تاریخ انتشار : ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۵  ، 
شناسه خبر : ۱۴۳۵۰۲

به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر می‌شود. (بخش دوم)

فصل ششم: شرق و غرب: تماس یا تقابل
 اگر خواسته باشیم فصول گذشته را در یک کلام جمعبندی نمائیم بایستی گفت که بنظر می‌رسد اسباب و علل عقب‌ماندگی ایران هرچه بود از داخل بود.(ص285)
 اینطور نبود که کسی یا نیرویی یا کشوری یا تمدنی از آن سر دنیا (غرب) برخاسته و بر ایران تاخته، تمدن، پیشرفتها و دستاوردهای آنرا از میان برده و بجای آن انحطاط و عقب‌ماندگی را جایگزین نموده باشد.(ص286)
 این به هیچ روی به معنای نفی رویارویی زیانباری که از قرن هیجدهم آغاز گردید، در قرن نوزدهم به اوج خود رسید و در قرن حاضر نیز بعضاً مستقیم و بعضاً غیرمستقیم ادامه پیدا کرده است نمی‌باشد.(ص286)
 اما طرح مسئله به صورت رویارویی نیز چندان درست نیست. خود اینکه بگوئیم غرب رویاروی شرق قرار گرفت خالی از ایراد نیست.(صص287-286)
 اوّلاً «رویایی» بین شرق و غرب صرفاً بخشی از سیر تحولات دنیا بود و نه همه آن. ثانیاً- که بمراتب مهم‌تر است- حجم رویارویی غربیان با یکدیگر از قرن هیجدهم به بعد چندین برابر حجم رویارویی میان شرق و غرب بود.(ص287)
 اگر بخواهیم این تصویر خیالی را که بر طبق آن اروپائیان هیچ کار و زندگی دیگری نداشته‌اند و ندارند الا اینکه فقط با مسلمان پیکار نمایند و هیچ فکر و ذکر دیگری بجز فکر مبارزه با مسلمین در مخیله‌شان نمی‌گذرد، به کناری بگذاریم، سؤال اساسی این می‌شود که تماس بین شرق و غرب چگونه بوده است؟ و اصولاً آیا این تماس تأثیر یا تأثیراتی بر مسئله عقب‌ماندگی شرق از جمله ایران داشته است؟(ص287)
 پاسخ معمول ما این بوده که غربیان برای غارت، استعمار و استثمار ما نیاز به شناختمان داشته‌اند و لذا پیرامون هر جنبه‌ای از حیات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی ما به کندوکاو پرداخته‌اند. بعید بنظر می‌رسد که کسی واقعاً مغلطه فوق را به عنوان یک پاسخ جدی بپذیرد. زیرا جدای از آنکه بسیاری از مطالعاتی که صورت گرفته صرفاً جنبه پژوهشی و آکادمیک داشته‌اند و در جهت کلی بالا بردن دانش و معرفت علمی بوده‌اند و اساساً ارتباطی با استعمار و مطامع استعماری پیدا نمی‌کنند، مشکل بنیادی‌تر پاسخ فوق این است که به مسئله اساسی‌تر که همانا فقدان تحقیقات و بررسی‌های ایرانیان پیرامون غرب وغربیان باشد چندان پاسخی نمی‌دهد.(صص289-288)
 اگر هم فرض بگیریم اینطور بوده باشد که هر اروپایی که پای به مشرق زمین گذاشت آمده بود تا توطئه بر علیه اسلام و مسلمین به عمل آورد (و اساساً غربیان جز طرح توطئه بر علیه مسلمین کار و زندگی دیگری ندارند)، باز هم این پرسش بنیادی که در اول کتاب مطرح نمودیم بی‌جواب می‌ماند که چرا ما نرفتیم؟(ص289)
 واقع مطلب این است که این حس ماجراجویی، این علاقه به سیر و سیاحت و شجاعت و شهامت گام نهادن در آبها، خشکی‌ها، بیابانها، یخ‌ها و جنگلهای انبوه و کوههای سر بفلک کشیده و مواجهه با مردمان کاملاً ناشناخته و غریب از خصوصیات بارز اجتماعی غربیان بوده است.(ص290)
 قضاوت صحیح‌تر آنست که صفات، ویژگیها و الگوهای رفتاری و اجتماعی غربیان همانقدر مولود و معلول شرایط طبیعی و اقلیمی محیط زندگیشان بوده است که رفتار و برخوردهای اجتماعی شرقیان.(ص291)
 ازجمله مسائل پیچیده اما در عین حال سرنوشت‌ساز در تعیین شکل نهایی رابطه شرق با غرب، تسلط نهایی و بی‌چون چرای اروپائیان در دریا بود.(ص291)
 انقلاب صنعتی صرفاً باعث گردید تا غرب به ابزار و امکانات پیشرفته و نیرومندی در جهت نیل به تسلط بیشتر و کامل‌‌تر به اجتماعات دیگر دست یابد. و الا اصل روند سلطه قرنها قبل از آن شروع شده بود.(ص291)
 پرتغالی‌ها، بعنوان مثال، 3 قرن قبل از دستیابی به چنین کشتی‌هایی بر تنگه هرمز و جزایر قشم و کیش و بندرعباس تسلط یافته بودند... چرا و شاید مهم‌تر از آن چگونه اروپائیان توانستند در مقایسه با ملل شرقی و از جمله ایرانیان به آنچنان برتری و تفوق بی‌چون و چرایی دست یابند؟(ص292)
 مجاورت و نزدیکی به دریا باعث گردید که اروپائیان از همان ابتداء به دریانوردی تمایل زیادی پیدا نمایند.(ص292)
 البته مناطق دیگری نیز مشرف بر دریا بوده‌اند اما تحول آنان همانند اروپائیان نشد. بنابراین بجز دریا اسباب و علل دیگری نیز زمینه‌ساز بوده‌اند. یکی از مهمترین این عوامل نفوذ اقوام، ملل و فرهنگهای مختلفی می‌باشد که قاره اروپا را پوشانده‌اند.(ص292)
 اقوام مختلفی که در اروپا ساکن شدند ضمن حفظ زبان و پاره‌ای از خصوصیات قومی خود به تدریج تبدیل به یک ملت و کشور شدند...این عامل به تنهایی شاید مهم‌ترین دلیلی باشد برای توضیح اینکه چرا قاره اروپا این همه شاهد جنگهای پی در پی بوده است. اما در مقابل این نقطه ضعف، نزدیکی ملل مختلف اروپا نسبت به هم باعث می‌شود که آنان به لحاظ فرهنگی و اجتماعی تأثیر زیادی بر روی یکدیگر بگذارند.(ص293)
 عامل مهم دیگری که باعث ایجاد ارتباط در میان جوامع مختلف اروپا گردید زبان لاتین بود.(ص294)
 مجاورت با دریا و وجود آبراههای متعدد میان مناطق مختلف اروپا از همان ابتدا باعث گردید که اروپائیان به سمت آب، دریا و دریانوردی سوق داده شوند...عاملی که دریانوردی را آنچنان گسترده و میسر می‌ساخت وفور بی‌اندازه چوب در اروپا بود که ماده اصلی برای ساختن کشتی بود.(ص294)
 به تدریج عامل اساسی که دریا‌نوردی را به صورت یکی از با اهمیت‌ترین و در عین حال متداول‌ترین حرفه‌ها در اروپا در آورد، تجارت بود.(ص294)
 پیدایش تمدن در شرق زودتر از غرب به این معنا بود که شرقیان جدای از مواد غذایی، قادر بودند به تعبیر امروزه «کالای صنعتی» یا «تولیدات» نیز به غرب صادر کنند. بنابراین در اروپا همواره بازار برای کالای شرقی وجود داشت.(ص294)
 اما مسئله اساسی دیگر این است که غربیان بهاء‌ کالایی را که از شرق دریافت می‌داشتند چگونه می‌پرداختند؟ آنان کالای ساخته‌ شده‌ چندانی نداشتند و تولید مازاد مصرف یا صادراتشان نیز خلاصه می‌شد در چوب، پشم و پوست. اما هیچ یک از این مواد بازار چندانی در شرق نداشتند.(ص295)
 به تعبیر امروزه، غربیان در تجارت با شرق همواره دچار «کسر موازنه تجاری» بودند. این کسری را غربیان مجبور بودند با طلا و نقره بپردازند.(ص295)
 به تعبیر دیگر، کمبود، اگر نگفته باشیم فقر، بود که آنان را وادار به دریانوردی بیشتر و ریسک پای گذاردن به سرزمین‌های ناشناخته دیگر سوق داد و آنچه که این روند را مستحکم و تاریخی نمود تلاش بی‌وقفه آنان بود برای تهیه، تولید و دست یافتن به منابع، اجناس و کالاهایی که در شرق بازار داشته و بتواند تجارت آنان را با مشرق‌زمین موازنه نماید.(ص295)
 جدای از اقتصاد، عامل دیگری که برخی از اروپائیان را به رفتن به سرزمین‌های غریب و ناشناخته واداشت مسیحیت- یا درست‌تر گفته باشیم- تبلیغ مسیحیت بود... واقعیت این است که مبلغین مسیحی زمانی شروع به این کار کرده بودند که قرنها با عصر استعمار فاصله بود.(صص297-296)
 صرفنظر از آنکه قدرتهای اروپایی چقدر از مبلغین مسیحی بهره‌برداری کرده باشند، نیت غالب مبلغین صرفاً تبلیغ آئین مسیحیت و مبارزه با کفر و شرک بود.(ص296)
 اینکه چرا این پدیده عمدتاً در میان مسیحیان به چشم می‌خورد و مسلمانان کمتر به راه افتادند که دین خود را در اطراف و اکناف دنیا تبلیغ کنند چندان روشن نیست. شاید یک علت آن به نحوه تولد این دو مذهب بازگردد.(ص296)
 اسلام بر عکس مسیحیت، تقریباً از همان ابتداء یعنی پس از قریب به یک دهه پس از هجرت حضرت محمد(ص) به مدینه، حکومت تشکیل داد... بنابراین دعوت به اسلام و گسترش آن از همان ابتداء بر دوش حکومت قرار گرفت در حالیکه پیشبرد مسیحیت برعهده مؤمنین مسیحی بود. عامل دیگر را شاید بتوان در تحمل‌‌پذیری اسلام و متقابلاً تحمل‌ناپذیری کلیسای قرون وسطی دانست.(ص297)
 از همان ابتدای گسترش اسلام، مسلمین رو در روی بزرگترین قدرت مسیحی زمان خود قرار گرفتند... عُمر کار پیشروی اسلام را با تلاشهای بی‌وقفه ادامه داد و سرانجام مسلمین در سال 638 (16 هجری) بیت‌المقدس را تصرف نمودند.(ص298)
 شارلمان امپراطور نیرومند و مقتدر غرب در سال 797 (175) هیئتی را به بغداد اعزام می‌دارد و با خضوع و خشوع از خلیفه مسلمین تقاضا می‌نماید که توجه بیشتری نسبت به امنیت زوار مسیحی که به زیارت سرزمین مقدس می‌رفتند اعمال نماید.(ص301)
 در نبرد تاریخی و معروف «ملازگرد» (نزدیک دریاچه وان در ترکیه امروزی) در سال 1071 (464)، آلپ ارسلان پادشاه سلجوقی شکست سنگین و بدور از انتظاری بر امپراطور مسیحی بیزانس وارد نمود و عملاً آسیای صغیر به دست مسلمین افتاد.(ص302)
 سقوط آناتولی و افتادن بخشهای بزرگی از جهان مسیحی آن روز بدست مسلمانان خبر ناگواری برای همکیشان مسیحی آنان در غرب بود.(ص302)
 با مرگ ملکشاه سلجوقی در سال 1092 و قتل خواجه نظام‌الملک مغز متفکر سیاسی و سازمان دهنده نظام سلجوقیان بدست فرقه اسماعیلیه، ماشین نیرومند و پر صلابت نظامی سلجوقیان به سرعت رو به فروپاشی گذارد.(ص303)
 اولین دسته‌جات داوطلبین مسیحی متشکل از گروهها و ملیتهای مختلف در سال 1095 (488) بسمت سرزمین مقدس به راه افتادند... سرانجام پیکارگران مسیحی که بر خود نام جهادگران مسیحی گذارده بودند و در تاریخ بنام صلیبیون معروف شدند در سال 1099 بیت‌المقدس را تصرف نمودند.(ص303)
 روابط بین شرق و غرب در قرن دوازدهم خلاصه می‌شد. در مجموعه‌ای از جنگها و پیمانهای صلح میان مسلمین و مسیحیان در حالیکه صلیبیون سعی می‌کردند پیروزی یا ورود خود را در خاورمیانه تثبیت نمایند. اما از نیمه دوم این قرن توان نظامی مسلمین مجدداً رو به صعود گذارد. اینبار اتحادیه‌ای از قبایل کرد و عرب شمال بین‌النهرین و شام (سوریه) به رهبری رئیس قبیله‌ای لایق و متهور بنام صلاح‌الدین ایوبی شروع به پیشروی نمودند.(ص304)
 با اضمحلال فاطمیون تسنّن مجدداً به این مناطق بازگشت و صلاح‌الدین توانست بسیاری از قبایل سنّی مذهب عرب را نیز همراه خود ساخته و در سال 1187 مسلمین مجدداً بیت‌المقدس را به تصرف درآوردند. اما با مرگ صلاح‌الدین در سال 1193 (586) ماشین نظامی مسلمین به تدریج رو به اضمحلال گذارد.(ص304)
 با فروپاشی فرماندهی نیروی مسلمین، صلیبیون، مجدداً تجدید قوا نموده و در سال 1229 (622) مجدداً بیت‌المقدس را تصرف نمودند.(ص304)
 مجموعه این عوامل باعث گردید تا مسیحیون علیرغم برتری نظامیشان نتوانند سرزمین مقدس را نگه دارند و مجدداً مسلمین در سال 1244 (649) بر آنان فائق شده و بیت‌المقدس را باز پس گرفتند. دست بدست شدن سرزمین مقدس میان مسلمین و صلیبیون سرانجام در سال 1290 (695) و با پیروزی کامل مسلمین بر نیروهای صلیبی خاتمه یافت. نیروی جدیدی که در جهان اسلام به قدرت رسیده و شکست قطعی و نهایی صلیبیون را به ارمغان آورده بود «مملوکها» بودند.(ص305)
 جنگهای صلیبی تماس و مراوده گسترده‌ای را برای نخستین بار میان اروپائیان و مسلمین با خود به دنبال آورد... در مجموع بایستی گفت که صلیبیون از خود تصویری بسیار منفی برجای گذاردند. تصویری آکنده از توحش، خونریزی و بربریت.(ص306)
 تمایل به نظامی‌گری و به تعبیر امروزه میلیتاریزه شدن مسلمانان در خاورمیانه و شمال آفریقا پی‌آمد دیگر هجوم صلیبیون بود.(ص307)
 در اواسط قرن سیزدهم زمانی که مغولان بر بغداد دست یافتند با قتل خلیفه و برچیدن کامل دستگاه خلافت در سال 1258 (663) عملاً مرکزیت و رهبری جهان اسلام که از زمان حضرت رسول‌‌الله (ص) به وجود آمده بود از میان رفت.(ص308)
 در بلندمدت تأثیر این هجومها بصورت «میلیتاریزه» شرق جامعه مسلمین در شمال و غرب آن بود. و از آنجا که مهم‌ترین و اصلی‌ترین نیروی نظامی در آن عصر قبایل بودند، بنابراین می‌توان گفت که نتیجه بلندمدت هجوم صلیبیون بقدرت رسیدن و حاکمیت قبایل در مهم‌ترین و به تعبیر امروزه استراتژیک‌ترین مناطق امپراطوری اسلام بود. با تمامی تبعات منفی که تکیه بر قدرت این نیروها بدنبال آورد.(ص308)
 تماس با اروپائیان مسلمین را بر این باور رساند که «فرانکها» بجز توحش چیز دیگری نداشتند. بالطبع سرزمین یا سرزمینهایی که این مردمان نیمه وحشی از آن سرازیر شده بودند بجز تاریکی و توحش ارمغان دیگری نداشتند... اما چه تصویری برای طرف مقابل یعنی صلیبیون وجود داشت؟ پاسخ کوتاه این است که تصویر آنان از شرق درست در نقطه مقابل مسلمین قرار داشت... سرزمینی بود مملو از کالای طبیعی و تولیداتی که برای هر متاع آن بازار گرمی در اروپا وجود داشت... بزودی به همراه دسته‌جات اولیه «جهادگران صلیبی» صدها تاجر ونیزی، جنوایی، سیسیلی، فلاندرزی (بلژیکی)، فرانکی (فرانسوی)، انگلیسی... نیز رهسپار شرق شدند.(ص309)
 تأثیر بنیادی و سرنوشت‌ساز دیگری که تماس با شرق برای اروپا به وجود آورد آگاهی از و آشنایی با علوم و تکنولوژی، فرهنگ و تمدن پیشرفت جامعه اسلامی آنروز بود... فرهنگ و تمدن یونانی، ایرانی، سریانی (شامی)، بیزانسی، هندی و چینی که وارد جهان اسلام شده بود و در عصر طلایی قوام یافته و پیشرفت نموده بود از طریق جهان اسلام به اروپا رفت... پی‌آمد مهم و تاریخی بعدی که در نتیجه جنگهای صلیبی به بار آمد عبارت بود از گسترش و نیرومندتر شدن اروپائیان در دریا. عاملی که در قرون بعدی مهم‌ترین و سرنوشت‌سازترین تأثیر را بر روابط میان شرق و غرب داشت.(ص310)
 در طی دو قرنی که تهاجم صلیبیون برای بازپس‌گیری سرزمین مقدس در جریان بود نیروی دریایی اروپائیان گسترش قابل ملاحظه‌ای یافت. اسباب و علل این گسترش متعدد بود. اولاً مسیر اصلی حرکت صلیبیون به شرق از طریق دریا بود.(ص311)
 بعلاوه با تصرف بخش‌هایی از خاورمیانه و نهایتاً‌بیت‌المقدس، هزاران هزار زائر مسیحی از اروپا برای زیارت عازم سرزمین مقدس می‌شدند. نقل و انتقال آنان عامل دیگری برای نیاز به کشتی‌های بیشتر، بزرگتر و سریعتر و افزایش حجم مبادلات دریایی گردید. و بالاخره تجار اروپایی موفق شدند از فرماندهان و شاهان فاتح مسیحی امتیازات مهمی برای انحصار تجارت بین شرق و غرب اخذ نمایند. این امتیازات باعث شد تا تجار اروپایی از رقبای مسلمان خود جلو بیفتند و عملاً انحصار تجارت دنیای آن روز در مدیترانه که قلب تجارت جهان آنروز بود بدست اروپائیان افتاد.(ص311)
 در حالیکه تا قبل از این دو قرن نیروی دریایی اروپائیان نسبت به مسلمین برتری خاصی نداشت و حتی در حوزه مدیترانه که مرکز اروپای آنروز بود نیروی دریایی مسلمین توانسته بود به عنوان یک نیروی قوی به تعبیر امروزه «حضور فعالی» داشته باشد...(ص312)
 نقطه عطف عصر جدید را به بهترین شکل خود می‌توانیم در انتهای قرن سیزدهم ملاحظه نمائیم. در سال 1293 (692 هجری) نیروی دریایی متحد جنووا و پرتغالی‌ها شکست سنگین و قطعی در جبل‌الطارق بر مسلمین (ایوبی‌ها) وارد ساختند. شکستی که در حقیقت سرآغاز تحول جدیدی در روابط بین شرق و غرب بود.(صص312)
 آنچه که باعث این گسترش و حتی شاید بتوان گفت سرعت یافتن آن نیز شد تسلط مملوکها بر خاورمیانه بود. زیرا این تسلط برای اروپائیان و ارتباط آنان با شرق مشکلات فراوانی پیش آورد.(ص312)
 مملوکها که متوجه شده بودند با تخریب نیادرلوانت، قاهره تنها راه تجارت بین شرق و غرب می‌باشد عملاً از هیچ فشاری برای اخذ مالیات و عوارض هرچه بیشتر از اروپائیان فروگذاری نکردند. آنان گاو شیرده عوارض و مالیات را آنقدر دوشیدند تا نه تنها دیگر شیری نداشت بلکه پستانهایش خشک شده و از میان رفت.(ص314)
 دریانوردان اروپایی از نیمه دوم قرن چهاردهم به تدریج به اندیشه دور زدن آفریقا و رسیدن به مشرق از مسیر جدید افتادند. تلاشهای آنان پس از گذشت بیش از یک قرن به نتیجه رسید و در نیمه اول قرن پانزدهم دریانوردان اروپایی موفق شدند با دور زدن آفریقا و گذشتن از دماغه «امید نیک» در منتهی‌الیه جنوب آفریقا فصل جدیدی را در تاریخ روابط بین شرق و غرب بگشایند.(ص316)
 در نیمه دوم قرن پانزدهم، ناوگان قدرتهای غربی بالاخص پرتغالی‌ها خلیج عدن، دریای عمّان و سواحل اقیانوس هند را که تا قبل از آن در انحصار دریانوردان قدرتهای شرقی (چینی، هندی، ایرانی و بالاخص اعراب) بود را عملاً به انحصار خود درآورده بودند.(صص317-316)
 مهم‌ترین این عوامل هجوم مغولها بود.(ص317)
 با مرگ سلطان ابوسعید آخرین بازمانده ایلخانان مغول در ایران در سال 1330 (710)، عصری از بی‌ثباتی و جنگ قدرت میان مدعیان سلطنت ایران را فراگرفت. این بی‌ثباتی و ناامنی، اینکه در هر منطقه‌ای مدعی قدرتی، سر برافراشته بود بسرعت رونق تجاری را که در عصر ثبات و امنیت مغولان به وجود آمده بود از میان برداشت.(ص320)
 مشکل بعدی که در شرق سر برآورده و گرفتاریهای جدی بر سر راه تجارت میان شرق و غرب ایجاد نمود هجوم ازبکها و تاتارها به رهبری تیمورلنگ بود.(ص320)
 ظهور و افول تیمور ابعاد نابسامانی و بهم‌ریختگی اقتصادی و تجاری را که از نیمه دوم قرن چهاردهم شروع شده بود گسترده‌تر نمود.(ص320)
 اگر دقت کنیم درمی‌یابیم که بی‌ثباتی ناشی از فروپاشی بعد از مغولها، بعلاوه تخریب ناشی از حمله امیر تیمور لنگ در شرق امپراطوری اسلامی مصادف می‌شود با تثبیت قدرت مملوکها در غرب امپراطوری.(ص320)
 تحول چهارمی که در شرق صورت گرفت و دارای تبعات بلندمدت مهمی در به هم خوردن توازن قدرت دریایی میان شرق و غرب داشت عبارت بود از به قدرت رسیدن خاندان «مینگ» در چین در سال 1368 (747)... خاندان مینگ هم برای جلوگیری از تکرار هجوم مغولها و دیگر صحرانشینان دشت گبی از شمال عملاً راههای ارتباط زمینی چین را با غرب آن مسدود نمودند. اولین قربانی استراتژی جدید چینی‌ها تجارت بین شرق و غرب بود... حمل و نقل کالا که بین چین و غرب که طی قرون متمادی از طریق ایران و از مسیر معروف و تاریخی راه ابریشم صورت گرفته بود از اوایل قرن پانزدهم منتقل به دریا شد و راه ابریشم به تدریج منسوخ شده و صرفاً بصورت نامی در تاریخ درآمد.(ص321)
 تحول پنجمی که اتکاء اروپائیان را به دریا افزایش داد به قدرت رسیدن ترکان عثمانی و نهایتاً پیدایش امپراطوری عثمانی از نیمه دوم قرن چهاردهم بود.(ص324)
 از زمان بقدرت رسیدن عثمان، اولین رهبر ترکان عثمانی (1324-1281) تا فتح قسطنطنیه به دست سلطان محمد فاتح در سال 1453 (852) بیش از یک قرن به طول انجامید.(ص324)
 در نیمه اول قرن شانزدهم عثمانی‌ها تمامی امپراطوری بیزانس (روم شرقی) را درهم نوردیده، مملوکها را به زانو درآورده و تمامی خاورمیانه و شمال آفریقا را تصرف کرده و در سال 1529 وین را به محاصره خود درآورده بودند.(ص324)
 شاید بتوان گفت که سقوط تاریخی قسطنطنیه به دست ترکان عثمانی در سال 1453 باعث افزایش تلاشهای دریانوردان اروپایی در نیمه دوم قرن پانزدهم گردید. زیرا درست در نیمه دوم این قرن بود که اروپائیان سرانجام به موفقیت‌های سرنوشت‌ساز و تاریخی دست یافتند. در سال 1498 «واسکودوگاما» موفق شد با گذشتن از دماغه امید نیک راه دریایی به قاره هند را برای اولین بار کشف نماید. در همین ایام بود که «کریستف کلمب» سرانجام قاره آمریکا را کشف نمود و بفاصله اندکی بعد از این دو، دریانورد دیگری بنام «ماژلان» موفق شد برای نخستین بار کره زمین را دور بزند.(صص328-325)
 خانم «ابولغد» تغییر و تحولی را که ورود اروپائیان به شرق با خود به دنبال آورد بنحو ارزنده‌ای تشریح نموده است... هر چهار بازیگر اصلی تجارت در شرق، چینی‌ها، هندیان، ایرانیان و اعراب حضور و نقش یکدیگر را پس از قرنها داد و ستد به رسمیت شناخته بودند.(ص328)
 بنابراین اساس تجارت دریایی در مشرق از دیرباز بر روی اتحاد و همزیستی بود تا تضاد و تقابل.(ص329)
 فضای حاکم بر دریا در اروپا درست برعکس فضای حاکم بر دریا در شرق بود. در غرب، حمل و نقل تجاری در دریا همواره با نوعی همراهی نظامی- اگر نگفته باشیم اسکورت نظامی- همراه بود.(ص329)
 بنابراین دریانوردان اروپایی که به تدریج در نیمه دوم قرن پانزدهم با دور زدن آفریقا وارد آبهای شرق می‌شدند با خود نظامی‌گری در دریا را نیز وارد این آبها نمودند... قدرتهای اروپایی از همان ابتدای حضور خود در شرق به قدرتهای محلی با دید خصم نگریسته و به آنان حمله ور شدند... در یک کلام، اگر از دید تجار و دریانوردان هندی، چینی، عرب یا ایرانی، فعالین یا بازیگران دیگر صحنه تجارت بین‌الملل، رقیب محسوب می‌شدند، از دید اروپائیان، دیگران رقیب بشمار نمی‌آمدند بلکه دشمن نظامی بودند. بنابراین، بحث فقط این نبود که غربیان از قرن چهاردهم به تدریج وارد شرق شدند، بلکه نکته اساسی‌تر این بود که «بازیکنان» جدید با خود قوانین جدید نیز وارد میدان می‌کردند.(ص330)
 «قوانین جدید بازی» عبارت بودند از میلیتاریزه کردن حمل و نقل دریایی از یکسو و سعی در تسلط بر دیگران و نهایتاً بیرون راندن آنان از صحنه از سویی دیگر.(ص331)
 اگر پرتغالی‌ها توجه‌شان عمدتاً به سمت تجارت بین شرق و غرب متوجه بود، اسپانیولی‌ها در عوض یک گام جلوتر رفته و به تدریج موفق شدند «دنیای جدید» را کشف کنند. دنیایی که امروزه ما آنرا عمدتاً بنام قاره آمریکا و بالاخص خود کشور آمریکا می‌شناسیم.(صص332-331)
 قدرتهای حوزه مدیترانه (اسپانیا و پرتغال) اگرچه در ایجاد و تحکیم این تحول پیش‌کسوت بودند، اما در نهایت و سرانجام انگلیسی‌ها بودند که توانستند تسلط بی‌چون و چرای خود را نسبت به قدرتهای حوزه مدیترانه اعمال نمایند.(ص332)
 در حالیکه انقلاب صنعتی در انگلستان در نیمه دوم قرن هیجدهم صورت گرفت، در اسپانیا بیش از دو قرن بعد، یعنی در نیمه دوم قرن بیستم بود که انقلاب صنعتی آغاز گردید.(ص333)
 اگرچه همانطور که گفتیم زمینه‌های افول پرتغال و اسپانیا در ورای کار ما قرار می‌گیرد، اما بد نیست خاطر نشان سازیم که آنچه بر این دو امپراطوری مقتدر قرون وسطای اروپا رفت چندان تفاوتی با آنچه که بر قدرتهای شرقی رفت ندارد. سرنوشت این دو قدرت بعلاوه قدرتهای مسیحی دیگری که در قرون وسطی یعنی تا زمان انقلاب صنعتی (قرن هیجدهم) پیشگام و سرآمد بودند (جنووا، ونیز، بالکان، بیزانس، امپراطوری مجار،‌ اتریش،...) دقیقاً نشان دهنده پوچی و بی‌محتوایی این باور است که برطبق آن پیشرفت اروپائیان و متقابلاً عقب‌ماندگی مسلمین یک برنامه سازمان یافته دقیق و «توطئه‌ای» طرح‌ریزی شده از سوی غرب مسیحی بوده است.(صص336-333)
 بنابراین اگر هنوز اصراری باشد که تاریخ را بگونه یک طرح و توطئه از پیش تعیین شده بدانیم، بایستی گفت که این طرح و توطئه نه بر علیه مسلمین بلکه بر علیه تمامی قدرتها و امپراطوریهایی اتفاق افتاد که دروازه‌های خود را به روی پیشرفت علمی، تفکر اجتماعی، تعقل سیاسی و نقد نظری بستند، صرفنظر از آنکه در شرق بودند یا غرب، اروپایی بودند یا عرب یا ایرانی، هندی بودند یا چینی، مسیحی بودند یا هندو و یا مسلمان.(ص336)
 اساساً شرق و غرب در مجموع مستقل از یکدیگر تحول یافتند و زمانی که از قرن هفدهم به بعد این دو تمدن با یکدیگر مرتبط شدند شرق (بالاخص اعراب و ایرانیان) قرنها می‌شد که در حال درجا زدن بود در حالیکه غربیان از برخی جهات توانسته بودند به پیشرفتهای سرنوشت‌‌سازی نائل شوند. به عبارت دیگر شرق و غرب زمانی به یکدیگر رسیدند که همه‌چیز کم و بیش تعیین شده بود.(ص337)
گزارشی از اولین جلسه نقد و بررسی کتاب «ما چگونه ماشدیم» در فرهنگسرای اندیشه
 در ابتداء جلسه آقای دکتر حسین مهدوی (استاد جامعه‌شناسی) ضمن خوش‌آمدگویی به حاضران... گفت نگرشی که در این کتاب نسبت به موضوع صورت گرفته کاملاً تازه است. نوآوری کتاب در آنست که برخلاف آثار دیگری که علت عقب‌ماندگی ایران را در عوامل خارجی و ازجمله و مهم‌ترین این عوامل یعنی در نقش استعمار و دخالت بیگانگان سراغ گرفته‌اند، این کتاب به عوامل داخلی و ویژگیهای درون جامعه ایران پرداخته است. نویسنده معتقد است که استعمار و ورود آن به ایران علت عقب‌ماندگی جامعه ایران نبود بلکه معلول عقب‌ماندگی آن بود.(صص354-353)
 خانم دکتر نگین یاوری (استاد فلسفه و تاریخ، پژوهشکده فلسفه و حکمت وزارت فرهنگ و آموزش عالی)... بزرگترین نقطه قوت کتاب را در گریزان بودن آن از نظریات رایج سنتی مارکسیستی و نئومارکسیستی در قالب تئوری‌های وابستگی و توسعه (Dependency Development) و در عوض سعی در ایجاد یک ساختار تاریخی- جامعه‌شناسی از ایران دانستند.(ص354)
 دکتر ناصر هادیان... بزرگترین ایراد کتاب را در فراهم نیاوردن یک چارچوبه تئوریک برای ارائه سوژه عقب‌ماندگی دانست.(ص355)
 به عنوان مثال، نویسنده در فصل پنجم کتاب به تجزیه و تحلیل علل «خاموشی چراغ علم در ایران» می‌پردازد (به عنوان یکی از اسباب و علل عقب‌ماندگی)، در حالیکه می‌بایستی قبلاً «جایگاه خاموشی چراغ علم» و رابطه آن با پدیده عقب‌ماندگی را برای خواننده بوجود می‌آورد.(ص355)
 دکتر هوشنگ کاویانی (استاد بازنشسته فلسفه و تاریخ)... تلقی نویسنده را از جریانات فکری خردگرا چندان درست ندانستند. زیرا از دید ایشان اگر تعقل یا خردگرایی را جزء لایتجزایی از بنیان فکری در اسلام بدانیم در آنصورت منطقاً تفکرات جزم‌اندیش همچون «اشاعره» نمی‌توانستند ظهور کرده و به قول نویسنده کتاب با جریانات خردگرا به ستیز بپردازند.(ص355)
 آقای دکتر عماد افروغ (استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تربیت مدرس)، بزرگترین نقص کتاب را در فقدان ارائه یک تعریف از پدیده عقب‌ماندگی دانستند... متقابلاً، ملاک توسعه‌ یافتگی و پیشرفت و ترقی کدام است؟... نویسنده به آثار تخریبی هجوم مغول بر تمدن و ترقی ایران اشاره کرده است اما در مورد همین تأثیر از ناحیه هجوم قدرتهای استعماری اصلاً وارد بحث نشده و حتی با مرتبط دانستن آن با علت عقب‌ماندگی ایران صراحتاً مخالفت می‌ورزند... استفاده از اصطلاح «عاریتی بودن علوم» در عصر طلایی رونق علمی تمدن اسلامی از جانب نویسنده حکایت از آن دارد که ایشان قصد القاء این باور را دارند که اساساً اسلام و علم با یکدیگر سازگاری ندارند.(ص356)
 دکتر فرهاد عطایی (استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی)... چرا بایستی فرض نمود (آنگونه که «ما چگونه، ما شدیم» فرض کرده است) که استبداد سیاسی لزوماً منجر به عقب‌ماندگی اقتصادی و اجتماعی می‌گردد؟ ایراد دیگر ایشان آن بود که نویسنده به جریانات عرفانی و تصوف و تاثیرات آنان بر ساخت و سازهای تحولات سیاسی و اجتماعی ایران نپرداخته‌‌اند.(ص356)
 آقای دکتر سعید زیباکلام (استاد فلسفه علم و جامعه‌شناسی معرفت پژوهشکده فلسفه و حکمت وزارت فرهنگ و آموزش عالی)... اساس استدلال ایشان آن بود که نویسنده با تاکید بر روی عوامل داخلی، نقش استعمار را در عقب ماندگی ایران نادیده انگاشته بنحوی که عملاً اسباب تبرئه استعمار نیز در کتاب فراهم آمده است. از دید ناقد، «ما چگونه، ما شدیم» نه تنها قبحی بر عملکرد استعمار وارد نمی‌سازد بلکه سعی دارد تا آمدن استعمار اروپا به مشرق زمین را «طبیعی»، «مقبول» و «اجتناب‌ناپذیر» جلوه‌ دهد.(ص357)
 انتقاد اساسی دیگر ایشان به «ما چگونه، ما شدیم» آن بود که این اثر به تمجید و پذیرش بی‌چون و چرا از رنسانس، اومانیزم و خردگرایی پست رنسانس برخاسته و علت توفق غربیان را بواسطه ظهور تمدن جدید در قالب رنسانس بعد از قرون وسطی می‌داند. متقابلاً، علت در جا زدن شرق را در فقدان وقوع چنین تحولاتی می‌داند.(ص358)
 نویسنده کتاب در پایان هر نقدی به ارائه برخی پاسخ‌ها و توضیحات اقدام نمود. از جمله در پاسخ به انتقادات آقای دکتر هادیان که کتاب تعریفی از عقب‌ماندگی و توسعه نیافتگی ارائه نداده است، ایشان اظهار داشتند که این کار تعمداً صورت گرفته زیرا نیازی به چنین تعریف و توصیفی نیست.(ص359)
 در ذهن خواننده برای بسیاری از مفاهیم سیاسی و اجتماعی یک معنا و ادراک اولیه‌ای وجود دارد که نیاز به تعریف را منتفی می‌سازد.(ص359)
 اما در خصوص ایراد «متدولوژی» و بحثهای «معرفت‌شناختی» بایستی بگویم که این تصور که در جهان بیرون یا در دنیای واقعیت روش یا معرفتی بنام روش علمی وجود دارد که به کمک آن می‌توان همه مشکلات، مسائل، سئوالات و خلاصه نادانسته‌ها و ابهامات راگره‌گشایی و حل و فصل نموده و سره را از ناسره جدا نمود خیال خام و باور پوچی است.(ص360)
 این استدلال که اگر اسلام ذاتاً «تعقل‌گرا» می‌بود ما در نتیجه شاهد پیدایش جریانات سنت‌گرا نمی‌شدیم، از این مسئله مهم غفلت می‌نماید که هم تعقل‌گرایان و هم سنت‌گرایان در حقیقت‌بنیان و چارچوبه رهیافتشان را همواره بر روی شریعت بنا نهاده‌اند.(ص361)
 حضور هیچ‌یک از این دو جریان نبایستی به گونه‌ای تفسیر شود که منجر به حذف و انکار جریان دیگر شود.(ص361)
 در پاسخ به اینکه چرا از تبعات هجوم مغول سخن رفته است اما به تبعات منفی استعمار اشاره نشده، نویسنده چنین پاسخ دادند. مقایسه میان این دو تحول تاریخی از پایه برخطا قرار دارد. زیرا مغولان در زمانی به ایران حمله نمودند که ایران بعنوان بخشی از تمدن اسلامی در اوج شکوفایی بود و مغولان بر این تمدن صدمات و لطمات بلند مدت جدی وارد نمودند. اما استعمار زمانی وارد ایران گردید و صدمات و لطمات بر ما وارد نمود که قرنها می‌شد ما در مسیر انحطاط و عقب‌ماندگی افتاده بودیم.(ص361)

گزارشی از دومین جلسه نقد و بررسی کتاب
«ما چگونه، ما شدیم» دانشگاه تهران مورخه 15/8/1384
 سرکار خانم دکتر منصوره اتحادیه (نظام‌مافی)... نخستین ایراد ایشان به کتاب آن بود که برخلاف نظر نویسنده، ما در ایران کمتر دولت یا حکومتهای قدرتمند و متمرکز داشته‌ایم. بنابراین، اینکه تمرکز قدرت در دست حکومت را یکی از علل و عوامل عقب‌ماندگی در ایران بدانیم (آنطور که نویسنده ما چگونه، ما شدیم استدلال کرده) مبهم و نیاز به توضیح دارد. چنانکه در اروپای بعد از قرون وسطی ما حکومتهای متمرکز و نیرومند داشته‌ایم و در عین حال شاهد توسعه یافتگی و پیشرفت اروپائیان نیز هستیم.(ص364)
 آنچه که مورد مخالفت ایشان با دیدگاه نویسنده بود در خصوص نقش دولت در ایجاد تاسیسات زیربنایی اقتصادی همچون ساختن سد، قنات و کشیدن نهر و غیره بود. بنظر ناقد، حکومتها در این امور نقشی نداشتند و این مالکین یا مردم بودند که به این امور می‌پرداختند... آخرین ایراد ناطق به کتاب در خصوص نقش قدرتهای خارجی در امور سیاسی ایران بود. بنظر ایشان، احساس کلی که به خواننده پس از مطالعه کتاب دست می‌دهد آنست که خارجی‌ها چندان در امور ایران دخالتی نداشته‌اند. اما واقعیت آنست که خارجیها در امور ما بسیار دخیل بوده‌اند.(ص365)
 برخلاف جوامع غربی، در ایران حکومت قدرت مطلق سیاسی پیدا نمود و کمتر نهاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و دینی توانست مستقل از حکومت در طول تاریخ در ایران بوجود آید. این وضعیت درست برعکس جوامع غربی بود زیرا در آنجا حکومت صرفاً بخشی از قدرت را دارا بود. بخش دیگر قدرت در دست اشراف و زمین‌داران بزرگ (فئودالها) و بخش دیگر در دست کلیسا بود. نتیجتاً و به دلیل فقدان قدرت مطلق در دست حکومت، تشکلهای اقتصادی، اجتماعی و نهایتاً سیاسی مستقل از حکومت توانستند در جوامع غربی بوجود آیند.(صص367-366)
 اینکه استدلال نمائیم چه کسی قنات یا زیر بناهای دیگر تولید را احداث می‌نموده (دولت، مالکین یا رعیت) چندان اهمیتی پیدا نمی‌کند زیرا صرفنظر از آنکه فلان قنات یا نهر را چه کسی احداث می‌نمود، حکومت همواره می‌توانست آنرا تصاحب نموده و یا مالک یا مالکین دیگری برای آن تعیین نماید.(ص368)
 جناب آقای دکتر حسین بشیریه... نخستین ایراد ایشان آن بود که نظریه «استعمار- عامل- عقب‌ماندگی» که محور اساسی انتقاد کتاب می‌باشد یک توهم عوام‌گرا یا عامیانه است... رفع و دفع این توهم ممکن است اسباب ایجاد توهم دیگری شود که دیدگاهها و نظریات مارکسیستی در قالب تئوری وابستگی را مورد تردید و ابهام قرار دهد. بعبارت دیگر، نفی و بی‌اعتبار ساختن «فرضیه‌های توطئه» و توهم‌های بیمارگونه دخالت خارجی‌ها در شئونات سیاسی و اقتصادی ایران، نبایستی اسباب زدوده شدن نقش استعمار و سرمایه‌داری از منظر مارکسیستی در عقب‌ماندگی جهان سوم شود.(صص369-368)
 همانطور که «توسعه»، «پیشرفت» و «مدرنیته» با پیدایش سرمایه‌‌داری هست که معنا و مفهوم پیدا می‌کند، متقابلاً عقب‌ماندگی و توسعه‌ نیافتگی نیز از این‌جا به بعد هست که ظاهر می‌شود. بعلاوه، با پیدایش سرمایه‌داری نوعی «تقسیم‌کار بین‌المللی» در اقتصاد جهانی شکل می‌گیرد.(ص370)
 بنابراین خطا خواهد بود اگر مفاهیم سرمایه‌داری را در تحلیل‌های خود از عصر ما قبل سرمایه‌داری بکار گیریم. ایراد دیگر ایشان به فصل پنجم کتاب (خاموشی چراغ علم در ایران) بود. از نظر ناقد، اینکه نویسنده تحلیل کرده که در عصر طلایی اسلام، ایران به اوج شکوفایی تمدنی رسید صحیح نیست.(ص370)
 اینکه نویسنده قائل شده در این عصر و در سایه اسلام، ایران به اوج تمدنی خود می‌رسد، این اوج در چه بود؟ آیا انقلاب صنعتی پیش آمد؟ آیا تغییرات کمی و کیفی در مناسبات اجتماعی و زیربنای تولیدی بوقوع پیوست؟ در غرب ولی وقتی انقلاب صنعتی و سرمایه‌داری تولد یافت این تحول آنچنان عمیق و فراگیر بود که نه تنها مناسبات تولیدی را در خود غرب برهم ریخت بلکه بر جوامع دیگر نیز تأثیرگذارد. کدام تحول، فرهنگ، ایدئولوژی، تمدن توانسته در مقابل بهمن غرب بایستاد؟(ص371)
 در پاسخ به بیانات دکتر بشیریه، نخستین نکته‌ای که بنظر حقیر رسید آن بود که نقد ایشان... بیشتر در توصیف و تحلیل دیدگاه مارکس و نظریه‌پردازان مارکسیست طرفدار فرضیه توسعه وابستگی بود تا نقد دیدگاههای مشخصی که در کتاب آمده است.(ص371)
 اما در خصوص بحث اصلی آقای دکتر بشیریه یعنی نظریه توسعه وابستگی که توسط «پل باران»، «فرانک» و دیگران مطرح شده، به گمان حقیر این دیدگاه در حقیقت «تحلیل بعد از وقوع» هست.(ص372)
 یا بعبارت دیگر، سؤال را با یک سؤال دیگر پاسخ می‌دهد. در پاسخ به این سؤال که چرا غربیان توانستند به توسعه و پیشرفت برسند اما ما نتوانستیم، پاسخ می‌دهد، به این دلیل که در آن جوامع انقلاب صنعتی صورت گرفت. فئودالیزم فروپاشید و سرمایه‌داری متولد شد. اما در جوامع شرقی فرماسیونهای کهن ماقبل سرمایه‌داری همچنان برجای ماندند... می‌توان از طرفداران نظریه وابستگی پرسید که چرا در آن جوامع انقلاب صنعتی توانست بوقوع بپیوندد اما در جوامع شرقی این تحول رخ نداد؟(ص372)
 آنچه که ما بدنبال آن هستیم دقیقاً آن چیزی هست که تئوری وابستگی به آن نمی‌پردازد. چرا، آن تحولات در برخی جوامع اتفاق افتاد، اما در برخی دیگر بوقوع نپیوست؟ چرا یکی آنگونه شد دیگری اینگونه؟... اگر از بیرون مجموعه تئوری وابستگی به آن بنگریم، آنچه که بدست می‌آید را می‌توانیم به اینصورت خلاصه نمائیم. این تئوری به نحوه‌ پیدایش جوامع سرمایه‌داری (پس از آنکه این جوامع به وجود می‌آیند) نگریسته و می‌گوید این تحولات در شرق یا آفریقا بوجود نیامدند و لذا ما آنها را توسعه نیافته می‌نامیم.(ص373)
 واقعیت آنست که تفاوت میان شرق و غرب یا رفتن به سمت مسیرهای جداگانه حداقل سه قرن قبل از پیدایش سرمایه‌داری بوجود آمده بود. انقلاب صنعتی و پیدایش سرمایه‌داری سبب شدند تا این اختلاف یا شکاف پیش آمده هم بلحاظ کمی و هم به لحاظ کیفی به شدت افزایش یابد.(ص374)
 واقعیت آنست آنچه که ما در قرن هیجدهم تحت عنوان پیدایش سرمایه‌داری یا مدرنیته شاهدش هستیم تحولی نبود که یک شبه بوجود آمده باشد بلکه ادامه روندی بود که از قرن پانزدهم شروع شده بود. در تمام مدتی که این تحولات در غرب در حال شکل‌گیری بود، در مشرق زمین تغییرات عمده‌ای بوقوع نپیوست.(ص374)
 غفلت از این بعد تاریخی و پذیرش نظریه وابستگی باعث بوجود آمدن دو نتیجه‌گیری مهمی شده که هر دو آنها همانقدر در خطا هستند که اصل نظریه. نخست آنکه، وقتی استدلال می‌نمائیم که شرق و غرب تا قبل از ظهور انقلاب صنعتی و پیدایش سرمایه‌داری کم و بیش در یک سطح و در یک وضعیت بسر می‌بردند لاجرم... دیگر نیازی نیست به قبل از این مقطع و تحولات زیربنایی که قبل از قرن هیجدهم در غرب بوجود آمد بپردازیم. به همین خاطر است که در منابع و آثار سیاسی ما کمتر مطالبی پیرامون رنسانس، عصر روشنگری، خردگرایی... وجود دارد.(صص375-374)
 دومین پی‌آمد زیانبار رواج تئوری وابستگی در میان ایرانیان عبارت است از برقراری رابطه مستقیمی میان پیشرفت غرب و عقب‌ماندگی شرق.(ص375)
 مفاهیمی همچون «توسعه»، «وابستگی»، «پیشرفت» و «عقب‌ماندگی» درست است که بیشتر از نیمه دوم قرن بیستم و پس از جنگ جهانی دوم در واژگان علوم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در دانشگاهها و میان تحلیل‌گران راه یافتند، اما این نبایستی مانع از آن شود که فکر کنیم قبل از این تحول، انسانها نتوانسته بودند درک صحیحی از عقب‌ماندگی و پیشرفت داشته باشند.(ص376)
 آخرین سخنی که پیرامون تئوری وابستگی می‌توان گفت اشاره به برخی از کشورهای جهان سوم است که توانسته‌اند ظرف سه دهه گذشته از مدار عقب ماندگی خارج شوند. تایوان، کره جنوبی، هنک‌کنگ، سنگاپور، مالزی، هند، برزیل، آرژانتین، ترکیه توانسته‌اند با به اجراء درآوردن اصلاحات اقتصادی و سیاسی مناسب به موفقیتهای قابل توجهی دست یابند.(صص377-376)
هیچ کس را غسل تعمید ندهیم(دکتر سعید زیباکلام)
 هدف محوری و اصلی دکتر زیبا کلام در این اثر، یافتن علل و عوامل اصلی و تاریخی عقب‌ماندگی ایران است. وی در تعلیل خود، علت‌های چندی را بیان می‌کند که از جمله مهم‌ترین آنها شرایط زیست محیطی ایران است. نویسنده بر آن است که «از جمله مهم‌ترین و اصلی‌ترین منبعی که در طبیعت وجود داشت، آب بود و به نظر می‌رسد همین عامل بود که شرق و غرب را در جریان تکامل بعدی خود به راه‌های جداگانه کشاند!!»(ص98) (ص380)
 تصویر ملخّصی که از این تحلیل به دست می‌آید، آن است که اولاً خاموشی چراغ علم و نیز شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، دو علت حاکمیت سلاطین و شاهان خدمتگزار استعمار است و ثانیاً، این خاموشی خود معلول همین شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است.(ص381)
 به نظر نویسنده کتاب، عدم وجود نهادهای اجتماعی و سیاسی مستقل از حکومت از نتایج و عواقب تمرکز قدرت در دست حکومت است.(ص381)
 جمیع عوامل و علل مورد ذکر نویسنده، نهایتاً به وضعیت اقلیمی و زیست محیطی تقلیل می‌یابد و نگرش وی را در تحلیل‌نهایی، تابع تمام عیار مکتب محیط زیست‌گرایی می‌کند.(ص382)
 در اینجا نمودار علّی شجره عقب‌ماندگی ایران از نظر نویسنده را ارائه می‌کنیم تا هم بازسازی خود را تلخیص کرده باشیم و هم علت‌العلل یا علت نهایی عقب‌مادگی ایران را در یک نگاه تسهیل کرده باشیم.

عقب‌ماندگی ایران
چرا غربیان توانستند ما را استعمار کنند؟
رجال و سلاطین فاسد ایران مدخل و مجری ورود استعمارگران: ص35
انحطاط و افول ناشی از هجوم قبایل آسیای میانه از اوایل قرن 11، با هجوم مغولان تکمیل شد، افولی که نتیجه‌اش ایران قرن نوزدهم است: ص128
خاموشی چراغ علم: ص36
عدم وجود نهادهای اجتماعی و سیاسی مستقل از حکومت: ص111
شرایط اجتماعی و سیاسی جامعه ایران: ص35 ساختار اجتماعی: ص35؛ فرهنگ و شرایط اجتماعی: ص36
پراکندگی اجتماعات اسکان یافته، زندگی عشایری و صحراگردی و تمرکز قدرت در دست حکومت: ص109
مراتع شمال ایران: ص125
تمرکز قدرت در دست حکومت: ص111
قبیله‌گرایی و صحرانشینی: 112
وضعیت اقلیمی ایران و مشخصاً کمبود آب: ص112 (صص384-383)
 در لحظه ساخت و روایت یک رویداد تاریخی، چیزی به نام ربط تاریخی، صدر و ذیل، آغاز و انتها و تار و پود روایت تاریخی را شکل و محتوا می‌بخشد. مورخ هنگامی که سراغ مواد و مصالح عمارت تاریخی خود می‌رود، از همان آغاز راه انبانی از انواع تجارب را بر دوش دید و بینش و گزینش خود حمل می‌کند و با آن انبان است که در پهنه بی‌انتهای گذشته می‌گردد تا آن را، یعنی آن گذشته را، بازیابی و بازسازی کند.(ص385)
 عدم تفطن بدین نکات بسیار اساسی باعث می‌شود نویسنده تحت تأثیر کتاب تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی و امثال آن، تصویر بسیار حیرت‌انگیز و خارق‌العاده‌ای از خصوصیات علم و فلسفه در اوج رونق علمی تمدن اسلامی ارائه نماید: «رونق علمی... یک جریان طبیعی و خودجوش نبود».(ص4-223) (ص386)
 در یک جمله، علم و فلسفه در اوج شکوفایی علمی تمدن اسلامی، غیرطبیعی، غیرخودجوش، بی‌هویت، تقلیدی، ترجمه‌ای و عاریتی بود!(ص386)
 یکی از مهم‌ترین و بهترین پیام‌های نویسنده در این اثر این است که ایرانیان نباید خود را و مسئولان و حکام خود را در ارتباط با آنچه عقب‌ماندگی ایران می‌نامیم، غسل تعمید بدهند. اما متأسفانه این همه کار نویسنده در مورد غسل تعمید نیست، زیرا به موازات نکوهش از غسل تعمید خودی، غسل تعمید دیگری نیز رخ می‌دهد.(ص388)
 در مقدمه که زمینه‌ساز ساختار کتاب است، نویسنده اساساً وجود پدیده استعمار را مفروض و مفروع عنه می‌گیرد، گویی استعمار از مفروضات و مقدمات حیات جوامع بشری است و لذا سؤالی که می‌ماند این است که در مصاف برای سلطه و غارت، کدام یک از دو طرف ضعیف‌ترند و البته به نظر نویسنده، ضعف ضعیف کاملاً از خود او و مایه گرفته از درون خود اوست.(ص389)
 اولاً، در این تبیین مفروض و مندرج است که از دو طرف پدیدار استعمار، یکی تماماً علت است و دیگری تماماً معلول. آیا برای این ساده‌سازی بیش از حد می‌توان تحلیل و توجیهی ارائه کرد؟(ص389)
 نویسنده بدون ارائه هیچ‌گونه قراین و شواهد تجربی که دال بر یکی از آن دو باشد، به راحتی استعمار شده و غارت شده را علت پدیدار استعمار اعلام می‌کند و استعمارگر را معلول!(ص390)
 زیرا در پایان مقدمه که فراهم کننده شالوده کتاب است، با این تصریحات مؤکد مواجه می‌شویم که: «مصیبت‌های استعمار، معلول ضعف و عقب‌ماندگی ما بود. ورود استعمار به ایران در حقیقت معلول عقب‌ماندگی ما بود، نه علت آن.»(ص36) (ص391)
 اگر بگوییم غربیان با چینیان و هندیان و ویتنامیان و کامبوجیان همان کرده‌اند که با ایرانیان کرده‌اند، از زشتی و تباهی و بطلان و عصیان ایشان و اعمالشان چیزی کاسته نمی‌شود، بل افزوده می‌شود.(ص391)
 واقعیت این است که از پیام‌های مهم اما مهلک و ضمنی دیگر این کتاب که در جای جای آن مستور و مستقر است، آن است که زور و قدرت و اعمال آن، حق است و مفروض و مشروع.(ص392)
 تز بنیادین مزبور و نحوه بسط و ظهور آن در روایات تاریخی نویسنده، حاوی تز هولناک دیگری هست و آن عبارت است از هدف وسیله را توجیه می‌کند.(ص392)
 بازگردیم به نمودهای دیگر غسل تعمید غربیان... تقابل‌ها و مصاف‌ها به هر روی رخ می‌نمایند و مفروض صحنه بین‌المللی است. لکن آنچه سبب پیروزی غربیان بر شرقیان می‌شود، مجهز بودن اولی و عاری بودن دومی از پیشرفت علمی و تعقل و تفکر اجتماعی و سیاسی است... برای عقب‌ماندگی و پیشرفت، هیچ فاعل و عاملی منظور نشده‌ست، الاتفکر اجتماعی، تعقل سیاسی و نقد نظری. گویی تقابل را این‌ها به وجود می‌آورند و قدرت وثروت بیشتر را این‌ها طلب و تغذیه می‌کنند.(صص393-392)
 باز می‌گردیم به نمونه‌ای دیگر از غسل تعمید غربیان... به اعتقاد نویسنده: «اساساً شرق و غرب در مجموع مستقل از یکدیگر تحول یافتند و زمانی که از قرن هفدهم به بعد این دو تمدن با یکدیگر مرتبط شدند، شرق (بالاخص اعراب و ایرانیان) قرن‌ها می‌شد که در حال درجا زدن بود، در حالی که غربیان از برخی جهات توانسته بودند به پیشرفت‌های سرنوشت‌سازی نایل شوند. به عبارت دیگر، شرق و غرب زمانی به یکدیگر رسیدند که همه چیز کم و بیش تعیین شده بود»... به عبارت دیگر... از قرن هفدهم به بعد هم که آشنایی به وجود آمد، نه تقابل و رویارویی رخ داد و نه جنگ و توطئه و تحمیل قراردادهای مختلف، بلکه فقط «مرتبط شدند»!(صص395-394)
 آن‌جا که نویسنده به دنبال طرح کاملاً خودی و بومی کردن عقب‌ماندگی شرق است و غرب را از داشتن کم‌ترین سهمی هم مبرا می‌کند، گفته می‌شود که دو تمدن شرق و غرب از قرن هفده به بعد با هم مرتبط می‌شوند. در حالی که اکنون ملاحظه می‌کنیم که اروپاییان از نیمه دوم قرن یازدهم فقط به مدت دو قرن با تمدن اسلامی جنگیده‌اند.(ص396)
 ناهمسازی دیگری در همین زمینه متأسفانه رخ داده است و آن در آخرین سطور کتاب است که گفته می‌شود: «سرانجام وقتی این دو مجموعه [یعنی شرق و غرب] به تدریج از قرن هجدهم به یکدیگر رسیدند، نتیجه کار کاملاً روشن بود.»(ص343) در حالی که پیش‌تر از این، قرن هفده مبدأ تقابل و رویارویی ذکر شده بود.(ص396)
 باید اذعان کنم تمدن غرب را از زاویه‌های دیگری نگاه کرده بودم، اما هیچ‌گاه بدین روشنی توجه نکرده بودم که یکی از نمودهای بارز و شاخص تمدن غربی، یعنی نحوه ایجاد و نوع رابطه با شرق را که بسیاری از متفکران و روشنفکران غربی نیز سخت مورد انتقاد قرار داده‌اند، باید جلوه‌ای از رنسانس، نهضت روشنگری قرن هجده و نوع ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ایجاد شده در کشورهای اروپایی دانست.(ص397)
 نویسنده به روشنی پاسخ سؤال را در اختیار نهاده است: «ستون فقرات و پیش‌نیاز زیربنایی و کلید ورود به نظام جدید، نیروی دریایی بود.»(ص341) (ص397)
 اضافه می‌کند اگرچه برخورداری از زور و قدرت دریایی شرط لازم ورود به نظام جدید بود، اما کافی نبود. شرط کافی عبارت است از «علوم و فعالیت‌های علمی.» (ص342) با این بیان روشن می‌شود که از نظر نویسنده، علوم و کاوش‌های علمی چه نقش و جایگاهی در روابط قدرت‌ها دارند و یا باید داشته باشند.(ص398)

غسل تعمید استعمار و ریختن آب تطهیر بر روی عملکرد آن
 در این جا نتایجی را که به اتکای اظهارات نویسنده و تحلیل‌ آن‌ها به دست آورده‌ایم، خلاصه می‌کنم: نظام جدید بین‌المللی‌ای که اروپاییان معمار آن هستند، نظامی است که ریشه در رنسانس و تفکر اجتماعی و تعقل سیاسی غربی دارد و بدنه و ستون فقراتش را نیروی دریایی می‌سازد و نیاز حافظان و گردانندگان اصلی آن را، منابع و معادن شرقیان تأمین می‌کند و انگیزه اصلی و فلسفه وجودی آن به تصریح نویسنده، رفع کسری موازنه تجاری و نیز مبارزه با شرک و کفر می‌باشد. بدین‌گونه داستان تأسف‌بار غسل تعمید غربیان تکمیل می‌شود...(ص398)
 آنچه که واقعاً این اثر را در فرهنگ ادبیات سیاسی معاصر ایران یگانه می‌سازد، این است که در این اثر از همه چیز و همه کس سخن رانده شده و به عنوان مسئول عقب‌ماندگی ایران بر جایگاه متهمین توسط نویسنده احضار شده الا عامل اصلی و تاریخی توسعه نیافتگی ایران یعنی استعمار و امپریالیزم. کتاب را بر عکس می‌توان تلاشی دانست در جهت تبرئه استعمار و نقش منفی و مخرب آن در تاریخ معاصر ایران.(صص404-403)
 اگر شرایط اقلیمی ایران برای پیدایش یک جامعه نیرومند و توسعه یافته مناسب نبوده و این شرایط بگونه‌ای بوده‌اند که عقب‌ماندگی نتیجه محتوم و اجتناب‌ناپذیر آن بوده‌اند، پس در مقاطع تاریخی که ایران قدرتی جهانی می‌بوده و نه تنها کشوری عقب‌مانده بشمار نمیامده بلکه در ردیف یکی، دو قدرت بزرگ جهانی بوده، چگونه با نظریه نویسنده قابل انطباق می‌باشد؟(صص405-404)
 ایراد بنیادی دیگر که کتاب دارد از بُعد تاریخی- جامعه‌شناسی می‌باشد. نگرش کلی نویسنده بر مجموعه سیر تکامل تاریخی جامعه ایران یک نگرش ایستا ولایتغیر است.(ص405)
 مشخصات سیاسی و اجتماعی که نویسنده از ایران عصر ساسانی ترسیم می‌نماید درست همانست که از نظر ایشان در عصر قاجار یعنی دو هزار سال بعد از آن وجود دارد. یعنی در ظرف این دو هزار سال هیچ تغییر و تحولی در جامعه ایران صورت نگرفته است.(ص405)
 سومین ایراد اساسی که دیدگاه ایشان پیدا می‌کند باز می‌گردد به ماهیت قدرت و ساختار حکومت در ایران. دکتر زیباکلام تمرکز قدرت در دست حکومت را از جمله اسباب و علل عقب‌ماندگی ایران می‌دانند... اوّلاً نویسنده هیچ استدلال علمی و هیچ کنکاش تئوریکی در جهت اثبات یا درستی ادعایشان بعمل نمی‌آورند.(ص406)
 بسیاری از کشورهائیکه توانسته‌‌اند از مدار عقب‌ماندگی خارج شوند این تحول را در سایه یک نظام سیاسی متمرکز، نیرومند و بر اساس شالوده برنامه‌ریزی‌های جامع و ملی که نیاز به یک حکومت مرکزی نیرومند را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد، عملی ساخته‌اند. روند صنعتی شدن اروپا درقرن هیجدهم و نوزدهم نیز همین را نشان می‌دهد.(ص406)
 در فصل پنجم کتاب، نویسنده دست بر روی بحث مهم و تاریخی گذارده‌اند تحت عنوان «اسباب و علل خاموشی چراغ علم در ایران».(ص406)
 آقای دکتر زیبا کلام قریب به هشتاد صفحه مطلب نگاشته‌اند... خواننده در این فصل مفصل و خسته کننده با همه چیز و همه کس آشنا می‌شود، بدون آنکه آخر الامر و بدرستی دریابد که چه شد تا بزعم ایشان «مسلمین از علم رویگردان شدند». تنها مطلب مشخص آنست که این خاموشی فقط در میان اهل سنت نبود بلکه شیعیان نیز به همان اندازه از علوم رویگردان شدند. تنها مطلب مشخص آنست که این خاموشی فقط در میان اهل سنّت نبود بلکه شیعیان نیز به همان اندازه از علوم رویگردان شدند.(ص407)
 فصل ششم، یعنی آخرین فصل کتاب را در حقیقت بایستی نقطه اوج کتاب دانست.(ص407)
 در این فصل است که نویسنده در صفحه به صفحه آن به گونه‌ای خونسرد و با صبر و حوصله به دفاع بنیادی از عملکرد غرب در طول تاریخ می‌پردازد... بدون اغراق سطر به سطر این فصل دفاعیه‌ایست از عملکرد شوم و سیاه غرب.(ص408)
 در این فصل اساساً نویسنده می‌خواهد نشان دهد که اسلام و غرب تضادی با یکدیگر نداشته و آمدن مسیحیت و استعمار به شرق برای رویارویی با اسلام نبوده است.(ص408)
 ایشان بیش از یک قرن یورش بی‌وقفه قدرتهای استعماری اروپای قرن نوزدهم یعنی روسیه، فرانسه و انگلستان را در جهت تجزیه امپراطوری عثمانی را به نحو باورنکردنی نادیده گرفته و در تحلیل خود از فروپاشی آن امپراطوری سرسوزنی به این حرکتها اشاره ندارند.(ص408)
 در تائید دیدگاه بالا، نویسنده سعی نموده تمامی شواهد تاریخی را که عکس این ادعا را نشان می‌دهند را بنحوی توجیه نماید.(ص409)
 در بخشی تحت عنوان «چگونگی و علل مسلط‌شدن اروپائیان بر دریا در طول قرون وسطی» (298-291)، نویسنده سعی نموده تا تسلط غربیان بر دریا را یک تحول طبیعی معرفی کند که از موقعیت خاص جغرافیایی قاره اروپا ناشی می‌شود.(ص409)
 بزعم آقای دکتر زیباکلام، یکی از پی‌آمدهای سرنوشت ساز و تاریخی این جنگها عبارت بود از بسته شدن راه تجارت میان شرق و غرب که تا قبل از آن باز بود. و چون غربیان نیاز حیاتی به تجارت با شرق داشتند (برای تأمین بسیاری از مایحتاج شان)، مجبور شدند که راه جدیدی برای رسیدن به شرق پیدا کنند که عبارت بود از دور زدن قاره آفریقا و ورود به شرق از طریق سواحل اقیانوس هند. در اینجاست که نویسنده به نتیجه‌گیری بدیع تاریخی خود رسیده و تلویحاً استدلال می‌کند که اگر غربیها به سمت شرق روی آوردند و در دریا پیش افتادند گناه آن برگردن مسلمین بود که در ابتداء راه تجارت آنان را مسدود نمودند.(ص409)
 اگر این «اجبار» را ما در قرون وسطی برای غربیها به رسمیت بشناسیم (آنطور که شما در کتابتان به رسمیت شناخته‌اید)، چه دلیلی دارد که امروزه نیز همین حق را برای آنان به رسمیت نشناسیم؟(ص410)
 ایشان بمنظور آنکه کمترین تردید و دغدغه در ذهن خواننده‌اش نسبت به عملکرد و نقش استعمار در عقب‌ماندگی ایران باقی نماند، آنچنان سیمای دهشتناکی از ایران ترسیم مینمایند که خواننده احساس می‌کند قبل از آنکه استعمار بر ایران پای نهد تکلیف عقب ماندگی و انحطاط جامعه ایران از قرنها قبل روشن شده بوده.(ص411)

فرار از تاریخ تا کی؟
پاسخی بر نقد کتاب «ما چگونه، ما شدیم: ریشه‌یابی علل عقب‌ماندگی ایران»
تحت عنوان «غسل تعمید استعمار و ریختن آب تطهیر بر عملکرد آن»

 آنچه که بیش از هر چیز دیگری در «ما چگونه، ما شدیم» دل انسان را به درد می‌آورد تبرئه عملکرد تاریخی شوم و سیاه استعمار در ایران می‌باشد.(ص411)
 آنچه که گفته‌ام و در کتاب «ما چگونه ما شدیم» بر آن پای فشرده‌ام آنست که این اندیشه که غرب واستعمار اسباب عقب‌ماندگی ما را فراهم کرده‌اند و جلوی رشد وترقی ما را گرفته‌اند باز می‌گردد به جهانی‌بینی مارکسیزم- جهان‌بینی که به صورت منسجم و فراگیر توسط حزب توده وارد جامعه ما شد.(صص415-414)
 کما اینکه فکر دمکراسی، آزادی و حاکمیت قانون نیز ریشه‌اش در آراءِ سکیولاریزم غربی هست که توسط روشنفکران ایرانی در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم وارد ایران گردید.(ص415)
 برای این ادعا که نظریه «استعمار- عامل- عقب‌ماندگی» از بیرون وارد اندیشه سیاسی ما شده است دو دلیل وجود دارد. نخست آنکه تا قبل از ورود این اندیشه به ایران، غرب نه تنها عامل بدبختی، عقب‌ماندگی، فتنه، فساد، ظلم، تعدی، استعمار، استثمار و... بشمار نمیامد، بلکه الگو، مدینه فاضله و غایتی بود که ترقی و پیشرفت ملتها نهایتاً به خلق چنان جامعه‌ای می‌انجامید. ثانیاً، طرح این اندیشه که غرب، به عنوان یک نظام «سرمایه‌داری» که خون طبقه کارگر یا پرولتاریا از آن می‌چکد و در بیرون از اروپا نیز «زحمتکشان» جهان غیر سرمایه‌داری یا ملل تحت ستم را عقب نگه داشته و به استثمار در آورده، توسط مارکس انجام گرفت.(ص415)
 نمی‌دانم در کجای «ما چگونه ما شدیم» بنده از غرب و عملکرد آن جزء به جزء به دفاع برخاسته و آنرا تائید وتصدیق کرده‌ام؟ جرم من و گناه نابخشودنیم آنست که می‌گویم ما تا کی می‌خواهیم چشمانمان را بر روی ضعفها، کاستی‌ها و مشکلات جامعه‌مان ببندیم و دیگری را مسئول همه بدبختی‌هایمان بدانیم؟(ص417)
 حتی اگر معلوم شود بنده حقوق‌بگیر سازمان «سیا» و سرپرست مخوفترین لژهای فراماسونری انگلستان هستم باز هم این سئوالات مطرح هستند و کس دیگری خواهد آمد که آنها رامطرح سازد.(ص417)
 سئوال اساسی که زیر بناء همه پرسشهای بالا می‌شود آنست که چگونه استعمارگران توانستند از هزاران کیلومتر آنطرفتر آمده و بر ما مسلط شوند، اما ما نرفتیم آنها را به استعمار در آوریم؟(ص418)
 آیا پاسخ این سئوال غیر از این می‌تواند باشد که ما ضعیف، عقب‌مانده، توسعه نیافته و بی‌خبر بودیم اما آنها توانسته بودند به آن درجه از قدرت برسند که بر کشتی سوار شده و پس از پیمودن هزاران کیلومتر به اینجا رسیده و بر ما مسلط شوند؟ بحث آن نیست که آیا استعمار دیگران به لحاظ اخلاقی درست است یا نه؟ صد البته که به لحاظ دینی، اخلاقی و انسانی عملی است مذموم و ناپسند.(ص418)
 بنابراین سئوال بعدی این می‌شود که چه شد ما آنقدر عقب افتادیم اما اروپایی‌ها برعکس آنقدر قدرت یافتند که توانستند بر ما مسلط شوند؟(ص419)
 حاشا و کلا که بنده خواسته باشم عملکرد استعمار و ضایعات و صدمات تاریخی را که بر ما وارد نموده و در آینده نیز وارد خواهد ساخت منکر شوم و یا به قول نویسندگان مقاله آنها را تائید کنم و «بر سر آن عملکرد آب تطهیر ریخته و آنرا غسل تعمید دهم». حرف من آنست که اگر ما در ابتداء ضعیف و آسیب‌پذیر نمی‌بودیم، اگر ما در بی‌خبری و بی‌دانشی به سر نمی‌بردیم، آیا استعمار می‌توانست بر ما سلطه یافته و آن مصیبت‌ها را بر سر ما وارد سازد؟(ص419)
 از دیدگاه مدافعین نظریه «استعمار- عامل- عقب‌ماندگی»، تاریخ معاصر ایران از زمان آمدن استعمار شروع می‌شود. آنان نه به گذشته ایران می‌پردازند و نه زحمت تجزیه و تحلیل ساختارهای سیاسی، اجتماعی، و اقتصادی ایرانی را که استعمار بدان پای گذارد به خود می‌دهند.(ص420)
 تا اینکه سرانجام رسیدیم به مد جدید و متهم اخیر که استعمار باشد. آنچه که در این بازی تاریخی «کی بود کی بود، من نبودم» جالب است اینکه هرگز نخواسته‌ایم اسباب و علل عقب‌ماندگی را از داخل مجموعه آنچه که ایران را می‌سازد استخراج کنیم. همواره انگشت اتهام به سوی یک عنصر (ترجیحاً خارجی که از بیرون وارد ایران می‌شود) نشانه می‌رود.(ص422)
 در پاسخ آنان که شاهان خائن یا رجال فاسد یا دولتمردان که بر ایران حکومت می‌کردند از کره ماه یا عالم غیب که نیامده بودند. آنان محصولات و مولودات فکری و اجتماعی همین جامعه بودند. بعلاوه نه تنها جامعه ایران شاه را خائن نمی‌دانست بلکه به او لقب «سایه خدا» نیز داده بود.(ص423)
 در پاسخ آنانکه حمله اعراب و اسلام را عامل عقب‌ماندگی می‌دانند بایستی گفت که از قضای روزگار و به شهادت تاریخ، یکی از پیشرفته‌ترین مقاطع تاریخ تمدن ایران اتفاقاً پس از ظهور اسلام در ایران بوقوع پیوست.(ص423)
 رجال خائن، شاهان فاسد، فقدان ارتش، استبداد، بی‌خبری مردم، آمدن استعمار و سایر علل و عواملی که تاکنون به عنوان علت عقب‌ماندگی ایران مطرح شده‌اند در حقیقت جملگی معلول عقب‌ماندگی ما بوده‌اند. مشکل «ما چگونه، ما شدیم» و اینکه این چنین مورد خشم و غضب قرار گرفته آنست که برای نخستین بار بجای معلول‌نگاری سعی کرده به علت‌یابی بپردازد...(ص423)
 آنچه که معتقدم لایتغیر بوده است این چند ویژگی است. نخست آنکه الیگارشی سیاسی حاکم بر ایران همواره (لااقل از هزاره دوم میلادی یا از قرن پنجم هجری باینطرف) مبنای قبیلگی و طایفگی داشته است.(ص424)
 اینکه یک هزار سال حاکمیت بلاانقطاع قبایل و طوایف مختلف صحرانشین چه تأثیرات بنیادی بر جامعه مدنی ایران می‌گذارد بخش عمده‌ای از کتاب «ما چگونه، ما شدیم» را تشکیل می‌دهد. در طی این یک هزار سال حکومتهای بسیاری متولد و منقرض شدند اما پایگاه اجتماعی قدرت سیاسی در ایران ثابت ماند.(ص424)
 عنصر دیگری که آن ایستایی مورد ادعای کتاب را بوجود می‌آورد عبارتست از سبک سنتی زندگی عشایر و صحرانشینان.(ص424)
 عنصر سومی که ثبات مورد ادعای را می‌سازد ساختارهای مدنی و اجتماعی جامعه ایران است. در تمامی این یک هزار سال قانون و امنیت اجتماعی در ایران دستخوش مطامع و امیال حکومت بوده است.(ص425)
 اولین و مهم‌ترین عاملی که قانون و قضاء را در ایران ناتوان می‌ساخت قدرت مطلق حکومت بود.(ص425)
 ثباتی که «ما چگونه، ما شدیم» به آن قائل است بی‌اعتباری بلکه عدم وجود قانون و استبداد مطلق حکومتی است.(ص426)
 ایراد دیگری که منتقدین بر کتاب وارد ساخته‌اند در خصوص تمرکز قدرت در دست حکومت و ارتباط این پدیده با عقب‌ماندگی است.(ص426)
 بنده فکر می‌کنم که در اینجا خطای فاحشی از سوی آنان رخ داده است زیرا یکپارچگی در قدرت و انسجام حکومتی را با استبداد یکسان گرفته‌اند.(ص426)
 اما تمرکز و یکپارچگی در حکومت با تمرکز مطلق قدرت، دو پدیده کاملاً جدا و متفاوت از یکدیگر هستند. در ساختار حکومت متمرکز، یک مرکز تصمیم‌گیری بیشتر وجود ندارد، اما جان کلام اینجاست که این مرکز یگانه مطیع قانون بوده، اعمال و رفتار آن در محدوده وظایف و اختیارات تعریف شده قانونی صورت می‌گیرد.(ص427)
 چه بخواهیم و چه نخواهیم، بخشی از علت عقب‌ماندگی ما به رویگردانی ما از علوم باز می‌گردد. بنابراین چاره‌ای نداریم الا اینکه ببینیم پس از آن عصر طلایی، پس از آن اوج و پیشتازی مسلمین در علوم، چه شد که ما پس رفتیم و درجا زدیم... هرچه بود تحولی بود که اسباب و عوامل پیدایشش در درون جامعه خود ما بود.(ص429)
 آنچه که علیرغم اینها مرا واداشت تا در مقابل غزالی سر تعظیم فرود آورم، جدای از شخصیت عالم، فرهیخته و متقی آن بزرگوار، درک این مطلب بود که چرا غزالی آن همه سعی دارد تا خرج دین را از علم و فلسفه جدا سازد. همه ما با بحثهای شبه علمی و طرز فکری که سعی دارد اساس و بنیاد دین را بر روی علم و معرفت علمی قرار دهد آشنا هستیم.(ص430)
 غزالی چنین دینی را نفی می‌کند. او روزه گرفتنی را که برای سلامت بدن باشد نفی می‌کند. او حرمت شرب خمر را بواسطه آنکه کبد انسان را تنبل می‌کند نفی می‌کند. او راه شریعت را از معبر علم و مباحث فلسفی نمی‌داند بلکه آنرا از طریق تعبد و ایمان می‌جوید. غزالی معتقد است علت روزه‌داری مسلمان بایستی آن باشد که این امر را حضرت باریتعالی خواسته است و نبی‌اکرم (ص) ابلاغ فرمود، همین و بس.(ص430)
 مهم‌ترین دلیل او برای مخالفت با چنین معرفت دینی آن بود که این معرفت را مسبب منازعات فکری و تزلزلهای پیش آمده در افکار و اندیشه‌های دینی مسلمین می‌دانست (ص268-256). او علم و فلسفه را ضعیف‌تر از آن می‌دانست که بتوانند پایه‌های شریعت را بر روی خود قرار دهند.(ص431)
 بنظر من، و بر خلاف نظر رایج، غزالی در اثر معروفش «تُهافت الفلاسفه» در پی آن نیست که با فلسفه به ستیز برخاسته و آنرا منهدم سازد. بلکه مراد او در حمله به فلسفه و بیان تناقضات و مغایرتهای موجود در این علم آن بود که نشان دهد چنین مجموعه به هم ریخته‌ای نمی‌تواند پایه و اساس شریعت قرار گیرد.(ص431)
 جوهره انتقاد آنان نیز این است که در این کتاب به غرب و عملکرد تاریخی سیاه آن در جهان سوم منجمله در ایران غسل تعمید داده شده...(ص432)
 زیرا در جامعه ما نسبت به غرب یک «احساس سیاسی» وجود دارد که بعید بنظر می‌رسد با بحث و منطق بتوان آنرا تغییر داد.(ص433)
 تنه اصلی آنست که آیا میان اسلام و غرب در طول تاریخ تضاد وجود داشته است (و بالطبع اکنون هم ادامه دارد) یا خیر؟ آنان که به این سئوال پاسخ مثبت می‌دهند (که اکثریت قریب را شامل می‌شوند) اصولاً هر تحول و رویدادی را که میان بخشی از جهان اسلام با بخشی از جهان غرب رخ داده از این دریچه می‌نگرند.(ص434)
 «ما چگونه، ما شدیم»‌ این نظر همگانی و رایج را ندارد. یعنی قائل به وجود نوعی تضاد و تقابل و رویارویی تاریخی از پیش تعیین شده میان اسلام و جهان غرب نیست.(ص434)
 مهمترین استدلال کتاب آنست که اگر جنگ را بعنوان یک شاخص اندازه‌گیری تضاد و تقابل میان ملتها و تمدنها در نظر بگیریم، در آنصورت حجم جنگها و رویارویی‌های نظامی و سیاسی میان غربیان با یکدیگر و مسلمین با یکدیگر بمراتب بیش از حجم درگیریهای میان مسلمین و غربیها بوده است. آن مواردی هم که پیکار و رویارویی میان مسلمین و غربیها پیش آمده، انگیزه و دلیل آن رویارویی‌ها لزوماً دین نبوده است.(ص434)
 مهم‌ترین شاهدی که در ماهیت دینی جنگهای صلیبی تردید بوجود می‌آورد آنست که نیمی از جهان مسیحیت آنروز که همجوار دنیای اسلام بود از شرکت در جنگهای صلیبی خودداری کرد.(ص435)
 این درست است که میان امپراطوری عثمانی و قدرتهای اروپایی پیکارهای طولانی درگرفت، اما انگیزه این پیکارها شریعت نبود... انگیزه این جنگها درست همانند انگیزه‌ای بود که موجب بروز جنگ میان مسلمین با یکدیگر از جمله میان امپراطوری عثمانی و ایران زمان صفوی می‌شد. انگیزه رویارویی‌ها همان بود که قدرتهای مختلف اروپایی را با خودشان درگیر می‌نمود...(ص435)
 جنگها بخاطر خاک، تصرف سرزمین بیشتر، رقابتهای اقتصادی و تجاری، تسلط بر مناطق سوق‌الجیشی (استراتژیک)، دستیابی به بندر و راه یافتن به دریا و آبهای آزاد، گرفتن منابع طبیعی و معدنی و... بود. به همین خاطر بود که در عرصه جنگ جهانی اول ترکان مسلمان را در کنار آلمانهای کاتولیک، بر علیه روسهای ارتدوکس و انگلیسیان پروتستان می‌بینیم.(ص436)
 ترکان حداقل دو بار به صورت جدی تا دروازه‌های وین، یعنی قلب اروپا، پیش رفتند که آخرین بار نیمه دوّم قرن هفدهم بود. اما سرانجام ماشین نظامی آنان در اروپا از حرکت باز ایستاد. دلیل آن توقف توطئه جهان مسیحیت و غربیها بر علیه ترکان نبود. بلکه نتیجه وضعیت سیاسی اجتماعی و اقتصادی جامعه عثمانی بود- جامعه‌ای که دربهای خود را محکم بر روی هرگونه اصلاح و ترقی بسته بود.(ص436)
 به همین ترتیب آمدن غربیها و استعمار به شرق بمنظور از میان برداشتن اسلام و مسیحی نمودن مسلمانان نبود. اساساً قدرتهای سیاسی اروپای بعد از رنسانس، منجمله قدرتهای استعماری، نوعاً بی‌دین بودند.(ص437)
 تلاش استعمار برای نفوذ به مناطق دیگر صرفاً بمنظور دستیابی بر منافع و منابع اقتصادی بود. بهمین دلیل، استعمار هم سر از مصر سنّی درآورد هم ایران شیعه.(ص437)
 بنده معتقدم که «ما چگونه، ما شدیم» به هیچ روی از غرب دفاع نمی‌کند. آنچه باعث این تلقی از کتاب شده است همان «احساس سیاسی» است که در میان ما نسبت به غرب وجود دارد و پیشتر از آن نام بردیم.(ص437)
 اگر نوشته‌ای یا تحلیلی دست بر روی ناملایمات و مشکلات تاریخی ما بگذارد و به سراغ غرب نرود، آن اثر لاجرم بمثابه دفاع از غرب تلقی می‌شود... علاوه بر آن موضوع کتاب اساساً پیرامون غرب و عملکرد آن نیست.(ص438)
 این نگرش، همانطور که در ابتداء مقاله گفته شد، مولود تفکر چپ است. تا قبل از آن، غرب نه تنها این چهره ملعون امروزی را برای ما نداشت، بلکه مدینه فاضله، الگو و منبع الهام روشنفکران ما نیز بود.(ص438)
 اوج این «غرب- محوری» یا «غرب باوری» را بایستی در نسل تقی‌زاده سراغ گرفت که اعتقاد داشت از «فرق سر تا نوک پا بایستی فرنگی شد». اما نسل تقی‌زاده را بایستی اوج جریان غرب باوری دانست. از اینجا بود که بتدریج از شهریور 1320 ببعد آراء و جهان‌بینی سیاسی جدیدی در قالب اندیشه‌های چپ وارد ایران شد. در بستر جریان فکری جدید، غرب دیگر نه تنها مدینه فاضله نبود بلکه سمبل همه مصیبتهای بشری نیز به شمار می‌آمد.(ص439)
 غرب جایی است میان این دو افراط «همه» یا «هیچ» در غرب، ترقی، پیشرفت، آزادی، انسان‌گرایی، قانون و دمکراسی هست، اما فاشیزم، نسل‌کشی، سلاح هسته‌ای، جنگهای عالم‌گیر، نژادپرستی، آلودگی محیط زیست، مصرف‌گرایی، و مصرف‌زدگی بی‌امان هم هست. غرب، نه «همه» است و نه «هیچ».(ص439)

«ریشه‌یابی» یا «ریشه تراشی»
نقد کتاب «ما چگونه ماشدیم»، دکتر احمد سیف
 این روایت که خواننده می‌داند و آن تصویر درست هم هست، بدون ارائه تعریفی از «عقب‌ماندگی»، ادعای بی‌ربطی است که به دشواری می‌توان جدی گرفت. «ادراک اولیه» در هیچ زمینه‌ای نیاز به تعریف را منتفی نمی‌سازد...(ص449)
 اما چرا نویسنده تعریفی از عقب‌ماندگی به دست نمی‌دهد؟ به اعتقاد من دلیل اصلی‌اش این است که ارائه تعریف از این یا هر پدیده دیگر معمولاً کمی دست و پاگیر است... باید مباحث ارائه شده در چارچوبی منطقی و مستدل قرار گیرد و نویسنده و تحلیلگر باید به تعاریف خویش وفادار بماند.(صص450-449)
 با فقدان تعریف، روشن نیست که قصد و غرض نویسنده به راستی چیست؟ این «مای» ایشان کیست؟ چه مختصاتی دارد که نباید داشته باشد و چه‌ها ندارد که می‌باید داشته باشد؟(ص450)
 آقای نویسنده که می‌خواهد نارسایی تحلیل مارکسیستی از عقب‌ماندگی را نشان بدهد نه فقط به هیچ‌یک از منابع کلاسیک مارکسیستی اشاره‌ای ندارد بلکه در پیوند با عقب‌ماندگی نیز به هیچ مقاله و کتابی که در دهه گذشته نوشته شده باشد مراجعه نکرده است.(ص451)
 عمده‌ترین منبع نویسنده در نوشتن این فصل مهم «جزوه درسی» استاد فقید حمید عنایت است که اگر برداشت نویسنده از آن درست باشد، آن چنان تعریف بی‌در و پیکری از فئودالیسم به دست می‌دهد که گرهی از کار کسی باز نخواهد کرد. بر اساس این تعریف (ص56)، نه فقط ایران بلکه همه کشورها در طول تاریخ ماقبل قرن نوزدهم در آن جای می‌گیرند. یعنی، پنج شرط زنده‌یاد حمید عنایت در خصوص یک جامعه فئودالی، به واقع در همه جوامع پیشاسرمایه‌سالاری صادق است. حالا بماند که شرط اول، «شکل اصلی تولید، کشاورزی باشد» (ص56)، نیز درست نیست، یعنی تا برآمدن نظام سرمایه‌سالاری در همه جوامع، از عهد عتیق تا قرن هیجدهم و نوزدهم این شرط وجود داشته است.(ص451)
 این کتاب، برای عقب‌ماندگی ایران دو عامل می‌شناسد: حمله مغولها و کمبود باران. بسیاری از مسائل فرعی‌تر یا نتیجه حمله مغولها بودند و یا در پیوند با کمبود باران قابل تبیین‌اند و این شیوه هرچه باشد، ریشه‌یابی نیست. نام واقعی‌ترش «علت‌تراشی» است.(ص452)
 خواننده به واقع حیرت می‌کند وقتی می‌بیند همه «ریشه‌یابی» نویسنده برای باز کردن این گره کور «عقب‌ماندگی» ایران به «کمی باران» خلاصه می‌شود... بعد در کنار این عامل، اگرچه به روی هرکسی که به استعمار و عامل خارجی اشاره کند شمشیر می‌کشد، ولی اگر عامل خارجی «حمله مغولها» باشد، این می‌شود، «ریشه‌یابی» عقب‌ماندگی یا به ادعای نویسنده، «نگاه از درون»!(ص453)
 اگر مسئله اقلیمی به صورتی که ایشان می‌نویسند، تعیین کننده بوده باشد، دیگر چگونه می‌توان و می‌پرسم چرا باید مستبدان حاکم بر ایران و در واقع همه ساختار سیاسی و فرهنگی ایران در طول قرون را به پای میز محاکمه کشاند و از آنها حساب پس گرفت.(ص453)
 حتی در 150 سال گذشته، در طول حکومت قاجارها و پهلویها از آن سلاطین مستبد چه انتظاری و از آنها چه شکوه‌ای، که هم کمبود آب را داشتند و هم این که می‌بایست با پی‌آمدهای هجوم مغول در 7 قرن پیش سر می‌کردند!(ص454)
 متأسفانه ایشان نمی‌داند که ضدیت با استعمار نیز در سطح جهان و ایران نه با چپ شروع شد و نه در انحصار چپ قرار داشت.(ص454)
 می‌گویم نویسنده صادق نیست، چون اگر نگران حقیقت بود از زبان معاندان عقیدتی خویش نمی‌نوشت که به باور این جماعت بسیار گسترده و پراکنده «جامعه ما هیچ مشکل برای پیشرفت و ترقی نداشت و بسی هم پیشرفت و ترقی کرده بود و مثل ساعت مرتب و منظم به جلو می‌رفت» (ص9)... پرسش این است که کدام نویسنده و یا محقق ایرانی، چپ و راست و میانه، چنین ادعا کرده است؟(ص455)
 اگرچه نویسنده می‌خواهد «مخروط را وارونه» نماید ولی حد اعلای کارش این می‌شود که به جای استعمار- که به قول ایشان یک عامل خارجی است- یک عامل خارجی دیگر، «حمله مغولها» بسیار عمده می‌شود.(ص456)
 ایشان می‌نویسد هر سرباز مغولی «30 رأس گوسفند» هم به همراه داشت. البته اندکی بعد این رقم را به 10 رأس تخفیف می‌دهد. بر مبنای رقم کمتر شده نویسنده، اگر به همراه مغولان 24 میلیون گوسفند هم می‌بود که تعداد سربازان مغولی 000/400/2 نفر می‌شد که اگر نویسنده بداند درباره چه دارد قلم می‌زند، برای آن دوران کمی بیشتر از بیش زیادی است!.(ص457)
 بی‌توجهی در استفاده از اسناد تاریخی به واقع حد و مرزی ندارد. مرویان به واقع چقدر «نجیب» بودند که: «پس از سقوط مرو به دست مغولان، به هر سربازی 300 الی 400 مروی تحویل گردید که سر از تنهایشان جدا کنند»(ص151). در دوره‌ای که نه مسلسل وجود داشت و نه بمب، چرا هیچ کدام از این مرویان به فکرشان نرسیده سربازان مغولی را از پای درآورند، چون هرچه سرباز مغولی چابک و تیز پر می‌بود، 300 الی 400 تن مروی می‌‌توانستند از پس حداقل یک سرباز مغولی برآیند؟(ص458)
 عامل خارجی، استعمار و امپریالیسم سرمایه‌سالاری غرب نباشد، قبایل مغولی یا دیگر قبایل اگر بودند، اشکالی ندارد! حالا بماند که وقتی ایران به دوره شاه عباس می‌رسد از آن انهدام و افول اثر و نشانه‌ای نیست. به عوض همه سیاحانی که در آن سالها از ایران دیدن کرده‌اند، از رونق اقتصادی و امنیت راهها سخن می‌گویند.(ص458)
 در جای دیگر می‌نویسند: طرفداران نظریه استعمار عامل عقب‌ماندگی نیز نه چندان به ایران پیش از قرون نوزدهم کاری دارند و نه چندان در پی درک علل پیشرفت و ترقی غربیان برمی‌آیند. از دید آنان [این «آنان» کیانند؟] به نظر نمی‌رسد در جامعه ایران قبل از قاجار مشکلاتی وجود داشته باشد» (ص32). ارائه تصویری خودپرداخته از دیدگاههای دیگران و آنگاه رد آن دیدگاههای خودساخته که هنری ندارد، به عکس عین بی‌هنری است.(ص459)
 در پایان قرن بیستم آیا این شیوه کار مفید و کارساز است که نویسنده‌ای دو فصل از کتابش را به بازنگری دیدگاهی تخصیص بدهد و در موارد مکرر از مارکس سخن بگوید ولی به هیچ کدام از نوشته‌های مارکس برای نشان دادن انتقادات خویش استناد نکند؟(ص460)
 مارکسیستها به قول ایشان تضاد طبقاتی را موتور حرکت تاریخ می‌دانند که به اعتقاد نویسنده نادرست است. خوب قبول، از دیدگاه ایشان، تغییرات و تحولات تاریخی به چه دلیل یا دلایلی اتفاق می‌افتند؟(ص461)
 آیا بی‌انصافی می‌کنم اگر بگویم که آقای نویسنده «تضاد طبقاتی» مارکس را با «کمبود باران» تاخت زده‌اند!(ص461)
 اگرچه می‌نویسد که در ایران هیچ‌گاه فئودالیزم نداشته‌ایم، ولی می‌نویسد «از آنجا که ‍[در ایران] کشاورزی پایه اقتصاد را تشکیل می‌داده است»(ص105). اگر پایه بودن تولید کشاورزی بدون وارسیدن زیربنای مناسبات تولیدی جامعه را فئودالی می‌کند، پس چگونه است که در ایران داستان به صورت دیگری درمی‌آید؟(ص461)
 از آن بحث‌برانگیزتر روایت نویسنده است از مقوله «حکومت» در ایران: «در ایران تکلیف قدرت همواره مشخص بود. اول، وسط و آخر قدرت به حکومت ختم می‌شد». به صورتی که نویسنده مطلب را ارائه می‌دهد و به خصوص با کنار نهادن همگان تنها و تنها شخص شخیص شاه باقی می‌ماند. ولی مشکل تحلیل نویسنده محترم ما این است که با کنار گذاشتن همگان، قدرت شاه از کجا می‌آمده است؟ یعنی می‌خواهم بگویم که اگرچه در کل حرف نویسنده درباره حکومت مطلقه درست است ولی روغن این نکته درست را آنقدر زیاد می‌کند که همان سخن درست غیرواقعی و نادرست می‌شود.(ص461)
 نادیده گرفتن آن ساختاری که بود و همیشه نیز در ایران وجود داشت، و همه چیز را در پوشش واژه گنگ «حکومت» آوردن راه‌گشا و کارساز نیست، چون منشأ قدرت همان «حکومت» برای آنچه می‌کرد به صورت معمایی لاینحل درمی‌آید.(ص462)
 و اما، می‌گویم، نویسنده با تاریخ‌نگاری بیگانه است. دلیل من هم این است که فصل دوم با فصل سوم کتابش جمع‌شدنی نیست... در فصل دوم از فقدان یک «اقتصاد سراسری» سخن می‌گوید...(ص462)
 پیشتر به اشاره گفتیم که بیشتر این فصل گرته‌برداری ناشیانه‌ای از «استبداد شرقی» ویتفوگل است ولی هیچ جا به او اشاره‌ای ندارد. به علاوه مفهوم دولت شرقی را نیز از آنتی دورینگ انگلس «وام» می‌گیرد. ولی این‌جا هم به منبع اصلی اشاره‌ای نیست.(ص463)
 توجه داشته باشید که نتیجه‌گیری نویسنده در فصل دوم «درجا زدن تولید» در ایران بود ولی در فصل بعد همین کتاب انگار دارد از سرزمین دیگری سخن می‌گوید . فقط «شمال و شرق ایران» نبود که «تبدیل به مراکز رونق و آبادانی شده بودند. چنین وضعیتی در مناطق دیگری از ایران نیز به وجود آمده بود» (ص137). کمی بعد، از «شکوفایی اقتصادی و صنعتی» سخن می‌گوید که به پیشرفت «زمینه‌های علمی» هم منتهی شد (ص137). (ص463)
 حال آن اقتصاد و جامعه‌ای که در فصل دوم به آن‌گونه تصویر شده است، چگونه می‌تواند مرکز علم و فرهنگ و تجارت و اقتصاد بشود. این نکته روشن نیست و روشن نمی‌شود؟(ص463)
 در جایی ایشان ادعا می‌کند که اگر «در آن مقطع نیز همانند امروز جایزه نوبل وجود می‌داشت بدون تردید ایرانیان و دقیق‌تر گرفته باشیم دانشمندان پهنه اسلام که ایران نیز جزیی از آن بود، جوایز نوبل را در رشته‌ها مختلف علوم درو می‌کردند»(ص202). بنده هم امیدوارم که ادعای نویسنده درست باشد ولی وقتی به بررسی «نحوه پیدایش و خصوصیات عصر طلایی رونق علمی تمدن اسلامی» می‌رسیم، متوجه می‌شویم، آنچه که بدنه علوم اسلامی را تشکیل می‌داد برگرفته از تمدنهای دیگر بود» (ص224). (ص464)
 در رد نظر کسانی که «خاموشی چراغ علم در ایران» را در نتیجه عامل خارجی، برای نمونه، حمله مغولها، می‌دانند، نویسنده با آوردن گفتاوردی از یک کتاب بد نوشته دیگر، با قیافه‌ای حق به جانب می‌پرسد که «آیا مسئله به همین سادگی بود؟» «یعنی اگر خاموشی چراغ علم در ایران، ناشی از هجوم مغولان [یک عامل خارجی] بوده باشد، در آن صورت موضوع چندانی دیگر برای تحقیق نمی‌ماند»(ص205)، عبارت داخل [ ] را افزوده‌ام). صورت مسئله را درست می‌داند ولی با قاطعیت و حروف برجسته اعلام می‌کند «این افول را آنان به وجود نیاوردند»(ص205)، و به یادمان باشد که نویسنده برای یافتن علل درونی افول کوشش می‌کند. مدتی بعد ولی می‌خوانیم که «علیرغم فضای رکودی که در بغداد حاکم گردید، در ایران فعالیتهای علمی ادامه یافت». خاندانهای مختلفی که در ایران بودند کمتر سیاست بغدادی را طابق النعل بالنعل به اجرا گذاردند، تا این که سرانجام پس از هجوم قبائل آسیای مرکزی در قرن یازدهم، در ایران نیز فضای بغداد [یعنی رکود] حاکم گردید»‌(صص 82-81، عبارت داخل [ ] را افزوده‌ام). (ص465)
 پس به دفعات تکرار می‌کند که «اسباب و علل عقب‌ماندگی ایران هر چه بود از داخل بود»(ص285). اشکال کار نویسنده به نظر من در این است که نمی‌داند این داخل در همه موارد از خارج آمده است. در جایی حمله مغولان است و در جای دیگر یورش دیگر قبایل آسیای مرکزی. این «خارج» اگر استعمار و امپریالیسم سرمایه‌سالاری غرب نباشد، بقیه انگار برای این نویسنده مهم نیست.(ص465)
 جهان‌بینی پنهان شده در ورای این نگرش به راستی هراس‌انگیز است. یا مستعمره می‌کنی و یا مستعمری می‌شوی، برای جوامع بشری، راه سومی وجود ندارد. چنین نگرشی اگر نشانه طبیعی دانستن قدرت‌مداری و تبلیغ استعمار نیست، پس چیست؟(ص466)

پاسخ دکتر صادق زیباکلام به مقاله ریشه‌یابی یا ریشه‌تراشی
 مایلم از هیئت تحریریه «فصلنامه تاریخ معاصر» بپرسم که در کجای دنیا رسم براینست که وقتی کتاب یا اثری را می‌خواهند نقد کنند، به جای پرداختن به مطالب کتاب به روانکاوی و روانشناسی شخصیت نویسنده بپردازند.(ص469)
 برخلاف آنچه ایشان ادعا کرده‌اند، بنده در هیچ کجای ما چگونه، ما شدیم نه به مارکس، نه به مارکسیستها و نه به هیچ گروه، دسته، و جریان دیگری نه اسائه ادب کرده‌ام، نه توهین و نه ناسزا گفته‌ام. در خصوص فقره دوم، اینکه چرا به آثار مستقیم مارکس رجوع نکرده‌ام، دلیلش کاملاً روشن است. زیرا کتاب نه در خصوص اندیشه و آراء مارکس است نه پیرامون مارکسیسم و نه فلسفه تاریخ از دیدگاه مارکس. بنده صرفاً به منظور معرفی و یک آشنایی مقدماتی برای خوانندگانی که با مارکسیزم بیگانه می‌باشند، چند صفحه‌ای را در کتاب تخصیص به این منظور داده‌ام.(ص469)
 اگر همه مطالب ما چگونه، ما شدیم عبث وناصحیح باشد، چگونه با این فرض،آقای دکتر سیف به این حکم می‌رسند که من انسانی «نادرست» و «ناصادق» هستم؟(ص470)
 در مجموع دو گروه بیشترین مخالفتها را با ما چگونه، ما شدیم نشان دادند... گروه اول شامل نویسندگان و جریاناتی می‌شود که نسبت به مارکسیزم تعلق خاطر دارند و روایت توسعه نیافتگی را حاضر نیستند خارج از چارچوب مارکسیستی ببینند... گروه دوم شامل جریاناتی می‌شود که من آنان را «راست فکری» توصیف کرده‌ام. این دو جریان علیرغم تفاوتهای بنیادی‌‌شان، در خصوص یک مسئله اساسی با یکدیگر اشتراک نظر دارند که ضدیت با غرب می‌باشد.(ص470)
 یکی از دلائل ضدیت گروه چپ که در مقاله آقای دکتر سیف هم بخش قابل توجهی را به خود اختصاص داده است مقوله فئودالیزم می‌باشد...ما چگونه، ما شدیم معتقد است که «فرماسیون فئودالیزم» آن گونه که در اروپا پدید آمد و مورد احتجاج مارکس قرار گرفت، هرگز در ایران وجود نداشته است. این نظر جدای از آنکه برای بسیاری از مارکسیستها قابل قبول نیست، مشکل جدی‌تر که ایجاد می‌کند آنست که بخشی از تجزیه وتحلیل تاریخی مارکسیستها را در خصوص ایران با مشکل مواجه می‌سازد.(ص471)
 طبیعی است که نظام تولیدی ایران بر مبنای کشاوری بوده است. بالطبع یک عده بی‌زمین بوده‌اند به نام «رعیت»، عده‌ای هم صاحب زمین و مالک بحث بر سر اینها نیست. وجود آب، زمین، رعیت، مالک و تولیدات کشاورزی نیست که نظام تولیدی و فرماسیون اجتماعی ایران را در عصر سلجوقیان، صفویه یا قاجارها به صفت «فئودالیزم» متصف می‌سازد. بلکه همان‌طور که در ما چگونه، ما شدیم تشریح شده مناسبات اجتماعی و روابط تولیدی است که سبب می‌شود ما یک نظام را فئودالیته بنامیم. ازجمله مهم‌ترین مسائل در مناسبات اجتماعی عبارتند از نقش حکومت؛ ساختار سیاسی قدرت؛ حاکمیت قانون؛ وجود اتحادیه‌های مستقل از حکومت؛ محترم شمرده شدن اصل مالکیت؛ و بالاخره به رسمیت شناخته شدن یک مجموعه‌ای از عهد و میثاقهای اجتماعی. در این حوزه‌ها ایران هیچ‌ شباهتی به اروپای فئودالیزم نداشت.(ص472)
 همه حرف ما چگونه، ما شدیم هم همین است: اینکه تفاوتی که امروز به لحاظ اجتماعی میان ایران و سوئیس یا انگلستان امروز وجود دارد، پانصدسال پیش هم وجود داشته است.(ص472)
 ما چگونه، ما شدیم به دنبال آنست که چرا حق و حقوق مدنی واجتماعی انسانها از جمله حق مالکیت آنان در طول تاریخ در ایران این چنین توسط حکومتها پایمال می‌شده و پیشیزی ارزش نداشته است.مشکل دیگری که ما چگونه، ما شدیم برای مارکسیستها به وجود آورده و از مسئله فئودالیزم به مراتب جدی‌تر است، رد تز «استعمار- عامل- عقب‌ماندگی» می‌باشد.(ص473)
 ما چگونه، ما شدیم به هیچ روی منکر نقش یا کارکرد منفی استعمار از قرن نوزدهم به این سو در ایران نبوده است... به عبارت دیگر، در خصوص نقش استعمار بسیار اغراق شده و از آن به عنوان وسیله، ابزار یا بهانه‌ای استفاده شده است.(ص473)
 ایراد دیگر ما چگونه، ما شدیم به تز «استعمار- عامل- عقب‌ماندگی» آنست که قبل از آنکه استعمار وارد سرزمین ما شود، ما اساساً کشوری عقب‌مانده بودیم. عقب‌ماندگی را استعمار نیاورد. استعمار علت عقب‌ماندگی در ایران نبود بلکه معلول آن بود. یعنی اگر ما ضعیف و عقب‌مانده نمی‌بودیم، استعمار هم نمی‌توانست به کشورمان راه یابد... تمرکز بحث عقب‌ماندگی بر روی پدیده استعمار سبب می‌شود که اولاً، ما هرگز نتوانیم مشکلات و ضعفهای خودمان را درک کنیم... ثانیاً اینکه ما را وامی‌دارد به جای پرداختن به علت به سراغ معلول برویم... مشکل سوم مارکسیستها با ما چگونه، ما شدیم به واسطه مسئله «غرب ستیزی» در این کتاب می‌باشد. ما چگونه، ما شدیم، «غرب‌ ستیزی» چپ را در ایران بیش از آنچه که معلول تفکر فلسفی و تاریخی بداند، معلول یک نوع برخورد سیاسی، مجادله و عوام‌زدگی می‌پندارد.(ص473)
 گروه دومی که از در مخالف جدی با ما چگونه، ما شدیم در آمدند جریاناتی هستند که من به آنها «راست فکری» لقب داده‌ام... این گروه بیشتر شامل جریانات تندرو اسلامی می‌شود.(ص474)
 بخش عمده‌ای از کیفر خواست راست فکری علیه غرب همان حرفها و تحلیلهای مارکسیستها می‌باشد.(ص474)
 اگر مشکل مارکسیزم با غرب به واسطه ماهیت نظام سرمایه‌داری می‌باشد، مشکل راست فکری با غرب از این فراتر رفته و وارد مسائل فرهنگی و اجتماعی هم می‌شود.(ص474)
 مهم‌ترین اتهامی هم که در این راستا هر دو جریان به ما چگونه، ما شدیم وارد ساخته‌اند... آن است...باخودداری از حمله غرب، به عملکرد شوم غرب در قالب استعمار، استثمار و غارت منابع و ثروت کشورهای دیگر یک نوع «مشروطیت طبیعی» داده و بدتر از آن برای فلسفه استعمار یک نوع «حق» قائل شده‌ام.(ص475)
 پاسخم آنست که ما ضعیف، عقب‌مانده، توسعه نیافته و بی‌خبر بودیم اما آنها توانسته بودند به آن درجه از قدرت برسند که بر کشتی سوار شده و پس از پیمودن هزاران کیلومتر به اینجا رسیده و بر ما مسلط شوند. کجای این استدلال می‌گوید که استعمار پدیده مقبول و درستی است و هر که می‌تواند بایستی دیگری را به استعمار خود در آورد؟ جالب است که بلافاصله پس از پایان جمله، بنده نوشته‌ام: «بحث آن نیست که آیا استعمار دیگران به لحاظ اخلاقی درست است یا نه؟ صد البته که به لحاظ دینی، اخلاقی و انسانی عملی است مذموم و ناپسند. بحث آنست که ما آنقدر در بی‌خبری به سر می‌بردیم که حتی از روی نقشه هم نمی‌‌توانستیم نشان دهیم انگلستان در کجای دنیا قرار دارد، چه رسد به این که خواسته باشیم آنجا را به استعمار خود نیز در آوریم».(ص476)
 ما خو گرفته‌ایم به اینکه سخن از توسعه نیافتگی و عقب‌ماندگی می‌شود یکراست به سراغ غرب برویم آن چنان که اگر نویسنده‌ای پیدا شد و این «سخن خطرناک»، این «لفظ ناشایست»، این «سئوال مشکوک» و این «نغمه مظنون» را ساز کرد که پس خودمان چی؟، آیا ما خودمان هیچ نقش و مسئولیتی در قبال «ما شدنمان» نداریم، بلافاصله آقای دکتر سیف و دکتر سیفها تیغ از نیام برکشیده و بانگ برمی‌آورند که «دارد از غرب، استعمار و آمریکا دفاع می‌شود».(ص477)         ادامه دارد ...