به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در سه بخش منتشر میشود. (بخش دوم)
فصل ششم: رادیکالیسم و مبارزه مسلحانه: شعلههای آتش بر فراز دماوند (67-1965)
در سال 1965 جناحهای جبهه ملی در اروپا و آمریکا گرایش به چپ را ادامه دادند و با منشعبین از حزب توده که سازمان انقلابی حزب توده را تشکیل داده بودند رهبری کنفدراسیون را بدست گرفتند. در همان زمان فعالین اسلامگرا شروع به ترک کنفدراسیون کردند و گروههای مستقلی تشکیل دادند... سازمان انقلابی توانست تنی چند از افراد خود را به ایران گسیل دارد. بعضی از این افراد بازداشت و در ارتباط با تلاش برای قتل شاه در سال 1965 محاکمه شدند. این امر منجر به درگیری مستقیم بین کنفدراسیون و دولت ایران شد. کاهش نسبی تعداد اعضاء و فعالین کنفدراسیون در سال 1966 باعث شد تا این سازمان به ارزیابی عملکرد و آینده خود بپردازد. اما در سال 1967 گرایش به چپ همچنان ادامه یافت. (ص196)
نیروهای چپ کنفدراسیون دارای دو خاستگاه بودند. اولی همانگونه که در فصل پنجم یادآوری شد، این بود که سرخوردگی از ناسیونالیسم لیبرال و مبارزات سیاسی قانونی باعث شد تا بسیاری از جوانان هوادار جبهه ملی به راهحلهای چپگرایانهتری برای حل معضل دیکتاتوری و نفوذ خارجیان در ایران روی آورده، به سوی مارکسیسم کشیده شوند. دوم بیاعتباری حزب توده از یک سو و بهبود روابط اتحاد شوروی با رژیم شاه از سوی دیگر، باعث شد تا ناراضیان درون این حزب به جستجوی بدیل انقلابیتری برای سوسیالیزم روسی برآیند... بدین ترتیب در اوایل و اواسط دهه 1960 گرایشات سوسیالیستی در تشکیلات جبهه ملی در اروپا آنچنان فراگیر شده بود که اکثریت رهبری جبهه ملی در زمره هواداران انقلاب کوبا درآمده بود... در سال 1961 در طی یکی از این نوع تلاشها شاکری در حین رفتن به کوبا در مکزیک بازداشت شد. یک سال بعد او با مقامات سفارت مصر در لندن تماسهایی برقرار کرد تا مقدمات یک نشست مخفیانه را فراهم نمایند. پس از بحث و گفتگو با شورای عالی تازه تأسیس جبهه ملی در اروپا، شاکری مأموریت یافت تا در ملاقات فوق حضور یابد. در این ملاقات سفیر مصر از جانب عبدالناصر به او وعده داد که مصر مایل است تا برای به قدرت رسیدن جبهه ملی و سقوط شاه و آزادی مصدق کمک نماید.(صص198-197)
مذاکره با دولت مصر در اروپا همچنان ادامه داشت تا سرانجام بدون نتیجه به پایان رسید؛ چرا که مبارزان جبهه ملی اصرار داشتند تا نقطه نظرات خود را آزادانه و بدون دخالت مقامات مصری از رادیو پخش نمایند که این امر مورد تأیید مصریها نبود. بالاخره مذاکرات قطع شد. در بهار 1964 شاکری طی سفری به الجزایر با پرزیدنت احمدبن بلا ملاقات کرد و او نیز وعدههایی برای مبارزه علیه شاه داد، شاکری پس از بازگشت به اروپا نتایج سفر را با همکارانش در جبهه ملی و از جمله علی شریعتی که خیلی نسبت به موضوع علاقهمند بود در میان گذاشت. شریعتی قول داد تا پس از بازگشت به ایران با طرح مزبور همکاری نماید.(ص199)
در همان زمان بعضی از فعالین اسلامگرا نیز با مقامات مصری تماسهایی برقرار کرده بودند. در اوایل سال 1962 علی شریعتی، مصطفی چمران و ابراهیم یزدی شروع به جمعآوری و ترجمه مطالبی درباره جنگهای چریکی و ارسال پنهانی این جزوات به داخل ایران کردند. در سال 1963 شریعتی به شورای عالی جبهه ملی پیشنهاد کرد تا با تشکیل یک سازمان مخفی در درون جبهه ملی مقدمات انقلاب در ایران را فراهم نمایند... در دسامبر 1963 اولین هیئت نمایندگی نهضت آزادی که شامل چمران، یزدی و صادق قطبزاده بود وارد قاهره شدند، اما شریعتی که مخالف همکاری با مصریها بود همراه آنان نرفت... در سال 1966 در بین مقامات مصری نارضایتیهایی نسبت به مبارزان ایرانی به وجود آمد که به انحلال سازمان یاد شده منجر گردید.(ص200)
در سال 1968 به دنبال حمله نیروهای پیمان ورشو به چکسلواکی، حزب کمونیست چین، شورویها را «سوسیال امپریالیزم» یا قدرتی امپریالیستی که ماسک سوسیالیزم بر چهره زده است معرفی کرد. بالاخره در اوایل سالهای دهه 1970، چینیها رسماً ادعا کردند که شورویها یک قدرت امپریالیستی به مراتب خطرناکتر از ایالات متحده هستند. بدین طریق در طول دهه 1960، مائوئیسم به صورت رقیب اصلی الگوی شوروی پدیدار شد و آثار رهبر حزب کمونیست چین مائوتسه تونگ نفوذ بسیاری یافتند.(صص202-201)
در فوریه 1964 «کنفرانس مقدماتی» برای تشکیل آنچه که بعدها سازمان انقلابی حزب توده ایران نام گرفت و در ادبیات سیاسی معاصر از آن به عنوان سازمان انقلابی یاد میشود، برگزار شد. محل برگزاری جلسات اتاق کافهای در مونیخ بود و شرکت کنندگان از اعضاء یا هواداران جوانتر حزب توده بودند که اعتقاد داشتند کادر رهبری حزب «تجدیدنظر طلب» و «رفورمیست» هستند در حالیکه خود آنان به «خط مشی انقلابی، مبارزه مسلحانه و تشکیل حزب طبقه کارگر ایران» معتقد بودند... این مبارزان جوان بر ضرورت مبارزه مسلحانه چریکی توافق داشتند و در عین حال از انقلاب چین و کوبا در مقابل الگوی شوروی برای دستیابی به سوسیالیزم هواداری میکردند.(ص203)
در همان سال (1964)، پرویز نیکخواه همراه با گروه کوچکی از فعالین کنفدراسیون در بریتانیا که به سازمان انقلابی گرایش داشتند، عازم ایران شدند. نیکخواه زمانی که بعنوان یکی از اعضاء هیئت نمایندگی کنفدراسیون در یک کنفرانس دانشجویی در آفریقا شرکت داشت، تماسهایی با مقامات چینی برقرار کرد وآنان موافقت کردند تا گروههایی از ایرانیان را برای آموزش انقلابی بپذیرند.(ص204)
همه گرایشهای سازمان انقلابی بر سر این موضوع توافق داشتند که باید هر چه زودتر به ایران باز گردند و مبارزات مسلحانه را آغاز نمایند. اعضای کمیته اجرایی که در تیرانا انتخاب شده بودند ترکیبی به شرح زیر داشت: محسن رضوانی، بیژن حکمت، کوروش لاشایی و بیژن چهرازی، فریدون کشاورز از اعضای قدیمیتر حزب که رابطهاش را از خیلی پیشتر با حزب قطع کرده بود نیز در جلسه حضور داشت اما در کادر رهبری انتخاب نشد و بعدها نیز از فعالیتهای سازمان انقلابی کناره گرفت. بیژن چهرازی و سیروس نهاوندی پس از این کنفرانس عازم ایران شدند. منشعبین حزب توده از همان آغاز دچار اختلافات درونی بودند. در پاییز 1964، هفت عضو سازمان انقلابی از آن جدا شدند و گروه دیگری را تشکیل دادند که در ژانویه 1965 نشریه رسمی خود را با عنوان توفان (دوره دوم) منتشر کرد. بعدها در ژوئیه 1967 این گروه تشکیل سازمان مارکسیستی لنینیستی توفان را اعلام کرد. در زمستان 1965 سه عضو ارشد کمیته مرکزی حزب توده؛ احمد قاسمی، غلامحسین فروتن و عباس سقایی از حزب توده اخراج شدند. فعالین سازمان انقلابی با آنان تماس گرفتند و کمک کردند تا آلمان شرقی را ترک کنند. این افراد نیز بعدها به سازمان انقلابی پیوستند.(صص206-205)
رهبران سازمان انقلابی معتقد بودند حزب توده هرگز یک حزب راستین انقلابی طبقه کارگر نبوده و لذا تشکیل حزبی اصیل باید در دستور کار قرار گیرد. در اواخر سال 1966 رهبران پیشین حزب توده از سازمان انقلابی اخراج شدند و به گروه توفان پیوستند. همانگونه که روند انشعاب حزب توده به پیش میرفت، محافل جبهه ملی و نیز جامعه سوسیالیستها آگاهانه سعی داشتند بر دستاوردهای درونی حزب تأثیر گذاشته و با عناصر ناراضی آن همکاری کنند.(ص206)
در زمان انشعاب حزب توده در سالهای 64-1963، جامعه سوسیالیستها نوک حملات خود را متوجه رهبری حزب توده کرد، در حالی که اعضاء حزب را مورد حمایت قرار داد و از آنان میخواست تا برای تشکیل یک جناح نیرومند چپ و متحد به جامعه سوسیالیستها بپیوندند... کمیته مرکزی حزب توده طی نامهای سرگشاده خطاب به جامعه سوسیالیستها، اعلام کرد حاضر است تا درباره اختلافات مابین دو سازمان به بحث و گفتگو بنشیند.(ص207)
قطعنامههای کنگره چهارم کنفدراسیون نشانگر گذار این سازمان به یک موضع انقلابی است. کنگره در روزهای سوم تا هفتم ژانویه 1965 در کلن آلمان غربی و با حضور 50 نماینده و 150 ناظر برگزار شد. قطعنامههای سیاسی آن خواستار آزادی مصدق بود و او را همچنان «رهبر و مظهر جنبش ملی ایران» مینامید و تبعید آیتالله خمینی را محکوم میکرد و از دبیرخانه میخواست تا برای حمایت از وی به فعالیتهایش ادامه دهد... برای اولین بار کنفدراسیون مشروعیت قانونی «رژیم ایران» را بعد از کودتای 28 مرداد مردود دانست. همه انتخابات مجلس و قوانین مصوب آن و از جمله همهپرسی 1963 انقلاب سفید غیرقانونی اعلام شدند. اعطای حق مصونیت دیپلماتیک به افراد آمریکایی مقیم ایران مشخصاً محکوم شد.(ص208)
کنگره قطعنامهای را به تصویب رساند که بر اساس آن دبیرخانه 1965 موظف میشود تا «سمینار ویژهای را برای مطالعه و بحث درباره تغییر استراتژی و خط مشی کلی کنفدراسیون» تشکیل دهد. این سمینار با عنوان «سمینار خط مشی» از تاریخ 4 تا 7 ژوئن 1965 در دوسلدورف آلمان با حضور 50 نماینده از کشورهای اروپایی، فعالین قدیمی کنفدراسیون و نمایندگانی از اتحادیه بینالمللی دانشجویان و کنفرانس بینالمللی دانشجویی برگزار شد. این نشست بیانیهای را جهت بحث و تبادل نظر به همه واحدهای کنفدراسیون تصویب کرد. بیانیه از نظر نگرش سنجیدهای که نسبت به پنج سال تجربه کنفدراسیون اروپایی و سه سال تجربه کنفدراسیون جهانی دانشجویی داشت، حائز اهمیت است. در آن این نکته پذیرفته شد که کنفدراسیون پس از متحد کردن همه دانشجویان ایرانی که در خارج از کشور پراکنده بودند به سرعت به سازمانی «افراطی» بدل شده است.(ص209)
اولین بیانیه کنفدراسیون اروپایی در هامبورگ تعهد خود را نسبت به «منافع وطنپرستانه» اعلام داشت، اما کنفدراسیون به تدریج این تعهد را به صورت مبارزه برای سرنگونی رژیم ایران تعبیر کرد. چنین هدفی میتوانست مورد تأیید باشد، اما کنفدراسیون نمیباید وسیلهای برای دستیابی به آن تلقی میشد. کنفدراسیون یک تشکیلات دانشجویی است و وظیفه دارد نمایندگی 20000 دانشجوی ایرانی خارج از کشور را که به بسیاری از آنان نیز دسترسی ندارد، برعهده گیرد.(ص209)
در خاتمه، سمینار خط مشی چنین نتیجهگیری کرد که تلقی کنفدراسیون از نقش انقلابی دانشجویان و ماهیت سیاسی سندیکالیسم دانشجوئی باید همچنان حفظ گردد... کنفدراسیون زمانی خود را درگیر نبردی مستقیم علیه رژیم خواهد کرد که جنبش انقلابی در ایران به نقطه حساس و خیزش همگانی رسیده باشد. تا فرارسیدن این زمان کنفدراسیون میبایست وظایفی را که جنبه «آمادهسازی» و «دفاعی» داشته باشند، به عهده بگیرد. اولین وظیفه آن سیاسی کردن دانشجویان جوان ایرانی و آشنا کردن آنان با ماهیت رژیم بود.(ص210)
کنگره سال 1965 کنفدراسیون قطعنامهای اقتصادی را نیز به تصویب رساند که بیانگر تحلیلی شبه مارکسیستی از جامعه ایران بود و آن را در گذار از «آخرین مرحله فئودالیسم» به نوعی سیستم سرمایهداری وابسته که حافظ منافع خارجیان است تبیین میکرد. اصلاحات شاه را محکوم به شکست میدانست چون محصولات کشاورزی کاهش یافته و صنایع داخلی نیز تحت اقتصاد درهای باز رژیم شاه قادر به رقابت با صنایع مشابه خارجی نبودند.(صص211-210)
کنفدراسیون تصمیم گرفت تا از زنان ایرانی مقیم اروپا دعوت نماید که در کنفرانس ماه اوت 1964 در آلمان حضور یابند و برای «یافتن راهحلی در رابطه با مسایل مربوط به زنان ایرانی در ایران و خارج» به بحث و تبادلنظر بپردازند. این کار در پاسخ به «مانور اخیر هیئت حاکمه با هدف دور کردن آنان (زنان ایرانی) از اصالت مبارزات اصیل میهنپرستانهشان» صورت میگرفت. در ژانویه 1965 «کنگره زنان ایران» اولین نشست خود را همزمان با کنگره کنفدراسیون برگزار کرد و کنفدراسیون حمایت خود را از این تشکیلات جدید اعلام داشت و یادآور شد که انقلاب مشروطه در تأمین و برقراری حقوق و آزادی زنان و برابری آنان با مردان کوتاهی کرده است. در ادامه گفته شد اعطای حق رأی به زنان از جانب شاه عملی ریاکارانه است.(ص212)
در سال 1965، کنفدراسیون اقدام به یک سلسله تماسهایی با آیتالله خمینی کرد که سالهای چندی نیز ادامه یافت. کنگره کلن نامهای سرگشاده خطاب به آیتالله خمینی ارسال داشت و طی آن از وی به دلیل به کارگیری زبان جدید سیاسی که توانسته است فرهنگ و مفاهیم آشنای شیعه را با فرهنگ مدرن و انقلابی درهم آمیخته و فرهنگ سیاسی نوینی خلق نماید تمجید کرد. از نقش وی در فراخوانی «تودههای کارگر و کشاورز» برای جهاد علیه ایالات متحده و «یزید» زمان که منظور شاه بود سپاسگزاری و از همبستگی کنفدراسیون با مبارزات جدید روحانیون به ویژه خود ایشان که در ایران پدیدار شده بود پشتیبانی کردند. تنها اشاره مستقیم به اسلام در این نامه چنین بود: «تا زمانی که دوشادوش برادران مسلمان خود هیولای استبداد و استثمار را از پای درنیاوریم، آرام نخواهیم نشست...».(ص214-213)
در بیست و پنجم ماه ژوئن 1966 حسن ماسالی دبیر بینالمللی کنفدراسیون در نجف با ایشان دیدار کرد. او گزارشی درباره فعالیتهای کنفدراسیون دانشجویی تسلیم وی کرد و حمایت کنفدراسیون از «روحانیت مترقی» و به ویژه خود ایشان را نیز اعلام داشت. در مقابل، آیتالله خمینی نیز طرحهای کنفدراسیون را برای همکاری با حوزههای علمیه قم و سایر شهرها مورد تأیید قرار داد. در بخشی از پیام، آیتالله خمینی، دانشجویان را به ادامه تلاشهای خود تشویق و تأکید کرده بود که هرگز ملت مظلوم ایران و سرنوشت وی را از یاد نبرند... همچنین متذکر شده بود که روحانیون نیز در این راه همراه شما هستند و طبق اصول و موازین اسلامی با شما همکاری خواهند کرد.(ص214)
تغییر سیاسی مهم دیگری نیز در سال 1965 روی داد. در این زمان تسلط جبهه ملی بر رهبری کنفدراسیون تغییر کرد و رهبری، ترکیبی شد شامل طیف ناهمگونی از جبهه ملی در اکثریت و اقلیتی از سازمان انقلابی حزب توده. در سال 1965 اعضای دبیرخانه کنفدراسیون عبارت بودند از ابوالحسن بنیصدر، حسن ماسالی، بهرام دهقان، خسرو شاکری، پرویز نعمان، تنها نفر آخری- یعنی نعمان- از افراد سازمان انقلابی حزب توده محسوب میشد. با وجود آنکه جبهه ملی اکثریت داشت اما انتخاب بنیصدر و نعمان نشانگر تقسیمبندی جدیدی در صفوف کنفدراسیون بود.(صص216-215)
درگیری درونی دبیرخانه کنفدراسیون در سال 1965 ناشی از اختلاف بین بنیصدر و دیگر دبیران جبهه ملی و در ارتباط با انشعاب درون تشکیلاتی جبهه ملی در اروپا بود... بنیصدر کماکان با تعدادی از فعالین اسلامی مثل ابراهیم یزدی در ایالات متحده مرتبط ماند و پس از چندی با کمک یکدیگر شروع به سازماندهی تشکلهای دانشجویی اسلامی کردند.(صص218-217)
در 21 فروردین 1344، رضا شمسآبادی سرباز 22 ساله گارد شاهنشاهی با گشودن آتش به روی شاه در کاخ مرمر تهران قصد ترور او را کرد... در اواخر آن ماه دولت گروه کوچکی را در ارتباط با این واقعه دستگیر کرد. چهارده نفر از جمله پرویز نیکخواه و چهار رهبر پیشین کنفدراسیون انگلستان تحت محاکمه قرار گرفتند. همزمان با این تحولات دولت کنفدراسیون را به همدستی در توطئه سوءقصد متهم کرد... روزنامه ساندی تلگراف تقاضای دولت ایران را از دولتهای بریتانیا و فرانسه برای استرداد دو دانشجوی ایرانی از جمله منوچهر ثابتیان منتشر کرد... در هفتم ماه مه، 50 عضو پارلمان انگلیس در نامهای سرگشاده خطاب به اردشیر زاهدی سفیر ایران در انگلستان درباره وضعیت فارغالتحصیلان دانشگاههای انگلیس و شایعات مربوط به شکنجه و بیعدالتی در محاکمات آنان پرسوجو کردند.(صص220-218)
شاه در حالی که اتهامات مربوط به شکنجه را انکار میکرد در عین حال پذیرفت که افراد به دلیل داشتن عقاید خود تحت پیگرد رژیم قرار میگیرند... شاه پاسخی بیپرده داد: «تا حدودی آنان به دلیل داشتن عقایدشان تحت محاکمه قرار میگیرند... قوانین ماکمونیسم و هر نوع فعالیت کمونیستی را ممنوع کرده است.» مبارزات کنفدراسیون در این چالش با برگزاری یک اعتصاب غذای طولانی توأم با تبلیغاتی گسترده و سراسری به نقطه اوج خود رسید.(ص222)
سرانجام تقاضاهای کنفدراسیون تا حدودی برآورده شد. رسانههای جمعی و نیز تبلیغات عمومی به طور قابل توجهی نسبت به این تحولات عکسالعمل نشان دادند و محاکمه متهمین کاخ مرمر بالاخره به شکلی علنی در حضور مطبوعات و ناظران بینالمللی برگزار شد و گزارشات ارسالی توسط این ناظران اتهامات وارده توسط دادستان را نقض کردند. نقطه اوج این مبارزات با برگزاری پنجمین کنگره کنفدراسیون از 25 الی 31 دسامبر 1965 در اشتوتگارت آلمان غربی همزمان شد. در ضمن برگزاری کنگره خبر رسید احکام اعدام این پرونده در مورد احمد منصوری و احمد کامرانی به حبس ابد تقلیل یافته است.(ص224)
پنج متهم پرونده کاخ مرمر، پرویز نیکخواه، احمد منصوری، محسن رسولی، منصور پورکاشانی و فیروز شیروانلو نیز تلگراف زیر را خطاب به کنگره ارسال داشتند: «تشکر قلبی خود را از تلاشهای شما برای نجات جان ما و از سرنوشتی که سزاوارش نبودیم ابراز میداریم.(ص225)
کنگره 1966 کنفدراسیون در اشتوتگارت اعضای دبیرخانه خود را به شرح زیر انتخاب کرد: زهره کاویانی از آلمان برای امور مالی- نخستین زنی که عهدهدار چنین مسئولیتی میشد-، حسن ماسالی از آلمان برای امور بینالملل، منوچهر حامدی از آلمان برای امور تشکیلاتی، رحمت خسروی از ایتالیا برای امور فرهنگی و اجتماعی و جمشید انور از انگلیس برای امور انتشاراتی و تبلیغات. دو تن از اعضای دبیرخانه یعنی خسروی و انور وابسته به سازمان انقلابی بودند... اعضای دبیرخانه گزارش سال قبل را به اطلاع کنگره رساند تصمیم بر این شد تا برای اعطای بورس تحصیلی به دانشجویان ایرانی مؤسسهای تحت عنوان «بنیاد بورس» تشکیل شود و بدینطریق برای دانشجویانی که مشکل مالی دارند و به ویژه دانشجویانی که درگیر فعالیتهای سیاسی هستند تسهیلاتی مالی فراهم گردد.(ص226)
مبارزات کنفدراسیون در دفاع از زندانیان سیاسی گروههای مختلف اپوزیسیون بدون وقفه و در تمامی سال همچنان ادامه یافت. در اوایل سال 1344 دادستانی ارتش در تهران خبر بازداشت 57 نفر را به اتهام تلاش برای قیام مسلحانه اعلام کرد. بازداشتها در مهرماه 1344 و هنگامی که پلیس خبر کشف تشکیلاتی به نام حزب ملل اسلامی را اعلام کرد، صورت گرفت. این گروه در اواخر دهه 1330 با ایدئولوژی اسلامی و گرایشات مارکسیستی تشکیل شد و پس از سال 1342 شروع به تدارک مبارزه مسلحانه کرد. 55 تن از اعضای آن در دادگاههای نظامی به زندان محکوم شدند.(ص227)
در کنگره سال 1966 کنفدراسیون عضو جدیدی را بر تشکیلات خود افزود که نمایندگی دانشجویان ایرانی در ترکیه را برعهده داشت و از این طریق مبارزات دانشجویی کنفدراسیون به یک کشور دیگر گسترش یافت. در ماه ژوئن، پرویز پورمهدی دبیر اول فدراسیون دانشجویان ایرانی در ترکیه در یک کنفرانس مطبوعاتی در استانبول شرکت کرد و پس از آن دولت ایران خواهان استرداد وی شد. پورمهدی بازداشت شد تا مقدمات اخراج او فراهم آید، اما فدراسیون دانشجویان ایرانی در ترکیه و کنفدراسیون حرکت مبارزاتی جدیدی را آغاز کردند که از حمایت اتحادیه ملی دانشجویان ترکیه، سازمانهای دانشجویی عرب و بعضی از نمایندگان پارلمان و احزاب سیاسی ترکیه برخوردار شد و در نتیجه پورمهدی آزاد و با دریافت ویزای سوریه توانست ترکیه را ترک کند.(ص228)
سیزدهمین کنگره سالیانه سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا در روزهای 26 و 28 اوت 1966 در لسآنجلس تشکیل جلسه داد. این گردهمایی با حضور 51 نماینده از شعبات مستقر در نیویورک، واشنگتن دی-سی، کالیفرنیای شمالی، جنوب کالیفرنیا، نیوانگلند، شیکاگو، مینِسوتا و کانتیکت برگزار شد. کنگره قطعنامههای همانند قطعنامههایی کنفدراسیون را به تصویب رساند و طی آن خواستار انتشار منظمتر نشریات سازمان مانند فصلنامه دانشجو، بولتن خبری و ایران ریپورت شد... در اوایل سال 1966، مجید تهرانیان که ریاست سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا را برعهده داشت به دفتر اف.بی.آی در بوستون احضار شد تا به سؤالاتی درباره چگونگی فعالیت کنفدراسیون و جبهه ملی در ایالت متحده پاسخ دهد. وی این احضاریه را نوعی «تفتیش عقاید» خواند و گفت که سازمان دانشجویان ایرانی تشکیلاتی باز و دموکراتیک است که اعضای آن تحت حمایت قوانین ایالات متحده هستند.(صص231-230)
اکثریت نمایندگان سازمانهای جبهه ملی در اروپا بدون آگاهی از وجود یک گروه مارکسیستی مخفی در درون تشکیلات جبهه ملی، در کنگره سال 1966 به پیشنهادات مطروحه این گروه رأی دادند و کمیته اجرایی جدیدی انتخاب کردند، که همه اعضای آن به جز یک نفر به همان گروه مارکسیستی تعلق داشتند. جناح جبهه ملی سوم که وضع را اینگونه دید در مقام اعتراض کنگره را ترک کرد. کمیته اجرایی جدید سپس به تصفیه سازمانهای جبهه ملی در اروپا دست زد و همه اعضای جناح رقیب را از صحنه خارج کرد... جناح جبهه ملی سوم در اروپا به طور مستقل به فعالیتهای خود ادامه داد و از 1968 نشریه جدیدی بنام خبرنامه جبهه ملی ایران منتشر کرد.(ص232)
در سال 1966 سازمان انقلابی سرانجام 14 عضو خود را برای آموزش نظامی به کوبا فرستاد. تجربه این گروه نشان دهنده مشکلاتی بود که سازمان انقلابی با آنها دست به گریبان بود... اما اثرات سیاسی مثبتی از این تجربه عایدشان نشد. برعکس همراه با سایر اعضای گروه به این نتیجه رسیدند که الگوی سوسیالیستی کوبا برای ایران مساعد نیست. تا این زمان سازمان انقلابی توأماً از الگوهای حکومتی کشورهای کوبا و چین (که تعدادی از اعضای خود را به آن کشور گسیل داشته بود)، طرفداری میکرد.(صص234-233)
در سالهای 66-1965 شورش مسلحانهای در میان ایل قشقایی در فارس بروز کرد. رهبری این قیام مسلحانه را بهمن قشقایی خواهرزاده خسرو قشقایی یکی از رهبران جبهه ملی برعهده داشت. دو عضو سازمان انقلابی عطا و ایرج کشکولی که آنان نیز از ایل قشقایی بودند، بهمن قشقایی را که در آن زمان دانشجوی رشته پزشکی در انگلستان بود تشویق کردند تا به وطن باز گردد و رهبری این قیام مسلحانه را در میان ایل قشقایی که از سالهای دهه 1960 به این سو دچار ناآرامیهای مداومی بود برعهده بگیرد. بهمن قشقایی همراه با آن دو به ایران بازگشتند و در یک رشته عملیات مسلحانه علیه رژیم شرکت کردند. اما شورش قشقاییها سرکوب، بهمن قشقایی دستگیر و در پائیز سال 1966 اعدام شد.(ص235)
مقالاتی که در نشریه شانزدهم آذر به چاپ میرسید حکایت از آن داشت که فعالیتهای کنفدراسیون وارد مرحلهای از رکود شده است. از جمله تندترین مقالاتی که در انتقاد از این رکود نوشته شد مقالهای بود از منوچهر هزارخانی که در اکتبر 1966 در نامه پارسی به چاپ رسید. هزارخانی چنین استدلال میکرد که ارتباطات کنفدراسیون با دانشگاههای ایران قطع شده و در عین حال جنبش ملی مردم ایران وارد یک مرحله «تدافعی» شده است.(ص235)
هیئت دبیران کنفدراسیون در سال 1966 طی مقاله دیگری در نامه پارسی به انتقادات هزارخانی پاسخ داد. هیئت دبیران معترف بود که کنفدراسیون دیگر نمیتواند مدعی نمایندگی جنبش ملی دانشجویی ایران باشد، اما در عین حال یادآور شد که چون حدود نیمی از دانشجویان ایرانی در خارج از کشور به تحصیل مشغولند، بنابراین جنبش آنان به خودی خود و نیز برای کسانی که در حال مبارزه در خاک ایران هستند از اهمیت برخوردار است.(ص236)
کاهش نسبی تعداد اعضای کنفدراسیون از تعداد نمایندگان حاضر در کنگره ششم که از سوم تا هفتم ژانویه 1967 در فرانکفورت آلمان برگزار شد، آشکار بود. 43 نماینده در این کنگره حضور داشتند، حال آنکه در کنگره چهارم 50 تن و در کنگره سوم 51 تن و در کنگره دوم 51 تن (آمار مربوط به کنگره پنجم در دسترس نبود) حضور داشتند. کاهش هفت الی هشت نفره تعداد نمایندگان در کنگره سالیانه بیانگر آن بود که رقمی معادل 350 الی 400 نفر از تعداد اعضای رسمی کنفدراسیون کاهش یافته است.(صص237-236)
هیئت دبیران کنگره سال 1967 عبارت بود از حسن ماسالی، مسئول روابط بینالمللی؛ بهمن نیرومند، بخش انتشارات و تبلیغات؛ چنگیز پهلوان، بخش تشکیلات؛ رحمت خسروی، بخش فرهنگی و اجتماعی و محمد اعلمی امور مالی. برای آنکه موازنهای بین جبهه ملی و جناح سازمان انقلابی برقرار شود از جناح جبهه ملی (ماسالی و پهلوان) و از جناح سازمان انقلابی دو نفر در هیئت دبیران حضور داشتند، نفر پنجم بهمن نیرومند بود که به جناحی وابسته نبود.(ص237)
کنگره 1966 کنفدراسیون پذیرش «صوری» منشور کنفرانس بینالمللی را توسط کنگره سال قبل ملغی اعلام کرد و خواهان خروج از کنفرانس بینالمللی شد. مقرر شد که این خروج طی دو مرحله صورت پذیرد. مرحله اول بدین صورت بود که کنفدراسیون عضویت خود را به صورت وابسته درآورده و در عین حال تلاش نماید تا اکثریت اعضای کنفرانس بینالمللی را جذب مواضع خود نماید. هدف از این مانور ایجاد انشعابی در کنفرانس بود؛ تا در مرحله دوم به طور کامل با آن قطع رابطه نماید. زمان این تصمیمات کنفدراسیون در مورد قطع رابطه با کنفرانس بینالمللی دارای اهمیت است زیرا این تصمیمات قبل از افشاءگری سال 1967 مبنی بر وجود پیوندهایی بین کنفرانس بینالمللی و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) از طریق رابطشان- انجمن ملی دانشجویان آمریکا- گرفته شد. همچنین باید توجه کرد که در سال 1966 سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا نیز اعلام کرد که به دلیل اختلافات سیاسی دیگر هیچگونه ارتباطی با کنفرانس بینالمللی ندارد.(صص239-238)
فصل هفتم: دانشجویان ایرانی به «رویارویی جهانی» میپیوندند(1959-1967)
در اواخر سالهای دهه 1960، کنفدراسیون و حامیان دانشجویی رادیکال و چپگرایش به مناسبت سفر شاه، اعضای خاندان سلطنتی و مقامات بلندپایه ایرانی به خارج تظاهراتی سازمان یافتهتر و تهاجمیتری در اروپا و ایالات متحده تدارک دیدند. در ماه ژوئن 1967 برخوردهای شدیدی که در آلمان روی داد نشان دهنده آن بود که دانشجویان ایرانی تا چه اندازه بر جنبش دانشجویان آلمانی تأثیر داشتهاند... آلمان غربی پایگاه اصلی کنفدراسیون به حساب میآمد و به ویژه پس از انتشار کتابی که در سال 1967 درباره فقر و سرکوب مردم ایران، در آلمان به چاپ رسید، توجه بیشتری نسبت به مسائل ایران به وجود آمد. این کتاب توسط بهمن نیرومند از اعضای هیئت دبیران کنفدراسیون نوشته شده بود که در عین حال در محافل دانشجویان چپ آلمان نیز به صورت چهره سرشناس درآمد.(ص243)
در اول ماه ژوئن دیدار شاه از موزهای در مونیخ به دلیل تظاهرات صدها دانشجوی ایرانی وآلمانی لغو شد و وقتی که پلیس اقدام به بازداشت تظاهرکنندگان کرد، حدود 200 دانشجو با محاصره اتومبیل پلیس یک دانشجوی بازداشتی را آزاد کردند. در دوم ماه ژوئن، تظاهرات به اوج خود رسید. در مرحله اول چند هزار دانشجوی ایرانی و آلمانی در طول دیدار شاه از عمارت شهرداری برلین دست به تظاهرات زدند و سپس در عصر همان روز در جلوی ساختمان اپرای برلین جایی که شاه برای دیدن کنسرتی از آثار موتزارت به نام «فلوت سحرآمیز» حضور یافته بود بار دیگر اقدام به تظاهرات کردند. در حالیکه عوامل ساواک و صدها تن از افراد پلیس برلین سعی در پراکنده ساختن تظاهرکنندگان داشتند، اعضای یک گروه راستگرا به جمع دانشجویان یورش بردند و اوضاع از کنترل خارج شد. 78 دانشجو از جمله دو دانشجوی ایرانی بازداشت و45 تن زخمی شدند و یک دانشجوی آلمانی توسط پلیس که لباس شخصی به تن داشت به ضرب گلوله از پای درآمد. مقتول، جوان 26 سالهای به نام بنو اونهزورگ دانشجوی دانشگاه آزاد شهر برلین بود که برای اولین بار در یک تظاهرات دانشجویی شرکت کرده بود. سرکوب وحشیانه تظاهرات ضد شاه و قتل اونهزورگ باعث خشم دانشجویان آلمانی شد و این مسئله به صورت یک رسوایی ملی درآمد. در نهم ژوئن بیستهزار دانشجو از سراسر آلمان غربی در مراسم تشیع جنازه اونهزورگ در هانوور حضور یافتند و تشکیل یک «اپوزیسیون فرا پارلمانی» را اعلام کردند.(صص245-244)
مقابله دانشجویان با شاه در سال 1967 ضمن دیدار وی از ایالات متحده کماکان ادامه یافت. در 22 اوت، تظاهرکنندهگان وابسته به سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا، در مقابل کاخ سفید هنگامی که شاه مورد استقبال رئیسجمهور جانسون قرار میگرفت با پلیس درگیر شدند. روز بعد بعضی از دانشجویان موفق شدند تا حلقه محاصره پلیس را درهم شکنند و به سوی اتومبیل ضد گلوله حامل شاه که او را به مقر کنگره میبرد یورش آورده، سعی کنند آن را درهم کوبند.(ص246)
چهاردهمین کنگره سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا در سال 1967، قطعنامههای رادیکالتری را که شامل محکومیت شدید اتحاد شوروی بود به تصویب رساند و در شانزدهمین کنگره در سال 1969، «خطمش [مشی] نو استعماری اتحاد شوروی» در خاورمیانه و «همکاری آن با امپریالیسم جهانی و کمک سیاسی و نظامی به رژیم شاه» محکوم شد. بدین ترتیب به نظر میرسد که در اواخر دهه 1960 جناحهای مائوئیستی اکثریت غالب را در سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا تشکیل میدادند. (صص248-247)
از 26 مارس تا 8 آوریل 1967 نهمین کنگره اتحادیه بینالمللی دانشجویان در اولان باتور مغولستان برگزار شد. حسن ماسالی و محمود راسخ افشار به نمایندگی از کنفدراسیون در این گردهمایی که همزمان شده بود با پنجاهمین سالگرد انقلاب بلشویکی 1917 حضور داشتند... نمایندگان کنفدراسیون قطعنامهای مبنی بر محکومیت حمایت شوروی از شاه و نیز فروش تجهیزات نظامی 110 میلیون دلاری آن کشور به ایران را مطرح کردند. این قطعنامه مورد حمایت هیئت نمایندگان سازمان دانشجویان فرانسه قرار گرفت اما نمایندگان شوروی با آن مخالفت کردند و سرانجام با جلب حمایت حدود نیمی از شرکتکنندگان رأی بر حذف مطالب انتقادی از اتحاد شوروی در قطعنامه دادند. نمایندگان کنفدراسیون در مقام اعتراض قطعنامه خود را پس گرفتند، اما با اعلام قصد مبارزه علیه سلطه شوروی، همچنان به عضویت در اتحادیه بینالمللی دانشجویان ادامه دادند. (ص249)
این واقعه منجر به وخیمتر شدن رابطه بین حزب توده و کنفدراسیون شد. مطبوعات حزب توده به انتقادات کنفدراسیون از شوروی حمله کرد و عضویت قبلی کنفدراسیون در کنفرانس بینالمللی دانشجویی را دستاویز انتقادات خود ساختند، هر چند که کنفدراسیون پیش از افشا شدن رابطه مخفی این سازمان با سیا ارتباط خود را با آن قطع کرده بود. نشریه شانزدهم آذر در مقالهای طولانی دست به ضد حمله زده و رهبران حزب توده را عوامل دست نشانده شورویها خواند.(ص250)
اولین موج جدید اعتراضات در ماه مه 1967/ اردیبهشت 1346 و زمانی آغاز شد که جهانشاه صالح رئیس دانشگاه تهران اعلام کرد دانشجویانی که شهریههای خود را پرداخت نکردهاند حق شرکت در امتحانات آخر سال را ندارند. گروهی از دانشجویان به سوی دفتر هویدا نخستوزیر وقت به راه افتادند و از او خواستند تا بدهی دانشجویان بابت شهریه لغو شود، اما هیچگونه اقدامی از جانب دولت صورت نگرفت... دانشجویان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و بعضی از آنان بازداشت شدند... یک ماه بعد عین همین ماجرا در دانشگاه تبریز تکرار شد که مداخله پلیس را به همراه داشت و طبق گزارشات دو دانشجو نیز به قتل رسیدند.(ص252)
در سال 1967 چند تن از کادرهای سازمان انقلابی که از کوبا و چین بازگشته بودند، بدون داشتن برنامه روشنی مقیم اروپا شدند. مبارزان سازمان انقلابی تفاوتهای اساسی در نگرش و دیدگاههای کوبا و چین نسبت به مبارزات مسلحانه و اندیشه مارکسیسم لنینیسم در این دو کشور میدیدند. بعضی از آن افراد و از جمله مجید زربخش به شدت تحت تأثیر مائوئیسم و نیز تغییر و تحولات «انقلاب فرهنگی» که به تازگی در چین آغاز شده بود قرار داشتند. در تابستان 1967 زربخش و اکثریت کادرهای سازمان انقلابی همراه با رهبری سازمان در یک گردهمایی در بلژیک حضور یافتند. در اینجا کادرهای سازمان ظاهراً تحت تأثیر حال و هوای انقلاب فرهنگی چین علیه رهبران خود طغیان و ضمن رد دیدگاههای کاستروئیسم و گواریسم، از مائوئیسم پشتیبانی کردند... بالاخره سازمان انقلابی در راستای اهداف اعلام شدهاش کورش لاشایی را به کردستان ایران اعزام کرد تا با اسماعیل شریفزاده و ملاآواره از دانشجویان پیشین دانشگاه تهران که رهبری گروههای کوچک چریکی در نبردهای مسلحانه در کردستان را برعهده داشتند تماس برقرار نماید... اما این تلاش نافرجام ماند. رهبران کرد توسط نیروهای دولتی به قتل رسیدند و لاشایی توانست به اروپا برگردد.(صص255-254)
ناکامیهایی از این دست باعث شد تا سازمان انقلابی در 1968 دچار انشعاب گردد. اکثریت کادرهای اروپایی سازمان به منشعبین پیوستند و گروه مستقلی را تشکیل دادند که نام «کادرهای سازمان انقلابی» را برخود نهاد. با این حال خود سازمان انقلابی همچنان قادر بود تا پایگاهی نسبتاً قوی در میان دانشجویان ایرانی مقیم ایتالیا و ایالات متحده داشته باشد.(صص256-255)
در ماه مه 1969 باختر امروز ارگان تشکیلات جبهه ملی ایران در خارج از کشور فتوایی را از طرف آیتالله خمینی در پاسخ به این سؤال به چاپ رساند که آیا مبارزه علیه اسرائیل یک وظیفه مذهبی است. طبق فتوای ایشان مسلمانان به طور کلی و دولتهای اسلامی به ویژه، وظیفه داشتند تا با تمام امکانات به «دفع» دولت صهیونیستی پرداخته و از مبارزان علیه آن دفاع کنند. با وجود آن که فتوای آیتالله خمینی دعوت مستقیم برای مبارزه مسلحانه نبود، روزنامه باختر امروز آن را اعلامیه بیسابقهای برای حمایت از «مبارزه مسلحانه مردم خاورمیانه» توسط رهبر شیعیان جهان خواند.(صص257-256)
در اواخر سالهای دهه 1960، آراء مائوئیستی سازمان انقلابی و گرایش مارکسیستی محافل جبهه ملی سیاستهای کنفدراسیون را شکل میدادند. هفتمین کنگره کنفدراسیون در روزهای دوم تا نهم ژانویه 1968 در فرانکفورت برگزار گردید. حضور 50 نماینده و 400 ناظر نشان دهنده افزایش اعضاء سازمان پس از رکود سال 1966 بود. سازمانهای جدید از مسکو و آنکارا نمایندگانی را به این کنگره اعزام کردند. سازمان دانشجویان ایرانی در دانشگاه پاتریس لومومبای مسکو به صورت عضو وابسته کنفدراسیون درآمد. کنگره، فروش سلاح توسط شوروی به رژیم ایران و دنبالهروی رهبری حزب توده از شوروی، و تبلغیات سیستماتیک آن حزب علیه کنفدراسیون را قویاً محکوم کرد. (ص258)
انتخابات اعضای هیئت دبیران کنفدراسیون به بنبست کشانده شد. رهبری سازمان انقلابی تصمیم گرفته بود خود را از کنفدراسیون و فعالیتهای دانشجویی کنار بکشد، به همین جهت توافقات معمول و تقسیم کار بین سازمان انقلابی و جناحهای جبهه ملی به هم ریخته شد و هیچ یک از جناحها نتوانستند که در هیئت دبیران اکثریت به دست آورند. سرانجام تصمیم بر این شد تا کنگره اضطراری دیگری طی چهار ماه آینده برگزار شود. بدین ترتیب کنگره هشتم کنفدراسیون در روزهای 26 تا 28 ماه آوریل در فرانکفورت برگزار شد. در این کنگره 53 نماینده حضور داشتند و اعضای هیئت دبیران را به شرح زیر انتخاب کردند: خسرو شاکری (انتشارات)، فرامرز بیانی (تشکیلات)، ناصر شیرازی (امور مالی)، بهمن نیرومند (امور بینالمللی) و تقی کاتبی (امور فرهنگی). طبق گفته خسرو شاکری یکبار دیگر جبهه ملی با کسب اکثریت اعضای هیئت دبیران سلطه خود بر کنگره را تثبیت کرد چرا که تنها نیرومند و کاتبی با جناح سازمان انقلابی همکاری داشتند.(صص260-259)
کنفدراسیون همچنین در اعتراضات ضد جنگ که در سراسر ایالات متحده در سال 1968 برگزار شده بود و نیز در تظاهرات علیه دیدار شاه از ایالات متحده و علیه دریافت درجه دکترای افتخاری او از دانشگاه هاروارد شرکت فعال داشت. (ص261)
در دی ماه 1346 جنازه غلامرضا تختی از اعضای جبهه ملی و قهرمانان محبوب کشور در هتلی در تهران پیدا شد. تشییع جنازه او برای اپوزیسیون مخالف در تهران بهانه مناسبی بود تا دست به تظاهرات بزند. دانشجویان دانشگاههای تهران و پلیتکنیک نقشی فعال در سازماندهی این تظاهرات برعهده داشتند و تعدادی از آنان نیز بازداشت شدند. دامنه ناآرامیهای دانشجویی در این سال حتی به دانشگاه پهلوی شیراز که مرکز تجمع نخبگان بود کشیده شد. این دانشگاه «نمونه» در سال 1964 براساس الگوی دانشگاههای آمریکا و با کمک جمعی از اساتید و کارگزاران دانشگاه پنسیلوانیا و آژانس توسعه بینالمللی ایالات متحده تأسیس شده بود. در 2 اسفند 1346 وقتی که مقامات رسمی دانشگاه از گردهمایی دانشجویان در رابطه با بعضی مسایل دانشگاهی ممانعت کردند، اعتراض کنندگان در ساختمان اداره مرکزی دانشگاه تحصن کردند. پلیس ساختمان را به محاصره درآورد و در حالی که 250 دانشجو داخل ساختمان بودند، درها را قفل کرد. این امر باعث تظاهرات سراسری در دانشگاه شد. تعداد زیادی از اعضای کادر دانشگاه به دلیل حمایت از دانشجویان اعتصابی بازداشت شدند.(ص262)
آمار موجود از تعداد دانشجویان دانشگاه در این دوره چندان دقیق نیست. در سالهای 63-1962 تعداد دانشجویانی که در مؤسسات آموزشی عالی ثبتنام کرده بودند معادل 24456 نفر بود. این رقم که توسط جهانشاه صالح طی نطقی در مراسم فارغالتحصیلی در ماه ژوئن 1967 اعلام شد به 30000 نفر افزایش پیدا کرد. در همان مراسم هویدا آمار دانشجویان را 35000 تن اعلام کرد. طبق آمار رسمی دیگری در سال 1967 تعداد افرادی که در دانشگاه ثبتنام کردهاند 22000 نفر است. از طرف دیگر در سال 1965 بین 21000 تا 31000 ایرانی در دانشگاهها و مدارس آموزشی عالی کشورهای خارجی تحصیل میکردهاند.(ص264)
یک آمار تقریبی از جمعیت دانشجویان خارج از کشور در سال 1965 نشان میدهد که ایالات متحده با تعداد تقریبی 56000 دانشجو در مقام اول و آلمان با تعداد تقریبی 5000 دانشجو در مقام دوم و بریتانیا و فرانسه (با آمار تقریبی هر کدام 2000 دانشجو) در جایگاه سوم قرار دارند.(ص265)
در اوایل سال 1968 ساواک مخفیانه افرادی را دستگیر کرد که بعدها به نام گروه «جزنی- ظریفی» معروف شدند... اکثریت اعضای این گروه از دانشجویان فعال در اپوزیسیون سالهای نخست دهه 1960 محسوب میشدند که اکنون در حال تدارک مبارزات مسلحانه چریکی بودند. تعدادی از اعضای این گروه که دستگیر نشده بودند به یک گروه مخفی دیگر که از فعالین دانشجویی پیشین بودند پیوستند و سازمان چریکهای فدایی خلق ایران را تشکیل دادند.(صص266-265)
در نهمین کنگره کنفدراسیون که در روزهای چهارم تا دهم ژانویه 1969 در کلن برگزار شد، دانشجویان مقیم آلمان دارای 47 نماینده بودند که 26 نفرشان از 24 واحد وابسته به کنفدراسیون آلمان غربی آمده بودند. در این کنگره بار دیگر مشکلات مربوط به انتخاب هیئت دبیران بروز کرد. اما این بار جناح جبهه ملی به دلیل مشکلات داخلی خود نتوانسته بود اکثریت لازم را بدست آورد... بدین ترتیب برای اولین بار یک هیئت دبیران یکدست مائوئیستی توسط کنگره کنفدراسیون انتخاب شدند. علاوه بر جداری (مسوول امور فرهنگی از آلمان)، مجید زربخش (امور تشکیلات از آلمان)، محمود بزرگمهر (امور بینالملل از فرانسه)، هوشنگ امیرپور (امور انتشارات از ایتالیا)، محمود رفیع (امور مالی از فرانسه) اعضای هیئت دبیران را تشکیل دادند.(صص269-268)
اتحادیه دانشجویان ایرانی در فرانسه از فعالترین شعبات کنفدراسیون به حساب نمیآمد. با این وجود بعضی از فعالین کنفدراسیون در تظاهرات دانشجویان به صورت انفرادی شرکت داشتند. مثلاً احمد سلامتیان دبیر پیشین اتحادیه دانشجویان ایرانی در فرانسه و علی شاکری یکی از اعضای قدیمی کنفدراسیون و از رهبران جبهه ملی از جمله دانشجویانی بودند که در اشغال دانشگاه سوربن شرکت کردند.(ص272)
در ماه ژوئن یازدهمین سمینار کنفدراسیون در آگسبورگ آلمان غربی برای بحث درباره مسایل سیاسی و نیز اصلاح تشکیلات سیاسی برگزار شد. در این سمینار دو جمعبندی سیاسی مطرح شد که یکی متعلق به مائوئیستها بود و دیگری به جناح جبهه ملی تعلق داشت. گروههای مائوئیستی مایل بودند تا کنفدراسیون جامعه ایران را جامعهای «نیمه فئودال و نیمه مستعمره» اعلام نماید و علیه «امپریالیسم ایالات متحده» و «سوسیال امپریالیسم شوروی» موضعگیری یکسان نماید. از نظر جناح جبهه ملی تضاد اصلی بین خلقها از یکسو و امپریالیسم (نه فئودالیسم) از سوی دیگر بود. این جناح در عین حال که اتحاد شوروی را در موارد مشخص محکوم میکرد، تز سوسیال امپریالیسم را قبول نداشت.(صص273-272)
در روزهای دهم تا یازدهم ماه مارس 1965 صدها دانشجوی خارجی دانشگاه پاتریس لومومبای مسکو در نزدیکی سفارت ایران دست به تظاهرات زدند و خواستار تمدید پاسپورت و تایید مدارک تحصیلی 28 دانشجو توسط دولت ایران شدند. اما هنگامی که تظاهرات با شعار سرنگونی شاه همراه شد، پلیس با خشونت به آن پایان داد. کنفدراسیون با اعلام حمایت کامل از این دانشجویان طی نامهای به سفارت ایران در مسکو یادآور شد که اگر به تقاضاهای آنان پاسخ مثبت داده نشود دست به اعتراضات سراسری در اروپا و ایالات متحده خواهند زد.(ص274)
در سال 1969 مقابله کنفدراسیون با شاه همچنان ادامه یافت. در ماه ژانویه شاه از کشورهای اطریش و سویس دیدن کرد. فدراسیون دانشجویان ایرانی در اطریش همراه با دانشجویان آفریقایی، یونانی، عرب و اطریشی تظاهرات بزرگی در وین، گراتس و اینسبروک برپا داشتند. در بیستم ماه ژانویه، در حالی که حدود هفتصد دانشجو در مقابل تالار اپرای وین مشغول تظاهرات بودند، اتوموبیلی حامل عوامل ساواک به داخل جمعیت تظاهرکننده یورش آورد. اما دانشجویان آن را محاصره و واژگون کردند. در روز بیست و یکم عوامل ساواک پنج دانشجو را مجروح کردند که یکی از آنان را به داخل اتوموبیلی در حال حرکت کشاندند و پس از زدن ضرباتی چند با چاقو به بیروت پرتاب کردند. شاه سپس به سوییس رفت، جایی که معمولاً کمتر با اعتراضات دانشجویی مواجه میشد. اما این بار یعنی در بیست و پنجم ژانویه و برای اولین بار به محض ورود به زوریخ با انبوه جمعیت تظاهرکننده روبرو شد.(صص275-274)
یک نماینده کنفدراسیون به نام غلامحسین رضایی و یک وکیل آلمانی و «مشاور حقوقی کنفدراسیون» به نام هانس هاینز هلدمان عازم ایران شدند تا کمکهای انساندوستانهای که توسط کنفدراسیون تهیه شده بود را به بازماندگان هزاران قربانی زلزله استان خراسان تسلیم نمایند. رضایی پول را به کاظم حسیبی عضو جبهه ملی تحویل داد که نظارت بر احداث دوباب مدرسه در استان خراسان را برعهده بگیرد. رضایی و هلدمان سپس بدون دخالت مأموران دولتی کشور را ترک کردند. اجازه بازدید و ترک کشور به تیم اعزامی کنفدراسیون به ایران در شرایطی که فشار و اختناق توسط ساواک به اوج خود رسیده بود امری استثنایی محسوب میشد.(صص278-277)
در سال 1969 کنفدراسیون دفاع از روحانیون و طلاب را به عهده گرفت. از آن جملهاند: آیتالله محمود طالقانی، آیتالله حسینعلی منتظری و حجتالاسلام علیاکبر هاشمی رفسنجانی که مورد ضرب و شتم و بازداشت نیروهای امنیتی بودند. در همان زمان تماس با آیتالله خمینی و پیروان ایشان نیز ادامه داشت. در سال 1968 بین دبیر انتشارات کنفدراسیون خسرو شاکری طی مکاتباتی با حجتالاسلام مصطفی خمینی یادآور گردید که به رغم اختلافهای عقیدتی، کنفدراسیون همیشه سعی داشته است تا دفاع از روحانیون به ویژه آیتالله خمینی را در مقابل سرکوب رژیم در دستور کار خود قرار دهد. حجتالاسلام مصطفی خمینی در پاسخ به ارسال نشریات شانزدهم آذر نسبت به کمبود مقالات مذهبی در این نشریه ابراز ناخرسندی کرد. او یادآور شد که مردم ایران مسلمان هستند و با اعتقادات مذهبی به روحانیت وابستهاند و اگر کنفدراسیون مایل است تا همکاری و حمایت اطرافیان آیتالله خمینی را جلب نماید باید نسبت به این قضیه حساسیت بیشتری از خود نشان دهد.(صص279-278)
در ماه اوت 1969 دبیران کنفدراسیون مجید زربخش و محمود رفیع به اردن سفر کردند تا در پنجمین کنگره اتحادیه سراسری دانشجویان فلسطینی در اردن حضور یابند. آنها سپس به نجف رفتند و با آیتالله خمینی ملاقات کردند... طبق گفته زربخش آیتالله خمینی به آنان یادآور شد که نشریات کنفدراسیون باید دارای مطالب بیشتری در رابطه با جنبه اسلامی مبارزات مردم ایران باشد.(صص280-279)
فصل هشتم: «توطئه بزرگ ضد ایرانی» و غیر قانونی شدن کنفدراسیون (1971-1970)
آغاز عملیات چریکی شهری در اوایل دهه 1970، اپوزیسیون دانشجویی در ایران را جسورتر و مبارزتر کرد. دیری نگذشت که در خارج از کشور نیز هواداری از جنبش چریکی که توسط یکی از جناحهای جبهه ملی در خارج از کشور تبلیغ میشد، جریان غالب را تشکیل داد و کمک کرد تا سلطه مائوئیستها بر کنفدراسیون پایان یابد. با شروع عملیات چریکی، دولت نیز دست به ضد حملهای برنامهریزی شده زد. از جمله آن که در سال 1971 کنفدراسیون را سازمانی غیرقانونی اعلام کرد... در عین حال در خود کنفدراسیون نیز اختلافات درونی و گرایش به جناحبندی و فرقه گرایی تشدید شد.(ص283)
دو جناح اصلی از بطن جبهه ملی پدیدار شد. یکی از آنان در فرانکفورت بود و در سال 1970 گروهی به نام کارگر را تشکیل داد و روزنامهای نیز با همین نام منتشر کرد. کارگر چنین استدلال میکرد که مارکسیستهای ایرانی وظیفه دارند تا برای ایجاد جنبش سیاسی مستقل طبقه کارگر صنعتی شهری تلاش نمایند. کارگر نظریه «جنگ خلقها» براساس ایجاد پایگاههای دهقانی و دیگر نظرات مائوئیستی را رد میکرد و جنبش چریکی شهری توسط روشنفکران پیشتاز را نوعی مبارزه خرده بورژوازی تلقی میکرد. دومین جناح مارکسیتی «گروه ستاره» را تشکیل داد که بعدها نام «گروه اتحاد کمونیستی» را به خود گرفت. برعکس کارگر این گروه از مبارزات مسلحانه حمایت میکرد و با دو سازمان عمده چریکی در داخل ایران حتی پیش از آنکه اعلام موجودیت کنند در ارتباط بود.(ص284)
سازمان انقلابی که به شدت مائوئیست شده بود در ماه مه 1970 نشریه ستاره سرخ را انتشار داد که اولین سرمقاله آن با این جمله آغاز میشد: «بیائید به ندای رفیق مائو پاسخ مثبت دهیم». گروه مائوئیستی دیگری نیز به نام سازمان انقلابیون کمونیست در 1969 در ایالات متحده تشکیل شد. پایهگذاران این سازمان از جمله حمید کوثری و سیامک زعیم بودند که نشریه کمونیست را منتشر میکردند... این گروه چند سال بعد با پیوستن بعضی از اعضای گروه فلسطین و از جمله حسین ریاحی به آن، نام اتحادیه کمونیستهای ایران را برخود نهاد. بدینترتیب از 1970 به بعد انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا تحت نفوذ مائوئیستها بود.(ص285)
ساواک در سال 1970 بر آن شد که با انتشار یک روزنامه شبه مائوئیستی به نام پرچم سرخ فضای موجود بین این رقبای مائوئیست را بیش از پیش متشنج نماید. ساواک برای آن که این سازمانهای تبعیدی در خارج را سردرگم کرده و دچار بلاتکلیفی نماید در نشریه خود با حرارت زیادی همه گروههای اپوزیسیون و از جمله رهبری کنفدراسیون را به عنوان نیروهای وابسته به ارتجاع و بورژوازی خطاب میکرد.(ص286)
در یک چنین حال و هوایی بود که دهمین کنگره کنفدراسیون که از 26 دسامبر 1969 تا 5 ژانویه 1970 در کارلسروهه آلمان برگزار شد... جناح جبهه ملی برخلاف غفلتی که در سال 1968 در جذب اعضای جدید کرده بود، درسال 1969 همه فعالیتهای خود را برای جذب نیروهای جدید به کار گرفت و در دهمین کنگره موفق شد تا در ائتلافی با جناحهای توفان و توده به اکثریت هیئت دبیران دست یابد... عملکرد سال 1969 دبیران تشکیلات و امور فرهنگی مورد انتقاد شدید قرار گرفت... برخوردها و تنشها ادامه یافت تا حدی که منجر به زد و خورد شد. درگیریهایی تن به تن شد. مثلاً یکی از نمایندگان به نام احمد طهماسبی توسط فرد دیگری که «محافظ» بهمن نیرومند دبیر پیشین کنفدراسیون محسوب میشد مورد ضرب و شتم قرار گرفت.(صص288-287)
کنگره در انتخاب اعضای جدید هیئت دبیران با بنبست مواجه شد. بعد از ده روز تصمیم بر این شد که تشکیل کنگره بعدی به سه ماه دیگر موکول گردد. یازدهمین کنگره کنفدراسیون در ماه مارس 1970 برگزار شد و طی آن دبیران جدیدی انتخاب شدند که شامل دو عضو سازمان انقلابی، دو نفر از جناح جبهه ملی و یک نفر از توفان بود. دبیران منتخب از جناح جبهه ملی عبارت بودند از فرهاد سمنار و جعفر صدیق (بخشهای تشکیلات و بینالملل). منوچهر اوحدی و رضا رهبری (بخشهای فرهنگی و مالی) از سازمان انقلابی بودند و مانی علوی (بخش انتشارات) از سازمان توفان بود. گروه کادرها منزوی شده و هیچیک از اعضای آن نتوانستند برای شرکت در هیئت دبیران سال 1970 آرای کافی به دست آورند.(ص290)
در این زمان نیز کنفدراسیون اعضای تودهای خود را اخراج نکرد، حضور تودهایها در کنفدراسیون اکنون دیگر قابل اغماض بود. آنها اقلیت کوچکی بودند که پایگاهی در اطریش داشتند وبیشتر وقتشان به انتقاد از کنفدراسیون در راستای سیاست خصمانه حزب توده در مقابله با کنفدراسیون میگذشت.(ص291)
در ژانویه 1970 حسن ماسالی و خسرو کلانتری به دعوت اتحادیه ملی دانشجویی عراق بار دیگر به این کشور رفتند... آنان با آیتالله خمینی نیز ملاقات کردند و بر «همبستگی دانشجویان ایرانی با مبارزات روحانیت مترقی علیه رژیم شاه تأکید ورزیدند.» مسافرت ماسالی و کلانتری به عراق هم باعث انتقاد اعضای گروه جبهه ملی خودشان شد و هم سایر گروهها که با دیدار مجدد از عراق و آن هم در زمانی که دولت ایران سعی داشت تا کنفدراسیون را متهم به ارتباط با بختیار و رژیم عراق نماید، مخالف بودند.(ص292)
در طول هفته آخر ماه اسفند 1348 دانشجویان دانشگاه تهران نسبت به افزایش کرایه اتوبوسهای شرکت واحد اتوبوسرانی که توسط دولت اداره میشد دست به اعتراض زدند. وقتی که دانشگاه تهران تعطیل و به محاصره پلیس درآمد، دانشجویان به تظاهرات پراکنده خیابانی ادامه دادند و مانع از حرکت اتوبوسها شدند. در مواردی شیشههای اتوبوسها را خرد کرده و یا آنها را به آتش کشیدند. در سومین روز، تظاهرات به بازار تهران گسترش یافت و صدها نفر مجروح و بازداشت شدند و بنابر گزارشهای واصله پنج تن نیز توسط پلیس کشته شدند.(صص293-292)
در ماه مه 1970 یک گروه از صاحبان صنایع آمریکا کنفرانس شش روزهای را در تهران برگزار کردند تا امکان گسترش فرصتهای تجاری را بررسی نمایند. دانشجویان دانشگاه تهران با انتشار بیانیهای علیه تشکیل چنین کنفرانسی دست به اعتراض و تظاهرات زدند. انجمن ایران و آمریکا مورد حمله قرار گرفت و بعضی از پنجرههای ساختمان آن نیز شکسته شد. در پی این رویدادها حسن نیک داودی فارغالتحصیل دانشگاه پلیتکنیک تهران زیر شکنجه ساواک به قتل رسید. آیتالله خمینی ضمن انتشار بیانیهای از سیاستمداران و رهبران مذهبی و نیز از طلاب حوزههای علمیه و دانشجویان درخواست کرد دست به اعتراض بزنند. متعاقباً یکی از شاگردان پیشین ایشان که یک روحانی به نام آیتالله سعیدی بود زیر شکنجه عوامل دولتی به قتل رسید.(صص294-293)
در بهار سال بعد اعتصابات به دانشگاه شیراز نیز کشانده شد. دانشجویان مدتها بود که نسبت به فساد اداری و به ویژه نسبت به عملکرد رستوران دانشگاه اعتراض داشتند... سرانجام هیئتی مرکب از سه دانشجو، از جمله نوروز ملکی (پسر خلیل ملکی) برای شکایت نزد رئیس دانشگاه رفتند. این سه نماینده بی آنکه پاسخ مثبتی از رئیس دانشگاه دریافت کنند در حالی که دفتر رئیس را ترک میکردند مورد حمله اعضاء باشگاه کاراته قرار گرفتند. نوروز ملکی به شدت مجروح شد، پس از آن دانشگاه وارد اعتصاب شد... سربازان وارد محوطه دانشگاه شدند و همه دانشجویان را بدون استثناء به باد کتک گرفتند و 75 دانشجو را نیز بازداشت کردند. اتفاقاً 30 دانشجوی آمریکایی معاوضهای از دانشگاه ایالتی کنت اوهایو ناظر بر این ماجرا بودند.(صص295-294)
در سال 1970 کنفدراسیون رویارویی مستقیم جدیدی را با رژیم آغاز کرد. در ماه آوریل سازمان انقلابی به هیئت دبیران گزارش داد یکی از اعضای آن بنام سیاوش پارسانژاد در ایران زیر شکنجه در حال مرگ است. کنفدراسیون در این رابطه مبارزه تبلیغاتی گستردهای را آغاز کرد، در هفدهم ماه مه پارسانژاد در یک مصاحبه تلویزیونی شبکه دولتی ایران ظاهر شد و گفت که پس از بازگشت به ایران متوجه شده تمامی افکار انقلابی او غیرواقعی بودهاند وبنابراین خود را به مقامات مربوطه معرفی و ضمن نوشتن نامهای به شاه تقاضای عفو کرده است. تقاضای او مورد قبول واقع شد و پس از چند روز آزاد گردید. متعاقباً مصاحبه دیگری توسط قهرمان پیشین کنفدراسیون یعنی پرویز نیکخواه پخش شد که طی آن نیکخواه نظرات مشابهی را به منزله معتقدات جدیدش پس از چند سال اقامت در زندان ابراز کرده بود... در ابتدا رهبری کنفدراسیون اعلام کرد که پارسانژاد زیر شکنجه تن به چنین مصاحبهای داده است. سپس پارسانژاد و نیکخواه به عنوان افرادی خیانتکار به باد حمله گرفته شدند، اما این سخنان چندان قانع کننده نبود.(صص296-295)
سه تن از رهبران کادرها، مجید زربخش، بهمن نیرومند و فیروز فولادی نامهای سرگشاده خطاب به هیئت دبیران کنفدراسیون ارسال داشتند و ضمن انتقاد از رهبری آنان ابراز آمادگی کردند که همراه با تیمی از ناظران بینالمللی برای بررسی چگونگی وضعیت سیاسی داخل کشور به ایران سفر نمایند. اکنون هیئت دبیران کنفدراسیون با معضلی به مراتب پیچیدهتر مواجه بود... سرانجام کنفدراسیون اعلام کرد که همه اعضای آن سازمان به این چالش هویدا پاسخ مثبت میدهند و همراه با یک تیم حقوقی و مطبوعاتی بینالمللی برای تحقیق درباره وضعیت دانشگاهها و نیز زندانیان سیاسی عازم آن کشور خواهند شد... چنانچه رژیم اجازه بازدید نمیداد در آن صورت کنفدراسیون میتوانست ادعا کند که دعوت هویدا صرفاً یک خالیبندی سیاسی بوده و در ایران هیچگونه آزادی وجود ندارد. این اوضاع و احوال زمانی پیچیدهتر شد که فیروز فولادی یکی از رهبران کادرها که سرپرستی مشترک یازدهمین کنگره را در اوایل همان سال نیز عهدهدار بود، نزد رفقای کادری خود و دبیران کنفدراسیون اعتراف کرد که به تازگی با ساواک تماسهایی برقرار کرده است... حتی مقداری پول نیز قبول کرده بود.(ص297)
جریان فولادی مهمترین مورد از نفوذ ساواک در کنفدراسیون به شمار میآمد که سرانجام با اخراج فولادی از کنفدراسیون و تضعیف موقعیت کادرها در مبارزه قدرت، ختم شد. در زمینهسازی بیشتر برای «دیدار از ایران» دبیرخانه کنفدراسیون گام دیگری برای شدت بخشیدن به مبارزه تبلیغاتی خود برداشت. در دوم ماه اوت، 700 دانشجو در فرانکفورت تظاهراتی برپا کردند و خواهان بازدید ناظران بینالمللی از زندانهای ایران، تحقیق درباره کشته شدن آیتالله سعیدی و نیک داودی و نیز لغو احکام صادره برای چهار روحانی ضد رژیم شدند.(ص298)
کنسولگری مونیخ را اشغال کردند، تصاویر شاه را درهم شکستند و اعتصاب غذا به راه انداختند. شب هنگام پلیس وارد عمل شد، سفارت [کنسولگری] را پس گرفته و دانشجویان و چهار عضو هیئت دبیران را بازداشت کرد. کنفدراسیون سپس در مونیخ اعلام اعتصاب غذا کرد... عکسالعمل هویدا این بود که اعضای کنفدراسیون را افرادی تبهکار نامید و تهدید کرد به محض بازگشت به ایران به مجازات خواهند رسید. اکنون هیئت دبیران کنفدراسیون به اهدافش رسیده بود و رژیم ایران را در صحنه جهانی وادار کرده بود تا از مبارزات تبلیغاتی خود عقبنشینی کند... سرانجام هم چنانچه ملاحظه خواهد شد نمایندهای از کنفدراسیون رسماً عازم ایران گشت که بازداشت و زندانی شد.(ص299)
در ماه ژوئن شاه از فنلاند دیدار کرد. کنفدراسیون شعبهای در آن کشور نداشت، اما در استکهلم سوئد شعبهای را تأسیس کرده بود. تظاهرات ضدشاه توسط شاخه استکهلم سوئد سازماندهی و از طریق گروههای چپگرا و سوسیال دموکرات فنلاند حمایت شد. دهها تظاهرکننده مجروح شدند و پلیس یک عضو پارلمان فنلاند و سه نماینده شورای شهر هلسینکی را بازداشت کرد.(ص300)
سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا نیز در فعالیتهای تابستانی سال 1970 شرکت داشت و از جمله کنسولگری ایران در سان فرانسیسکو را به اشغال در آورد که در جریان آن، هفت دانشجو و چهار پلیس مجروح و چهل و یک نفر (از جمله هفت زن) بازداشت شدند. این 41 تن به اتهام حمله به پلیس محاکمه شدند.(ص300)
در این میان جنگ تبلیغاتی جاری علیه ساواک با شدت ادامه یافت. در تابستان 1970 قربان شیرمحمدی از فعالین کنفدراسیون در استانبول هنگام ورود به ایران بازداشت شد. او را به زندان انداختند، اما بعد آزادش کردند و به او اجازه خروج از کشور دادند. در پانزدهم ماه اوت پلیس ترکیه او را به دلیل نداشتن ویزا بازداشت و مجدداً به ایران بازگرداند. در ماه اکتبر سازمان عفو بینالملل گزارش داد که شیرمحمدی در اثر شکنجه جان سپرده است. اما او بعدها در یک مصاحبه تلویزیونی در تهران ظاهر شد.(ص300)
رضایی دانشجویی 29 ساله در دانشگاه ماینز آلمان از فعالین با سابقه کنفدراسیون و دبیر پیشین فدراسیون دانشجویی در آلمان بود. یک کمیسیون رسمی از بخش اطریشی سازمان عفو بینالملل او را به عنوان مترجم و برای همراهی هلدمان و تهیه گزارش برای این سازمان منصوب کرده بود. رضایی... به رفقایش در هیئت دبیران کنفدراسیون اطمینان داد که اگر بازداشت شود و حتی اگر تحت شکنجه قرار گیرد به عقایدش پشت نکرده و مانند نیکخواه و یا پارسانژاد عمل نخواهد کرد. هلدمان استادیار رشته حقوق جنایی در دانشگاه فرانکفورت و وکیل بینالمللی بود که پیش از این در سالهای 1965 و 1969 دوبار به ایران سفر کرده و مأموریتهایی مشابه آنچه که در سال 1970 انجام داده بود برعهده داشت. اما این بار او گزارش داد که سرکوب و اختناق در ایران ابعاد گستردهتری یافته است. حدود هزار تن به دلایل سیاسی در سال 1970 بازداشت شده بودند. تحقیقات هلدمان گزارشهای واصله در خصوص شکنجه زندانیان سیاسی و به ویژه موارد مشخصی همچون سرنوشت نیک داودی و آیتالله سعیدی را تایید میکرد.(صص303-302)
یکی از مأموران امنیتی از رضایی درخواست کرد تا برای انجام کارهای ضروری مربوط به خروج از کشور همراه وی برود. رضایی همراه با مأمور امنیتی محل اقامت خود را ترک کرده و دیگر باز نگشت. روز بعد هلدمان به فرودگاه فرستاده شد و در آنجا همه اسناد و مدارک شخصی او توسط ساواک ضبط شد. در 27 اکتبر سفارت ایران در کلن اعلان داشت «هلدمان فردی نامطلوب است. ما او را از ایران اخراج کردیم... کنفدراسیون برای رهایی رضایی که مسئله زندانی شدنش در روزنامههای لوموند، گاردین و اکونومیست لندن انعکاس یافته بود تلاش گستردهای را آغاز کرد. اما نه تنها او آزاد نشد بلکه نهایتاً مدت هشت سال در زندان ماند تا آنکه در آستانه انقلاب همراه با دیگر زندانیان سیاسی آزاد شد.»(ص303)
در مهرماه 1349 فرخرو پارسا وزیر آموزش و پرورش اعلام کرد که دبیرستانها دیگر «کارخانه دیپلمسازی» با معیارهای آموزشی پائینی نیستند که دانش آموختگانشان مایه تمسخر دیگران باشند. هویدا نیز طی یک سخنرانی همین مطالب را تکرار کرد... در 26 مهر، هزاران دانشآموز دبیرستانی راهپیمایی اعتراض آمیزی را به سوی دانشگاه تهران سازمان دادند و به دانشجویان دانشگاه پیوستند. دانشآموزان فریاد میزدند «مرگ بر انقلاب آموزشی»، «مرگ بر سیستم آموزشی» و «اتحاد، مبارزه، پیروزی». در 9 آذر، دانشگاه تهران دست به اعتصاب زد و نیروهای امنیتی آن را به اشغال خود درآوردند. دانشگاه صنعتی و دانشکده پلیتکنیک نیز تحت کنترل پلیس درآمد.(صص305-304)
سلسله مصاحبههای مطبوعاتی و تلویزیونی با «مقامات بلندپایه امنیتی» به راه افتاد که هشدار میدادند توطئهای علیه ایران توسط کنفدراسیون، حزب توده و جبهه ملی زیر نظر رژیم بعثی عراق به رهبری تیمور بختیار در حال شکلگیری است. یکی از این مقامهای امنیتی پرویز ثابتی نام داشت که در سال قبل در آلمان در رابطه با فعالیتهای ضدکنفدراسیون ساواک افشا شده بود. به ادعای رژیم، شرکتهای نفتی بینالمللی به دلیل تلافیجویی از شاه که باعث افزایش قیمت نفت در سازمان اوپک شده بود، در یک توطئه جهانی ضد ایرانی سرمایهگذاری کرده بودند. این گزارشات همراه با یک سلسله محاکمات سیاسی نمایشی شامل اعترافات شخص مرموزی به نام «اسلامی» یا «مرد هزار چهره» حزب توده همراه شده بود. طبق این اعترافات، «اسلامی» رابط اصلی توطئه گستردهای بود که یک شبکه وسیع مخفی مرتبط با حزب توده و دیگر نیروهای چپ در ایران، تیمور بختیار، اپوزیسیون خارج از کشور و دولتهای خارجی را شامل میشد.(صص306-305)
در «مصاحبههای مقامات امنیتی عالیرتبه» کنفدراسیون جایگاهی خاص داشت. دیدار سال 1970 نمایندان کنفدراسیون- ماسالی و کلانتری- از بغداد دلیلی بر همکاری کنفدراسیون با بختیار قلمداد شد. ادعا شد که از 30000 دانشجوی ایرانی مقیم خارج 1500 تن عضو کنفدراسیون و اغلب آنان افراد فریبخوردهای هستند که توسط یک گروه 300 تا 350 نفره از فعالین کمونیستها رهبری میشوند که قصد دارند ایران را از طریق یک «انقلاب سرخ» در «حمامی ازخون» غوطهور نمایند.(ص306)
تیری مینیون وکیل فرانسوی و نماینده فدراسیون بینالمللی حقوق بشر و دیتر اینایچن گزارشگر سویسی در محاکمه «گروه فلسطین» شرکت داشتند. مینیون مدارک و شرح کاملی از چگونگی نقض حقوق این افراد را تهیه کرد، از جمله اظهارات شفاهی خود پاکنژاد و دیگران که در دادگاه توضیح دادند ساواک چگونه آنان را شکنجه کرده است. او همچنین به این تضاد اشاره کرد که ایران به تازگی میزبان یک کنفرانس بینالمللی درباره حقوق بشر بوده است. اشرف پهلوی خواهر شاه نیز ریاست کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل در ایران را برعهده داشته است. گزارش تکان دهنده اینایچن از چگونگی شکنجه پاکنژاد و نیز ترس و وحشت حاکم بر زندگی اجتماعی و سیاسی مردم ایران، در فرانکفورتر راوندشاو بازتاب وسیعی یافت.(صص309-308)
سالهای 71-1970 سرآغاز فصل جدیدی از توجه جدی مطبوعات اروپایی به شکنجه و سرکوب در ایران باشد. مطالعه مطبوعات آمریکایی در آن دوران بیانگر آن است که رسانههای جمعی این کشور در آن زمان علاقه چندانی به موضوعاتی از این قبیل نداشتهاند. کریستین ساینس مانتیور بوستون تنها نشریه آمریکایی بود که هر از گاه مقالاتش با دیدگاههای غیرانتقادی سایر نشریات آمریکا نسبت به شاه و «انقلاب سفید» تفاوت داشت. (ص309)
(محمدرضا پهلوی در مصاحبه با لوموند): آقای پاکنژاد به زندان ابد محکوم شده است و در مدت باقیمانده عمرش در زندان میتوان او را شکنجه کرد. پس چرا قبل از محاکمه او را شکنجه کنند؟ چنین تهمتهایی بیپایه و اساس است و ارزش کمترین توجه را ندارد.(لوموند، 31 ژانویه و اول فوریه 1971 به نقل Documents, Op.cit., 785 ) (ص310)
این مرحله شاید یکی از حساسترین لحظات تمامی تاریخ کنفدراسیون به حساب آید. چرا که این تشکیلات طی یک دهه که رژیم تمامی سازمانهای مخالف خود را نابود کرده بود جان سالم بدر برده و نه فقط در ایران بلکه در سطح جهانی مورد حمایت و شناسایی قرار داشت. این واقعیتی بود که حتی رژیم ایران نیز وادار به اذعانش گشته و به همین دلیل بود که قصد داشت تا آن را از بیخ و بن براندازد. تا این زمان کنفدراسیون تشکیلاتی بود که خود را به قانون اساسی ایران و نیز قراردادهای بینالمللی مثل اعلامیه جهانی حقوق بشر متعهد میدانست... اما تا این لحظه نه کنفدراسیون علناً خواستار سرنگونی شاه شده بود و نه رژیم موجودیت کنفدراسیون و فعالیتهای آن را اساساً خلاف قوانین ایران دانسته بود. اکنون به نظر میرسید که رژیم به ناگهان این وضعیت را تغییر داده و تمام ابزارهای قانونی و غیرقانونی سرکوب را علیه کنفدراسیون به کار گرفته بود.(ص311)
لازم بود که کنفدراسیون «ضربهای متقابل» نثار رژیم کند، یعنی منع قانونی را نادیده گرفته و به روال گذشته بر میزان فعالیتهایش بیافزاید. نهایتاً رهبری کنفدراسیون توافق داشتند که احتیاط بیشتری باید کرد و جوانب قانونی کارها را باید در نظر داشت و در مورد درگیریهای فیزیکی با پلیس و اشغال کنسولگریها و سفارتخانهها هوشیاری بیشتری باید از خود نشان داد و سرانجام آن که کنفدراسیون باید بر کارهای تبلیغاتی خود بیش از پیش تأکید ورزد. این نظر سپس به مثابه پاسخ کنفدراسیون به اعلامیه دادستان نظامی اعلام شد.(ص312)
کنگره سالیانه رؤسای دانشگاههای آلمان که در مارس 1971 تشکیل شده بود در حمایت از کنفدراسیون با انتشار بیانیهای به غیرقانونی کردن کنفدراسیون توسط دولت ایران اعتراض کرد و یادآور شد که این سازمان، یک اتحادیه دانشجویی رسمی و قانونی در آلمان غربی است. در ادامه از دولت آلمان خواسته شد تا دانشجویان ایرانی را از هر نوع آزار و اذیت و تعقیب توسط رژیم شاه محافظت نمایند.(ص313)
سرانجام کنفدراسیون در این مرحله از جنگ روانی تبلیغی توانست ادعای پیروزی کند، زیرا دوازدهمین کنگره آن که از 9 تا 14 مارس 1971 در فرانکفورت برگزار شد حدود 1000 شرکت کننده داشت که تقریباً دو برابر تعداد شرکت کنندگان کنگره قبلی بود. بدینترتیب دهمین سالگرد کنفدراسیون در حال و هوای پیروزمندانهای جشن گرفته شد... این کنگره «منشور» جدیدی را برای کنفدراسیون تصویب کرد... اولین پیشنویس این منشور اشاراتی به قانون اساسی ایران داشت که آزادیها و حقوق سیاسی افراد را تضمین میکرد. اما در کمیسیونی که نسخه نهایی را نوشت، اکثریت با اشاره به قانون اساسی مخالفت کردند و در نتیجه این اشارات حذف شدند.(صص315-314)
جمع کل مبالغی که برای حق عضویت پرداخت شده بود، تعداد تقریبی 2000 عضو را میرساند. گزارش مالی این کنگره در روزنامه کیهان با تحریف ارقام منتشر شد تا نشان دهد بین درآمدها و هزینههای کنفدراسیون اختلاف فاحشی وجود دارد که دریافت کمک مالی از «عوامل و سازمانهای کشورهای خارجی» را لازم میکند. از نظر جناحبندی سیاسی، به نظر میرسد که نفوذ مائوئیستها در کنگره 1971 به اوج خود رسیده بود. ترکیب انتخاب دبیران دبیرخانه در آن سال نشان دهنده آن است که مائوئیستها با اکثریت 3 بر 2 جناح غالب بر هیئت دبیران خانه را تشکیل میدادند: منوچهر حامدی (امور تشکیلات و دفاعی از جبهه ملی، شاخه خاورمیانه)، مجید زربخش (انتشارات و توسعه/ از جناح کادرها)، هوشنگ امیرپور (امور فرهنگی/ از سازمان انقلابی) داوود غلام آزاد (امور بینالملل/ جبهه ملی، جناح کارگر) و منوچهر اوحدی (امور مالی/ از سازمان انقلابی.)(صص319-318)
در ماه مه 1971 کنفدراسیون با انتشار یک نامه سرگشاده خطاب به دولت جمهوری خلق چین نسبت به دعوت و دیدار رسمی خواهر شاه، اشرف پهلوی به پکن اعتراض کرد. حتی گروههای مائوئیست نیز این دیدار را محکوم کردند و در همان حال جناحهای دیگر، سیاست خارجی چین را مستقیماً به باد حمله گرفتند.(صص320-319)
تدارکات و مقدمات جنگ چریکی و عملیات پراکنده مسلحانه از سال 1965 آغاز شده بود. اما در هشتم ماه فوریه 1971 با درگیری مسلحانهای که در جنگلهای سیاهکل در استان گیلان بین نیروهای مسلح و سیزده عضو «سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» روی داد مرحله جدید و بیسابقهای از فعالیتهای اپوزیسیون آغاز شد. در اواخر همان سال «سازمان مجاهدین خلق ایران» نیز عملیات چریکی خود را آغاز کرد. اگرچه چریکها در مقیاس محدودی عمل میکردند و دسترس چندانی نیز به مردم نداشتند، اما کارزار «مبارزات مسلحانه» آنان به رغم تحمل ضایعات و خسارات بسیارش از یکسو عامل اساسی در رادیکالیزه کردن نیروهای اپوزیسیون بود و از سویی نیز باعث تشدید اختناق و سرکوب از سوی رژیم.(صص321-320)
تا بعد از جنگ دوم جهانی دانشجویان کشور گروه نخبه کوچکی بودند که از طبقات بالای جامعه میآمدند، اما با گسترش نسبتاً سریع آموزش عالی، به ویژه در طول سالهای دهه 1960، دهها هزار دانشجو از خانوادههایی از اقشار اجتماعی «پائینتر» وارد دانشگاههای ایران و خارج از کشور شدند. همین نسل جدید بود که پایگاه اجتماعی نیروهای انقلابی و رادیکال مخالف رژیم را تشکیل داد. (ص321)
در سال 1971، اعتراضات دانشجویی در ایران گسترش باز هم بیشتری یافت. در اوایل بهار در طی عملیات تعقیب و گریز برای یافتن حمید اشرف از رهبران سازمان چریکهای فدائی خلق و از دانشجویان پیشین دانشکده فنی تهران، 12 دانشجوی این دانشکده بازداشت شدند. پس از آن دانشجویان دانشکده فنی دست به اعتصاب زدند و پیکرهای از شاه را به آتش کشیدند... در ماه اردیبهشت در طول تظاهرات در محوطه دانشگاه آریامهر (صنعتی شریف فعلی) بار دیگر پلیس دخالت کرد و دانشجویان را مورد ضرب و شتم قرار داد و حدود 350 تن را بازداشت کرد. اعتراضات این سال محدود به دانشگاهها نبود در 9 اردیبهشت حدود 2000 کارگر جهان چیت در کرج با تقاضای افزایش دستمزد، پیاده به سوی تهران راه افتادند. در راه کارگران بیشتری به آنان پیوستند اما یک دسته ژاندارم راه را بر آنان بستند و به سوی جمعیت آتش گشودند و در این برخورد سه تن را به قتل رساندند و چندین نفر را نیز مجروح کردند.(ص322)
در اوایل تیرماه 1350 آیتالله خمینی طی سخنرانی دیگری بر دو نکته جدید تأکید ورزید. اول آن که او در این سخنرانی حکومت شاهنشاهی را خلاف اسلام دانسته و آنرا قاطعانه رد کرد بدین ترتیب در صف اول اپوزیسیون رادیکال قرار گرفت. این موضوع طی یک سلسله سخنرانیها که بعدها به «ولایت فقیه» یا «حکومت اسلامی» معروف شد تبیین گردید. دوم آنکه این سخنرانی حاوی مواضعی بود که به رغم تکرار در اعلامیههای بعدی ایشان کمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفتهاند. در این بیانیهها ضمن تشویق و ترغیب مبارزات ضد رژیم دانشجویان، روحانیون به خاطر مواضع انفعالی سیاسی سرزنش شده و به آنها توصیه میشد به اعتراض برخیزند. به دنبال فراخوان آیتالله خمینی حوزههای علمیه قم با انتشار بیانیهای سرکوب دانشجویان در دانشگاههای تهران و صنعتی را محکوم کردند و دانشجویان را به دلیل اتخاذ مواضع ضد رژیم و ضدجشنهای شاهنشاهی مورد حمایت قرار دادند.(صص234-233)
در پاسخ به تقاضای کنفدراسیون، سازمان عفو بینالملل تصمیم گرفت تا نماینده دیگری را برای پیگیری مأموریت هلدمان- رضایی به ایران گسیل دارد. قرار شد در صورتی که رضایی تا پایان سال 1971 از زندان آزاد نشود او را «زندان [زندانی] سیاسی سال» معرفی کنند. در ماه ژوئن منابع کنفدراسیون اطلاع دادند که هفت زندانی دیگر در ارتباط با عملیات چریکی به طور مخفیانه اعدام شدهاند. دو نفر از آنان به نامهای بیژن جزنی و حسن ضیاء ظریفی پیشتر به زندانهای طولانی محکوم شده بودند.(صص325-324)
کنفدراسیون در ماه اکتبر وکیل فرانسوی دیگری را به نمایندگی از سوی فدراسیون بینالملل حقوق بشر به ایران اعزام کرد تا در مورد پنج اعدام دیگر و 37 مورد بازداشت جدید و سرنوشت حدود 500 دانشجوی بازداشتی در تظاهرات بهار 1971 در دانشگاههای تهران و آریامهر (صنعتی شریف) تحقیق نماید. مقامات ایرانی صرفاً به تأیید بازداشتها و اعدامها اکتفاء کردند.(ص325)
فصل نهم: حمایت از مبارزات مسلحانه و سرنگونی رژیم تا آخرین انشعاب کنفدراسیون (75-1972)
در سال 1973 طبق آمار رسمی، 18035 ایرانی با پاسپورت دانشجویی در خارج از کشور به سر میبردند. 93% از این جمعیت مرد بودند که 42% در ایالات متحده، 24% در جمهوری فدرال آلمان، 10% در بریتانیا، 6% در اطریش و 5% در فرانسه اقامت داشتند. تنها 4% از این دانشجویان از بورس دولتی استفاده میکردند. تعداد دانشجویان خارج از کشور 40000 نفر تخمین زده میشد. در حالی که تعداد کل دانشجویان در آن سال 115311 نفر اعلام شد (اینکه ارقام اخیر شامل دانشجویان خارج از کشور نیز میشود یا نه، مشخص نیست.) از مجموع 64858 نفری که در پایتخت تحصیل میکردند دانشگاه تهران با 17489 دانشجو مقام اول را داشت.(ص328)
در سال 1976 گزارش شد که ایران دارای 437089 دانشجو در مراکز آموزش عالی است. طبق آمار یونسکو در سال 1978، 67000 ایرانی در خارج از ایران تحصیل میکردند. این رقم معادل تقریبی 8% از کل جمعیت جهانی دانشجویانی بود که خارج از کشورشان زندگی میکردند. از این تعداد 54340 نفر در ایالات متحده، 4445 نفر در آلمان، 4336 نفر در بریتانیا، 3775 نفر در فرانسه، 2268 نفر در ترکیه، 2335 نفر در فیلیپین 1268 نفر در ایتالیا و 1081 نفر در هندوستان تحصیل میکردند. ایران در آستانه انقلاب 1357 بالاترین رقم دانشجویان خارج از کشور را نسبت به همه کشورهای سراسر جهان داشت.(ص329)
گزارشهای رسمی کنفدراسیون حکایت از آن میکند که حدود 2000 تن حق عضویت پرداخت میکردند. البته در حقیقت باید به این رقم تعداد زیادتری از افراد «هوادار» را نیز افزود که مستقیم و غیرمستقیم در بسیاری از فعالیتهای کنفدراسیون شرکت داشتند. تفکیک افراد عضو از افراد هوادار بعد از سال 1971 که رژیم ایران عضویت در کنفدراسیون را ممنوع و قابل پیگرد و مستوجب زندان دانست مهمتر شد... در مجموع به نظر میرسد که در سالهای دهه 1970 تقریباً 10% جمعیت دانشجویی در خارج از کشور در ارتباط با فعالیتهای کنفدراسیون بودند؛ آماری که برای حمایت مستقیم از یک تشکیلات غیرقانونی مخالف رقم بالایی است.(صص330-329)
سیزدهمین کنگره کنفدراسیون پس از گذشت یکسال از اعلام غیرقانونی بودن آن از هشتم تا دوازدهم ژانویه 1972 با حضور بیش از 1000 دانشجو در فرانکفورت برگزار شد. تشکیل یک کنگره بزرگ دیگر گامی بود در اثبات این مدعی که تهدیدات رژیم علیه اعضا و هواداران کنفدراسیون و حامیان آن با شکست مواجه شده است. ترکیب هیئت دبیران سال 1972 شامل افراد زیر میشد: هوشنگ امیرپور (امور تشکیلاتی و مالی) فرهاد سمنار (امور دفاعی)، جابر کلیبی (امور بینالملل)، حسن حسینیان (امور فرهنگی و تعاون) و منصور بیاتزاده (امور انتشارات و تبلیغات)... پیام ویژه زیر نیز خطاب به آیتالله خمینی ارسال شد: «سومین «سیزدهمین» کنگره جهانی کنفدراسیون در فرانکفورت وظایف خطیری را که برعهده گرفتهاید ارج مینهد و حمایت کامل خود را نسبت به مبارزات عادلانه و بر حق روحانیت مترقی در مقابله با استعمار، صهیونیسم و ارتجاع داخلی اعلام میدارد.»(صص331-330)
سرانجام اعلام شد که کنگره در مورد مسئله سیاست چین در قبال ایران دارای سه موضع متفاوت است. یک گروه با سیاست چین مخالفت میکرد، گروهی دیگر از آن جانبداری و گروه سوم بیطرف بود. در این زمان بلوک «کادرها» دچار انشعاب شده بود. جناحی تحت رهبری مهدی خانبابا تهرانی از مائوئیسم دست کشید در حالی که گروه دیگر به رهبری مجید زربخش همچنان مائوئیست باقی ماند.(ص332)
در زمستان سال 1351، سویس به پایگاه فعالیتهای کنفدراسیون در رابطه با محاکمات این زندانیان سیاسی تبدیل شد. شاه برای گذراندن تعطیلات زمستانی، به سوییس آمده بود... در این زمان رسوایی مربوط به قاچاق هروئین توسط یکی از همراهان شاه، آبروریزی بیشتری را برای شاه به ارمغان آورد. پلیس زوریخ هوشنگ دولو را که همراه شاه به سویس آمده بود متهم به قاچاق هروئین به این کشور کرد. قرار بود این هروئین مورد استفاده یکی دیگر از اعضای خانواده سلطنتی مقیم ژنو قرار گیرد. اما دولو با استفاده از مصونیت دیپلماتیک از خطر بازداشت رهایی یافت و همراه با شاه به ایران بازگشت.(ص333)
کاظم رجوی دانشجوی دکترای علوم سیاسی در سویس بود و بعد از پیوستن به فعالیتهای کنفدراسیون، در برنامههای تلویزیونی و مصاحبههای مطبوعاتی سوییس شرکت میکرد. در همین زمان از پرویز نیکخواه در تهران پیامی تلفنی دریافت کرد که طی آن نیکخواه گفت اگر رجوی اعتقاد خود را به عادلانه بودن محاکمات ایران، اعلام کند جان برادرش نجات خواهد یافت. پاسخ رجوی این بود که وی نمیتواند آنچه را که برادرش نپذیرفته، تأیید کند. سرانجام 9 تن از مجاهدین اعدام و 15 تن دیگر به زندان ابد و 36 تن دیگر به 3 تا 5 سال زندان محکوم شدند.(صص334-333)
سرانجام نوری آلبالا وکیل پاریسی که نمایندگی سازمان بینالمللی حقوقدانان دموکرات را برعهده داشت و نیز هنری لیبرتالیس از فدراسیون بینالمللی حقوق بشر اجازه یافتند تا در بعضی از جلسات محاکمات زمستان 1351 حضور یابند. در یکی از این جلسات یکی از چریکهای فدایی به نام مسعود احمدزاده پیراهنش را از تن درآورد و جای زخمهای عمیق شکنجه بر پیکرش را به نمایش گذاشت که آلبالا بلافاصله از آن طرحی کشید. آلبالا همچنین با یکی از مجاهدین زندانی به نام ناصر صادق که به توصیف شکنجههای ساواک بر روی خودش و دیگران پرداخته بود به گفتگو نشست. اظهارات تکان دهنده لیبرتالیس و آلبالا در مطبوعات اروپایی انعکاس یافت و اسناد و شواهد آن به «گزارش ویژه» شکنجه در ایران تبدیل شد که در روزنامه ساندی تایمز لندن به چاپ رسید.(ص335)
لوموند همچنین گزارشی از فرار رضا رضایی عضو سازمان مجاهدین از دست مأموران ساواک منتشر کرد. در میان مطبوعات آمریکایی کریستین ساینس مانیتور، جهتگیری انتقادیتر از اوضاع ایران داشت. این روزنامه گزارش احکام اعدام و زندان سال 1351 و از جمله حکم سه سال زندان برای یک زن آمریکایی به نام شارونلابر را که در ماه سپتامبر 1971 به جرم جمعآوری اطلاعات درباره فقر و اختناق در ایران و «تهیه خوراک برای تبلیغات خصمانه خارجیان علیه ایران» دستگیر شده بود انتشار داد. دادستان بر ارتباط خانم لابر با اتحادیه دانشجویان ایرانی در آمریکا و از جمله مشارکت وی در تظاهرات ضدشاه در سانفرانسیسکو تأکید کرده بود.(ص336)
در طول سال 1972 کنفدراسیون با چالشهای جدیدی در آلمان غربی که مرکز و ستاد عملیات و تشکیلات آن به حساب میآمد مواجه شد. در ماه مارس 1972 ویلی برانت نخستوزیر سوسیال دموکرات جمهوری فدرال آلمان از ایران دیدن کرد. کنفدراسیون نامهای سرگشاده خطاب به برانت انتشار داد و این دیدار را به شدت تقبیح کرد. طبق گفته کنفدراسیون، گوستاو هاینمان رئیس جمهوری آلمان غربی از حضور در جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی به بهانه بیماری خودداری کرده بود اما سفر برانت ثابت میکرد که دولت آلمان تسلیم فشارهای «محافل سودجوی ارتجاعی» برای ارتباط اقتصادی و سیاسی نزدیکتر با رژیم شاه شده است.(ص337)
کنفدراسیون از طریق سازماندهی تظاهرات اعتراضآمیز علیه دیدار شاه از آلمان در طول مسابقات المپیک 1972 نسبت به این وضعیت جدید عکسالعمل نشان داد. در این دوران فعالیتهای نیروهای رادیکال و چپگرایان در آلمان از جمله بمبگذاری و عملیات مسلحانه گروههای زیرزمینی مثل بادر- ماینهوف به اوج خود رسیده بود و پلیس آلمان به اقداماتی فوقالعاده متوسل شد و از جمله برای حفظ امنیت بازیهای المپیک مناطقی را «حریم امنیتی» اعلام کرد. رهبران کنفدراسیون میدانستند که تظاهرات ضدشاه در «مناطق امنیتی» ویژه به معنای درگیریهای خشونتبار پلیس خواهد بود که به تلفات و عواقب سیاسی جدی منجر خواهد گشت. با این وجود کنفدراسیون پس از مشورت با متحدان چپگرایش، اعلام کرد اجازه نخواهد داد تا شاه در بازیهای المپیک حضور یابد... شاه دیدار خود از آلمان را لغو کرد و بدین ترتیب کنفدراسیون توانست مدعی شود از ورود او به کشور جلوگیری کرده است.(صص339-338)
کنفدراسیون در شرایطی رهبری دفاع از فلسطینیان را که علائق عاطفی و سیاسی با آنان داشت برعهده گرفت که چپگرایان آلمانی در رابطه به حوادث فوق دچار تردیدهایی شده بودند. اتحادیه سراسری دانشجویان فلسطینی و کنفدراسیون به طور سنتی نمایندگانی به جلسات و کنگرههای یکدیگر اعزام میکردند... به همین جهت کنفدراسیون اعلام کرد که هرگونه حمله علیه سازمانهای فلسطینی را به مثابه حمله مستقیم علیه خود تلقی کرده و با آن مقابله خواهد کرد... عملیات کنفدراسیون با نجات گروهی از فلسطینیان که در دفتر اتحادیه عرب در شهر بن به دام افتاده بودند، آغاز شد. در حالی که مقامات آلمانی مشغول بحث و گفتگو در این باره بودند که آیا مصونیت دیپلماتیک دفتر مزبور میتواند از این مهاجران حمایت کند یا نه، فعالین کنفدراسیون موفق شدند فلسطینیان را مخفیانه به پناهگاهی در خارج از سفارت انتقال دهند. روش کار به این صورت بود که ایرانیان وارد سفارت میشدند و لباسهایشان را با فلسطینیان تعویض میکردند و فلسطینیها بیآنکه توسط پلیس شناخته شوند محل سفارت را ترک میکردند.(صص341-340)
کنفدراسیون برای آنکه از حمایت بیشتر گروههای چپگرا برخوردار گردد، کانون اعتراضات دانشجویان ایرانی و فلسطینی را از مخالفت با صهیونیسم به مخالفت با قوانین جدید ضد اتباع خارجی در آلمان بدل کرد. این تحول سبب شد تا به کمک سازمانهای چپگرای آلمانی تظاهرات وسیعی با حضور 15000 شرکت کننده در دورتموند برگزار شود. در تابستان همان سال کنفدراسیون باز هم به مقابله شاه رفت؛ شاه برای شرکت و سخنرانی در پنجاه و هفتمین کنفرانس بینالمللی کار به نمایندگی از طرف کارگران ایرانی به ژنو آمده بود... کنفدراسیون از فرصت استفاده کرد و اقدام تازهای علیه شاه به عمل آورد. مطبوعات اروپایی از آماده باش بیسابقه نیروهای امنیتی و ساعتها درگیری پلیس با هزاران تظاهرکننده سخن گفتند. مقامات سوئیس که با اعتراضات گسترده و سراسری سازمانهای سیاسی و حقوق بشر مواجه شده بودند عکسالعمل نشان داده و اعلام کردند که شاه صرفاً برای شرکت در یک کنفرانس بینالمللی به سوئیس آمده است و میهمان دولت سوئیس نیست. از طرف دیگر بسیاری از نمایندگان حاضر در کنفرانس بینالمللی کار به هنگام سخنرانی شاه، جلسه را ترک گفتند.(صص343-342)
در پاییز و زمستان 1351 مدارس مذهبی در قم و نجفآباد مورد تهاجم پلیس قرار گرفتند. طلبهها مورد ضرب و شتم واقع شدند و دویست تن از آنان بازداشت و به ارتش (خدمت وظیفه) اعزام شدند. مهر همان سال عباس شیبانی از رهبران برجسته اپوزیسیون دانشجویی در طول دهههای 60-1950 که قبلاً دهسال را در زندان گذرانده بود بازداشت و طی یک محاکمه سری به مرگ محکوم شد. او متهم بود که همراه با محمد مفیدی، یکی از بستگانش که او نیز دانشجو بود در ترور و قتل یک افسر عالیرتبه پلیس مشارکت داشته است... در یازدهم ژانویه 1973 مفیدی اعدام شد. در ماه مارس یک وکیل فرانسوی به نام ژان نوئل دریینیک از جانب کنفدراسیون و فدراسیون بینالمللی حقوق بشر برای حضور در محاکمه شیبانی وارد تهران شد. به او اجازه حضور در محاکمات داده نشد. اما خبر مربوط به دو سال محکومیت به زندان شیبانی را با خود آورد.(ص344)
تنشهایی که سرانجام به فروپاشی کنفدراسیون منجر شد از خیلی پیشتر و به ویژه در برگزاری کنگره چهاردهم در چهارم ژانویه 1973 در فرانکفورت آغاز شده بود. تعداد شرکت کنندگان در این کنگره به 1300 تن میرسید... هیئت دبیران این سال کنفدراسیون عبارت بودند از: کوروش افطسی (امور تشکیلات و امور مالی از جبهه ملی)، سعید میرهادی (امور دفاعی از جبهه ملی)، حسن حسینیان (امور بینالملل از اعضای کادرها)، کاظم کردوانی (امور انتشارات و تبلیغات از اعضای کادرها) و فریدون منتقمی (امور فرهنگی و تعاون از سازمان توفان). در این سال هیچ نمایندهای از جانب سازمان انقلابی در دبیرخانه عضویت نداشت.(صص347-346)
از اوایل دهه 1970 هواداران حزب توده در حال کنارهگیری از کنفدراسیون بودند هرچند آنان رسماً از این تشکیلات دانشجویی اخراج نشدند. در همان زمان جناحی متشکل از جبهه ملی و نیز گروهی از کادرهای پیشین سعی داشتند تا سازمان انقلابی را درون کنفدراسیون منزوی کرده و از هیئت دبیران خارج نگهدارند. مخالفین سازمان انقلابی دلایل زیادی برای عدم همکاری با این سازمان برمیشمردند؛ اول آنکه سازمان انقلابی همگام با توفان به شکلی افراطی طرفدار چین بود... دوم آنکه سازمان انقلابی سابقهای طولانی در چرخش بعضی فعالیناش به سوی رژیم شاه داشت؛ فعالینی چون سیاوش پارسانژاد، پرویز نیکخواه، فیروز فولادی، سیروس نهاوندی، در دسامبر 1972 کورش لاشایی، یکی دیگر از رهبران سازمان انقلابی که پزشکی تحصیلکرده آلمان بود طی مصاحبهای با مطبوعات تهران اپوزیسیون را مورد انتقاد شدید قرار داد... در مصاحبهای طولانی که نیمی از کل صفحات روزنامه کیهان هوایی را شامل میشد، لاشایی مدعی شد که زندگی مخفیانه در ایران او را متقاعد کرده که تغییرات و اصلاحاتی بنیادی در کشور صورت گرفته است و بنابراین دیگر دلیلی برای نارضایی و یا بروز انقلاب وجود ندارد. مخالفین سازمان انقلابی چنین استدلال میکردند که این سازمان دیگر مورد اعتماد نیست و حتی احتمال میدادند که ساواک در آن نفوذ کرده باشد.(صص351-349)
موفقیت «جبهه ملی خاورمیانه» در کنفدراسیون تا حدود زیادی به دلیل ارتباطات مستقیم آن با جنبش چریکی داخل ایران بود. در پاییز 1970 گروه «ستاره» با شاخه مسعود احمدزاده از شبکه زیرزمینیای که در حال تشکیل دادن «سازمان چریکهای فدائی خلق ایران» بود تماس برقرار کرد. اما این تماسها به دلیل ضربات کوبندهای که در سال 1350 با شروع فعالیت این سازمان بر آن وارد شد قطع گردید. وقتی که در 1352 مجدداً تماسهایی برقرار گردید، «ستاره» پیشنهاد کرد تا به سازمان فدائیان بپیوندند. تا مدتی (54-1352)، «ستاره» تحت فرماندهی فدائیان خلق قرار داشت و باصلاح «پروسه تجانس» را طی میکرد که قرار بود اختلافات موجود با کادر رهبری فدائیان را از میان بردارد. اما «پروسه تجانس» موفقیتآمیز نبود. «ستاره» ضد استالینیست بود و کشورهای اتحاد شوروی و چین را کشورهایی به واقع سوسیالیست نمیدانست... در سال 1352 که سازمان فدائیان خلق تحت رهبری حمید اشرف قرار گرفت گرایشات مائوئیستی و استالینیستی آن ابعاد گستردهتری یافت. سرانجام این اختلاف نظرها زمانی به نقطه جدایی رسید که بعضی از اعضای گروه ستاره درگیر ارتباطات چریکهای فدایی با مأموران اطلاعاتی شوروی جهت کسب حمایت سیاسی و نظامی شدند.(ص353)
سال 1354 رهبران گروه «ستاره» اطلاع یافتند که فدائیان حداقل دو تن از اعضای خود را به «دلایل امنیتی» اعدام کردهاند. همزمان با این وقایع بود که تجربیات مشابهی نیز بین گروه «ستاره» و سازمان مجاهدین خلق ایران رخ داد. تماس بین این دو گروه نیز از اوایل پائیز 1349 که اعضای مجاهدین یک هواپیمای ربوده شده را به عراق بردند آغاز شد. یعنی زمانی که هنوز سازمان مزبور به طور علنی اعلام موجودیت نکرده بود. اما روابط گروه «ستاره» با مجاهدین نیز به تدریج دچار اشکال شد و سرانجام در سال 1354 که یک گروه مارکسیست- لنینیستی از طریق تصفیههای سیاسی و قلع و قمع فیزیکی همراهان ناموافق کنترل سازمان مجاهدین را قبضه کرد، کاملاً قطع شد.(ص354)
در ماه فوریه 1973 منوچهر حامدی دبیر پیشین کنفدراسیون توسط پلیس مونیخ بازداشت و در همان روز حکم اخراج او از آلمان صادر شد. حامدی قبلاً به دلیل عدم تمدید پاسپورتش توسط سفارت ایران از دولت آلمان تقاضای پناهندگی سیاسی کرده بود. از نظر فعالین کنفدراسیون بازداشت حامدی مورد تعیین کنندهای برای آزمایش سیاست جدید همکاری بین دولتهای آلمان و ایران علیه کنفدراسیون به حساب میآمد. به محض بازداشت حامدی صدها دانشجوی ایرانی و آلمانی اداره پلیس و نیز محلی را که حامدی در آن به سر میبرد به محاصره خود درآوردند. یک وکیل و نیز یک نماینده از سازمانهای تظاهرکننده مشغول مذاکره با مقامات پلیس شدند... کنفدراسیون همراه با چهارده گروه آلمانی راهپیمایی بزرگی به راه انداختند و سرانجام حامدی آزاد شد.(ص355)
در ماه ژوئیه، طی دیدار شاه از آمریکا به دعوت نیکسون، سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا تظاهرات پرسروصدایی را در مقابل کاخ سفید آمریکا برپا کرد. روزنامههای نیویورک تایمز و واشنگتن پست (هر دو به تاریخ 25 ژوئیه) اشاره کوتاهی به تظاهرات داشتند و شرکت کنندگان آن را چیزی بین 150 الی 200 دانشجوی ماسکدار نامیدند؛ ارقامی که نشان میدهند در این زمان هنوز تعداد فعالین کنفدراسیون در آمریکا به مراتب کمتر از اروپا بوده است.(ص356)
سازمان انقلابی امکان شرکت در هیئت دبیران سال 1973 را نیافت و عملاً در آستانه آن قرار داشت تا از کنفدراسیون کنار گذاشته شود. معهذا گروههای مائوئیست در مقابل اخراج سازمان انقلابی مقاومت کردند. این گروهها عبارت بودند از سازمان مارکسیست لنینیستی توفان، سازمان انقلابیون کمونیست و اتحاد مبارزه در راه حزب طبقه کارگر. در نتیجه کنگره پانزدهم کنفدراسیون نتوانست کادر هیئت دبیران انتخاب نماید. زیرا گروههای رقیب روی لیست پنج نفرهای که برای رأیگیری پیشنهاد شده بود توافق نداشتند. به همین جهت یک هیئت دبیران موقت انتخاب شد. انشعاب نهایی کنفدراسیون، که در کنگره بعدی رسمی شد، عملاً شروع شده بود.(ص357)
کنفدراسیون در نهم ژانویه خواستار برپایی یک تظاهرات اعتراضآمیز در فرانکفورت شد که پلیس آن را غیرقانونی اعلام کرد. بهانه پلیس این بود که تقاضای برگزاری این تظاهرات را بموقع دریافت نکرده است... کنگره 1974 کنفدراسیون به دلایل دیگری نیز موفقیتآمیز بود. این کنگره جدا از پیامهای همبستگی که کنفدراسیون از متحدان سنتی خود دریافت میکرد، برای اولین بار پیامی از سازمان مجاهدین خلق دریافت کرد. دریافت این پیام همراه با نطق شورانگیز مادر یک مجاهد کشته شده توسط رژیم، عواطف و احساسات حاضران در جلسه را برانگیخت.(ص358)
در همین حال، فعالیتهای دفاعی کنفدراسیون بدون وقفه ادامه داشت. در سال 1974 کنفدراسیون امر دفاع از تعدادی از نویسندگان و شاعران سرشناس را چون علی شریعتی، غلامحسین ساعدی، فریدون تنکابنی، فریدون توللی، هوشنگ گلشیری و نعمت میرزاده که بازداشت شده بودند و برای اظهار حمایت از رژیم شاه تحت فشار قرار داشتند برعهده گرفت.(ص359)
خبر رسید که در 18 فوریه دو تن از متهمان اعدام و سه نفر دیگر به زندان ابد محکوم شدهاند. یکی از اعدامیها خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده و نفر بعدی کرامتالله دانشیان فیلمساز بود. محاکمه این افراد در نوع خود بینظیر بود چرا که دولت برای اولین بار جلسات یک محاکمه سیاسی را از طریق شبکه سراسری تلویزیونی پخش کرد که طی آن متهمان شجاعانه از عقاید خود دفاع کردند. گلسرخی و دانشیان در حالیکه مسلم بود به پیشواز مرگ میروند با جرئت و شجاعت رژیم را مورد حمله قرار دادند و عقاید انقلابی خویش را بیمحابا بیان کردند. پخش جزئیات این محاکمه اشتباه آشکاری از جانب رژیم بود.(ص360)
در ماه اوت 1974 شاه از فرانسه دیدن کرد. کنفدراسیون اعضای خود در پاریس، لیون، استراسبورگ، اکس آن پروانس، تولوز و گرونوبل را بسیج کرد. اما حضور کنفدراسیون در فرانسه چندان قدرتمندانه نبود زیرا جمعیت ایرانی مقیم آن کشور محدود و جو سیاسی نیز به اندازه فضای حاکم بر آلمان حامی کنفدراسیون نبود. پس از شورش سال 1968 جنبش رادیکال دانشجویی فرانسه تحرک خود را از دست داده بود و حزب کمونیست قدرتمند طرفدار شوروی نیز از کنفدراسیون حمایت نمیکرد. تنها «حزب سوسیالیست متحد» و بعضی گروههای غیرپارلمانی جناح چپ از کنفدراسیون حمایت میکردند. از آنجا که پلیس فرانسه اجازه نداد که علیه شاه تظاهراتی برگذار شود، کنفدراسیون تصمیم گرفت تا تظاهرات خود را با تظاهرات دیگری که قرار بود در 27 ژوئن علیه کودتای نظامی شیلی که دولت جمهوری چپگرای سالوادور آلنده را در سال 1973 سرنگون کرده بود، ادغام نماید.(صص363-362)
جناحبندیهایی که در سال 1975 منجر به انشعاب نهایی کنفدراسیون شد به شرح زیر بودند: 1- بلوک جبهه ملی که ترکیبی از گروه کارگر و سازمانهای جبهه ملی در خاورمیانه و یا گروه ستاره (اتحاد کمونیستی) بود. در کنگره سال 1972 «سازمانهای جبهه ملی در خارج از کشور (اروپا و ایالات متحده)»، جناح کارگر که از استراتژی چریکی حمایت نمیکرد، رسماً از سازمانهای وابسته به جبهه ملی جدا شد. اما گروه ستاره طرفدار چریکها به فعالیتهای خود با نام «سازمانهای جبهه ملی در خاورمیانه» ادامه داد...(ص363)
2- گروهبندی مائوئیستی متشکل از توفان و سازمان انقلابی چنین استدلال میکردند که جناح جبهه ملی با انقلابیون واقعی یعنی هواداران چین مخالف بوده و در عوض به طرف حزب توده گرایش پیدا کرده است... حزب توده نیز فراخوان اتحاد تمامی نیروهای اپوزیسیون برای «سرنگونی رژیم دیکتاتوری شاه» را در تبلیغات خود قرار داد. ولی نشریات حزب توده در این زمان تصریح میکردند منظور حزب پایان دادن به دیکتاتوری «شخصی» شاه است و نه سرنگونی نظام سلطنتی. این سیاست با مواضع جبهه ملی و جناحهایی از کنفدراسیون که خواهان سرنگونی «رژیم شاه» بودند تفاوت داشت... در حقیقت در این زمان رهبری حزب توده دیگر تمایلی نداشت تا به هیچ شکلی با کنفدراسیون همکاری نماید و در سال 1974 گروه دانشجویی خود را با نام «سازمان جوانان و دانشجویان دموکرات ایران» تشکیل داد و با انتشار ماهنامه آرمان ارگان سازمان مزبور در سال 1975 بر شدت مبارزات حزب توده علیه کنفدراسیون افزوده شد. آرمان ادعا میکرد که سازمانهای مائوئیستی مثل توفان و سازمان انقلابی، کنفدراسیون را به سوی همکاری با ساواک سوق دادهاند...(صص365-364)
3- سومین گروه مهم در کنفدراسیون، هواداران «سازمان انقلابیون کمونیست» بودند که طی دهه 1970 در سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا جناح اکثریت را تشکیل میدادند. «سازمان انقلابیون کمونیست»، مائوئیست بود، اما برخلاف توفان و سازمان انقلابی با فراخوان برای سرنگون رژیم شاه در کنفدراسیون موافقت داشت. از آنجا که به نظر میرسید «سازمان انقلابیون کمونیست» خطی میانه را بین جناح جبهه ملی از یک سو و جناح توفان و سازمان انقلابی از سوی دیگر در پیش گرفته است، به همین جهت دو گروه رقیب فوق سازمان انقلابیون را «خط میانه» هریک دیگری را «خط راست» مینامیدند.(ص365)
انحلال نهایی کنفدراسیون در 1975 نتیجه تنشها و تحولاتی بود که در طی چندین سال شکل گرفته بود. اول آنکه دو یا سه گرایش سیاسی که از طریق همکاری نزدیک در رهبری کنفدراسیون در اوایل سالهای دهه 1960 نقش داشتند، به تدریج جای خود را به چندین فرقه متعصب و متخاصم مارکسیستی دادند و در همان حال تعداد اعضای سازمان نیز همچنان در حال افزایش بود. در اواسط دهه 1970 پس از چندین سال درگیریهای فرقهای بسیاری از رهبران کنفدراسیون به این نتیجه رسیدند که حفظ اتحاد کنفدراسیون دیگر همچون گذشته الویت ندارد. دوم آنکه بیش از یک دهه از فعالیت کنفدراسیون میگذشت ولی رهبری آن هنوز محدود به تقریباً گروه کوچکی از دانشجویان سابق بود که اکثریت آنها حالا دیگر تبدیل به کادرهای حرفهای سازمانهای تبعیدی سیاسی شده بودند... سوم آنکه برای اولین بار از اوایل دهه 1960 به بعد یک اپوزیسیون سازمان یافته فعال در ایران تشکیل شده بود. مبارزات مسلحانه چریکی نه فقط تأثیری عمیق و بنیادی بر جنبش دانشجویی درون و برون از مرزهای ایران داشت بلکه همچنین تمامی نیروهای سیاسی را نیز وادار میکرد تا مواضع خود را در مقابل این چالش جدید انقلابی علیه رژیم مشخص کنند... چهارم آنکه مائوئیسم به مثابه یک گرایش سیاسی بینالمللی رادیکال در حال افول بود. در دهه 1960، مائوئیسم نقشی مهم در رادیکالیزه کردن کنفدراسیون داشت. اما در دهه 1970، سیاست خارجی چین، مبنی بر حمایت از رژیمهای ضد شوروی و از جمله رژیم شاه، به سرخوردگی بسیاری از مائوئیستها انجامید. سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا کماکان تحت سلطه مائوئیسم قرار داشت ولی بانفوذترین جناح آن در اواسط دهه 1970، هواداران اتحادیه کمونیستها، یا یعنی به اصطلاح «خط میانه» بود که مواضعش در قبال چین و جنبش چریکی در ایران به مراتب انعطافپذیرتر از سازمان انقلابی و توفان بود.(صص367-366)
انشعاب نهایی کنفدراسیون در سال 1975 و در زمانی روی داد که جناح جبهه ملی و کادرهای وابسته به خانبابا تهرانی نوک تیز حملات خود را متوجه توفان و سازمان انقلابی کردند. آنان همه توان خود را به کار گرفتند تا این دو سازمان را که به دلیل متهم بودن به «ارتداد» اعضا و نیز احتمال نفوذ ساواک در تشکیلاتشان، بیش از پیش آسیبپذیر شده بودند از کنفدراسیون خارج نمایند.(ص367)
در کنگره 1975 انتخابات هیئت دبیران به بنبست رسید، در حالی که طرح جناح جبهه ملی برای اخراج سازمان انقلابی با مقاومت غیرمنتظرهای از جانب گروههای مائوئیست مواجه شد. شورای عالی کنفدراسیون سه نفر را به طور موقت برای سرپرستی امور انتخاب کرد. اما در حقیقت کنفدراسیون به سه گروهبندی جدا از هم منشعب شده بود. ائتلاف گروههای جبهه ملی و کادرهای پیشین با انتشار نشریه شانزدهم آذر و پیمان تحت عنوان ارگانهای رسمی کنفدراسیون ادامه داده و خود را «خط رزمنده» مینامیدند. سازمان انقلابی و توفان مدتی کوتاه با یکدیگر همکاری کردند اما دیری نگذشت که هر یک از آنان با اعلام موجودیت یک کنفدراسیون خاص خود از یکدیگر جدا شدند. تشکیلاتی که از سازمان انقلابی هواداری میکرد خود را «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» نامید؛ (و این بدان معنا بود که سازمان یاد شده خود را) «اتحادیه ملی» همه دانشجویان ایرانی نمیدانست) گروه سوم که توسط سازمان انقلابیون کمونیست رهبری میشد اکنون میتوانست به طور مستقل بر سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا تسلط داشته باشد. اما سازمان آمریکا نیز به دنبال کنفدراسیون در بیست و سومین کنگره خود که در شیکاگو و در ماه اوت 1975 برگزار گردید، منشعب شد. در سال 1976 سازمان انقلابیون کمونیست به گروه پویا پیوست و «اتحادیه کمونیستهای ایران» را تشکیل داد که نشریه حقیقت را به صورت ارگان رسمی خود به چاپ میرساند. این سازمان همراه با دیگر هواداران «اتحاد، مبارزه برای تشکیل حزب طبقه کارگر» اقدام به تأسیس کنفدراسیون برای احیای جنبش واحد دانشجویی» کردند.(صص370-369)
در اواسط دهه 1970 دو گروه تروتسکیست ایرانی وجود داشتند. یکی از این دو گروه در لندن، در دسامبر 1974 با انتشار ارگانی به نام کندوکاو آغاز به فعالیت کرد. گروه دیگر که در ایالات متحده مستقر بود فصلنامه پیام دانشجو را به صورت ارگان رسمی خود در 1974 منتشر کرد. هر دو گروه از مواضع رهبری کنفدراسیون به شدت انتقاد میکردند و آنان را «مائوئیست- استالینیست» و «ناسیونالیستهای بورژوا» لقب میدادند و در نشریات سیاسی خود از دیدگاههای جنبش بینالمللی تروتسکیستها الگوبرداری میکردند. این دو گروه تروتسکیت با یکدیگر نیز اختلاف نظر داشتند. کندوکاو بیشتر مشغول کارهای تئوریک بود در حالی که هواداران پیام دانشجو در سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا فعالیت میکردند.(صص371-370)
بدین ترتیب در سال 1975 پس از پانزده سال فعالیت بیوقفه، حیات کنفدراسیون به صورت سازمانی منسجم به پایان خود رسید. ولی این بدان معنا نبود که اپوزیسیون سازمان یافته دانشجویی خارج از کشور به آخر راه رسیده است. در حقیقت در طول سالهای 1975 تا آغاز انقلاب در سال 1978، اپوزیسیون دانشجویی خارج از کشور بر شدت مبارزاتش افزود و از طریق فعالیت سازمانهای رقیبی که از کنفدراسیون منشعب شده بودند تاثیری به مراتب عمیقتر و قویتر از گذشته برجای گذاشت.(ص371) ادامه دارد ...