تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۹۱ - ۱۰:۳۸  ، 
شناسه خبر : ۱۴۳۳۷۵
دکتر عبدالعزیر عثمان التواجری / ترجمه: فیروزه درشتی اشاره: معتقدم باید با شما از برخی مسائل سخن بگویم که برای روشنفکران، متفکران و تصمیم‌سازان در دنیای اسلام که من از آن می‌آیم، اهمیت دارد. به عنوان رئیس‌کل آیسسکو (سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی اسلامی)، دبیرکل فدراسیون دانشگاه‌های جهان اسلام، یک سخنران دانشگاهی و عضو بسیاری از مؤسسات علمی و آموزشی عربی و اسلامی تلاش دارم تصویری واقعی از ارتباط دنیای مسلمانان با غرب و نتایج مثبت و منفی‌ای که از این ارتباط ناشی شده است، ارائه دهم. حال چرا این موضوع را انتخاب کردم؟ تنها به این دلیل که امروز دنیای اسلام مرکز توجه حجم وسیعی از افکار عمومی شده است و به این دلیل که 50 درصد اخبار منتشر شده از سوی رسانه‌های جهان دورنما و گستره دنیای اسلام را شامل می‌شوند. این یک پدیده منطقه‌ای است که شایسته است مطالعه عمیق‌تر و جدی‌تری درباره آن انجام شود. به این ترتیب سؤالاتی در این موضوع از سوی محققان این حوزه مطرح می‌شود: چرا امروزه دنیای اسلام چنین بی‌ثباتی‌ای را تجربه می‌کند؟ چرا بیش از 70 درصد پناهندگان جهان از کشورهای اسلامی هستند؟ چرا سطوح پیشرفت و ترقی در دنیای اسلام رو به نزول است؟ چرا دهه‌های متوالی است که ارتباط میان دنیای اسلام و غرب با آشفتگی و به هم‌ریختگی همراه شده است؟ فکر می‌کنم برای سهولت پاسخگویی به این سؤالات خوب است کمی در تاریخ مدرن به عقب بازگردیم و به پیشینه سیاسی حوادث نگاهی بیندازیم؛ پیشینه‌ای که یکی از عوامل اصلی و عمده مؤثر بر دنیای اسلام را نشان می‌دهد که تأثیرات آن هنوز هم احساس می‌شود.

بیش از دو قرن نظام‌های سیاسی در بسیاری از کشورهای غربی علیه خواست مسلمانان و حق آنها برای یک زندگی راحت و همراه با آرامش برخاستند و با تلاش آنها برای ایجاد یک جامعه قوی و باثبات که در آن زندگی سیاسی و اقتصادی افراد رونق و پیشرفت داشته باشد و مردم از حقوق قانونی خود بهره‌مند شوند، مقابله کردند. در واکنش به این سیاست‌ها که از سوی نظام‌های سیاسی غربی برای دهه‌های متمادی اعمال می‌شود، یک جریان افکار عمومی در میان مسلمانان پدید آمد که غرب را مقصر تمام این مشکلات می‌داند و این امر منجر به تیرگی و خرابی روابط دو طرف در سطوح مختلف شد.
اگر ما به این اتفاقات مدرن و معاصر پیشینه حوادث تاریخی که در قرون وسطا اتفاق افتاد را هم اضافه کنیم، خود را در مقابل منازعات تاریخی تکان‌دهنده‌ای خواهیم یافت که نتیجه بدگمانی و عدم اعتماد و درگیری‌ها و دشمنی‌های شدیدی بود که به اشکال مختلف به وقوع پیوست و بین نهان‌کاری و گشودگی از یک دوره تاریخی به دوره دیگر در نوسان بود.
آرنولد توین‌بی، تاریخنگار انگلیسی شرایط حاکم بر دنیای اسلام را بعد از پایان جنگ جهانی اول به بیان دقیق در سخنرانی‌ای که در اوایل دهه پنجاه قرن گذشته ارائه داد، توضیح می‌دهد. او اشاره می‌کند غرب به جای راستگویی و صداقت، شروع به تحت تعقیب قرار دادن امپراتور عثمانی کرد، او را تهدید کرد که باید ایمان و عقیده دینی خود را رها سازد، زیرا او به غربی‌ها به عنوان خوک‌های وحشی نگاه می‌کرد و وقتی دین خود را کنار گذاشت و از غرب پیروی کرد، غرب برای او چیزی جز تحقیر و توهین نداشت، زیرا او چیز دیگری نداشت که به آنها بدهد.
این خلاصه‌ای از بحران تمدنی است که دنیای اسلام را آزرد. این یک حقیقت واقعی از تاریخ معاصر است که برای ما برخی از جنبه‌های توطئه کشورهای غربی را در قرون 19 و 20 برای تجزیه دنیای اسلام، تضعیف آن و استثمار منابع طبیعی آن برای ساخت اقتصادهای شکوفا و پررونق در کشورهای خودشان مکشوف می‌سازد. این تبعات سیاسی، احساسی و فرهنگی که تمامی روابط را متأثر ساخته است، نسبت و ارتباط کشورهای اسلامی را با اروپا و ایالات متحد امریکا که با تمام قدرت پشت قدرت اسرائیل ایستاده و در تمامی زمینه‌ها از آن حمایت می‌کند، مشخص می‌کند.
به خاطر صداقت تاریخی و عینیت علمی، در اینجا تأکید می‌کنم که تمامی این حوادث گذشته سهمی در شکل‌دهی روابط میان دنیای اسلام و غرب در سطح ناخودآگاه عمومی و در واقعیت فعلی داشته است. امروز راهی برای فهم و درک ماهیت این ارتباطات یا فهم ابعاد آن وجود ندارد، مگر اینکه نگاهی به حوادث تاریخی که در بالا از آن یاد کردیم، بیندازیم که این امر هم انتقام گرفتن از ویرانی‌های ایجاد شده را ادامه می‌دهد و ممکن است در آینده هم این انتقام‌گیری ادامه پیدا کند.
شرایطی که در نتیجه اشغال کشورهای اسلامی از سوی اروپاییان به وجود آمد، همیشه مانعی برای توسعه، پیشرفت و رونق و رفاه بوده است. بسیاری از کشورهای عرب و اسلامی بعد از استقلال، خود را با بحران‌های کلانی مواجه دیدند، ‌از جمله گسترش فقر، بی‌سوادی، ‌بیماری، ‌سوءمدیریت و فساد و رشوه‌خواری و با نبود شرایط لازم برای ایجاد ساختارهای نوین برای دولت مستقل روبه‌رو شدند. این شرایط مشکلات بسیاری را پدید آورد و با گذشت زمان اوضاع بدتر شد. رشد و پیشرفت در بعضی مناطق متوقف شد، در مناطق دیگر با تأخیر همراه شد و در بیشتر کشورها کند شد و عقب افتاد. اگرچه برخی از کشورهای عرب مسلمان دریافتند که چگونه منابع و توانایی‌هایشان را مدیریت کنند و به درجاتی از رشد و توسعه دست یافتند و سطح زندگی را برای شهروندان خود بهبود دادند، اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان اسلام از آثار و عواقب به جا مانده از دوران قبل از استقلال رنج می‌برند.
این طور گفته می‌شود که عوامل رشد اندک این کشورها همیشه به استعمارگری مربوط نمی‌شود، بسیاری از این دلایل از داخل خود این کشورها نشأت گرفته و آن‌قدر مفصل است که در این مجال نمی‌توان از آنها یاد کرد. از هم‌پاشیدگی اقتصادی و نبود خدماتی که برخی دولت‌ها به شهروندانشان ارائه می‌دهند در بیشتر کشورهای اسلامی، یا به دلیل کمبود منابع و ابزار مالی اندک و معدود این کشورها و یا به دلیل سوءمدیریت و کمبود تجربه است که باعث به وجود آمدن بسیاری از مشکلات اجتماعی می‌شود. در میان این مسائل بسط و گسترش حس بی‌عدالتی، محرومیت و فقر باعث بلند شدن صدای خشم و اعتراض در میان بخشی از جمعیت جامعه می‌شود. این امر در عوض نقش تعیین‌کننده‌ای در پیدایش خشونت و ایجاد جریان‌های افراطی و نیز گسترش مخالفان و جنبش‌های ناراضی بازی می‌کند و ما نمی‌توانیم همه این بحران‌ها و شرایط تباهی و فساد را به قدرت‌های استعماری سابق نسبت دهیم. اما همه این اتفاقات بر روابط میان جهان اسلام و غرب تأثیر منفی می‌گذارد. اما بدون تردید کشورهای تأثیرگذار غربی به لحاظ سیاسی و اقتصادی تا حدی مسئول شرایط سخت اقتصادی هستند که کشورهای اسلامی تجربه می‌کنند و نیز برای نبود ثبات، امنیت و صلح در خاورمیانه، فلسطین، افغانستان، سومالی و سایر کشورهای مسلمان مسئولند.
شرایط بسیار دشوار زندگی در سرزمین‌های فلسطینیان، ‌ادامه اشغالگری اسرائیل، سیاست‌های سرکوب‌گرایانه، قتل و ترور، اخراج از کشور و تبعید، جابه‌جا کردن فلسطینیان توسط نیروهای اشغالگر و حبس هزاران شهروند فلسطینی در زندان‌های اسرائیل،‌ همگی مسائلی هستند که نارضایتی، دشمنی و نفرت را نه تنها در فلسطین، بلکه در میان همه مسلمانان جهان ایجاد می‌کند. این امر همچنین تمایل به این ایده را که غرب هم به اندازه اسرائیل در ادامه این بی‌عدالتی‌ها مسئول است، شدت می‌بخشد. این آن چیزی است که غرب باید درک کند و از طریق راه‌هایی که می‌تواند حقوق آنها را نسبت به ساکنان غیر قانونی این سرزمین‌ها اعاده کند و صلح و ثبات را در این بخش از جهان به ارمغان آورد و در اصلاح این دیدگاه بکوشد. ارتباط میان دنیای اسلام و غرب به ثبات و پایداری نخواهد رسید، مگر اینکه این مسئله به روشی منصفانه و عدالتمدارانه حل شود، به طوری که توازن دوباره برقرار شود و ریشه‌های بحران خشک شود.
برای اینکه تصویر واضح و کاملی از این موقعیت ارائه دهم، سه مثال از تفکرات غیرمسئولانه و ایده‌های افراطی که امروز در غرب بیان می‌شود، می‌آورم. چنین تفکراتی تأثیر کاملاً معکوسی بر افکار عمومی در دنیای اسلام دارد و بر تمامی روابط جهان اسلام و غرب تأثیر منفی می‌گذارد.
ریچارد نیکسون، رئیس‌جمهور اسبق امریکا در کتاب خود با عنوان استفاده از فرصت ادعا می‌کند که اسلام و غرب دو موجودیت مستقل متضاد هستند. طبق ادعای او مسلمانان دنیا را شامل دو قطب می‌دانند: قلمرو اسلام و قلمرو جنگ و معتقدند که گروه اول باید بر گروه دوم فائق آید. او هشدار می‌دهد که مسلمانان صفوف به هم پیوسته‌ای هستند که می‌خواهند انقلابی علیه غرب انجام دهند و برای رسیدن به این مقصود باید با اتحاد جماهیر شوروی (قبل از فروپاشی) متحد شوند تا با این تهدید بزرگ (غرب) به عنوان یک جبهه متحد مواجه شوند.
این ایده در کتابی منتشر شده که به زبان‌های متعددی، از جمله عربی ترجمه شده است و باعث شدت بخشیدن به دشمنی و عداوت می‌شود و غرض‌ورزی و پیش‌داوری جهان اسلام را نسبت به غرب دامن می‌زند. نیکسون در بخش اول ایده خود از حقیقت دور می‌شود. اما در مورد بخش دوم ایده‌اش باید گفت این نشان‌دهنده دیدگاه بسیاری از تصمیم‌گیرندگان، متفکران و نخبگان فرهنگی و بخش وسیعی از جامعه غرب است. این یک تفکر غلط است که نشان‌دهنده کمبود دانایی و معرفت و دوراندیشی است و نیت‌هایی را فاش می‌کند که بی‌تقصیر و بی‌ضرر نیستند.
پال پوپارد (Paul Poupard)، یکی از کاردینال‌های پاپ مرحوم و رئیس شورای فرهنگی اسقفی در مصاحبه با فیگارو، روزنامه فرانسوی گفت که اسلام چالش مهیبی را با اروپا و غرب نمایندگی می‌کند و افزود، لازم نیست کارشناس ماهر و خبره‌ای باشیم تا انحراف فزاینده میان دو منحنی رشد جمعیتی را تشخیص دهیم. در کشورهایی با فرهنگ‌های مسیحی منحنی رشد جمعیت بسرعت در حال تنزل است، در حالی که عکس این موضوع را در کشورهای جوان مسلمان و مهد مسیحیت، آن طور که کاردینال اشاره می‌کند، خاورمیانه و بخصوص در کشورهای عربی شاهدیم. مسیحیان درباره آنچه ممکن است در آینده روی دهد و اینکه آیا پروژه پایان یافتن آنها اکنون در حال برنامه‌ریزی است، نگرانند. کاردینال پوپارد می‌گوید، این چالش از این حقیقت نشأت می‌گیرد که اسلام یک دین، فرهنگ، جامعه، روش زندگی، روش فکر کردن و یک روش رفتار و سلوک است، درحالی که مسیحیان در اروپا تمایل دارند کلیسا را به حاشیه جامعه برانند.
درست است که اسلام یک دین، فرهنگ، جامعه، روش زندگی، روش فکر کردن و یک روش سلوک است، اما بیان این حقیقت به این نحو نمایانگر چالشی است نزد مسیحیان که به هیچ وجه ربطی به حقیقت ندارد. در حقیقت چنین سخنانی فقط ارتباط ناگوار کنونی میان مسلمانان و غرب را بدتر می‌کند، اما متأسفانه گستره وسیعی از جمعیت غرب این سخنان را پذیرفته‌اند و به آن باور دارند.          ادامه دارد...