تاریخ انتشار : ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۸  ، 
شناسه خبر : ۱۴۳۳۸۲
بحران هویت ایالات متحده در فرآیند جهانی شدن

جبار پورحسینی
در این مقاله کوتاه ارتباط بین «هویت بین‌المللی» (International identity) ایالت متحده به عنوان یکی از اصلی‌ترین بازیگران صحنه بین‌المللی که حافظ وضع موجود است با فرآیند جهانی شدن (Globalization) که تبعات و نتایج خاص خود را همچون فرآیند مدرنیسم به همراه دارد مورد بررسی قرار می‌گیرد. در این مقاله مقولاتی چون تاکید آمریکا با تامین منافع ملی خود با توسل به رویکرد سخت‌افزارانه امنیت نظام بین‌المللی، چگونگی بازتعریف خود در قالب هویت بین‌المللی در 2 نظام بین‌المللی قبلی (نظام 2 قطبی) و کنونی (نظام نوین جهانی) که بعد از فروپاشی شوروی و پایان هژمونی گفتمان جنگ سرد در جهان حاکم شد، تشابهات فاشیسم و بوشیسم طی 2 فرآیند مدرنیسم و جهانی شدن و این پرسش که آیا تئوری برخورد تمدن‌ها بازتولید ایدئولوژی محافظه‌کارانه نازیسم در قالبی جدید است و چرایی وقوع واقعه 11 سپتامبر 2001 مطرح می‌شود.
درباره تبعات فرآیند جهانی شدن، اندیشمندان بیشتر در حوزه مطالعات ملی به جنبش‌های بنیادگرا و تمایلات گریز از مرکز قومیت‌محور توجه داشتند. به عبارت دیگر مساله «محلی شدن» (Localization) را در مقابل جهانی شدن در کشورهای در حال توسعه مطرح می‌کنند. مثلاً «ساموئل هانتینگتون» در باب ظهور جنبش‌های بنیادگرا طی فرآیند جهانی شدن، می‌نویسد: «جنبش‌های بنیادگرا بویژه روش‌هایی هستند برای مقابله با تجربه گسستنی و فقدان هویت، معنا و ساختارهای اجتماعی مستحکم.» (1) اگر از منظر دیگری نظام بین‌المللی را به عنوان کلیت حوزه بحث مورد مطالعه قرار دهیم، هریک از کشورهای عضو این نظام به‌مثابه یک بازیگر در صحنه بین‌المللی محسوب می‌شوند. فرآیند جهانی شدن همچون مدرنیسم کشور به کشور حرکت نمی‌کند بلکه با دگردیسی سریع و کودتای خزنده دال‌های شناور را مصادره به مطلوب کرده و معانی خود را در اذهان مردم به‌مثابه واقعیت نهادینه می‌کند. در این میان سلاح تیز این فرآیند رویکرد فرهنگی است.
به‌طور کلی عوامل فرهنگی و در راس‌شان مساله هویت در کانون توجه مباحث اینچنینی قرار می‌گیرد. «آلن تورن، جامعه‌شناس برجسته فرانسوی، مهم‌ترین وجه تمایز جامعه صنعتی و جامعه مابعد صنعتی را ماهیت «ستیز» در این 2 نوع جامعه می‌داند. از دیدگاه او جامعه صنعتی با ستیز بر سر توزیع سر و کار دارد، ولی جامعه مابعد صنعتی با ستیزهای فرهنگی ویژگی می‌یابد. در نظریه برخورد تمدن‌ها و نظریات مشابه نیز به گونه‌ای دیگر از فرهنگ‌محور بودن جوامع در آینده سخن به میان آمده».(2)
حال اگر ایالات متحده آمریکا را بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به عنوان مهم‌ترین بازیگر صحنه بین‌المللی بازشناسی کنیم، در وهله نخست تبعات و اثرات فرآیند جهانی شدن در حوزه‌های گوناگون، کشورهای توسعه‌یافته بویژه کشور آمریکا را دستخوش تحول کرده است، حال به خاطر عواملی همچون بالا بودن ضریب قبول تغییرات محیط و تاثیرگذاری بر محیط به علت پیشرفت و توسعه، این تحولات زیاد به چشم نمی‌آیند.
اما اگر ما از باب رفتارشناسی به بررسی اعمال ایالات متحده به عنوان یک کشور در میان کشورهای دیگر بپردازیم، می‌بینیم که در بعد نظامی و سیاسی یک رویکرد میلیتاریستی و ارتجاعی همچون کشورهای فاشیسم و نازیسم قبل از جنگ دوم جهانی اتخاذ کرده است تا از بحران معنای حاصله از فرآیند جهانی شدن در امان بماند، چرا که هویت بین‌المللی ایالات متحده در نظام 2قطبی با عنایت به گفتمان جنگ سرد، یک هویت تعیین شده و مشخص بود؛ هویتی ایدئولوژیکی که در ابتدا با ضدخود تعریف می‌شد.
در این گفتمان (جنگ سرد) سیاه و سپید دیدن (خودی و بیگانه دیدن) متداول بود و حفظ امنیت بر پایه رویکرد سخت‌افزارانه تار و پود ارتباط با دیگران را در صحنه بین‌المللی تشکیل می‌داد. در یک سوی میدان کشورهای بلوک غرب با اقتصاد کاپیتالیستی به رهبری ایالات متحده و در سوی دیگر میدان کشورهای بلوک شرق با اقتصاد کمونیستی به رهبری اتحاد جماهیر شوروی در مقابل هم صف‌آرایی کرده و با عینکی ایدئولوژیکی کتاب سیاست را به کشورهای دیگر دیکته می‌کردند.
کارویژه‌های جنگ، نقش تضاد سیاسی و بحران به‌مثابه عوامل وحدت‌بخش و ضامن استمرار نگاه ایدئولوژیکی و در نتیجه ثابت ماندن این تقابل و نظام به رهبری 2 کشور شوروی و آمریکا در سطح جهانی را سبب می‌شد. در سایه ایدئولوژیک بودن گفتمان نظام 2قطبی «دوست» و «دشمن» از هم تمییز داده شده و هویت بین‌المللی کشورها نیز در این پروسه شکل گرفته و حفظ می‌شد. ایجاد امنیت نیز با نبود تهدید خارجی معنا می‌شد و تنها روش حفظ امنیت نیز توسل به رویکرد سخت‌افزارانه امنیت بود که اصلی‌ترین خروجی آن جنگ است. نظام 2قطبی با فروپاشی شوروی فروریخت و بوش پدر واضع تئوری نظام نوین جهانی به رهبری ایالات متحده شد. به واسطه وارد شدن به فرآیند جهانی شدن، رهبران ایالات متحده در رفتارهای امنیتی و حوزه‌های گوناگون سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی با معضل بحران هویت در صحنه نظام بین‌المللی و سیاست خارجی مواجه شدند.
خطر کمونیست به‌عنوان مهم‌ترین عامل وحدت‌بخش و تعیین‌کننده محدوده ایدئولوژیکی «دوست و دشمن» از بین رفت و روسیه نیز نمی‌توانست مانند شوروی نقش ایدئولوژیک آمریکا را در صحنه بین‌المللی ایفا کند. مسائل امنیت ملی و منافع ملی آمریکا که تا دیروز با تعریف دگر خارجی خود «تعیین» و «تامین» می‌شدند حال با از دست رفتن این «ابردگر» دچار مشکل شده و در مجموع هویت بین‌المللی ایالات متحده به عنوان رهبر بلوک غرب در نظام 2قطبی وارد عرصه جدیدی شد که رهبری جهان را بدون داشتن دشمن خارجی در صحنه بین‌المللی به عهده گرفت. نگاه سخت‌افزارانه آمریکا به امنیت و ادامه رویکرد میلیتاریستی در سیاست خارجی، ایالات متحده را بر آن داشت تا به دنبال دشمن فرضی و خطر عظیم دیگری باشد تا نگاه ایدئولوژیکی- نظامی خود را در صحنه جهانی بازتولید و اقتدار خود را به واسطه گشودن چتر امنیتی در مقابل دگرایدئولوژیک برای کشورهای اروپایی استمرار بخشد.
در این فرآیند هویت بین‌المللی ایالات متحده به عنوان رهبر نظام بین‌المللی دچار بحران شد چرا که بازتولید فضای ایدئولوژیکی جنگ سرد و بازتعریف خود به واسطه تعریف دیگری (دشمن خارجی) دیگر امکانپذیر نبود.
از این رو استراتژیست‌ها و اندیشمندان کاخ‌سفید برای ترمیم و بازسازی هویت بین‌المللی به چالش کشیده شده ایالات متحده، رویکرد ارتجاعی و نظامی‌گری پیش‌رو گرفتند. با فروپاشی نظام کمونیستی بلوک شرق به عنوان ابردگر ایدئولوژیکی بلوک غرب، استمرار حاکمیت آمریکا در اروپا که از جنگ دوم جهانی آغاز شده بود به چالش کشیده شده و این فرآیند با اتحاد همه‌جانبه اروپا علیه انحصارطلبی ایالات متحده تسریع شده و با بحران بالکان و کوزوو نیاز به ایجاد و قوام اتحاد کشورهای اروپایی در سیستمی مستقل و نظام‌مند به صورت عمیق‌تر درک شد. حساسیت هویتی به وجود آمده بین تمدن لیبرال – دموکرات در 2 سوی آتلانتیک رفته‌رفته به سمت برخورد در حوزه‌های اقتصاد و سیاست پیش رفت. (3)در چنین فضایی ایالات متحده که تا دیروز در برابر خطر گسترش کمونیست برای اروپا در حکم ستونی اطمینان‌بخش و چتر امنیتی مطمئن به شمار می‌رفت حال با از بین رفتن خطر سرخ، فلسفه وجودی رهبری ایالات متحده در بلوک غرب از بین رفته و جاده اتحاد اروپا در مقابل انحصارطلبی‌های رئیس قبلی در حوزه‌های گوناگون هموارتر شد.
با مطرح شدن تئوری نظام تک‌قطبی به رهبری ایالات متحده در فرآیند جهانی شدن، کشورهای اروپایی از سیاست‌های انحصارطلبانه ایالات متحده احساس خطر کرده و از قبول دستورات سیاسی- نظامی- اقتصادی کدخدای دهکده جهانی سر باز زدند. از این رو همگرایی امنیتی- دفاعی با ابتکار اتحادیه اروپا در ایجاد سیاست خارجی- امنیتی مشترک در ماستریخت پایه‌ریزی شد و با تشکیل نیروی واکنش سریع اروپا در هلسینکی جنبه عملی به خود گرفت و به این شکل پیوندهای استراتژیک میان اروپا و آمریکا با محوریت ناتو با چالش مواجه شد. اتحاد اروپا با گسترش مرزهای اقتصادی و ژئوپلتیک خود درصدد ترسیم هویتی نوین در عرصه بین‌المللی است تا با معرفی تصویر جدید خود معادلات جهانی قدرت را از نو نقاشی کند. (4)
در این میان ایالات متحده از یک سو به همکاری کشورهای اروپایی جهت تنظیم و پیاده کردن سیاست‌های استراتژیک خود در جهان نیازمند است و از سوی دیگر درصدد است تا از تثبیت قدرت کشورهای اروپایی در قالب اتحادیه اروپا جلوگیری کند.
به هر حال آمریکا جهت به دست آوردن جایگاه رهبری خود در بلوک غرب و ارتقای آن در سطح جهان- بعد از فروپاشی شوروی- نیاز به سیاست جدیدی داشت که از طرفی خطر بزرگ‌تری را جایگزین خطر سرخ نظام 2قطبی کند و از طرف دیگر جلوی وحدت کشورهای اروپایی را در قالب اتحادیه اروپا بگیرد تا دولت و همراه قدیم در جامه رقیب مقتدر جدید درنیاید. از آنجا که هویت بین‌المللی ایالات متحده بعد از جنگ دوم جهانی قوام، ثبات و شاکله‌ خاص خود را در تضاد و تنش به دست آورده بود، برای تجدید بنای خود نیاز به فضایی بحرانی، تضادگونه و تنش‌آلود دارد تا به بقای خود در نقش جدید یعنی کدخدایی دهکده جهانی ادامه دهد. از این رو به پردازش تئوری جدیدی همت گماردند که برای اجرا شامل مراحل گوناگونی ‌بود تا از بحران هویت بین‌المللی خود رهایی یابد.
مراحل گذار ایالات متحده از ریاست بلوک غرب تا رهبری کل جهان نیازمند طرح استراتژی مدبرانه‌ای است که ایالات متحده این مهم را با قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی خود در جهان قدم به قدم اجرا می‌کند. تئوری برخورد تمدن‌های ساموئل‌ هانتینگتون که برتری فرهنگ غرب به ریاست ایالات متحده را مطرح می‌کند، بازتولید و بازگشتی است به تئوری برتری نژاد آریا نزد نظام نازیسم که به عنوان واکنشی نسبت به فرآیند مدرنیسم اتخاذ شده بود و حال اینکه بحران هویت بین‌المللی ایالات متحده و اتخاذ رویکرد میلیتاریستی- امپریالیستی در جهان همین پروسه را دنبال می‌کند.
اگر نگاهی به نظریات اندیشمندان درباره چگونگی ظهور و بروز فاشیسم در اروپا داشته باشیم، می‌توانیم شباهت‌های این 2 فرآیند را بهتر دریابیم. «ارنست نولته»، فاشیسم را یک شورش ضدنوسازی می‌خواند.(4) نولته در تحلیل پدیده فاشیسم و نازیسم معتقد است که افراد برای رهایی از فشارهای روانی- که ذاتی‌ گذار به مدرنیسم است- با یک حرکت ارتجاعی در مقابل نوسازی مدرنیته ایستادند و با پذیرفتن ایدئولوژی نازیسم احساس فردی- روانی امنی به آنها دست داد و از فقدان و بحران هویت با توسل به ایدئولوژی هویت‌ساز (کاذب) نازیسم رهایی یافتند.
او در تبارشناسی فاشیسم آن را دیدگاهی فوق‌سیاسی می‌یابد و آن را مقاومت در برابر فراترروی (Transcendence) می‌نامد. به نظر وی فاشیسم واکنشی بود علیه فرآیند نوسازی در خلال 2 جنگ جهانی.
«برینسکتون مور» نیز به تبارشناسی فاشیسم می‌پردازد و ریشه‌های آن را در محافظه‌کاری جست‌وجو کرده و آن را به‌مثابه هژمونیک شدن ایدئولوژی راست رادیکال در جامعه‌ای که تحت فشارهای صنعتی شدن قرار دارد معرفی می‌کند. مور در تفاسیر خود ارتباط دقیقی بین فاشیسم و محافظه‌کاری برقرار می‌کند. «ولفگانگ سور» نیز فاشیم را شورش زیان‌دیدگان علیه فرآیند مدرنیسم می‌داند. «سیمور لیپست» و «جان ویس» آرای فاشیسم را نتیجه رادیکال یا عوامانه ساختن مناقشات سنتی علیه جامعه صنعتی می‌دانند.
لیپست معتقد است که جبهه فاشیستی در واقع یک جبهه محافظه‌کارانه بود که در قالب جنبش اجتماعی رادیکال علیه نوسازی جامعه صنعتی قد علم کرد.
جان ویس نیز فاشیسم را یک اعتراض ارتجاعی علیه جامعه صنعتی و دموکراتیکی که خود لیبرالیسم خالق آن بود معرفی می‌کند. از این منظر فاشیسم بحرانی در روند نوسازی جامعه صنعتی اروپاست. «اریک فروم» در کتاب گریز از آزادی، فاشیسم را واکنش توده‌ای اتمیزه شده از فرآیند توسعه و صنعتی شدن در قبال فشارهای روانی جامعه می‌داند. به عبارت دیگر به اعتقاد وی فاشیسم فرار توده از بحران هویت به ایدئولوژی هویت‌بخش کاذب است که طی آن توده از ناامنی سازمان‌نایافته به دامن ناامنی سازمان‌یافته پناه می‌برد. در مجموع جنبش‌ها و گرایشات ارتجاعی- میلیتاریستی- برای مثال در آلمان- جهت فرار از بحران هویت در مقابل فرآیند مدرنیسم، تئوری «برتری نژاد ‌آریا» را طرح کرده و با عملیاتی کردن آن طرح شعله جنگ دوم جهانی را روشن کردند.
در حال حاضر نیز در سطح بین‌المللی، ایالات متحده با توجه به بحران هویت بین‌المللی خود که از فرآیند جهانی شدن و به پایان رسیدن گفتمان جنگ سرد که ماهیتاً ایدئولوژیکال و ذاتاً هویت‌ساز بود، حاصل شده است با گزینش و عملیاتی کردن «برخورد تمدن‌ها» در قالب نظام نوین جهانی به بهانه جنگ با تروریسم، ادعای رهبری تمدن لیبرال ـ دموکرات غرب در برابر تمدن اسلامی را دارد. به عبارت دیگر در پروسه بازتولید غیریت‌‌ستیز فضای جنگ سرد، تمدن اسلامی در قالب تروریسم بین‌المللی جایگزین خطر کمونیسم شده است؛ به عبارت دیگر خطر سبز جایگزین خطر سرخ شد. تعداد 21 کشور از فهرست 22 کشور تهدیدکننده منافع ملی آمریکا که کاخ سفید تنبیه این کشور‌ها را از اولویت‌های سیاست خارجی خود می‌داند، جزو کشور‌های مسلمانند که خود دلیلی است بر این مدعا.
اشغال 2 کشور مسلمان عراق و افغانستان در قالب جنگ علیه تروریسم بین‌المللی نشان از عملیاتی شدن این طرح دارد. به هر حال تشابهات بوشیسم ایالات متحده و نازیسم آلمان در اتخاذ رویکرد سخت‌افزارانه امنیت و توسل به ابزار‌های میلیتاریستی واقعه 11 سپتامبر و انفجار برج‌های دوقلوی تجاری و سازمان پنتاگون در آمریکا، عملاً ما را وارد صورتبندی جدید تمدنی بین 2 تمدن اسلامی و تمدن لیبرال ـ دموکرات غرب به رهبری آمریکا کرده است. پروژه 11 سپتامبر، خودزنی سیاسی ایالات متحده جهت پردازش دشمن فرضی و دگرخارجی برای نهادینه کردن آن در نظام نوین جهانی و بازتولید گفتمان امنیتی جنگ سرد بود تا بدین‌وسیله با کریه جلوه دادن چهره تمدن اسلامی، دشمن جدید خود را در قالب برخورد تمدنی بازتولید کند.
بدین ‌منظور بن‌لادن، شریک تجاری بوش به عنوان رئیس پروژه «القاعده‌سازی» نماد و معرف تمدن اسلامی معرفی شد تا چهره‌ای بنیادگرا، اصولگرای خشونت‌طلب و منحرفی از اسلام به جهانیان و همپیمانان نظام 2 قطبی ایالات متحده بویژه اروپاییان عرضه شود. (5) بدین ‌منظور تروریسم بین‌المللی جزو ذاتی تمدن اسلامی معرفی شده و گروه‌هایی همچون القاعده، حزب‌الله لبنان، حماس، جهاد اسلامی و... در یک سطح نماینده آن شدند و از این‌رو 11 سپتامبر نقطه عطفی در تحولات و جریانات بین‌المللی به شمار می‌رود. اثبات خودزنی بودن واقعه 11 سپتامبر در این مقاله کوتاه امکانپذیر نیست اما جهت تقویت فرضیه مقاله بعضی از این شواهد و دلایل را فهرست‌وار عنوان می‌کنیم:
اول اینکه ساعت وقوع واقعه جزو ساعات پرترددی است که حدود یکصد‌هزار نفر جمعیت باید در 2 برج 110‌طبقه‌ای تجاری نیویورک حضور می‌داشتند در حالی که فقط حدود 4‌هزار و 500 نفر در زمان واقعه داخل برج‌ها بودند و جالب‌تر اینکه تمام کارکنان یهودی برج‌های دوقلو شب قبل از واقعه توسط سرویس امنیتی اسرائیل ـ موسادـ مرخصی اجباری دریافت کرده بودند.
دوم، چطور می‌توان قبول کرد که این حادثه توسط 17 دوربین تلویزیونی به صورت اتفاقی از زوایای گوناگون فیلمبرداری شده باشد؟
سوم، در زمان برخورد هواپیما به برج‌ها یک زائده تقریباً یک متری زیر هواپیما نصب شده بود و قبل از برخورد کامل هواپیما به طبقات فوقانی برج از طبقات میانی برج دود برمی‌خیزد و برج‌ها با وارد کردن کمترین خسارت ممکن به ساختمان‌های اطراف همچون یک پروژه فیلم هالیوودی فرومی‌ریزند. شاید به همین دلیل است که با اقامه این دلیل که «روح ملی مردم آمریکا و احساسات آنها از دیدن مجدد این صحنه جریحه‌دار می‌شود» از پخش مجدد این تصاویر خودداری کردند؟!
چهارم، طبق گفته کارشناسان لاشه هواپیمایی که به ساختمان پنتاگون تخلیه شده برخورد کرد ماهیتاً و شکلاً با هواپیمایی که ادعا می‌شود پس از ربوده شدن به پنتاگون برخورد کرد،‌ کاملاً متفاوت بود.
پنجم، سیستم فرماندهی هوافضایی آمریکای‌ شمالی طوری طراحی شده است که طبق دکترین‌های امنیتی خودشان چنانچه از اقیانوس آرام و اطلس هر موشک یا هواپیمای ناشناس و ربوده شده‌ای وارد فضای هوایی آمریکا شود توسط رادار‌های نظامی ردیابی و در صورت لزوم منهدم می‌شود؛ سوال اینجاست که چطور بعد از اینکه سیستم غیرنظامی اعلام کرد که هواپیماها ربوده شده است، طبق دکترین خودشان هواپیما را منهدم نکردند؟ هواپیمای اول از بُستون پرواز کرده و به یکی از برج‌های تجاری در نیویورک اصابت می‌کند و سیستم هوایی آمریکا که داعیه برتری نظامی در جهان را دارد هیچ اقدامی نمی‌کند و هواپیمای دوم به فاصله 16 دقیقه در فضای آمریکا بدون هیچ مزاحمتی به برج دوم می‌خورد و سیستم امنیت هوایی آمریکا که پیش‌بینی‌های دفاع هسته‌ای را در اندک‌ زمان طراحی کرده است ساکت می‌نشیند و باز 34 دقیقه بعد نیز یک هواپیمای مسافربری بوئینگ (؟!) دیگر به پنتاگون اصابت می‌کند و ایالات متحده با طرح پیشرفته «دفاع استراتژیک فضایی» (اس.‌دی.‌آی) مانند جنگ ستارگان نظاره‌گر صحنه است. آیا عقل می‌پذیرد که کشوری همچون ایالات متحده اینچنین دستخوش حملات تروریستی شود؟ با مروری مدقانه به این نتیجه می‌رسیم که واقعه 11سپتامبر بازتولید پروژه دشمن‌تراشی و ایجاد فضای نظامی‌گری توسط آمریکا در قالب جنگ علیه تروریسم بود تا خلأ و فقدان جنگ سرد پرشده و خطر کمونیست در جامعه تمدن اسلامی بر اساس تئوری برخورد تمدن‌ها از نو قالب‌گیری شود.
بدین‌شکل می‌توان از منظری دیگر فرآیند جهانی شدن را ایجاد‌گر نوعی بحران هویت کشور ایالات متحده در نظام جدید بین‌المللی دانست. اگر فرآیند مدرنیسم با ایجاد بحران هویت باعث ظهور فاشیسم در اروپا شد، حال فرآیند جهانی شدن ظهور میلیتاریسم آمریکا در جهان را به همراه دارد. تئوری برخورد تمدن‌ها با پیام برتری تمدن لیبرال- دموکرات غرب احیاگر نقش برتری نژاد آریا در نظام نازیسم است. واقعه 11 سپتامبر نیز شروعی برای انتقال رویکرد امنیتی سخت‌افزارانه ایالات متحده از گفتمان جنگ سرد در نظام 2 قطبی به گفتمان منازعه تمدن‌ها در نظام نوین جهانی است ‌تا «بستر» (Context) میلیتاریستی و در نتیجه جایگاه هژمونیک آمریکا در صحنه بین‌المللی حفظ شود.
این رویارویی توسط تز بوشیسم با حمله و اشغال نظامی 2 کشور اسلامی یعنی افغانستان و عراق جامه عمل پوشیده است و سرانجام در فرآیند لجام‌گسیخته جهانی شدن در قالب نظام بی‌نظم نوین جهانی که با ادعای کدخدایی ایالات متحده در دهکده جهانی پیش می‌رود، سیاست‌های آتی ایالات متحده علیه یکی دیگر از کشورهای اسلامی پیش‌بینی‌پذیر می‌شود.
ایران به عنوان قدرتمند‌ترین و مستقل‌ترین کشور جهان اسلام و منطقه حساس و انرژی‌خیز خاورمیانه می‌توانست بهترین گزینه برای «آلترناتیو شدن» در تئوری برخورد تمدن‌ها قرار گیرد و به عنوان پیشانی قالب‌بندی جدید «خطر سبز» درآید. ایالات متحده با واقعه 11 سپتامبر پروژه عظیم برخورد تمدن‌ها را آغاز کرد و با تاکتیک حمله پیشگیرانه درصدد به‌دست آوردن اجماع بین‌المللی بویژه در قالب ناتو با ریاست خود جهت سومین حمله به یک کشور اسلامی است. البته تفاوت‌های ساختارهای سیاسی، ‌اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، جغرافیایی، مذهبی و نظامی و شرایط و جایگاه بین‌المللی کشورهای افغانستان و عراق با ایران بسیار عمیق و قابل تامل است که تشریح آن در این مقاله نمی‌گنجد. اما این امر باعث می‌شود تا کمیت و کیفیت اجماع و همچنین نوع برخورد کشورهای متحد (اگر اجماعی صورت گیرد) علیه ایران متفاوت با جریانات حادث شده در 2کشور مذکور باشد. این تنش‌آفرینی برای ایالات متحده بازتولید شرایط جنگ سرد نظام 2 قطبی است تا اینکه بتواند در این فضا استنشاق کند و بحران هویت بین‌المللی خود را با پردازش تئوری‌های میلیتاریستی التیام بخشد.
در حال حاضر نیز آمریکا تا حدودی کشورهای اروپایی را راجع به خطرناک بودن برنامه هسته‌ای ایران با خود همراه کرده و با تلاش جهت وارد کردن دیگر اعضای دائم شورای امنیت به جرگه خود قصد رهبری این تیم جهانی را علیه ایران دارد تا ریاست خود را در نظام نوین جهانی به‌صورت جدی‌تر عملیاتی‌تر کند. اما در باب ایران یکی از مباحثی که این کشور را از کشورهایی نظیر افغانستان و عراق متفاوت می‌کند، همبستگی و هارمونی میان مردم و حکومت است. ایالات متحده به همراهی کشورهایی نظیر انگلستان پروژه جنگ نرم علیه ایران را که پس از اتمام جنگ ایران و عراق در دستور کارشان قرار گرفته بود با ایجاد پروژه انتخابات در ایران وارد فاز دیگری کردند.
«انقلاب رنگی» فاز پایانی پروژه جنگ سوم و شروع بستری مناسب برای حمله محدود نظامی به ایران یا تحریم‌های همه‌جانبه‌تری علیه ایران از طریق ایجاد اغتشاشات و آشوب‌های شهری در کشور ایران جهت ناآرام جلوه‌دادن وضع امنیت داخلی کشور و نیز شکستن بت همبستگی مردم و حکومت در داخل ایران است(6). به این طریق کشورهای همپیمان ایالات متحده راحت‌تر و بهتر علیه ایران (ایران ناآرام از لحاظ امنیت داخلی که بین مردم و حکومت شکاف است) اقدام خواهند کرد. این اهداف با عنایت به لزوم ایجاد فضای تنش‌آلود در روابط بین‌الملل جهت جلوگیری از تنزل قدرت‌ جهانی ایالات متحده و بازتولید هژمونی گفتمان سیاسی ـ نظامی ایالات متحده در قالب ریاست نظام نوین جهانی با استفاده از تئوری برخورد تمدن‌ها و استراتژی‌های تدوین شده در حوزه‌های گوناگون اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی در راستای ترمیم پرستیژ بین‌المللی و گذار از بحران بین‌المللی هویت ایالات متحده صورت می‌پذیرد. (7)