به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
پلنگ سیاه
چون تعداد کسانی که برادرم میتوانست به آنان اعتماد کند کم بود، و من هم به پدرم قول داده بودم که در کنار برادرم خواهم ایستاد و به او کمک خواهم کرد، فعالیت خود را در صحنه سیاست داخلی، به طور غیررسمی، آغاز کردم- چون قانون اساسی افراد خانواده سلطنتی را از داشتن مشاغل سیاسی منع میکند. طی ماههائی که در آفریقا بودم، غالباً فکر کرده بودم که ما چقدر احتیاج داریم به مردم نزدیک شویم و آنها را در جهت پشتیبانی از برادرم تجهیز کنیم. به نظر میرسید که داشتن یک روزنامه خوب و بانفوذ یکی از راهحلهای این مسأله باشد. از این رو با یک روزنامهنویس با تجربه ملاقات کردم. او گفت که با داشتن کمک مالی میتواند چنین روزنامهای را منتشر کند. مدتی دنبال نویسندگان و روزنامهنگاران ماهر و حرفهای که تعدادشان در ایران بسیار کم بود گشتیم، سپس سازمانی ایجاد کردیم که یک روزنامه عصر منتشر کند، و این روزنامه پرتیراژترین روزنامه عصر ایران شد.
به نظر من نخستین اولویت برای رسیدن به این مقصود پیدا کردن طرفداران سیاسی برای رژیم و خنثی کردن مخالفتهای موجود بود. من هر روز با افراد و گروههائی که نماینده آراء و نظریات متفاوت بودند به طور غیررسمی ملاقات میکردم... اشتغال من به امر سیاست، ماشین شایعهسازی را به کار انداخت و به طور مرتب داستانهائی در زمینه دست داشتن من در تمام مسائل سیاسی دولت- از حوادث کم اهمیت گرفته تا قتل کارمندان عالیرتبه دولت- پخش میشد. این شایعات آنقدر ادامه پیدا کرد که بالاخره از مرزهای کشور هم خارج شد و طولی نکشید که روزنامههای اروپا مرا «قدرتی در پشت سلطنت» نامیدند و «پلنگ سیاه ایران» لقبم دادند... فکر میکنم که در واقع، علت این همه مخالفت و سروصدائی که درباره من بلند شده بود آن بود که من زن بودم و وارد کار سیاست شده بودم، و در آن زمان سیاست منحصراً در حیطه فعالیت مردان شناخته میشد. همچنین فعالیتهای من در این دنیای مردان سبب شده بود که شایعههائی درباره زندگی خصوصی من نیز بر سر زبانها بیفتد. برادرم برای آن که این شایعات از بین برود، پیشنهاد کرد که ازدواج بکنم- به نظر او این امر سبب میشد که دستکم شایعات فضاحتآمیز قطع شود. (و من ازدواج کردم، اما به این شایعات پایان داده نشد.)(صص151-149)
اما هنگامی که به احمد خبر دادم که پیشنهاد ازدواجش را پذیرفتهام، فهمیدم که برنامه ازدواج ما باید مدتی به تأخیر بیفتد، زیرا چنین مینمود که غرور شاهانه فاروق جریحهدار شده است. چون من نه تنها پیشنهاد او را رد کرده بودم، بلکه با پیشنهاد ازدواج یک مصری دیگر که مقام اجتماعیش خیلی پائینتر از وی بود موافقت کرده بودم. لذا او با دادن گذرنامه به نامزد من، که بتواند مصر را ترک کند، مخالفت کرد. از اینرو چارهای جز این نبود که خودم همراه نصراله انتظام رئیس تشریفات وزارت امور خارجه ایران که بعدها رئیس مجمع عمومی سازمان ملل و سفیر کبیر ایران در فرانسه شد، به مصر بروم. ازدواج دوم من بیسروصدا بود و خیلی ساده و مختصر در سفارت کبرای ایران در قاهره برگزار شد، اما به هر تقدیر بهتر از روز عروسی اولم بود. اگر چشمانم از شادی نمیدرخشید، شوهری خوشگل و جذاب داشتم، و این امید را هم داشتم که زندگی مشترکمان بر اساس دوستی و احترام متقابل بنیانگذاری خواهد شد. فاروق به خصومت خودش با ازدواج من ادامه داد چنانکه حتی دستهگل یا کارت تبریکی هم نفرستاد (در این منطقه از دنیا که ما زندگی میکنیم معمولاً اصول ادب بدون توجه به احساسهای شخصی رعایت میشود، و این واکنش او در واقع ابراز خصومت نسبت به تمام خانواده ما بود)، اما او دیگر نمیتوانست به شوهر قانونی من گذرنامه ندهد چون این امر موجب تیرگی روابط سیاسی بین ایران و مصر میشد. با وجود آن که من و فاروق با هم روابط چندان خوبی نداشتیم، من همیشه نسبت به او احساس همدردی خاصی داشتم، علتش هم آن بود که فاروق یک وطنپرست ایدهآلیست بود و میتوانست پادشاه خوبی برای مصر باشد. اما چنانکه همه میدانند، سلطنت فاروق در سال 1331 با یک کودتای نظامی، که مورد پشتیبانی ضمنی آمریکائیها بود، به پایان رسید (ناصر، نجیب، و ابولطیف بغدادی همراه چندتن دیگر، قبل از کودتا با وابسته نظامی آمریکا در قاهره ملاقاتهائی داشتند). فاروق بیسروصدا استعفا داد و با کشتی تفریحی سلطنتی به ایتالیا تبعید شد. او در این هنگام با نریمان ازدواج کرده بود، و طنز قضیه در این بود که اکنون دارای پسر و ولیعهدی هم که آن همه آرزویش را داشت، شده بود.(صص3-152)
هنگامی که من و شوهر جدیدم به تهران برگشتیم، بلافاصله هر یک در زمینه متفاوتی شروع به فعالیت کردیم. شفیق مردی بود اهل کسب و کار، و باهوش و پرکار. هنوز چندی از ورودمان به ایران نگذشته بود که او با پول خانوادگی خودش یک شرکت هواپیمائی خصوصی کوچک به نام پارس تأسیس کرد و با چند هواپیمای اجارهای پرواز مرتبی بین تهران و پاریس، و همچنین چند پرواز داخلی برقرار کرد. این شرکت که بعدها دولت به قیمت ارزانی آن را خرید، هسته مرکزی شرکت هواپیمائی ملی ایران (Iran Air) شد که در آغاز انقلاب اخیر یکی از موفقترین شرکتهای هوائی بینالمللی شده بود. من پس از ازدواج، در زمینه رفاه اجتماعی شروع به کار کردم. هنگامی که پدرم در گذشت معادل یک میلیون تومان ارث به من رسید (همچنین حدود یک میلیون متر مربع ملک و زمین در کنار دریای خزر، و نیز املاکی در گرگان و کرمانشاه، که بعدها قیمتش خیلی ترقی کرد). از این رو با معادل 150000 تومان سرمایه شخصی «بنیاد خدمات اجتماعی» را به وجود آوردم.(ص154)
نخستین باری که به محلههای کثیف و فقیرنشین تهران رفتم تا به چشم خود ببینم چه نوع کمکی مورد نیاز آنهاست، به راستی مریض شدم. من همیشه میدانستم که مردمی هستند که خوشبختی مرا ندارند، مردمی که نه محل راحتی برای زندگی دارند، نه غذای کافی برای خوردن، و نه لباسی برای پوشیدن، اما هرگز به چشم خود اینگونه فقر مداومی را که یأس و نومیدی و بیاحساسی در انسان به وجود میآورد ندیده بودم. هرگز این همه انسان را ندیده بودم که در محلهای به آن کوچکی کنار هم بلولند و امکانات بسیار محدودی برای تغذیه، پوشش یا امرار معاش خود در اختیار داشته باشند. هنگامی که با جیپ به دهات شهرستانهای دوردست رفتم، دریافتم که شرایط زندگی این مناطق هم بهتر از محلات فقیرنشین شهرها نیست.(ص155)
چون من و همکارانم احساس میکردیم که سازمان نوبنیاد رفاهی ما در مناطقی مانند تهران بیشتر در دسترس عامه است و مؤثرتر میتواند باشد، برنامههایمان را در شهر تهران شروع کردیم. هر روز به محلات کثیف و فقیرنشین جنوب شهر میرفتیم و غذای گرم و لباس بین مردم تقسیم میکردیم. در همان منطقه یک درمانگاه کودکان هم تأسیس کردیم... این سازمان بعدها مبدل به سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی شد، و به صورت بزرگترین سازمان اجتماعی ایران درآمد، در این راه من از کمک یک دوست قدیمی، عبدالحسین هژیر، که وزیر دارائی وقت بود استفاده کردم.(ص156)
با تأمین بودجه از این طریق توانستیم خدمات خودمان را در [به] شهرستانها نیز تعمیم دهیم. در نتیجه در مدتی کمتر از یک سال 250 درمانگاه در مناطق دوردست کشور ساختیم.(ص157)
طبق شرایط پیمان اتحاد ایران با روسها و انگلیسها در سال 1320، نیروهای متفقین قرار بود شش ماه پس از پایان جنگ ایران را ترک کنند. اما فعالیتهای دوران جنگ روسها در آذربایجان خیلی روشن نشان میداد که آنها به فکر تخلیه این منطقه، که از سالها قبل مورد علاقهشان بود، نیستند. حزب کمونیست توده با پشتیبانی ارتش سرخ در آذربایجان تجدید سازمان داده و حزب دموکرات نام یافته بود. اعضای مسلح آن قرارگاههای ارتش و ژاندارمری را گرفتند، و در ماه آذر 1324 تشکیل «جمهوری خودمختار آذربایجان» را به رهبری جعفر پیشهوری، که از کمونیستهای قدیمی بود و سالها در روسیه زندگی کرده بود، اعلام کردند. برادرم از تهران نیرو اعزام کرد تا استان آذربایجان را بازپس بگیرند، اما تانکهای روسی آنها را در 150 کیلومتری تهران، در شریفآباد، متوقف کردند. کمونیستها که در زمان جنگ در میان قبایل کرد هم نفوذ کرده بودند و موفقیت در آذربایجان نیز تشجیعشان کرده بود، طغیان تجزیهطلبانه دیگری را به وجود آوردند که منجر به استقرار جمهوری به اصطلاح خودمختار دیگری در کردستان، در غرب ایران، شد. این اقدام به فعالیتهای تجزیهطلبانه دیگری در میان قبایل جنوب ایران دامن زد.(صص8-157)
من در چارچوب فعالیتهای رفاهی با بیمارستان شوروی در تهران، که یک ارمنی روس آنرا اداره میکرد، تماسهائی داشتم. و او از طرف صلیب سرخ روسیه ترتیب دعوتی را داد که من بتوانم از روسیه بازدید کنم. البته روشن بود که دعوت صلیب سرخ فقط ظاهر امر بود، و من با وجود آن که بایست از بیمارستانها بازدید میکردم، قرار بود ملاقاتی هم با استالین داشته باشم تا فرصت یک گفتگوی سیاسی جدی به دست آید.(ص160)
من همیشه فکر میکردم که قوی هستم و در رویاروئی با موقعیتهای دشوار و ناخوشایند میتوانم ظاهری آرام و حالتی مطمئن داشته باشم. اما حالا که در عمل میرفتم تا با مقتدرترین مرد نیمکره شرقی ملاقات کنم، مردی که مشهور بود ترس و احترام در بیننده ایجاد میکند، اعصابم فاقد آرامش دلخواه بود. این ملاقات خیلی مهمتر از بازدیدهای رسمی معمولی بود و من هنوز درست نمیدانستم به این مردی که سرنوشت قسمت مهم و حیاتی کشورم در اختیار او بود چه بگویم. در حالی که با اتومبیلی به سوی کرملین میرفتیم، در آینه کوچک دستیام سر و رویم را نگاه میکردم، و ناگهان آینه از دستم افتاد و تکهتکه شد. من که آدمی خرافاتی هستم، با توجه به این رویداد که آن را به فال بد گرفتم، نگرانیم درباره ملاقات با استالین بیشتر شد.
هنگامی که همراه آجودانم سرلشکر شفائی، مترجم روسی، و ندیمهام به کرملین رسیدیم، یک افسر جوان به ما سلام نظامی داد و چیزی به زبان روسی به مترجم گفت. و من اطلاع پیدا کردم که از این نقطه به بعد باید تنها بروم. من و مترجم روسی از چندین پله بالا رفتیم، از سرسراهای طولانی گذشتیم و از تالارهای پذیرائی بزرگی عبور کردیم. من در همه جا چهلچراغهای بلور بزرگ، تابلوهای نقاشی پرشکوه و اشیاء هنری گرانبهای دیگری را میدیدم. بالاخره به یک تالار مستطیل بزرگی رسیدیم که دارای چهلچراغهای متعدد و قالیهای سرخ اشرافی در وسط تالار بود، و نگهبانانی که لباس متحدالشکل به تن و نیزه تشریفاتی به دست داشتند- درست مانند سربازان کوچک اسباببازی- دور قالی صف کشیده بودند. رئیس تشریفات در این تالار به ما پیوست و چند قدم جلوتر از ما به راه افتاد و ما به دنبال او از یکی دیگر از این تالارهای تمام نشدنی گذشتیم. من قبلاً در چنین شرایط رسمی به ملاقات کسی نرفته بودم و این تشریفات و سکوت مطلق برای من طنزآمیز و هیجانانگیز مینمود. من تصور میکردم که وضع دولت در یک کشور کمونیستی، مخصوصاً پس از یک جنگ بزرگ، میبایست بیشتر از این کارگری باشد. اما با کر و فری روبرو شده بودم که از نظر من بیشتر میتوانست مربوط به دوره امپراتوری تزارها باشد.(صص4-163)
او به هیچوجه به آنچه من تصور کرده بودم شباهتی نداشت. من انتظار دیدار شخصی را داشتم با هیکلی بزرگ و هیبتانگیز، همانند شهرتش، اما در مقابل خود مرد کوتاه قد گوشتالوئی را دیدم با شانههائی پهن و سبیلی کلفت که خیلی آرام و ملایم به نظر میرسید، به طوریکه آدم ممکن بود او را با یک درشکهچی یا دربان اشتباه کند- اما چشمانش نافذ و سیاه، و ترسناک بود.(ص165)
من نمیدانستم چقدر وقت خواهم داشت، از این رو نفس عمیقی کشیدم و شروع به صحبت کردم، و اینک میتوانم نکات اصلی مطالبی را که در آن ملاقات گفتم فاش کنم. به استالین یادآوری کردم که لنین بعد از انقلاب کلیه منافع امپریالیستی را که تزارها در ایران به دست آورده بودند لغو کرد و به این ترتیب تحسین و احترام ملت ما را به دست آورد. و آنگاه با شور و هیجانی بیپایان و با تمام نیرو و توان درونیم از او تقاضا کردم که روسیه به پشتیبانی از «جمهوری» آذربایجان خاتمه بدهد و کوشیدم استالین را متقاعد کنم که وجود این دولت دست نشانده، روابط دو کشور ما را در سالهای آینده تیره خواهد کرد. سپس اضافه کردم که در بلندمدت، اعتماد و دوستی ایران برای اتحاد شوروی پر ارزشتر خواهد بود، چون ما به همکاری و توسعه روابط اقتصادی خود با همسایه شمالیمان علاقهمند هستیم. استالین بدون آنکه حرف مرا قطع کند، به دقت به مطالبی که میگفتم گوش میداد و هر بار که رئیس تشریفات سعی میکرد مطلبی درباره تمام شدن وقت ملاقات بگوید، او را به بیرون میفرستاد. در این موقع بیش از یک ساعت بود که ما با هم صحبت میکردیم.
وقتی حرفهای من تمام شد، استالین کمکم در این باره شروع به صحبت کرد که ایران به «دوستان دیگری» جز اتحاد شوروی احتیاج ندارد. او چند بار به شکایت ما به سازمان ملل اشاره ضمنی کرد. او استدلال میکرد که اختلافات بین دو کشور ما بایستی از طریق مذاکرات و تفاهم مشترک، و بدون مداخله هیچ سازمان یا نیروی خارجی حل شود. و به من هشدار میداد که ایران نباید به اتکای پشتیبانی آمریکا با روسیه مخالفت کند. از فحوای کلام استالین روشن بود که فکر میکند او است که قدرتهای محور را شکست داده است، و بدین جهت علنی میگفت که از آمریکا و بریتانیای کبیر ترسی ندارد. در حالی که صحبت میکرد، من با تصویر واقعی مردی که- به هیچ وجه یک روشنفکر کمونیست نبود- بلکه فردی واقعبین و مرد عمل بود و تقریباً به شیوه امپراتوری بر روسیه حکومت میکرد آشنا شدم.(صص7-166)
به اعتقاد من، هنگامی که ما با هم گفتگو میکردیم او به این نتیجه رسیده بود که در ایران امکان یک انقلاب کمونیستی وجود ندارد، از این رو به جای آن میخواست از طریق اعمال فشار، منافع واقعبینانهای به دست بیاورد، به خصوص برای استخراج نفت در آذربایجان و ایجاد یک شرکت مختلط ایران و شوروی برای این مقصود.(ص168)
ملاقات ده دقیقهای ما، دو ساعت و نیم طول کشید و پس از پایان آن استالین با من دست داد و تا دم در مرا همراهی کرد. قبل از آن که از اتاق بیرون بیایم، او دستش را روی شانه من گذاشت، به چشمانم نگاه کرد و گفت: «سلامهای قلبی مرا به برادرتان، شاهنشاه، ابلاغ کنید و به او بگوئید که اگر او ده نفر مانند شما داشت، هیچگونه نگرانی نداشت.» بعد در حالی که به طرف مترجم برگشته بود، با اشاره به من گفت: «این یک وطنپرست واقعی است.»(صص9-168)
قبل از آنکه روسیه را ترک کنم، استالین یک کت عالی پوست خز برای من هدیه فرستاد. این هدیه خیلی در روزنامهها سروصدا به راه انداخت، و من هنوز هم از پوشیدن این کت که یادگار اولین مأموریت سیاسی خارجی من است، لذت میبرم.(ص170)
ارتش سرخ، ایران را ترک کرد و هفتماه بعد نیروهای ایران، تحت فرماندهی شخص شاه، از سه جبهه به آذربایجان حمله کردند. جمهوری پوشالی آذربایجان که از پشتیبانی نظامی خارجی محروم شده بود به سرعت از هم پاشید و در بیست و یکم آذر 1325 ارتش شاه وارد تبریز شد و مورد استقبال شدید مردم قرار گرفت. یک هفته بعد، سپاهیان شاه مهاباد را هم در کردستان گرفتند و به این ترتیب به عمر یک ساله «جمهوری»های تجزیهطلب که مورد پشتیبانی روسها بود، پایان داده شد. در ماه مهر 1326 موافقتنامه نفت قوام- سادچیکف برای تصویب به مجلس شورای ملی تسلیم شد، که با 102 رأی مخالف در مقابل 2 رأی موافق رد شد. نمایندگان مجلس در این اقدام خود به قانون مصوب سال 1323 مجلس استناد کردند (طرح این قانون به ابتکار دکتر محمد مصدق، یکی از نمایندگان مجلس، که چندی نگذشت و شهرت جهانی پیدا کرد به مجلس پیشنهاد شده بود). به موجب این قانون، دولت از دادن هرگونه امتیاز نفت به خارجیان بدون اجازه مجلس ممنوع گردیده بود.(ص171)
در تابستان 1326، طرفداران قوام اکثریت کامل را در انتخابات مجلس به دست آوردند و قوام مجدداً به نخستوزیری منصوب شد. در بین مأمورین سیاسی خارجی و محافل سیاسی داخلی رفته رفته این توهم پیدا شده بود که اگر قوام بخواهد، میتواند شاه را ساقط کند. قوام با وجود آنکه یک سیاستمدار قدیمی بود و اعتقاد داشت که زنان نباید وارد سیاست شوند، گاهگاه با من صحبت میکرد و حتی در چند مورد نظر مشورتی مرا پرسیده بود. در ماه دسامبر 1326، من یک شب قوام را به خانهام دعوت کردم و بدون آن که بخواهم در پرده با او حرف بزنم، به او گفتم که چه چیزهائی درباره جاهطلبیهای سیاسی وی به گوشم رسیده است. او از شنیدن حرفهای من زیاد تعجب نکرد، اما به من خیره شد و گفت: «این حرفها کاملاً نادرست است. چون من همیشه به رژیم سلطنتی وفادار بودهام.» و چون احساس کرد که من هنوز در این باره تردید دارم، ادامه داد: «والاحضرت، برای آنکه ثابت کنم هرگز علیه رژیم سلطنتی اقدامی نخواهم کرد، چه باید بکنم؟» من از پشت شیشههای سیاه عینک او به چشمهایش نگاه کردم و آرام گفتم: «بهترین نشانه وفاداری شما استعفای شما است.»...
در حالیکه آشکارا از پیشنهاد من تکان خورده بود پاسخ داد: «من به هیچوجه قصد استعفا ندارم و هیچ قدرتی هم در روی زمین نمیتواند برخلاف میلم مرا وادار به استعفا کند. فردا ترتیبی خواهم داد که از مجلس رأی اعتماد بگیرم.» روز بعد او تقاضای تشکیل جلسه فوقالعاده مجلس را کرد، و در این جلسه تقاضای رأی اعتماد کرد. اما علیرغم تصور خودش نتوانست رأی موافق اکثریت مجلس را به دست آورد و در نتیجه مجبور به استعفا شد. در واقع من هم به او بلوف نزده بودم: چو از طریق ارتباطهائی که با بسیاری از نمایندگان مجلس داشتم، میدانستم که اگر قوام تقاضای رأی اعتماد بکند، آنها به او رأی اعتماد نخواهند داد. چند سال بعد من رویاروئی مشابهی با نخستوزیر دیگری به نام دکتر محمد مصدق، داشتم اما این بار نتیجه خیلی متفاوت بود.(صص3-172)
در واقع آمریکا با دستی نسبتاً پاک به ایران آمد، دستی که بیشتر مبتنی بر کمک کردن بود تا سودجوئی. اما آمریکائیان با معصومیت خود یک نوع سادهلوحی همراه با خودخواهی هم به کشور ما آوردند. یعنی فرضشان این بود که چون آمریکا یکی از پرقدرتترین کشورهای دنیا است، پس بهترین راه و روش زندگی را هم دارد.(ص174)
آمریکائیان بر اساس این استدلال طریقهای تقریباً ابتکاری برای کمک به کشورها و فرهنگهای دیگر به کار بردند، یعنی تا آنجا که ممکن بود سعی کردند دیگران را شبیه به «آمریکائی»ها بکنند.(ص175)
تشریفات اداری و دیوانسالاری کارکنان اصل چهار تأثیر عمیقی در ایران بر جای گذاشت. اما لازم است اول توضیح بدهم که درآن زمان جو اداری در ادارات ایران کاملاً رسمی بود. با وجود آنکه ساختمانهای اداری ما تهویه مطبوع نداشت، هیچ کارمندی حتی در گرمای تابستان هم کت خود را در نمیآورد، بر روی میز خود نمینشست و یا پاهایش را روی میز نمیگذاشت. هر ارباب رجوعی که وارد ادارهای میشد، کارمند مسئول در حالی که چای به او تعارف میکرد مؤدبانه به مطالبش گوش میداد. در گفتگوهای مربوط به کار اداری کلمه «نه» تقریباً هرگز شنیده نمیشد، و حتی اگر مطالبی که از طرف ارباب رجوع مطرح میگردید، نامربوط هم بود، ادب ایجاب میکرد که با کلمات نرم و ملایم، و با ملاحظه حرف او را قطع کرد. البته چنان که خواننده میتواند حدس بزند در ادارات ما کارها بدون عجله و در سر فرصت انجام میشد: ضربالاجلها و همینطور ساعاتی که صرف خوردن ناهار، میشد انعطافپذیر بود، و کسی نمیدانست که از فشار کار ممکن است کسی به زخم معده دچار شود.
نیازی به گفتن نیست که آمریکائیان از این «عدم کارآئی» ما بدشان میآمد، از اینرو طولی نکشید که شروع کردند به آموختن «روش آمریکائی» انجام دادن کارها به کارمندان ایرانی. بعضی از نتایجی که به دست آمد کاملاً غیرمنتظره بود. مردم ما خیلی زود شیوه رفتار آمریکائیان را در پیش گرفتند: یاد گرفتند با لباس راحت به اداره بروند، در اتاق کارشان خیلی غیررسمی بنشینند و لم بدهند، به نشانه صمیمیت، به پشت همکارانشان دست بزنند، و با رؤسایشان دیگر رفتار رسمی نداشته باشند. حتی یاد گرفتند «نه» بگویند- بدون آنکه به مراجعان چای تعارف کنند. اما از طریق پیش گرفتن این اعمال سطحی که برای آنان کاملاً بیگانه بود، با موازین غربی کارآئی پیدا نکردند- یا نتوانستند با آن ضوابط، کارآئی پیدا کنند. هنگامی که مدیران اصل چهار کارمند ایرانی استخدام میکردند، با حقوقی آنانرا به کار میگماشتند که نزدیک به معیارهای حقوقهای خودشان بود و نه سطح حقوق در ایران. این امر نابرابری عظیمی بین ایرانیانی که برای آمریکائیان کار میکردند و ایرانیانی که در بخش خصوصی یا در دستگاه دولت مشغول خدمت بودند به وجود آورد.(صص7-175)
دستگاه دیگری که بعد از جنگ به توسعه مناسبات ایران و آمریکا پرداخت اداره اطلاعات آمریکا (USIS) بود، که برنامه مبادلات فرهنگی را تنظیم میکرد و روزنامهنویسان ما از این طریق از آمریکا بازدید میکردند. کلیه این روزنامهنویسان پس از مراجعت از آمریکا مقالات بلند و مفصلی مینوشتند و جزئیات دقیق عجایب و دیدنیهای شگرف دنیای جدید را شرح میدادند. روزنامههائی که اینگونه مقالات را چاپ میکردند و درباره پدیدههائی مانند آسمانخراشها، «کافهتریا»ها، یا «سوپرمارکت»ها سخن میگفتند، خوانندگان زیادی داشتند. این مطالب در ذهن جوانان ما جایگزین شد، و آنها آمریکا را جائی عالی برای ادامه تحصیلات خود پنداشتند. از طرف دیگر تحصیل در آمریکا فایده بزرگ دیگری هم داشت. دانشجوئی که از آمریکا فارغالتحصیل میشد، میتوانست به ایران برگردد و بلافاصله با حقوق بسیار خوب در اصل چهار استخدام شود.(ص178)
میان ایرانیانی که چنین راهی را انتخاب کردند یکی هم اردشیر زاهدی بود، که بعدها سفیر کبیر ایران در آمریکا شد. باید اعتراف کنم که من هم مانند هر دانشجوی جوانی شوق دیدار آمریکا را پیدا کرده بودم، و چنین فرصتی در تابستان 1326، از طریق دعوت صلیب سرخ نصیبم شد. در فرودگاه نیویورک نماینده شهردار نیویورک، سفیر کبیر ما در آمریکا، حسین علاء و نمایندگان وزارت امور خارجه آمریکا و صلیب سرخ به استقبالم آمده بودند.(ص179)
فراوانی مواد غذایی نخستین چیزی بود که توجه مرا به روش زندگی آمریکائیان جلب کرد. من از کشوری آمده بودم که مواد غذائی هنوز در آن کمیاب بود، حتی در لندن هم که سر راه آمریکا در آن توقف کرده بودم بسیاری از مواد غذایی جیرهبندی بود، و خوردن یک تخممرغ برای صبحانه، حتی در بهترین هتلها، کاری تجملی شمرده میشد. من نمیتوانستم باور کنم که آمریکائیان مقدار زیادی از مواد غذایی را برای آنکه «تازه» نیست دور میریزند، اما بعد متوجه شدم که جنگ به آمریکا مانند سایر جاهای دنیا صدمهای نزده است. تنوع زیاد مواد مصرفی در آمریکای بعد از جنگ نیز مرا به شگفت انداخت. ظاهراً آدم خیلی راحت میتوانست وارد یک نمایشگاه اتومبیل بشود و هر اتومبیلی را که دلش میخواست بخرد، این کار در ایران و بیشتر کشورهای اروپائی امری غیرممکن بود. یا انسان میتوانست از میان صدها کفش، لباس، یا انواع دستگاههائی که کار را در خانه ساده میکرد، هر چه میخواهد انتخاب کند. آمریکا مانند یک بازار عظیمی بود که حتی جن چراغ جادوی علاءالدین هم نمیتوانست نظیر آن را با سحر و افسون، به وجود بیاورد.(ص180)
چون پس از مسافرت به نیویورک، قرار ملاقاتی با پرزیدنت ترومن برایم پیشبینی شده بود، تصمیم گرفتم به این مناسبت یک دست لباس نو- یک پیراهن آمریکائی- بخرم. یکی از خانمهائی که همراه من به آمریکا آمده بود به من گفت که شنیده است در فروشگاه ساکس خیابان پنجم، سوفی گیمبل نمایش مد لباس دارد، در این فروشگاه بود که من با سبک لباسهای زنانه آمریکائی آشنا شدم. با مشاهداتی که از مسافرت روسیه داشتم، شهر واشینگتن در نظرم کاملاً حیرتآور بود. با وجود آنکه کرملین مقر یک حکومت کمونیستی و در کشوری آسیبدیده از جنگ بود، هر چه در آنجا دیده بودم رنگ اشرافی، تمول و تشریفاتی داشت. اما کاخ سفید که محل اقامت رسمی رئیسجمهور ثروتمندترین کشور سرمایهداری دنیا بود، بسیار ساده و بدون کمترین نشانه تظاهر و خودنمائی بود. پرزیدنت ترومن و همسرش، بس، این احساس سادگی واقعی را بیشتر تقویت میکردند، چون هر دوی آنان چنان حالت غیررسمی و غیر تشریفاتی داشتند که آدم احساس میکرد با همسایه پهلوی خانهاش روبرو شده است. بدین جهت من بلافاصله از هری ترومن خوشم آمد. با وجود آنکه مطبوعات گاه بدزبانی و عدم نزاکت او را در سخنانش مورد انتقاد قرار میدادند و او را مسخره میکردند، من حالت و رفتار صداقتآمیز و رکگوئی او را خیلی دلپذیر یافتم. صحبت با او نیازی به هیچگونه بازی سیاسی نداشت، به علاوه چنین مینمود که او از مسائل فوری و بغرنج ایران نیز آگاهی کامل دارد.(صص3-182)
من به پرزیدنت ترومن اطمینان دادم که ایران برای آمریکا همیشه دوست خوبی خواهد بود، و برادرم خود را متعهد میداندکه ایران را به صورت کشوری مدرن و مستقل دربیاورد. ملاقات ما با تکمله دوستانهای خاتمه یافت، و قرار دعوتهائی برای آینده از طرف هر دوی ما گذاشته شد. من به ترومن و همسرش گفتم که پرزیدنت روزولت آرزویش این بود که ایران را در زمان صلح ببیند (ولی زنده نماند تا به این سفر برود) از آنها دعوت کردم که در اولین فرصت ممکن به ایران بیایند. پرزیدنت ترومن هم اظهار امیدواری کرد که شاه هر چه زودتر بتواند از آمریکا بازدید کند – برادرم در سال 1328 به این کشور سفر کرد و با رئیسجمهور و دین آچسن ملاقات کرد. بسترومن هم از من خواست که به واشینگتن برگردم، و کاخ سفید «جدید» را پس از اتمام برنامه تعمیرات آن ببینم.(ص184)
من در سالهای بعد با دیگر رؤسای جمهور آمریکا هم ملاقات کردم، اما بعد از ترومن روی هم رفته چنین به نظر میرسید که رؤسای جمهور جمهوریخواه خیلی بیشتر از رؤسای جمهور دموکرات نسبت به مسائل ایران اظهار علاقه و همدردی میکردند. نمیدانم این امر به خاطر آن بود که سیاستمداران جمهوریخواه به دلیل فلسفه سنتی محافظهکاریشان از مفهوم سلطنت بدشان نمیآمد، یا اینکه این تفاوت نگرش، به خاطر برداشتهای شخصی آنان بوده است.
یکی از خصوصیات آمریکائی که به نظر میرسد ارتباطی هم به مبانی فکری احزاب سیاسی این کشور ندارد، و یا لااقل خصوصیتی است که از جنگ ویتنام به این طرف بیشتر خودنمائی میکند تمایل شدیدی است که نسبت به انزوای سیاسی از خود نشان میدهند. با وجود آنکه آمریکا در دو جنگ جهانی شرکت کرده، بیشتر از سهم خودش تعهدات اقتصادی برای کشورهای فقیر و ندار دنیا پذیرفته، و به طور مؤثر در ایجاد سازمان ملل نیز همکاری کرده است، اینک چنین مینماید که سیاستمداران آمریکائی از این امر اکراه دارند که تمام جنبههای مقام و موقعیت یک قدرت بزرگ را قبول کنند. ظاهراً موفقیت یا عدم موفقیت سیاستمداران آمریکائی در زندگی سیاسی ایشان بیشتر وابسته به مسائل داخلی آمریکا است، و این روزها تا زمانی که خطر مستقیم نظامی امنیت آمریکا را تهدید نکند، خیلی به ندرت ممکن است یک رئیس جمهور، یا وزیر امور خارجه، یا سناتور، یا نماینده کنگره خواستار درگیری آمریکا در سیاست جهانی با سیاست هماهنگ بلند مدتی باشد که خطر رویاروئی نظامی را در بر داشته باشد و خشم انتخاب کنندگان آمریکائی را برانگیزد. این سیاستمداران در تصمیمگیریهای خود منعکس کننده طرز فکر انتخاب کنندگان آمریکائی هستند که معتقدند آمریکا نباید بیشتر از این در خاورمیانه، آمریکای لاتین، آفریقا، یا آسیا مداخله کند.(صص7-186)
با وجود آنکه خاطرات ویتنام یک نوع سیاست خارجی را به آمریکا دیکته کرده است که منفی و واکنشی است، نه مثبت و پویا، شکست ویتنام به تنهائی نمیتواند این نکته را توجیه کند که چرا آمریکا «گروگان» کشوری شده است که از خودش بسیار ضعیفتر است، چرا سفارتخانههای آمریکا در کشورهای دیگر اشغال میشود و به آتش کشیده میشود، و چرا آمریکا در به اصطلاح تجدید حیات اسلامی خاورمیانه، «دشمن» همگانی و عمومی به شمار میآید. این حوادث نتیجه عدم موفقیت در درک و شناخت، و آشنائی با مبانی اساسی دنیای خاورمیانه است که اینک دههها از آن میگذرد.(صص9-188)
حتی بسیاری از نمایندگان سیاسی و روشنفکران آمریکائی هم درباره مردم و فرهنگ ایران اطلاعات روشن و دقیقی نداشتند، یا ایران را با عراق- به علت آنکه تلفظ دو کلمه Iran و Iraq بسیار به هم شبیه است- اشتباه میکردند، و یا به اشتباه تصور مینمودند که ایران هم، به سبب آنکه کشوری اسلامی است یکی از کشورهای عربی است. اینگونه ابهام و عدم اطلاع درباره دنیای خارج، منحصر به آمریکا است، به طور مثال در میان روشنفکران کشورهای اروپائی سطح آگاهی بالاتری وجود دارد و اطلاعات آنها درباره فرهنگ ملتهای دیگر بیشتر است. اما امروز بدون تردید هر آمریکائی در هر یک از شهرهای کوچک یا بزرگ آمریکا میداند که ایران وجود دارد. اما چه اطلاع دیگری درباره ایران دارد؟ شاید میفهمد که برای مدتی به نفت ایران دسترس نخواهد بود، و این امر ممکن است مستقیماً با بالا رفتن قیمتها و کمبود مواد سوختی در زندگی او اثر بگذارد. اما به نظر من، وقتی که این آمریکائی در تلویزیون گروههای خشمگین ایرانی را میبیند و تهمت و دشنام و بدگوئی آنها را نسبت به آمریکا میشنود، شاید درک او درباره سیاست و روانشناسی ملت ایران، خیلی بیشتر از آمریکائیان یک نسل پیش نباشد. چه مطالبی هم که در رسانههای همگانی منتشر میشود چیزی به مجموعه اطلاعات او اضافه نمیکند.(صص190-189)
تاریخ جدید نفت در ایران، در سال 1251 آغاز میشود. در این سال بارون جولیوس رویتر، یکی از اتباع انگلیس، امتیاز جامعی از ایران گرفت که شامل حق بهرهبرداری از منابع معدنی - و از جمله نفت- در غرب ایران بود. بارون رویتر در سال 1268 طی امتیاز محدودتری شرکت بهرهبرداری از معادن منطقه ایران را تشکیل داد. این شرکت چندین سال بدون کمترین موفقیتی به کاوش نفت پرداخت، و در سال 1280 منحل گردید. با وجود آنکه طی این کاوشهای اولیه نفت در غرب ایران پیدا نشد، ولی استاندار استان غربی کرمانشاه اعتقاد داشت که در آن منطقه نفت وجود دارد. به تقاضای او ژاک دومورگان، باستان شناس فرانسوی، یک بررسی سیستماتیک در زمینه منابع نفتی ایران به عمل آورد. تحقیقات دو مورگان، که در اروپا چاپ شد، توجه یک انگلیسی به نام ویلیام ناکس دارسی را، که ثروت قابل توجهی از معادن طلای استرالیا به دست آورده بود، جلب کرد. در سال 1280 دارسی امتیاز بهرهبرداری از نفت جنوب ایران را به دست آورد. بر طبق شرایط این امتیاز، که قرار بود به مدت 60 سال باشد، دارسی تعهد کرده بود مبلغ 20000 پوند و 20000 سهم از سهام شرکت، و 16 درصد از منافع خالص خود را به دولت ایران بدهد. اما دولت انگلیس که به اهمیت امتیاز دارسی پی برده بود، بیشتر سهام شرکت او را در ماه مه 1293 خریداری کرد...
دولت انگلیس برای حمایت از جان و مال کارکنان نفت، یک گروهان سرباز هندی به جنوب ایران فرستاد. با وجود آنکه این کار تجاوز علنی به حاکمیت ایران بود، پادشاه وقت قاجار قدرت- و شاید حتی تمایل- آنرا نداشت که به این کار رسماً اعتراض کند. تنها قدمی که شاه برای حفظ منافع خود در دستگاه دارسی برداشت، انتصاب یک مأمور بازنشسته گمرک به عنوان نماینده شخص او در مرکز عملیات شرکت نفت در منطقه بود. نقش این مأمور رسمی بلافاصله - یعنی در واقع در همان روز اول انتصاب- خنثی شد، چون نام او در فهرست محرمانه حقوقبگیران شرکت ثبت گردید. لازم به توضیح نیست که پس از آن، این شخص بیشتر به منافع شرکت علاقهمند بود تا منافع ایران.(صص3-191)
در آغاز کار دولت ایران چارهای جز این نداشت که به خارجیان اجازه دهد با هر شرایطی که پیشنهاد میکنند به بهرهبرداری نفت بپردازند. دلیل این کار آن بود که در آغاز قرن بیستم میلادی، ایران پول و تکنولوژی لازم برای بهرهبرداری از منافع نفتی خود را نداشت، یا دارای چنان قدرت سیاسی نبود که در مذاکرات مربوطه ترتیبات عادلانهتری را پیشنهاد کند. اما با گذشت زمان، شرایط عوض شد و ایران توانست خواستار سهم بیشتری از منابع خود بشود و نقش مؤثرتری را در مدیریت این منابع ایفا کند. به هر حال، در آن روزهای اول کاوش نفت، عملاً هیچگونه منافعی در کار نبود تا درباره آن مذاکره کرد و یا آن را تقسیم کرد. در دو سال اول فعالیت دارسی، حدود 250000 پوند انگلیسی خرج شد، بدون آن که یک قطره نفت تولید شود. در زمستان 1283؛ هنگامی که یکی از چاههای حفاری شده به نفت رسید به نظر میآمد که مشکلات دارسی به پایان رسیده است، اما پس از چند ماه این چاه خشک شد و شرکت دچار گرفتاریهای شدید مالی شد. دارسی برای آنکه بتواند قروض خود را بپردازد با شرکت بیمه برمه که در جنوب شرقی آسیا مشغول فعالیت بود، شریک شد. بالاخره در 5 خرداد 1287، پس از سالها کار و فعالیت بیثمر و حفر چاههای خشک، در مسجد سلیمان که در 150 کیلومتری شمال آبادان قرار دارد، نخستین چاه نفت فوران کرد. کشف نفت در این منطقه، نقطه آغاز صنعت نفت نه تنها در ایران بلکه در تمام خاورمیانه شد.(ص194)
ساختمان لوله نفت از مسجد سلیمان به آبادان در سال 1291 به پایان رسید و طی اولین سال کامل تولید نفت (سال 1292)، ایران 80000 تن نفت تولید کرد. هنوز پنج سال از این تاریخ نگذشته بود که رقم تولید نفت به بیش از سه برابر افزایش یافت.(ص196)
پدرم چندین بار به شرکت اطلاع داد که از میزان درصد حق امتیاز و حدود اصلی موافقتنامه دارسی راضی نیست، به خصوص که شرکت هیچ کوششی برای تربیت کارکنان ایرانی در زمینه امور فنی تولید نفت نمیکند... هنگامی که رضاشاه دید از طریق مذاکره هیچگونه توافقی به دست نمیآید، در سال 1311 امتیاز دارسی را لغو کرد و این اقدام مورد تأیید مجلس شورای ملی و استقبال وسیع مردم قرار گرفت. دولت انگلیس در برابر این اقدام، سخت واکنش نشان داد و بلافاصله اعتراضیهای رسمی به جامعه ملل تسلیم کرد.(این یک برگ منفی دیگری علیه رضاشاه بود.) این اختلاف سرانجام از طریق مذاکرات مستقیم بین دولت ایران و شرکت نفت حل شد، و در یک موافقتنامه جدید که در سال 1312 به امضا رسید ایران تا حدی توانست شرایط مطلوبتری به دست آورد، از جمله 20 درصد حق امتیاز و سود خالص ایران افزایش یافت و قرار شد از بابت فروش هر تن نفت چهار شیلینگ به ایران پرداخته شود، منطقه امتیاز نیز محدودتر شد. به علاوه شرکت وعده داد که کارکنان خود را «ایرانی» خواهد کرد. این موافقنامه سال 1312 تا سال 1329 هنوز به قوت خود باقی بود. در این هنگام پالایشگاه آبادان با ظرفیت 500000 بشکه در روز، بزرگترین پالایشگاه جهان به شمار میآمد. تولید روزانه نفت ایران 700000 بشکه بود. و به این ترتیب ایران در تولید نفت در جهان موقعیت خاصی کسب کرد. با وجود این از بهرهبرداری این منبع مهم، ما فقط سهم بسیار کمی به دست میآوریم.(صص8-197)
در چنین موقع خطیری در تاریخ نفت ایران نابغهای که پیرو مکتب ماکیاول بود پیدا شد: مردی روشنفکر، متعصب، عوامفریب و سخنوری با جاذبه رهبری که مردم را به هر جهتی که دلش میخواست هدایت میکرد، و مهمتر از همه وی یک بازیگر کامل بود. این مرد که پرچم «نفت برای ایرانی» را به اهتزاز درآورد دکتر محمد مصدق بود. او به شرکت نفت اعلان جنگ داد و تقریباً کم مانده بود که سلطنت شاه را هم واژگون کند. حتی حالا هم که بیش از ده سال از مرگ او میگذرد، به کسانی که با او آشنائی نداشتهاند، به دشواری میتوان پدیده مصدق را توضیح داد. او برای مدتی آنقدر از گروههای مختلف مردم برای خود طرفدار پیدا کرد که مقتدرترین مرد ایران شد، و یک دوره بحران اقتصادی و سیاسی، کم و بیش شبیه به آنچه در ایران امروز میبینیم، به وجود آورد.
دکتر مصدق پسر یک شاهزاده خانم قاجار و یک اشرافی ثروتمند بود که در زمان احمدشاه، پادشاه قاجار، وزیر دارائی ایران شده بود. او پس از آنکه تحصیلات خود را در سویس و فرانسه به پایان رسانید به ایران بازگشت، و در سال 1294 به عنوان نماینده مجلس شورای ملی زندگی سیاسی خود را آغاز کرد. مصدق که از خانواده قاجار بود، از همان آغاز با رژیم پدرم مخالفت میکرد. او در دوران سلطنت رضاشاه به اتهام توطئه علیه شاه دستگیر شد. اما سلامت او، که هرگز چندان خوب نبود، در زندان به خطر افتاد و برادرم برای آزادی وی نزد پدرم وساطت کرد. تا آنجا که به خاطرم میرسد این یکی از موارد معدودی بود که برادرم با تصمیم پدرم مخالفت کرد. مصدق بعدها چندین بار آشکارا در این زمینه حقشناسی خود را نسبت به برادرم اعلام کرد. اما در عین حال او خصومتی پایدار و تسکینناپذیر نسبت به خاندان پهلوی داشت. طی سالهای اول جنگ جهانی دوم فعالیتهای سیاسی مصدق متوقف شد، اما در سال 1322 او بار دیگر به نمایندگی مجلس شورای ملی انتخاب شد. یکی از موفقیتهای سیاسی وی در همان سال گذراندن لایحهای بود که دولت را از دادن هرگونه امتیاز نفت به خارجیان، بدون اجازه مجلس شورای ملی منع میکرد. و بر اساس همین قانون بود که مجلس موافقتنامه نفت قوام- سادچیکف را در سال 1326 بیاعتبار اعلام کرد.(صصص201-199)
وجه تمایز سیاستمداری مانند مصدق و امثال او آنست که میتواند تودههای مردم را از طریق برانگیختن احساسات اساسی، و معمولاً منفی آنان تجهیز کند. همچنین این امر واقعیت دارد که دوره اقتدار چنین سیاستمدارانی غالباً محدود است. چون آنها خیلی راحت میتوانند صاحبان عقاید سیاسی مختلف را در زیر یک پرچم افراطی «ضد این» یا «ضد آن» جمع کنند، اما هنگامی که گرد و خاک فرو مینشیند، و هیجانزدگیای که از طریق جریانات نمایشی، مانند ملی کردن نفت یا گروگانگیری آمریکائیان، به وجود آمده است از بین میرود، گروههای طرفدار از هم جدا میگردند و جنبش اصلی از تحرک میافتد یا نقطه حرکت برنامه سیاسی دیگری میشود که بنیادیتر است و بهتر طرح ریزی شده است.(صص2-201)
در چنین چارچوب سیاسی بود که برادرم سعی کرد دنباله برنامههای پدرم را بگیرد، یا خودش برنامههای جدیدی را آغاز کند، و در عین حال بدون ایجاد هیچگونه خصومتی در دولتهای خارجی، تعادل لازم را برای استقرار حاکمیت ایران حفظ کند. او که چنین هدفهائی را در ذهن خود داشت، در خرداد 1327 عبدالحسین هژیر را به نخستوریری منصوب کرد. هژیر یکی از دوستان خوب من بود (و باید بگویم که من تا حدی در انتصاب او مؤثر بودم)، او در سمتهای وزیر دارائی و وزیر دربار نیز خدمت کرده بود. عبدالحسین هژیر یک بوروکرات باهوش، قابل و وفادار بود و به خوبی میتوانست مسائل داخلی و بینالمللی را درک کند و با آنها روبرو شود. با وصف این، انتصاب او بلافاصله مورد حمله و انتقاد آیتالله کاشانی قرار گرفت که یکی از مقامات مهم مذهبی زمان خود بود و به همان اندازه خمینی در آغاز انقلاب نفوذ داشت. آیتالله کاشانی در عراق متولد شده و طی جنگ جهانی اول در ارتش عثمانی جنگیده بود. انگلیسیها به خاطر فعالیتهای زمان جنگ او را به مرگ محکوم کرده بودند، اما او توانسته بود فرار کند و اعدام نشود. از آن پس کاشانی نفرت شدیدی نسبت به انگلیسها، و به هرکسی که مظنون میشد که با آنها همکاری میکند، داشت. او در زمان سلطنت رضاشاه سعی کرده بود به ایران بیاید، اما این اجازه به او داده نشده بود. پس از تبعید پدرم، کاشانی به تهران آمد و در میان چاقوکشهای بازار (که شبیه اعضای مافیا در آمریکا بودند) طرفداران زیادی پیدا کرد. این چاقوکشها میدان بار سبزی و میوه تهران را در اختیار داشتند. کاشانی با پشتیبانی آنها میتوانست در مدتی کوتاه عده زیادی از مردم را در خیابانها به راه بیندازد که «زندهباد» و «مردهباد» بگویند و یا درباره هر مسئلهای موضع موافق یا مخالف بگیرند.
کاشانی بلافاصله پس از انتصاب هژیر، دمونستراسیونهائی تشکیل داد (که عدهای از مردم در این دمونستراسیونها کشته شدند) و به نخستوزیر به عنوان نوکر و جاسوس دولت انگلیس حمله کرد. در بهار سال 1329 هنگامی که هژیر وارد یکی از مساجد تهران میشد او را چاقو زدند. من به مجرد آنکه از این حادثه مطلع شدم برای دیدن او به بیمارستان رفتم، اما دو تن از پزشکان بیمارستان به من گفتند که هیچ امیدی به زنده ماندن او نیست.(صص6-205)
مرگ هژیر ذهن مرا متوجه صبح روز 15 بهمن 1327 کرد، که در آن روز شخص شاه هدف ترور سیاسی قرار گرفته بود. آن روز یکی از روزهای سرد زمستانی بود، تمام شهر را برف پوشانیده بود. برادرم قرار بود در مراسم سالروز تأسیس دانشگاه تهران حضور پیدا کند. چون سران حزب توده، که حزب کمونیست کنترل شده ایران از سوی مسکو بود، در آن روز برنامه میتینگ بزرگی را در تهران اعلام کرده بودند، کنترل پلیس شدیدتر از همیشه بود. در نتیجه هیچکس نمیتوانست بدون داشتن ورقه عبور وارد دانشگاه شود. مقامات دولتی، نمایندگان مجلس، افسران ارتش و نمایندگان مطبوعات میتوانستند بین ساعت 11 صبح تا 2 بعدازظهر وارد دانشگاه شوند. هیچکس متوجه ورود جوانی که یک دوربین ارزان قیمت و کارت خبرنگاری روزنامه پرچم اسلام را داشت نشده بود... به مجرد آنکه برادرم به نزدیکی او رسید، فخرآرائی دوربینش را باز کرد، سلاح کمری کوچکی از داخل آن درآورد و شروع به تیراندازی کرد. او از فاصله دو متری سه تیر شلیک کرد. این معجزه بود که هر سه گلوله به کلاه نظامی شاه خورد و فقط یکی از آنها پوست سر او را خراش داد.(صص8-207)
در این هنگام جمعیتی که در آنجا بود وارد عمل شد. هرچند که شاه به افرادش دستور داد فخرآرائی را زنده بگیرند... ولی افراد گارد، او را همانجا کشتند... به من خبر دادند که برادرم مختصر زخمی برداشته است، اما هنگامی که به طرف بیمارستان شتافتم و او را سراسر خون آلود دیدم، احساس کردم که گوئی خون از سر و روی خودم جاری است و بیهوش شدم... به هر حال واکنشهای من در مقابل درد یا زخمی شدن برادرم همیشه آنی و درونی بوده و من هرگز نتوانستهام در این زمینه خود را کنترل کنم.(ص209)
برادرم از آن روز بهمن ماه معتقد شده بود که این اراده خداوند است که لحظه مرگ هر انسانی را مقدر میکند، و هیچ نیروئی در روی زمین نمیتواند آن لحظه را جلوتر یا عقبتر بیندازد. این اعتقاد برادرم در سالهای بعد، حتی قویتر هم شد، و آن در هنگامی بود که روزی در حالی که وارد کاخ مرمر میشد یکی از افراد گارد خودش با مسلسل به سوی او شلیک کرد. در این سوءقصد چند تن از افراد گارد کشته شدند اما به شاه آسیبی نرسید و زنده ماند. بعد از سوءقصد اول، تحقیقات پلیس ثابت کرد که فخرآرائی عضو حزب توده بوده است، که هم تعصبات سخت مذهبی داشته و هم دارای اعتقادات مارکسیستی بوده است.(ص210)
پس از این ماجرا، حزب توده غیرقانونی اعلام شد، اما اعضای آن به فعالیتهای زیرزمینی پرداختند و به صورت عاملی قوی در سیاست ایران باقی ماندند.(ص210)
پس از کشته شدن هژیر، برادرم در ماه تیر 1329 سپهبد حاج علی رزمآرا را به نخستوزیری منصوب کرد. رزمآرا یک سرباز حرفهای بود، از دانشکده سنسیر فارغالتحصیل شده بود، و پنج سال رئیس ستاد ارتش بود. ساعت پنج صبح از خواب بیدار میشد و بدون کمترین احساس خستگی غالباً تا نیمه شب کار میکرد. مردی بود که، بر اساس دوستی نزدیکی که با او داشتم، میدانستم فساد ناپذیر و وفادار است. خدمت مهم او در صحنه سیاسی داخلی پاک کردن و روبراه کردن دستگاه اداری فاسد و غیرکارآمد بود. کار مهم دیگر او، عادی کردن روابط ایران با کلیه دولتهای بزرگ بود. چه ما با وجود آنکه به صورتی مؤثر روابط نزدیکی با آمریکا برقرار کرده بودیم، هرگز نمیتوانستیم نسبت به همسایه شمالی خود بیتوجه باشیم. از این رو رزمآرا به عنوان یک اقدام استمالتآمیز به آژانس تاس، که آژانس خبرگزاری روسهاست، اجازه داد آزادانه در ایران فعالیت کند، در حالی که فعالیتهای صدای آمریکا و بیبیسی را محدود کرد.(ص211)
رزمآرا در مقابل کسانی که به او فشار میآوردند نفت ایران را ملی کند، مقاومت کرد. احساس او این بود که با توجه به مسائل مالی ایران و نداشتن تخصص فنی، چنین اقدامی هنوز زود است و از نظر اقتصادی برای مملکت فاجعهآمیز خواهد بود. از این رو در حالی که از همه طرف به او حمله میشد، او به فشار خود برای تقسیم منافع شرکت نفت ایران و انگلیس بر اساس50-50 ادامه داد. در این حال از یک سو او را آلت دست شرکت نفت مینامیدند چون که او مخالف ملی کردن نفت بود و از سوی دیگر او را عامل روسها میخواندند چون او به یک برداشت متعادل در سیاست خارجی معتقد بود. آیتالله کاشانی هم در این حملات علیه رزمآرا شرکت داشت. کاشانی که در سال 1329 به نمایندگی مجلس انتخاب گردیده و رئیس مجلس هم شده بود طی سخنرانیهایش میگفت که موافقتنامه موجود نفت ایران با یک کشور خارجی ضد تعالیم قرآن است. از این رو هرکسی مخالف ملی کردن نفت باشد دشمن اسلام است.(صص4-213)
روز 16 اسفند 1329، حاجی علی رزمآرا در حالیکه برای شرکت در مراسمی عازم یکی از مساجد تهران بود، چون وارد حیاط مسجد شد، جوانی ریشو از جمعیت جدا شد و در پشت سر نخستوزیر به راه افتاد. او چهار تیر شلیک کرد و نه تنها رزمآرا بلکه پاسبانی را هم که در آن نزدیکی بود کشت. قاتل که نامش خلیل طهماسبی بود، سعی کرد خود را همانجا بکشد، اما او را گرفتند و توقیف کردند، شگفتآور است که رزمآرا در هنگامی کشته شد که طرح موافقتنامه 50-50 نفت را تهیه کرده بود. خلیل طهماسبی نجار و قاری قرآن، و از اعضای فدائیان اسلام بود. این گروه یک سازمان متعصب سیاسی تشکیل داده بودند که مخالف کلیه خارجیان- از ترومن گرفته تا استالین و خاندان سلطنتی انگلیس- بودند وآنانرا به «جنایاتی» علیه ایران متهم میکردند.(ص214)
چند روز پس از کشته شدن رزمآرا، شاه، حسین علا را به نخستوزیری منصوب کرد. او سیاستمدار و دیپلماتی قابل بود که در سمت سفیر کبیر ایران در آمریکا خدمت کرده و شکایت ایران را علیه فعالیت روسها در آذربایجان به سازمان ملل تسلیم کرده بود. علا به عنوان نخستوزیر پیشنهاد کرد که ایران موافقتنامه مصالحهآمیزی امضا کند تا بر طبق آن تکنیسینهای خارجی صنعت نفت را اداره کنند. مصدق و طرفدارانش حاضر به قبول این پیشنهاد نبودند. مصدق با دادن وعده یک میلیون دلار درآمد روزانه نفت، و با ادامه دمونستراسیونهائی که هر زمان میخواست میتوانست با کمک متحدش آیتالله کاشانی به راه بیندازد، حسین علا را وادار به استعفا کرد و جو سیاسی خاصی به وجود آورد که جز او هیچ شخص دیگری نمیتوانست نخستوزیر بعدی بشود. به این ترتیب در 9 اردیبهشت 1330، شاه دکتر محمد مصدق را به نخستوزیری منصوب کرد. (البته پس از آن که مصدق از طریق شاه وعده پشتیبانی انگلیسها را به دست آورد). نخستین اقدام او تصفیه حساب با خاندان پهلوی بود- به خصوص با من که خوب میدانست از زمانی که قدرتش رو به افزایش نهاده بود، به شدت با او مخالفت میکردم.(صص6-215)
مصدق درست یک ساعت پس از انتصاب به نخستوزیری پیامی برای من فرستاد که در عرض 24 ساعت ایران را ترک کنم. نخستین واکنش من آن بود که اعتنائی به این ضربالاجل نکنم و با مصدق مبارزه کنم، اما نظر مشورتی برادرم این بود که کشور را ترک کنم. علیرغم میل شخصی خودم، بچههایم را برداشتم و ایران را ترک کردم (حالا جز شهرام، دو بچه دیگر هم از شفیق داشتم)- و این آغاز دومین تبعید من بود. اما این تبعید به میل و اراده خودم نبود، و چند سالی مرا از وطنم و برادرم دور نگهداشت.(ص218)
محمد مصدق
برای شاه در این اوقات تنها منبع آرامش، مصاحبت و محبت همسر جدیدش بود که درست چند ماه قبل از اینکه من مجبور به ترک تهران و عزیمت به صوب پاریس شوم، و او نیز با مخاطرهانگیزترین تهدیدهای دوران سلطنتی روبرو گردد، به ازدواج او درآمده بود. عروس ثریا اسفندیاری بود، یکی از اعضای ایل بختیاری که در مناطق مرکزی و جنوبی ایران از نفوذ بسزائی بهرهمند بود. پدرش، خلیل به پدرم کمک کرده بود تا رؤسای قبایل و ایلات را تحت قدرت حکومت مرکزی درآورد. او در 1303 برای تحصیل به برلین رفت و یکسال بعد با زنی آلمانی که در مسکو متولد شده بود ازدواج کرد. خلیل و زنش، اوا، در سال 1311 صاحب دختری شدند. زمانی که این دختر، ثریا، به سن هشت سالگی رسید، والدینش با او به ایران بازگشتند. اما اوا پس از زندگی در اروپا، از زندگی در ایران چندان راضی نبود. ثریا پانزده ساله شده بود که والدینش به سویس عزیمت کردند. ثریا در آنجا اول در مونترو به یک مدرسه شبانهروزی و سپس به لوزان و به مدرسه لهروزه رفت. ثریا در هیجده سالگی دختری شده بود بسیار زیبا، بلندقامت، گندمگون، با چشمان بادامی سبز رنگ، خانمی از جمیع جهات کامل که به زبانهای فارسی، فرانسه و آلمانی تسلط داشت. و بعدها زبان انگلیسی را نیز به فهرست زبانهائی که میدانست افزود.
اولین قدم برای برگزاری این ازدواج شاهانه به توسط خواهرم، شمس، برداشته شد که ثریا را در لندن در هتل دیده بود و البته محتاطانه اشاره کرده بود که زنی مانند ثریا میتواند برای برادرمان همسری ایدهآل باشد. ثریا نسبت به این نظر واکنش بسیار مثبتی نشان داده بود و موافقت کرده بود که همراه پدرش به تهران بیاید، برخورد «تصادفی» اول در منزل مادرم روی داد. این اولین ملاقات بسیار سازنده بود، چه برادرم از همان اول نسبت به این دختر جوان دلبستگی خاصی پیدا کرد. به نظر ثریا نیز، اولین ساعاتی را که با برادرم گذرانیده بود، بسیار دلپذیر بود. سپس همه چیز به سرعت پیش رفت. نامزدی بلافاصله اعلام شد و تاریخ ازدواج روز 6 دی 1329 تعیین گردید. در روزهای قبل از ازدواج، شاه و ثریا هر دو دریافتند که ورزشهای در هوای آزاد، و به خصوص اسبسواری، مورد علاقه مشترکشان است. در یکی از همین برنامههای ورزشی عصرانه، پس از یک سواری طولانی، ثریا به تب شدیدی مبتلا شد، صبح روز بعد، پزشکان بیماری او را که در ابتدا تصور میشد فقط یک سرماخوردگی ساده است، حصبه تشخیص دادند.(صص221-219)
بهبودی کامل به سرعت میسر نبود. ثریا طی هفتهها ضعیف و رنگ پریده بود و وضع جسمیش اجازه نمیداد در یک مراسم رسمی و طولانی عقد و ازدواج شرکت کند. بدین جهت ازدواج به تعویق افتاد و روز 23 بهمن تاریخ جدید ازدواج اعلام شد.(ص222)
مراسم عقد به سادگی برگزار گردید و جشن عروسی نیز همان روز انجام شد. قبلاً برنامه این بود که جشنی بسیار مفصل و با حضور عده زیادی از مهمانان خارجی برپا شود، ولی سرانجام لیست مهمانان محدود شد به آقاخان و همسرش بیگم که هر دو از دوستان قدیمی خانوادگی ما بودند، اعضای دربار، ورزاء، سفرای خارجی، چند روحانی و خانواده سلطنتی.(ص222)
پس از انجام مراسم مذهبی، همه ما برای ارائه هدایای عروسی به اطاق دیگری رفتیم. در میان هدایا، یک ظرف کریستال از طرف ترومن رئیسجمهوری آمریکا، یک پالتوی پوست خز بسیار عالی از طرف استالین، و یک دست گلدانهای کریستال که پیشکش من بود نیز به چشم میخورد.(ص223)
اما در مدت کوتاهی که با هم در تهران بودیم احساس کردم که او علاقهمند است روابطش با خویشان شوهرش به گونهای تقریباً رسمی باشد. و چون برادرم او را فوقالعاده دوست میداشت من نیز سعی میکردم حتیالمقدور فاصله بگیرم و فقط موقعی به دیدار ایشان بروم که دعوتم کرده باشند. منتهی شایعهسازان تهران علاقه ثریا را به حفظ فضای خصوصی و مستقل برای خود، به خصومت با من تعبیر کردند. و بعداً در زمانی که ثریا کوشش میکرد صاحب فرزندی شود و من در آن موقع در اروپا بودم، آنها تا این حد پیش رفتند که شایع کردند من به او داروی نازائی خوراندهام. در آن موقع بود که دریافتم یاوهگویان به هیچ چیز بسنده نمیکنند.(صص5-224)
پس از شش سال ازدواج، رابطه ما مؤدبانه ولی نسبتاً سرد بود. زندگیمان را دوستانه آغاز کرده بودیم. هر یک از ما کاری داشتیم که برایمان مهم، و بسان مبارزهای زمانگیر بود. لیکن اوقات آسایشی را که با هم داشتیم به خوبی میگذرانیدیم، ما (علاوه بر پسرم شهرام که از ازدواج اول داشتم) یک پسر و دختر به نامهای شهریار و آزاده داشتیم.(ص224)
شاید هم به راستی همسر ایدهآل بودن خود یک کار تمام وقت باشد. ولی من مانند بسیاری از زنان جوان امروزی علاقمند نبودم که به ازدواج به صورت یک کار تمام وقت نگاه کنم. ولی شوهرم، مثل بسیاری از مردان، به خصوص مردان شرقی، نیازمند توجه و احترام بود و میخواست با او به عنوان رئیس خانواده رفتار شود، در حالی که زندگی فعال سیاسی و اجتماعیم به من فرصت نمیداد که به این نیازهای او پاسخ بدهم. من نمیتوانستم زنی باشم که معمولاً او را «همسر کامل» میخوانند. تنها عاملی که به من اجازه میدهد نسبت به این شکست احساس گناه نکنم، اعتقاد به این امر است که شوهرم از اول میدانست که با چگونه زنی ازدواج میکند.(ص226)
فکر میکنم در همان موقع هم احساس کرده بودم که شفیق به ازدواجمان وفادار نیست، لیکن هرگز این سوءظن را بر زبان نیاوردم... این تردید زمانی برطرف شد که شوهر یکی از رفیقههای شفیق نزد من آمد و گفت که همسران ما مدتی است با یکدیگر ارتباط دارند. نمیتوانم بگویم که قلبم شکست، زیرا شفیق و من هرگز عاشق دلخسته یکدیگر نبودیم، ولی از اینکه دیدم بیگانهای خبر بیوفائی او را به من میدهد، آزرده خاطر شدم و از این کار احساس سرشکستگی کردم... با دو فرزند از این ازدواج، و پسری از ازدواج شکست خورده دیگر، به فکر طلاق نبودم، حداقل در این زمان به فکر جدا شدن نیفتادم، در نتیجه ازدواج ما عملاً به صورت یک نوع «قراردادی» درآمد، که در آن ادب، وقار و حفظ حریم یکدیگر رعایت میشد. وقتی من با پسرم، شهریار، که شش ساله بود وآزاده که فقط ششماه داشت تهران به صوب پاریس ترک کردم، شفیق و من در مورد اینکه کی دوباره یکدیگر را خواهیم دید هیچ حرفی با هم نزدیم (در واقع در سه سالی که در پاریس بودم، او فقط سه بار به دیدن من آمد). خداحافظی ما، شبیه خداحافظی خویشاوندان دور بود که چندین مرحله با یکدیگر فاصله دارند.(صص8-227)
پسرم، شهریار، در همین زمان به یک نوع بیماری استخوان مبتلا شد، در حالی که وضع مالی من نیز از بد به صورت وخیمی درآمده بود... اگرچه مشکل است کسی باور کند، ولی حقیقت آن است که در آن زمان پول کافی برای پرداخت مخارج معالجه شهریار را نداشتم و نمیدانستم از کجا میتوان آن مبلغ را به دست آورد.(ص229)
در همین اوقات بسیاری از شبهای خود را در کازینوها میگذرانیدم. این کار برای خوشگذرانی نبود بلکه درست به همان دلیلی به این کار میپرداختم که برخی از مردم گاهگاهی بیش از اندازه مشروب مینوشند و یا به مواد مخدر پناه میبرند، حتی در زمانی که به هیچوجه در شرایطی نیستند که بتوانند از عهده چنین کارهائی برآیند. پولی که داشتم سریعاً از دست رفت، و ضربه وارده از این راه کافی بود که مرا مدت نسبتاً درازی از میزهای قمارخانهها دور نگهدارد. ویژگیهای اخلاقی ایرانی، که در خارج از ایران نیز همانند داخل معتبر است، کار خود را کرد و به نجات من آمد، دوستی قدیمی به نام جهانگیر جهانگیری که تاجر قالی بود از بیماری پسرم و شرایط مالی من باخبر شده بود. او از زوریخ به من تلفن کرد و پیشنهاد کرد که هزینه مسافرت و مخارج بیمارستان را بپردازد و به خودم نیز برای مخارج روزانه زندگی مبلغی وام بدهد. این پیشنهاد را با امتنان و قدردانی پذیرفتم و فوراً با شهریار به صوب سویس رهسپار شدم.(ص230)
در همین دوران بود که با مهدی بوشهری، همسر کنونیم که سومین همسر من است، آشنا شدم. روزی بعدازظهر با یک خانم جوان ایرانی، به یکی از کافههای کوچک برای صرف چای رفته بودم. دو مرد جوان سر میزی دیگر در کنار ما نشسته بودند. یکی از آنها که فرانسوی بود به نظر میرسید با همراه من آشنا بود. او برای سلام و احوالپرسی به طرف میز ما آمد و پس از گفتگوئی کوتاه پرسید آیا ممکن است دوست خود، مهدی بوشهری، را به ما معرفی کند. وقتی اسمی ایرانی به گوشم خورد، متعجب شدم، زیرا مردی که در کنار ما سر میز نشسته بود پوست بسیار سفیدی داشت با موی طلائی و چشمان میشی، و به طور کلی با قیافهای بسیار اروپائی.(ص231)
مهدی زندگی مرا در پاریس به کلی دگرگون ساخت. قبلاً احساسم این بود که در دیار غربت به کلی تنها هستم، ولی ناگهان دوست تازهای یافتم که شهر پاریس را به رویم گشود. با هم به موزه، تئاتر و سینماهای کوچکی که در کوچههای دور افتاده بود میرفتیم، و مهدی همیشه میدانست که در هر تئاتر و یا سینمائی چه نمایشنامه و چه فیلمی را نمایش میدهند.(ص232)
مهدی، ندانسته هدیه بسیار پر ارزشی به من بخشید. از دو دهه پیش زندگی دانشجوئی در پاریس یکی از آرزوهای بزرگ من بود. سالها پیش پدرم به تقاضای من برای رفتن به یک دانشگاه اروپائی جواب منفی داده بود، و حالا، کاملاً به صورتی غیرمنتظره، شانس دومی به من رو کرده بود که میتوانستم با مردی که مصاحبتش برایم همیشه لذتبخش بود، پاریس را در قالب یک زندگی ساده دانشجوئی لمس کنم.(ص233)
اکنون به سالهای اقامت در پاریس، به عنوان خوشترین و آزادترین ادوار زندگیم مینگرم. مهدی و من تقریباً هر روز یکدیگر را میدیدیم. و دریافته بودم که او به صورت جزئی بسیار مهم و ضروری زندگی من درآمده است. برای اولین بار پس از از دست دادن هوشنگ، دوباره عاشق شده بودم. اما این بار تفاوتی وجود داشت. مهدی مردی بود که حتی امروز پس از گذشت سالها نمیتوانم برایش عیبی پیدا کنم. او در آن زمان برای من دوستی عزیز و معتمدی بینظیر بود.(ص234)
موج هنر نو فرانسه به خصوص در کار فیلمسازانی مانند روژه وادیم منعکس بود. این مرد چند فیلم بسیار دیدنی و مهیج ساخته بود و طبیعتاً وقتی یکی از دوستانم به نام دومینیک سیف مرا به میهمانی در منزل وادیم، که آپارتمان بزرگی در محله سنژرمن دپره بود، دعوت کرد، دعوت را برای اقناع غریزه کنجکاوی خود و با اشتیاق پذیرفتم. در آنجا گروهی از هنرپیشگان سینما، از جمله مارلون براندو را دیدم که با یکی از دوستانم به آنجا آمده بود. در آن شب من پالتوی پوستی را پوشیده بودم که سالها قبل استالین آنرا به من هدیه کرده بود. وقتی براندو و دوست مشترکمان مرا با تاکسی به منزل میبردند، براندو در نهایت گستاخی به من گفت: شما خانم بسیار جذابی هستید. به علاوه از پالتوئی که پوشیدهاید به نظر میرسد که یا خانم بسیار ثروتمندی هستید و یا معشوقه مرد بسیار ثروتمندی. از این حرف لحظهای خشکم زد. گفت: به نظرم نمیدانید من کی هستم. گفتم: برعکس، آقای براندو، من شما را خیلی خوب میشناسم، ولی مسلماً شما نمیدانید من که هستم.(صص6-235)
نمیتوانم بگویم که تقاضای ازدواج مهدی موجب تعجب من شد، ولی احساس میکردم تا زمانی که آزاد بشوم و به ایران بازگردم و مسئله ازدواجم را با شفیق حل کنم، نمیتوانم برای آینده خود برنامهای ترتیب بدهم.(ص236)
مصدق یکروز پس از اخذ رأی اعتماد نخستوزیری، در میان شور و هیجان توصیفناپذیر ملت لایحه ملی شدن صنعت نفت را به تصویب رسانید (10 اردیبهشت 1330). مردم چنین میپنداشتند که ثروت از دست رفته ایران که تا به حال نصیب یک شرکت خارجی شده بود، پس از تقدیم این لایحه، ناگهان به ایران باز میگردد... متأسفانه آنچه که بعد از ملی شدن نفت اتفاق افتاد، بهبود فوری اقتصاد ایران و وضع مالی مردم نبود، بلکه بیشتر نمایش وحدت شرکتهای بزرگ نفتی یعنی «هفت خواهران» بود که سرانجام موفق شدند ایران را به زانو درآورند.(ص237)
پائیز 1330، بود که مصدق به نیویورک رفت تا در جلسات شورای امنیت شرکت و درباره موضع دولت ایران سخنرانی کند. مصدق در مدت اقامتش در آمریکا با دین آچسن، وزیر خارجه آمریکا ملاقات کرد و از قرار معلوم او را سخت تحت تأثیر قرار داد. آچسن مردی جنتلمنمآب بود که از نظر قیافه به دیپلماتهای انگلیسی شبیه بود، ولی عملاً با سیاستهای امپریالیستی انگلستان نظر خوشی نداشت. در این سفر، مصدق نمایشی برپا کرد که برای مدتهای مدید در خاطر اعضای سازمان ملل باقی ماند. البته برخی معتقد بودند که رفتارش در آنجا مناسب نبوده و موجب سرشکستگی ایران شده است، ولی مصدق سخنور زبردستی بود و به خوبی میتوانست مستمعین خود را به شدت تحت تأثیر قرار بدهد. گاه برای به کرسی نشاندن حرفش و اثبات صداقتش، به گریه میپرداخت و اشکهایش را با دستمال خود پاک میکرد، دستمالی که نزد اروپائیان به دستمال الد مصی (Old Mossie) (علامت مشخصه او) معروف گردیده بود. و گاه خود را به چنان هیجان روحی میرساند که از حال میرفت و یا به مرز تشنج میرسید. با آنکه مصدق حقانیت ایران را در مورد ملی کردن نفت با حرارت تمام مطرح کرد، سفرش به آمریکا، او را عملاً به حل مسئله نفت نزدیکتر نساخت، در عین حال وضعیت اقتصادی ایران هر روز بدتر میشد. پرداخت حقوق کارمندان دولت هفتهها به تعویق افتاده بود. در ارتش هم حداقل حقوق پرداخت میشد.(صص240-239)
در تابستان 1331مصدق برای پیشگیری از تضعیف مبانی قدرتش به مجلس رفت و ادعا کرد که اگر به مدت ششماه به او اختیارات فوقالعاده داده شود خواهد توانست مسائل ایران را حل کند. مجلس با این درخواست مخالفت کرد و در نتیجه مصدق استعفا داد. برادرم احمد قوام را که در دورههای قبلی صدارتش غالباً با او مخالفت کرده بود، به جای مصدق به نخستوزیری منصوب کرد. تنها به علت اینکه وی مردی مقتدر مینمود و احتمالاً میتوانست دولت قابل دوامی تشکیل بدهد. ولی برادرم در این انتخاب مرتکب اشتباه شده بود . چه قوام پیر و بیمار بود و دیگر نمیتوانست فشارها و ضربات شدید سیاسی زمان را تحمل بکند. صدها هزار تظاهرکننده به نفع مصدق شعار میدادند و خواستار استعفای قوام بودند. در بحرانی که به وجود آمد تعداد زیادی از خانهها و ساختمانها و از جمله محل سکونت قوام به آتش کشیده شد. برای شاه تنها یک راه وجود داشت: قبول استعفای قوام و انتصاب مجدد مصدق و موافقت با خواستههای او.(صص241-240)
در این هنگام، آمریکائیان نیز در ارتباط با مصدق گرفتار تردید شده بودند. در دوران ریاستجمهوری ترومن، دین آچسن، وزیر خارجه آمریکا، از مصدق پشتیبانی میکرد، زیرا آمریکائیان او را سیاستمداری قدرتمند میدانستند و فکر میکردند او بهتر از هر کس دیگری قادر است از نفوذ کمونیستها جلوگیری کند. اما پس از انتخاب دوایت دی. آیزنهاور به ریاستجمهوری و انتصاب جان فاستر دالس به وزارت خارجه آمریکا، برداشتها تغییر کرد و شرایط تازهای پیش آمد. در نظر دالس، برخلاف آچسن، سیاست چیزی همانند مذهب بود و مسائل سیاسی یا حق بود و یا باطل، و جو سیاسی برای داد و ستد و میانهروی زیاد مساعد نمینمود.(صص3-242)
در تابستان 1332 یکنفر ایرانی که نمیتوانم نامش را فاش کنم و بنابراین او را آقای ب خواهم نامید به من تلفن کرد و گفت: پیامی فوری برایم دارد وقتی با هم ملاقات کردیم، به من گفت که آمریکا و انگلیس درباره وضع کنونی ایران بسیار نگرانند و نقشهای برای حل مسئله دارند که به نفع شاه خواهد بود. او افزود که همکاری من برای عملی شدن این نقشه ضروری است. وقتی از جزئیات طرح پرسیدم، گفت که اگر بپذیرم با دو مرد، یکی آمریکائی و دیگری انگلیسی، که اسمشان را نمیتواند به من بگوید، ملاقات کنم. ایشان همه چیز را برایم توضیح خواهند داد.(ص244)
این بار محل ملاقات، جادهای در بوادوبولونی بود. به من گفته شده بود اتومبیلی با رنگ و ساخت مشخص منتظر من خواهد بود. مرا بار دیگر به همان آپارتمان نزدیک سنکلو بردند. آقایان دوباره بحث را از سر گرفتند، ولی این بار با احتیاط و با توجه به اینکه مبادا چیزی بگویند که احساسات مرا جریحهدار سازد. آنها توضیح دادند که اولین قدم برای اجرای نقشه مورد نظر، یافتن وسیله کاملاً مطمئنی است برای رساندن پیامی به شاه، و چون شخص حامل پیام بایست بسیار قابل اعتماد باشد تا هیچ نوع امکانی برای درز کردن خبر وجود نداشته باشد، به فکر من افتادهاند. در آن زمان انگلستان در ایران سفیر نداشت و طبیعتاً این چنین مأوریتی میبایست خارج از مجاری معمول دیپلماسی آمریکا انجام بگیرد.(ص247)
دو روز بعد، در یک روز بارانی مرداد ماه، در حالی که کت و دامن خاکستری رنگی پوشیده بودم و چمدان کوچکی در دستم بود، به ترمینال خروجی فرودگاه اورلی رفتم. فوراً احساس کردم که در آنجا تنها نیستم... در آنجا به من کارت عبور داده شد و پاکتی که بایستی به برادرم برسانم. به مجردیکه در هواپیما بر روی صندلی نشستم، متوجه دو مردی شدم که آشکارا مأمور محافظت من بودند، یا بهتر بگویم، مأمور حفاظت پاکتی بودند که با خود داشتم... خارج شدن از هواپیما در تهران، لحظه حساسی بود که هرگز از یاد نخواهم برد... اولین کسی را که دیدم خانمی بود که برایش تلگراف مخابره کرده بودم. به طرف من آمد، بازویم را گرفت و خیلی عادی مرا از میافرین دیگر که به طرف عمارت فرودگاه پیش میرفتند جدا ساخت. یک تاکسی در گوشه تاریکتر باند فرودگاه منتظر ما بود. البته فوراً فهمیدم که این یک تاکسی معمولی نیست. چون به تاکسیها اجازه نمیدادند روی باند بیایند.(صص250-248)
هنوز نیمساعت از ورودم نگذشته بود که خدمتکاری سراسیمه وارد اطاق شد و گفت که فرماندار نظامی تهران میخواهد مرا ببیند. فرماندار نظامی وارد شد، سلام نظامی داد و گفت: «والاحضرتا، ورود شما به تهران به نخستوزیر اطلاع داده شده است. بدین سبب به هواپیمای ارفرانس دستور داده شده است که برای بازگرداندن فوری شما از کشور در فرودگاه منتظر بماند.»(ص251)
باید گفت که در این رویاروئی با مصدق من از یک امتیاز کوچک برخوردار بودم. حفاظت مجموعه کاخهای سعدآباد اصولاً به عهده افراد گارد شاهنشاهی بود که از دیرباز به شخص شاه و خانواده سلطنتی وفادار بودهاند. فرماندهی گارد شاهنشاهی نیز در این زمان با سرهنگ نعمتالله نصیری، از افسران بسیار مطمئن گارد بود. پس از اینکه دستور بازداشت من در خانه صادر شد، سربازان ارتش (به فرماندهی سرتیپ ریاحی، رئیس ستاد مصدق) عملاً با تشکیل یک دایره بیرونی، گارد سلطنتی را محاصره کردند. البته من میدانستم که اگر این سربازان بخواهند برای دستگیری و اخراج اجباری من به محوطه کاخ وارد شوند، با مقاومت افراد گارد روبرو خواهند شد، از طرف دیگر تقریباً مطمئن بودم که مصدق هنوز برای چنین مبارزه مستقیمی با خانواده سلطنتی آمادگی ندارد. عصر همانروز ابوالقاسم امینی، وزیر دربار، که از ایادی مصدق بود با شاه ملاقات و او را قانع کرد که برای آرام ساختن مصدق بهتر است شاه طی یک بیانیه رسمی اعلام دارد که از ورود من به ایران- که با خطوط درشت در کلیه روزنامهها چاپ شده بود- بیاطلاع بوده است. اعلامیهای که در روزنامهها چاپ شد و از رادیو پخش گردید به این شرح بود: «دربار سلطنتی ایران اعلام میدارد که والاحضرت اشرف بدون کسب اجازه و توافق قبلی اعلیحضرت همایونی به ایران وارد شدهاند. از ایشان تقاضا شده است که پس از انجام کارهای شخصی، فوراً کشور را ترک نمایند.»(صص3-252)
روز بعد خدمتکاری خبرآورد که ملکه ثریا بعدازظهر به باغچه پشت خانهای که محل اقامت من در سعدآباد بود خواهد آمد. از پنجره بیرون را میپائیدم و به محض اینکه زن برادرم را دیدم، به خارج رفتم و به سرعت پاکتی را که با خود آورده بودم به او دادم و بیدرنگ به درون خانه بازگشتم. (هنوز هم نمیتوانم محتوای این پاکت سرنوشتساز رافاش کنم). اقامت من در ایران نه روز دیگر به طول انجامید، ظاهراً برای اینکه به مسائل مالی و شخصی خود رسیدگی کنم.(ص253)
ناگهان سخنگوی رادیو بیبیسی اعلام کرد که بولتن تازهای از رادیو تهران بدین مضمون پخش شده است: شاه و ملکه ثریا پس از اقدام به یک کودتای نافرجام کشور را با یک هواپیمای کوچک ترک کردهاند. فریاد زدم «خدایا چه اتفاقی افتاده است؟» ولی رادیو خبر دیگری نداد. در بولتنهای بعدی گزارش داده شده بود که شاه ابتدا در بغداد فرود آمده، و بعد در رم، به هتل اکسلسیور رفته است. لکن هیچیک از این اخبار به سئوالاتی که من داشتم نمیتوانست پاسخ بدهد: از چه کودتائی صحبت میکنند؟ آیا این همان برنامهایست که دوستان آقای ب از اجرای آن کاملاً اطمینان داشتند؟... صبح روز 27 مرداد به هتل اکسلسیور تلفن کردم. برادرم گفت کودتائی در کار نبوده است، ولی در تلفن بیش از این نمیتواند چیزی به من بگوید. گفتم در رم به او ملحق خواهم شد.(صص6-255)
درست به خاطر دارم که از یک گردنه کوهستانی عبور میکردیم که برنامه رادیو که در اتومبیل به آن گوش میدادیم ناگهان قطع شد و گوینده اعلام کرد آخرین خبر رسیده از تهران حاکی از آن است که تظاهرات عظیمی به نفع شاه در جریان است و نفرات نظامی در حالی که عکسهای شاه را در دست داشته و به نفع سلطنت شعار میدادهاند به دوائر دولتی و خانه مصدق حمله کردهاند. سرلشکر زاهدی که از طرف شاه به نخستوزیری منصوب شده است از مخفیگاه خود خارج شده و طرفداران و همرزمانش ایستگاه بیسیم تهران را اشغال کردهاند. این خبر در من تأثیری معجزهآسا کرد آنچنانکه به شخص خستهای آدرنالین تزریق کرده باشند. هنوز نمیدانم چطور توانستم هیجان خود را در فضای کوچک اتومبیل کنترل کنم. شب بیست و هشتم، دیروقت، به رم رسیدیم و در نتیجه تا صبح روز بعد نتوانستم به هتل اکسلسیور بروم. در هتل برادرم را دیدم که خبرنگاران او را احاطه کرده بودند. وقتی مرا دید در آغوشم گرفت و به خبرنگاران گفت: «این خواهرم اشرف است که همه شما او را خوب میشناسید.»
وقتی تنها شدیم، او جریاناتی را که از 22 مرداد، یعنی روز صدور فرمان انتصاب زاهدی و برکناری مصدق، تا آنروز اتفاق افتاده بود برایم شرح داد. وظیفه بسیار خطیر ابلاغ فرمان را به فرمانده گارد سلطنتی، سرهنگ نصیری، محول کرده بود. وقتی نصیری فرمان را برای ابلاغ به نخستوزیر میبرد، مصدق او را بازداشت میکند و اعلام میدارد که کودتای شاه شکست خورده است. پس از آگاهی از نافرمانی و طغیان مصدق، برادرم، که در آن موقع در کناره دریای خزر به سر میبرده است، همراه با ثریا با هواپیمای خصوصی کوچکش به بغداد پرواز میکند... از سال 1332 به بعد در مورد طرح «آژاکس» مطالب زیادی نوشته شده است. در این نوشتهها بیشتر بر این موضوع تأکید شده است که آژاکس عبارت بوده است از یک سلسله عملیات نظامی از طرف سازمان اطلاعات آمریکا (سیا) برای بازگردانیدن قهری شاه به تخت سلطنت. تا آنجا که من اطلاع دارم «آژاکس» عملیات نظامی نبود، بلکه در واقع عبارت بود از نوعی عملیات اطلاعاتی. هزینه سیا در این عملیات ضدکودتا بیش از شصت هزار دلار نشد، (گرچه بعداً معلوم شد که آمریکائیان حاضر بودهاند تا یک میلیون دلار هم برای برکناری مصدق خرج کنند.)(ص259)
یکروز پس از اینکه به پاریس بازگشته بودم، بیآنکه مقصود خاصی داشته باشم با یکی از دوستان خود و پسر او به مطب پزشکی رفتم. در بین صحبت با پزشک، اشاره کردم که اخیراً تحت فشارهای روحی قرار داشتهام و بدین جهت مدتی است احساس میکنم که حالم مثل گذشته خوش نیست... سرانجام پزشک تشخیص خود را اعلام کرد و گفت به بیماری سل مبتلا شدهاید، و در ضمن افزود «خانم جوان، بیماری هنوز زیاد پیشرفت نکرده است و از اینجهت باید شکرگزار باشید. با داروهائی که امروز در دست است در عرض ششماه دوباره حالتان خوب خواهد شد. ولی به عقیده من معالجه را باید از هم اکنون شروع کرد.»(صص2-261)
باید اضافه کنم از اینکه نمیتوانستم از نزدیک شاهد یکی از شادیآفرینترین ماههای سلطنت برادرم باشم و شریک خوشحالی و موفقیتش باشم، احساس غبن میکردم. (البته اکنون آنقدر مد شده است از خانواده پهلوی انتقاد کنند، و شاه را یک خودکامه مستبد جلوه دهند که بسیاری فراموش کردهاند شاه در آن سالها تا چه حد محبوب ملتش بود.) در آن زمان از اینکه میشنیدم برادرم نسبت به مصدق که خواسته بود او را از بین ببرد با رأفت و گذشت رفتار کرده است متعجب نشدم. شاه در دوران سی و هفت سال سلطنتش هرگز نسبت به کسانیکه بر ضدش اقدام و یا به جانش سوءقصد کردهاند خشم و غضب نشان نداده و قصد انتقامجوئی نداشته است. فکر میکنم که او همواره به قسمت معتقد بوده و اندیشیده است که اینگونه خطرات در مقام سلطنت مستتر است. پس از اینکه کودتای مصدق برملا شد، ملت ایران به شدت بر ضد او برخاست. گروهی تقاضای مرگش را میکردند و در نتیجه جانش در خطر بود. برادرم به یکی از دوستان معتمدش دستور داد تا زمانیکه نظم برقرار شود و مقدمات محاکمه مصدق آماده گردد او را مخفی نماید.
اگر گناه مصدق در حد توطئه علیه جان شاه بود مطمئناً برادرم او را میبخشید و حداکثر او را تبعید میکرد. اما از آنجا که توطئه برای برانداختن نظام قانونی کشور خیانت محسوب میشد چارهای جز محاکمه او نبود. محاکمه مصدق در واقع نمایش بزرگی بود که کارگردانی و نقش اول آن را خود متهم به عهده داشت. سخنرانیهای مصدق که همیشه با پیژاما و ربدوشامبر در دادگاه حضور مییافت گاه پنج ساعت متوالی به طول میکشید و در طی این جلسات او بارها تظاهر به غش کردن مینمود. گاه تهدید میکرد که اعتصاب غذا خواهد کرد و بالاخره پیدرپی به رئیس دادگاه، قضات، وکیل مدافع خود، دادستان و شاه بدوبیراه میگفت. برادرم نامهای به دادگاه نوشت و طی آن متذکر گردید که از تقصیرات مصدق نسبت به شخص خود میگذرد. دادگاه با توجه به این نامه و کبر سن مصدق را که گناهکار شناخته شده بود به سه سال زندان محکوم کرد. اما شاه پس از گذشت یک سال و نیم بقیه مدت زندان او را مورد عفو قرار داد. مصدق پس از آزادی از زندان، به منزلش در احمدآباد رفت و تا سال 1346 که به بیماری سرطان گلو درگذشت، در آنجا زیست.(صص4-263)
دولت زاهدی اولویت را به برقراری مجدد جریان نفت ایران به بازارهای جهان داد. بنابراین او چارهای نداشت جز برقراری مجدد روابط سیاسی با انگلیس، و گفتگو با کنسرسیومی از شرکتهای نفتی آمریکائی، انگلیسی، فرانسوی و هلندی. در اواسط سال 1333 یک قرارداد پنجاه پنجاه به تصویب رسید و در 1337 شرایط قرارداد به هفتاد و پنج، بیست و پنج تغییر پیدا کرد و در نتیجه سهم بیشتر منافع نصیب ایران گردید.(ص265)
سفیر سیار
یکی از تصمیمهائی که در این زمان گرفته شد و بعداً به اصطلاح «بتنوار» ( bete norie ) رژیم برادرم شد، تأسیس «ساواک» یعنی سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود. علیرغم اینکه بیشتر حملات و تحریفات راجع به این سازمان از ناحیه مطبوعات آمریکائی سرچشمه میگرفت، ساواک در واقع زاده همکاری مشترک ما و دوستان آمریکائی بود. اعضایش را سیا (CIA) با همکاری سازمان پلیس مخفی اسرائیل، مساد (MOSAD) تربیت کرده بودند. وظیفه اولیه ساواک کمک به شاه در جلوگیری از نفوذ کمونیزم بود که خطری دراز مدت و همیشه حاضر در صحنه به شمار میرفت. در این مورد اولین گام توسط تیمور بختیار، اولین رئیس ساواک، برداشته شد و منجر به کشف باندی از کمونیستها گردید که چنان در ارتش رخنه نموده بودند که اگر شناسائی نشده بودند، احیاناً میتوانستند با یک کودتا زمام امور را در دست بگیرند و با کمک خارج موفق به استقرار یک حکومت دست چپی در ایران بشوند.
علیرغم تصویر مخوف و ترسناکی که بعدها از این سازمان به جهانیان ارائه شد، به گمان من ساواک سازمانی بود نه چندان بهتر و یا بدتر از دستگاههای پلیس مخفی و ضداطلاعاتی دیگر کشورها مانند مساد اسرائیل، یا SDECE فرانسه، و یا MI6 انگلستان. وظیفه ساواک این بود که شاه را از هرگونه مخالفت سیاسی در داخل کشور آگاه سازد. برخلاف اتهامات مخالفان، شاه به هیچوجه علاقمند نبود که یک فضای «گولاگ» ( GULAG ) مانند و یا سازمانی متشکل از پلیس مخفی به وجود بیاورد که فقط اخبار خوب را به او بدهند. برعکس، برادرم همواره بین منفیبافی و نیهیلیسم سیاسی از یکسو، و انتقاد و مخالفت سازنده از سوی دیگر تفاوت قائل میشد.(صص270-269)
پس از دوران طولانی تبعید و بیماری، اقامت در ایران و بودن با برادرم، آنچنان برایم مسرتبخش بود که به نظرم میرسید که خانه جدیدم مطبوعتر و گرمتر از خانههای دیگری است که قبلاً در آنها زندگی کرده بودم. قبل از اینکه فرانسه را ترک کنم با مهدی به توافقی رسیدیم: قرار شد من از شفیق تقاضای طلاق کنم و به محض فراهم شدن امکانات با او ازدواج کنم. وقتی با شفیق راجع به خاتمه دادن به ازدواجمان صحبت کردم، رضایت داد که به آرامی و بدون جدال از یکدیگر جدا شویم مشروط بر اینکه تا زمانیکه بچههایمان قدری بزرگتر نشدهاند من ازدواج نکنم. من با او موافقت کردم.(ص271)
چون احساس میکردم که من آن طرفی هستم که نتوانسته است چنانکه شاید و باید به ازدواجمان برسد و توجهی را که لازمه هر ازدواج موفقی است به عمل آورد، به این نتیجه رسیدم که حق با شفیق است و اگر طلاق را به تعویق بیندازیم زندگی بچهها کمتر دچار اختلال خواهد شد.(ص272)
البته تهران با پاریس بسیار تفاوت داشت. ما مجبور بودیم خیلی محتاطانه رفتار کنیم و فقط در مهمانیهای بزرگ و اجتماعات خانوادگی که شوهرم حضور نداشت، یکدیگر را ملاقات کنیم و با هم درد دل کنیم. واقعیت اینست که بیش از اندازه پشت سر من لاطائلات میگفتند. مرا متهم میکردند که با هر سیاستمداری که کار کردهام، از نخستوزیران فقید، هژیر و رزمآرا، گرفته تا دیگران، سروسری داشتهام. بنابراین حالا که مردی پیدا شده بود که واقعاً به او علاقهمند بودم احساس میکردم که باید بسیار محتاطانه عمل کنم.(صص3-272)
در نیمه اول قرن بیستم میلادی، ظهور مجدد زنان در صحنه اجتماع ایران به آهستگی به مرحله عمل درآمد. زمانیکه من فعالیت خود را برای استیفای حقوق زن در ایران آغاز کردم، تعدادی سازمانهای پراکنده زنان در کشور ما وجود داشت که به گونهای نامنظم، و بدون هدف مشخص دراز مدت، فعالیت میکردند. اعضای این سازمانها بیشتر به کارهای خیریه و داوطلبانه میپرداختند ولی در مسائل اساسی مربوط به مساوات اقتصادی و سیاسی زنان وارد نمیشدند. زمانی اولین تماس من با این گروه آغاز شد که برای شروع چند برنامه رفاهی به دنبال کمک میگشتم. بعد، با نمایندگان چند سازمان ملاقات کردم و با آنها درباره به وجود آوردن چارچوبی برای نهضت زنان ایران به گفتگو نشستم. نتیجه این گفتگوها تشکیل فدراسیونی به نام شورای عالی سازمانهای زنان ایران بود که بعد به سازمان زنان ایران، با یک سلسله قوانین و مقررات و اعضای داوطلب و موظف تحت ریاست عالیه خود من تبدیل شد.(صص6-275)
در سالهای آخر، هنگامیکه سازمان به قریب یک میلیون عضو، چهارصد شاخه سازمانی، و هفتاد هزار داوطلب فعال رسیده بود، ما به فعالیتهای سیاسی مستقیمتری مانند پشتیبانی و تأیید کاندیداهای انتخابات نیز دست زدیم.(ص276)
در صحنه سیاست، یکی از بزرگترین دستآوردهای ما گذراندن قانون حمایت خانواده در سال 1354 بود. این قانون چنان گستره وسیعی از حقوق اجتماعی را برای زنان تضمین میکرد که نظیرش در هیچیک از کشورهای اسلامی خارومیانه دیده نشده بود. برمبنای این قانون زن و مرد در ازدواج، در تصمیمگیری، در برنامهریزی راجع به آینده فرزندان، در طلاق و در مورد سرپرستی فرزندان متساویالحقوق شناخته شدند. این قانون به گونهای غیرمستقیم مرد را نیز به داشتن یک زن محدود میکرد و از طریق ایجاد شرایط بسیار مشکل و مشخص، ازدواج بار دوم را عملاً برای مردان غیرممکن میساخت. اگر مردی میخواست زن دوم بگیرد نه فقط میبایستی توافق زن اول را به دست بیاورد بلکه میبایستی نشان بدهد که از امکانات مالی برای اداره دو خانواده با شرایط مساوی نیز برخوردار است و نیز میبایستی ثابت کند که زن اولش نازا و یا دچاربیماری درمانناپذیری میباشد. برطبق این قانون زن نیز میتوانست مانند مرد و در شرایط مساوی، تقاضای طلاق کند (این قوانین دقیقاً معین شده بود) در این قانون شرایطی که بر اساس آن زن میتوانست از شوهر برای خود و فرزندانش نفقه و هزینه دریافت دارد مشخص شده بود. در صورت مرگ شوهر سرپرستی طفل به زن تعلق میگرفت در صورتیکه قبل از آن تقریباً کلیه خویشان ذکور شوهر بر زن اولویت داشتند.(صص8-277)
همچنین کوشش میکردیم که پشتیبانی برخی از روحانیون متجدد را به دست بیاوریم. البته در گفتگوی با آنها اجباراً بر این موضوع تأکید میکردیم که «ما درک میکنیم که مسئولیت اولیه زن متوجه شوهر و فرزندانش میباشد، اما...» طبیعتاً در هر گام، برای رسیدن به توافق، از نظر حقوقی، نوعی بده بستان نیز مطرح میشد. مثلاً، نظر این بود که یکی از مواد قانون را که میگفت زن نمیتواند بدون رضایت شوهر، شغلی راقبول کند، تغییر بدهیم. به خاطر دارم که در این زمینه یکی از وزرای حاضر در جلسه گفت: «ببخشید قربان، فرض بفرمائید زن من تصمیم بگیرد شغلی انتخاب کند که با حیثیت من مغایرت داشته باشد.» گفتم: «منظورتان را نمیفهمم. مثالی برای من ذکر کنید.» گفت: «خوب، فرض کنید در کارخانهای کاری پیدا کند یا در کابارهای بخواهد آواز بخواند؟» گفتم: «میخواهید به من بگوئید که منزلت و احترام این مشاغل از کاریکه شما میکنید کمتر است؟» در واقع دریافتم وقتی مردی که نسبتاً روشنفکر است چنین اعتراضاتی را مطرح میکند، با آقایانی که دید محدودتری دارند، بیشک مسائل بسیار مشکلی خواهیم داشت، به خصوص اگر امکانات انتخاب شغل برای زن نامحدود باشد.(صص9-278)
تا زمان انقلاب، حداقل از دیدگاه قانون، ما تقریباً به برابری کامل بین مرد و زن رسیده بودیم. ما حتی موفق شده بودیم سقط جنین را، البته به گونهای غیر مستقیم، امکانپذیر سازیم. زیرا مذهب اسلام راه دیگری در برابر ما باز نگذاشته بود. با خارج ساختن مسئله سقط جنین از محدوده حقوقی جنایت، و با ایجاد یک سلسله قواعد پزشکی، راه را برای تصمیمگیری زن در این باره باز کردیم. سه موضوع دیگر هنوز نیاز به کار داشت: یکی قانون ارث بود، دیگری قانونیکه زنان را مجبور میساخت در هنگام مسافرت به خارج از کشور اجازه شوهر خود را ارائه دهند. در این مورد مقاومت از اینجا ناشی میشد که مردان میترسیدند با تعدادی «زنان فراری» مواجه شوند. اگرچه من استدلال میکردم که مهمتر است شرایطی ایجاد شود که شوهران فرار نکنند چرا که اینان در بیشتر مواقع نانآور اصلی خانواده هستند. نکته نهائی در برنامه ما از میان برداشتن ماده 179 قانون جزا بود که بر اساس آن اگر مردی مطمئن میگردید که زنش به او خیانت میکند و به آن علت زن خود را میکشت، از مجازات قانونی معاف میشد.(ص280)
در سال 1338 روسها دوباره مصمم شده بودند که با ایران متحد شوند و از اینراه نفوذ خود را بر ما مستولی سازند. آنها تا آنجا پیش رفتند که یک قرارداد عدم تعرض به ما پیشنهاد کردند و شاه را نیز تقریباً قانع کردند که آنرا امضاء کند. لکن وقتی خبر اتحاد با شوروی به آمریکا رسید، پرزیدنت آیزنهاور به برادرم قول داد که اگر این قرارداد را امضاء نکند کمکهای آمریکا را به ایران بسیار افزایش خواهد داد. در نتیجه وقتیکه هیئت روسی با پیشنویس قرارداد به تهران آمد، برادرم آنها را دست خالی به روسیه باز فرستاد. این امر البته باعث شد که روسها به شدت به شاه حمله کنند. از جمله خروشف در یک کنفرانس مطبوعاتی گفت: «شاه از طریق قرارداد با آمریکا، موفق نخواهد شد که تخت پوسیده خود را حفظ کند. او با ما به نحوی رفتار کرده است که انگار ما لوکزامبورگ هستیم، او از اینجهت متأسف خواهد شد.» مقالهای در پراودا تهدید خروشف را تأکید کرد. در این مقاله پیشبینی شده بود که «دوروئی شاه همان آیندهای را برای او پیشبینی میکند که نصیب ملک فیصل پادشاه عراق شده است.»(ص282)
از آنجا که هم خانواده ما، و هم کشورهای ما به یکدیگر بسیار نزدیک بودند و دیدارهای دوستانه متعددی بین تهران و بغداد انجام میشد، فیصل رسماً از برادرم تقاضا کرده بود با برادرزادهام شهناز ازدواج کند. برادرم تصمیم را به دخترش واگذار کرد و قرار شد که شهناز و فیصل برای آشنائی بیشتر در لندن با یکدیگر ملاقات کنند. پس از این ملاقات، شهناز به تقاضای فیصل پاسخ منفی داد- کاری که در زمان من زنان هنوز قادر به انجامش نبودند. گرچه فیصل در تابستان 1336 زن دیگری، شاهزاده خانم فضیلت از اعقاب سلاطین عثمانی، را برای ازدواج برگزید، ولی این عروسی هیچ وقت انجام نگرفت. چه در شب 23 تیر 1337، دو افسر عراقی، عبدالکریم قاسم و عبدالسلام عارف، دست به کودتائی زدند که طی آن فیصل و دیگر اعضای خانواده سلطنتی، و نیز نخستوزیر، نوری سعید، به وضعی فجیع کشته شدند. خبر این جنایات در تهران به ما رسید. خبری که برای تمام افراد خانواده ما بسیار غمانگیز بود.(ص284)
صدام حسین را سه سال قبل در بغداد ملاقات کردم. در دوره حکومت او بود که روابط ایران و عراق که از زمان قتل فیصل تیره شده بود، رو به بهبود گذاشت.(ص285)
با آنکه برادرم ثریا را عمیقاً دوست میداشت، اما چون سالها گذشت و آندو صاحب فرزندی نشدند، ازدواجشان با مشکلی جدی مواجه گردید. این امر پس از سال 1333 با مرگ برادرم علیرضا افزایش یافت، زیرا او تنها عضو ذکور خانواده بود که میتوانست پس از شاه به سلطنت برسد.(ص286)
بالاخره ثریا و شاه با تأسف بسیار به این نتیجه رسیدند که چارهای غیر از طلاق وجود ندارد. شبی، در ماه اسفند 1337، ما همه به میهمانی در کاخ سلطنتی دعوت شدیم. هیچیک از ما نمیدانستیم این آخرین شبی است که شاه و ثریا با هم هستند. مهمانی بسیار شاد بود و سرورانگیز مینمود و هیچیک از مدعوین از شدت تأثر و تألم مهمانداران خود خبری نداشتند. فردای آن شب ثریا تهران را به مقصد سوئیس ترک گفت و دولت رسماً اعلام کرد که زوج سلطنتی از یکدیگر جدا خواهندشد. برادرم به ثریا عنوان «شاهزاده خانم» اعطا کرد، و گمان من آنست که هر دو طرف با نهایت تأثر و بالاجبار به این جدائی تن در دادند. بیست سال بعد، وقتی برادرم در بیمارستان نیویورک به درمان سرطان مشغول بود، ثریا از اولین کسانی بود که برای او تلگراف فرستاد. با آنکه من و ثریا هیچگاه با هم دوست صمیمی نبودیم، ولی این عمل او آنچنان بر من تأثیر گذاشت که آرزو میکردم میتوانستم همان آن او را در آغوش بگیرم و ببوسم. برادرم برای پیدا کردن همسری دیگر زیاد مشتاق نبود لیکن همان نیروئی که طلاق را جبری ساخته بود، ضرورت وجود جانشینی برای پادشاه، اینک طبیعتاً قویتر شده بود. یکبار دیگر جستجو آغاز شد. این بار میانجی، اسفندیار دیبا، دندانپزشک دربار بود. او به اردشیر زاهدی که با ازدواج با شهناز، داماد شاه شده بود، گفت که برادرزاده آراسته و دوست داشتنی به نام فرح دارد که برای همسری شاه ایدهآل است.(صص7-286)
پدر فرح دیبا اهل تبریز و مادرش اهل گیلان بود. فرح، پدرش را در سن ده سالگی از دست داده بود. تحصیلاتش ابتدا در مدارس خصوصی تهران و سپس در دانشکده معماری پاریس ادامه یافته بود. یکی از خاطرات خوب فرح، در دوران تحصیل در پاریس، ملاقات با شاه است در ضیافتی که برای دانشجویان ایرانی در آن شهر برپا شده بود. اردشیر زاهدی درباره این دختر جوان باهوش خوشبیان تحصیلکرده و بسیار جذاب با شاه صحبت کرد. چون فرح برای تعطیلات تابستان به تهران آمده بود، اردشیر و شهناز ترتیب یک ملاقات غیر رسمی را دادند. این اولین باری بود که شاه شخصاً کاندیدای همسری خود را میدید بدون اینکه قبلاً عکسهائی از او را دیده باشد. یک هفته بعد، برادرم پیشنهاد ازدواج کرد. فرح برای خرید لوازم عروسی به پاریس رفت و نامزدی پس از بازگشتش به تهران اعلام شد. مراسم ازدواج برادرم و فرح در 30 آذر 1338 در کاخ گلستان با حضور چهارصد نفر از مدعوین برگزار شد. هر وقت که خواستهام از زن برادرم سخن بگویم بیاختیار صفات عالی به کار بردهام. با وجودیکه وقتی فرح زن برادرم شد بیش از 21 سال نداشت و جز زندگی دانشجوئی تجربه دیگری نیندوخته بود، آنچنان آسان وظایف و شرایط ملکه بودن را آموخت که گوئی از کودکی برای آن تربیت شده است. همواره همسری بیهمتا و مادری نمونه بوده است. ده ماه پس از ازدواج، برادرم و همسرش صاحب پسر و ولیعهدی به نام کوروش رضا شدند. در سالهای بعد صاحب سه فرزند دیگر، فرحناز، علیرضا، و لیلا گردیدند که به ترتیب در سالهای 1342 و 1345 و 1349 متولد شدند...
پس از ازدواج برادرم با فرح، معاشرت خانوادگی ما راه و روش منظمی پیدا کرد به این معنی که به طور معمول دو بار در هفته نزد مادرم میرفتیم، دو شب در هفته افراد خانواده در منزل من جمع میشدند، یک شب در هفته شمس مهمانی میداد، یکبار در هفته نیز، در صورتیکه برنامه رسمی وجود نداشت، شب را با شاه و فرح میگذراندیم.(صص9-288)
برادرم همیشه حالت رسمی داشت، حتی به خاطر ندارم که او را در این مهمانیهای خودمانی هرگز در وضعی دیده باشم که مثلاً گره کراواتش شل، و یا دگمههای پیراهنش باز باشد. همانند پدرم، هیچوقت زیاد غذا نمیخورد و فقط به یک سیگار پس از هر غذا اکتفا میکرد. با خانمهای مدعو همیشه بسیار مبادی آداب بود، و برخلاف بسیاری از مردان ایرانی، نسبت به همسرش رفتاری بسیار احترامآمیز داشت. به عنوان مثال، اگر احیاناً فرح برای شام دیر میرسید، شاه اصرار میکرد که همه در انتظار او بمانند (در حالی که بسیاری از مردان ایرانی بدون حضور همسرشان به غذا خوردن میپردازند). پس از ازدواج برادرم، من هم به فکر ازدواج با مهدی افتادم. یکبار دیگر با شفیق گفتگو کردم و این بار او رضایت داد. ازدواج ما هرگز از نوع ازدواجهای عاشقانه نبود و شاید هم به همین جهت بود که توانستیم نسبتاً آرام و دوستانه از یکدیگر جدا شویم. شفیق دوباره زن گرفت، ولی دوستیمان را حفظ کردیم و غالباً راجع به مسائل مربوط به بچهها با یکدیگر صلاح و مصلحت میکردیم. چند سال پیش، وقتی شفیق متوجه شد که به سرطان مبتلا شده است، با اولین کسی که قضیه را مطرح کرد من بودم. و آنگاه دو نفری با هم سعی کردیم که بهترین راه را برای آگاه کردن بچهها پیدا کنیم. و چون مدتی بعد فوت کرد، احساس کردم که کاملاً در غم بچههایم شریکم. بین اولین باری که من و شفیق از طلاق صحبت کردیم و روزی که طلاق عملاً انجام شد هفت سال فاصله شد. بچهها حالا پانزده ساله و نه ساله شده بودند. ولی طبیعتاً از این طلاق عصبانی و ناراضی بودند. پسرم شهریار گفت میخواهد با پدرش زندگی کند، و دخترم آزاده نیز در ابتدا همین انتخاب را کرد. با وجود اینکه عاشق بچههایم بودم، اصرار نکردم که با من زندگی کنند. فکر میکنم احساسم این بود که من یک «مادر کامل» نمیتوانم باشم، همانطوریکه هیچوقت (همسر کامل) هم نمیتوانستم باشم. اما آزاده پس از چند ماه زندگی با پدرش به من گفت: «مامان، من میخواهم به منزل برگردم. میخواهم با شما زندگی کنم.»(صص291-290)
آزاده به من خیلی شبیه بود- حتی وقتی که بچه بود صاحب ارادهای قوی بود و حرفش را میزد- و از نظر خودش، همینکه گفته بود میخواهد با من زندگی کند، مسئله تمام بود، و همانطوریکه در همان موقع به او گفته بودم، ما اغلب از هم جدا بودیم. وقتی سیزده ساله شد برای تحصیل به فرانسه رفت ولی ما با هم یک رابطه عاطفی و معنوی بسیار قوی برقرار کردیم. رابطهای که بیشتر شبیه رابطه دو دوست با یکدیگر بود تا رابطه مادر و فرزند. حالا نیز تقریباً هر روز تلفنی با هم صحبت میکنیم.(ص292)
شهریار بیشتر شبیه برادرم علیرضا بود. مثل اینکه برای نظام ساخته شده بود. ابتدا ایدهاش این بود که خلبان هواپیما شود، ولی چون چشمانش نزدیکبین بود، نیروی دریائی را برگزید و در شانزده سالگی در دانشکده سلطنتی نیروی دریائی بریتانیا در دارتموت انگلیس نامنویسی کرد. در این زمان پسری که از ازدواج اولم دارم، شهرام، مدرسه لوروزه را تمام کرده و در هاروارد مشغول تحصیل شده بود. شهرام خود را برای کسب و کار آزاد آماده میکرد.(صص3-292)
مهدی و من برای ازدواج به پاریس، شهری که اول بار در آنجا یکدیگر را ملاقات کرده بودیم، رفتیم. این سفر نسبتاً آرام برگزار شد، و دلیلش هم این بود که خیلی عادی به نظر نمیرسید که شاهزاده خانم همزاد پادشاه سه بار ازدواج کند. و بنابراین نمیخواستم بیش از آنچه که اجتناب ناپذیر مینمود توجه کسی را جلب کنم. در تابستان 1339 در سفارت ایران در پاریس، در حالیکه لباس شیفون پلیسه پشت گلی به تن داشتم به عقد مردی درآمدم که گمان میکنم کاملترین انسانی بود که من در عمرم شناختهام. رابطه ما با یکدیگر با گذشت سالها ممکن است تغییر کرده باشد، ولی این احساس و اعتقاد من نسبت به او هرگز تغییر نخواهد کرد. ماه عسل را در جنوب فرانسه، در ویلای من واقع در ژوئن لهپن گذرانیدیم که به نظر من یکی از بهترین جاها برای فرار از دنیای خارج و نزدیکی به آفتاب است. به خاطر دارم که ژاکلین و جان کندی را در همین محل ملاقات کردم...
درباره زندگی خصوصی کندیها شایعات زیادی وجود داشت. به نظر من آن دو یک زوج درخشان بودند. هر دو جذاب، خوشحال و دارای اعتماد به نفس. وقتی مهدی و جاکی به زبان فرانسه صحبت میکردند من به جک گفتم «شنیدهام شما به زودی رئیسجمهور میشوید. آیا این پیشبینی صحیح است؟» خندید و گفت «میدانید که ریاست جمهوری هدف نهائی هر سیاستمدار فعالی است. فکر میکنم من هم اراده و هم قابلیت رسیدن به این هدف را دارم و وقتی به آن برسم خواهم توانست به کشورم خدمت کنم.» بعد به طرف جاکی برگشت و گفت «به هر حال باید قبول کرد که من همسر بسیار زیبا و جذابی دارم که «بانوی اول» ( First Lady ) فوقالعادهای خواهد شد.» پس از ناهار مهدی گفت «این آدم خیلی در سیاست آمریکا پیش خواهد رفت.» استنباط خود من هم همین بود.(صص5-293)
بسیاری از برنامههای برادرم کیفیت زندگی مردم ایران را به نحو محسوسی بهتر ساخت و به گمان من مهمترین آنها برنامه اصلاحات ارضی بود که در سال 1342 به عنوان یکی از مواد انقلاب سفید به موقع اجرا گذاشته شد. نظر شاه این بود که ایران را از طریق انجام یک سلسله دگرگونیهای عمیق و فراگیر به کشوری پیشرفته تبدیل کند که افراد کشور، هر چه بیشتر، در آن سهیم باشند.(ص295)
انجام این کارها با مقاومت شدید روبرو شد بخصوص از سوی ملاکین که در بسیاری از موارد در سیاست نیز دست داشتند، و همچنین از طرف روحانیون، که غالباً همانند کلیسای کاتولیک در اروپای قرون گذشته، متولی اراضی موقوفه وسیعی بودند. وقتی در 1342 قانون محدودیت اراضی به رفراندوم عمومی گذاشته شد دولت با موجهای خونینی از خرابکاری، آتشسوزی و شورش روبرو گردید. علاوه بر اصلاحات ارضی، انقلاب سفید ثمرات گسترده دیگری نیز داشت که از آنجمله است: ملی کردن جنگلها، فروش سهام کارخانجات دولتی به تعاونیها و افراد دیگر، ایجاد نظامی برای پرداخت بخشی از سود خالص کارخانهها به کارگران، تغییر قانون انتخابات و دادن حق رأی به زنان، تأسیس سپاه دانش، سپاه بهداشت، و سپاه ترویج به منظور پیشرفت کیفیت آموزش، بهداشت، و کشاورزی در سراسر کشور، تأسیس خانههای انصاف در روستاها برای آسان ساختن و کارائی بخشیدن بیشتر به نظام دادگستری.(ص296)
در دهه «رونق» پس از انقلاب سفید، ایران شاهد دگرگونیهای چشمگیری بود. نظام ارتباطی حمل و نقل کشور تحول فوقالعاده یافت. بیش از سیهزار کیلومتر جاده کشیده شد. هفده فرودگاه ساخته شد و شبکه تلفنی جدید بیشتر بخشهای کشور را به یکدیگر و به سراسر جهان مرتبط ساخت. با ساختن چهارده سد تازه که دویست و پنجاه هزار هکتار زمین را آبیاری میکرد، نیروی برق کشور به مقدار ده برابر افزایش یافت. با شناخت این واقعیت که منافع نفتی ایران تا آغاز قرن 21 میلادی به اتمام میرسد، شاه به بررسی دیگر منابع، به خصوص انرژی آفتاب و اتم پرداخت، و امیدوار بود در ضمن با نمکزدائی از آب دریاها منابع آبی کشور را افزایش دهد. (تا سال 1357 شش نیروگاه اتمی در دست ساختمان بود.) وی معتقد بود که از نفت باید در صنعت استفاده کرد و به همین جهت ایران به سرعت به طرف توسعه صنایع پتروشیمی در شیراز، بندر شاهپور، آبادان و خارک پیش رفت. در کشوری که تقریباً تمام تولیداتش از کشاورزی بود، ما شاهد توسعه سریع صنعت از آنجمله آهن، سولفور و فولاد گشتیم (در پایان رژیم شاه، کارخانه ذوب آهن اصفهان قرار بود به تنهائی چهار میلیون تن در سال آهن و فولاد تهیه کند). ایران به اروپا و خاورمیانه لوازم خانه، اتومبیل، تراکتور و اتوبوس صادر میکرد. تولید برق از 689 میلیون کیلووات ساعت در سال 1339، به 18 میلیارد کیلو وات ساعت در سال 1357 افزایش یافت. بین سالهای 1341 و 1353 تولید سیمان یازده برابر افزایش یافت و به 5 میلیون تن در سال رسید.(صص8-297)
ما در پایتختهای خاورمیانه چند دوست نزدیک و بسیار عزیز داشتیم. هر اتفاقی که در صحنه سیاست بینالمللی رخ میداد، ملک حسین همواره از دوستان خوب ما به شمار میآمد. مطبوعات غربی گاهی او را «شاه کوچک» مینامند، زیرا قد او نسبتاً کوتاه و کشورش نیز کوچک است، لکن او یکی از با شهامتترین رهبران و از شاخصترین مردان جهان است، و برای شاه همواره مانند برادر بوده است... ارتباط شخصی ما با ملک حسن، سلطان مراکش، آنچنان گسترده نبود. لکن مدت دو ماهی که پس از انقلاب 1357 برادرم میهمان او بود، فرصتی بود که از نزدیک او را بشناسم. ملک حسن سنت مهماندوستی شرقی را نیکو به جای آورد و شاه را به گرمی پذیرفت اگرچه این امر مشکلاتی نیز برایش به وجود آورد.(ص300)
انورسادات پس از رسیدن به ریاستجمهوری به یکی از مسائلی که اولویت داد خاتمه بخشیدن به حضور روسها (و همراه با آن کمکهای گسترده شوروی) در مصر بود. در آن روزها که مصر دوران مشکلی را میگذراند برادرم به سادات پیشنهاد کمک مالی و اقتصادی کرد. سالهای بعد، در زمانیکه بسیاری از دوستان پیشین برادرم حتی منکر وجود او شده بودند، سادات با آگاهی به همه دشواریها و خطرات شخصی و سیاسی، برخلاف دیگران دست دوستی به سوی برادرم دراز کرد.(ص301)
تصور میکنم که از بین تمام رهبران غربی که ملاقات کردهام، شخصی که بیش از همه ستایش مرا برانگیخته است، شارل دوگل باشد. همانطوری که از رفتارش در دوران نهضت مقاومت فرانسه مشهود است، این رهبر نظامی متعصبانه به میهنش عشق میورزید. فرانسه، آنچه را که امروز دارد، بیگمان به دوگل مدیون است. او مردی بود بلندقامت و درشتاندام (اولین باری که از ایران بازدید کرد ما مجبور شدیم تختخواب مخصوصی برای او سفارش بدهیم)، دیپلماتی مبرز، با سخنی نغز و گفتاری به موقع و مناسب شرایط زمان و مکان.(ص302)
سیاستپیشگان آمریکائی غالباً در ارزیابی مسائل داخلی ایران اشتباه کردهاند زیرا خواستهاند مفاهیم و ارزشهای خود را «از اینکه اوضاع چگونه باید باشد» به اوضاع و احوال ایران تحمیل کنند و تکنیکهای آمریکائی را برای دستیابی به شرایط دلخواه خودشان اعمال نمایند. از یکسو از رهبری استبدادی بدشان میآید، و از سوی دیگر از نفوذ فزاینده کمونیزم در جهان هراسناکند، و در نتیجه امید خود را به سیاست پیشگانی میبندند که برای جلوگیری از این خطرات جز راهحلهای سطحی چیزی در چنته ندارند. نتایج این طرز عمل غالباً دهشتناک بوده است. (شاهد این مدعی، ارزیابی اشتباه دین آچسن از مصدق به عنوان سدی در مقابل کمونیزم، و نیز ارزیابیهای اولیه وزارت خارجه آمریکا از خمینی است).(صص4-303)
واقعیت آنست که حوادث و بحرانهائی که برای نظام آمریکا به آسانی قابل هضم و کنترل است، دولتهای ایران را از پای درمیآورد و کشور را گرفتار موجی از اغتشاش و بینظمی میسازد. در آمریکا رئیسجمهوری مانند هاریترومن میتواند بدون دغدغه، فرمانده قدرتمند و محبوبی مانند داگلاس مک آرتور را عزل کند و با چیزی بیش از یک غرولند گذرای عمومی مواجه نگردد. در ایران، حرکت مشابه آن، به احتمال زیاد به کودتا منجر میشود.(صص5-304)
من جداً معتقد بودم که سازمان ملل از نظر سیاسی نباید آینه بازنمای صحنه سیاسی بینالمللی باشد و قدرتهای بزرگ، به دلیل داشتن امکانات و توانائی کافی نباید بتوانند به میل و اراده خود، خواستهها و آرزوهای ملل کوچک را نفی کنند. به اعتقاد من، داشتن حق وتو- این قدرت مخصوص کشورهای بزرگ- اشتباه است، زیرا یک کشور را قادر میسازد که اراده خود را بر خواسته صد و چهل کشور کوچک تحمیل کند. در تمام این سالها و پس از شرکت در جلسات بیشمار، ملموسترین احساسی که به من دست داده احساس بیهودگی است. زیرا میدیدم تصمیماتی که پس از ماهها کار و با صرف خروارها کاغذ اتخاذ گردیده است، فقط به سبب آنکه از پشتیبانی چند کشور بزرگ برخوردار نبوده است، به هیچ میانجامد.(صص8-307)
در نظر من یکی از کشورهای بسیار قابل توجه اندونزی بود، که با بیش از نود میلیون جمعیت، بزرگترین کشور اسلامی جهان به شمار میرود. اسلام در اندونزی از مذهب بودائی متأثر است زیرا اسلام از طریق کاروانهای تجاری از هند به آنجا راه یافته است، نه از طریق اشغال اعراب. اسلام آنان آزادتر و آسانتر از نوع اسلام بنیادگرای ایران است. پرزیدنت سوکارنو را، که بیش از بیست سال بر اندونزی حکومت کرد، اولین بار در سال 1344 ملاقات کردم. مردی بود (به نسبت اهالی اندونزی) بلندقد، خوش قیافه، باهوش و سخنوری ماهر. اعتقادش به نوعی آمیزه اقتصادی کاپیتالیزم و کمونیزم، و نوع حکومتی که آنرا «دموکراسی رهبری شده» مینامید برایم فوقالعاده جالب بود.(ص308)
وقتیکه برای اولین بار نهرو را ملاقات کردم، او در سن هفتاد سالگی هنوز مردی بود خوش قیافه و با انرژی که به عنوان نخستوزیر روزی 17 ساعت کار میکرد. با هم به کشمیر سفر کردیم (از کوههای پوشیده از برف هیمالیا که مرا به یاد مناظر سویس میانداخت عبور نمودیم) و در راه از مسائل کشورهایمان سخن گفتیم. نهرو سیاستمدار ورزیدهای بود. از نظر فکری از یکسو سوسیالیستی بود که از کاپیتالیسم بدش میآمد، و از سوی دیگر «آگنوستی» بود که پس از گذراندن ده سال در زندان انگلیس، فیلسوفانه به جهان مینگریست.(ص310)
با جانشین او، ایندیرا گاندی، تماس شخصی برقرار نمودم و آنرا حفظ کردم. ایندیرا زنی بود قوی، زیرک و مستقل، و مسلط بر خود. یگانه تأثیر پدرش بر او این بود که وی مدام رژیم غذائی داشت، چه پدرش افراد چاق را دوست نداشت. تاریخ به ندرت زنی را به یاد دارد که این چنین بر سرنوشت چند صدمیلیون انسان تأثیر گذاشته باشد.(ص311)
زمانیکه در سال 1343 دوستی من با ذوالفقار علی بوتو آغاز گردید، روابط ما با پاکستان بسیار صمیمانه بود. در آن زمان ایوب خان رئیسجمهور و بوتو وزیر خارجه بود. بین پایتختهای ما رفت و آمد زیاد بود و دید و بازدیدها نیز فراوان بود.(ص312)
هدیه جاودانه بوتو به من، معرفی من به چوئن لای بود. سالها بود که اعتقاد پیدا کرده بودم کشوری با این جمعیت را نمیتوان ندیده انگاشت. این مطلب بخصوص در مورد سازمانی مانند سازمان ملل متحد صادق بود. علی بوتو میدانست که من علاقمندم با چوئن لای ملاقات کنم، پس ترتیب کار را در سفارت پاکستان در اندونزی داد. این ملاقات منجر به سفر اول من به چین شد.(ص313)
پس از اولین سفر به چین، من روابط بسیار حسنهای با رهبران چین برقرار کردم. آخرین باری که چوئنلای را دیدم، وی در آسایشگاهی بستری بود. بسیار خسته و نحیف به نظر میرسید و من دریافتم که این مرد ملایم و دانا به زودی از میان ما خواهد رفت. در سالهائی که برای قبول عضویت چین در سازمان ملل کوشش میکردم، از بسیاری از رهبران و دیپلماتهای چینی سئوال کرده بودم که آیا وقتی به عضویت این سازمان جهانی در آیند، برای خاتمه بخشیدن به استفاده از حق وتو اقدامی به عمل خواهند آورد؟ اگرچه ایشان در این راه قدمی برنداشتهاند، ولی حداقل از آن استفاده هم نکردهاند.(ص316)
پسرم شهریار، همانطوریکه همیشه گفته بود، به ارتش پیوست. پس از اینکه از کالج سلطنتی نیروی دریائی فارغالتحصیل گردید، وارد نیروی دریائی ایران شد و به جنوب منتقل گردید... شهریار به سرعت ترقی کرد و در 32 سالگی ناخدا شد. تحت فرماندهی او ایران به یک نیروی هوور کرافت دست یافت که گفته میشد بزرگترین نیروی هوور کرافت در دنیاست. در مانور دریائی که منجر به گرفتن سه جزیره ابوموسی (از شارجه) و تنبهای کوچک و بزرگ (از رأسالخیمه) شد، شرکت کرد. در زمان انقلاب، شخص دوم فرماندهی در پایگاه دریائی بندرعباس بود. پسر بزرگم، شهرام، به کلی با شهریار متفاوت است. پس از اتمام درسش در مدیریت بازرگانی در هاروارد، مستقیماً برای خودش وارد کار شد. در دوره رونق اقتصادی ایران بسیار موفق بود... در سال 1350 مورد یک سوءقصد نافرجام قرار گرفت. او حتی امروز هم هنوز در لیست دشمنان خمینی قرار دارد. او در سالهای اخیر به فلسفه روی آورده است. بیشتر سال را به آرامی در یکی از جزایر ساشلز (Seychelles) میگذراند و وقتش را صرف مسائل اکولوژیک از قبیل نجات حیواناتی که نسلشان مورد تهدید قرار گرفته است میکند.(صص320-319) ادامه دارد ...