چهره حقیقی هیتلر
حجم وسیع تبلیغات رسانههای صهیونیستی برای مخوف جلوه دادن نظام نازی باعث شده است که چهره هیتلر، این شخصیت تاریخی و نظام منقرض شده او در پس هالهای از ابهامات و اتهامات قرار گیرد؛ تا حدی که چهره آشنای هیتلر در اذهان عمومی جهانیان، نه چهره واقعی او بلکه تصور مطلوب رسانههای صهیونیستی است.
علاوه بر رسانههای عمومی و تبلیغاتی، در تاریخنگاشتههای پس از جنگ دوم جهانی نیز چنین چهرهای از هیتلر ترسیم شده است. این در حالی است که حتی اگر هیتلر دیکتاتوری جنایتکار بوده است – که به نظر میرسد چنین بوده است- هرگز نباید درباره او و اعمالش دروغپردازی کرد. از آنجا که تاریخ اغلب توسط فاتحان نوشته میشود، تعجبآور نیست که چهره جنایتکاران جنگی بزرگی چون ترومن و روزولت آمریکایی تطهیر شود و چهره دیکتاتوری چون هیتلر سیاهتر نمایش داده شود، اما باید اذعان کرد که بنا به عللی، کریهسازی چهره هیتلر توسط رسانههای صهیونیستی را باید مَثَل اعلای تخریب یک چهره یا دروغپردازی درباره او دانست. به عنوان مثال هیتلر که در آلمان با انتخاب عمومی و از طریق قانونی به قدرت رسیده بود، در نظر افکار عمومی دنیا او را رهبری تصویر کردهاند که بدون حمایت عمومی و با سرکوب بر کشور خود حکومت میکرده است.
محققانی چون مارکوبر خاطرنشان میکنند که در حال حاضر در ایالات متحده آمریکا دروغهای فراوانی درباره افکار و اهداف هیتلر به طور همگانی پذیرفته شده است و هیچکس درباره آنها تردیدی به خود راه نمیدهد که از جمله آنها میتوان به هدف فتح جهان از سوی هیتلر اشاره کرد. از نظر محققانی چون وبر، تحقیقات تاریخی به وضوح نشان میدهد که هیتلر هرگز در پی فتح کل جهان و سلطه بر آن نبوده است؛ اما فاتحان جنگ دوم جهانی، تلاش او را برای تسلط بر اروپا در انظار جهانیان به عنوان تلاش برای فتح دنیا جلوه دادهاند و چنان تاکید و تبلیغ کردهاند که اکنون همگان میپندارند نازیسم در پی فتح کل دنیا بوده است. از جمله دروغهای دیگر اینکه هیتلر در پی جنگ با تمام دنیا بوده است اما با اندک تحقیقی در تاریخ جنگ دوم جهانی مشخص میشود که هیتلر نهتنها کوشیده بود اهداف خود را بدون جنگ با انگلستان به دست آورد بلکه تا آخرین مراحل میکوشید از ورود ایالات متحده آمریکا به جنگ جلوگیری کند، در حالی که رهبران آمریکایی از جمله روزولت، اشتیاق فراوانی برای شروع جنگ با آلمان داشتند.
به عنوان مثال روزولت در تاریخ 27 اکتبر 1941 در مصاحبهای رادیویی خطاب به ملت آمریکا مدعی شد، هیتلر آمریکای بیطرف را تهدید به جنگ کرده و قصد تصرف کل آمریکای جنوبی را دارد. او همچنین مدعی شد هیتلر خواهان از میان بردن همه ادیان دنیا از جمله مسیحیت است و میخواهد «کلیسای بینالمللی نازی» را جانشین آن کند. روزولت مدعی شد این مطالب را از «طرح سرّی» هیتلر نقل میکند که منابع کاملا مطمئن در اختیار او قرار دادهاند، درحالی که هیچیک از این ادعاها درباره هیتلر و آلمان نازی صحت نداشته است. سالها پس از جنگ آشکار شد که «طرح سرّی هیتلر» ساخته و پرداخته همکاری مشترک دستگاه جاسوسی انگلستان و سازمان سیا بوده است و روزولت برای برانگیختن احساسات آمریکاییها و زمینهسازی برای ورود ایالات متحده به جنگ دست به این دروغسازیها زده است.
از جمله دیگر روشهای تاریخسازی میتوان به کتب و نوشتههای به ظاهر تاریخی اما کاملا غیرمستند اشاره کرد. به عنوان مثال بسیاری از حامیان هولوکاست برای مستند جلوه دادن ادعاهای خود درباره اهداف و نیات درونی هیتلر به کتاب خاطرات هرمن راوشنینگ با نام «صدای انهدام» استناد میکنند، در حالی که راوشنینگ در سال 1935 از حزب نازی خارج شده و هنگام حضور در حزب نیز هرگز از نزدیکان هیتلر نبوده است. با این حال در کتابهای به ظاهر مستندی مانند کتاب مشهور «ظهور و سقوط رایش سوم» اثر ویلیام شایرر نیز به کرات از کتاب راوشنینگ استفاده شده و ادعاهای غیرقابل پذیرش او به عنوان حقایق انکارناپذیر تاریخی پذیرفته شده است. شدت بیاعتباری کتاب صدای انهدام به عنوان سندی دست اول از تفکرات و نیات شخصی و اهداف پنهانی هیتلر به حدی است که محققان معتقدند راوشنینگ هرگز حتی یک دیدار خصوصی هم با شخص هیتلر نداشته است. یکی از موارد قابل توجه چنین دروغپردازهایی، متن مذاکرات خصوصی هیتلر از فوریه تا آوریل 1945 است.
دیوید ایروینگ، از تاریخپژوهان مطرح جنگ دوم جهانی، در آثار خود بیان میدارد که فرانسوا ژنو، حقوقدان درگذشته سوییسی، شخصا به او اطلاع داده بود که خود این اسناد را جعل کرده است. شدت جوسازی تبلیغاتی و تلاش هدفمند برای مخدوش کردن چهره واقعی هیتلر به حدی است که محققان بیطرف نیز از وارد شدن به این حیطه منع میشوند. گروههای یهودی حتی با محققانی که در کنار حملات شدید خود به هیتلر، اندک تعریفی از او کرده باشند، به بدترین شیوه برخورد میکنند. به عنوان مثال پاتریک بوکنن از محققان حیطه جنگ دوم جهانی که در مقالات خود شدیدترین انتقادات و حملات را متوجه هیتلر کرده بود، صرفا از آن جهت که در کنار انتقادات خود، هیتلر را سربازی شجاع در جنگ اول جهانی و سخنرانی قوی و برنامهریز سیاسی معرفی کرده بود، مورد حمله گروههای صهیونیستی قرار گفت. گروههای صهیونیستی به این بهانه واهی او را متهم به دفاع و حمایت از هیتلر کردند حال آنکه اقدام بوکنن حداقلی از بیان واقعیات تاریخی محسوب میشود که هر مورخی موظف است بدون توجه به علایق و سلایق خود به آن مبادرت ورزد.
این فضا چنان بر دوش محققان سنگینی میکند که مارک وبر مینویسد: «در جامعه ما حتی راست گفتن و بیان حقایق قطعی درباره هیتلر با شدیدترین سرکوبها و تهمتها همراه خواهد بود». هرچند همانطور که گفته شد معمولا فاتحان، تاریخ را مینویسند اما شدت تبلیغات ضدهیتلری به حدی است که چنین توجیهی برای بیان علت این همه تبلیغات کافی به نظر نمیرسد. در چنین شرایطی محققان صادق و بیغرض باید از خود بپرسند که چرا با گذشت چندین دهه از سقوط هیتلر و رایش سوم هنوز هم جو تبلیغاتی علیه آنان تا به این حد سنگین است؟ بررسی علت این امر میتواند وجهه همت تحقیقاتی مفصل قرار گیرد. از دیگر مسائلی که تحقیق در این زمینه را با مشکل مواجه میکند از میان بردن عامدانه اسناد اصلی درباره هیتلر است. ایروینگ در این باره معتقد است که حجم وسیعی از اسناد به دست آمده از جنگ دوم جهانی به دست محققان یهودی چون دبورا لیپشتات افتاد که یا از میان رفته یا اساسا تخریب شدهاند. از این رو تحقیق از آن دست که در این مقاله ارائه میشود از جهات مختلف با مشکل و محدودیت مواجه بوده است.
آشنایی با شخصیت هیتلر
آدولف هیتلر فرزند آلویس هیتلر در 20 آوریل 1889 در اتریش به دنیا آمد. او کودکی و نوجوانی خود را در وین و مونیخ گذراند. او در جنگ اول جهانی داوطلبانه به ارتش آلمان پیوست و به عنوان سربازی شجاع نشانهایی دریافت کرد. در آخرین ماههای جنگ مصدوم شد و تا مدتی پس از جنگ در بیمارستان بستری بود. هیتلر در دوران پرافت و خیز پس از جنگ و در زمانی که آلمان گرفتار بحرانهای مالی و اجتماعی ناشی از جنگ بود به حزب ناسیونال سوسیالیسم کارگران آلمان پیوست و به سرعت مراتب ترقی را پیمود. او در سال 1933 به عنوان رهبر حزب به صدراعظمی آلمان رسید و در سال 1934 عنوان رهبر آلمان را کسب کرد. زندگی او در 30 آوریل 1945 در برلین و در آخرین روز جنگ دوم جهانی در اروپا پایان یافت.
روند به قدرت رسیدن
پس از جنگ اول جهانی، آلمان شکستخورده از جنگ نه تنها بار سنگین هزینههای اقتصادی و اجتماعی یک شکست بزرگ را به دوش میکشید بلکه مجبور به پذیرش مفاد خردکننده موافقتنامه و قراردادهای پس از جنگ اول جهانی بود که به اجبار بر این کشور تحمیل میشد. این امر نقشی در تسریع معضلات اجتماعی و اقتصادی آلمان داشت به گونهای که در سال 1932 تقریباً اقتصاد آلمان ورشکسته محسوب میشد. افزایش شدید بیکاری، ورشکستگی اکثر شرکتها، تراکم دیون خارجی و هزینهها و غرامتهای جنگی که آلمان باید میپرداخت، وضع اقتصادی این کشور را به کلی نابسامان کرده بود به طوری که بخش زیادی از جمعیت آلمان بیکار شدند و 21 درصد از افراد شاغل نیز حقوقی بین یکصد تا 250 مارک در ماه دریافت میکردند که فاجعهای اقتصادی محسوب میشد.
مطابق برآوردهای آن دوره فقط یکصدهزار نفر از کل جمعیت قریب به 60 میلیونی آلمان توان تأمین هزینههای روزمره زندگی خود را داشتند. در طول 3 سال قبل از به قدرت رسیدن هیتلر، درآمد کل کشور 50 درصد کاهش یافته بود، یعنی درآمد آلمان از 23 میلیارد مارک در سال 1930 به 11 میلیارد مارک در 1933 کاهش یافته بود. اوضاع نابسامان اجتماعی و اقتصادی آلمان زمینه مساعدی برای برآمدن هیتلر ایجاد کرده بود. او که در به هیجان آوردن و بسیج عمومی مردم موفق عمل میکرد، توانست با ارائه راهکارهایی افکار عمومی را در کوتاهمدت همراه خود کند. هنگامی که او بر سر کار آمد 90 درصد مردم آلمان از وضع زندگی خویش ناراضی بودند. به این ترتیب هرگونه تغییر، آن هم به صورت گسترده و با جدیت توسط هیتلر و یاران او، برای افکار عمومی جالب توجه بود.
حامیان هیتلر
یکی از راههای کسب آگاهی از خصومت میان هیتلر و حکومتش با یهودیان، تحقیق در میان حامیان و اطرافیان او است چرا که وجود افراد ضدیهودی یا دشمنان شناخته شده یهودیان در میان اطرافیان وی نشان از گرایش ضدیهودی هیتلر خواهد داشت. در چنین صورتی نباید در میان یاران و حامیان او اثری از یهودیان پیدا کنیم. اما اگر به تحقیق دریابیم که یهودیان زیادی از جمله بزرگان و رهبران این قوم در میان حامیان هیتلر بوده و با او همکاری کردهاند، آنگاه این فرضیه که هیتلر و نازیستها خواهان کشتار یهودیان بودهاند دچار اشکال اساسی میشود، چرا که در این صورت باید ابتدا از رهبران و بزرگان یهود شروع میکردند که آنها خود در زمره حامیان هیتلر بودهاند.
از سوی دیگر حمایت رهبران یهودی از هیتلر نشان میدهد که از نظر این رهبران، هیتلر دشمن یهود محسوب نمیشده است، چرا که در غیر این صورت باید این رهبران را نیز دشمن یهودیان دانست. اما تاریخ در این زمینه مطالب تکاندهنده و قابل توجهی ارائه میکند. اسحاق شامیر، نخستوزیر اسرائیل را باید یکی از مهمترین رهبران یهودی دانست زیرا به یکی از بزرگترین مناصب حکومتی یهودیان و صهیونیستها دست یافت. اما سابقه زندگی او نشان میدهد که این یهودی سرشناس نه تنها حامی هیتلر بوده در زمان حکومت هیتلر بر آلمان از او حمایت کامل میکرده است، بلکه در زمان جنگ و در همان دورهای که حامیان هولوکاست مدعی کشتار برنامهریزی شده یهودیان توسط رایش سوم بودند، او دوشادوش ارتش آلمان علیه متفقین میجنگید.
حضور شامیر در ارتش هیتلر نشانهای آشکار بر حمایت و همکاری سطح بالای جامعه یهودیان و صهیونیستها با نازیهاست، اما همین فرد سالها بعد وقتی که در اسرائیل به نخستوزیری رسید از دولت آلمان پس از جنگ برای کشتار یهودیان به دست ارتش آلمان غرامت میگرفت در حالی که خود در زمان جنگ در ارتش آلمان خدمت میکرد. یهودی شناخته شده دیگر آوراهام اشترن معروف به اشترن گانگستر(رهبر جنبش آزادی اسرائیل) است که در زمان جنگ دوم جهانی پیشنهاد رسمی حمایت از ارتش آلمان در برابر متفقین را مطرح ساخته بود. او نقش و جایگاه والایی نزد یهودیان داشت و اسحاق شامیر سالها جانشین او در جنبش مذکور بوده است. حضور این 2 رهبر یهودی در ارتش آلمان و حمایت آنها از نازیها در اوج جریانات فرضیه کشتار جمعی یهودیان توسط هیتلر و نظام هیتلری را دستخوش تردید جدی میکند، چرا که در صورت پذیرش این فرض باید این رهبران مورد احترام صهیونیستها و یهودیان را خائنانی به یهود دانست که رسما از کشنده یهودیان اعلام حمایت کردهاند.
رهبران یهودی حامی هیتلر به این 2 نفر منحصر نمیشود. امیل موریس، از دوستان نزدیک هیتلر نیز از یهودیان سرشناس بود. موریس که در دورهای به همراه هیتلر در زندان به سر برده بود بعدها در هنگام رهبری هیتلر در حزب نازی، نفر دوم اساس (SS) شد. او در میان اساسها پس از هیتلر قدرتمندترین شخص شناخته میشد. گرترود اشتاین نیز که به خاطر دریافت جایزه نوبل ادبیات از یهودیان مشهور و سرشناس محسوب میشود تا بدانجا در حمایت از نظام هیتلری و شخص پیشوا اصرار داشت که در دورهای هیتلر را بهعنوان نامزد جایزه صلح نوبل معرفی کرده بود. حتی آدولف هیتلر که از او چهرهای جنایتکار و خونخوار ساخته میشود زمانی از سوی همین جامعه یهودی و سرشناسان آن برای دریافت جایزه صلح نوبل معرفی شده بوده است. چنین تناقضات آشکاری نشان میدهد که تصویرسازیهای فعلی از رایش سوم تا چه حد قابل تردید و خدشهپذیر است. علاوه بر همه اینها، برخی از رهبران یهودی آلمان همچون هلموت اشمیت که از 1974 تا 1982 صدراعظمی آلمان را برعهده داشتند در زمان جنگ دوم جهانی در ارتش آلمان به فعالیت مشغول بودهاند.
اشمیت در ارتش نازی افسر نیروی هوایی بود. این در حالی است که حامیان هولوکاست مدعیاند در همان دوره که امثال اشمیت یهودی در ارتش آلمان درجه افسری داشتهاند، این ارتش مشغول کشتار جمعی یهودیان بوده است. جورج کارسکی از رهبران مشهور یهودیان که کاملا حامی سیاستهای نازیها و خواهان جداسازی کامل یهودیان از آلمانیها بود به کرات از دولت آلمان نازی خواسته بود که یهودیان آلمان را مجبور به قرار دادن ستاره داوود روی سینه خود کنند. کارسکی معتقد بود که از این طریق دولت آلمان به اهداف همیشگی یهودیان درباره جدا بودن از جوامع پیرامونی خود جامه عمل خواهد پوشاند. در ادامه در اینباره توضیحات بیشتری خواهیم آورد.
اعلام جنگ یهودیان
از نکات قابل توجه درباره رابطه نظام هیتلری با یهودیان آنکه بهرغم همه شواهدی که نشان از ارتباط یهودیان و رهبران آنها با رژیم نازی دارد، در نخستین سال صدراعظمی هیتلر، نوعی اعلام جنگ ظاهری از سوی یهودیان علیه هیتلر صادر شده بود. روزنامه دیلیاکسپرس در روز جمعه 24 مارس 1933 با انتشار گزارش ویژهای از جنگ جمعی یهودیان علیه هیتلر خبر داد. در این گزارش آمده است همه یهودیان جهان برای مبارزه با نازیها در آلمان متحد خواهند شد. در این گزارش، یهودیان با اعلام خطر از اعتقادات نژادی هیتلر اعلام میکنند که 14 میلیون یهودی دنیا با اتحادی بینظیر علیه آلمان هیتلری به جنگ برخواهند خاست و از 600 هزار آلمانی یهودی که در خطر تروریسم هیتلری قرار دارند، حمایت خواهند کرد. این اعلام جنگ از جهاتی کاملا قابل توجه است. اعلام جنگ مذکور در اوایل صدارت آدولف هیتلر صادر میشود و در این بیانیه از جنگ همه یهودیان جهان علیه هیتلر سخن به میان میآید. در حالی که رهبران یهودیان و صهیونیستها با هیتلر همکاری داشته حتی به صورت ظاهری نیز خبری از جنگ میان یهودیان و آلمان نیست.
نکته مهم اینکه این بیانیه در 24 مارس 1933 منتشر شده است و در آن تاریخ هیتلر که تازه به صدراعظمی رسیده بود، هنوز فرصت کافی برای عملی کردن هیچ یک از سیاستهایش را به دست نیاورده بود تا چه رسد به اینکه سیاستهای مورد ادعای یهودیان درباره یهودستیزی به حدی جدی شده باشد که اعلام جنگ یهودیان را در پی داشته باشد. این بیانیه بعدها در هنگام جنگ دوم جهانی مورد سوءاستفاده تبلیغاتی یهودیان قرار گرفت. بهطوری که وقتی اسحاق شامیر، نخستوزیر سالها بعد اسرائیل با هیتلر همکاری میکرد، حیم وایزمن، مدیر آژانس بینالمللی یهود و نیز رهبر سازمان صهیونیست جهانی که بعدها نخستین رئیسجمهور اسرائیل شد در ششم سپتامبر 1939 خطاب به نویل چمبرلین، نخستوزیر وقت بریتانیا با اشاره به همین بیانیه اعلام کرد که یهودیان در جنگ با آلمان حامی بریتانیای کبیر خواهد بود. او در نامه خود متذکر شده است که آژانس یهود حاضر است از نیروی انسانی، توانایی تکنیکی و منابع یهودیان برای حمایت از انگلستان بهرهبرداری کند.
نگاه واقعی نظام هیتلری به یهودیان
از جمله پرسشهای بیپاسخ این است که آیا نظام هیتلری خواهان از میان بردن همه یهودیان بوده است یا خیر؟ در جواب به این سوال باید گفت که با توجه به همکاریهای وسیع رهبران یهودی با شخص هیتلر و ارتش رایش سوم، این فرض که آلمان نازی در پی کشتار جمعی یهودیان بوده است، کاملا نپذیرفتنی است. اما برای آنکه بتوان همکاری وسیع یهودیان با هیتلر را تفسیر کرد باید به دنبال هدف مشترکی میان آنان و هیتلر بود. به نظر میرسد سیاستهای هیتلر در آلمان وجه مشترکی با آرزوهای رهبران و سازمانهای یهودی برای جامعه یهود داشته است. این وجه مشترک شامل جداسازی یهودیان از جوامع پیرامونی و مجبور کردن یهودیان اروپا به مهاجرت است.
چنانکه درباره عملکرد جورج کارسکی متذکر شدیم، این رهبر یهودی از حامیان جدی سیاستهای هیتلر درباره یهودیان بود. در حالی که در تبلیغات کنونی چنین وانمود میشود که سیاست آلمان درباره نشاندار شدن یهودیان، سیاستی تحقیرآمیز و غیرانساندوستانه بوده است. اما در این تبلیغات هرگز اشاره نمیشود که طراح اصلی چنین سیاستی، یکی از رهبران یهودی آلمان بوده است؛ جورج کارسکی بارها و بارها از دولت آلمان نازی خواسته بود نصب علامت ستاره داوود را برای یهودیان اجباری کند. کارسکی معتقد بود نصب ستاره داوود باعث مشخص شدن یهودیان و عدم ادغام آنان در میان مسیحیان خواهد شد. سرانجام در اکتبر 1939 این امر در دستور کار دولت آلمان قرار گرفت و در 15 سپتامبر 1941 به صورت اجباری درآمد. از این مساله تاریخی میتوان دریافت که رهبران یهودی در این هدف با هیتلر و نازیها در جداسازی یهودیان از غیریهودیان مشترک بودهاند.
حتی رهبران یهودی در سالهای منتهی به جنگ دوم جهانی بشدت خواهان مهاجرت یهودیان از اروپا به 2 مقصد متفاوت بودهاند؛ مقصد اول آمریکا بود که یهودیان برای بسط سلطه خود در این کشور نیازمند مهاجرت هم مسلکان خویش و افزایش تعداد یهودیان در آمریکا بودند. مقصد دوم رهبران یهودی، فلسطین بود. کمبود جمعیت یهودیان در برابر مسلمانان باعث میشد رهبران یهود برای فراهم کردن زمینه اشغال این سرزمین مقدس، یهودیان را به مهاجرت به فلسطین تشویق کنند. به نظر میرسد رهبران یهود در این 2 سیاست کاملا با اهداف هیتلر و آلمان نازی مشترک بودهاند. همین امر زمینه حمایت یهودیان از هیتلر و همکاری میان آنان را فراهم ساخته بود.
ارتش یهودی هیتلر
با پذیرش این ادعای حامیان هولوکاست که آلمان هیتلری در طول سالهای جنگ، میلیونها یهودی را کشته و این کشتارهای برنامهریزی شده با هدف از میان بردن همه یهودیان صورت گرفته است، در این صورت باید ارتش آلمان نازی را عامل اجرایی اصلی این جنایت معرفی کرد. حامیان هولوکاست نیز معتقدند افسران اساس و نظامیان ارتش آلمان مجریان سیاست نابودی یهودیان بودهاند. با این فرض باید توقع داشت سیاست پاکسازی نژادی از خود ارتش آغاز شده باشد. به عبارت دیگر اگر قرار بود ارتش آلمان 6 میلیون یهودی را بکشد، نخستین گام آن بود که در ارتش آلمان هیچ یهودیای وجود نداشته باشد. اگر به تحقیق دریابیم که ارتش آلمان هیچگاه از یهودیان پاکسازی نشده، حتی در دوران جنگ دوم جهانی نیز یهودیان در مناصب مختلف این ارتش و با درجات متفاوت در حال کار بودهاند، در این صورت فرض وجود هولوکاست کاملا غیرمنطقی است.
نگاهی به اسناد ارتش آلمان در دوران جنگ دوم جهانی نشان میدهد که هزاران یهودی در ارتش نازی خدمت میکردهاند و صدها نفر از کسانی که به آنها اصطلاح «کاملا یهودی» اطلاق میشود با آگاهی هیتلر و با تایید او در مناصب مختلف ارتش مشغول به کار بودهاند. بریان ریگ از محققان دانشگاه کمبریج، با بررسی ارتش هیتلر دستکم به یهودی بودن یکهزار و 200 نفر از درجهداران عالیرتبه ارتش هیتلر پی برده است. او نشان داده است که 2فیلدمارشال و 15 ژنرال (2 ژنرال اصلی، 8 سروان ژنرال و 5 ژنرال کل) در ارتش هیتلر بهطور قطع یهودی بودهاند. مطابق تقسیمات نظامی این افراد فرماندهی بیش از یکصد هزار نفر از سربازان ارتش را برعهده داشتهاند.
علاوه بر این تحقیقات نشان میدهد که از میان نظامیان آلمانی که عالیترین نشان ارتش آلمان یعنی صلیب شوالیهها را دریافت داشتهاند حداقل 20 نفر آنها بهطور قطع یهودی بودهاند. بریان ریگ خاطرنشان میکند که در زمان تحقیق او یک نفر از این یهودیان دریافتکننده نشان در 82 سالگی هنوز ساکن شمال آلمان بوده است و خود اعتراف کرده است که حتی در زمان جنگ و در ارتش آلمان مناسک دینی یهودی خود را به جا میآورده است. از میان فیلدمارشالهای یهودی ارتش آلمان میتوان به ارهارد میخ، جانشین فرمانده نیروی هوایی و هرمن گورینگ اشاره کرد.
حتی در دهه 1930 نیز یهودی بودن میخ به طور گسترده در ارتش آلمان مطرح بود. تحقیقات ریگ نشان میدهد که ورنر گولدبرگ، سرباز مشهور آلمانی که در دوره جنگ تصویر او به عنوان سرباز ایدهآل ارتش آلمان منتشر و تکثیر میشد، یک یهودی اصیل بوده است. علاوه بر او آرتور پیسک از رهبران نظامی مشهور آلمان، فرمانده نظامی پال آشر که چندین نشان نظامی از شخص هیتلر دریافت کرده بود و نیز دکتر الکه شرویتز از رهبران اساس که اردوگاه مجتمعسازی یهودیان در لنتا کایسروالد تحت نظارت او بود، همگی یهودی بودهاند. همچنین یهودیانی در میان پلیس نازی، نیروهای امنیتی، پلیس گتوها و نگهبانان اردوگاهها میتوان یافت.
ویلیام مونتالبانو در مقالهای با عنوان یهودیان در ارتش هیتلر، نشان میدهد که وجود یهودیان بیشمار در ارتش آلمان حاکی از نادرستی ادعای تلاش هیتلر برای کشتار یهودیان است. بر اساس تحقیقات گستردهتر ریگ که در کتابی با عنوان سربازان یهودی هیتلر منتشر شد، در ارتش چندین میلیونی هیتلر بیش از 150 هزار یهودی شرکت داشتهاند که در زمان جنگ نیز برای ارتش آلمان جنگیدهاند. از میان رهبران ارتش آلمان افراد زیر یهودی بودهاند:
- ژنرال ژوهانس زوکرتورت: دریافتکننده نشان نظامی از شخص هیتلر
- ژنرال هلموت ویلبرگ: دریافتکننده بالاترین نشان نظامی و 2 نشان دیگر
- کلنل والتر هالیندر: دریافتکننده نشان از شخص هیتلر و 5 نشان نظامی دیگر.
- هورست گیتنر: دریافتکننده نشان شجاعت
- آدمیرال برنهارد روگ: دریافتکننده نشان از شخص هیتلر و 5 نشان نظامی دیگر.
مهاجرت یهودیان؛ اجبار یا اختیار
اکنون این فرض که دولت آلمان در پی کشتار جمعی یهودیان بوده غیرمنطقی و غیرقابل پذیرش است اما میتوان پذیرفت که آلمان خواهان مهاجرت یهودیان در زمان حکومت هیتلر بوده است، اما سوال این است که آیا یهودیان خود موافق این مهاجرت بودهاند یا خیر؟ به عبارت بهتر آیا مهاجرت به خارج از اروپا امری اختیاری بوده است یا اجباری؟ در جواب باید گفت که بهطور قطع در میان عامه یهودیان، افراد و گروههایی را میتوان یافت که مخالف چنین مهاجرتی بوده، تداوم زندگی در کشورهای اروپایی را بر مهاجرت به هر نقطه دنیا ترجیح میدادهاند. اما نکته مهم آنکه رهبران جامعه یهودی و نخبگان تصمیمگیرنده برای یهودیان اروپا خواهان مهاجرت بودهاند. از این رو هرچند مهاجرت مذکور از نگاه برخی از یهودیان اجباری و با فشار یهودیان بوده است، این مهاجرت را باید مهاجرتی اختیاری برای کل جامعه یهود دانست چرا که اقدامات دولت آلمان در مجتمعسازی و سپس اخراج یهودیان از اروپا به درخواست و با هماهنگی رهبران یهود صورت میگرفته است.
چنانکه بیان شد رهبران یهودی خواهان مهاجرت یهودیان اروپا به آمریکا و فلسطین بودهاند تا از این طریق زمینه اجتماعی و جمعیت لازم برای تاثیرگذاری بر سیاست آمریکا را پیدا کنند و نیز با افزایش جمعیت یهودیان در فلسطین، زمینه اشغال این کشور را فراهم آورند. در حال حاضر تبلیغات صهیونیستی و یهودی نهتنها منکر وجود چنین مهاجرت گستردهای است که حتی افکار عمومی جهان را نیز از آن منحرف میکند. از آنجا که رایش سوم به سیاست جدیدی روی آورد که میتوانست قدرت آلمان را در جهان افزایش دهد و آن را به مراکز قدرت در جهان نزدیکتر کند، از این رو شخصیت تاریخی هیتلر نزدیک به شخصیت تاریخی افسانهای بختالنصر است که زمینه پراکنده شدن یهودیان در جهان را به نحو دلخواهی فراهم آورد. برای درک بهتر سیاستهای هیتلر در قبال یهودیان، باید در وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آلمان در آن زمان دقت کرد. از این رو در ادامه به بررسی وضع یهودیان در آلمان خواهیم پرداخت.
تعداد یهودیان
محققان تاریخ معاصر اروپا، جمعیت یهودیان آلمان را در زمان به قدرت رسیدن هیتلر بین 500 تا 600 هزار نفر تخمین زدهاند. برخی از محققان معتقدند هنگامی که هیتلر در ژانویه 1933 به قدرت رسید، جمعیت یهودیان 500 هزار نفر بوده است. آخرین سرشماری عمومی در آلمان پیش از به قدرت رسیدن نازیها در سال 1925 صورت گرفته بود. جمعیت این کشور 62/5 میلیون نفر بود و تعداد یهودیان 546 هزار و 379 نفر (کمتر از یک درصد کل جمعیت) بوده است. از آن تاریخ تا زمان به قدرت رسیدن هیتلر، مهاجرتهایی از سوی یهودیان در داخل و خارج از آلمان صورت گرفته بود. بررسی آماری مهاجرت یهودیان در آلمان نشان میدهد که هدف اصلی جامعه یهودی، حضور هرچه بیشتر در برلین به عنوان پایتخت این کشور بوده است بهطوری که جمعیت یهودیان در برلین از 36 هزار نفر به 90 هزار نفر و سپس به 172 هزار و 500 نفر بالغ میشود. یعنی جامعه یهودیان آلمان بشدت به حضور در مرکز قدرت توجه داشتهاند بهطوری که نزدیک به 40 درصد از کل جمعیت یهودی کشور در پایتخت و مرکز قدرت جمع شده بودند. پس از سقوط دولت هیتلری، وضع یهودیان در برلین نهتنها ضعیف نشد، بلکه به تعبیر رهبران یهودیان برلین، قدرت آنان بیشتر نیز شده بود بهطوری که دکتر ماکس نوسبائوم، رهبر سابق جامعه یهودیان در برلین و خاخام اعظم برلین در 11 آوریل 1953 اعلام داشت که وضع یهودیان در شرایط کنونی 10 برابر قویتر از 20 سال پیش است.
یهودیان در زندگی اقتصادی و اجتماعی
یهودیان آلمان در مشاغل اقتصادی خاصی به کار مشغول میشدند که کمترین میزان وابستگی به زمین و کمترین نیاز به سکونت در یک مکان مشخص را داشت. مطابق آمارهای رسمی 1925 به عنوان مثال 58 درصد از یهودیان استان پروس آلمان در تجارت، 25 درصد آنها در صنعت و فقط 1/7 درصد آنها در کشاورزی مشغول به کار بودهاند. در دیگر ایالتهای آلمان آمارها برای بخش تجارت بسیار بیش از این است.
نقش یهودیان در مراکز دانشگاهی نیز قابل توجه است. یهودیان آلمان، شرکت فعالی در دانشکدههای حقوق، پزشکی و فلسفه داشتهاند بهطوری که 34 درصد از حقوقدانان پایتخت، 43 درصد از متخصصان پزشکی و 31 درصد از اعضای دانشکدههای فلسفه در پایتخت را یهودیان تشکیل میدادند. بنابراین یهودیان در بخش قانونگذاری و در فعالیتهای بهداشتی آلمان تاثیر فراوانی داشتهاند. نقش یهودیان در اقتصاد آلمان به نحو تعجببرانگیزی بیش از درصد جمعیتی آنان بوده است. دکتر آلفرد مارکوس، از متخصصان اقتصاد، به بررسی نقش یهودیان در اقتصاد آلمان پرداخته است. نتایج تحقیقات او نشان میدهد که در سال 1930 از 603 کارخانه فعال آلمانی در بخش فلزات، 346 مورد آن یعنی 57/3درصد متعلق به یهودیان بوده است. علاوه بر این یهودیان مالک 41 درصد از صنایع فلزی، 22 درصد از کارخانجات کشاورزی و 60 درصد از کارخانجات تولید پوشاک بودهاند.
در بخش بانکداری نیز یهودیان ریاست و مدیریت اکثر بانکهای معتبر وابسته به دولت آلمان را برعهده داشتند و همه بانکهای خصوصی آلمان متعلق به یهودیان بوده است. در بخش چاپ و نشر که اثر فرهنگی بسیار مهمی دارد، همه انتشارات و چاپخانههای بزرگ متعلق به یهودیان بوده است. در اختیار داشتن سرمایههای کلان و قدرت بدون رقیب در بانکداری باعث شده بود که همه عرصههای تجارت، صنعت و اقتصاد متاثر از یهودیان باشد، در حالی که جمعیت یهودیان کمتر از یک درصد از جمعیت کل کشور بود. در بازار سهام نیز یهودیان کاملا بر این بازار مسلط بودهاند و اکثریت قریب به اتفاق مشاغل مهم و سرمایههای فراوانی را در این زمینه در دست داشتند. حتی در بانک مرکزی آلمان با عنوان رایشبانک 4 نفر از 6نفر اعضای تصمیمگیرنده اصلی، یهودی بودهاند. در حیطه کارگری نیز یهودیان نسبت به جمعیت اندک خود دارای بالاترین مشاغل بودهاند.
به عنوان مثال در حالی که در سال 1935، 8/9 میلیون کارگر در ایالت پروس آلمان وجود داشته است و از این میان فقط 16 هزار نفر یهودی بودهاند، آمارها از حضور یهودیان در مشاغل سطح بالا 3 برابر بیش از درصد جمعیتی آنها خبر میدهد. چنین آمارهایی حاکی از آن است که اقتصاد آلمان کاملا متاثر از حضور پررنگ یهودیان و در اکثر بخشها تحت سلطه یهودیان قرار داشته است و از همین رو است که بسیاری از محققان معتقدند آدولف هیتلر برای به قدرت رسیدن و نیز برای اجرای طرحهای کلان اقتصادی و اجتماعی خویش کاملا مدیون یهودیان و در همکاری تنگاتنگ با آنان بوده است.
یهودیان و فساد اقتصادی
پیش از اشاره به نقش یهودیان در مفاسد اقتصادی کلان آلمان در دوره قبل از جنگ، تذکر 2 نکته اساسی لازم است؛ اول اینکه بهطور معمول ثروت اقتصادی کلان به همراه ضعف فرهنگی منجر به فسادهای اقتصادی گسترده میشود. از این رو تعجبآور نخواهد بود که با بررسی تاریخی به فسادهای کلان اقتصادی یهودیان در آلمان پی ببریم. نکته دوم آنکه آلمان پس از جنگ اول جهانی دستخوش معضلات اقتصادی فراوانی بود که زمینه را برای فساد اقتصادی آماده میکرد. از این رو شرکتهای بزرگی مانند شرکت فولاد نظامی اِی جی که 12 نفر از 14 نفر عضو هیات رئیسه آن یهودی بودهاند، بزرگترین سوءاستفادههای اقتصادی زمان خود را رقم زدند. به این دلایل باید اوضاع بحرانی سالهای 1919 به بعد را در اقتصاد جهان اضافه کرد که تورم بیسابقه آن سالها، اقتصاد همه کشورها را تحت تاثیر قرار داده بود.
نقش یهودیان در فسادهای اقتصادی به حدی بود که نامهای برادران اسکولارز، برادران بارمات، برادران کلارک و برادران اسکولازر، از یهودیان سرشناس آلمان، به عنوان مفسدان بزرگ اقتصادی در آن دوره همهگیر شده بود. به عنوان مثال 5 برادر یهودی مشهور به برادران سکلارز، از طریق زد و بند با رهبران حزب سوسیال دموکرات، انحصار توزیع کالا برای نیروهای نظامی را به دست گرفتند و در مدت کوتاهی از طریق این زد و بند سیاسی – اقتصادی میلیونها مارک سوءاستفاده کردند. این برادران در سال 1926 به دادگاه کشیده شدند اما پیچیدگی زد و بندهای سیاسی و مخفیکاریهای صورت گرفته باعث شد که فقط یک نفر از آنان محکوم و زندانی شود.
برادران بارمات که 3 برادر یهودی بودند با رابطه نزدیکی که با دولت پس از جنگ اول جهانی برقرار کرده بودند، توانستند در مدت کوتاهی 10 بانک و تعداد بیشتری از صنایع اقتصادی را به خود اختصاص دهند و 38 میلیون مارک اعتبار کسب کنند. هنگامی که در نهایت این برادران به دادگاه کشیده شدند، بخشی از اتهام آنها سوءاستفاده 70 میلیون مارکی و بدهیای در همین حدود بود. جالب آنکه دادگاه این فساد اقتصادی بزرگ از طریق اعمال نفوذها حتی یک حکم زندان هم صادر نکرد.
بررسی وضع اقتصادی آلمان پس از جنگ اول جهانی تا سال 1933 حاکی از موارد بیشماری از فسادهای اقتصادی کلان است که در اکثر این پروندهها یهودیانی سرشناس وجود داشتهاند و در اکثر موارد نیز از عدالت و قانون فرار کردند.
نقش یهودیان در جرائم
جمعیت کمتر از یک درصدی یهودیان در آلمان پیش از هیتلر، نقشی اساسی در جرائم اقتصادی داشته است. بررسی آماری جرائم صورت گرفته در آن دوره حاکی از آن است که یهودیان 14 برابر بیش از درصد جمعیتی خود نسبت به دیگر مردم آلمان مرتکب سوءاستفادههای اقتصادی شخصی شده بودند. علاوه بر حضور یهودیان در پروندههای مجرمانه رباخواری، تعداد یهودیان در میان کسانی که به علت دزدی دستگیر شدهاند 11 برابر درصد جمعیتی آنها بوده است. در جرائم کلاهبرداری از طریق اعلام ورشکستگی یهودیان 9 برابر درصد جمعیتی خود مشارکت داشتهاند و نیز از پروندههای تشکیل شده درباره خرید کالاهای به سرقت رفته، سهم یهودیان 5 برابر درصد جمعیتیشان بوده است. نتیجه آنکه یهودیان ساکن در آلمان آن زمان، فعالیتی جدی در مفاسد اقتصادی و جرائم اقتصادی داشتهاند.
علاوه بر این یهودیان مشارکتی جدی در دیگر جرائم بزرگ از قبیل قاچاق، قمار و جرائم جنسی داشتهاند. به عنوان مثال آمارهای سال 1931 حاکی از آن است که از 272 مورد قاچاق بزرگ موادمخدر در سطح بینالمللی در آلمان که از طریق مرکز مبارزه با موادمخدر این کشور به دستگیری انجامیده است، 69 مورد آن توسط یهودیان بوده است. به عبارت بهتر 25 درصد از کل موارد قاچاق بینالمللی موادمخدر در آلمان توسط یهودیان صورت گرفته است. در سال 1933 نقش یهودیان در قاچاق بینالمللی موادمخدر با 5 درصد افزایش به 30 درصد رسیده بود. یهودیان نقشی جدی در قمار و عملیات گانگستری بینالمللی داشتهاند. در سال 1933 از 94 مورد قماربازی مجرمانه، 57 مورد آن به یهودیان اختصاص داشته است و از 163 گانگستر بینالمللی دستگیر شده در آلمان 83 درصد آنها یهودی بودهاند.
نقش یهودیان در فرهنگ و مطبوعات آلمان
یهودیان همواره در رسانههای جدید و روزنامهنگاری نقشی پررنگ داشتهاند تا حدی که گاه برخی از متفکران یهودی مدعی استعداد خدادادی یهودیان در روزنامهنگاری شدهاند. فارغ از این گزافهگویی باید اذعان داشت که جامعه یهودی پیش و بیش از دیگر جوامع به تاثیرگذاری و اهمیت این رسانهها پی برده، تلاش فراوانی برای تسلط بر آن انجام دادهاند. در آلمان پیش از هیتلر، یهودیان قدرت فائقه صحنه رسانهها محسوب میشدند. 2 روزنامه اصلی آلمانی آن زمان که در واقع مجموعهای از انتشارات بودهاند با عناوین اولشتین و موس کاملا در دست یهودیان قرار داشتهاند. مجموعه انتشاراتی اولشتین 4 روزنامه، چندین هفتهنامه و مجلات و ماهنامههای فراوانی منتشر میکرد و دارای چاپخانه بزرگ کتاب نیز بود. سهام شرکت اولشتین به طور کامل به 5 برادر تعلق داشت و در هیات مدیره آن، این 5 یهودی به همراه 3یهودی دیگر و 2غیریهودی حضور داشتند.
روزنامههای اولشتین روزانه بیش از 4 میلیون نسخه منتشر میشد که روزنامه برلینر مورگن پست مشهورترین آنها بود که سردبیر و 10 نفر از اعضای هیات تحریریه آن یهودی بودند. در حیطه فرهنگ، یهودیان سلطه بلامنازعی بر بخش چاپ و انتشارات و ادبیات داشتهاند. به عنوان مثال تیراژ کتابهای انتشارات کوهن یا امیل لودویک به بیش از 2 میلیون نسخه میرسید و رمانهای آن به 25 زبان ترجمه میشد. این موسسه یهودی سالها بهعنوان تنها نماینده ادبیات معاصر آلمان شناخته میشد. این انتشارات در محتوای کتب خود نیز کاملا یهودی عمل میکرد و حتی در کتابی درباره عیسی مسیح، اعتقادات مسیحیان درباره این پیامبر را زیر سوال برده بود.
یهودیان علاوه بر عرصه کتاب در زمینه تئاتر و فیلم نیز فعالیتی جدی داشتند. آرنولد زویگ از نویسندگان آلمانی در سال 1928 کتابی درباره حضور یهودیان در صحنههای هنری آلمان نوشت که در آن از یهودیان با عنوان تامینکنندگان مالی، کارگردانان، عوامل فنی، صحنهگردانان، بازیگران، منتقدان، شعرا و نمایشنامهنویسان عرصه هنر آلمان نام میبرد که با ثروت فراوان وارد عرصه هنر شدهاند و صحنه هنر آلمان را به خود اختصاص دادهاند. قدرت یهودیان در عرصه فیلم کاملتر و بلامنازع تر از عرصه تئاتر بوده است. علت این امر نیز وابستگی بیشتر عرصه فیلم و هنرمندان آن به کمکهای مالی بوده است. در سال 1931 از 67 کمپانی تولید فیلم آلمان 41 کمپانی آن متعلق به یهودیان بوده و از 144 فیلمنامهای که در آن سال مقابل دوربین رفت، 119مورد توسط یهودیان نوشته شده بود. در میان شرکتهای تولیدکننده و توزیعکننده فیلم برترین شرکتها به یهودیان اختصاص داشت.
نقش یهودیان در سیاست آلمان پیش از جنگ
حضور یهودیان در سیاست آلمان به انقلاب 1918 این کشور بازمیگردد. از 6 فرد اصلی تشکیلدهنده نخستین دولت پس از جنگ اول جهانی، 2 نفر آنها یهودی بودهاند. نویسندگانی یهودی از قبیل رادولف شای در کتاب خود با نام یهودیان در سیاست آلمان که در سال 1929 منتشر شده معتقدند تغییر شیوه حکومتی آلمان از پادشاهی به شیوه جمهوری دموکراتیک از جمله اهداف یهودیان بوده است، چرا که در دوران امپراتوری آلمان نقش یهودیان در سیاست آلمان ناچیز بود اما تغییر نظام حکومتی و سر کار آمدن سیستم جمهوری دموکراتیک زمینه را برای حضور بیشتر یهودیان در عرصه سیاست آماده ساخت. از جمله گرایشهای پررنگ یهودیان آلمان در سیاست، گرایش سوسیالیستی و تلاش برای گسترش مارکسیسم در آلمان بود. بهطوری که چه در دوران پیش از جنگ دوم جهانی و چه در دوران جنگ، اتحادی قوی میان یهودیان و کمونیستها وجود داشته است.
نقش یهودیان در سیاست آلمان در میان 2 جنگ به حدی پررنگ شد که برخی از رهبران احزاب مجلس آلمان را یهودیان تشکیل میدادند. 22درصد از اعضای حزب سوسیال دموکرات آلمان در پارلمان را یهودیان به خود اختصاص داده بودند و 15 درصد از فراکسیون کمونیستی مجلس آلمان نیز در اختیار یهودیان بود. در طول دوره بین 2 جنگ، یهودیان ترویجکنندگان اعتقادات افراطی سوسیالیستی و کمونیستی بودند و در عین حال در دیگر احزاب آلمانی نیز شخصیتهای کلیدی داشتند تا حدی که حتی در حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان مشهور به حزب نازی، یهودیان فراوانی وجود داشتند اما امروزه در تبلیغات، حزب نازی، حزبی ضدیهودی جلوه داده میشود حال آنکه در حقیقت برخی از مناصب کلیدی این حزب نیز در اختیار یهودیان بوده است.
صهیونیستها و رایش سوم
بهرغم تبلیغات فراوان درباره ضدیت نظام هیتلری با یهودیان و صهیونیستها، شواهد تاریخی حاکی از همکاری گسترده صهیونیستها و شخص هیتلر است. بهعنوان نمونه میتوان از همکاری آلمان هیتلری با جنبش صهیونیسم برای انتقال یهودیان از آلمان و سرزمینهای تحت تصرف آن به فلسطین اشاره کرد. از جمله کشتی مسافربری تلآویو که امروزه پایتخت اسرائیل به همین نام نامیده شده در سال 1935 یهودیان آلمان را با همکاری آلمان هیتلری و تحت نظارت جنبش صهیونیسم از بندر برمرهاون در آلمان به بندر حیفا در فلسطین منتقل میکرد.
اهداف مشترک
«مساله یهودیان» از جمله بزرگترین مسائل جوامع در طول چند قرن گذشته بوده اما معلوم نیست مشکل ناهمخوانی یهودیان با دیگر جوامعی که در آن زندگی میکنند و معضلاتی که برای این جوامع ایجاد میکنند چگونه قابل حل است؟ البته برای رهبران جامعه یهودی این سوال به صورت دیگری مطرح بوده است. مهمترین هدف این رهبران حفظ هویت یهودی و جلوگیری از ادغام اقلیتهای یهودی در جوامع محل سکونتشان و در عین حال حفظ و بسط قدرت یهودیان در سلطه بر جهان بوده است.
در دوران حکومت هیتلر بر آلمان، رهبران یهودی و سردمداران رژیم نازی به اشتراک نظری درباره چگونگی حل مساله یهودیان رسیدند. پیش از آن تئودور هرتسل، بنیانگذار صهیونیسم مدرن، راهحل مساله یهودیان را خارج شدن از همه کشورها از جمله اروپا و اجتماع آنها در یک نقطه و تشکیل دولت یهودی میدانست. او کشورهای مختلفی از جمله آرژانتین، اوگاندا و فلسطین را برای چنین هدفی مطرح کرده بود. 6 ماه پس از به قدرت رسیدن هیتلر، فدراسیون صهیونیستهای آلمان که بزرگترین گروه یهودی این کشور محسوب میشد، موافقتنامه مفصل و با جزئیاتی فراوان را با دولت آلمان منعقد ساخت که در آن رابطه یهودیان و دولت آلمان تنظیم میشد.
در نخستین گام این موافقتنامه، یهودیان ملتی جدای از ملت آلمان در نظر گرفته شده بود و زمینه برای عملی کردن اهداف رهبران صهیونیسم درباره یهودیان از سوی دولت آلمان فراهم میآمد. در این زمینه اهداف نازیهای آلمان با صهیونیستهای یهودی کاملا مشترک بوده چرا که نازیهای آلمانی نیز خواهان خروج یهودیان از مناطق تحت قلمرو آلمان بودهاند (در اینباره بیشتر توضیح خواهم داد). دیگر نقطه اشتراک یهودیان صهیونیست با آلمان نازی، عقاید نژادپرستانه آنان بود. این عقاید نژادپرستانه هر 2گروه را به جداسازی نژادی دعوت میکرد. از این رو همکاری جدی میان هیتلر و صهیونیستها برای مهاجرت دادن یهودیان به فلسطین در سالهای حکومت هیتلر بر آلمان صورت گرفت.
سازمان اساس که اکنون از آن بهعنوان ضدیهودیترین سازمان آلمانی یاد میشود، در واقع سیاستهایی در حمایت از صهیونیسم داشته است. حتی برخی از رهبران این سازمان یهودی بودند و نیز در یکی از دستورالعملهای داخلی این سازمان به سال 1934 بر حمایت گسترده و فعال این سازمان از تلاش صهیونیستها برای انتقال یهودیان به فلسطین تاکید شده است. همکاری اساس با صهیونیستها به حدی بود که در همان دوران یکی از افسران اسای با نام لئوپولدفون میلدن اشتاین به همراه مقامات صهیونیستی در سفری 6 ماهه به فلسطین زمینههای توسعه صهیونیسم در فلسطین را بررسی کردند.
میلدن اشتاین پس از این سفر طی 12 مقاله در روزنامه مشهور آلمانی در آنگریف ضرورتهای حمایت صهیونیستها از فلسطین را مطرح کرد. این مقالات در سال 1934 با عنوان «سفر یک نازی به فلسطین» چاپ شد. میلدن اشتاین در این مقالات از شهرکنشینان یهودی تازه مهاجرت کرده به فلسطین و اقدامات آنان در این سرزمین ابراز خشنودی کرده، خواهان حمایت بیشتر نازیها از صهیونیسم میشود. گفتنی است که میلدن اشتاین چند ماه پس از این سفر و انتشار مقالاتش به ریاست امور یهودیان در بخش سرویس امنیتی اساس منصوب شد تا بتواند حمایت بیشتری از سیاستهای مهاجرت مورد نظر صهیونیستها به عمل آورد.
حمایت رسمی اساس از صهیونیستها هرگز قابل انکار نیست هرچند که شدت تبلیغات صهیونیستی برای ضدیهودی و ضدصهیونیستی جلوه دادن آلمان هیتلری موجب شده که اذهان عمومی جهانیان از این حقایق بیاطلاع باشد. بهعنوان مثال روزنامه رسمی اساس با عنوان داس شووارز کورپز در مه 1935 در سرمقاله صفحه اول خود در حمایت از صهیونیستها نوشت: «دیری نخواهد پایید که فلسطین یک بار دیگر پس از بیش از یکهزار سال فرزندان از دست داده خود را در آغوش خواهد کشید، ما نیز برای آنان آرزوی موفقیت میکنیم و با آنان همراهی مینماییم».
چنین مقالاتی در روزنامههای نازیها کم نبود و روزنامه اساس در 26 سپتامبر 1935 نیز مقالهای با همین مضمون منتشر کرده بود. جداسازی جامعه یهودیان از دیگر مردم آلمان نیز بر اساس توافق صهیونیستها و نازیها صورت میگرفت که هر دو به برتری نژادی و خونی همنژادان خود معتقد بودند و از این رو برای جداسازی نژادی تلاش میکردند. دولت آلمان با اعتقادات نژادی صهیونیستها احساس هماهنگی کامل میکرد و از این رو حمایت کاملی از اقدامات صهیونیستها صورت میداد. یک مورد از این حمایتها، برقراری خط انتقال دریایی مسافران بهطور مستقیم از هامبورگ در آلمان به حیفا در فلسطین بود که در اکتبر 1933 برقرار شد. میزان حمایت آلمان هیتلری از سیاست مهاجرت یهودیان به حدی بود که در این خط دریایی غذای مخصوص یهودیان (کوشر) تحت نظارت خاخامهای هامبورگ و با حمایت دولت آلمان تهیه میشد.
از جمله شواهد همکاری و هماهنگی صهیونیستها با نازیها، اظهارات دکتر هانس فریدنتال رهبر سابق فدراسیون صهیونیستهای آلمان است که پس از جنگ گفته بود: «گشتاپو در آن روزها برای ترویج مهاجرت بویژه به فلسطین هر کاری که لازم بود میکرد. ما اغلب در موقع لزوم از آنها کمک دریافت میکردیم و هر چیز لازم را برای مهاجرت از مقامات رسمی آلمان هیتلری میخواستیم». فرانسیس نیکوزیا از مورخان آمریکایی در تحقیقی به سال 1985 به این نتیجه رسید که «رایش سوم نهایت همکاری را با صهیونیستها انجام داده به حدی که صهیونیستها با پخش فیلم، جمعآوری پول و دیگر آموزشها، یهودیان آلمان را برای مهاجرت به فلسطین آماده میساختند».
قواعد محدودکننده یا دلخواه
در سپتامبر 1935 کنگره حزب نازی، قوانین مشهور به «قوانین نورنبرگ» را تصویب کرد. مطابق این قوانین هرگونه ازدواج میان یهودیان و آلمانیها ممنوع شد، امروزه در تبلیغات صهیونیستها و محافل یهودی از این قوانین بهعنوان نشانهای آشکار از نژادپرستی نازیها و ظلم و ستم آنها بر یهودیان نام برده میشود. این در حالی است که در همان زمان برخی از نخبگان یهودی- صهیونیست و بسیاری از نشریات یهودیان آلمان نهتنها این قوانین را ظالمانه ندانستند بلکه با نوشتن سرمقالههایی از این سنخ قوانین استقبال کردند. دو هفتهنامه یهودی یودیش راندشاو در سرمقاله خود ضمن تقدیر از این قوانین نوشت: «آلمان در پاسخ به درخواستهای کنگره جهانی یهود با[تصویب] این قوانین نشان داد که یهودیان را یک ملت جداگانه محسوب میکند که از این طریق میتوان زمینههای تشکیل ملت مستقل یهود را فراهم آورد.
این قوانین جدید به اقلیت یهودیان موجود در آلمان فرهنگ مستقل و ملیت مستقل میدهد. بنابراین در آینده ما مدارس مخصوص خود، سالنهای تئاتر مخصوص خود و... را خواهیم داشت». جورج کارسکی که در آن زمان رئیس انجمن فرهنگی یهودیان و رهبر جامعه یهودیان برلین بود در مصاحبهای با روزنامه یهودی در آنگریف اعلام کرد: «سالها بود که من به دنبال جداسازی کامل امور فرهنگی یهودیان از آلمانیها بودهام... درباره این قوانین من مدتهاست که پیگیر چنین جداسازیای هستم . قوانین نورنبرگ از نظر من به معنی تاکید کامل بر جداسازی این 2 ملت و مبتنی بر احترام متقابل است. من از نگاه فرهنگ یهودی کاملا از این قوانین استقبال میکنم». حمایت از این قوانین صرفا به رهبران یهودی آلمان منحصر نمیشد.
خاخام استفن وایز، رئیس کنگره یهودیان آمریکا و رئیس کنگره جهانی یهود در ژوئن 1938 در مصاحبه با نیویورک رالی اعلام داشت: «من یک شهروند آمریکایی با اعتقادات یهودی نیستم. من [منحصرا] یک یهودی هستم... هیتلر در این زمینه کاملا درست میگوید. او معتقد است ما یهودیان مردمانی با یک نژاد خاص هستیم و [این سخن صحیح است چرا که] ما واقعا یک نژاد هستیم».یهودیان مشهور دیگری چون دکتر برنارد لوسنر مسؤول امور داخلی یهودیان نیز از این قوانین حمایت کردند.
همکاریهای امنیتی
همکاریهای امنیتی را میتوان یکی از بالاترین سطوح همکاری میان 2 سازمان یا 2 کشور دانست. اگر سطح همگرایی و تشابه در اهداف میان 2 سازمان به میزان کافی نباشد، امکان برقراری همکاری امنیتی میان آنان ناممکن است. به عبارت بهتر، همکاری امنیتی برخلاف همکاری اقتصادی، نیازمند هماهنگی و همانندی بسیار زیادی است. از این رو اگر شواهدی دال بر همکاری امنیتی میان سازمانهای یهودی- صهیونیستی و دستگاههای مختلف ارتش آلمان در زمان صدارت هیتلر وجود داشته باشد، این امر میتواند به معنای سطح بالای همگرایی این 2 تفسیر شود. در حالی که تبلیغات کنونی صهیونیستها، یکی از اهداف اصلی دستگاه امنیتی رایش سوم را مبارزه جدی برای قلع و قمع یهودیان معرفی میکند، شواهد تاریخی چهره دیگری را آشکار میسازد.
سازمانهای امنیتی آلمان هیتلری (شامل اساس و گشتاپو) که توسط شخص هیملر اداره میشد، نهتنها هدف اصلی خود را «کشتار سیستماتیک یهودیان» قرار نداده بود، بلکه شواهدی از همکاری آنان با سازمانهای مخفی یهودیان در دست است. مطابق این شواهد سازمان اساس با سازمان مخفی نظامی هاگانا همکاری نزدیکی داشته، ضمن دریافت گزارشهایی از هاگانا درباره وضع یهودیان در فلسطین، راهنمایی و کمکهای لازم را برای بهبود وضع مهاجرت یهودیان آلمان به فلسطین ارائه میداده است. علاوه بر این، سازمان اساس اطلاعات کاملی از برنامههای آتی دولت آلمان در اختیار هاگانا قرار میداده است. همچنین بر اساس شواهد موجود سطح همکاری هاگانا با اساس چنان گسترده و وسیع بوده که در دورههایی هاگانا اسلحه لازم برای شهرکنشینان یهودی مهاجر در جهت مبارزه با مسلمانان فلسطینی را از طریق اساس دریافت و میان یهودیان توزیع میکرده است. بر اساس برخی اسناد دیگر هنگامی که هاگانا در نوامبر 1938 ضربه سختی را متحمل شد، بازسازی و راهاندازی دوباره آن تحت نظارت اساس و در آلمان صورت گرفت چرا که شخص هیتلر از حامیان جدی مهاجرت یهودیان آلمان به فلسطین بود و بهرغم برخی بدبینیها بر سیاست مهاجرت هر چه بیشتر یهودیان به فلسطین تاکید داشت.
بهعنوان آخرین نمونه از همکاری آلمان هیتلری و صهیونیستها باید به موافقتنامه «انتقال» بپردازیم که به عبری «هاوارا» نامیده میشود. این موافقتنامه در آگوست 1933 میان مقامات آلمانی و نمایندگان آژانس یهود از جمله حیم آرلو سوروف، دبیر سیاسی آژانس یهود امضا شد. برمبنای این موافقتنامه آلمان نازی زمینه و امکانات لازم را برای انتقال یهودیان آلمان به همراه داراییها و وسایل زندگیشان به فلسطین فراهم میکرد. این موافقتنامه که سالها به مورد اجرا گذاشته شد، به صورت نوبهای مورد ارزیابی وزارت داخله آلمان قرار میگرفت. بهعنوان مثال در دسامبر 1937وزارت داخله ضمن ارزیابی آثار موافقتنامه انتقال مدعی شد که «بدونشک موافقتنامه هاوارا اثری قابل توجه در توسعه فلسطین از سال 1933 به این سو داشته است».
جالب آنکه مطابق توافق صورت گرفته، یهودیان مهاجر آلمانی تمام دارایی و مایملک قابل حمل خود را به فلسطین منتقل میکردند. از اینرو جامعه یهودیان آلمانی مهاجر در فلسطین از جمله گروههای ثروتمند مهاجران محسوب میشدند. بنابر تخمینها، یهودیان آلمانی سرمایه هنگفتی را بالغ بر 209 میلیون مارک به فلسطین منتقل کردند. بدین ترتیب در فاصله زمانی سالهای 1933 تا 1941 بیش از 60 هزار نفر از یهودیان آلمان(یعنی بیش از 10درصد کل یهودیان این کشور) با استفاده از موافقتنامه انتقال به فلسطین منتقل شدند. درباره میزان مهاجرت یهودیان آلمان و سرزمینهای تحت تصرف آن(مانند لهستان و ...) به فلسطین پس از 1941 آمار دقیقی در دست نیست. اما بیشتر محققان اعتقاد دارند که برنامه انتقال در این سالها همچنان ادامه داشت، حتی بر سرعت آن نیز افزوده شده بود.
نتیجهگیری
باتوجه به آنچه در این مقاله بیان شد به نظر میرسد ادعاهای یهودیان و حامیان هولوکاست درباره سیاستهای رایش سوم برای سرکوب یهودیان و کشتار جمعی آنها به هیچوجه قابل پذیرش نیست، چرا که هیتلر در سیاستها و اعتقادات خود و نیز آلمان هیلتری در جهتگیریهای خود اصولا به دنبال کشتار یهودیان نبودهاند. علاوه بر این مشخص شد که سازمانها و رهبران مهم یهودیان و صهیونیستها در دوران فعالیت سیاسی هیتلر در به قدرت رسیدن و اجرای سیاستهایش با وی همکاری و هماهنگی فراوانی داشتهاند تا حدی که میتوان سیاست هیتلر درباره یهودیان را کاملا هماهنگ با خواستههای رهبران یهودی و صهیونیست دانست.
این تحقیق نشان داد که حضور رهبران و شخصیتهای مهم یهودی در رایش سوم تا حدی پررنگ و موثر بوده است که به هیچ وجه نمیتوان فرضیه کشتار یهودیان به دست ارتش هیتلر را فرضیهای معقول دانست. حضور رهبران و نظامیان بلندپایه یهودی در ارتش آلمان هیتلری دلیل دیگری بر این امر است. در نهایت باید پذیرفت که سیاست هیتلر در قبال یهودیان، اخراج آنها از اروپا و قلمرو حکومتی آلمان و مهاجرت دادن جمعیتهای یهودی به آمریکا و فلسطین بوده است. در این زمینه نیز به همکاری سازمانهای نظامی و اطلاعاتی هیتلری با سازمانهای یهودی- صهیونیست اشاره کردیم. از این رو به نظر میرسد هیتلر را میتوان بخت النصر قرن بیستم دانست که در طلوع حکومت چندین ساله خود در آلمان زمینه را برای مهاجرت مجدد یهودیان فراهم ساخت تا سازمانهای یهودی و صهیونیستی بتوانند یهودیان را به مهاجرت به آمریکا و فلسطین مجبور کنند و زمینه را برای سلطه آنها در این 2 نقطه حساس از جهان در حال شکلگیری نیمه قرن بیستم، آماده سازند.