تاریخ انتشار : ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۰  ، 
شناسه خبر : ۱۴۳۹۵۰

به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در شش بخش منتشر می‌شود. (بخش سوم)

فصل ششم: دولت نظامی، محرم، تاسوعا، عاشورا، آینده چیست؟
 در ششم نوامبر 1987... نخست‌وزیر جدید، ژنرال ازهاری در دو بیانیه، که در نخستین روز کار دولتش دائم از رادیو پخش می‌شوند، خطاب به شهروندان، دو «بشارت» می‌دهد. نخست‌ آن که دولت او، موقت خواهد بود و بیشترین تلاش را برای برقراری آشتی ملی میان تمامی طبقات جامعه به کار خواهد برد... «بشارت» دوم او آشناست و دلچسب نیست: او وعده دستگیری‌های بیشتری از بلندپایگان نظام را به اتهام فساد مالی داده، و نام ژنرال نصیری نیز در بین فهرست اولیه او دیده می‌شود... یکی دیگر از چهره‌های مهم نیز، طبق وعده ازهاری، از حبس خانگی به زندان انتقال می‌یابد و واقعاً در بند قرار می‌گیردو او کسی جز امیرعباس هویدا نیست... همچنین دولت نظامی جدید قرار ممنوعیت خروج از کشور را برای صدها نفر از چهره‌های شناخته شده جامعه و عرصه اقتصاد، به اتهام و ظن فساد مالی و انتقال ارز به خارج صادر می‌کند و در میان این فهرست ممنوع‌الخروج‌ها، که در روزنامه‌های کشور انتشار یافته، چشممان به نام حبیب القانیان، که یکی از ثروتمندان جامعه یهودیان ایران و بنیانگذار بورس الماس در «رمت‌گان» (در تل‌آویو) است، خیره می‌ماند. خود او در این روزها در ایران نیست.(ص218)
 در آن روزهای اولیه ماه نوامبر، ایالات متحده در قبال شاه و با توجه به وضعیتی که ایجاد شده بود، پیام‌های دوگانه می‌فرستاد و از یکسو از شاه ظاهراً حمایت می‌کرد اما از سوی دیگر در پی ارتباط با سران اوپوزیسیون بود. این امر را به خوبی می‌توان از کتاب خاطرات سفیر ایالات متحده در تهران، ویلیام سولیوان و کتاب خاطرات نوشته جیمی کارتر Keeping Faith دریافت. همچنین در مقاله‌ای که (در سپتامبر 1980) در نشریه «فارین پالیسی» (سیاست خارجی) به قلم ویلیام سولیوان منتشر شد، وی تعریف می‌کند که به کارمندان سفارت رهنمود داد که... مطمئن شوند که نیروهای مسلح ایران به صف انقلابیون نخواهند پیوست... وی در ادامه اعتراف کرده، می‌نویسد: کوشش‌های سفارت ما موجب شد که «توافق‌های دقیق و مشروح» میان نیروهای مسلح با مخالفان شاه حاصل شود، که طبق آن، شماری از امیران برجسته ارتش که مورد مخالفت شدید اوپوزیسیون بودند، بتوانند ایران را ترک کنند. بله، از روی اعترافات سالیوان می‌توان به خوبی و با وضوح کامل دید که در حالی که شاه و حکومتش می‌کوشند با به کارگیری نیروهای مسلح نظم و آرامش را بازگردانند، ژنرال‌ها و فرماندهان همین ارتش- همگی یا بخشی از آنها- در حال مذاکرات پشت پرده با یاری سفارت ایالات متحده با رهبران مخالفین هستند.(ص219)
 جیمی کارتر در کتابش می‌نویسد: شاه میان تشکیل دولت انتقالی، دولت نظامی و یا حتی استعفا و کناره‌گیری خویش مردد مانده بود، و لذا «ما او را به قاطعیت تشویق نموده و وی را از ادامه حمایت از سوی خودمان مطمئن ساختیم». (ص219)
 کارتر ادامه داده می‌نویسد: هرچند که بنظر می‌رسد که شاه قاطعیت و نیز اعتماد به نفس خویش را از دست می‌دهد... اما شاه هنوز شایسته آن است که از حمایت و یاری همه جانبه ما برخوردار باشد- به ویژه آن‌که نیروهای مخالفین همگی احساسات و باورهای ضدآمریکائی از خود بروز می‌دهند... سفیرمان سالیوان به این باور رسیده بود که ما باید گوش شنواتری برای استماع نظرات رهبران اوپوزیسیون داشته باشیم و تأکید می‌کرد که شاه آنها را دست‌کم می‌گیرد ولی ما باید برخلاف شاه، با آنها وارد گفت و گو شویم. کارتر می‌نویسد: ‌«مسلماً نمی‌توانستم این توصیه و دیدگاه سفیرمان را ناشنیده بگیرم»... اگر بیش‌تر از این بخواهم نقل قول‌های سالیوان و کارتر را بیآورم، فقط مایه شرمندگی آمریکا خواهد شد که تا چه حد تضاد میان سفیر و رئیس‌جمهوری او زیاد بوده است.(ص220)
 شامگاه روز یازدهم نوامبر، «جبهه ملی» گردهمآئی بزرگی در یکی از سالن‌های تهران، که هنوز به آتش کشیده نشده بود، برگزار کرد. بهانه برپائی چنین تجمع بزرگی بازگشت رهبر «جبهه»، کریم سنجابی از پاریس، در پی ملاقاتش با آیت‌الله خمینی بود. پیش از سفر او به پاریس، حکومت باوی مذاکراتی به نام شخص شاه انجام داده بود تا او را متقاعد به پذیرش پست نخست‌وزیری نماید. در یکی از ملاقات‌ها، شاه نیز شخصاً حضور یافته بود. به نظر می‌رسید که سنجابی موافقت خود را اعلام کرده بود و در سفر به پاریس قصد داشت نظر موافق خمینی را جلب کند... سنجابی در پی خروج از هواپیما، هنوز قدم او ل را در فرودگاه برنداشته بود که اعلام کرد تحت حکومت فعلی دولتی برپا نخواهد شد. تجمع تازه کار خود را آغاز کرده بود که افسری ارشد از ساواک با صدای بلند پرسید آیا این گردهمائی با گرفتن مجوز برگزار می‌شود یا نه. کسی پاسخی نداشت. با اشاره آن افسر، نیروهای ساواک نزدیک شدند و سنجابی و یکی دیگر از چهره‌های بارز «جبهه ملی» را که داریوش فروهر بود، دستگیر کردند... ژنرال مقدم، رئیس ساواک شخصاً با این دو به مذاکره نشسته و کوشیده بود علیرغم مخالفتی که با خمینی نشان داده بود، آنها را تشویق کند دولت جدید را با هدف آشتی ملی برپا کنند. مقدم، خود شخصاً سنجابی را از آنجا به ملاقات با شاه برده بود.(صص222-221)
 بروی میز کارم یادداشتی دیدم که نوشته بود ژنرال فولادی مقام بلندپایه ساواک به صورت بسیار اضطراری می‌خواهد با من ملاقات کند. تصورم بر این بود که او می‌خواهد مرا از یک خبر بسیار مهم و حیاتی پیرامون اوضاع ایران آگاه کند، و لذا سریعاً به دیدار او شتافتم. ولی چه شنیدم! او می‌خواست به سرعت جورج یهودی را که دلال ارز بود برایش پیدا کنم و به ملاقاتش بفرستم. «جورج لاوی‌پور» یکی از یهودیانی بود که زندگیش به افسانه می‌ماند... او در گذشته در عملیات امنیتی مهمی به خاطر منافع اسرائیل شرکت کرده بود، ولی اکنون عمدتاً به کسب و کار خویش مشغول بود... البته من خواسته ژنرال فولادی را برآورده کردم و بدون آن‌که بدانم او به چه دلیل می‌خواهد فوراً با جورج دلال ملاقات کند.(ص223)
 جورج آمد و برایم مطلبی را تعریف کرد که مرا عمیقاً شگفت‌زده ساخت. جورج گفت وقتی به خانه فولادی رسیده که او تقریباً در حال یک «عمل مخفی» بوده است و سپس یک جعبه بزرگ به دست او داده که طبقه بالائی آن با سبزیجات و میوه‌جات پوشانده شده و در زیر جعبه‌ها اسکناس‌هائی که مجموعاً 400 هزار دلار آمریکا بوده قرار داشته است. درخواست «فروتنانه» فولادی از جورج این بوده که این مبلغ را از هر راهی که خودش می‌داند به یکی از حساب‌های بانکی او در خارج واریز نماید. بفرمائید، این بهترین مثال برای ارزیابی حال و روز حکومت بود. ژنرالی پرقدرت، در مقامی بلندمرتبه، در آن دستگاه مانند ساواک که می‌بایست حافظ نظام باشد.(ص224)
 این را نیز بگویم که در ادامه انقلاب برای جورج گرانقدرمان فاجعه رخ داد. او بخاطر مسائل خانوادگی و نیز کارهای تجاری بعداً به یک سفر خارج رفته بود و علیرغم هشدارها و توصیه‌هائی اکید که از دوستان و بستگانش شنیده بود که مبادا بازگردد، طاقت نیآورد و به تهران بازگشت. بازگشتن همان و دستگیر شدن و سپس تیرباران شدن به دست نیروهای خمینی همان! یاد او گرامی باد. مرکز گرامیداشت یاد نیروهای اطلاعاتی و پایگاه بزرگداشت نیروهائی که در راه امنیت اسرائیل جان خود را قربانی کرده‌اند، با همکاری خانواده جورج، بنیادی برای جاودانه کردن یاداو برپا کردند.(صص225-224)
 موضوعی که در بندرعباس توجه مرا جلب می‌کند، این اتفاق عجیب است که تقریباً دیگر در هیچ کجا عکس شاه را نمی‌توان مشاهده کرد. حتی در مغازه‌ها و ویترین‌های آنها عکس‌های آیت‌الله خمینی قرار داده شده، و صدای اعتراض هیچ کسی هم در این باره بلند نشده است.(ص229)
 بازار به کسب و کار خود ادامه می‌دهد، مغازه‌ها باز هستند و مردم مانند همیشه در همه خیابان‌ها حضوری گسترده دارند. به نظر می‌رسد که بندرعباس به جبهه انقلاب پیوسته و هیچ‌کسی نیز معترض این امر نیست.(ص230)
 در آن ایام پیامی به دست من رسید مبنی بر اینکه وزیر دربار، به نمایندگی از طرف شاه، خواهان آن است که ما، اسرائیلی‌ها، دست به «اقدام لازم» علیه خمینی بزنیم. برای درک مفهوم این پیام و آن «اقدام لازمی» که شاه خواهان عملی شدن آن در مورد خمینی است، نیازی نبود تا حتماً بسیار هوشمند باشید که آنرا درک کنید. هرکسی به سهولت می‌تواند حدس بزند که چه «اقدامی» شاه را خشنود خواهد کرد. به فردی که حامل این پیام بود، شماره‌ تلفن‌های ضروری را که او خواهان دریافت آن بود، دادم و منتظر گام محتاطانه‌ای شدم که حدس می‌زدم به زودی خبر آن از طرف ستاد «موساد» در اسرائیل به ما خواهد رسید. هنوز چند روزی نگذشته بود که دوستم، آقای «دال» (از ستاد «موساد» در اسرائیل) به تهران رسید، و بلافاصله با وزیر دربار دیدار کرد و افزون بر پیام تشویق‌آمیزی برای دادن قوت قلب به شاه که حکومت را رها نکند و مقاومت نماید، به وزیر دربار با ظرافت پاسخ داد که آن «اقدام» مورد نظر شاه، جائی در مکتب ما ندارد و «موساد» این کار را نخواهد کرد.(ص230)
 در مورد آن «اقدام لازم»، که شاه خواسته بود اسرائیل آن را انجام دهد، علیرغم پاسخ ردی که از ما گرفته بود، دفعات دیگری در همان روزها و هفته‌های سرنوشت‌ساز از سوی نمایندگان شاه درخواست‌های مشابهی از ما برای «رسیدگی به مسئله خمینی» به عمل آمد. دراین پیام‌ها، شاه به ما قول می‌داد که مسؤولیت هر اقدام و هر عملی را پیشاپیش به عهده می‌گیرد و عواقب آنرا می‌پذیرد و نخواهد گذاشت که نام اسرائیل مطرح شود- چه نتیجه مثبت باشد، چه منفی. اما پاسخ ما همیشه همان جواب اول بود.(ص231)
 در چارچوب همکاری‌های امنیتی اسرائیل و ایران، قرار شده بود که پلیس اسرائیل دوره آموزشی خاصی را برای نیروهای پلیس ایران در تهران برقرار کند که در آن، آخرین شیوه‌های جرم‌شناسی و تعیین برخی جزئیات جرم با توجه به محلی که در آن جرم اتفاق افتاده، به ایرانی‌ها آموزش داده شود. برای آموزش این دوره، پلیس اسرائیل، خانم افسر «سیما» را که متخصص برجسته این امر بود، برگزیده و به او مأموریت سفر به تهران داده بود. «سیما» از وخامت اوضاع ایران نگران نشده و برای انجام مأموریتی که از مدت‌ها قبل به او داده شده بود، به تهران آمد و در میان رضایت کامل مقامات ساواک و کسانی که برای گذراندن این کورس انتخاب شده بودند، دوره آموزشی را به پایان برد.(ص232)
 روزنامه‌های تهران فهرست بلندبالائی را از اسامی میلیونرهای ایرانی که مبالغ کلانی از ارزهای معتبر را به خارج منتقل کرده بودند، منتشر نمودند... در حالی که وظیفه کارمند بانک، در وهله اول، حفظ اسرار محرمانه مربوط به مشتریان است. اما آنها با آگاهی و از روی عمد، از این وظیفه اساسی خود تخطی کرده بودند. حتماً آنها به خوبی واقف بودند که طبق قانون آن زمان ایران هیچ‌گونه محدودیتی برای اتباع ایران برای انتقال ارز به خارج وجود نداشت، ولی صرفاً می‌خواستند افکار عمومی جامعه ایران را ملتهب‌تر کنند و بذر دیگری از نفرت علیه حکومت شاه در قلوب مردم ایران بکارند. این فهرست مملو از نام کسانی بود که مورد حمایت رژیم شاه قرار داشتند.(صص233-232)
 هر چند که مقامات رسمی بانک مرکزی بلافاصله، اتهامات مطرح شده از سوی گروهی از کارمندان دون‌پایه بانک را تکذیب کردند و نیز شماری از خود «متهمان» هم به حاشا پرداختند، اما دیگر دیر بود و هدف از انتشار فهرست حاصل شده بود. تحریکات و فشار افکار عمومی چنان سنگین بود که حکومت ناچار شد گذرنامه‌های ثروتمندان و دیگر چهره‌هائی را که نامشان در آن لیست قید شده بود، بگیرد و آنها را تا روشن شدن قضایا ممنوع‌الخروج سازد. این یکی دیگر از گامهائی بود که حکومت نظامی حاکم بر ایران در آن دوره مجبور به برداشتن آن شده بود، و به نظر می‌رسید که ممنوع‌الخروج کردن این افراد با کسب اجازه و آگاهی شاه صورت گرفته بود.(ص233)
 آخرین روز ماه نوامبر شاه از سوی جیمی کارتر مورد حمایتی قاطعانه قرار گرفت. کارتر در بیانیه خود گفت:‌«نظام مدرن شاه ایران برای جهان از ارزش زیادی برخوردار است. ما به شاه اطمینان و اعتماد کامل داریم و از او حمایت می‌کنیم و کوشش‌های وی برای ایجاد تغییرات از راه‌های سازنده در ایران مورد پشتیبانی کامل ما قرار دارد. این تغییرات سازنده با پیشرفت و گام برداشتن به سوی دمکراسی و تکامل اجتماعی همراه خواهد بود». کارتر واژه‌هائی خوب به کار برد اما دیگر دیر شده بود.(ص234)
 آغاز ماه دسامبر، امسال با آغاز ماه مذهبی محرم مصادف شده است. ماه محرم، طبق تقویم هجری قمری، به موازات ماه عبری «تیشری» خود ما یهودیان است. روز دهم ماه محرم («عشر»)، «عاشورا» است، که در واقع برگرفته از همان دهم ماه «تیشری» خود ماست، که روزه بزرگ یهودیان، «یوم کیپور» در آن واقع می‌شود. حضرت محمد، پیامبر اسلام، بسیاری از مقررات و آئین‌های اسلام را از یهودیت اقتباس کرد و از پیامبران پیش از خود مطالب بسیاری را برگرفت، تا مشروعیت خود را به عنوان «خاتم‌الانبیاء» کسب کند.(ص234)
 این فاجعه، مرگ شهادت‌وار حسین، به توسعه و گسترش اسلام شیعه، توسط سلاله علی (پدر حسین و پسرعمو و داماد حضرت محمد، که با او فهرست دوازده‌‌گانه امامان شیعه آغاز می‌شود)، شتاب بخشید و به سنگ بنای نفرت و خصومت میان مسلمان غیر عرب و ملت‌هائی که برخی از آنها به زور شمشیر به اسلام گرویده بودند، از یکسو و با اعراب ازسوی دیگر مبدل گردید... هرکس که بیشتر خود را در چنین ایامی خون‌آلود کند، مؤمن‌تر محسوب می‌شود.(ص235)
 در این روزها دیگر هیچ سند و مدرکی را نگاهداری نمی‌کردیم، به محض آن که تلگرامی، سندی و نامه‌ای به دست ما می‌رسید و آن را می‌خواندیم، نابود می‌کردیم. در عرض چند روز سفارت چون ساختمانی متروکه و یتیم شده بنظر می‌رسید.(ص236)
 در این حال و هوای پرتشنج، دیدن آنچه که در حیاط سفارت ما می‌‌گذرد، به یک نمایش غمگین شبیه است. سخن از غزال‌ها و چند نفر از عاشقان طبیعت و حیوانات است. ژنرال دوره احتیاط «اوراهام یافه» که ریاست سازمان حفظ محیط زیست اسرائیل را در دست داشت و انسانی عاشق و شیفته طبیعت محسوب می‌شد، از مدتی قبل، همراه با سرهنگ «ایتسیک سگو» وابسته نظامی سفارت‌مان، موفق شده بود حمایت لازم را از سوی مقامات ایران بدست آورد تا چند جفت غزال، شکار شده و به اسرائیل اهداء گردد... دست تقدیر بود که اتفاقاً در همین ایام پر آشوب، چندین جفت غزال توسط آن شاهزاده شکار شده بود و طبق قول، به ما تحویل گردید... چاره‌ای نداشتیم جز آن‌که گوشه‌ای از حیاط سفارت را به چراگاه موقت و کوچکی برای این حیوانات زیبا و فریبا مبدل کنیم. منتظر بودیم که در اولین فرصت غزال‌ها را با هواپیمای «العال» به وطن بفرستیم.(ص237)
 شریک ایرانی این کمپانی [فارم کیمیکالیم] گذرنامه‌های این بیست اسرائیلی را ضبط کرده و استرداد آنها را مشروط بدان ساخته بود که شریک اسرائیلی وی تمامی بدهی‌های خود را سریعاً بپردازد. شرائط ناگواری بود. در حالیکه اسرائیلی‌ها احساس می‌کردند که زمین زیر پایشان به لرزه درآمده و نباید حتی یک روز بیشتر بمانند، طرف ایرانی نیز به شرط خود اصرار می‌ورزید. وقتی از من درخواست کمک شد، تلاش کردم ساواک و وزارت خارجه تهران را به میانجی‌گری وادار کنم تا این آقای محترم بفهمد که از انسانیت و جوانمردی بدور است که جان بیست انسان را این چنین به خطر بیاندازد و آنرا موکول به رفع و رجوع اختلافات مالی کند... با چوب تهدید به این‌که طرف را از حیث قانونی مورد تعقیب قرار خواهد داد، موفق گردید ماجرا را خاتمه دهد. بیست گذرنامه از گروگان او به درآمد و بیست اسرائیلی، پس از چند روز، سالم به وطن بازگشتند.(ص238)
 هیچ‌کسی شب اول محرم آن زمستان تهران را از یاد نخواهد برد. همچنین شب‌های دوم و سوم محرم نیز از خاطره‌ها نخواهد رفت. در همان شب اول، هنگامی که غروب فرا رسید و تاریکی بر خیابان‌ها سایه افکند، و هم‌زمان با آن مقررات منع آمد و شد برقرار گردید، و ما نیز همانند قریب به اتفاق دیگر ساکنان تهران، به خانه‌های خود خزیدیم، که یک‌باره صداهای مهیبی آرامش شهر را برهم زد، تو گوئی که سدها شکسته و مقادیر عظیمی آب جریان می‌یابد و آوار خود را بر سر شهر می‌کوبد. آنچه که به گوش ما می‌رسید، صدای هزاران هزار تظاهرکننده و شعار دهنده بود که یک صدا و همآهنگ شعارهای انقلاب را تکرار می‌کردند، و هم‌زمان با آن صدای زنجیر‌های تانک و تیراندازی و همهمه‌های عظیم شنیده می‌شد... یکی از اسرائیلی‌ها که در یوسف‌آباد زندگی می‌کرد، منطقه‌ای که بسیاری از یهودیان و اسرائیلی‌ها در آن ساکن بودند، در تماس تلفنی با من، به هیجان آمده و می‌گفت احساس می‌کند که صدها هزار نفر در خیابان‌ها به راه افتاده‌اند. برای آن‌که به من ثابت کند که اغراق نمی‌کند، دهانه تلفن را به سمت پنجره‌ای که به سوی خیابان باز می‌شد، گرفته بود. صداها واقعاً مهیب بود. راست می‌گفت. ولی وقتی از او پرسیدم که آیا کسی را هم در خیابان می‌بیند، او با تعجب می‌گفت چند نفری بیش نیستند! آن شب، تحقیقات و پرس‌وجوهائی که انجام دادیم، ما را به یک نتیجه شگفت رساند.(ص239)
 به راستی که باید انقلابیون را تحسین کرد و یک «باریکلا» به آنها گفت که تا چه حد موفق شده‌اند «بطور حرفه‌ای» اقدامات اعتراضی را سامان دهند. چند شب اول که با تشنج و نگرانی زیاد گذشت، دائم از پنجره سرک می‌کشیدیم تا شاید تظاهرکنندگان را ببینیم. اما حالا که معلوم شده بود صحبت از تظاهرکننده‌ای نیست، و غیر از کاست و نوار چیز دیگری نیست، اندکی آرام شده بودیم و حتی به شوخی، ما آن را جنگ «کاف» با «کاف» لقب داده بودیم. نبرد کاست با کاست!... این هم یک نوع «جنگ مدرن» است!!(ص240)
 برنامه‌های خبری که از بخش عبری «رادیو اسرائیل» پیرامون رویدادهای جاری ایران پخش می‌شود، نگرانی زیادی در بین بستگان و خانواده‌های اسرائیلی‌هائی که در ایران کار و زندگی می‌کنند، ایجاد کرده است... اخبار بخش عبری گزارش‌های مفصلی این روزها از مسائل ایران پخش می‌کند و از وقایع خون‌بار، تظاهرات گسترده و پی‌درپی و خروج کارمندان کشورهای خارجی دیگر خبر می‌دهد. اما خود ما که در ایران نشسته‌ایم، دستخوش این میزان شدید از نگرانی نیستیم، چرا که در قلب حادثه هستیم، و همیشه اینطور است که وقتی شما در قلب ماجرائی قرار گرفته‌اید، آن را کم اهمیت‌تر از آن کسی که از دور نشسته و نظاره می‌کند، تلقی می‌کنید.(ص241)
 در هشتم دسامبر، دو روز قبل از تاسوعا و سه روز پیش از فرا رسیدن عاشورای حسینی، حاکم نظامی از تصمیم خود در مورد ممنوعیت تجمع و راه‌پیمائی عدول می‌کند. رادیوی تهران بیانیه‌ای با لحن آشتی‌جویانه پخش می‌کند و در آن از قول حاکم نظامی گفته می‌شود که تقدس ایام تاسوعا و عاشورا گرامی داشته می‌شود و لذا برپائی اجتماعات ممنوع نیست.(صص242-241)
 دهم دسامبر 1978، روز «تاسوعا» فرا می‌رسد. از نخستین ساعات سحرگاه آپارتمان ما به مرکز خبری مبدل می‌شود. تلفن یک لحظه از کار نمی‌افتد... دهها هزار نفر، از هرگوشه شهر در چند مسیر به حرکت درآمده‌اند و همگی به سوی خیابان شاهرضا راه می‌پیمایند تا تظاهرات بزرگی را که سابقه نداشته، برپا کنند. به نظر می‌رسد سراسر شاهرضا و امتداد آن تا میدان زیبا و خیره‌کننده شهیاد، در جوار فرودگاه مهرآباد، از تظاهرکنندگان پر شده باشد. عقاید و ارزیابی ما در مورد شمار تظاهرکنندگان متفاوت است. هیچ‌یک از ما متخصص شمردن این «بلوک‌های عظیم جمعیتی» نیستیم. ولی چنین بنظر می‌رسد که شمار آنها از یک میلیون نفر کمتر نباشد، و شاید حتی به یک میلیون و پانصد هزار نفر نیز می‌رسد.(ص242)
 اما تردیدی نیست که این تظاهرات، یا راه‌پیمائی یا هر چیزی دیگر که نام آن را بگذارید، در نوع خود بی‌سابقه است. «بلوک‌های عظیم جمعیت» با نظم بی‌نظیر، که به طبقات مختلف تقسیم می‌شدند؛ شهری، روستائی، دانشگاهی، پزشکان، زنان، و غیره و غیره، مانند رودخانه خروشانی که سرچشمه و انتهای آن دیده نمی‌شود، به حرکت درآمده بودند. از بالا نیز چنین بنظر می‌رسد که این دریای مورچه، به طرز عجیبی نظم و ترتیب را رعایت می‌کند و هر چیزی سامان دارد... عکس‌های بزرگ شده خمینی بیش از هر چیز دیگری دیده می‌شود و بر سر این دریای خروشان سایه افکنده است. در شعارهای پارچه‌ای بسیاری، عبارات و فرازهائی از سخنان این «منجی» و «قائد عظیم‌الشان» نقل شده است... شعارهای «خمینی رهبر»، و نیز «مرگ بر شاه»، و نیز اینجا و آنجا شعارهائی علیه «امپریالیسم آمریکا» و البته علیه «صهیونیسم» و اسرائیل دیده می‌شود.(صص243-242)
 شنیدن صدای سخنرانان به سختی امکان‌پذیر است، تا آن‌که... بله، یک ملا به پا می‌خیزد و از میکروفون فریاد می‌زند: «هرکس که خمینی را دوست دارد، آرام بگیرد». تو گوئی که شعبده بازی معجزه کند، همه یک‌باره زبان در کام می‌کشند و سکوت مطلق همه جا را فرا می‌گیرد. نام خمینی چه اثر مغناطیسی ‌و معجزه‌آسائی بر قلب و روح و روان این جمعیت دارد... با خود فکر می‌کردم که آنهائی که هنوز خوش‌بینی نسبت به بهبود اوضاع را حفظ کرده بودند، در پی مشاهده این گردهم‌آئی عظیم تاسوعا دیگر چه چیزی می‌توانستند بگویند!(ص244)
 فردای آن روز، یازدهم دسامبر 1978، «عاشورا» بود، که فقط نامش کافی بود تا تصور اتفاقاتی که ممکن است روی دهد، لرزه بر اندام‌ها بیفکند.(ص244)
 حداقل دو میلیون نفر در خیابان‌های جنوبی و شرقی و غربی به سوی مرکز پایتخت، چون یک سیل خروشان در حرکت هستند. در گفتگوهای خودمان شیوه‌ای برای شمارش تعداد تظاهرکنندگان یافتیم. تمامی خیابان‌ شاهرضا و امتداد آن در شرق و غرب، تا میلیمتر آخر مملو از جمعیت بود. تمام خیابان و پیاده‌رو، که عرض آن شصت متر بود. طول مسیر 12 کیلومتر بود. بدست آوردن مساحت این مسیر و ضرب کردن آن در تعداد جمعیتی که زیر فشار شدید، مانند ماهی ساردین به هم چسبیده باشند، به سهولت نشان می‌داد که حداقل دو میلیون نفر در این راه‌پیمائی سیل‌آسا شرکت دارند. دیگر نیازی به انتخابات و همه‌پرسی برای تعیین میزان محبوبیت حکومت یا اوپوزیسیون نبود. به جای رأی انداختن به صندوق‌ها، مردم با پای خود آمده بودند که رأی بدهند... برای مشاهده حال و هوای این تظاهرات بی‌سابقه در تاریخ ایران، که شاید در تاریخ ملل جهان بی‌نظیر باشد، دل به دریا زده و خود را قاطی جمعیت کردیم.(ص245)
 ما به هم می‌گوئیم آرامش ظاهری این جمعیت عظیم، «آرامش قبل از طوفان» است. جمعیت عظیم، به هیولائی می‌ماند که تکان می‌خورد. از هر قشر و طبقه‌ای که تصور کنید، به راه‌پیمائی آمده‌اند: مذهبیون ریش‌دار و بی‌ریش، طبقات مرفه‌تر جامعه و یا ضعفا، مهندسین، معلمین، وکلا، صاحبان هر حرفه و صنف، دانشجویان، دانش‌آموزان، پزشکان و پرستاران، زنان خانه‌دار، بازنشسته‌ها، و به عبارتی دیگر، طایفه عظیمی که دست‌پخت خمینی است.(ص246)
 پروفسور «داوید منشری» چه به جا و به حق، در کتاب تحقیقی خود، به نام «ایران در انقلاب» (که در سال 1988 منتشر شد)، نقش بزرگ دانشجویان را در برافکندن نظام شاه مورد بررسی و پژوهش قرار داده است. پروفسور «منشری» (قبل از انقلاب و تا اولین روزهای سرنگونی حکومت شاه) به مدت دو سال تمام، در دانشگاه تهران به تحقیق و بررسی پرداخته بود و از نزدیک با حال و هوا و افکار و روحیات و خلقیات دانشجویان این دانشگاه، که عامل اصلی پیش بردن انقلاب بودند، آشنا شده بود. او تقریباً نزدیک بود جان خود را بر سر این تحقیقات ببازد.(ص246)
 «...آیا هنوز خط قرمز دیگری هست که باید زیر پا گذاشته شود تا ما خطر نهائی را احساس کنیم؟» این پرسشی است که من از «ایتسیک سگو» وابسته نظامی سفارت می‌کنم، و او در پاسخم می‌گوید: «تردیدی نیست که با وضعیت سختی روبرو هستیم، اما همه چیز هنوز به تصمیمات فرماندهان ارشد بستگی دارد. اگر آنها، آن‌گونه که قول داده‌اند، جدی عمل کنند، هنوز می‌توانند بر این وضعیت غلبه کنند». بمانیم و ببینیم!(ص247)
 در روزهای بعدی، بلندپایگان سفارت گرد هم می‌آیند تا به بررسی و نتیجه‌گیری اوضاع بپردازند... خوش بین‌ها می‌گویند که برگزاری آرام رویدادهای عاشورا، یک پیروزی برای حکومت و دولت است، و نبود خون‌ریزی را بهترین دلیل برای نظر خویش می‌دانند. در واقع آنها همان موضعی را تکرار می‌کنند که مقامات رژیم و ژنرال‌های آن بر زبان می‌آورند. اما چنین بنظر من می‌رسد که آرام برگزار شدن راه‌پیمائی‌های «تاسوعا» و «عاشورا» یک موفقیت نیست و نشان داده که حکومت به سوی سقوط پیش می‌رود و نقطه‌ای را که از آن بازگشتی نیست، پشت سر گذاشتیم. این یک واقعیت است که همه چیز در این دو روز با آرامش برگزار شده و خونریزی و خشونت در میان نبود. این شمار عظیم جمعیت ممکن است اوپوزیسیون را اغوا کند که به زودی دست به اقدامات تحریک‌آمیز بیشتری بزند که ممکن است دیگر مانند این دو روز اخیر، پاک و پاکیزه تمام نشود.(ص248)
 سیزدهم دسامبر 1978، موضوع یک خواب به شعله‌ای مبدل گردید که تمامی خرمن ایران را به آتش کشید. زبان به زبان، همه برای یکدیگر نقل می‌کردند که آیت‌الله قمی، یک روحانی عالی‌مقام مقیم مشهد، شبی در خواب دیده است (خب، معلوم است که خواب را در شب می‌بینند، نه در روز!) که امام رضا، امام مقدس هشتم، بر او ظاهر شده و در حالی که به شدت خشمگین است و برخورد می‌لرزد، می‌پرسد:‌«با پسرانم، رضاشاه و محمدرضا چه کردید؟ چه بر سر آنها می‌آورید؟ مگر نه آن که آنها به نام من نامیده شده‌اند؟!» امام رضا این را می‌گوید و ناپدید می‌شود... همان روز چندین و چند تظاهرات طرفداری از شاه در تهران و چند شهر دیگر برگزار شد که در شعارهای آن، از جمله از خشنودی امامان از شاه داد سخن داده می‌شد. بعداً معلوم شد که آیت‌الله قمی که تازه، در پی عفو شاه از زندان آزاد شده بود، به خاطر نمی‌آورد که چنین خوابی را دیده است یا نه... به نظر می‌رسید که این «خواب» هم از سوی ساواک سفارش داده شده بود تا با فهرست بلندبالائی از خواب‌ها و شایعاتی که مخالفان شاه آن را می‌پراکنند، مقابله شود. این را هم باید جنگ «خ» به «خ» (نبرد «خواب» در برابر «خواب»!) نامید.(صص251-250)
 یکی از شب‌های قبل، شایعه گسترده‌ای زبان به زبان نقل شد و در عرض چند ساعت در سراسر ایران پیچید که «عکس آقا در ماه افتاده است»! این یکی را چه می‌گوئید؟! جل‌الخالق! یا باید از شدت خنده اشک را از چشمان سترد یا آن‌که باید نشست و به حال این مردم تأسف خورد! همه، آن شب از خانه‌های خود بیرون زدند و آنقدر به ماه خیره شدند تا آن که این «ستاره مشمشع» را نشسته در قلب ماه مشاهده فرمودند.(ص251)
 مهم آن است که در چنین کشوری این‌گونه شایعات و خواب‌ها در عمیق‌ترین لایه‌های اجتماعی نفوذ می‌کند و به سهولت آن را می‌پذیرند، و خمینی را به عرش اعلی می‌رسانند و او را فرستاده مستقیم پروردگار می‌دانند، و شاه را به حضیض ذلت پرتاب می‌کنند، و در چنین فضائی نیز بیشتر و بیشتر علیه آمریکا و اسرائیل به تحریک و فتنه‌گری و شستشوی مغزها می‌پردازند و این دو کشور را «مصداق بارز شیطان» جلوه می‌دهند.(ص253)
 «ب» رئیس آن بخش از ستاد است که من در آنجا کار می‌کنم. او از آخرین تحولات ایران با خبر می‌شود و متقاعد می‌گردد که در بازگشت، به سران ستاد توصیه کند که با فرا رسیدن عید «حنوکا» به خانواده‌های نمایندگان ستاد در ایران مرخصی داده شود تا اندکی از این تنش و مشکلات امنیتی که در اینجا گریبان‌گیر ما شده، رهائی یابند و نفسی بکشند... وزارت خارجه، وزارت دفاع و «موساد» همگی اتفاق‌نظر دارند که خانواده‌های همه برای مرخصی برگردند. در نوزدهم دسامبر تمامی خانواده‌ها، غیر از همسر و فرزندان من که انگار قرص لجبازی بلعیده بودند و نمی‌خواستند مرا تنها بگذارند، ایران را ترک کردند. اطمینانی نبود که آنهائی که می‌روند بار دیگر به ایران باز گردند.(ص253)
 در روزهای بین بیستم تا بیست و چهارم دسامبر، اجلاس دوره‌ای نمایندگان سرویس‌های امنیتی و اطلاعاتی اسرائیل، ترکیه و ایران در تهران برگزار می‌شود. ساواک که میهمان‌دار اجلاس است، بیشترین تلاش خود را برای برگزاری محترمانه همآیش به عمل می‌آورد. ریاست هیأت ما را، «دیوید کیمخی» بر عهده دارد، که او رئیس بخش من در ستاد است. «دیو» با رفتار و گفتار گرم خود، و باملاحظات متین و بسیار سنجیده در برخورد با اوضاع ایران، موفق می‌شود که دل همه میهمان‌‌داران را به دست آورد... مقامات ایرانی همچنان کمونیسم را به عنوان عامل اصلی حوادثی که به چنین وضعیتی در ایران منجر شده معرفی می‌کنند و آنرا مهم‌ترین خطر آتی برای خود قلمداد می‌نمایند. ای کاش پی می‌بردم که آیا آنها واقعاً چنین فکر می‌کنند، یا آن‌که این دیدگاه را فقط برای این مطرح می‌نمایند که خود را از مسئولیت مرتبط با عوامل داخلی ایرانی در ایجاد این بحران برهانند، و یا ‌آن‌که بر این تصور بودند که آسان‌تر می‌توان تفاهم غرب را نسبت به رقیبش، یعنی کمونیسم بدست آورد.(ص254)
 هنگامی که ما دلیل و سابقه تاریخی برگزاری این عید باستانی [حنوکا] را شرح می‌دادیم و گفتیم که این عید به شادمانی و به برکت پیروزی قوم باستانی یهود و مبارزان «مکابی» بر یونانی‌هائی که ارض تاریخی اسرائیل را اشغال کرده بودند، برگزار می‌شود، مقامات ترکیه (به دلیل عداوتی که با یونان بر سر جزیره قبرس دارند) از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند... معلوم بود که همانند گذشته، در پایان اجلاس این بار نیز، میهمان‌داران سخاوتمند ما هدایائی به رسم یادبود به میهمانان خود خواهند داد. یک شب وقتی «دیو» (دیوید کیمخی- رئیس هیات اسرائیلی) به اتاق خود بازگشت، یک گلدان بسیار بزرگ که ظاهری تجملی داشت در اتاق خود یافت.(ص255)
 از اقامت «دیو» در تهران بهره گرفتیم و او را در جریان آخرین نتیجه‌گیری مباحثات و رایزنی‌های خودمان قرار دادیم و بار دیگر به او گفتیم بکوشد که سران ستاد در تل‌آویو را متقاعد سازد که ضرورت وارد شدن ما به مذاکره با اوپوزیسیون ایرانی یک امر ضروری بنظر می‌رسد.(ص257)
 در آخرین روز برگزاری اجلاس، به هنگام صرف ناهار مجللی که میزبانان تدارک دیده‌اند، مرا به پای تلفن می‌خوانند. در آن سوی خط، صدای همسرم را می‌شنوم که می‌گوید همین الان در دفتر «العال» در تهران است، و با خونسردی تمام اضافه می‌کند که درست در همین لحظات گروه‌هائی از تظاهرکنندگان شیشه‌های دفتر را شکستند و می‌کوشند فریاد زنان وارد دفتر شوند، و می‌گوید جمعیت تظاهرکننده به اسرائیل فحش می‌دهد و بدوبیراه می‌گوید. به او گفتم گوشی را به رئیس دفتر، «اریه بنکشتین» بدهد، و سپس با محافظ دفتر تلفنی صحبت کردم تا اطمینان یابم که تدابیر لازم برای خارج کردن اضطراری کارمندان صورت گرفته است. بلافاصله ژنرال‌های ساواک را نیز در جریان قرار دادم. همه آنها در همین اجلاس حضور داشتند. قول دادند که نیروهای امنیتی بلافاصله خود را به محل خواهند رساند... کارمندان «العال» از جمله همسرم، با شجاعت زیاد موفق شدند، همانند دفعه پیشین از همان راه گریز، از طریق پشت‌بام‌ها خود را از مهلکه برهانند... آنان در حال گریز هنوز فریادها و ناسزاهای تظاهرکنندگان را می‌شنیدند که از جمله می‌گفتند: «یانکی گوهوم».(صص257-256)
 در روزهای اخیر خبر بسیار مهمی که مفاهیم گسترده و بسیار نگران کننده‌ای دارد، در رسانه‌های گروهی انتشار یافته است. خبر این است که شاه یک شورای سلطنت، که هدف آن کاملاً بر ما آشکار نیست، برپا کرده است... شاید مفهوم موافقت شاه با تشکیل این مجلس آن است که وی قصد دارد کشور را ترک کند! این بزرگ‌منشی شاه در پذیرش این خواسته، با سناریوی تحقیرآمیز و تمسخرانگیزی روبرو می‌شود. شخصیت بارزی که صداقت و امانت و شجاعت او موجب شده که به پست ریاست این مجلس برگزیده شود، فردی بنام جلال تهرانی، یک باره تصمیم می‌گیرد که موافقت و همراهی خمینی را نیز به دست آورد، و برای بوسیدن ریش او رهسپار پاریس می‌شود. ولی آیت‌الله، که اکنون دیگر «ستاره زهره» است، تهرانی را تحقیر می‌کند و پایش را در یک کفش می‌کند که تنها به شرطی حاضر است تهرانی را «بپذیرد»، که وی از ریاست شورای سلطنت استعفاء دهد... او ناچار شد با تحقیر این خواسته را بپذیرد و به آن گردن نهد... این ریش بلند آقا چه «معجزه‌ای» دارد که همگان این‌گونه به پایش می‌افتند؟!(صص258-257)
 اما گزارش‌هائی که به ما می‌رسد، حاکی از آن است که تیمسار فریدون جم باور ندارد که شاه و حکومتش توانائی اداره اوضاع را داشته باشند، و دادن پاسخ رد از سوی او به ویژه به این دلیل است که شاه حاضر نیست از موقعیت و اختیارات خود، بعنوان فرمانده کل قوا دست بردارد. جستجو برای کاندیدای احراز پست نخست‌وزیری، که همگان از زیر بار پذیرفتن این مسئولیت فرار می‌کنند، حتی نگاه‌ها را متوجه فردی چون غلامحسین صدیقی کرده، که او نیز از رهبران «جبهه ملی» محسوب می‌شود. ولی بنظر می‌رسد وی شرائط دشواری برای احراز این پست مطرح کرده، که شاه نمی‌تواند آنها را بپذیرد یکی از شرط‌های صدیقی آن بوده که شاه ایران را ترک کند.(ص259)
 سفیر آمریکا، ویلیام سالیوان، در مقاله‌ای که پیشتر از آن سخن گفتم، می‌نویسد که وی به دولت واشنگتن پیشنهاد کرد نماینده ویژه‌ای را نزد خمینی بفرستند تا با او به تفاهم‌هائی دست یابد و از جمله تلاش کند موافقت خمینی را بدست آورد که ژنرال‌های ارتش در این بحران داخلی بی‌طرف بمانند. سالیوان، فرد مورد اعتماد و لایق را برای انجام این مأموریت نیز پیشنهاد کرده بود... ولی سرانجام این مأموریت جامه عمل نپوشید.(ص259)
 برای راننده ایرانی سفارت ما حادثه وخیمی روی داد. او که یک سرگرد پیشین ساواک بود، در این روزها کار زیادی نداشت... طفلک آن روز نزدیک بود قربانی خشونت‌گرایان شود. او با اتومبیل سفارت، که پلاک «سیاسی» داشت در حال آمدن به سفارت بود. اگر کسی کمی دقت می‌کرد، می‌توانست ببیند که «سیاسی»، متعلق به سفارت اسرائیل است. او در اجرای دستور تظاهرکنندگان، مبنی بر روشن کردن نور و سردادن فریاد الله‌اکبر، اندکی تعلل ورزیده بود. نه تنها اتومبیل مورد حمله قرار گرفته بود، بلکه او ناچار شده بود پائین آید و قسم بخورد که یک ایرانی مسلمان است و چند آیه را فوراً بلغور کرده بود. باز هم او را رها نکرده بودند تا این‌که مجبور شده بود با چند ریالی، دو عکس خمینی بخرد و یکی را جلوی شیشه جلویی و دیگری را به شیشه عقب اتومبیل نصب کند، و با سردادن فریاد «الله اکبر، خمینی رهبر» محل را ترک کند.(ص261)
 به همه اسرائیلی‌ها رهنمود دادیم که رفت و آمد، با اتومبیل‌ یا پای پیاده را در نواحی مرکزی و جنوب شهر، در حد امکان، کم کنند. زیرا بیشتر بی‌نظمی‌ها در این مناطق اتفاق می‌افتاد. در این وضعیت، با دلتنگی و حسرت زیاد، به یاد خاطره‌ای می‌افتم که در جای دیگری و کشوری دیگری روی داده بود. در آنجا، مسؤول ارشد سرویس‌های امنیتی کارت ویژه شخصیت‌های عالی‌رتبه را، به زبان محلی، در اختیار ما قرار داد. من و «حییم» برای امتحان قدرت این کارت ویژه، تصمیم گرفتیم از چراغ قرمز راهنمائی رد شویم. به ناگهان پنجاه نفر پلیس، سوت‌زنان، ما را متوقف کردند. افسر اخمو با عصبانیت نزدیک شد. وقتی که کارت را به او دادیم و وی آن را به آرامی و چند بار مرور کرد، به ناگهان سر بلند نموده، پایش را محکم جفت کرد و سلام محکم نظامی داد و در حالیکه به شدت برخود می‌لرزید، راه را برای عبور اتومبیل ما باز کرد. از روی کنجکاوی زیاد، از یکی از ساکنان محلی خواستم برای ما ترجمه کند که روی این کارت چه نوشته شده است. جملات این بود: «فردی که حامل این کارت است، شخصیت بسیار مهمی است. وی حق دارد بر هر اقدامی دست بزند. هرگونه برخورد با او اکیداً ممنوع است.»(صص262-261)
 در آن روزها، یک یهودی گرانقدر که ریشه و تبار ایرانی داشت و سال‌های بسیار طولانی بود که در بریتانیا زندگی می‌کرد و در واقع بیشتر انگلیسی بود تا ایرانی و در آن ایام صاحب بزرگ‌ترین کارخانه پارچه‌بافی جهان، واقع در منچستر بود، به تهران آمده بود. از او فقط با نام کوچکش «دیوید» یاد می‌کنم... دیوید، فرد عزیزی بود که با همه بزرگان حکومت و جامعه ایران ارتباط بسیار نزدیک و شخصی داشت. از شاه گرفته تا دیگران. از زبان او بود که شنیدیم که شاه در حال مذاکراتی با دکتر شاپور بختیار است و این احتمال مطرح است که او را بعنوان نخست‌وزیر برگزیند. دیوید قول داد که ملاقاتی میان سفیرمان با آقای اعتبار، یکی از دستیاران نزدیک دکتر شاپور بختیار، از سران جبهه ملی ترتیب دهد. قولش قول بود و آن را بلافاصله عملی کرد. این گام مهمی برای ما محسوب می‌شد، زیرا کسی که امروز در صف اوپوزیسیون قرار داشت، ممکن بود که همین فردا در صف پوزیسیون (حکومت) قرار گیرد.(صص264-263)
 کارکنان خطوط هوائی «ایران‌ایر» دست به اعتصاب سراسری زده و در بیانیه‌ای، تأکید کرده بودند که پایان اعتصاب آنها مشروط به آن است که پروازهای خطوط آمریکائی «پان‌آمریکن» و شرکت اسرائیلی «العال» به تهران متوقف شود. ژنرال محققی رئیس هواپیمائی کل کشور میان چکش و سندان گرفتار آمده بود. وظیفه او بود که برای برقراری پروازهای «ایران‌ایر» تلاش کند و نیز از سوی دیگر موظف بود تأمین امنیت تمامی پروازهای شرکت‌های خارجی را تقبل نماید... لذا او از ما خواست که بعنوان یک ژست شخصی در قبال وی، برای «چند روز»، و «به صورت موقت» پروازهای «العال» را متوقف نمائیم.(ص264)
 دومین ملاقات با او، در اوج بحث‌های ما پیرامون این مسئله برگزار شد. هنگامی که او [دیوید] را در جریان ماجرا قرار دادیم، وی گوشی تلفن را برداشت، شماره‌ای را گرفت، چند لحظه صحبت کرد، و سپس به ما گفت «الان با دکتر شاپور بختیار، که به زودی به پست نخست‌وزیری می‌رسد رایزنی کردم. او تأکید می‌کند که العال باید به پروازهایش ادامه دهد». چقدر خشنود شدیم که در میان اوپوزیسیون نیز عقلائی وجود دارند که با اعتصاب‌ها مخالفند و برای تداوم پروازهای «العال» اهمیت قائل هستند.(ص266)
 پرزیدنت کارتر بعدها در کتاب خود نوشت: «جای بسی شگفتی است که هیچ شهروند آمریکائی در بحبوحه انقلاب ایران مورد حمله قرار نگرفت. شگفتی در آن است که آیت‌الله، ایالات متحده را به عنوان شیطان بزرگ به حامیان خود معرفی کرد، اما هیچ ایرانی هیچ آمریکائی را مورد ضرب و جرح قرار نداد.»(ص269)
 انگار دشواری‌ها کم است که نخست‌وزیر و رئیس ستاد کل ارتش، ازهاری، نیز به سکته قلبی دچار می‌گردد و با انتقال او به بیمارستان، وی عملاً از کار باز می‌ماند. اکنون دیگر آشکار است که بختیار، اصلی‌ترین نامزد برای جایگزینی ازهاری است... در سوم ژانویه، مجلس شورای ملی (پارلمان ایران) و نیز مجلس سنا نامزدی بختیار را برای احراز پست نخست‌وزیری مورد تصویب قرار دادند. اما بلافاصله سخنگوی جبهه ملی اعلام کرد که این تشکل سیاسی دیرپا، شاپور بختیار را از صفوف خود اخراج می‌کند و او را دیگر عضو جبهه ملی نمی‌داند. خمینی نیز همچنان نشسته، در زیر درخت سیب در نوفل‌لوشاتوی فرانسه، اعلامیه صادر کرد: «شاه فاسد است، لذا هرکس که از سوی او به نخست‌وزیری برسد، او نیز فاسد است».(صص270-269)
 دو هیأت جداگانه این روزها در خرمشهر و آبادان به سر می‌برند و در حال مذاکره با کارکنان صنایع نفت و پالایشگاه‌ها هستند. یکی از هیأت‌ها، هیأت نظامی اعزامی از سوی دولت بختیار است که می‌کوشد کارکنان را به پایان اعتصاب تشویق کند و به عنوان یک اقدام حسن نیت رهبران اعتصاب‌ها را که دستگیر و زندانی شده‌اند، آزاد می‌کند، اما هیأت دوم، به رهبری مهدی بازرگان، ازسوی خمینی، رهسپار این منطقه شده است، که می‌کوشد کارکنان را متقاعد سازد که اعتصاب‌ها را فقط شامل حال نفت صادراتی کنند و برای رفاه مردم داخل کشور، کار را از سر بگیرند. معلوم می‌شود که حداقل در مورد جنوب ایران، ارزیابی‌های حکومت شاه و ساواک، مبنی بر این‌که دو هیأت جداگانه مزبور قدرت ندارند که بر نیروهای حزب کمونیست توده غلبه کنند، منطبق با واقعیت است و توده‌ای‌ها حرف خود را در اعتصاب‌های صنعت نفت پیش می‌برند.(ص270)
 دیوید، دوستی که تازه با او آشنا شده بودیم، پشت میز دیگری نشسته بود، اما با چه کسی صحبت می‌کرد؟ با جورج براون (وزیر خارجه پیشین بریتانیا)! یاللعجب! جورج براون اینجا در تهران چه می‌کند؟! معلوم می‌شود که آن دو در حال گفتگو پیرامون آخرین تلاش‌ها در مورد تشکیل دولت بختیار بودند. جورج براون تلاش می‌کرد که شاه را وادار نماید هر چه بیشتر خواسته‌ها و مطالبات بختیار را بپذیرد.(صص271-270)
 در ادامه آن شب، یکی از دوستانمان، با ما وارد گفتگو می‌شود و سخنانی را که مستقیماً از زبان شاه و بختیار شنیده است، به آگاهی ما می‌رساند. خلاصه سخنان آن دو مربوط به خطر بسیار بزرگی است که هر دوی آنها از ادامه بقای خمینی و احتمال بازگشت او به ایران احساس می‌کنند... این دوست، اشارات ظریف و حتی آشکاری دارد و می‌خواهد بداند که چگونه می‌توان بر مانعی بنام خمینی غلبه کرد! بعد از مدتی، فردی، که بهتر است نام او را ذکر نکنم، به من مراجعه می‌کند، می‌خواهد مرا وادار کند که به ملاقات شخص شاه، با حضور بختیار بروم، تا از زبان هر دوی آنان مستقیماً درخواست آنها را از اسرائیل بشنوم که «در مورد خمینی کاری باید کرد»! اذعان می‌کنم که وسوسه برای ملاقات شاه و بختیار، می‌تواند اغوا کننده باشد. ولی وظیفه ایجاب می‌کند که از زیر بار آن شانه خالی نمائیم.(ص271)
 در این روزها فوج فوج به وطن خود باز می‌گشتند. دوستم، «باشی» از ساواک، دیگر از دادن گزارش‌های پی‌درپی مربوط به بازگشت این افراد خسته شده بود. خواندن نام آنها در تلفن وقت زیادی می‌برد و او دیگر بی‌طاقت شده بود. این روزها دیگر امکانات و شرائط برای انجام ملاقات، آن‌گونه که می‌بایست، فراهم نبود و لذا مکالمات ما فقط از طریق تلفن صورت می‌گرفت. در بین فهرست بالا بلند، او تأکید می‌کرد که صدها نفر از مخالفان اصلی شاه که تحت تعقیب بوده‌اند، دیده می‌شوند. همه آنها به گردونه انقلابی که می‌رفت حکومت را ساقط کند، پیوسته بودند. افزون بر این گروه کثیر، هزاران نفر از کسانی نیز که در عفوهای اخیر آزاد شده بودند، به عنوان بازوهای اجرائی انقلاب کار خود را آغاز کرده بودند.(ص272)
 یکی از سرکردگان این سیستم انقلابی آیت‌الله حسینعلی منتظری بود که در پی محکومیت به هفت سال زندان اخیراً آزاد شده بود، و پس از روی کار آمدن حکومت اسلامی، از سوی خمینی به عنوان جانشین رهبری نظام برگزیده شد. یکی دیگر از بازوان اجرائی پرقدرت انقلاب، آیت‌الله مرتضی مطهری بود، که طبق گزارش دوستم، «باشی»، مطهری به مثابه افسر ارشد بازوی اجرائی خمینی عمل می‌کرد و در واقع دست راست او در صحنه عمل محسوب می‌شد. در این وضعیت هرج و مرج، که ساواک قدرت اجرائی خود را از دست داده بود، و نمی‌توانست به کنترل و نظارت و استراق سمع شایسته بپردازد، به ما گزارش داده شد که خمینی، بی‌پروا، روزانه، حتی چند بار و هر بار مکالمات بسیار طولانی تلفنی با مطهری در تهران به عمل می‌آورد.(صص273-272)
 خمینی در طول اقامت حدوداً چهار ماهه‌اش در فرانسه، بیش از یکصد و سی مصاحبه با روزنامه‌ها، رادیوها و شبکه‌های تلویزیونی خارجی انجام داد، و در صدر آنها «ستاره هر روز» بی.بی.سی بود. یک استودیوی بزرگ صدابرداری در پاریس تمامی سفارشهای سالیانه خود را کنار گذاشته و همه تلاش خود را مصروف تهیه کاست‌های مصاحبه‌های خمینی و سایر سخنان او کرده بود و روزانه هزاران کاست به ایران می‌رسید و در شهرهای مختلف توزیع می‌شد. گروه کثیری از انسان‌ها به خدمت او درآمده بودند و روزانه هزاران کاست به ایران می‌رسید و در شهرهای مختلف توزیع می‌شد. گروه کثیری از انسان‌ها به خدمت او درآمده بودند و روزانه شمار زیادی، چه مقامات و شخصیت‌های ایرانی- از روی ترس یا محبت- و چه ایرانی‌های عادی و داوطلب، منتظر می‌ماندند تا با خمینی کلمه‌ای رد و بدل کنند، با او نماز بخوانند، دستش را ببوسند، و افزون بر آنها گروه کثیری از شخصیت‌ها و روزنامه‌نگاران خارجی نیز درصف ملاقات منتظر می‌ماندند.(ص273)

فصل هفتم: دولت شاپور بختیار، «العال» خط هوایی ایران!
 ششم ژانویه 1978 با آغاز کار دولت بختیار، وارد دوره‌ای جدید شدیم بدون آن‌که آگاه شویم که عمر این دولت چقدر کوتاه خواهد بود. از همان آغاز کار، باز شاهد بندبازی‌های سیاسی حکومت شاه بودیم... بارها و بارها از خود پرسیدیم آیا حکومت خط قرمزی دارد که عبور از آن، موجب شود که شاه خنجر صیقل شده را بیرون کشد و حتی به بهای بسیار سنگین ریخته شدن خون‌های بسیاری، اوضاع را به کنترل خود درآورد؟(ص275)
 شاه، از یک‌سو به نظر می‌رسید که قویاً مایل و مشتاق است که علیرغم همه ناخوشایندی‌ها، با اوپوزیسیون از در آشتی درآید و با آنان به نوعی تفاهم و همکاری دست یابد، ولی از سوی دیگر قلباً بی‌میل نبود که اصرارهای شماری از اطرافیانش را که قویاً خواهان شدت عمل در برابر مخالفان بودند، به مرحله اجراء درآورد.(ص276)
 «اوری لوبرانی» برای دیدار کوتاهی به تهران آمد تا از مناسبات حسنه و گسترده شخصی که داشت، اوضاع را بو بکشد و نبض ایران را بسنجد، و نیز در این فرصت بکوشد که از زیان‌ها و مخاطرات ناشی از بسته شدن و لغو پروژه‌های مشترک مهم ایران و اسرائیل بکاهد. یکی از دیدارهای او، البته، با ژنرال طوفانیان بود که در خانه او در شمال تهران برگزار شد. دقیق‌تر است اگر بگوئیم قصر، نه خانه. قصری مجلل با ده‌ها اتاق، پنج طبقه، دو استخر سرد و گرم، سونا و باغ بهشت مانندی بر پهنه ده هکتار که دیواره‌های بلند آن را احاطه کرده‌اند، خودنمائی می‌کند.(ص276)
 بختیار از دوستش دیوید خواسته بود که «العال» به پروازها ادامه دهد، و این خواسته، خواسته ما نیز بود و آنرا اجابت کردیم. تجهیزات و پایگاه‌های فرودگاه مهرآباد هم‌چنان دستخوش اعتصاب بودند و هواپیماهای «العال» همه مخاطرات را به جان خریده و بدون آن‌که از ابتدائی‌ترین خدمات ضروری هوائی ایران بهره‌مند باشند، به پرواز ادامه می‌دادند.(ص277)
 وزیران دولت [بختیار] همگی تکنوکرات‌های غیرسیاسی هستند، جز ژنرال فریدون جم، پست وزارت امنیت داخلی به او اعطاء شده که در چنین مقامی باید مسؤول هم‌آهنگی میان ارتش و دولت باشد. مقام و موقعیت و وجهه و سابقه او موجب شده که هم شاه و هم بختیار این پست را در اختیار وی بگذارند. ولی هرچه که شاه و بختیار اندرطلب او می‌دویدند، جم از هر دوی آنها گریزان است و از پذیرش پست، علیرغم اعلام رسمی وزارت خودداری می‌نماید. با او پیشتر توافق حاصل شده بود که پست جانشینی فرماندهی کل قوا را نیز بپذیرد. اما وی این توافق را نیز لغو می‌کند و از آن شانه خالی می‌نماید، بعدها، من و همکارم «دال» در لندن با جم ملاقاتی به عمل آوردیم که می‌بایست دیداری محرمانه باشد. اما به دلیل عدم شنوائی کامل، او آن‌چنان بلندبلند صحبت می‌کرد که سخنانش در آن سوی کافه‌ تریائی نیز که ما نشسته بودیم، به گوش می‌رسید و نزدیک بود کار دست ما بدهد!(ص278)
 انواع گزارش‌هائی که به دست ما می‌رسید حاکی از آن بود که روزهای قبل از معرفی دولت جدید، ایامی بشدت پرتنش بوده است و گروهی از وفاداران شاه به تدارکات یک کودتا دست زده بودند. شماری از حامیان سرسخت شاه، که از اوضاع جان به لب شده بودند، به احتمال زیاد با موافقت ضمنی شاه، تدابیر و تمهیدات لازم را برای کودتا به عمل آورده بودند. نام ژنرال ازهاری و ژنرال جوان و پرآوازه، خسروداد در این رابطه مطرح شده بود. ولی گفته می‌شد که کودتا در آخرین لحظات، بخاطر فشار شدید برخی‌ها، از جمله رئیس جدید ستاد ارتش، قره‌باغی، باطل شده بود. بختیار نیز که از جریان آگاهی یافته بود، تلاش زیادی به عمل آورده بود تا طراحان کودتا را به لغو آن متقاعد نماید... دست دو نفر دیگر این آش شور را بر هم می‌زد. یکی، جورج براون، وزیر خارجه پیشین بریتانیا بود، که معلوم شد به اقامت خود در ایران ادامه داده بود، و دیگری ژنرال آمریکائی، رابرت هویزر بود. هویزر معاون فرمانده نیروهای نظامی ایلات متحده مستقر در اروپا بود. هر دوی آنها می‌کوشیدند اهداف توطئه‌آمیز خود را عملی سازند و نیز تلاش می‌کردند که بختیار از امکان و بخت‌ بهتری برای آغاز کار خود برخوردار شود.(صص279-278)
 بختیار، فردی میانه‌رو و معتدل و برخوردار از تحصیلات غربی، در همان آغاز کار، استقلال عمل خود را نشان داد، و بلافاصله علناً شاه را به ترک وطن فرا خواند و خواهان برچیده شدن دستگاه ساواک و محاکمه کسانی شد که بروی تظاهرکنندگان آتش گشوده‌اند.(ص279)
 سالیوان با این امر مخالفت کرده و خواسته بود که شاه، بدون فوت وقت ایران را ترک کند، و نیز قویاً پیشنهاد کرده بود که ایالات متحده برای برقراری مناسبات دوستانه و حتی برای دستیابی به توافق اتحاد با خمینی بکوشد. کارتر پیشنهادهای سالیوان را رد کرد، زیرا می‌دانست که شاه، بختیار و فرماندهان ارتش تا چه حد در این اوضاع سخت به حمایت قاطع ایالات متحده نیازمند هستند.(ص280)
 رفتار سالیوان از فرماندهان ارتش ایران سلب اعتماد می‌کرد و نیز کانالهای ارتباطی لازم با آنها را از دست داده بود. بنابراین، کارتر، در پی توافق با وزیر دفاع خود، هرولد براون، به این نتیجه رسید که اعزام یک فرد نظامی پرقدرت به تهران ضروری است، و یکی از هدف‌های مأموریت‌ او می‌بایست تقویت روحیه و رهنمود دادن به رهبران ارتش باشد و آنها را تشویق نماید که در ایران بمانند و حتی در صورت خروج شاه، از ثبات کشور دفاع نمایند.(ص280)
 کارتر احساس کرده بود که سالیوان کنترل شخصی خود را از دست داده است. در دهم ژانویه، او تلگرامی تهدیدآمیز برای سالیوان فرستاد و از اقدامات و پیشنهادهای سالیوان ابراز خشم کرد و حتی تهدید نمود ارتباط با او را قطع خواهد کرد. پیشنهاد سالیوان مبنی بر این‌که رئیس‌جمهوری فرانسه، والری ژیسکاردستن به نام دولت ایالات متحده با خمینی وارد مذاکره شود، خشم کارتر را برانگیخته بود. کارتر در تلگرام خود، این اقدام را «اشتباهی جبران‌ناپذیر»، «مغایر با منطق» و «مخالف هوشمندی» توصیف کرده بود. کارتر تأکید کرده بود که به این نتیجه می‌رسد که سالیوان، ارزیابی‌های منصفانه و بی‌طرفانه‌ای از اوضاع ایران به دولت واشنگتن ارائه نمی‌کند.(ص281)
 بدا به حال چنین سفیری و ترحم بر او که رئیسش، که رئیس‌جمهوری ابرقدرت شماره یک جهان نیز هست، او را این‌گونه مورد انتقاد کاری قرار می‌دهد. زهی‌شرم! این نیش‌های تلخ فقط لکه ننگ شخصی نیست، هرچند ننگ بزرگی باشد.(ص281)
 نخستین اقدامات و سخنان بختیار در جهت آشتی با ملت و مخالفان شاه بود تا نشان دهد که وی عروسک دست نشانده شاه نیست. او اعلام کرد که نخستین مأموریتش مجازات متهمان به فساد اقتصادی و کسانی است که مرتکب جنایاتی علیه مردم شده‌اند.(ص282)
 مقامی که ارتباطات حسنه‌ای با سران ارتش دارد، به ما می‌گوید که افسران ارشد اکنون دیگر با رفتن شاه کنار آمده و دولت بختیار را- علیرغم تمام نقاط ضعفی که در آن دیده می‌شود- بعنوان آخرین مانع در برابر تسلط کمونیسم بر کشور تلقی می‌کنند!! و می‌گویند اگر بختیار ناکام شود، آن‌گاه آنها آماده دست زدن به کودتا هستند. از گزارش‌ها ما چنین استنباط می‌کنیم که جای پای ژنرال آمریکائی، هویزر، در این جریان‌ها دیده می‌شود. اتفاقی است یا نه، نمی‌دانم، اما همه ملاقات‌های ما با افسران ارشد ارتش درست اندکی بعد از ملاقات‌هائی که هویزر با آنها داشته صورت می‌گیرد، و به اصطلاح جای گرم او هنوز بر صندلی احساس می‌شود. اما یک تفاوت بزرگ هست. ما ملاقات می‌کنیم تا فقط به صورت ساکت و خموش دیدگاه‌های آنها را بشنویم، اما هویزر با آنها ملاقات می‌کند تا در واقع به آنها رهنمود دهد.(ص284)
 خمینی از پاریس هم‌چنین کارمندان وزارت‌خانه‌ها را فرا می‌خواند تا مانع از ورود وزیران «دولت غیرقانونی بختیار» شوند. در چنین شرائطی باید به حال بختیار دلسوزی کرد- هرچند که او در ظاهر، از خود قدرت رهبری و عزم جزم نشان می‌دهد.(ص285)
 «کاهانی» [معاون وابسته نظامی اسرائیل در تهران] که در سوئیتی در هتل «کینگز» اقامت داشت، همچنین برای ما تعریف کرد که یکی از کارکنان هتل، آن‌چنان با حرارت از مخالفان شاه حمایت می‌کند که می‌گوید آماده «شهید» شدن است. این ایرانی در مراجعه به صاحب اسرائیلی هتل، استعفانامه خود را به او ارائه می‌دهد.(ص285)
 او [صدام] خرسند است که خمینی، که می‌توانست در میان شیعیان عراق فتنه ایجاد کند، از عراق رفته... لازم نیست که کارشناس بزرگی بود تا پی برد که توافقی که صدام با شاه در مارس 1975 در الجزیره امضا کرد، و در آن شاه به کردها خیانت نمود و در برابر، عراق از ادعای مالکیت بر نیمی از شط‌العرب دست کشید، به منزله آغاز یک عشق واقعی و جاویدان بین این دو رهبر نبود. اما ولیعهد عربستان، امیرفهد، آشکارا به نفع شاه بیانیه صادر کرد. پادشاهان اردن و مراکش و نیز رئیس‌جمهوری مصر، انورسادات، در کنار شاه قرار گرفتند. در اواخر دسامبر حتی گفته شد که مصر این احتمال را بررسی کرده بود که نیروهائی به ایران بفرستد تا شاه را یاری دهند.(ص286)
 همگان می‌دانند که «ساف» در اردوگاه‌های خود در لبنان و دیگر نقاط، ایرانیان مخالف شاه را- از هر دسته و سازمان مخالف شاه که باشند- تحت تعلیمات سیاسی وآموزش‌های نظامی قرار می‌دهد. البته حمایت «ساف» و یاسر عرفات از مخالفان شاه، اولین و آخرین اشتباه این باند نیست. آنها در طول موجودیت خود مرتکب اشتباهات مرگ‌بار بی‌شماری شده‌اند و همواره راههای مخالف عقل و منطق در پیش گرفته‌اند.(ص286)
 [بختیار در مجلس شورای ملی] می‌گوید که مناسبات ایران با اسرائیل دستخوش تغییرخواهد شد. او حمایت کامل دولت خویش را از «مبارزات فلسطینی‌ها برای کسب حقوق مشروع خویش» اعلام می‌دارد و لذا... می‌گوید: «ایران فروش نفت به اسرائیل را متوقف می‌گذارد»... دیوید پیام تلفنی می‌دهد (از خود می‌پرسم او هنوز اینجاست!) و نیز اعتماد، دست راست بختیار به ما تلفن می‌زند که ما را آرام کند. آنان پیام می‌دهند که نگران نباشید و از این سخنرانی و گفته، مبنی بر قطع فروش نفت به اسرائیل دستخوش دغدغه خاطر نشوید. «این‌جوری می‌گویند، آن‌جوری عمل می‌کنند.»(صص287-286)
 شاه به یک چشم‌پوشی دیگر دست می‌زند و اعلام می‌کند که تمام ثروت شخصی خویش را در اختیار «بنیاد پهلوی» قرار می‌دهد تا آنرا برای عمران و آبادانی و دیگر نیازهای مهم کشور هزینه کنند.(ص287)
 نام خسروداد بر سر زبان‌ همه است. به موجب برخی از ارزیابی‌ها، شاه، خود در پشت تدارکات این کودتا قرار دارد و قرار است هنگام اقامت او در خارج عملی شود، چه که به این ترتیب نمی‌توان او را متهم کرد، و گفته می‌شود سپس به کشور باز خواهد گشت، و در واقع نسخه 1953 (رویدادهای ایام دکتر محمد مصدق در سال 1332 خورشیدی) تکرار خواهد شد. ارتشبد طوفانیان، معاون وزیر جنگ، روزی شدیداً خوش‌بین است... حتی برای دست زدن به کودتا ابراز آمادگی کرد و استدلال نمود که او ارشدترین ژنرال و قدیمی‌ترین افسر ارتش است و در ملاقات با من و «سامی» گفت که همه افسران در مورد او اتحاد نظر دارند و به وی دلبستگی نشان می‌دهند. او گفت اگر بختیار موفق نشود، خود حاضر است «اقدام لازم» را انجام دهد.(ص288)
 شانزدهم ژانویه 1979 از منجیق فلک سنگ فتنه بارید- شاید هم می‌توانست سرآغاز وضعیت دیگری شود. از ساعات ظهر، یک‌باره بوق بلند و هم‌زمانی از همه ماشین‌ها گوش فلک را کر کرد و چراغ‌های آنها روشن گردید. در خیابان‌ها مردم هیجان‌زده راه می‌رفتند. برخی شگفت‌زده و دهان حیرت گشاده، مات مانده بودند. آشکارا هم‌دیگر را بغل می‌کردند و می‌بوسیدند و با اشک در چشم به یکدیگر «مژده» می‌دادند که «شاه از ایران رفت». نمی‌دانم چگونه می‌توان این واقعیت را توضیح داد- شاید نمی‌خواهم به آن اعتراف کنم- که چگونه افراد از ته قلب شادمان و خوشحال بودند. اشک از صورت‌ها روان بود. غریبه‌ها بوسه رد و بدل می‌کردند. همه آنها احساس می‌کردند که سال‌های سال تحت ستم بوده‌اند... برای خارجی‌ها، و از جمله ما اسرائیلی‌ها، ایام اضطراب و بیم فرا رسیده بود.(ص289)
 شاه هنگام ترک ایران شصت سال داشت. خشنود از اقدامات بی‌شماری که برای وطن انجام داده ولی تلخ‌کام وطن را ترک می‌گوید... در لحظاتی که او دست خود را به آرامی و بی‌رمق تکان می‌دهد، صحنه‌های مهم زندگی در برابر چشمانش ظاهر می‌گردیده است. تصاویری دور از ایام کودکیش در تهران به عنوان فرزند ارشد رضاخان، که ابتدا افسر ارشد و فرمانده تیپ قزاق‌ها در ارتش آخرین شاه قاجار بود و سپس با به دست گرفتن تاج و تخت پادشاهی رضاشاه نامیده شد.(صص291-290)
 محمدرضا در ایام کودکی و نوجوانی، انگیزه‌های پدرش را برای رسیدن به رأس قدرت از طریق کودتای نظامی سال 1921 دنبال کرد و نیز شاهد فعالیت‌های او به هنگام رسیدن به پست وزارت جنگ بود و دید که چگونه پدرش از این پست نیز به نخست‌وزیری ارتقاء مقام یافت؛ و سرانجام به آنجا رسید که می‌خواست. محمدرضا دید که پدرش برای تبدیل کردن ایران به کشوری مدرن و پیشرفته چگونه با سرسختی، اصلاحات قاطعانه‌ای را به مرحله اجرا گذاشت.(ص291)
 انگلیسی‌ها و شوروی به ایران تهاجم کردند و با اشغال این سرزمین، رضاخان را وادار به ترک میهن کرده و او را به تبعید آفریقای جنوبی فرستادند و همان‌جا بود که او به سرای باقی شتافت. محمدرضا خود را حتماً به خاطر می‌آورد که جوان 22 ساله‌ای بیش نبود که می‌بایست در برابر ارتش‌های مهاجم دو ابرقدرت مقاومت کند. او حتماً از خاطر نبرده است که چقدر جوان و ضعیف بود. نه تنها قدرت‌های خارجی؛ که می‌بایست با تشکیلات الیگارشی قدرتمند و نیز نهاد مذهبی آیت‌الله‌ها که کم‌قدرت‌تر از اولی نبود، مقابله کند.(ص291)
 او خود راه پدر را در ادامه اصلاحات دنبال کرد و به پاکی دل و صداقت تمام ایمان داشت که او در راه خدمت به وطن گام برمی‌دارد. او هیچ‌گاه دلائل این امر را درک نکرد که چرا و چگونه ناچار شد در سال 1935 (1332 خورشیدی) وطن را ترک کند؟ او قدردان کوشش‌های کسانی بود که او را به سلطنت باز گرداندند و در صدر آنها با سپهبد زاهدی، پدر سفیر وفادار کنونی‌اش در آمریکا، روابط حسنه داشت... شاه به این خاطر قدردان ژنرال نعمت‌الله نصیری بود، که حالا در زندان به سر می‌برد و منتظر آغاز محاکمه خود می‌باشد. مسلماً قلب شاه برای نصیری سخت نگران است و غمگین است از این‌که نمی‌تواند کاری برای نجات او انجام دهد.(صص292-291)
 ...شاه دائم از خود می‌پرسید که چه اشتباهی مرتکب شد. تصاویری از «انقلاب سفید»، اصلاحات اساسی در مورد اراضی، تقسیم زمین‌های کشاورزی میان دهقانان، چشم‌پوشی او از اراضی شاهانه و دادن آنها به کشاورزان، تا نمونه‌ای باشد برای دیگر فئودال‌ها. شاه به خاطر می‌آورد که چه سرمایه‌های عظیمی در راه ایجاد تأسیسات زیربنائی پرقدرتی هزینه شد و آموزش و پرورش، صنعت و ارتش دگرگون شد... حال که کشور به اوج شکوفائی اقتصادی و عمرانی رسیده... چه خطای نابخشودنی مرتکب شد که حالا باید بار دیگر وطن را این‌گونه ترک کند؟ چه خواهد شد؟ آیا بازگشتی خواهد بود؟(ص292)
 ... شاه که خارج از وطن است و خمینی که او نیز در تبعید است، نوعی حالت توازن غریب ایجاد می‌شود. هر یک از آنها نیروهائی درون ایران دارند: شاه، ارتش و تا حد معینی دولت را دارد. خمینی، جنبش مخالفان، اوپوزیسیون را با انگشت کوچکش می‌چرخاند و از حمایت گسترده عامه برخوردار است.(ص293)
 در یکی از گزارش‌ها می‌شنویم که رمزی کلارک، دادستان پیشین در زمان دولت جانسون، در حال انجام تماس‌هائی با خمینی در پاریس است. کلارک بعنوان یکی از لیبرال‌های حزب دمکرات شناخته شده است. او با دخالت ‌آمریکا و نیز با جنگ ویتنام مخالف بود. بعد از مدت بسیار کوتاهی مشخص می‌شود که تماس‌های او بی‌نتیجه بوده است. ولی این احساس باقی است که زیان را سنگین کرده است. با این تماس‌ها، او ثابت کرد که «آمریکا حمایت از حکومت شاه و دولت بختیار را رها کرده و به خمینی وزنه سنگینی بخشیده است.»(ص293)
 احتمال بازگشت خمینی برای کسانی که در انتظار حاکم شدن اندکی خرد و منطق بر اوضاع ایران هستند، به منزله یک کابوس است. بسیاری نگران هستند که در آن لحظه‌ای که کف پایش زمین ایران را احساس کند، کشور همانند یک میوه رسیده، در دامان انقلاب اسلامی خونین و خشونت‌طلب بیفتد. هرچند همگان این خطر بزرگ را احساس می‌کنند، اما نمی‌دانم چرا در هیچیک از محافل دولت و حکومت یا نهادهای کشوری، کوچکترین اقدام واقعی برای خنثی کردن طرح بازگشت او به عمل نمی‌آید!(ص294)
 جنگ تبلیغات روانی از سوی مخالفان شاه و حامیان خمینی در اوج خود قرار دارد و آنها قویاً هشدار پیشاپیش می‌دهند که وای اگر موئی از سر خمینی کم شود... از زبان خمینی وعده می‌دهند که او به زودی اعضای شورای انقلاب را برای اداره کشور معرفی خواهد کرد.(ص294)
 بیست و پنجم ژانویه، در تاریخ وعده داده شده برای بازگشت خمینی، نیروهای ارتش فرودگاه را محاصره کرده و در طول مسیر فرود، تانک‌ و تریلرهای متعدد مستقر کرده‌اند. اما، «هامان» بازگشت خود را دوباره به تعویق می‌اندازد: «هامان»، نخست‌وزیر دربار خشایارشاه بود که علیه او قیام کرد و در صدد کشتن ملکه «استر» و عموی ملکه، «مردخای» برآمد و قصد کشتار یهودیان را در سرزمین ایران داشت. اما ملکه و عمویش از نیت او به هنگام، آگاه شدند و «هامان» به سزای نیت پلید خود رسید (- روایت «استر و مردخای» از کتاب مقدس تورات- جشن «پوریم» برای شکرگزاری نسبت به خنثی شدن توطئه «هامان» یکی از اعیاد مهم یهودیان است. این جشن یادآور پیوند ملت یهود با سرزمین ایران است؛ چرا که «استر» و عمویش یهودی بودند- مترجم)(صص295-294)
 گزارش می‌رسد که سرلشگر خسروداد، فرمانده هوانیروز، بدون همآهنگی با بختیار، از قرارگاه‌های افسران وفادار در پایگاه‌های ارتش بازدید می‌کند تا مطمئن شود که در صورت نیاز، آنان آماده به کارگیری قوای خود هستند. دوستمان، «سامی» این روزها سخت کار می‌کند و من نیز با او در انجام ملاقات با افسران ارشد همراه می‌شوم تا از زبان آنان مطالبی در مورد اتحاد در ارتش و آمادگی آنها برای لحظه بحران بشنویم. گروهی از آنها دستخوش حالت‌های روحی بسیار دو قطبی هستند. لحظه‌ای بسیار امیدوارانه سخن می‌گویند و لحظه‌ای دیگر عمق ناامیدی خود را پنهان نمی‌کنند و حتی هذیان می‌گویند. یکی از آنها حتی شرم نمی‌کند که دست کمک به سوی ما دراز می‌کند و می‌گوید: «اسرائیل باید ما را نجات دهد».(ص295)
 گزارش‌هائی نیز می‌رسد که در اردوگاه خمینی در پاریس هم شکاف‌هائی بروز کرده و این احساس دست می‌دهد که دست راست نمی‌داند دست چپ در آنجا چه می‌کند و هم‌آهنگی میان طرفدارانش وجود ندارد. میان دو نفر از دستیاران مهم او، صادق قطب‌زاده که دولت پاریس را متقاعد به پذیرش خمینی کرد، و بنی‌صدر، روشنفکر مذهبی و یک ایدئولوگ اختلاف بروز کرده.(ص296)
 نهادی که بعدها بعنوان «شورای انقلاب اسلامی» ظاهر شد، امور واقعی را در پشت صحنه در دست دارد. شورائی که در برگیرنده هفت ملای متعصب بود که دیگر به دور از ترس از ساواک، در خانه آیت‌الله مطهری بطور منظم تشکیل جلسه می‌دهند. آیت‌الله حسینعلی منتظری و آیت‌الله بهشتی از دیگر اعضای این هسته هستند. در مورد بهشتی باید یادآور شد که او سال‌ها به مجیزگوئی شاه و حکومت او مشغول بود و مدتی نیز با موافقت حکومت شاه، ریاست مسجد و مرکز اسلامی هامبورگ را در دست داشت. شاید او به عادت «تقیه» شیعیان، طبق احوال روز رنگ عوض می‌کرد. آیت‌الله احمد جنتی یکی دیگر از اعضای این هسته بود. جنتی همین اخیراً از اردوگاه سیاسی- تروریستی سازمان آزادی‌بخش فلسطین، به رهبری یاسر عرفات، به ایران بازگشته بود.(صص297-296)
 هر روز تظاهراتی در برابر خانه‌های کسانی برگزار می‌شد که سال‌ها بود شاید از مبارزه سیاسی دست برداشته بودند. با تملق‌گوئی از این افراد آنها نیز به صف مخالفان پر سروصدای شاه پیوستند. از هر سوراخ سنبه‌ای که عقل جن هم به آن نمی‌رسید، صدای اعتراض بلند شده بود و همگی از حکومت شاه طلبکار شده بودند. نمونه مایه خنده یکی از این افراد که تملق و مجیزگوئی از او، موجب «باد کردنش» شد و امر به خود او نیز مشتبه گردید، کریم سنجابی، رهبر «جبهه ملی» بود. سنجابی، فردی متواضع و آرام در دهه هفتاد عمر خود بود که تظاهرات خیل عظیم مردم در برابر منزلش به او احساس دون کیشوت بودن داد.(ص297)
 بنظر می رسد که آنها موفق شده‌اند بسیاری را در جهان به اشتباه بیاندازند.غلط اندازان ماهری هستند. هم مردم کوچه و خیابان می‌گویند و هم کسانی در روزنامه‌ها می‌نویسند که دیگر چه می‌شود کرد، شاه رفته، کشور در سراشیبی سقوط قرار دارد، امنیت وجود ندارد، پس بد نیست که خمینی بیاید و نظم برقرار کند...بسیاری از شخصیت‌ها و در میان آنها، سران دولت‌ها، خمینی را بعنوان قدیسی دیدند که بیان‌گر نفرت و انزجار ملت ایران از فساد و دیکتاتوری حکومت شاه است.(ص298)
 او [آیت‌الله خمینی] از جذابیت لازم برای یک رهبر برخوردار بود و سایر نیروهای مخالف، از روی میل و اراده، به آسانی رهبری او را می‌پذیرفتند. حتی نیروهای ضد مذهبی، مانند حزب کمونیست «توده»، سازمان‌های چریکی و تروریستی با تمایلات اسلامی و مارکسیستی! (اصلاً اگر بتوان مارکسیسم و اسلام را در یک جا گرد آورد!) و نیز نیروهای لیبرالی مانند «جبهه ملی» گوش به فرمان او بودند. قدرت رهبری او چنان با نفوذ و وسیع است که روحانیون مهمتر و با نفوذتر از او، مانند آیت‌الله‌العظمی سیدابوالقاسم خوئی و آیت‌الله‌العظمی سیدکاظم شریعتمداری، که چهره‌هائی میانه‌رو و لیبرال در نهاد روحانیت محسوب می‌شدند، همگی زبان در کام کشیده بودند.(صص299-298)
 بختیار تظاهرات بزرگی را با شرکت هزاران نفر در حمایت از خود و حمایت از قانون برپا کرد. شرکت کنندگان از جمله پلاکاردها و پارچه‌هائی سر دست گرفته بودند که در آن نوشته شده بود «امام مهدی، آخرین امام شیعیان». آنها می‌خواستند بگویند خمینی امام و فرستاده خدا نیست و نباید به او امکان داد از احساسات مذهبی شیعیان ایران بیش از این سوء استفاده کند. با گذشت دو روز، بختیار اعلام کرد خمینی حاضر به انجام ملاقات با او در پاریس شده و این دیدار در روزهای آینده انجام می‌شود.(ص 299)
 او به عنوان سفیر اسرائیل و رئیس پیشین «شباک» (سرویس امنیت داخلی اسرائیل) در این وضعیت می‌توانست درد سر آفرین باشد، چه که خمینی و تندروها دائم فریاد می‌زدند و ساواک و «همکاران آن»: «سی. آی ای» و «موساد» را تقبیح می‌کردند. همچنین خود من و نیز معاونم، «تسادوک»، که بخاطر زخمی شدن در یکی از عملیات «موساد» در بروکسل، نامش به رونامه‌ها نیز کشید، می‌توانستیم به «طعمه» آسانی برای این غوغاگران مبدل گردیم.(ص300)
 روزنامه ها حال خبر می‌دهند که «رکن نظامی» شورای انقلاب در حال برپائی است. مفهوم این امر آن است که افسران برجسته یا غیر ارشدی وجود دارند که در حال پیوستن به انقلاب هستند و این ضربه بزرگ دیگری بر ارتش شاه. دست بر قضا گفته شد که در نیروی هوائی، که این همه مورد حمایت همه جانبه شاه بود، نیروهای دون پایه‌ای حمایت خود را از خمینی ابراز کرده بودند. معاون فرمانده نیروی هوائی، یعنی معاون ژنرال پر ارج و نیز پرستاره، ربیعی، زبان به حمایت از خمینی گشوده و گفته بود خود را در کنار مردم می‌داند. ضربه سهمگینی از این بابت بر ارتش به ویژه نیروی هوائی وارد شده بود. اعلام گردید که سربازانی در نیروی دریائی نیز همبستگی خود را با «امام» ابراز داشته‌اند.(صص301-300)
 پس از اقامتی کوتاه در مصر، شاه به عنوان میهمان ملک حسن دوم پادشاه مراکش وارد این کشور شد. از گفتگوهایمان با ژنرال‌ها دستگیرمان می‌شود که خطوط تلفنی ایران به مراکش این روزها شدیداً مشغول است و هواداران و حامیان شاه با دستیاران او مشغول گفتگوهای بی‌وقفه‌ای هستند. زاهدی، سفیر شاه در آمریکا، که او را در سفر به مصر و مراکش همراهی می‌کند، دائم در حال گفتگو با مسؤولان ارتش و امنیت داخلی است.(ص301)
 هریک از ژنرال‌های ارشد، روزی یکی دوبار با شاه یا زاهدی یا ژنرال هویزر که اینجا بود، مکالمه تلفنی داشت. ما نیز مکالمات تلفنی به عمل می‌آوردیم- اما فقط برای اینکه از اوضاع باخبر شویم.(ص302)
 بیست و هشتم ژانویه تظاهراتی با شرکت حدود یک میلیون نفر از طرفداران خمینی در پایتخت برگزار شد. شاید ما که تظاهرات بزرگ‌تر از این دیده بودیم، که در آن یک و نیم میلیون نفر و حتی دو میلیون انسان حضور یافته بودند، دیگر زیاد از این تظاهرات امروز برانگیخته نشدیم. مردم هم عادت کرده بودند. تظاهرات خشونت‌باری نبود ولی اینجا و آنجا درگیری‌هائی میان آنها و نیروهای امنیتی روی داده و خبر از چند کشته می‌رسید، و از جمله گفته می‌شد تعدادی در دانشگاه جان داده‌اند. اعتصاب‌ها نیز ادامه داشت.(ص302)
 از یک سو قویاً کنجکاو بودیم که ببینیم آیا سرانجام خمینی باز می‌گردد و آیا با بازگشت او جهان بر سر همگان خراب می‌شود یا نه، و یا اینکه همگان از ارزیابی‌های به شدت سیاهی که بیان می‌شود، سرانجام ترسیده و تکان می‌خوردند و راه گفتگو و سازش هموار می‌شود! فریبکاری‌های خمینی در هفته‌ها و روزهای اخیر و تصویر آرامی که او به دست می‌دهد هرکسی را اغوا می‌کند که بگوید: بابا دیگر راهش را بکشد و بیاید و همه را خلاص کند.(ص304)
 طبقات گسترده‌ای از جامعه ایرانی در دام «خدعه» افتاده و از آنجا که فکر می‌کردند سال‌های طولانی از حکومت خودکامه رنج برده‌اند، تقریباً برای بازگشت این «ستاره سهیل»(خمینی) دعا می‌کردند. هرکسی با هر ایدئولوژی و باوری به این ظن می‌رسید که خمینی «یکی از خود ماست» و رهبری است که بر اصول اساسی پای می‌فشارد. لیبرال‌ها او را به منزله رهبری با جذبه که به مبارزه علیه دیکتاتوری برخاسته و برای رسیدن ملت به حقوق حقه خود فعالیت می‌کند، می‌دیدند... محافظه‌کاران بسیاری نیز او را «خودی» انگاشته و می‌گفتند وی بر سنت‌ها پای می‌فشارد و مخالف نوآوری‌های زیان‌آور و مدرنیزه شدن افراطی جامعه است، که شاه را در آن مقصر قلمداد می‌کردند. از آنجا که بسیاری از شیعیان ایران به نهاد روحانیت علاقمند بودند و بر این باور پای می‌فشردند که روحانیت خواستار دخالت دین در دولت نیست، فکر می‌کردند که آیت‌الله خمینی فقط می‌آید که عدالت را برقرار کند... درست همین جا بود که خمینی موفق شد سر همه آنان کلاه گشاد و بزرگی بگذارد.(ص305)
 هریک از پروازهای «العال» به تهران، این روزها، خود داستانی هیجان‌انگیز دارد. «اوری‌یورام»، یکی از دوستان خلبانم، که یک خلبان قدیمی و باتجربه است... «اوری» بعدها خاطرات این بخش از پروازهای خود را در کتابی که در سال 2001 میلادی، از سوی انتشارات وزارت دفاع اسرائیل چاپ گردید، مورد یادآوری قرار داد. سابقه دوستی من با «اوری‌یورام» به زمانی باز می‌گردد که من نماینده «موساد» برای کمک به کردهای عراق در زمان حیات ملامصطفی بارزانی بودم. «اوری» و خلبان حرفه‌ای دیگر، به نام «اریه عوز» تجهیزات نظامی ارسالی از سوی اسرائیل و از جمله موشک‌های کتفی، از مدل «استرلا» را برای دوستان کرد عراقی‌مان می‌آورد... «اوری» در گذشته، خلبان هلیکوپتر رزمی نیز بود که در مواقع لازم کمک‌های نظامی را با هلیکوپتر بر فراز کوه‌ها و صخره‌های بلند کردستان عراق فرود می‌آورد.(ص306)
 دوست خلبان دیگرم، «بتسال- ال عوفر» که ما او را «تسولی» صدا می‌کردیم، نیز تعریف کرد که در یکی از پروازهای برگشت از تهران، ناچار شد چهل!! قالی مسافران را بار کند.(ص307)
 در آن روزها شاید ما نیز جانب احتیاط را از دست داده و منتظر آمدن خمینی بودیم تا ببینیم اوضاع این مملکت چه می‌شود. اکنون با نگاهی به گذشته می‌توان گفت که افکار عمومی و رسانه‌های گروهی در ما نیز به نحوی اثر گذاشته و فکر می‌کردیم، ای شاید وعده‌های معتدلی که اومیدهد، اوضاع را بهبود بخشد. اما اکنون با قاطعیت باید گفت که می‌بایست بیشتر از اینها احتیاط می‌کردیم.(ص308)

فصل هشتم: چه کسی در دربار است؟ «هامان»!
 امروز [12 بهمن] آیت‌الله «سید روح‌الله‌الموسوی الخمینی» به تهران بازگشت. کسی که از ایران رانده شد و تقریباً معجزه‌آسا از گلوله جوخه اعدام جان به در برد، به مثابه یک رهبر پیروز مطلق بازگشت. میلیون‌ها میلیون انسانی که خیابان‌ها و هر نقطه‌ای از خاک تهران را اشغال کرده و برای دیدن جمال رهبر انقلاب صف کشیده بودند، اشک در چشم داشتند و قلبشان از فرط هیجان‌گوئی در حال ایستادن از طپش بود.(ص309)
 در هیأت مستقبلین، آنچه که در وهله اول به چشم می‌خورد، یک تپه ریش بر صورت هر یک از آنان بود. انواع ریش‌ها؛ کوتاه، بلند، با سبیل‌های چخماقی، یا به دقت سلمانی شده یا نامرتب و آویزان... در میان آنها بسیاری بودند که کاملاً مشهود بود از همین چند روز پیش شروع به بلند کردن ریش کرده و آن را دیگر اصلاح نکرده‌اند. قیافه آنها مثل یاسر عرفات بود. معلوم بود که آنها نیز از بد حادثه ناچار به رنگ عوض کردن و همراه جماعت شدن گردیده‌اند.(ص310)
 خمینی، عبوس، ابرو در هم کشیده و ساکت کسی را نگاه نمی‌کرد، اما تردیدی نیست که این مقام و موقعیت و این خیل عظیم جمعیت و موفقیت کار بزرگی که کرده، عمیقاً او را خشنود کرده بود.(ص310)
 از پشت تریبونی که گویا با ضرب‌الاجلی کوتاه از سوی مستقلبین برپا شده و میکروفون‌های سازمان رادیو و تلویزیون را در برمی‌گیرد، خمینی سخنان کوتاه و تندی ایراد کرد. او خواهان «ریشه‌کن شدن استعمار و اخراج خارجی‌ها» گردید. «من دعا می‌کنم که خدا دست آنها را قطع کند»، این یکی از جملات دیگر خمینی است. همچنین از بختیار خواست فوراً و همان روز استعفا کند.(ص311)
 همه جا از جمعیت سیاهی می‌زد. هیچ نقطه‌ای نمانده بود. هرجا را که نگاه می‌کردید، صدها و هزاران نفر تنگ در دل یک‌دیگر، ایستاده بودند. حسابی که ماقبلاً برای تخمین زدن شمار شرکت‌کنندگان در راه‌پیمائی‌های مخالفت با شاه به دست آورده بودیم، برای تخمین شمار حاضران امروز، صددرصد باطل بود. رسانه‌های گروهی می‌گفتند چهار میلیون نفر. بعید نیست اگر بیشتر بوده باشد.(ص311)
 آن روز، بی‌تفاوت‌ها و مخالفان خمینی نیز حال و هوای دیگری داشتند و با دیدن هیجان دیگر هموطنان خود احساس می‌کردند که شاید باید بختی به «امام» بدهند... افرادی تلاش کردند که خمینی را تشویق کنند دقایقی وارد دانشگاه شود و شاید کوشش شد که او نطق خود را در این محل که به منزله خانه مبارزه‌گران بود، بیان کند. اما خمینی هیچ اعتنا نکرد و به راننده گفت راه خود را ادامه دهد. دقیقاً از همان لحظه به بعد تا روز درگذشتش معلوم شد که چه کسی فرمانده است و حرف، حرف چه کسی است. او می‌دانست چه می‌کند. منظورش آن بود که از همان لحظه اول اجازه ندهد که کسی با او بر سر هدایت این حرکت و انقلاب ادعای شراکتی کند. آن جمعیت عظیم گردآمده، در برگیرنده استادان و دانشجویان و آزاداندیشان، که خمینی همین حالا به صورت آنها تف انداخت، این را درک نکردند و تف را به منزله باران الهی تلقی کرده، و وقتی دیدند اتومبیل او از جلوی درب اصلی ورودی دانشگاه به سوی شرق خیابان شاهرضا پیش می‌رود، یک باره از دانشگاه بیرون ریخته و چون طفلی که دنبال مادر می‌دود، کوشیدند خود را به اتومبیل حامل او برسانند و حداقل دودی از لوله آن را استنشاق کنند. کسی اعتراضی نکرد. این «آزاداندیشان» نیز کوشیدند در پی خودروی خمینی روان گردند تا ببینند او کجا می‌رود.(صص312-311)
 همه هیجان داشتند، غیر از خمینی. او در طول تمام مسیر عبوس و ابرو در هم کشیده باقی ماند و هیچ لبخندی نزد. گاهی زحمت کشیده پنجه‌اش را تکان بسیار کوچکی می‌داد- حرکت پنجه‌اش مثل حرکتی است که می‌خواهد بگوید ولش کن، یا به من چه، یا خاک بر سرت. در هر حال هرچه که بود، مسلم بود که این حرکت مثل درود فرستادن و ابراز سپاس نسبت به این وفاداری و استقبال شایان نبود.(ص312)
 خمینی مانند یک هنرمند کاملاً چیره‌دست بر تارهای احساسات جمعیت میلیونی می‌نوازد. به راستی چه جائی بیش‌تر از قبرستان می‌تواند همبستگی و احساسات این ملت را برانگیزاند. قبرستانی که صدها نفر از کشته شدگان وقایع اخیر در آن خاک شده‌اند؟(صص313-312)
 من از دور به چهره خمینی نگاه می‌کنم. طبق دستور ما، امروز سفارت اسرائیل کاملاً بسته است و از همه اکیداً خواستیم از دور و بر سفارت نیز عبور نکنند... احساس می‌کنم که به سوی یک فاجعه بزرگ پیش می‌رویم که بر سراسر جهان اثر خواهد گذاشت و مدت‌های بسیار طولانی تمام دنیا را دستخوش بلایای خود خواهد ساخت. او «هامان ظالم» را از «طومار استر» در ذهنم تداعی می‌کند. فقط «هامان» و نه هیچ‌کس دیگر را.(ص313)
 بعدها گزارش شد که او در همان روز ورود به آیت‌الله مطهری و دیگر دستیارانش دستور داد که برای هر اقدامی که می‌خواهند به عمل آورند، باید اجازه او را کسب کنند. حتی این‌که چه عکس‌هائی از او در جامعه و بین مردم توزیع شود، به دستور خود او بود.او دو پوستر را ممنوع کرد و آنها را علیرغم آن‌که مقادیر زیادی از این دو عکس تهیه شده و به صورت پوسترهای بسیار بزرگ توزیع شده بود، گردآوری کردند، زیرا خمینی آن دو عکس را برای رسیدن به اهدافش زیان‌آور تشخیص داده بود. در یکی از عکس‌ها قیافه او خندان دیده می‌شد و در دیگری با عینک!... خنده وجهه انسانی سبک و سطحی را نشان می‌داد! انسان‌های خنده‌رو در نزد متعصبین اسلامی افرادی متزلزل و سطحی جلوه‌گر می‌شوند! زندگی این دنیا جدی‌تر از آن است که بشود خندید! از دالان تنگ دنیای فانی به سوی جهان باقی باید با جدیت تمام عبور کرد! لذا رهبر باید قوی باشد و نشانه قدرت او عبوس بودن است!(صص315-314)
 در هر حال، چیزی که مرا آسوده‌خاطر نمی‌گذارد این است که با یک پدیده جهانی و تاریخی روبرو هستیم که مسلماً اکنون در این روز اول فوریه 1979 نمی‌توانیم دقیقاً ابعاد و جنبه‌ها و اثرات جهانی آنرا ارزیابی کنیم، اما هر چه که هست مانند یک آهن‌ربای بسیار پرقدرت همگان را به خود جذب می‌کند.(ص315)
 حالا ما مانده‌ایم و مدرسه‌ای در نزدیک پارلمان کشور، و وضعیتی کاملاً نوین. من هم‌چنان به یاد روایت «استر و مردخای» هستم. گوئی صدای تاریخ بلند شده و دوباره می‌پرسد: «چه کس در دربار است؟» و فرزندان شاه در جواب می‌گویند: «و اکنون هامان بر سلطنت تکیه زده است».(ص316)
 مگر سرلشکر ربیعی، فرمانده نیروی هوائی نگفته بود که جنگنده‌هائی را به پرواز درخواهد آورد تا هواپیمای حامل خمینی را منحرف کرده و در صورت لزوم سرنگون کنند؟ اما حال هواپیما فرود آمده بود و بزرگترین جشن ایرانیان که در تاریخ مدرن خود حادثه‌ای به بزرگی آنرا به خاطر نداشتند، آغاز شده بود. قیافه عبوس و نگاه ساکت او را هم دیدیم و نیز دست‌هایش را که با بی‌اعتنائی به سوی مردم بلند می‌شد. میلیون‌ها دست تلاش می‌کرد به امام برسد و گوشه عبای او را لمس کند تا برای همیشه عمر «متبرک» شود. اما او آرامش خود را حفظ کرده بود و این میلیون‌ها نفر هیجانی در او برنیانگیخت. اما تردیدی نیست که این پیرمرد، در دل خود احساساتی داشت و نمی‌توان باور کرد که قلبش برای دیدن دوباره خاک وطن، دیدن مردم و بوئیدن بوی وطن تنگ نشده باشد. حتماً احساسات عمیقی داشت اما چه خوب می‌توانست آن را پنهان کند.(صص317-316)
 هرچند که در پاسخ به خبرنگار فرانسوی که از او پرسید «چه احساسی دارید»،‌گفت:‌«هیچ»، و هر چند از نظر ایمان مذهبی انسان باید تنها پروردگار را بپرستد و دلبسته شهر، سرزمین یا هیچ نقطه جغرافیائی نباشد، تردیدی نیست که خمینی در این لحظات مهم زندگیش نمی‌توانست مهم‌ترین رویدادهای عمرش راتا آن روز فرستاده شدن به تبعید در سال 1964 در خاطر خویش مروری دوباره نکرده باشد.(ص317)
 خمینی در این روز بازگشت پرافتخار به وطن، حال که به تنهائی شاه پر قدرت را از ایران بیرون رانده بود، آیا می‌توانست از خاطر ببرد که چگونه او و سایر طلاب در قم تحقیر می‌شدند، پلیس دوران رضاشاه آنها را تعقیب می‌کرد و عمامه را از سرشان بر زمین می‌کشید، چگونه او و طلبه‌های جوان دیگر ناچار بودند به جای راه مستقیم، از هفت خم کوچه‌ها بگذرند تا از تعقیب آژدان‌ها در امان بمانند و عبا و عمامه خود را حفظ کنند. چه زد و خوردهای خونین و پرتنشی که در دوران رضاشاه با طلاب حوزه‌های علمیه درنگرفت. با رفتن رضاشاه و آمدن محمدرضا شاه نیز اوضاع تغییر نکرده بود.(ص318)
 تردیدی نیست که شنیدن این فریادهای میلیونی «خمینی، ای امام» تسلای قلب و خاطر رنجدیده اوست و از شنیدن آن محظوظ می‌گردد- وگر نه یک کلمه او کافی بود که این شعار دادن‌ها و تقدیس کردن‌ها قطع شود. او با حمایت این ده‌ها میلیون نفر چه آسان می‌توانست به آنانی که در طول عمرش سد راه او شده بودند، درس عبرت بدهد. درصدر همه آنها به شاه و خانواده «فاسدش»، به «حکومت فاسد شاه» و بالاتر از همه به ساواک.(صص319-318)
 او دل خوشی نیز از روحانیون عالی مقام نداشت. بارها راه او را سد کرده بودند، و حتی با تحمل سختی زیاد به لقب آیت‌الله العظمائی دست یافت. چه خون دل‌ها که نخورد تا به «مرجعیت تقلید» رسید. حال او «ولی فقیه» خوانده می‌شود. خمینی رقبای مذهبی خود را نیز به خاطر دارد و تردیدی نیست که با آنها نیز تسویه حساب خواهد کرد. ترکیه را نیز از خاطر نخواهد برد. ترکیه نیز باید حساب بپردازد، چرا که حاضر به پذیرش او، پس از تبعید از ایران نشد و در دوران کوتاهی که در آنجا بود، ناچار شد عبا و عمامه را کنار بگذارد... بعد از دادن دستور به او برای ترک عراق، امیرنشین کویت نیز حاضر به پذیرش وی نشد. خمینی نمی‌توانست گرفتن انتقام از این شیخ نشین «فاسد» را از یاد ببرد.(ص319)
 آن شب نخستین بازگشت به وطن، در مدرسه رفاه، خمینی به آسودگی خوابید و در خواب عمیقی فرو رفت- همان‌گونه که نزدیکانش بعدها گفتند- و هیچ دغدغه‌ خاطری نداشت. اما کسی که آن شب خواب به چشمانش راه نیافت، باز به شهادت نزدیکانش، بختیار بود، که تا دم سحر در حال رایزنی و گفتگوهای رو دررو و تلفنی و برگزاری جلسات بود تا کوه عظیم مشکلات ناشی از بازگشت پیرمرد را مورد بررسی قرار دهد.(ص320)
 ...سران ستادش تدابیر امنیتی بی‌سابقه‌‌ای را به عمل آورند. به دستور آنها ونیز بنا به خواسته خود خمینی، کوچه منتهی به مدرسه به روی رفت و آمد عموم مسدود شد. تمامی خانه‌های اطراف تخلیه گردید و در اختیار بستگان و دستیاران خمینی قرار گرفت. این امر به او امکان می‌داد در صورت نیاز، شب‌ها جای خواب خویش را عوض کند و از خطر احتمالی سوءقصد در امان بماند... احتیاط در اطراف خمینی بسیار زیاد بود- چرا که این شیعیان افراطی به نیکی به یاد داشتند که از میان 12 امامشان، ده امام به مرگ طبیعی نمرده و اکثراً بر اثر خوراندن سم فوت شده‌اند.(صص321-320)
 خمینی سروده‌هایش را همواره رنگ و بوی عرفانی و الهی داده بود تا مبادا از آن بوی گناه زمینی و عشق به زن احساس شود. او از هر چه که رنگ و بوی زمینی داشت، دوری کرده بود. اما نمی‌توانست از اشعار حافظ نیز چشم بپوشد- همان‌گونه که استادش آیت‌الله عبدالکریم حائری، دل سپرده غزلیات حافظ بود. بسیاری از روحانیون، شعر و شاعران را به منزله گناه و گناهکاران تلقی می‌کردند. چنان‌که محمد پیامبر نیز از شاعران دوری می‌کرد و در احادیث است که آنها را «بندبازان کلمات» نامیده بود. در طول عمر نهاد روحانیت اسلام، شعر می‌بایست فقط در خدمت الله باشد. اما حافظ، شاید بخاطر برخی از غزلیات عرفانی همراه با شمار دیگری از شاعران دلبسته به عرفان مستثنی شده بودند.(صص322-321)
 در آن شبی که حجازی شعر می‌خواند و نوحه سرمیداد و خمینی و یارانش سراپا گوش شده بودند، لحظه‌ای رسید که خمینی، که فولادگونه احساسات خویش را کنترل می‌کرد، به سختی گریست و آن احساسات فرو خفته ده‌ها ساله در او فوران کرد و او در برابر چشمان همگان بشدت گریه کرد. احتمالاً خمینی از این امر پشیمان شد، زیرا تا در مدرسه رفاه بود، دیگر حجازی به اجرای شعر و نوحه در آئین‌های علنی آنجا دعوت نگردید. خمینی نمی‌خواست دیگران، رهبر انقلاب را ضعیف تصور کنند... آنانی که باید چشمانشان گریان شود، دشمنان اسلام هستند.(صص323-322)
 سخنرانی‌هائی که ایراد می‌کند، همگان را به هیجان می‌آورد. چه طرفدارانش، چه کسانی را که از او متنفرند و چه کسانی که بی‌طرف هستند، مانند ما. از آنجا که من به زبان عربی تسلط کامل دارم، شاید بیشتر از بسیاری از ایرانیان نطق‌های او را درک می‌کنم. بسیاری از ایرانی‌ها از اعراب متنفرند. و به ویژه «عمامه به سر»ی را که از سلاله محمد عرب باشد، با لفظ تحقیرآمیز «عرب» خطاب می‌کنند.(ص323)
 آن‌چه که ما احساس می‌کنیم، حتماً از سوی بختیار و دستیارانش نیز به خوبی درک می‌شود و آن این‌که حکومت به آخرین لحظات عمر خود رسیده و با اضمحلال همه چیز، قدرت به دستان خمینی منتقل می‌گردد. خطرات محتملی در راه هستند. جنگ داخلی و برادرکشی در این شرائط بعید نیست. ممکن است اساس پلورالیستی جامعه ایران دستخوش فروپاشی گردد، چرا که از هم‌ اینک نوای تمایلات جدائی طلبانه آنها در کردستان، آذربایجان، بلوچستان و حتی خوزستان به گوش می‌رسد.(ص323)
 در پنجم فوریه، چند روز پس از ورود و عادت کردن به جا و مکان و شرائط جدید و البته در پی تردیدهای فراوان و رایزنی‌های متعدد، خمینی از اقامتگاه خویش در مدرسه «رفاه»، انتصاب مهدی بازرگان را به پست نخست‌وزیری دوران انتقالی اعلام کرد و تأکید گردید وظیفه او نظارت بر برگزاری همه‌پرسی در آستانه انتخابات سراسری خواهد بود. وضعیت بغرنجی ایجاد شد. زیرا اکنون دو دولت در این مملکت در مصدر قدرت هستند! و نه تنها این، که هر دو نخست‌وزیر، یکی منصوب شده از سوی شاه و دیگری منصوب شده خمینی، با یکدیگر سابقه دوستی و مراودت دارند.(ص324)
 امر پنهانی نبود که در هفته‌های اخیر، مهدی بازرگان برای دستیابی به توافق و مصالحه با شاپور بختیار به مذاکره پرداخته و تلاش کرده بود خمینی را به پذیرش مصالحه متقاعد نماید. ولی خمینی سرانجام عقیده خود را بر بازرگان تحمیل کرد. بازرگان یا می‌بایست حرف خمینی را گوش کند و یا این‌که خود را درگیر یک مخصمه نماید... از آنجا که بازرگان از دلبستگان و سرسپردگان خمینی نبود و مشخص بود که همچون روحانیون بنیادگرا حاضر به تبعیت کورکورانه از او نخواهد گردید، به خمینی می‌توان حق داد که در انتصاب او تردید زیادی کرده باشد.(صص325-324)
 او واقف بود که هنوز انقلاب به «خون» نیاز دارد و کشتارهای دیگری باید در راه باشد تا انقلاب تثبیت شود و سمت و سوی اسلامی به خود گیرد. او می‌دانست سوءقصد‌ها، اعدام‌ها، زندان‌ها و شکنجه‌های دیگر، سوای صدها مشکل بزرگ و کوچک دیگری در انتظار جامعه است. لذا خمینی با آگاهی کامل بازرگان را انتخاب کرده بود تا بعدها گناه همه خون‌ریزی‌ها و کشتارهای اولیه به گردن او نهاده شود.(ص325)
 افزون بر اینها، باید توجه داشت که سنت و تاریخ طولانی روابطه حسنه میان عمامه به سرها در ایران با حکومت پادشاهی در سلسله‌های مختلف، این تصور را بدست داده بود که نهاد روحانیت نه می‌خواهد و نه می‌تواند در امور زندگی روزمره جامعه و دولت دخالت عملی نماید، بلکه فقط توصیه و راهنمائی مذهبی و شرعی می‌کند. روحانیون بزرگ، در سطح مرجع تقلید همواره گفته بودند نهاد روحانیت به قانون حاکم بر کشور وفادار است. لذا بازرگان که مرجعیت خمینی را به عنوان مقام عالی روحانی کاملاً پذیرفته بود، ذره‌ای تردید نداشت که خمینی به او امکان خواهد داد کشور را اداره کند و خود در گوشه خواهد نشست و تنها نظارت خواهد نمود تا کشور بر اساس موازین عدل اسلام اداره گردد.(ص326)
 هرچند که با چشم خود می‌بینیم اوضاع وخیم‌تر می‌شود و بخت موفقیت برای دولتی منطقی و کارآمد دور و دورتر می‌گردد. یا به زودی لحظه‌ای خواهد رسید که دیگر آخرین بارقه‌های امید نیز خاموش خواهد شد و ما ناچار خواهیم شد بارمان را ببندیم و سریعاً به وطن خود بازگردیم. پروازهای «العال» که فرود و پرواز آنها را از دفتر من و دفتر «دانی سعدون» در فرودگاه مهرآباد، هم‌چنان بدون برج خلبانی هدایت می‌کنیم... این پروازها اکنون در خدمت یهودیان ایرانی و قالی‌هایشان! قرار دارد که آنرا برای «مبادا» و روزگار «تنگ‌دستی» آینده خود خارج می‌کنند.(ص327)
 بازرگان خود شخصاً علیه دولت بختیار عمل نمی‌کند، بلکه این روحانیون هستند که دائم از هر تریبونی، سپاه عظیم مردمی و کارمندان را تهییج می‌کنند که از دستورات بختیار و دولتش سرپیچی کرده، آنرا فلج نمایند. آنان «فرموده امام» را به گوش کارمندان می‌رسانند که «نگذارید وزیران دولت بختیار به وزارتخانه‌ها بیآیند». وزرا در وضعیت بسیار ناخوشایندی گرفتار آمده‌اند. نمی‌دانند چه کنند. در خانه نشسته و می‌کوشند با دستورات تلفنی امور وزارتخانه‌ها را بگردانند. بسیاری از آنها دستخوش حالات روحی بسیار وخیمی هستند.(ص328)
 حالات روحی وزیران بختیار را ما در سری ملاقات‌هائی که با آنان و دستیارانشان انجام دادیم، به چشم خود شاهد بودیم. این ملاقات‌ها از سوی «دیوید کیمخی» و من در آن روزها صورت گرفت. «دیو» برای «سفرکاری» آمده بود.(ص328)
 «دیو» انسان متعارفی نیست. او از هوشمندی و فراست زیاد و کنجکاوی بسیاری برخوردار است، که صد البته هم‌آهنگ با وظائف اطلاعاتی و سیاسی بلندپایه‌ای است که او داشته و دارد، و برای چنین فردی طبیعی است که بخواهد دایره ارتباطات خود را گسترش دهد و البته آگاه نیز هست که باید ریسک چنین مخاطراتی را بپذیرد. او نزد من آمد و گفت توانسته با یکی از سران اوپوزیسیون ترتیب یک دیدار بدهد. نام حقیقی او را نمی‌بایست ذکر کنیم. او سالها پس از انقلاب در ایران بود. (بعدها یک فاجعه دلخراش جان او و همسرش را ستاند.) من از روی انسانیت نام حقیقی او را ذکر نمی‌کنم. بگذارید در اینجا از او با نام مستعار «امیر» یاد کنم. او فرد شماره دوم در «جبهه ملی» محسوب می‌شد. توسط دوست بسیار عزیزی که موافقت او را با ملاقات بدست آورده بود، و با این شرط که دیدار کاملاً محرمانه تلقی می‌شود، به جلسه ملاقات با وی رفتیم. همسر بسیار فرزانه و فرهیخته او نیز که در حین پذیرائی، در گفتگوی دو ساعته ما مشارکت فعالی داشت، از منافع مشترک ملی ایران و اسرائیل در قبال منطقه سخن گفت و ادامه آن را حیاتی می‌دانست. هر دوی آنها هم عقیده بودند.(ص330)
 «دیو» در طول عمر، و وظایف بسیار مهم خویش در پست‌های اطلاعاتی و سیاسی، تجربه‌های بسیار گران‌بهائی از نقاط مختلف جهان داشت. با توجه به این تجریبات ذیقیمت و مشاهده آن‌چه که اکنون در ایران دیده بود، در ارزیابی خود نوشت فاجعه بسیار بزرگی بر ایران فرود آمده و منطقه از آن به سختی تکان خواهد خورد... در پی بازگشت «دیو» به وطن، «ناخیک» برای دیدار به تهران می‌آید.(ص331)
 واقعیت آن است که منطق به ما می‌گفت حادثه بسیار دهشتناکی رخ نخواهد داد و خشونت و خونریزی شدیدی به وقوع نخواهد پیوست که جان ما اسرائیلی‌ها را نیز به خطر اندازد. ما براین باور بودیم- و شاید راحت‌تر بود که بر این عقیده باشیم- که بازرگان، نخست‌وزیری که به موازات بختیار عمل می‌کند، او نیز انسانی منطقی است و همانند رئیس هر دولتی او هم خود را موظف خواهد دید که تأمین کننده امنیت دیپلمات‌های خارجی باشد.(ص332)
 بلافاصله دستور می‌دهند که «ناخیک» هرچه سریع‌تر ایران را ترک کند و به کشور باز گردد. آنان حتی قبل از دادن این دستور، با مقامات آمریکائی تماس گرفته و خواسته بودند در هواپیمائی که آمریکائی‌ها را خارج می‌کند، جائی برای «ناخیک» تعیین گردد. دقایقی که منتظر پاسخ مثبت از سوی وابسته نظامی سفارت آمریکا در تهران بودیم، با نگرانی و ناراحتی اعصاب سپری شد.(ص332)
 هفتم فوریه در اردوگاه مأیوس و غم‌زده ما کمی هم سهام امید و خوش‌بینی تقویت می‌شود. سرانجام قرار است بروم و با خود بختیار ملاقات کنم. ترتیب این دیدار اتفاقاً از جانب یوسف‌ داده شد. او بامداد آن روز با اعتبار، مشاور ارشد و فرد مورد اعتماد نخست‌وزیر ملاقات داشت و از آنجا به من تلفن کرد و گفت اعتبار می‌خواهد تو را در خصوص موضوعی که به امور ستاد شما («موساد») مربوط می‌شود، ببیند... نخست‌وزیر رسید، و به سادگی و صمیمیت و غیررسمی از تأخیر پوزش طلبید. اعتبار ما را تنها گذاشت. فوراً تأکید کرده گفتم که من به جای سفیرمان نیامده‌ام، بلکه مسائلی حساس مربوط به حیطه اختیارات اطلاعاتی من است که باید با او در میان بگذارم. سپس مستقیماً‌و بدون حاشیه رفتن از او پرسیدم اوضاع را چگونه می‌بیند. او پاسخ طولانی داد... گفتگوی ما هم‌چنین به موضوع‌هائی اختصاص یافت که اینجا مقال آن نیست. قرار گذاشتیم که هر زمان که ضرورت داشته باشد باز یکدیگر را ملاقات کنیم.(صص335-333)
 از ملاقات، هیجان‌زده و با خیالی منبسط بازگشتم. تحت تأثیر قاطعیت او قرار گرفته بودم اما از خود می‌پرسیدم این قاطعیت و سرسختی او برای پیمودن ادامه راه براساس چه استدلالی است! به سفارت بازگشتم و بلافاصله مسؤولان ستادمان را از جزئیات ملاقات آگاه کردم و برداشت خود را از شخص بختیار و گفتگو با او به گزارشم افزودم. در گفتگو با «ب» در ستاد، بطور اتفاقی در یک لحظه با هم گفتیم نام این ملاقات را می‌گذاریم: «دریچه امید».(ص336)
 دیدگاه خمینی کاملاً روشن است و جای هیچ تردیدی در مورد موضوع‌های مهم و دستور کار برای آینده ایران باقی نمی‌گذارد. در مصاحبه با «حسنین هیکل» (طبق آ‌ن‌چه که در سیزدهم ژانویه 1979 در روزنامه «المستقبل» منتشر شده) خمینی ابراز امیدواری می‌کند که «تمامی ملل اسلامی جهان به نهضت آزادی‌بخش ما بپیوندند و خود را از زیر بار امپریالیسم و استعمار رهائی بخشند»، و از حمایتی که علمای «الازهر» از شاه نموده‌اند، ابراز شگفتی می‌کند.(ص336)
 در مصاحبه با روزنامه لبنانی «السفیر» (به تاریخ هجدهم ژانویه 1979 که توسط «طلال سلمان» به عمل آمده)، خمینی درباره موضوعی که بسیاری پیرامون آن سوال می‌کنند، پاسخ می‌گوید. سئوال این است که مخالفان خمینی می‌گویند روحانیون از قدرت لازم برای برانداختن حکومت شاه برخوردارند، اما قابلیت اداره امور کشور را پس ازاو ندارند. خمینی در واکنش می‌گوید: «اساس این عقاید سوء تفاهم است یا عمداً این نظر غلط را ترویج می‌کنند»... در همان مصاحبه، خمینی «خلیج فارس» را «خلیج اسلامی» می‌نامد! شاید او می‌خواهد دل اعراب را به گونه‌ای بدست آورد.(ص337)        ادامه دارد ...