحکامی پوشالی» برخوردار بود، ناگهان دستخوش چنان تغییر و تحولات سریع و شتابناکی گردید که دور از انتظار تمامی ناظران و سیاستمداران، راه سقوط را در پیش گرفت و در این مسیر، نه تنها رژیم پهلوی که نظام شاهنشاهی نیز به کلی از بیخ و بن برکنده شد و به جای آن نظام نوینی برخاسته از اندیشه اسلامی مستقر گردید. سؤالی که بلافاصله در کنار این مسئله اصلی، خود را نمایانده است این که آیا آمریکا و انگلیس به عنوان دو قدرت با سابقه و پرنفوذ در ایران، قادر به تشخیص شکلگیری این حرکت و اتخاذ سیاستها و برنامههای مناسب در جهت مهار آن در همان مراحل نخستین نبودند؟ آیا پس از ظاهرشدن نشانههای اعتراض و تبدیل آن به حرکتهای سراسری انقلابی، این دو قدرت غربی امکانات لازم را برای مقابله با آن در اختیار نداشتند؟ آیا شاه و رژیم او برای آمریکا و انگلیس از آنچنان ارزش و سودمندی برخوردار نبودند که برای نجاتش از سقوط، هر اقدامی به هر قیمتی صورت گیرد؟ در واقع همینگونه سؤالات است که در ادامه به نوعی گمانهزنیهای هرچند نه چندان محققانه تبدیل میشود؛ مانند اینکه آیا در سقوط و براندازی رژیم شاه، آمریکا و انگلیس خود دارای نقش نبودند؟
به هرحال مجموعهای از این دست فرضیهها و گمانهها را میتوان در اینجا و آنجا مشاهده کرد و طبعاً چنانچه پاسخهای مستدل و منطقی برای آنها ارائه نگردد، چه بسا که برخی اذهان را به خود مشغول دارد و دچار بدفهمی در مسائل کند. کتاب «خاطرات دو سفیر» حاوی واگویههای تاریخی «ویلیام سولیوان» و «سر آنتونی پارسونز»- آخرین سفرای آمریکا و انگلیس در ایران در رژیم پهلوی- که از نزدیک شاهد شکلگیری حرکت انقلابی مردم در سال 56 و سپس اوجگیری آن در سال 57 بودهاند، میتواند منبع خوبی برای تأمل و یافتن پاسخ سؤالات مزبور باشد. این کتاب که به همراه بخشهایی از خاطرات جیمی کارتر (رئیسجمهور وقت آمریکا)، سایروس ونس (وزیر امور خارجه) و زبیگنیو برژینسکی (مشاور امنیت ملی دولت کارتر) به چاپ رسیده، اگرچه تحلیل و تفسیر خاص نامبردگان را به همراه دارد، اما در مجموع حاوی اطلاعات و نکتههایی است که بیش از همه، سعی و تلاش همهجانبه دولتین آمریکا و انگلیس در حفظ رژیم پهلوی را به معرض نمایش میگذارد و به تمامی خوانندگان، با هر گرایش و اندیشهای، این نکته را گوشزد میکند که آنچه در آن هنگام به این منظور «شدنی» بود، صورت گرفت و در این میان اگر کوتاهی، تقصیر، اشتباه و خطایی به چشم میخورد، به دلیل مجموعه شرایط و امکانات موجود در آن زمان، ناگزیر و غیرقابل اجتناب بوده است.
در عین حال، خاطرات سفرای مزبور به دلیل سهم و نقش دولتهای آنها در استقرار و استمرار رژیم پهلوی و موقعیت خاصی که بدین لحاظ آنها در دستگاه حکومتی محمدرضا داشتند، حاوی نکات قابل توجه فراوانی است که میتواند گوشههایی از تاریخ کشورمان را بخوبی روشن نماید.
نکتهای که ابتدا توجه خواننده این کتاب را به خود جلب میکند، نوع رابطه دو کشور آمریکا و انگلیس- به عنوان بزرگترین مدعیان دموکراسی و حقوق بشر- با رژیم شاه است. فارغ از کارگردانی انگلیس و آمریکا در طراحی و اجرای کودتای سوم اسفند 1299 و 28 مرداد 1332، که دیکتاتوری و اختناق را بر مردم ایران حاکم ساخت، نوع ارتباط این دو کشور با رژیم پهلوی در دهه منتهی به انقلاب اسلامی، خود به تنهایی حاکی از بیتوجهی به حقوق انسانها و جوامع نزد دستگاه فکری و سیاسی مستقر در واشنگتن و لندن است. در مقابل، آنچه از نگاه آنها دارای ارزش و اعتبار واقعی و اهمیت است، منافع کلانی است که میتوان در پرتو چنین روابطی با یک رژیم وابسته و دست نشانده، به آن دست یافت. ویلیام سولیوان در مورد علت انتخاب خود به سفارت آمریکا در تهران بصراحت از قول وزیر امور خارجه ایالات متحده عنوان میدارد: «علت انتخاب من به این سمت این بوده است که برای پست سفارت ایران در جستجوی دیپلماتی بودهاند که در کشورهایی که با حکومتهای متمرکز و استبدادی اداره میشوند تجربه کافی داشته و بتواند با یک زمامدار مقتدر و خودکامه کار کند.» (ص24) سر آنتونی پارسونز نیز با اشاره به آگاهی خود از سابقه بد رژیم شاه در مسائل مربوط به حقوق بشر(ص246)، بر آنچه همتای آمریکاییاش در این زمینه بیان داشته است، مهر تأیید میزند.
علیرغم این همه، ایران تحت حاکمیت استبدادی و سرکوبگر پهلوی، بهشت بازرگانان آمریکایی و انگلیسی و بزرگترین بازار فروش تسلیحات برای این کشورها به حساب میآید. به گفته سولیوان «در سال 1977 سی و پنج هزار آمریکایی در ایران زندگی میکردند که همه آنها به استثنای قریب دو هزار نفر وابسته به شرکتها و مؤسسات خصوصی آمریکایی بودند.» (ص35) از سوی دیگر، پارسونز نیز به این مسئله اذعان دارد که عمده فعالیتهای سفارت این کشور در تهران، معطوف به سازماندهی فعالیتهای بازرگانی و اقتصادی انگلیسیها در ایران بوده و چه بسا که افراط در این قضیه باعث شده بود تا آن سفارتخانه از پرداختن به امور سیاسی و تأمل در لایههای پنهان مسائل سیاسی و اجتماعی ایران غفلت ورزد: «ما بر تعداد پرسنل این قسمت افزودیم و معاون مطلع و مجرب من «جرج چالمرز» سرپرستی امور بازرگانی و اقتصادی و مالی و نفتی را به عهده گرفت. به این ترتیب قسمت بازرگانی سفارت به مغز و کانون اصلی فعالیتهای سفارت انگلیس در ایران تبدیل شد. حتی وابستههای نظامی سفارت در ارتش و نیروی هوایی و نیروی دریایی ایران هم بیشتر به کار فروش تجهیزات نظامی انگلیس به ایران یا ترتیب اعزام هیئتهایی برای تعلیم استفاده از سلاحهای خریداری شده و مورد سفارش از انگلستان اشتغال داشتند و وظایف سیاسی و اطلاعاتی آنها در درجه دوم اهمیت قرار گرفته بود.» (صص306-307) پارسونز تعداد انگلیسیهای ساکن در ایران را در سال 1975، بین 15 تا 20 هزار نفر تخمین میزند که شرکتهای پیمانکاری مختلفی را تشکیل داده بودند و در رشتههای گوناگون از قبیل «ساختمان، نیروگاههای برق و تأسیسات نظامی و دریایی، اسکله و کارگاه و مجتمعهای ساختمانی اشتغال داشتند.» (ص308-307) در این حال اگر افزایش درآمدهای نفتی کشور و ریخت و پاشها و فسادهای کلان اقتصادی را- که البته خانواده سلطنتی در مرکز آن قرار داشتند و شرکتها و پیمانکاریهای عمدتاً آمریکایی و انگلیسی به عنوان عوامل اجرایی پروژههای مختلف در گرداگرد این مرکز مشاهده میشدند- در نظر داشته باشیم، آنگاه میتوان به دلایل عقبماندگی کشور، علیرغم صرف ظاهری میلیاردها دلار در پروژههای مختلف، پی برد.
برای بررسی دقیقتر این مسئله، خریدهای نظامی و تسلیحاتی شاه را باید قبل از هر موضوع دیگری مورد توجه قرار دهیم، چرا که از نظر محمدرضا مسئلهای با اهمیتتر از افزودن بر انبوه سلاحها و تجهیزات نظامی نبود. این مسئله بیش از آن که ریشه در واقعیتهای ژئوپولتیک ایران داشته باشد، ناشی از نوعی عقده حقارت و ترس در وجود شاه بود که وی را به گونهای افراطی و غیرمنطقی به سمت خرید و انباشت سلاحهای مختلف سوق میداد. این روحیه شاه بشدت مورد سوءاستفاده آمریکا و انگلیس و همچنین اسرائیل نیز قرار میگرفت و طبعاً منافع سیاسی و اقتصادی بیکرانی را برای آنها به همراه داشت. شاید بتوان گفت در کنار مجموعهای از عوامل دیگر، وجود چنین روحیهای نزد شاه را هم باید یکی از عواملی به شمار آورد که دکترین نیکسون در سال 1972 توانست بخوبی بر آن سوار شده و به کار تبدیل ایران به ژاندارم منطقه بپردازد. بر این اساس، آمریکا تمامی هزینههای حفظ منافع خود در این منطقه استراتژیک را بر ایران و نیز تا حدی عربستان سعودی تحمیل کرد و در مقابل، محمدرضا توانست با صرف منابعی که میبایست در راه عمران و آبادانی کشور و پایهگذاری مبانی توسعه پایدار به کار گرفته میشد، در جهت خریدهای کلان نظامی، به تمایلات و خواستههای شخصی خود پاسخ گوید. پارسونز واقعیت مزبور را در خاطرات خود با این بیان مورد اشاره قرار میدهد: «در جریان بازدید نیکسون از ایران در سال 1972، شاه موفق شد از او برای خرید انواع تسلیحات از آمریکا کارت بلانش بگیرد و بدون هیچگونه کنترل و محدودیتی هر نوع سلاح آمریکایی را به استثنای اسلحه اتمی از آمریکا خریداری کند... با خروج نیروهای انگلیسی از منطقه خلیجفارس در سال 1971 و سلب تعهدات انگلستان برای دفاع از این منطقه، نیکسون تصمیم گرفت این خلاء را با تقویت ایران و سایر کشورهای منطقه پر کند. ایران میتوانست در اجرای دکترین نیکسون که مبتنی بر تفویض مسئولیتهای دفاعی هر منطقه به کشورهای آن منطقه بود، یک نقش اساسی و نمونه ایفا کند.» (ص318) واقعیتهای تاریخی حاکی از آنند که این «کارت بلانش» بیش از آن که به کار ایران بیاید، عاملی در جهت حفظ منافع آمریکا بود، چرا که ایران در مدت زمان کوتاهی به بزرگترین خریدار سلاحهای آمریکایی تبدیل شد، تا جایی که به گفته سایروس ونس وزیر امور خارجه دولت کارتر «ایران به تنهایی خریدار نصف سلاحهای آمریکایی بود که به کشورهای خارجی صادر میگردید و ارزش کل آن به هشت میلیارد دلار در سال بالغ میشد.» (ص467)
اما آیا این حجم سلاح که سالانه به بهای توسعه عقبماندگی کشور در زمینههای مختلف وارد ایران میشد، براستی از کارآیی لازم در جهت مأموریتی که برعهده شاه گذارده شده بود، برخوردار بود؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت واقعیتها حاکی از آنند که این همه، دستاوردی جز آرایش ظاهری ارتش شاهنشاهی نداشت و طبیعتاً چنین ارتشی هرگز قادر به مقابله با تهدیدات جدی نبود. ویلیام سولیوان در خاطرات خود به نکتهای اشاره دارد که عدم کارآمدی ارتش شاهنشاهی را علیرغم ظاهر فریبنده آن به خوبی بیان میکند: «من احساس میکردم که مستشاران نظامی ما و پرسنل زیر فرمان آنها منبعد باید بیشتر از فروش انواع سلاحهای تازه و انباشتن انبارهای اسلحه ارتش ایران به امکانات جذب این سلاحها در نیروهای مسلح ایران و تربیت کادر فنی ورزیده برای سرویس و نگاهداری آنها در افزایش کارآیی ارتش ایران در استفاده مؤثر از این سلاحها بیاندیشند.» (ص46)
شکی در این نیست که اتحاد جماهیر شوروی نیز از واقعیتهای درونی ارتش شاهنشاهی مطلع بود؛ لذا واضح است که اهداف، برنامهها و عملکردهای آنها نه در چارچوب مسائل منطقهای، بلکه در قالب معادلات بینالمللی آن هنگام قابل تجزیه و تحلیل خواهد بود. در واقع از نظر آمریکاییها هیچ اشکالی نداشت که شاه برمبنای دکترین نیکسون و با خریدهای انبوه نظامی پس از آن، تصورات خاصی از خود در ذهن داشته باشد و رفتارهای همسایه شمالی کشورش را نیز برمبنای همین تصورات واهی، ارزیابی کند. برای مقامات سیاسی و نظامی آمریکا مهم پایدار بودن روابط استعماری و سلطهگرانه آنها با رژیم پهلوی بود که البته بدین منظور وجود چنین روحیات و تصوراتی نزد شاه بسیار هم به کار میآمد. جالب این که در این میان نه تنها هزینه خرید و انباشت اسلحه و تجهیزات برعهده ایران گذاشته میشد بلکه کلیه هزینههای مربوط به استقرار نیروهای نظامی آمریکا در ایران تحت عنوان «مستشاران نظامی» نیز از منابع مالی متعلق به مردم ایران تامین میگردید. البته بدین منظور پوشش و توجیهی به کار گرفته شده بود که بیشباهت به طنز نیست. سولیوان به هنگام بازگویی ماجرای بازدید خود از یک پایگاه نظامی در تبریز، به این نکته اشاره دارد که به دلیل ممنوعیت ورود خارجیان به محوطههای نظامی، بناچار برای فراهم آوردن امکان بازدید وی از هیئت مستشاری آمریکا در این پایگاه، از شخص شاه مجوز دریافت میشود. این در حالی بود که دهها هزار مستشار نظامی آمریکایی، حساسترین مسئولیتها را در مراکز مختلف نظامی کشورمان برعهده داشتند. به گفته سولیوان «برای حل این مشکل، آمریکاییها در استخدام نیروهای مسلح ایران بودند و ظاهراً ابوابجمعی نیروهای مسلح ایران به شمار میآمدند.» (ص82) این که براستی طراح این فکر و برنامه مقامات آمریکایی بودند یا سران نظامی پهلوی، به هر حال در واقعیت استعماری آن، تفاوتی ایجاد نمیکند، بویژه آن که آمریکاییها در هیچ کشور دیگری نتوانسته بودند چنین طرح پرسودی را به نفع خویش تحمیل کنند و به اجرا درآورند: «تفاوت میسیون نظامی آمریکا در ایران با هیئت نظامی در سایر کشورهای جهان این بود که پرسنل نظامی آمریکا در ایران عملاً جزو نیروهای مسلح ایران به شمار میآمدند و در اواخر سلطنت شاه به استثنای شش نفر از افسران ارشد آمریکایی بقیه مستشاران و کارکنان آمریکایی نیروهای مسلح ایران، حقوق بگیر دولت ایران بودند.» (ص74)
این «میسیون نظامی» گذشته از برعهده داشتن سکان هدایت و حرکت ارتش شاهنشاهی، کلیه خریدهای نظامی ایران را نیز برمبنای اهداف و برنامههای خود تنظیم میکرد. البته آنچه سولیوان در این باره بیان میکند با اظهارات برخی مسئولان اقتصادی پهلوی تفاوت دارد. به گفته سفیر امریکا «روش کار بر این منوال بود که مقامات ایرانی صورت سفارشات تسلیحاتی خود را با مشورت مستشاران آمریکایی تنظیم میکردند و هیئت نظامی آمریکا ترتیب خرید و تحویل این سلاحها را میداد» (ص46) اما سخنان عبدالمجید مجیدی که از سال 51 الی 56 ریاست سازمان برنامه وبودجه را بر عهده داشت، تصویر دیگری را پیش روی ما قرار میدهد که البته با توجه به مسئولیت ایشان و اطلاع از جزئیترین مسائل اقتصادی کشور، قاعدتاً باید همخوانی بیشتری با واقعیت داشته باشد. وی درباره خریدهای نظامی ایران و نحوه تصمیمگیری در این باره میگوید: «آنها اصلاً دست ما نبود. تصمیم گرفته میشد... چون دولت ایران برای خرید وسایل نظامی قراردادی با دولت آمریکا داشت، [تصمیمگیری] با خود وزارت دفاع آمریکا بود. یعنی ترتیبی که با موافقت اعلیحضرت انجام میشد این بود که آنها خریدهایی میکردند که پرداختش مثلاً ظرف پنج یا ده سال بایست انجام بشود.» (خاطرات عبدالمجید مجیدی، تهران، انتشارات گام نو، 1381، ص146)
در اینجا جا دارد موضوع مهم دیگری را مورد توجه قرار دهیم که حاکی از چگونگی سوءاستفاده آمریکاییها از میل سیری ناپذیر و خیال پردازانه شاه برای برخورداری از سلاحهای نظامی، به منظور دیکته کردن سیاستهای خود به محمدرضا است. اگرچه آمریکاییها با انجام کودتای 28 مرداد، شاه و دربار و دولت را کاملاً در اختیار داشتند، اما به هر حال وجود چنین تمایلاتی در محمدرضا آنها را در دستیابی به اهدافشان، بسیار کمک میکرد. با در نظر داشتن این نکته میتوان تحلیل دقیقتری از ماجرای مخالفت اولیه با فروش ده فروند آواکس به ایران که بسیار مورد توجه و تأکید شاه قرار داشت، و سولیوان در خاطرات خود به آن اشاره دارد، ارائه داد. این قضیه در خاطرات سفیر آمریکا بدین صورت بیان شده است که به دلیل حضور «چندتن از پرحرارتترین» طرفداران حقوق بشر در وزارت امور خارجه، این مسئله از سوی آنان مطرح شد که فروش این نوع هواپیماها به ایران، «در حکم تأیید سیاست اختناق و فشار در ایران و برخلاف وعدههای انتخاباتی درباره مراعات مسائل مربوط به حقوق بشر در سیاست خارجی آمریکا» خواهد بود. (ص111) سپس همین ایده و نوع نگاه موجب شد تا برخی سناتورها نیز علیرغم موافقت مجلس نمایندگان، به مخالفت با فروش هواپیماها بپردازند و بدین ترتیب این مسئله متوقف شد. اما آیا میتوان اظهارات سولیوان را درباره دلایل توقف در فروش آواکسها به ایران، پذیرفت؟
تنها با کمی دقت در روند این قضیه و نیز با توجه به برخی وقایع تاریخی میتوانیم به حقیقت ماجرا دست یابیم. بنا به آنچه سولیوان میگوید، در ابتدا کارتر با فروش این هواپیماها به ایران موافقت میکند. (ص111) سپس علیرغم برخی مخالفتها، مجلس نمایندگان نیز موافقت خود را در این زمینه ابراز میدارد، اما در آخرین مرحله برخی سناتورها به مخالفت برمیخیزند و علیالظاهر به دلایل بشر دوستانه از دستیابی شاه به این هواپیماها جلوگیری به عمل میآورند. به عبارت دیگر درست در زمانی که محمدرضا دست خود را برای گرفتن «آواکسها» دراز کرده بود ناگهان آن را پس میکشند. برای آنها که با روحیات و شخصیت شاه- در پس ظاهرسازیهای قدرت مآبانه او- آشنا بودند کاملاً محرز بود که بدین طریق خواهند توانست خواستههای خود را به سهولت توسط وی به اجرا درآورند، بویژه آن که در این زمینه تجربیات سنگینی نیز داشتند.
در ماجرای تحمیل امتیاز کاپیتولاسیون به ایران، اگرچه عموماً حسنعلی منصور نخستوزیر وقت به عنوان متهم اصلی در این زمینه مطرح میشود، اما علینقی عالیخانی - وزیر اقتصاد در سالهای 41 الی 48 - در خاطرات خود پرده از یک واقعیت مهم برمیدارد: «منصور در مورد این امتیازی که به آمریکاییها دادند هیچ تقصیری نداشت. یعنی همه گمان میکنند او بود که به آمریکاییها این مصونیت را داد. ولی در واقع آمریکاییها به شاه فشار آورده بودند که اگر میخواهید کمک نظامی ما ادامه پیدا بکند میبایست این کار را بکنید و او هم در برابر فشار آمریکاییها تسلیم شده بود. شاید اگر یک نخستوزیر دیگری بود مقاومت میکرد. ولی منصور مقاومت نکرد.» (خاطرات دکتر علینقی عالیخانی، به کوشش تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران، تهران، نشر آبی، چاپ دوم، 1382، ص210) آنچه آمریکاییها در قالب این طرح به دنبال آن بودند، نه صرفاً برخورداری هیئت دیپلماتیک این کشور در ایران از حق قضاوت کنسولی طبق معاهده وین بود بلکه آنها این امتیاز را برای کل پرسنل نظامی و همچنین اعضای خانواده آنها که به مرور زمان بالغ بر دهها هزار نفر شدند، میخواستند. در مقابل چنین درخواست غیرمنطقی و بیسابقهای، به گفته عالیخانی حتی حسنعلی منصور که خود برکشیده آمریکاییها در قالب کانون مترقی به شمار میرفت و به پشتیبانی همانها، کرسی نخستوزیری را اشغال کرده بود نیز چندان روی خوش نشان نداده بود، لذا آمریکاییها از طریق «بازی با اسلحه» توانسته بودند به این هدف با عاملیت اصلی شخص شاه دست یابند. البته این که در چنین خیانت بزرگ تاریخی و تحقیر ملی، «هیچ تقصیری» را متوجه منصور ندانیم، با توجه به ماهیت بشدت وابسته وی به آمریکا، به هیچ وجه تحلیل درستی نیست، زیرا حداقل مقاومت منفی را نیز از خود بروز نداد که البته از وی چنین انتظاری نیز نمیرفت.
در سال 1977 مقامات کاخ سفید با توجه به این تجربه، در پی حل یکی از معضلات خود به دست شاه بودند، اما آن معضل به یقین نقض حقوق بشر در ایران و حاکمیت اختناق و استبداد و شکنجه در این بخش از جهان نبود. برای آنها در آن مقطع زمانی، افزایش بهای نفت به یک معضل جدی تبدیل شده بود و جلوگیری از سیر صعودی قیمت در چارچوب تصمیمات اوپک- که ایران یکی از اعضای مهم آن به شمار میآمد- یک مسئله فوری و ضروری بود. سولیوان خود به این مسئله اشاره دارد: «در تابستان سال 1977 هنگامی که اقتصاد آمریکا یک دوران بحرانی و تورمی را میگذرانید مسئله افزایش قیمت نفت به عنوان یکی از عوامل این تورم مورد بحث قرار گرفته بود. ایران یکی از صادرکنندگان عمده نفت و شاه یکی از پیشگامان افزایش قیمت نفت بود و به همین جهت روش شاه در برابر افزایش مجدد قیمت نفت که قرار بود در سازمان کشورهای صادر کننده نفت (اوپک) مطرح شود موضوع بحث حادی شده بود.» (ص114)
البته در این که آیا براستی محمدرضا «یکی از پیشگامان افزایش قیمت نفت بود» یا خیر، جای بحث زیادی وجود دارد که اینک به آن نمیپردازیم، اما از گفتههای سولیوان کاملاً پیداست که از نظر آنها ایران قادر بود با دخالت در مسائل اوپک دستکم از افزایش مجدد بهای نفت جلوگیری به عمل آورد؛ بدین منظور میبایست ترتیبی اتخاذ میشد تا شاه به صورتی کاملاً جدی دولتمردان خود را برای تحقق این خواسته آمریکا به کار میگرفت. اگرچه سولیوان میگوید: «در پایان این گفتگوها بالاخره من شاه را قانع کردم که بین افزایش قیمت و افزایش بهای صادرات کشورهای صنعتی ارتباط مستقیمی وجود دارد و هر چه کشورهای تولید کننده نفت بر بهای نفت خود بیافزایند کالاهای مورد نیاز خود را گرانتر خریداری خواهند کرد.» (ص116) اما بدیهی است که روند «قانع شدن» محمدرضا برای انجام این مأموریت از طریق و مسیر دیگری بوده است. در واقع رابطه مستقیم میان بهای نفت و کالاهای صنعتی تولیدی غرب، معادله چندان پیچیدهای نیست که نیاز به بحثها و گفتگوهای زیادی داشته باشد و هر ذهن سادهای نیز میتواند آن را دریابد. بنابراین باید به عامل «آواکسهای» مورد درخواست شاه توجه بیشتری کرد. جالب این که تقریباً همزمان و هماهنگ با روند «قانع شدن» شاه، مسئله آواکسها نیز به نوعی حل میشود. این در حالی بود که رژیم شاه همچنان به عنوان «یک حکومت غیردموکراتیک که اصول حقوق بشر را نقض کرده شناخته شده بود» و حتی زمانی که در اواخر سال 1977 مسئله بازدید شاه از آمریکا مطرح شد، خاطر عدهای «علناً از این که رئیس کشوری که اصول حقوق بشر را رعایت نمیکند، مهمان رسمی پرزیدنت کارتر است، ابراز انزجار میکردند.» (ص118) بنابراین کاملاً پیداست که پس کشیدن آواکسها و گرو نگهداشتن آنها، به این علت بوده است که شاه مأموریت خود را برای جلوگیری از افزایش قیمت نفت پذیرا شود؛ لذا پس از «قانع شدن» محمدرضا، موانع از سر راه عقد قرارداد در این زمینه بسرعت مرتفع گردید.
اما این تنها آمریکا نبود که منافع و مطامع خود را در چارچوب مسائل نظامی ایران دنبال میکرد. از جمله دولتهای دیگری که در این زمینه کاملاً فعال بودند، رژیم صهیونیستی بود که علاوه بر حضور در صنایع نظامی ایران و نیز فروش سلاح به آن، از طریق برقراری روابط دوستانه با «ژنرال طوفانیان» (ص81) از تمامی قابلیتهای سرزمینی و مالی ایران نیز در جهت پیشبرد پروژههای نظامی خود بهره میگرفت، بدون آن که سود و منفعتی از این طریق نصیب مردم ایران شود. به عنوان نمونه، «سهراب سبحانی» در کتاب خود به یک طرح مشترک موشکی اسرائیل با رژیم پهلوی اشاره میکند که اگرچه از سوی ایران 360 میلیون دلار هزینه شد و از سرزمین ما برای آزمایشهای مربوط به آن نیز استفاده گردید، اما در نهایت هیچ فایده و دستاوردی برای کشورمان در بر نداشت. (ر.ک به سهراب سبحانی، توافق مصلحتآمیز؛ روابط ایران و اسرائیل 1988-1948، ترجمه ع.م شاپوریان، لسآنجلس، نشر کتاب 1371،ص272)
به طور کلی صرف هزینههای کلان به انحای گوناگون در امور نظامی و تسلیحاتی بدون این که تأثیری در بهبود وضعیت اقتصادی و رفاهی عامه مردم داشته باشد، در زمره خطاهای استراتژیک رژیم پهلوی قرار دارد که هر چند نقش شاه و روحیات جاهطلبانه وی در این زمینه قابل انکار نیست و البته مورد توجه سفرای آمریکا و انگلیس نیز واقع شده است، اما باید گفت آنها از پرداختن به نقش کشورهای متبوع خویش در بنیانگذاردن این رویه در ایران، طفره رفته و مسئولیت دولتهای آمریکا و انگلیس را در عقب ماندگی ایران، پنهان داشتهاند. خاطرات ابوالحسن ابتهاج - رئیس سازمان برنامه و بودجه طی سالهای 33 الی 37 - در روشن ساختن نقش بیگانگان در پایهگذاری بودجههای کشور برمبنای اولویتهای نظامی بسیار گویاست: «آنگاه با شدت از نظر رئیس مستشاران نظامی آمریکا در ایران انتقاد کردم و گفتم هر سال هنگامی که بودجه ارتش برای سال بعد منتشر میشود و من با افزایش هزینه مخالفت میکنم و نظر خود را به شاه ابراز میدارم، شاه جواب میدهد مقامات نظامی آمریکا در ایران حتی این افزایش را هم کافی نمیدانند.» (خاطرات ابوالحسن ابتهاج، انتشارات پاکاپرینت، لندن 1991، ص444) این اظهارات آقای ابتهاج که مربوط به اواخر دهه 30 است نشان میدهد که آمریکاییها بلافاصله پس از استحکام پایههای سلطه خود بر ایران به دنبال کودتای 28 مرداد 32، تشویق و ترویج نظامگیری را یکی از ستونهای اصلی سیاست امریکا در ایران قرار دادند و در مراحل بعدی با ارائه دکترین نیکسون و افزایش همزمان درآمدهای نفتی ایران، برحجم و گستره فروش ابزارآلات نظامی خود به ایران افزودند تا جایی که آن را به بزرگترین خریدار کالاهایشان مبدل کردند؛ بنابراین جا داشت سفرای آمریکا و انگلیس به نحو مشروحتر و موشکافانهتری به نقش کشورهای خود در دامن زدن به نارضایتیهای داخلی ناشی از عملکردهای دیکته شده به رژیم پهلوی میپرداختند، اما از آنجا که چنین تجزیه و تحلیلی به محکومیت دولتهای متبوع آنان میانجامیده است، ترجیح دادهاند تا به منظور ریشهیابی حرکتهای اعتراضی جامعه و در نهایت شکلگیری جنبش انقلابی در ایران در سالهای 56 و 57، مسائلی مانند برنامه پنجم توسعه اقتصادی و همچنین اقدامات صورت گرفته در سالهای پایانی عمر رژیم پهلوی برای ایجاد فضای باز سیاسی را به محور اصلی بحثهای خود مبدل سازند و آثار و تبعات اینگونه سیاستها را به عنوان مهمترین عوامل زمینهساز انقلاب اسلامی قلمداد نمایند.
هر دو سفیر در این نکته متفقالقولند که دو برابر شدن حجم پنجمین برنامه پنجساله برمبنای نظرات شخصی شاه و فارغ از ارزیابیهای کارشناسانه، و در نتیجه سرعت بیش از حد صنعتی شدن کشور، از جمله اشتباهات بارزی بود که تبعات گرانباری برای رژیم پهلوی به دنبال آورد. البته در این که آثار تورمی اینگونه برنامهها و سپس افزایش نرخ بیکاری در پی کاهش درآمدهای نفتی و بروز کسر بودجه، نارضایتیهای گستردهای را بین مردم به وجود آورد، شکی نیست، اما تحلیل انقلاب بر مبنای اینگونه مسائل، قطعاً دور افتادن از واقعیتهای سیاسی و اجتماعی ایران در آن شرایط به حساب میآید. این اشتباهی بود که هر دو سفیر در زمان آغاز حرکتهای اعتراضی مردم مرتکب آن شدند و لذا بر مبنای تحلیل غلط خود از شرایط نتوانستند راهکارهای باز داندهای را در پیش گیرند. سولیوان تحلیل سفارت آمریکا را از اینگونه اعتراضات چنین بیان میدارد: «از بررسیهایی که خود ما در سفارت درباره حوادث جاری به عمل میآوردیم به این نتیجه رسیدیم که شاه دچار مشکلات جدی است و یکی از عوامل عمده این مشکلات برنامههای شتابزده او برای صنعتی کردن کشور و عوارض ناشی از آن است.» (ص134) پارسونز نیز به بیانی دیگر سیاست توسعه اقتصادی شاه و آثار منفی آن را مورد توجه قرار میدهد: «اعتقاد من، که در همان موقع هم ابراز نمودم این بود که اگر شاه به جای تأکید و فشار برای صنعتی کردن کشور و توسعه کشاورزی به مسائل اجتماعی و اصلاحات اداری توجه بیشتری معطوف میداشت میتوانست بسیاری از آثار منفی سیاست توسعه اقتصادی خود را خنثی نماید.» (ص282)
طبعاً هنگامی که ریشه نارضایتیها در مشکلات اقتصادی دیده میشد، برای رفع این مسائل نیز راهحلهای متناسب با آن جست و جو میشد. اما این مشکلات در واقع تنها نقش جرقهای را داشتند که انبار باروتی را منفجر کردند. هنگامی که این جرقه زده شد، چشمان شاه و عوامل حکومتیاش و نیز سفرای آمریکا و انگلیس به این حرکت اولیه و ابعاد آن خیره ماند، غافل از این که این جرقه نه تنها خاموش شدنی نیست بلکه انباری را مشتعل ساخته است که شعلههای زبانه کشیده آن هر روز بیش از پیش فروزانتر و سوزندهتر خواهد شد. این غفلت سفارتخانهها از عمق قضایا از زبان سفرای دو کشور با صراحت تمام بیان شده است. سولیوان خاطرنشان میسازد که در ماههای نخست آغاز اعتراضهای مردمی «ما این حوادث را مقدمه انقلاب نمیدانستیم و بدبینانهترین گزارشی که در این زمینه در ماه مه از طرف قسمت سیاسی سفارت تهیه شد حاکی از این بود که شاه مبارزه سختی در پیش دارد.» (ص135) آنتونی پارسونز نیز حتی تا قبل از شهریور 57 رژیم شاه را در معرض یک خطر جدی نمیبیند: «من هنوز باور نداشتم که شاه در معرض یک خطر جدی قرار گرفته باشد و این بحران روزی به سقوط او بیانجامد.» (ص342)
آنچه از دید شاه و دیگران پنهان مانده بود و چه بسا هیچ میلی به دیدن آن نداشتند، تحقیر همه جانبه ملت ایران، به ویژه پس از کودتای 28 مرداد و در طول بیش از سه دهه بود. حاکمیت یک رژیم دست نشانده که مأموریت نخست خود را تأمین منافع آمریکا و انگلیس قرار داده بود و ضد اسلامی و ضد ملی بودن سیاستها و عملکردهایش هر روز آشکارتر و صریحتر میشد و با استفاده بیپروا از ابزار زور و سرکوب و شکنجه، هر صدای مخالفی را در گلو خفه میکرد، مسئلهای نبود که از چشم مردم پنهان مانده باشد. بنابراین مردم ایران در پی بازیابی هویت مورد هجوم قرار گرفته و استقلال و آزادی به یغما رفته خود بودند. این مفاهیم و ارزشها به حدی گرانقدر و تابناک بودند که مظاهر غربی وارداتی هرگز قادر به جایگزینی آنها نبودند. بنابراین هنگامی که حرکت اعتراضی مردم در پی درج مقاله توهینآمیز علیه امام و وقایع خونین قم در 19 دی آغاز گردید، نگاه جامعه از ورای مسائلی مانند تورم و بیکاری و امثالهم به آرمانها و اهداف بلندش خیره بود و مصمم بود تا به حل مسائل اساسی و بنیانی کشور بپردازد.
سر آنتونی پارسونز در پایان خاطرات خود به طرح یک سؤال محوری میپردازد: «آیا ما میتوانستیم در سالهای قبل از انقلاب سیاست هوشمندانهتری در ایران در پیش بگیریم، و اگر چنین میکردیم و خط مشی سیاسی دیگری را در ایران تعقیب مینمودیم آیا میتوانستیم در سیر تحولات ایران اثر بگذاریم و منافع انگلستان را بهتر تأمین نمائیم؟» (ص414) پاسخی که وی به این سؤال میدهد اگرچه حاوی نکات قابل تاملی نیز هست، اما در نهایت دربردارنده اصل و حاق واقعیت نیست و نشان میدهد که این دیپلمات کهنهکار انگلیسی علیرغم گذشت 6 سال از انقلاب (زمان نگارش خاطرات) و نمایان شدن بسیاری از خواستهها و آرمانهای مردم ایران، همچنان نتوانسته به عمق مسائل راه یابد، یا آن که به هر دلیل از بیان یافتههای خویش طفره رفته است. پارسونز در پاسخ خود، سیاستها، عملکردها، رفتارها و تصمیمات شاه و دربار را به عنوان نقطه مرکزی مسائل و مشکلات کشور مطرح میسازد. این البته مسلم است که مردم از شاه و دربار متنفر شده و خواستار رهایی از رژیم پهلوی بودند، اما از نگاه جامعه، این رژیم جز یک دستنشانده و عامل اجرایی سیاستهای بیگانه نبود. زمانی که برای مردم ما آثار و تبعات شوم سلطه آمریکا و انگلیس بر تمامی شئون مملکتشان آشکار گردید، آزادی از زیر بار سنگین و ننگین استعمار به یک هدف اصلی و غیرقابل گذشت تبدیل گردید. پارسونز و همچنین سولیوان در خاطراتشان، هنگام ریشهیابی علل شکلگیری انقلاب، این مسئله را زیر انبوهی از مسائل جزئی دیگر پنهان میسازند. بنابراین اگر خواسته باشیم پاسخی به سؤال پارسونز بدهیم، باید گفت هوشمندانهترین سیاستی که واشنگتن و لندن در دوران پیش از انقلاب میتوانستند در پیش گیرند تا بر سیر تحولات ایران اثر بگذارند، آن بود که «خود از میانه برخیزند». در واقع مشکل مردم ایران حضور استیلا جویانه و چپاولگرانه غربیها در این سرزمین بود که هویت، استقلال و امنیت آنها را به چالش کشیده بود. اما سؤال بزرگتر و اساسیتر این است که آیا آمریکا و انگلیس قادر بودند به چنین سیاست هوشمندانهای روی آورند؟
پارسونز در جایی از خاطرات خود به صریحترین شکل ممکن، چپاول اقتصادی ایران و بیاهمیتی کامل رشد و توسعه زیربنایی و پایدار کشور ما را به عنوان اصل و اساس روابط اقتصادی توصیه شده از سوی دولت انگلستان به «بازرگانان انگلیسی و کسانی که دست اندر کار تجارت و معاملات مالی با ایران بودند»، مطرح میسازد: «اولین کاری که اینجا میکنید این است که تا میتوانید کالاهایتان را بفروشید و فقط در صورتی سرمایهگذاری کنید که برای فروش کالاهایتان چارهای جز این کار نداشته باشید. اما اگر مجبور باشید در اینجا سرمایهگذاری کنید به میزان حداقل ممکن سرمایهگذاری نمایید و صنایعی را انتخاب کنید که قطعات و لوازم آن از انگلستان وارد شود. مانند صنایع مونتاژ که در واقع سوار کردن قطعات صادراتی انگلیسی در ایران است. در این محدوده و با توجه به این نکات من معتقدم که ایران یکی از بهترین بازارهایی است که شما میتوانید برای مصرف کالاهای خود در جهان سوم پیدا کنید.» (ص275) آیا انگلیسیها حاضر بودند در چارچوب یک سیاست هوشمندانه، به این نحو روابط استعماری و سودجویانه خاتمه دهند و روابط اقتصادی مبتنی بر منافع متقابل را پیریزی و دنبال کنند؟ آیا آقای پارسونز در خاطرات خود، دولت انگلستان را به خاطر تمامی ظلمهایی که طی بیش از یک قرن گذشته در حق ملت ایران روا داشته است، محکوم میسازد؟ هرگز! وی و همتای آمریکایی او پیوسته از غرور و نخوت شاه، استبداد و دیکتاتوری شاه، برنامههای اقتصادی نسنجیده شاه، و مسائلی از این قبیل سخن میگویند، اما درباره علتالعلل این مسائل یا سکوت میکنند یا تلاش میورزند به نوعی خود را در این زمینه تبرئه سازند.
مورد دیگری که جا دارد به آن اشاره شود، اقدامات مخرب فرهنگیای است که به قصد اسلامزدایی از ایران و جایگزینی اخلاقیات منحط غربی صورت میگرفت. نقطه اوج اینگونه سیاستها در جشن هنر شیراز که به ریاست عالیه فرح دیبا برگزار میشد، نمودار شد و هر دو سفیر از این واقعه به عنوان یکی از عوامل جدی نارضایتی و اعتراض مردم یاد کردهاند. آنتونی پارسونز در این باره خاطرنشان میسازد که پس از اجرای یک نمایش مستهجن در شیراز، در یکی از ملاقاتهای خود با شاه ضمن اشاره به آن، انجام چنین نمایشی را به طور تلویحی محکوم میکند: «من به خاطر دارم که این موضوع را با شاه در میان گذاشتم و به او گفتم اگر چنین نمایشی به طور مثال در شهر «وینچستر» انگلستان اجرا میشد کارگردان و هنرپیشگان آن جان سالم به در نمیبردند. شاه مدتی خندید و چیزی نگفت.» (ص328) بدین ترتیب وی سعی دارد مسئولیت تمامی این مسائل را بر دوش شاه و دربار بیندازد و دولت انگلیس را در وقوع چنین مسائلی کاملاً تبرئه کند. اما جا داشت که وی به ریشهیابی علل واقعی وقوع چنین مسائلی نیز میپرداخت و به عنوان نمونه از کارکردهای دیرینه شبکههای فراماسونری و لاتاری و دیگر انجمنهای استعماری که برنامههای گوناگونی را در زمینههای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دنبال میکردند، سخن به میان میآورد. سکوت مطلق آقای پارسونز و همچنین سولیوان راجع به اینگونه محافل و انجمنها که نقشهایی اساسی را در دوران پهلوی در حوزههای مختلف برعهده داشتند، به معنای آن نیست که مردم ایران نیز در آن هنگام نسبت به آنها بیتفاوت بودند. از نگاه مردم، فاجعهای تحت عنوان «جشن هنر شیراز»، صرفاً به دربار پهلوی و فرح دیبا ختم نمیشد، بلکه این فاجعه به عنوان ماحصل و برآیند سلطه خارجی بر ایران اسلامی به شمار میآمد. به همین ترتیب، مسائلی مانند سرکوبگری ساواک، اختناق، سانسور مطبوعات، فقدان آزادی انتخابات، به یغما رفتن پول نفت، نظامیگری بیرویه، بروز اختلافات طبقاتی در مقیاس شهری و کشوری و... جملگی در یک چارچوب وسیعتر از صرف دربار و دولت پهلوی مورد تجزیه و تحلیل قرار میگرفت. سخنان کارتر در ضیافت شام شب اول ژانویه 1978 بر محور حمایت جدی و همهجانبه از شاه، هرچند تعجب برخی سیاستمداران آمریکایی را که معتقد به اتخاذ روشهای حسابگرانهتر در این زمینه بودند، برانگیخت، اما برای مردم ایران که طی نزدیک به سه دهه آثار و تبعات سلطه آمریکا بر کشورشان را با تمام وجود احساس میکردند، جز بیان یک حقیقت آشکار نبود.
شرح وقایع زمان آغاز و اوجگیری حرکت انقلابی مردم از یکسو و سیاستهای اتخاذ شده توسط آمریکا و انگلیس در قبال این وقایع و تحولات، از سوی دیگر، جبهه متحدی را به نمایش میگذارد که همه تلاش خود را بر مهار این حرکت به خاطر دفاع از منافع مشترک گذارده است. شاه در پی حفظ مقام و موقعیت خویش است و آمریکا و انگلیس در پی حفظ شاه به خاطر استمرار استیلا و سودجویی خود در ایران. جالب اینجاست که شاه در این مقطع بیش از هر زمان دیگری لازم میبیند تا سرسپردگی خود را به حامیانش ابراز دارد و این نکته را به آنها گوشزد کند که هیچ فرد یا رژیم سیاسی دیگری از عهده این نحو خدمتگزاری به اربابان خویش برنمیآید: «در پایان این ملاقات شاه سئوال غیرمنتظرهای را مطرح کرد و گفت آیا دولت انگلستان هنوز از او پشتیبانی میکند؟ و در تکمیل این سئوال افزود که امیدوار است ما این واقعیت را دریابیم که استقرار هر رژیم دیگری در ایران از نظر منافع انگلستان کمتر مطلوب خواهد بود. من با اشاره به مضمون پیام نخستوزیر انگلستان که در ابتدای ملاقات با شاه تسلیم کرده بودم، اطمینانهای لازم را به او دادم و گفتم میتواند روی این قول من حساب کند که ما نه از انجام تعهدات خود طفره خواهیم رفت و نه درصدد بیمه کردن منافع آینده خود با مخالفان برخواهیم آمد.» (ص348) با توجه به سوابق رابطه میان شاه و دولتهای آمریکا و انگلیس و با توجه به آنچه از این پس روی میدهد میتوان اطمینان داشت که هر دو طرف گفتگو در این جلسه، بنای خود را بر صداقت گذاردهاند و مکنونات قلبیشان را به یکدیگر بیان میدارند. جلسات سهجانبه شاه، سولیوان و پارسونز که به منزله یک «ستاد عالی حل بحران» عمل میکرد، قرینه دیگری بر این واقعیت است که دو کشور مزبور تمامی توانشان را برای حمایت از عامل خود در ایران به کار گرفته بودند. البته سولیوان در تشریح این جلسات سعی کرده است تا ضمن اشاره به اصل تشکیل آن، محتوای آن و بویژه نقش هدایتی خود و سفیر انگلیس را در این مقطع از زمان پوشیده دارد. به گفته وی در این دوره با ابتکار و تمایل شخص شاه، او و پارسونز سفیر انگلیس یک روز در میان با محمدرضا ملاقات میکردند، اما از ادامه صحبت او چنین برمیآید که این جلسات عمدتاً به صحبت و در واقع سخنرانی شاه درباره نقشهها و برنامههایش برای آینده رژیم و از جمله تصمیم او به حرکت در چارچوب قانون اساسی میگذشت.
سولیوان خاطرنشان میسازد که شاه کمتر نظر او و همتای انگلیسیاش را در مورد مسائلی که عنوان میکرد میپرسید، ضمن آن که آنها هم دستورالعملی از طرف دولت متبوع خود برای ارائه به شاه نداشتند. اما این روایت از جلسات مزبور نمیتواند منطبق بر واقعیت باشد، چرا که بعید و غیرمنطقی مینماید که شاه در کوران حوادث، هر یک روز در میان سفرای مزبور را به کاخ دعوت کند و صرفاً برای آنها جلسه سخنرانی پیرامون طرحها و برنامههای خود تشکیل دهد و این دو سفیر نیز در کمال آرامش و متانت به این سخنرانی تا انتها گوش فرا دهند. بیشک اگر شاه توانسته بود بر حرکت انقلابی مردم فائق آید، آنگاه ما در خاطرات سفرای مزبور میتوانستیم از نقش آنها در برنامهریزی و هدایت شاه و اطرافیانش اطلاعات بیشتری دریافت داریم، چرا که در آن هنگام سعی میشد تا سهم بیشتری از آن «پیروزی» را به خود اختصاص دهند، اما اینک به دلایل گوناگون، از جمله کمرنگ کردن نقش و سهم خود در «شکست»، سولیوان خود را صرفاً در نقش یک شنونده سخنرانیهای مکرر شاه عنوان میدارد. واقعیت جز این نمیتواند باشد که جلساتی در این سطح، نه صرفاً برای سخنرانی شاه بلکه به منظور تبادل نظر پیرامون مسائل جاری و راهیابی برای «بحران» تشکیل میشد و طبیعتاً آخرین رهنمودها و توصیههای امریکا و انگلیس توسط سفرایشان به شاه ارائه میگردید.
البته پیداست که سرعت تحولات از یک سو و موضعگیریهای مدبرانه و قاطعانه امام خمینی به عنوان رهبر حرکت انقلابی مردم از سوی دیگر، تمامی طرحها و برنامههای شاه و حامیانش را در طول این مدت بینتیجه گذارد. تغییر پیدرپی دولتها، اتخاذ برخی تصمیمات اصلاحی مثل بازگرداندن تاریخ هجری شمسی، برکناری و دستگیری برخی از مسئولان مثل هویدا، نصیری، مجیدی، نیک پی و دیگران و اعلام آغاز حرکت برای مبارزه با فسادهای اقتصادی درباریان و خانواده سلطنتی، هیچیک کوچکترین تأثیری در اراده رهبری و مردم برای سرنگونی رژیم شاه نداشت، چرا که برای همگان فساد ذاتی این رژیم محرز بود و حرکاتی از این دست جز یک فریبکاری آشکار به شمار نمیآمد. به عنوان نمونه، هنگامی که شریفامامی با شعار «مبارزه با فساد» روی کار آمد، برای همگان بیبنیانی و توخالی بودن این شعار و حرکت آشکار شد و نه تنها بر اعتماد مردم به رژیم افزوده نشد، بلکه بدبینیها نسبت به آن اوج گرفت، چرا که شریف امامی خود با قرار داشتن در رأس شبکه فراماسونری، یکی از اصلیترین مهرههای اشاعه و تعمیق مفاسد و ناهنجاریهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی به شمار میآمد. هوشنگ نهاوندی - رئیس دفتر مخصوص فرح دیبا - در خاطرات خود، شریف امامی را این گونه توصیف میکند: «او در تحریک و توطئه، و همچنین در آمیختن سیاست و کاسبی، مهارتی به نهایت داشت. به او لقب «آقای 5%» داده بودند.» (هوشنگ نهاوندی، آخرین روزها؛ پایان سلطنت و درگذشت شاه، لسآنجلس، 1383، ص152) اعطای این لقب به خاطر آن بود که وی به دلیل مقام و موقعیت دولتی و بویژه جایگاهی که در شبکه ماسونی کشور داشت از تمامی یا اکثر قراردادهای پیمانکاری، 5 درصد دریافت میداشت. به گفته نهاوندی «در اواخر دهه شصت [میلادی]، با فشار شاه، مسلکهای گوناگون «ماسونی» در هم ادغام و یگانه شدند و لژ بزرگ ایران را تشکیل دادند، «جعفر شریف امامی» با آن که تازه به سلک فراماسونها درآمده بود، برخلاف سنتهای ماسونی به عنوان «استاد اعظم» لژ برگزیده شده و پیاپی نیز به این مقام انتخاب میشد.» (همان، ص153) طبیعی است چنین افرادی هرگز قادر به ایجاد کوچکترین خوشبینی و امیدی در میان مردم نبودند.
نکته دیگری که در خاطرات سفرای آمریکا و انگلیس جلب توجه میکند تلاش آنها برای ارائه یک چهره رئوف و انسانی از شاه و مقاومت وی در برابر سرکوب و کشتار مردم علیرغم فشار روزافزون نظامیان برای دست زدن به اینگونه اقدامات است. اما برخلاف این ادعا باید گفت که رژیم پهلوی با برخورداری از حمایت همهجانبه آمریکا و انگلیس آنچه را که در توان داشت برای سرکوب مردم به کار برد ولی موفقیتی برای آن حاصل نشد. در پی درج مقاله موهن با امضای «رشیدی مطلق»، دستگاه سرکوبگر شاه در روز نوزدهم دی معترضان به این مقاله را در قم به خاک و خون کشید. همین اتفاق در مراسم چهلم شهدای قم در تبریز و پس از آن در یزد و دیگر شهرهای کشور تکرار شد. بنابراین رژیم از دست زدن به روشهای خشونتآمیز هیچ ابایی نداشت، اما آنچه باعث تردید تصمیمگیران در منحصر ساختن تمامی اقدامات به اینگونه روشها بود نتیجه معکوسی بود که از آن حاصل میشد. در واقع پس از هر موج سرکوب و کشتار، نفرت بیشتری از رژیم شاه به وجود میآمد و بخشهای بیشتری از جامعه پای در میدان مبارزه و انقلاب میگذاردند. آنچه در این مقوله سفرای آمریکا و انگلیس به کلی از آن غفلت ورزیدهاند، مفهوم محوری، اساسی و بنیانی «شهادت» است که بدون توجه به آن، هرگونه تحلیل و تفسیری از حرکت انقلابی مردم ایران و پیروزی آن در 22 بهمن 57 ، ناقص و ابتر و بلکه گمراه کننده به نظر میرسد. اوجگیری روحیه شهادت طلبی و فراگیری آن، بویژه در میان قشر جوان و انقلابی، عاملی را وارد صحنه اجتماعی ایران ساخته بود که تمامی محاسبات مبتنی بر کشتار را بر هم میزد. دستکم شاه خود بخوبی از این قضیه آگاهی داشت و آن را در محاسباتش برای مواجهه با حرکت انقلابی مردم دخالت میداد: «شاه چنین عملی را مثمرثمر نمیدانست و پیشبینی میکرد که شدت عمل موجب آغاز مرحله دیگری از انقلاب و تبدیل تظاهرات به عملیات تروریستی و خرابکاری و شورش مسلحانه خواهد شد.» (ص388) با این همه، این بدان معنا نبود که فرماندهان و فرمانداران نظامی تا حد ممکن از اسلحه برای فرو خواباندن اعتراضهای مردمی بهره گیری نکنند. شهادت و جراحت هزاران نفر در طول 14 ماه حاکی از این واقعیت است؛ بنابراین حتی اگر پارهای عوارض ناشی از ابتلای محمدرضا به سرطان را نیز در نوع تصمیمگیریهای وی دخیل بدانیم، اما با نگاهی به سیر وقایع باید گفت از اسلحه تا حد امکان بهرهگیری به عمل آمد. کما این که به گفته پارسونز همزمان با آغاز ماه محرم و برخاستن فریادهای الله اکبر از پشت بامها، تنها در یک شب 500 نفر به ضرب گلوله به شهادت رسیدند. (ص391) البته در این زمینه وضعیت و ساختار نیروی انسانی بدنه ارتش و نیروهای انتظامی را که پیوندی عاطفی، دینی و حتی سیاسی با جامعه داشتند نباید از نظر دور داشت. همچنین هوشیاری رهبر انقلاب و هدایت کنندگان تظاهرات مردمی به منظور جلوگیری از هرگونه برخورد مسلحانه با نیروهای نظامی و انتظامی که میتوانست عامل تحریک جدی آنها برای مواجهه خشونتآمیز با مردم باشد نیز نقش بسیار مؤثری در بازدارندگی روانی نیروهای مسلح از به کارگیری گسترده اسلحه در مواجهه با تظاهرکنندگان داشت.
در عین حال، اعلام حمایتهای نامحدود و بیقید و شرط دولت کارتر از «هرگونه اقدام» شاه برای مقابله با نهضت انقلابی مردم ایران، نکتهای است که نباید از آن چشم پوشید. جیمی کارتر که بزرگترین قهرمان شعارهای حقوق بشری آمریکا به شمار میآمد و تاکنون هم هیچیک از رؤسای جمهوری آمریکا همسان او در شعارهای انتخاباتی خود از حقوق بشر دفاع نکردهاند، از همان ابتدا ماهیت این گونه شعارهای سیاستمداران آمریکایی را برملا ساخت. دعوت از شاه برای مسافرت به واشنگتن در حالی که شهرت او در برپایی یک حاکمیت استبدادی و خفقانآمیز، عالمگیر بود و سپس بازدید از شاه در تهران و تعریف و تمجید از او و تأکید بر ثبات و استحکام رژیم پهلوی، نشان از این واقعیت داشت که حقوق انسانی و سیاسی مردم ایران هیچ ارزش و اهمیتی برای رئیس جمهور آمریکا ندارد. اما آنچه این مسئله را بیش از پیش آشکار ساخت، حمایت دولت کارتر از به کارگیری روشهای سرکوبگرانه برای به تسلیم کشاندن آزادیخواهان ایرانی بود. به گفته سولیوان بلافاصله پس از واقعه خونبار 17 شهریور، کارتر طی یک تماس تلفنی حمایت خود را از شاه اعلام میدارد: «... به فاصله کمی پس از این تلفن، پرزیدنت کارتر هم به شاه تلفن کرد. از جزئیات سخنان رئیسجمهور در این مکالمه تلفنی اطلاع ندارم، ولی بعداً به من ابلاغ شد که رئیسجمهوری در این گفتگوی تلفنی مراتب پشتیبانی خود را از شاه اعلام کرده... به هر حال تلفن رئیسجمهوری آمریکا به شاه در آن شرایط مهمترین تقویت روحی برای او به شمار میرفت...» (صص151-150)
جالب آن که این گونه اعلام حمایتها به صورت مستمر ادامه مییابد و حتی از آن پس، دولت آمریکا شاه را مؤکداً تشویق و تحریک به بهرهگیری هرچه بیشتر از ابزار سرکوب در قالب تشکیل دولت نظامی یا حتی دستیازیدن به یک عملیات کشتار جمعی تحت عنوان «کودتا» مینماید: «پاسخ واشنگتن این بود که به نظر دولت آمریکا بقای شاه حائز کمال اهمیت است و آمریکا از هر تصمیمی که وی برای تثبیت قدرت و موقعیت خود اتخاذ کند حمایت خواهد کرد. در پاسخ واشنگتن با صراحت به این موضوع اشاره شده بود که اگر شاه برای استقرار نظم و تثبیت حکومت خود استقرار یک دولت نظامی را ضروری تشخیص دهد آمریکا آن را تأیید خواهد کرد و از متن پیام چنین مستفاد میشود که آمریکا از هر اقدامی در جهت پایان بخشیدن به اوضاع بحرانی ایران و سرکوب مخالفان حمایت میکند.» (ص158) محتوای این پیام و حتی تحکم موجود در آن در قالب الفاظ و عبارات خاص برای کشتار گسترده مردم، آشکارتر از آن است که نیاز به توضیح بیشتری داشته باشد.
مسئلهای که در اینجا مطرح میشود و در خاطرات سفیر آمریکا بویژه مورد تأکید قرار گرفته است این که آیا اگر چنین کشتاری در ابعاد مورد نظر کاخ سفید اتفاق نیفتاد به دلیل وجود اختلاف نظر میان سفیر آمریکا در تهران با سیاستمداران آمریکایی در واشنگتن و سردرگمی شاه و اطرافیانش در این میان بود یا آن که برای این مسئله باید به دنبال واقعیتهای دیگری گشت؟ در این باره باید گفت اگرچه اختلاف نظر میان سولیوان و غالب اعضای دولت کارتر و شخص رئیسجمهور آمریکا، یک واقعیت است، اما این اختلافات بیش از هر چیز ناشی از تفاوت مشاهدات عینی سولیوان در تهران و تصورات ذهنی کارتر و مشاور امنیت ملی او در کاخ سفید بود. به عبارت دیگر، سولیوان شخصاً در بطن قضایا قرار داشت و با جمعبندی کلیه مسائل به این نتیجه رسیده بود که یک حرکت گسترده نظامی سرکوبگرانه، نه امکان وقوع دارد و نه در صورت وقوع قادر به فراخواباندن خشم و نفرت میلیونها ایرانی از حکومت وابسته پهلوی خواهد بود، در این حال برژینسکی با حضور در کاخ سفید برمبنای تصورات و ذهنیات برگرفته شده از وقایع پیشین، از جمله ماجرای کودتای 28 مرداد، مرتباً خواستار حل قضایا از طریق اعمال خشونت و در نهایت یک کودتای خونین بود. نقطه اوج این ذهنیت گرایی برژینسکی و دوری وی از واقعیت عینی در روز 22 بهمن مشاهده میشود که او همچنان در پی امکان سنجی برای انجام یک کودتا و نجات رژیم پهلوی از سقوط است و البته با عصبانیت غیرقابل کنترل و فحاشی سولیوان به خود که از نزدیک شاهد قضایا بود، مواجه میگردد: «نهایت خشم و عصبانیت من در این مکالمه موقعی بود که گفته شد برژینسکی درباره امکان ترتیب دادن یک کودتا برای استقرار یک رژیم نظامی به جای حکومت در حال سقوط بختیار از من نظر میخواهد. این فکر و این سئوال در آن شرایط به قدری سخیف و نامعقول بود که بیاختیار مرا به ادای یک کلمه زشت درباره برژینسکی وادار ساخت و این فحاشی و بددهنی بیسابقه، مخاطب من نیوسام را که مرد ملایم و متینی بود تکان داد.» (ص229)
به هر حال، باید گفت چنین ذهنیاتی در مراحل مختلف حتی اگر با همراهی و تأیید سولیوان نیز مواجه میشدند، اساساً کارآمدی لازم را برای به سکوت کشاندن مردم نداشتند. در واقع کسانی که در متن این موج قرار میگرفتند، قادر بودند انرژی عظیم نهفته در آن را حس و درک کنند. به همین دلیل سولیوان اگرچه تمامی پیامهای حمایت آمیز مقامات ارشد آمریکایی را به شاه ابلاغ میکرد- و البته مقامات مزبور مستقیماً نیز در گفتگوی تلفنی با محمدرضا بارها او را از حمایت همهجانبهشان مطمئن ساختند- اما به هر حال برمبنای مشاهدات مستقیم خویش، بیش از آن که به دنبال سرکوب نهضت باشد، در پی منحرف ساختن آن از مسیر اصلیاش با بهرهگیری از طرحهای سیاسی خاص بود، هرچند که باید گفت او نیز در این زمینه از ذهنیت گرایی مصون نمیماند و به طرح ادعایی میپردازد که حاکی از عدم شناخت دقیق و عمیق او از رهبری انقلاب و آرمانهای مردم مسلمان ایران در آن مقطع است: «اگر به پیشنهادات من توجه میشد و امکان انتقال آرام و بدون خونریزی قدرت فراهم میگردید به منافع آمریکا در ایران لطمه زیادی وارد نمیآمد و آمریکاییان مقیم ایران هم میتوانستند به کار و زندگی خود ادامه دهند.»(ص204)
البته ناگفته نماند که سولیوان پس از پیروزی انقلاب و در زمان دولت موقت تمام تلاش خود را به کار گرفت تا همچنان حضور آمریکا در نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران نیز استمرار یابد و از این طریق امکان تحرک و فعالیت در حساسترین بخشهای نظام نوپای انقلابی فراهم آید. وی بدین منظور به بزرگنمایی خطر اتحاد جماهیر شوروی پرداخت تا از این طریق زمینههای لازم را برای اجرای طرحهایش فراهم آورد: «درباره سیاست کلی آمریکا در ایران من بر این اعتقاد باقی بودم که باید همکاری و اعتماد متقابلی بین گروه حاکم جدید و نیروهای مسلح ایران به وجود آورد و رهبران جدید ایران را قانع کرد که برای مبارزه با خطر کمونیسم به یک ارتش قوی احتیاج دارند.» (ص245) در نهایت وی موفق میگردد تا حضور مستشاران آمریکایی در ارتش پس از انقلاب را هرچند با تعدادی کمتر، امکانپذیر سازد: «پس از مباحثات بسیار، سرانجام ما در مورد تقلیل تعداد اعضای هیئت نظامی خود در ایران به بیست و پنج نفر به توافق رسیدیم و قرار شد رئیس این هیئت هم نسبت به رئیس فعلی درجه پائینتری داشته باشد.» (ص246) بیشک باید حصول این توافق میان سفیر آمریکا و دولت موقت را که در آن هنگام مسائل مربوط به ارتش را نیز زیر نظر داشت، بزرگترین موفقیت برای ایالات متحده در شرایط جدید انقلابی به شمار آورد. این مسئله گذشته از نکات نظامی خاص خود، بیانگر بسیاری از مسائل در حوزه نگرشها و تصمیمگیریهای دولت موقت نیز میتواند باشد. در حالی که جهتگیری نهضت انقلابی مردم به سوی حذف سلطه آمریکا بر ایران بود موافقت دولت موقت با استمرار حضور مستشاران آمریکایی در ارتش بدان معنا بود که به طریق اولی مخالفتی از جانب آن دولت با استمرار حضور آمریکاییها در دیگر شئون مملکتی وجود ندارد و بدیهی است چنانچه مخالفتی با اینگونه نگرشها و تصمیمات دولت موقت به عمل نمیآمد، آمریکاییها از زمینههای موجود بسرعت برای تثبیت موقعیت خویش در شرایط جدید نیز بهره میگرفتند. در اظهارات سولیوان میتوان تأسف وی را از این که دولت موقت دارای قدرت مطلق در اجرای سیاستها و تصمیماتش نیست، ملاحظه کرد: «بازرگان و اعضای دولت او به حفظ روابط دوستانه با آمریکا علاقمند بودند ولی اداره امور کشور عملاً از دست آنها خارج بود.» (ص244) نگاهی به اظهارات مهندس بازرگان در مورد مسائل بینالمللی در آن هنگام نیز حاکی از آن است که ایشان بزرگترین و جدیترین دشمن و خطر را برای ایران، همسایه شمالی و کمونیستها میدانست، لذا حساسیتهای ایشان در این راستا بود. البته گفتنی است با حضور نیروهای انقلابی و روشنبین در ارتش، مستشاران آمریکایی امکان حضور بیشتر در موقعیت پیشین خود را نیافتند و بدین ترتیب یکی از خطرات جدی که میتوانست از طریق شکل دادن و فعال ساختن شبکه کودتا، متوجه انقلاب شود، مرتفع گردید. اگر طرح و نقشههای سولیوان آنگونه که او طراحی و برنامهریزی کرده بود، پیش میرفت چه بسا که امروز از وی نیز به عنوان یک «کرمیت روزولت» دیگر در تاریخ ایران یاد میشد و صدالبته او میتوانست به خاطر هوش و درایت سیاسی خود در پیریزی حساب شده یک کودتای موفق، بر آقای برژینسکی که در اندیشه طرحهای عجولانه و احمقانه کودتایی بود، فخر بفروشد.
با تشکر
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران