به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در شش بخش منتشر میشود. (بخش چهارم)
برخی از دستیاران خمینی نیز در مصاحبهها مطالبی را عنوان کردهاند که ما را نگران میسازد... یکی از آنها دقیقاً چنین گفته است:... اسرائیل دشمن ماست، نه تنها به خاطر ضرباتی که به حقوق برادران عرب ما وارد کرده، بلکه عملاً علیه ملت ایران فعالیت کرده است. اسرائیل مانند یک دشمن واقعی عمل کرده و تجهیزات شکنجه در اختیار ساواک قرار داده و اعضای ساواک را برای شکنجههای وحشیانه مورد تعلیم قرار داده است. همچنین اسرائیل در نابودی کشاورزی ایران نقش داشته است»!!! انسان از خواندن این جملات چه بگوید؟! به گوینده دروغگوی بیشرم آن بگوید، ای بیپدر ومادر، دروغگوئی هم حدی دارد، وقاحت هم بیمرز نیست. همکاریهای کشاورزی اسرائیل با ایران یکی از زیباترین فصلهای همکاری انسانی و شرافتمندانه میان دو ملت و دو کشور بوده است. اسرائیل همه تجارب گرانبهای خودرا در این زمینه در طبق اخلاص گذاشت و آنرا تقدیم ملت ایران کرد... به انسان وقیحی که اسرائیل را متهم به همکاری و آموزش ساواک در شکنجه میکند، چه باید پاسخ داد. آیا این بیشرم نمیداند که همکاریهای امنیتی اسرائیل و ایران، علیه دشمنان مشترک دو کشور و دو ملت است. آیا برای اثبات این دروغگوئی وقاحتآمیز میبایست ایرانیها سالهای سال درگیر یکی از خونینترین جنگها با صدام دیوانه شوند تا درک کنند که همکاریهای امنیتی اسرائیل و ایران علیه چنین رهبران مجنون عربی لازم و ضروری بوده است.(صص338-337)
اگر او و باند دروغگویان اطرافیانش حاکمیت ایران را در دست گیرند طومار روابط دو ملت ایران و اسرائیل را درهم خواهند پیچید. هرچند اوضاع اصولاًرضایتبخش نیست، اما شاید هنوز دریچهای از امید که گشودن آن در دست بختیار و ارتش است، باقی مانده باشد. موضوعهای مطرح شده در ملاقاتم با بختیار در چند روز پس از آن نیز مرا به خود مشغول میدارد.(ص338)
عبور از این فضای وحشتناک، در این شهر اسلامی، مرا به این پرسش میکشاند: «بیچاره، تو اینجا چه میکنی؟!» بهتر است هنگام عبور، تدابیر احتیاطی لازم را به عمل آورد. اگر ضرورتی دارد که از خانه خارج شوی و میان این خیل تحریکشده بیائی، بهتر است که دو عکس بزرگ خمینی عبوس را یکی روی شیشه جلوئی و دیگری را پشت شیشه عقبی بچسبانی.(ص339)
روز جمعه، نهم فوریه، نبرد واقعی انقلاب روی داد که بعدها معلوم شد آخرین و سرنوشتسازترین مرحله انقلاب بوده است. در یکی از پایگاههای نیروی هوائی در جنوب شرق تهران که در آن مهمات نگاهداری میشد و کار تعمیرات ادوات نیروی هوائی انجام میگردید، یعنی همان پایگاهی که ما در جریان سفر اخیر فرمانده نیروی هوائی اسرائیل به ایران، ژنرال «داوید عیوری»، در آن جشن ورود او را برگزار کردیم، چند صد نفر از تکنیسینهای بخش تعمیرات و هوانیروز سر به شورش برداشته و وارد نبرد علنی علیه فرماندهان خود شده و در برابر لشگرهائی که از سوی حکومت برای سرکوبی این طغیان اعزام شده بودند، صفآرائی کرده بودند.(ص339)
این نبردهای پراکنده تا سحرگاه فردایش ادامه یافت. شنبه، دهم فوریه، هنگامی که همگان از این جریان آگاه شدند، دیگر کار از کار گذشته بود. همه پی برده بودند که تارک طلائی ارتش ایران، یعنی نیروی هوائی که شاه و فرماندهان سخت به آن مینازیدند و افسران و اعضای دیگر این نیرو را در شمار وفادارترین حامیان شاه توصیف میکردند، در برابر انقلاب لنگ انداخته است. با آگاهی مردم از این فروپاشی، آتش سراسری شعلهور شد. انقلابیون و باندهای اراذل و اوباش به سوی قرارگاهها و ساختمانها و هرچه که تصورش را میشد کرد، هجوم بردند وآنها را به آتش کشیدند... در چند ساعت در تمام شهر هزاران نفر مجهز به اسلحههای ربوده شده در معرض دید بودند. کمتر جوانی را میشد دید که اسلحهای با خود حمل نکند. آنان فانتزیترین فانتزیهای خود را عملی کرده بودند. در ساعات ظهر، رادیو تهران بارها و بارها اعلامیه حاکم نظامی را پخش میکرد که در آن گفته میشد مقررات منع عبور و مرور از ساعت چهار بعدازظهر تا اطلاع ثانوی به مرحله اجراء گذاشته خواهد شد.(ص340)
تمامی آن شب اوضاع رو به وخامت رفت و میشد که از درون خانهها نیز احساس کرد که کار در حال تمام شدن است و شیرازه حکومت شاه و دولت بختیار از هم پاشیده است. آیا قطار رفته بود و ما آن را از دست داده بودیم؟ شاید! شاید بهتر بود که با پرواز دیروز «العال»، همگی ما نیز میرفتیم. تمامی آن شب از پنجرههای خود شاهد تیراندازی بودیم. زبانههای آتش از هر سو و هر لحظه به هوا بلند بود. تیراندازیهای پیدرپی از اسلحههای خودکار لحظهای شهر را آرام نمیگذاشت. تظاهرکنندگان که شمار چشمگیری از آنها انواع سلاح را حمل میکردند، آشکارا مقررات نظامی منع آمد و شد را به تمسخر گرفته و تا بامداد در خیابانها بودند.(ص343)
معلوم نیست چگونه افرادی تجهیزاتی با خود آورده بودند که در یکی از دیوارهای سفارت سوراخ ایجاد کرده و از طریق آن سوراخ وارد ساختمان شدند. سفارت اسرائیل از دست رفت. لحظه ورود آنان به سفارت همان و ویرانی و غارت و چپاول و سوزاندن همان. اما شاهدان عینی که خود نظارهگر این صحنهها بودهاند، بعدها برایمان تعریف کردند که «پرچم فلسطین» در همان اشغال سفارت ما بر فراز بالکن غربی ساختمان به اهتزاز درآمد. شاهدانی دیگر ابراز اطمینان میکردند که چند روز بعد هنگام تحویل سفارت ما به فلسطینیها احمد، پسر خمینی را که به «احمد گریان» مشهور بود، این بار کاملاً خندان بروی بالکن سفارت ما مشاهده کردند.(ص344)
از دیدن شهر ویران، تانکها، سنگرهای درست شده توسط اوباشان و قیافه اوباشان و ملاهای ریشوی مسلح و غیرمسلح و دیگرانی نیز که آنان ریش چند روزه را به صورت تحمل میکنند و برخی از آنها نیز اسلحه با خود حمل میکنند، در طول مسیرم تا ستاد ساواک، دلم به شدت گرفت و دستخوش این اضطراب گردیدم که آیا صلاح نبود در خانه میماندم.(ص345)
بیرون ستاد، گروههای بزرگ و کوچک اوباشان مسلح کمین گرفتهاند و گوئی که مترصد بهترین فرصت برای تعرض و تسلط بر ستاد هستند. در جوار دروازهها شماری تانک قرار گرفتهاند تا از محل دفاع کنند. آنان در حالت آماده باش هستند و انگشتان بروی ماشه است تا در هر لحظهای دفاع کنند. سربازان دیگری نیز اسلحه به دست و دراز کشیده در پشت سنگرها میکوشند مهاجمان احتمالی را از تعرض باز دارند. وارد شدم و پس از من نیز اتومبیل دستیار ژنرال مقدم وارد شد... در حالیکه ما در برابر دفتر ژنرال مقدم ایستاده و منتظر آمدن او هستیم، این دستیار او بیهیچ شرمی به التماس میافتد و میگوید: از شما اسرائیلیها میخواهم که ما را اینجا تنها نگذارید و هنگام رفتن من را با خود از ایران ببرید!!(ص345)
دستیار دوباره میآید و در حالی که رنگ از رویش پریده و مضطربتر از چند لحظه قبل است میگوید: ژنرال مقدم شدیداً سرخورده و غمگین است و در این ساعات نمیتواند با هیچ کس ملاقات کند. با خود میگویم اگر رئیس ساواک «سرخورده» است!! در این کشور، توگوئی که معاون خدا «سرخورده باشد!» به جای او، ژنرال پرورش را به استقبالم میفرستند، پرورش سریع میآید و روبوسی گرمی میکند. او نیز میپرسید آیا میتوانیم هنگام خروج از ایران او را نیز نجات دهیم و در ادامه فوراً میگوید آقا تو را به خدا چه میشود؟ این کشور ما به کجا میرود!!(ص346)
رادیو تهران خبر تکاندهندهای پخش میکند و میگوید: شورای امرای ارتش بامداد امروز تشکیل جلسه داد و در پی رایزنیهای مشروح و طولانی تصمیم گرفته شد که ارتش بیطرف بماند و اراده مردم را محترم بشمارد، زیرا ارتش برای حفظ کشور در برابر تعرض بیگانگان خارجی برپا شده است. این اعلامیه سربازان را فرا میخواند به مقرهای خود باز گردند. همدردی غمگنانه ژنرالها و امرای ارتش در این سرنوشتسازترین لحظه که مهمترین بوته آزمایش برای آنها بود، ثابت میکند که ارتش ایران با آن کبکبه و دبدبه چیزی جز یک ببرکاغذی بیش نبود. بررسی جوانب این امر بر عهده مورخین تاریخ است. امرای ارتشی که در برابر خود و یکدیگر و ما سوگند میخوردند که «خطوط قرمزی» دارند که عبور از آن را تحمل نخواهند کرد، اکنون که میبایست عمل کنند، در یک لحظه، موش شده و ترجیح داده بودند به سوراخ موش خود بخزند و کشور و ارتش را به انقلاب و انقلابیون و عمامه به سرها واگذارند تا بسرعت حکومت را چنان در دستان خود قبضه کنند که سالهای سال و عمری باید بگذرد تا شاید از چنگ مشت شده آنها خارج گردد.(ص347)
هیچکس، حتی خود خمینی، هرگز تصور نمیکردند که فروپاشی ارتش و اضمحلال حکومت شاه به این سادگی باشد، مثل آب خوردن. تمامی ارزیابیها، تمامی امیدها، در ایران و خارج از آن، از جمله ارزیابیهای خود ما و امیدهایمان، در این لحظه برباد رفته بود.(ص348)
در تصمیمی که آناً گرفته شد و بدون نبرد، ارتش خود را از بازی خارج کرد! و چه کسانی این اعلامیه را امضا کردهاند؟ 25 ژنرال و امیرعالی مقام ارتش! تقریباً تمامی فرماندهان نیروها و واحدهای مهم ارتش در میان آنها دوست «سرخورده» آن روزمان، سپهبد مقدم، رئیس کل ساواک. ارتشبد فردوست دوست دوران نوجوانی و مشاور نظامی شاه نیز در میان آنها کسی که با ما سابقه دوستی داشت، دریا سالار حبیباللهی که رئیس ستاد عملیات نیروی دریائی بود، دیده میشوند. بقیه ژنرالها کماهمیتتر بودند، مانند سرلشگر منوچهر خسروداد، یعنی همان کسی که در هفتههای اخیر همگان به او چشم امید دوخته بودند! در فهرست امضاء کنندگان اعلامیه، نام ژنرال ربیعی، فرمانده نیروی هوائی، ژنرال رحیمی، حاکم نظامی جدید تهران و ژنرال طوفانیان و چند نفر دیگر که حاضر به همراهی نشده یا ترجیح داده بودند از آن نشست غیبت کنند، دیده نمیشد.(صص349-348)
با توجه به «اعلامیه بیطرفی امرای ارتش» در موقعیت بسیار سخت و خطرناکی قرار گرفته بودیم. موقعیتی که در هیچیک از ارزیابیها به آن فکر نکرده بودیم. با عبور عقربه از ساعت 12 ظهر آن روز، به نظر میرسید که ما به طعمهای برای شغالان مبدل شده بودیم.(ص349)
یعنی اینکه ساواک بیساواک، ارتش بیارتش، و حالا هم نخستوزیری و بدون نخستوزیری. در کشور علی مانده و حوضش! و ما ماندیم در برابر شغالان... لذا 34 اسرائیلی باقی مانده (این تعدادی است که در این لحظه مهلکه در ایران هنوز باقی هستند)، در عرض یک ساعت از خانههای خود خارج شده و به اماکن از قبل تعیین شده میروند.(ص350)
فصل نهم: در سرزمین شاه: کیش و مات
به باور هیچکس نمیرسید که ارتش آن ایران عظیم، آن ایرانی که یک قدرت منطقهای بود، اینگونه چون کوه یخی آب شود و اثری از آن باقی نماند.(ص353)
دو سازمان مسلط شده بر اوضاع، دو سازمان منظم تروریستی؛ «فدائیان خلق» و «مجاهدین خلق» بودند. حزب «توده» نیز جای خود را داشت... خمینی کاملاً به قدرت سازماندهی و نظم و دیسیپلین این سه سازمان، به ویژه «توده» برای پیشبرد گامهای مهم انقلاب واقف بود و لذا چتر حمایت خود را بر سر آنها گشود و خود «عزیز کرده» چپ شد.(ص354)
نبرد نظامی مهم انقلاب، همانگونه که پیشتر ذکر آن رفت، نبرد نیروهای هوانیروز در پادگان باغشاه بود که از روز گذشته آغاز شده و ادامه یافته بود. فرماندهای که برای سرکوبی این نبرد اعزام شد، ژنرال علی نجات، فرمانده یگان فدائیون گارد شاهنشاهی بود. دو نبرد مهم دیگر در پادگانهای سایر نقاط، از جمله در «جمشیدیه» صورت گرفت، که در پادگان اخیر یک زندان معروف نیز وجود داشت. در این زندان در ماهها و هفتههای اخیر شماری از مقامات، از جمله «ماهیهای بزرگ» که توسط سه دولت اخیر دستگیر شده بودند، به سر میبردند. عمر این سه دولت؛ شریفامامی، ژنرال ازهاری و شاپور بختیار گرچه کوتاه بود. اما هر یک از آنها با هدف راضی کردن انقلابیون شماری از سرشناسان را به اتهام فساد بازداشت کرده بودند.(صص355-354)
شایعاتی به گوش میرسد مبنی بر اینکه افراد مسلح در پی طرفداران شاه هستند و به ویژه درصدد یافتن اعضای ساواک هستند و نیز در پی «بهائیان مظنون» میگردند (و باید پرسید مظنون به چه چیز؟) و صد البته افراد سی.ای.ای و «موساد» نیز در این فهرست نانوشته قرار دارند. در ساعات اولیه بعدازظهر، سازمان رادیو و تلویزیون، نیز به اشغال درآمد. (ص355)
شاهد یک «قطعه» تراژیک- کمدی نیز در این برنامههای تلویزیونی بودیم، که به زندان اوین مربوط میشد. زندانی که نام آن به بدی و ترسناکی شهره بود. کمابیش از وجود چنین زندانی و اوضاع آن آگاهیهائی داشتیم... معلوم شد که زندان اوین در زیر تپههائی به همین نام، در شمال غرب تهران، در نزدیکی اماکن با صفا، در زیر تپهها حفر شده بود. گفته میشد زندان دربرگیرنده تونلهای زیرزمینی و ترسناکی است. تنها راه ورود به آن از طریق دروازه فولادین الکترونیک بود که از طریق مرکز کنترل باز و بسته میشد و تحت نظارت دائم قرار داشت... آن بعدازظهر، گوینده تلویزیون اطلاع داد که تظاهرکنندگان و مبارزان انقلاب به سوی اوین رفته و در حال تلاش برای گشودن دروازه فولادی هستند تا تمامی زندانیان سیاسی را آزاد کنند. آنها موفق شده بودند دروازه را باز کنند، که تا اینجا موجب شادمانی بسیار انقلابیون شده بود، اما به ناگهان گوینده تلویزیون با نگرانی بسیار خبر داد که دروازه به روی «آزادیخواهان» بسته شده و آنها نیز گرفتار آمدهاند. لذا از تلویزیون، از مهندسین خواسته میشد هرچه سریعتر خود را به اوین برسانند.(صص357-356)
به هنگام شامگاه، که هوا تاریک شد، چهره گوینده تلویزیون سفید شد و نقص فنی زیادی در انتقال امواج تلویزیونی به وجود آمد و چند بار صفحه روشن و خاموش شد و تصویر آمد و رفت، و شاهد رفت و آمدهای شتابزدهای درون استودیو بودیم... گوینده به ناگهان اطلاع داد که «ضدانقلابیون» به محل هجوم برده و درصدد خارج کردن کنترل ساختمان رادیو و تلویزیون از دست حامیان انقلاب هستند، و از هرکس که اسلحه در اختیار داشت، میخواست فوراً به محل شتافته و به انقلاب کمک کند. نبرد مسلحانه چندی به طول نکشید... وقتی اوضاع آرام گرفت، نخستوزیر انقلاب، مهدی بازرگان بر صفحه تلویزیون ظاهر شد.(صص359-358)
و سپسس... بله، آیتالله سیدروحالله الموسوی الخمینی زحمت تقبل فرموده، در برنامه مستقیم تلویزیونی ظاهر شدند. او، قریب به یقین، از همان مدرسه رفاه سخن میگفت. مسلم است که سخنان خود را با «بسماللهالرحمنالرحیم» آغاز کرد. بسیار آرام و به دور از هرگونه هیجان سخن میگفت. صدایش دربرگیرنده هیچگونه شادمانی نبود. شمرده و با لحنی سخن میگفت که گوئی هیچ اتفاقی نیفتاده است یا گوئی که به انقلاب عادت دارد و آنرا اتفاقی بسیار عادی و پیش پا افتاده میداند.(صص360-359)
بازجوئیهای تلویزیونی به زودی زود جنبه رسمی گرفت و کمیته یا دادگاه انقلاب، در مقر خمینی در مدرسه رفاه و دبیرستان شماره دوم علوی تشکیل شد. آنها را به انواع و اقسام اتهامات، از نوعی که فقط یک انقلاب خشن میتواند اختراع کند، متهم میکردند. در مقابل آنچه که میگذشت، دادگاههای صحرائی هیچ نبود.(ص360)
رئیس پیشین ساواک، ژنرال نعمتالله نصیری را واقعاً گوشت قربانی کردند. شکارچیان تشنه دیدن خون، گرد او جمع شده بودند تا آن لحظهای که به آرزوی خود برسند... بازجوئی از او واقعاً در «برنامه زنده» صورت میگرفت. بیچاره نمیدانست چه بگوید و همانند هر متهم که بازجوئی میشود و رشته افکارش به شدت پاره است، به التماس و تضرع افتاد و مدعی شد که از شکنجه در ساواک اطلاعی ندارد و گفت دستوراتی که وی صادر کرده بود با اتهاماتی که مطرح میشود، در تضاد است. به گونهای ترحمانگیز سخن میگفت که گوئی معصومترین فرد در نسل جاری است. پیشتر گفتهام که من هیچگاه احساس خوبی نسبت به ژنرال نصیری نداشتم. حتی اگر خیلی بخواهم بزبان دیپلماتیک سخن بگویم، تأکید میکنم که بشدت از او ناخرسند بودم. نمیتوانستم خیانتی را که علیه دوستان کرد من و اصولاً متحدین کرد ما در رویدادهای مارس 1975 مرتکب شد، از خاطر ببرم.(ص361)
چه آنها که دستگیر میگردیدند و چه آنها که ربوده میشدند، مورد شکنجه قرار میگرفتند و بیرحمانه اذیت و آزار میشدند. همه مظنونین و دستگیر شدگان- حتی مخالفان حکومت شاه که واقعاً دست به اقداماتی زده بودند- از دیدگاه من، حق داشتند که به عنوان یک انسان از اصولیترین و اساسیترین حقوق برخوردار شوند. بازجوئیها میبایست منطبق بر موازین عدالت و به صورتی منطقی صورت میگرفت. محاکمات میبایست عادلانه باشد. این انتقادها را نسبت به ساواک و شخص نصیری داشتم.(ص362)
چرخ گردون چه بازیها که ندارد؟! چگونه شکوه و جلال رنگ میبازد؟! گهی زین به پشت و گهی پشت به زین! (پنجشنبه 26 بهمن پس از به اصطلاح دادگاهی که از پیش از ظهر آن روز شروع شد و تنها تا ساعت7 شب در مدرسه شماره دوم علوی ادامه یافت، نصیری همراه با خسروداد، رحیمی و ناجی اعدام شدند- مترجم) نصیری را جلوی جوخه اعدام گذاشته و در چشم به هم زدنی گلولهها پیکرش را در هم شکافت. جسدش را نیز جلوی تلویزیون و دوربینهای عکاسی آوردند تا همچنان «درس عبرت» بدهند... اقدامی بیرحم و ناعادلانه. سپس جسد او را به سردخانه انتقال دادند و در کنار اجساد سایر مقامات تیرباران شده گذاشتند... همگان به سوی سردخانه میشتافتند تا از اجساد قربانیان عکس بگیرند. عکسها، بیوقفه در روزنامهها چاپ میشد. عکسهائی که در نهایت بیرحمی گرفته شده، و نشان دهنده بیاحترامی شدید حتی به جسد اعدامیها بود. برخی از انقلابیون حتی اجساد را نیز در برابر دوربینها مورد ضرب و شتم قرار میدادند.(صص363-362)
به باور من هویدا انسانی باوجدان، منطقی و نیکونهاد بود. تنها «گناه» او این بود که در زیر دست شاه، تلاش کرده بود به هموطنانش خدمت کند. این پست و مقام رفیع هیچگاه او را به خود مجذوب نساخت. او به خدمات خود ادامه داد. «جرم نابخشودنیتر» او این بود که از خانوادهای که سابقه بهائی بودن داشتند، زاده شده بود. اتهام بهائی بودن در ایران، این روزها بسیار بدتر از یهودی بودن بود. برای وارد کنندگان اتهام هیچ فرقی نمیکرد که خانواده هویدا و اجداد او از بهائیت به اسلام برگشته بودند... احمد، پسر خمینی، که خود بر اعدامهای انقلابی نظارت داشت، هنگامی که با چشم خود ژنرال جهانبانی موبلوند و چشم آبی را دید، دلش به رحم آمد و به او پیشنهاد آزادی داد، گوئی که خارجی است. اما ژنرال جهانبانی به او گفت: «من ازتوی عرب، بسیار ایرانیتر هستم». پس از بیان این جمله از زبان ژنرال مغرور و شجاع، پیکرش با گلولههای جوخه اعدام سوراخ سوراخ شد. ژنرال رحیمی خشمگین شده و حتی به صورت احمد سیلی نواخت.(صص364-363)
بله قربانگویان دیروز، امروز قربان و صدقه انقلاب و خمینی میرفتند و ستایش از آن را در دستور کار خود قرار داده بودند. آیا میشود آنها را متهم کرد؟ چرا که میدانستند خود فردا، و شاید همین امروز، طعمه شده و گوشت قربانی گردند. «کیهان» به زبان انگلیسی، با گزیدن تیتر درشت V-Day به طول و عرض نیمی از یک صفحه کامل، به راستی اغراق کرده بود. V-Day الهام گرفته از D-Day روز پیروزی نهائی قوای متفقین بر نازیها؛ در جریان جنگ جهانی دوم- مترجم)... نبرد نیروهای حامی انقلاب در یگان هوانیروز را که در پادگان «باغشاه» صورت گرفته بود، به «نبرد باستیل» تشبیه نموده، انقلاب را همسنگ «انقلاب کبیر فرانسه» قلمداد کرده بود. این مقایسه تأکید میکرد که حکومت پیشین متزلزل شد و به تاریخ پیوست.(ص366)
باز از طریق روزنامه از پیام غیرقاطعی که جیمیکارتر، رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا، در حمایت از دولت قانونی شاپور بختیار فرستاده آگاه میشویم. زحمت فرموده است آقای جیمی کارتر! خیلی دیر به فکر بیان حمایت افتاده است! در مورد سرنوشت بختیار، روزنامه نوشته است که او ناپدید شده.(ص367)
در برخی از نشستهای کمیته که از طریق تلویزیون پخش میشد، «میمونها» نیز حضور داشتند! آنها کسانی بودند که پاکتی کاغذی بر سر کرده و دو سوراخ برای دیدن در این پاکت برای دیدن و سوراخی برای تنفس ایجاد نموده بودند. پاکت بر سرها، هر از گاهی با انگشت به سوی متهمین اشاره میکردند و در گوش «قاضی» چیزی زمزمه میکردند. آنها خبرچینهای حقیر و بیشهامتی بودند که تا دیروز همکاران متهمان بودند و حالا برای نجات خود، دوستانشان را به کشتن میدادند. برخی حاضر بودند سوگند بخورند که یکی از این پاکت به سرها ارتشبد قرهباغی بود!... هیچ چیز درباره او گفته نشد. از صحنه پنهان گردید. دستگیر نشد و محاکمه نگردید. پس او کجا پنهان شده است؟ یکی از پاسخهای احتمالی این بود: زیر پاکت.(ص368)
و ما، گروه کوچک 34 نفره اسرائیلیهای باقی مانده، خود را در جریان توفنده یک انقلاب اسلامی خشن و بیرحم که امروز دومین روز آن است یافتیم... هنوز نشانههای واقعی در دست نیست که حکومت جدیدی بتواند نظم و آرامش را برقرار کرده، کنترل واقعی امور را در دست گیرد.(ص369)
مسلم است که حامیان انقلاب که کلههایشان داغ داغ بود، نمیتوانستند به هیچ دین و آئینی بپذیرند که ما در رفتارهای منفی حکومت شاه و ستمگریهای ساواک نقشی نداشتهایم.(ص369)
«موساد» را عامل هر فسق و بدبختی و ظلم میدانند. وقیحانه حتی «موساد» را عامل پراکندن ویروس بیماریها توصیف میکنند. تردیدی نیست که آنان ادعا خواهند کرد «موساد» در مظالم حکومت شاه و ساواک نقش داشته است.(ص370)
اکنون قرهنی به ریاست ستاد ارتش ایران رسیده بود. قرار گذاشتیم که «ایتسیک» با او تماس تلفنی بگیرد و از او در مورد نحوه رفتار ما رهنمود درخواست کند... در پی چندین تلفن، سرانجام «ایتسیک» موفق شد با مدیر کل دفتر ریاست ستاد گفتگو کند. او با شایستگی و مهربانی و رعایت آداب با «ایتسیک» سخن گفته بود... معلوم میشود که رئیس جدید ستاد ارتش کشور هم که همین دیشب منصوب گردید، عروسکی بیاراده بیش نیست، و در واقع ارتشی که میتوانست مدافع جان ما در برابر کلههای داغ شده باشد، وجود ندارد!(ص372)
نیمههای شب «تسادوک» به من تلفن میکند. او در آن آپارتمانی است که درآن سوی خیابان قرار دارد... «تسادوک» میگوید که دوستان در فشار روحی شدیدی هستند و باید آنها را تسلای خاطر داد. آنها از رفتارهای خصمانه همسایهها نگران شدهاند... مشکل دیگری نیز از ناحیه «طبیعت» دامنگیر آنها شده است. در آن سوی خانهای که آنها هستند، باغ وحش تهران قرار دارد، و هنگام شب، آنگونه که اقتضای طبیعت است، از قفسهای حیوانات انواع صداها به آسمان بلند است. اما آنها میگویند که صداها، شباهت زیادی به صدای حیوانات باغ وحش ندارد، بلکه ممکن است صدای ضجههای افرادی باشد که در دام بازجویان انقلابی گرفتار آمدهاند.(ص373)
تا حال «ناخیک» و «دال» بر این باور پای میفشردند که نباید بیهوده ریسک کرد و مخاطرات را به جان خرید. ولی اکنون که من از وخامت اوضاع سخن میگفتم و تأکید میکردم جان همه ما میتواند در خطر بسیار جدی باشد، «دال» از من میپرسید: آیا مطمئن هستی که اوضاع کاملاً از کنترل خارج شده است؟ و باز میپرسد: آیا مطمئنی که همه شما باید خارج شوید؟... در گفتگوی تلفنی بعدی، به «دال» تأکید کردم که «اوضاع بسیار وخیم است و همه ما باید فوراً خارج شویم.» «دال» در پی مشورت، به من تلفن میزند و میگوید:«شاید تو بمانی بهتر است.(ص374)
در اشتغال فکری ما در مورد خروج و راههای عملیات احتمالی، طبق دادهها و وضعیتی که از انقلاب در این کشور بزرگ و دور در دست داریم، و بر اساس راههای عملیات احتمالی که به ذهنم میرسد، به این باور نزدیک میشویم که متحملترین راه، همان راه قانونی، بر اساس مجوز دولت جدید است... جهت دوم تلاش ما، کسب همکاری دولت واشنگتن است تا در نخستین هواپیمائی که برای بردن آمریکائیهای باقی مانده به ایران میفرستند، ما را نیز در فهرست خود بگنجانند... بهترین راه این است که به خود حکومت نوپا تکیه نمود. حتماً در این چارچوب جدید نیز کسانی هستند که آگاه هستند که ما نمایندگان یک دولت قانونی در ایران بودهایم و آنها نمیتوانند بگذارند که ما طعمه شغالان شویم.(ص375)
بعدها ژنرال دوره احتیاط، دکتر «افرائیم سنه» که در آن ایام فرمانده واحد نجات 669 در نیروی هوائی اسرائیل بود، برایم تعریف کرد که او فرا خوانده شده بود که در یک مدت زمان بسیار کوتاه، طرح اضطراری و نیز کماندوهای مورد نیاز را برای نجات ما آماده نماید. نقطهای که برای فرود احتمالی هواپیمای اسرائیلی برای نجات ما در نظر گرفته شده بود، بخشی از سرزمین کویری در شرق بود. بعدها همان نقطه کویری شاهد یک اشتباه مرگبار آمریکائیها شد که عملیاتی برای نجات جان گروگانها در سفارت اشغال شده آمریکا طراحی کرده بودند.(ص376)
صاحبان خانه را که یهودیان نازنینی بودند در حالتی یافتم که شوکه شده ودر آستانه گریه کردن بودند... معلوم شد که آنها از روی نگرانی، به خود اجازه داده بودند وارد آپارتمان من شوند و هر علامت و وسیلهای را که نام اسرائیل دارد یا علائم یهودی بر آن نقش بسته، یا نوشتهای به زبان عبری به روی آن دیده میشود، بردارند و سرنگون کنند. فرصت بررسی نبود که چه چیز رفته و چه چیز مانده... کلید خانه را به آنها دادم و نیز سوئیچ اتومبیل مرسدس بنزی را که از آلمان سفارش داده بودیم و تازه از راه زمینی به ایران رسیده بود.(صص377-376)
روزنامههای امروز باز مملو است از اخباری پیرامون وقایع روز گذشته. جزئیات حوادث و مرگ افرادی را توضیح دادهاند، بدون آنکه کشتهها را «قربانیان» انقلاب بنامند. عکس ناخوشایندی از جسد سرلشکر بیگلری، معاون و جانشین گارد جاویدان یا گارد شاهنشاهی دیده میشود، که به نوشته روزنامه، «توسط راننده خود مجازات شده است». دو ژنرال دیگر مورد سوءقصد قرار گرفته و کشته شدهاند. یکی، سپهبد بدرهای است که دو هفته پیش، قبل از رفتن شاه از ایران، از فرماندهی گارد شاهنشاهی به پست فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شده بود. دیگری، سپهبد جعفریان، استاندار و حاکم نظامی خوزستان و فرمانده لشگر جنوب ارتش ایران است... گروهی از وزیران دستگیر شده را که در کنار میز به اصطلاح «کنفرانس خبری» حضور یافتهاند، پیش از آغاز محاکمه آنها نشان میدهد. در میان آنها، هویدا، شیخالاسلامزاده، آزمون، روحانی و شهردار تهران نیکپی دیده میشوند. ابراهیم یزدی، معاون نخستوزیر در امور انقلاب، که به مثابه «پولیت روک» عمل میکند، در کنار وزیران دیده میشود. او بازجوی وزیران و شخصیتهاست... ژنرال ربیعی فرمانده نیروی هوائی، رحیمی حاکم نظامی تهران، سرلشگر رضا ناجی حاکم نظامی اصفهان و محققی فرمانده اسکادران اول جنگندههای نیروی هوائی به پای میز کشانده شدهاند.(صص379-378)
همه آنها کمابیش میگویند: «البته که فسادهائی وجود داشته و حقوق ملت اینجا و آنجا مورد تعرض قرار گرفته»، ولی همه آنها، در هر پست و مقامی که بودهاند، «مسلماً» از «ابعاد فساد» آگاهی نداشته و خود شخصاً درگیر و عامل آن نبودهاند.(ص379)
اجساد را مورد ضرب و شتم قرار داده، آنها را از زوایای مختلف در برابر دوربینها میگذارند، در حالی که چشمان از حدقه درآمده آنها هنوز باز است و رنگ پوست جسد، سفید سفید شده است. این تصویر لخت در واقع قرار است آنانی را که هنوز زندهاند، برای گرفتن «درس عبرت» بترساند.(ص380)
رویدادهای همین چند روز معدود کافی است که بتوان بر وجود دو مسیر سازمانی که انقلاب در آنها گام میزند، انگشت گذاشت. اولی، کمیته انقلاب و روحانیون بسیار افراطی است که جز انتقام و خونریزی چیزی از چشمان آنها مشاهده نمیشود و دیگری، دولت بازرگان است که در برگیرنده افرادی است که پایشان به روی زمین قرار دارد و معلوم است با جهان آشنا هستند و (شاید) دیدگاهها و آگاهیهای خوبی نسبت به مسؤولیت سنگینی که بر دوش آنها قرار گرفته دارند و از مناسبات و ارتباطات بینالمللی بوئی بردهاند. اگر ما باید راهی برای خود بیابیم، باید از طریق این افراد باشد.(ص381)
این روزها ملکه بریتانیا در حال دیدار از امیرنشینهای خلیجفارس است، و از سوی وزیرخارجه دولت لندن، دیوید اوئن همراهی میشود. همچنین، وزیر دفاع ایالات متحده هرولد براون مشغول دیدار از عربستان سعودی است و سپس به اردن، اسرائیل و مصر نیز سفر خواهد کرد... بدین ترتیب این سفرها هم جنبه منطقهای دارد و هم با توجه به تحولات بینالمللی که در حال شکلگیری است، مهم میباشد. دیدگاه نخستوزیر ما، مناخم بگین را نیز (رسانههای گروهی و افکار عمومی جهان) جویا میشوند... وی از موج افراطگرائی اسلامی که منطقه خاورمیانه را در برگرفته یاد میکند و ارزیابی مینماید که این بخش از جهان در حال پسرفت به جانب قرون وسطی است.(ص384)
رئیس جمهورمان،«ایتسخاک ناوون»، یهودیان ایران را به ترک این کشور فرا میخواند و حداقل از آنها میخواهد که فرزندان خود را به اسرائیل بفرستند.(ص385)
بیشتر کشتهها، آنگونه که گفته میشود متعلق به تبریز است زیرا در آنجا نبرد سختی میان هواداران انقلاب با نیروهای پلیس و ارتش در گرفته است. گفته میشود پانصد نفر در تبریز کشته شدهاند، تا اینکه فرماندهان ارتش در آذربایجان شرقی پی میبرند که فرماندهان ارشدشان در تهران تسلیم شدهاند. لذا آنها نیز سربازان را به بازگشت به پادگانها فرا میخوانند.(ص385)
جو الکس موریس خبرنگار سرشناس و موفق روزنامه «لوسآنجلس تایمز» روز شنبه هنگامی که از ساختمانی در نزدیک پادگان هوانیروز شاهد نبردها بود، بر اثر گلولهای که مستقیماً شخص او را هدفگیری کرده بود، کشته شد. خبرنگار روزنامه «واشنگتن پست» ویلیام برانیگین و نیز نماینده «یو.پی» (خبرگزاری «یونایتدپرس»- مترجم) آرتور هیگبی در آن لحظه در کنار جو بودند. شماری از روزنامهنگاران در نبردها مورد تعرض انقلابیونی که هر گروه آنها معلوم نبود به چه نهادی وابسته است، قرار گرفته و تا آستانه مرگ رفته بودند.(ص386)
دو گروه، یکی چریکهای «مجاهدین خلق» و دیگری چریکهای «فدائیان خلق»- دو رقیب- بودند که به یکدیگر و به همه چیز و همه کس، از جمله روزنامهنگاران خارجی مشکوک بودند. از دیدگاه آنها، «تردیدی نبود» که روزنامهنگاران محلی و عکاسان و فیلمبرداران ایرانی نیز که برای این روزنامهها و خبرگزاریها کار میکردند، همگی مهره ساواک و «سی.آی.ای» بودند!(ص387)
حال به نظر میرسد که حکومت انقلابی، خود نیز از شمار کثیر اسلحهها و تیربارهائی که در دست مردم است وابستگی و وفاداری آنها کاملاً مشخص نمیباشد، دستخوش دغدغه خاطر شده است. آیتالله خمینی امشب نیز در تلویزیون ظاهر میشود، و در سخنرانی خطاب به ملت، تأکید میورزد که نگاهداری اسلحه بدون مجوز انقلاب «حرام» است.(ص387)
سفارتخانههای ایران در سراسر جهان یکی پس از دیگری وفاداری خود را به حکومت جدید اعلام میکنند، یا با توافق سفیر یا از طریق تسلط کارمندان بر امور و یا از راه تسلط دانشجویان مقیم خارج. در واشنگتن، اسد همایون، که رایزن سیاسی سفارت بود، با بهرهگیری از غیبت سفیر، اردشیر زاهدی، (که شاه را در سفر به مصر و سپس مراکش همراهی میکرد- مترجم) به تهران اطلاع داد که او و کارمندان سفارت از دولت جدید تبعیت خواهند کرد.(ص388)
امروز شایعهای نیز همچون ترکیدن بمب، بر سر همه زبانها بود که میگفت شاپور بختیار نیز دستگیر شده و او هم به قرارگاه خمینی انتقال یافته است. خبری که خنجر به قلبها فرو میکرد... بختیار نیز نخستوزیر و یک ایرانی وطنپرست و پاک نهاد بود که برای وطن خویش بیشترین کوششها را به عمل آورد. او نیز مانند بسیاری دیگر از ایرانیهای خون پاک شایسته محاکمه انقلابی نبود. به ویژه آنکه او خود از سران مخالفین شاه بود و در صف اوپوزیسیون حتی نفر دوم محسوب میشد و دیدگاهش نزدیکتر از هر کس دیگری به مواضع بازرگان بود.... ای کاش که دروغ بودن این شایعه اعلام شود. سرانجام نیز چنین شد.(ص389)
[یوسکله]تعریف کرد که نیروهای مسلح انقلابی وارد آپارتمان شده و از او و دیگران کارت شناسایی طلب کردهاند. آنها پاسپورتهای اسرائیلی خود را نشان داده و در پاسخ به پرسش افراد مسلح تأکید کرده بودند که آنها نمایندگان قانونی یک دولت و شرکتهای قانونی اسرائیلی هستند که صرفاً در پروژههای راهسازی و عمرانی کار میکنند. به نظر میرسد که همسایگانی با این ادعای دروغین که «خارجیهای چشم آبی مسلح» در این آپارتمان زندگی میکنند، با خبرچینی، عامل فرا خوانده شدن این افراد مسلح به آپارتمان دوستان ما بود. این نیروها به جستجو و تفتیش خانه پرداخته، پاسپورتها را با دقت بررسی کرده و در پاسخ دعوت به نوشیدن چای، آن را محترمانه رد کرده و سپس راه خود را کشیده و رفته بودند.(ص390)
تظاهرکنندگان و مبارزین انقلاب اطراف سفارت ایالات متحده را مورد محاصره قرار داده و آن را به تسلط خود درآورده بودند. این حادثه دقیقاً با کسب یک دستور از ستاد من در اسرائیل همزمان شد. ستادچه خواسته بود؟ بله، خواسته بود که من و یارانم همگی به سفارت ایالات متحده رفته و در آنجا پناه گیریم.(ص392)
در تماس تلفنی با دوست عزیزمان مسعود، او جویای احوال ما شد... او مرا با باجناق خویش، روزنامهنگاری به نام صفا مرتبط کرد... صفا، پس از آن که ارزیابی و خواسته مرا شنید، قول داد از طریق ارتباطات خود تلاش کند. او سپس به من تلفن کرد و گفت با معاون نخستوزیر (و سرپرست کاخ نخستوزیری- مترجم)، عباس امیرانتظام گفتگو کرده و به او اظهار داشته که نه به عنوان روزنامهنگار، بلکه به عنوان یک شهروند ایرانی... از یک گروه دیپلماتیک اسرائیلی که در اینجا به صورت قانونی زندگی میکند سخن میگوید، و نیز گفته بود که وجدان و حس مسؤولیت ایرانی ایجاب میکند که از جان آنها مراقبت شده و به آنها کمک لازم رسانده شود، تا حداقل طعمه شغالان نگردند.(ص393)
تلفن نخست من، بعنوان «ژانژاک» به دفتر امیرانتظام در لحظهای انجام گرفت که کاملاً نامناسب از آب درآمد. منشی او گفت میداند موضوع چیست «ولی آقای امیرانتظام در حال حاضر تشریف ندارند و به سوی سفارت آمریکا که توسط انقلابیون اشغال شده، رفتهاند.»... سرانجام موفق به سخن گفتن با خود او شدم. او با ادب با من سخن گفت. توضیح دادم که ما سی و چند دیپلمات اسرائیلی در ایران هستیم که در خدمت دولت و ملت ایران قرار داریم و بسیار خوشحال خواهیم شد که بتوانیم، اگر میزبانان ما علاقمند هستند، به خدمت خود به ایران ادامه دهیم. او در پاسخ گفت به نظر میرسد که ما باید به وطن خود بازگردیم.(ص394)
روزنامه خبر میدهد که ستاد اصلی ساواک از سوی انقلابیون وابسته به چندین و چند گروه مورد چپاول قرار گرفته و شماری از اسناد و پروندههای موجود در ساواک در خیابانها پراکنده شده است. در یکی از خیابانهای جنبی، پرونده شخصی دکتر علی امینی، فردی که در گذشته دور نخستوزیر بوده، به دست مردم افتاده است.(ص396)
از روزنامهها چنین برمیآید که نخسین نشانههای اختلافنظر احتمالی میان خمینی و حکومت مذهبی با گروههای چپ پدیدار شده است. از یکسو سخنگوئی در پاریس به نام حزب کمونیست «توده» از حکومت جدید تهران میخواهد که به طور رسمی تمامی تحریمها و موانعی را که تاکنون بر سر راه فعالیت قانونی حزب «توده» از سوی حکومت شاه اعمال شده بود، باطل کند... از سوئی نیز دو سازمان تروریستی چپ «مجاهدین خلق» و «چریکهای فدائی خلق ایران» اعلام میدارند که حاضر به تسلیم سلاحهای خود نیستند.(صص397-396)
تهران تا حد زیادی در دستان این سازمانهای چپ قبضه شده است. تردیدی نیست که خمینی نیز به کنه حقیقت واقف است. علیرغم وقوف خمینی به این واقعیت، او در تمامی سخنرانیها و ظاهر شدنهای دیگرش به مثابه «عزیزدردانه» چپ جلوهگر میشود، زیرا میکوشد چنین نشان دهد که او انقلابیتر از هر انقلابی است، که دیگر هیچکسی مانند او نیست که چنین پیگیر و قاطعانه مخالف سرسخت امپریالیسم و ایالات متحده باشد... روزگاری باید سپری شود تا معلوم شود آیا او موفق میگردد که تمامی انقلاب را به نام خود مصادره کند.(ص397)
بوی نیاز به خون همچنان در هوا پراکنده است. عوامل افراطی انقلاب تشنه خون بیشتری هستند. سازمانهای چپگرا نیز در پی شکار گسترده عوامل حکومت «فاسد» هستند. آنها نه تنها مهرههای اصلی حکومت پیشین بلکه هرکسی را که بیابند، میخواهند به محاکمه بکشانند. البته شیخ خلخالی و سایر معممین کمیته چی به جای محاکمه عادلانه، مشتاق هستند که هرچه بیشتر و بیشتر افراد را سریعاً محاکمه کرده، تند، تند پای جوخه آتش قرار دهند، تا کارخانه آدمکشی از «رونق» نیفتد. هنگامی که خبرنگاران از مهدی بازرگان و برخی اعضای دولت او از اعدامها پرسش میکنند، چهره آنها کدر میشود. بازرگان میگوید که اصولاً با حکم اعدام مخالف است... اما رهبری که حرف او تعیین کننده است، یعنی آقای خمینی، مایل به ریختن خون بیشتری است- به همان میزانی که خود او تعیین خواهد کرد. طبق نتیجهای که میبینیم، مشکل است که تعیین کرد، خمینی دست بالا را دارد یا بازرگان!(ص398)
در ساعت مقرر به معاون نخستوزیر تلفن میزنم. منشی سریعاً «ژان ژاک» را به امیرانتظام مرتبط میکند. کوتاه و مختصر تأکید کرده و میگوید که حرف دیروز او باید اجرا شود، و ما باید کشور را ترک کنیم. به او گفتم که ما در حال تماس با سفارت ایالات متحده هستیم تا با هواپیمائی که برای بیرون بردن شماری از آمریکائیها میآید، برویم... او گفت که این موضوع را مورد بررسی قرار خواهد داد، و خواست که با رئیس دفتر وزیرخارجه جدید، کریم سنجابی تماس بگیریم تا او ترتیب قضیه را بدهد. بدون هیچ تأمل و وقفهای بلافاصله با رئیس دفتر کریم سنجابی تماس تلفنی برقرار کردم. او به زحمت حاضر به حرف زدن بود و باید گفت که احساس کردم انسان چندان دوستداشتنی نیست.(صص399-398)
به «جدا» گفتم نمیتوانیم نام او را در فهرست قرار دهیم، زیرا این لیست فقط باید نام کسانی را در برگیرد که گذرنامه اسرائیلی دارند... اما به او گفتم که به هر تلاش لازم دست خواهم زد تا وی نیز همراه ما خارج شود.(ص400)
سالیوان، دماغ خود را بالا گرفته و مانند پادشاهی در ملک طلق خود رفتار میکرد. او به سفیرمان، «یوسف هرملین» گفته بود، خوشحال خواهد شد که ما را در پروازها جای دهد. ولی نه با یک پرواز، بلکه در دو گروه و در دو پرواز.(ص402)
قلبم سنگینی میکرد... نگرانی نیز نسبت به خودم در ذهنم پدیدار شده بود. زیرا طبق دستوری که از ستادمان گرفته بودم، به عنوان فرمانده عملیات طرح اضطراری نجات و تخلیه، میبایست من تا رفتن آخرین نفر در اینجا بمانم... ... بعدها «عزر» [وزیر دفاع اسرائیل] در خاطرهای که از آن شب تعریف کرد، بازگو نمود که ناچار شد «هرولد براون» را از خواب نیمهشب بیدار کند و او را متقاعد سازد که سفیرشان را زیر فشار بگذارد تا همه اسرائیلیها، دستهجمعی و با اولین هواپیما، بیرون برده شوند. سالیوان ناچار شد کوتاه آید و خواسته مقامات ارشد آمریکا را بپذیرد (ص403)
اکنون ماه «آدار» است که به زودی زود ما را به موعد «پوریم» میرساند، ماهی که طبق روایات تاریخی، سرزمین باستانی ایران دستخوش گرفتاریها شد و سرنوشت یهودیان در آن رقم زده شد. ماهی که در آن «هامان» افراطی و متنفر از یهودیان برخاست (و بر کرسی صدارت در ایام خشایارشاه تکیه زد- مترجم) و نیز همان ماهی که یهودیان از یک خطر بزرگ نجات یافتند. آیا تاریخ تکرار میشود؟ سرنوشت ما و سرنوشت جامعه بزرگ یهودیان که قدمت تاریخی طولانی در این سرزمین دارند، چه خواهد شد؟(ص404)
انسان از خود میپرسد چه پیوندی اینچنین باید ایرانیها را به این مظالم بکشاند و چرا باید اینگونه از شرح و بسط آن لذت ببرند؟ ولی با خود میگویم، نه، نه اینها فقط گروهی از افراطیون متوحش هستند که پرورده مکتب اسلام شیعه بنیادگرا میباشند. ولی نه. اینهم درست نیست. مگر نه آن که اسلام چهرهای ملایم و انسانی دارد... این انتشار گسترده و پوشش وسیع خبری از این اعدامها و این عکسهای تکان دهنده، همگی به دستور خود خمینی، و با دو هدف صورت میگیرد: تأمین تمایل قوی سازمانهای چریکی که خون جلوی چشم آنها را گرفته ... خمینی به خوبی واقف است که او برای رسیدن به پیروزی کامل و دست یازیدن بر تمامی حکومت، فعلاً به این سازمانها نیاز دارد. دوم آنکه او از طریق این عکسها و پوشش خبری گسترده محاکمات صحرائی و اعدامها میخواهد به همگان، به ویژه آنها که هنوز طرفدار حکومت پادشاهی هستند و امید بازگشت شاه در دلشان زنده است، بفهماند که حکومت شاه مرد... او میخواهد به همگان بگوید که حتی ایالات متحده نیز نمیتواند به کوچکترین اقدامی دست بزند و قادر نیست دوستان خویش را نجات دهد.(ص406)
مقام و موقعیت ارتش و فرمانده کل جدید آن بزودی از سوی بخشی از خود انقلابیون زیر سئوال برده میشود. تظاهرات عظیمی به ابتکار سازمانهای چپگرای چریکی در تهران به راه انداخته شد که طول آن حتی تا به اقامتگاه خمینی رسید. تظاهرات به هدف فراخوانی برای برکنار کردن رئیس جدید ستاد ارتش، قرهنی و اصولاً انحلال ارتش، «به مثابه مسؤول سرکوبگریهای تمامی سالهای اخیر» برپا شد... چریکهای مجاهد خلق نیز به دولت بازرگان هشدار داده و خواسته بودند که موجبات انحلال ارتش را فراهم کند. روزنامه اطلاعات یکشنبه ششم اسفند بیانیه مجاهدین خلق را نقل میکند... ولی خمینی به دفاع قاطعی از فرمانده جدید ارتش و نیز از نهاد ارتش برخاست و آن را «ارتش مردمی» نامید.(ص408)
روزنامهها امروز عکسهای ناخوشایندی از محاصره ساختمان سفارت به دست افراد مسلحی که دروازههای سفارت در خیابان تختجمشید و مجموعه آن را مورد تعرض قرار دادهاند، چاپ کردهاند... این رفتار، پایمال کردن اساسیترین اصل در مناسبات دوجانبه و قوانین بینالمللی است، و به چه کسی تعرض کردهاند؟ به بزرگترین ابرقدرت جهان. واژهای برای بیان انزجار و خشم خویش که حتماً بیانگر احساسات تمامی انسانهای متمدن جهان است نمییابم... سفیر آمریکا، سالیوان و هفتاد کارمند سفارت را به عنوان اسیرنگاه داشتند تا اینکه در پی فشارهای دولت بازرگان، تروریستها متقاعد شدند که محل را ترک کنند. حکومت جدید نیروهای مسلحی را برای دفاع از سفارت آمریکا و مقابله با رویدادهای احتمالی مشابه در محل مستقر کرده است. تردیدی نیست که ساعاتی که سفیر، دیپلماتها و سایر کارکنان سفارت سپری کردهاند، ظالمانه و تحقیرآمیز بوده است.(صص410-409)
اما باید در حق دو معاون نخستوزیر جدید، دکتر ابراهیم یزدی و مهندس عباس امیرانتظام گفته شود که آن دو از هر چه که در توان داشتند برای خاتمه سریع این ماجرا و متقاعد ساختن تروریستها به ترک مجموعه سفارت، بهرهگیری نمودند.(ص411)
سفیرمان، «یوسف هرملین»، با یکی ازمعاونین مدیر کل وزارتخارجه تماس میگیرد و او نیز میگوید، اسرائیلیها دیگر در ایران افراد مطلوبی محسوب نمیشوند، و میافزاید که ما باید هرچه سریعتر ایران را ترک کنیم. با خود میگوئیم، سپاسگزاریم، نیازی به متقاعد کردن ما به رفتن نیست. خود ما نیز قویاً در این شرائط مایل به ترک این فضای متعفن هستیم.(ص411)
عجب مسلمانانی! مگر نه آن که اسلام میگوید حتی نمازگزاردن در ملک غصبی باطل است. مالک اصلی ساختمان سفارت، جامعه یهودیان ایران بود که آن را دهها سال پیش، با پول از قوامالسلطنه خریداری کرده بود.(ص412)
عرفات شنبه 17 فوریه -28 بهمن، اندک زمانی پس از ورود به تهران گفت: «امام خمینی همین امروز دستور فرمودند که سفارت اسرائیل به سفارت فلسطین تبدیل شود». مراسم تحویل دادن سفارت اشغال شده اسرائیل به فلسطینیها رسماً روز دوشنبه 19 فوریه- 30 بهمن برگزار شد. دکتر کریم سنجابی، وزیر خارجه دولت بازرگان و نیز دکتر ابراهیم یزدی، معاون نخستوزیر در امور انقلاب، در کنار عرفات، همراه با احمد خمینی و شماری از چریکهای فلسطینی وعدهای از نیروهای مجاهدین خلق و فدائیان خلق وارد سفارت اشغال شده اسرائیل شدند.(ص413)
در یکی از ساعات اولیه بعدازظهر، رئیس دفتر محترم وزیر خارجه با من تماس میگیرد و همزمان وابسته هوائی سفارت ایالات متحده با وابسته نظامی ما «ایتسیک سگو» تلفنی سخن میگوید. در هر دو مکالمه از ما خواسته میشود که تا ساعت پنج بعدازظهر، همه اسرائیلیها در هتل «هیلتون» گرد آئیم، تا ترتیبات مربوط به خروج ما فراهم شود. بله اینگونه است، عرفات IN ما OUT.(ص414)
ما همه اسرائیلیها با شکیبائی رفتار میکنیم... حتی سعی میکنیم نخندیم. در برابر منظره خندهآور چمدانهای شماری از کارمندان «العال» نیز ناچاریم شکیبا باشیم و شلیک خنده را ول ندهیم. مگر ما نگفته بودیم که هر کس فقط یک چمدان شامل وسائل شخصی بیآورد، نه بیشتر؟ معلوم میشود در این فرصت بسیار کوتاه، هریک از آنها توانسته بودند یکی از دوستان مورد اعتماد خویش را به خیابان فرستاده تا برای آنها یک چمدان تهیه کنند. اما چه چمدانی؟! چمدانی که ارتفاع آن بلندتر از قامت یک بسکتبالیست بود! از دید خود، دستور ما را نقض نکرده بودند! در برابر درب ورودی هتل دو صف تشکیل شده، یکی برای آمریکائیها و دیگری برای ما.(ص416)
در یک لحظه، جلوی درب ورودی هتل غوغا شد و جنب و جوشی عظیم به راه افتاد. یکی از سران انقلاب، آیتالله «محمد بهشتی» وارد هتل شد و گلهای عظیم از افراد مسلح نیز همراه او... شهامت نشان داده حتی جلو رفتیم و با او آهسته آهسته سرسخن را گشودیم. شماری از ما کمی فارسی میدانستند، ولی معلوم شد که او تا حدی انگلیسی و آلمانی نیز میداند. بهشتی مردی نیکوچهره و خوشقد و قامت با ریشی بلند و سیاه و آراسته بود... کلام آخر حرف او برای ما اهمیت بسیاری داشت. او به آقای «مهندس» که مسؤول کل «جناب آقایان مهندسین» دیگر بود، گفت: «با اسرائیلیها به طرز شایسته و محترمانهای، آنگونه که زیبنده آداب ایرانیان در قبال میهمانان است، رفتار کنید تا با احساس خوبی ایران را ترک کنند و تلخکام نشوند. اینها مقصر نیستند و خطائی نکردهاند. کسی که متهم است کشور و دولت اینهاست».(صص418-417)
میشنویم که شایعاتی وجود دارد مبنی بر اینکه شاه پس از سه هفته اقامت در شهر «مراکش» در کشور مراکش، اکنون به پایتخت، یعنی به شهر رباط رفته است. نمایندهای به نیابت از سوی او گزارشهای انتشار یافته، مبنی بر قصد وی برای ترک تاج و تخت را تکذیب میکند و میگوید «او شاه ایران خواهد ماند». اما شاه آنجاست، در خارج و حالا در اینجا، در ایران، هر مجسمه و هر عکس او هدف محسوب میشود.(ص419)
ولی مشکل دیگری بر سر راه پدیدار شد که قابل حل به نظر نمیرسید. یک بازرگان خصوصی برای گرفتن اجازه خروج، گذرنامه اسرائیلی خود را به وزارت کشور ایران سپرده بود و گذرنامه آنجا مانده و هنوز پاسخ نگرفته بود... «مهندسان» اصرار میکردند که خود این بازرگان الان به وزارت کشور برود و گذرنامهاش را بیآورد... آمریکائیها میگفتند که نمیتوانند صبر کنند. سرانجام ناچار شدیم که تعهد سردسته کل «مهندسها» را بپذیریم که وعده میداد اگر این بازرگان خصوصی بتواند با تاکسی به وزارت کشور برود و موفق شود که گذرنامهاش را همراه با برگه خروج تحویل بگیرد، او سوار هواپیمای دیگر آمریکائی خواهد شد. مسئولین آمریکائی نیز وعده دادند که تلاش خود را جهت کمک به ما به عمل آورند.(ص423)
هواپیما آرام آرام به حرکت میآفتد و به سوی نقطه برخاستن پیشروی میکند که به ناگهان متوقف میشود. در هواپیما باز میشود. باز هم مشکل در راه است، اما چه مشکلی؟ کسی نمیداند. چند نفر تیربار به شانه و کلت به کمر با چهرههای عبوس در جستجوی چیزی یا کسی داخل هواپیما میشوند. رنگ از چهره «جدا» پریده است و صورتش به سفیدی گچ میماند، ولی باز خود را نمیبازد و دور خیز برمیدارد و به سویشان میرود و باز هم زبان چرب و نرم خویش را با تصدق رفتنها به کار میگیرد و سرانجام آنها راضی میشوند و از هواپیما بیرون میروند... سرانجام هواپیما اوج میگیرد. چه احساس لذتبخشتر و مطبوعتری میتوانست از احساسی که ما در آن لحظه داشتیم، وجود داشته باشد.(ص424)
به ویژه آنکه «دیوید» از لندن به «افرائیمهلوی» تلفن کرده و برایش تعریف کرده بود که شایعه دردناکی از تهران به گوشش رسیده، مبنی بر اینکه هواپیمای آمریکائی شامل مسافران اسرائیلی، در فرودگاه مهرآباد به سوی نقطه اوج به حرکت درآمده، ولی متوقف گردیده و انقلابیون مسلح چند اسرائیلی را از درون هواپیما به بیرون کشانده و همانجا آنها را تیرباران کردهاند، و هواپیما چارهای نداشته جز آنکه به پرواز خود ادامه بدهد.(ص425)
در ساعات غروب بود که هواپیما در فرودگاه فرانکفورت بر زمین نشست. از آنجا سریعاً از سوی دوستان اسرائیلی مورد لطف و محبت قرار گرفتیم. از کشورمان هواپیمائی مخصوص از شرکت «العال» را فرستاده بودند تا ما را به وطن برگرداند. هنگامی که سوار هواپیما به سوی تلآویو شدیم، مسافر سی و چهارم نیز که با هواپیمای بعدی آمریکائیها به فرانکفورت رسیده بود، با ما سوار هواپیما به سوی میهن بود.(ص426)
با شرکتهای بیمه خودمان، هر یک از ما کلنجار میرفتیم تا شاید بتوانیم غرامت اموال از دست رفته خویش را بدست آوریم. اما برای کتابها و چیزهائی از این قبیل که برایم ارزش معنوی داشتند، آیا هیچ غرامتی میتوانست جبران کننده باشد؟ یکی از کتابهائی که از دست دادن آن برایم تأسفانگیز بود، کتاب هیجانانگیز نوشته ایگلتون با نام «The Kurdish Republic of 1946» بود. ولی تأسف نیز چاره درد نبود. زندگی ادامه یافت و دردها نیز اندکاندک تسکین گرفت... اما درد و اندوه از دست دادن مناسبات عمیق استراتژیک اسرائیل و ایران در جریان انقلاب خمینی تسکین نمییابد.(ص429)
اما هنوز در مورد سرنوشت یهودیان درد ما آرام نگرفته است. هرچند با یاری ما هزاران نفر آنها از راههای مختلف در سالهای پس از آن از ایران خارج شدند، اما هنوز بیش از بیست هزار یهودی در ایران باقی ماندهاند. آنان نیز همراه با سایر ایرانیان دردهای ایران را بر دوش میکشند، اما افزون بر آن، دردهای ناشی از تبعیض یهودی بودن را هم تحمل میکنند.(صص430-429)
فصل دهم: پیآمدهای جهانی یک حکومت بنیادگرا، آیا دنیا درس عبرت خواهد گرفت؟
اگر با آن هواپیما خارج نمیشدیم امکان داشت که زندگیمان در معرض خطر کاملاً جدی قرار میگرفت. جان خود را نجات دادیم، ولی ملودرام ایرانی هنوز خاتمه نیافته است.(ص431)
فجایعی را که به شاه نسبت میدادند، در مقایسه با آنچه حکومت انقلابی بر سر ملت ایران و منطقه و ملل دیگر جهانآورد، به راستی هیچ است. تلاش انقلابیون برای صدور انقلاب بنیادگرا و صدور تروریسم و خطرات بزرگ ناشی از تلاش برای دستیابی به تسلیحات کشتار همگانی، منطقه و دنیا را قویاً تهدید میکند. این بخش از جهان در آن سال تازه در آستانه صلح قرار گرفته بود (اشاره به قرارداد صلح «کمپدیوید» میان مصر- بزرگترین کشور عربی جهان و پیشاهنگ دنیای عرب- با اسرائیل است- مترجم)، اما وقوع انقلاب و روی کار آمدن حکومت بنیادگرا ایران کام جهان را تلخ کرد.(صص432-431)
اولین ندای اضطراری از بتی، همسر دوست و همکار عزیزم، کامبیز، به طور غیرمستقیم و از طریق نامهای که جگرخراش است، به دستم رسید: نسیم عزیز: هنگامی که این نامه را دریافت کنی، ممکن است دیگر ما، من و کامبیز در این جهان نباشیم. چند روز بعد از وقوع انقلاب و تغییر حکومت... کامبیز با نگرانی دستخوش این تردید بود که آیا به دستور دولت جدید برای بازگشت به سر کار خویش پاسخ مثبت دهد و یا اینکه این دستور دامی برای چیدن گل عمر او و همکارانش است... روز اول و دوم با هیجان و تنش بسیار و عدم اطمینان که اعصاب انسان را خرد میکرد، سپری شد. روز سوم بود که دیگر کامبیز بازنگشت.(صص433-432)
تا این که سرانجام، یکی از آنها اندکی ترحم نشان داد و حاضر شد تأئید کند که کامبیز در بازداشت است و همراه با دیگر بلندپایگان ساواک دستگیر شده است، ولی او را از گروه ارشدی که جانشان به راستی در معرض خطر است و ممکن است تیرباران شوند، جدا کردهاند... من واقف هستم که انقلاب همه پلهای ارتباطی ما را ویران کرد و همه برگهای درخت پرثمر روابط ما ریخت، اما اطمینان دارم که شما از هر چه که در توان دارید برای کمک به او استفاده خواهید کرد.(ص433)
این تاریکی مطلق و این تحجر که ثمره این انقلاب است، هرگونه روزنه امید را بر ما بسته است نسیم عزیز، فکرش را بکن که من، آن بتی که روزگاری میشناختیاش، از خانه خارج نمیشوم مگر آنکه چادر سیاه کلفتی بر سر بیاندازم که از نوک سر تا پنجه پایم را بپوشاند. تهدیدهای بسیار علیه جان من صورت گرفت، حتی به روسری رنگی که بر سر انداختم، قانع نشدند. حال باید چادر سیاه به سر کنم، و کمتر از یک کلفت بنظر برسم! دائم گریانم.(صص434-433)
دوست عزیز ما، حسن (اشاره به حسن پاکروان- رئیس پیشین ساواک- مترجم.) مرتکب گرانترین اشتباه زندگی خود شد. دو هفته پیش از وقوع انقلاب و تغییر حکومت، همراه با همسر و یکی از خانمهای فامیل هویدا به خارج رفت، این دو را در فرانسه گذاشت و خودش بازگشت. اما پس از بازگشت مستقیم به بازداشتگاه کمیتهچیها برده شد و تیرباران گردید... قربانت، بتی گریان(صص434-433)
سرنوشت یوسف، میهماندار ما در آن هفته سخت وقوع انقلاب، کمتر از سرنوشت کامبیز غمانگیز نیست... وی کوچکترین گناهی ندارد جز آن که به مدت چند روز از چند خارجی، که میهمانان رسمی کشور و دولت قانونی ایران بودهاند، در منزل خود پذیرائی کرده است... بعد از انقلاب او دوبار از ایران خارج شده و لی هر بار بازگشته بود... پس از درگذشت همسرش، به اینجا آمد اما این بار هم رفتن به ایران را ترجیح داد و نماند. در پی این بازگشت بود که او دستگیر شد. چرا و به چه دلیل؟ معلوم نشد. ما برای نجات او کمک کردیم... اما به ناگهان در لحظات آخر ورق برگشت و به دلیلی که هیچ کسی نمیداند، تیرباران شد... تنها کاری را که از دستم برمیآمد انجام دادم و در یکی از سازمانهای مربوطه در وطن، به ادای شهادت پرداختم تا او را به عنوان شهیدی که در راه خدمت جان باخته، به رسمیت بشناسند.(ص436)
من دستخوش غمبزرگی به خاطر ملت خوب ایران بودم که آنچنان با اشتیاق، و به صورتی کاملاً به دور از سنجش، خود را به کام انقلاب انداخت و برای بهبود شرائط زندگی، قربانیان بیشماری را تحمل کرد. اگر عادل باشیم باید اعتراف کنیم که شرائط زندگی آنها در حکومت پیشین چندان بد نبود. آنها در واقع خود را گرفتار مصیبت بزرگی کردند.(ص437)
کشتارهائی که آیتالله خلخالی به راه انداخت و موج خونی که از چنگ او فواره زد، بهترین نمونه برای توضیح و تشریح حضیضی است که انقلاب به آن گرفتار شد... دهها نفر از وزیران سابق و صدها نفر از کارمندان بلندپایه دولت پیشین در شمار قربانیان او بودند. پیشتر نیز تأکید کردم که سال 1963، همان سالی که خمینی تحریکات و فعالیتهای خود را به اوج رساند و پس از آن تبعید شد، به موعد اصلی برای تسویه حساب، در نظر حکومت انقلابی مبدل شده بود. هرکس را که تا آن تاریخ به خمینی و همکاران و هوادارانش کلمهای گفته بود، پیدا کرده و مجازات نمودند. سناتور پیری را به چنگ آوردند و محاکمه کردند. وزیر پیشین آموزش و پرورش را که بانوئی فعال و از پیشآهنگان جنبش زنان ایران بود، با آن که سنش از شصت گذشته بود، در برابر جوخه اعدام قرار دادند.(صص439-438)
به مدت دو ماه، پرنده مرگ بر فراز سر امیرعباس هویدا که زندانی بود، پرواز میکرد، زیرا بازرگان با اعدام او مخالفت میکرد و میکوشید مانع از تیرباران وی گردد. خلخالی مترصد فرصتی بود تا به بازرگان نشان دهد که آقای خانه چه کسی است. در اوائل بهار 1979 خلخالی، خود به زندان رفت، این اسیر را کت بسته به داخل اتومبیلش کشاند. آنجا گلوی او را با دستان خود آنقدر فشار داد تا خفه شود، که شد.(ص439)
فصل بسیار خونینی از انقلاب مربوط به قتلعام کردهای ایران است. در آن بحبوحه حکومت جدید و هرج و مرج کلی که ایران زمین را فرا گرفته بود، کردهای ایران نیز که بسیاری از آنها از طرفداران دکتر عبدالرحمان قاسملو، رهبر حزب دمکرات کردستان ایران بودند، قیام کردند و مطالبات دیرینه خود را مطرح نمودند. اما حکومت انقلابی شیعه این قیام کردهای سنی را تاب نیآورد و آنها را به سختی درهم کوبید. به اعدامهای خلخالی بازگردیم... جوان 16 سالهای قاطعانه بر بیگناهی خویش اصرار ورزید. این قاضی «دلرحم» به او میگوید: «گوش کن پسرک! اگر آن گونه که ادعا میکنی بیگناه باشی، به بهشت میروی و آنجا خداوند جبران آن را خواهد کرد».(ص440)
ظاهراً مانع جدی بر سر راه تحقق اهداف انقلاب وجود نداشت. در ظاهر، جمهوریت به اسلامیت اضافه شد و قانون اساسی برای آن تهیه گردید و همه چیز برای عملی شدن نیاتی که انقلاب به خاطر آن بوقوع پیوست، فراهم بود. در اطراف خمینی نیز گروه بزرگی از روشنفکران شایسته چه در عرصه مذهبی، چه در عرصه علوم سیاسی قرار گرفته بودند که در طول چند ماه اول موفق شدند قانون اساسی را تدوین کنند و آنرا در اوائل آوریل 1979 به همه پرسی بگذارند.(ص441)
جملات فریبا و دلپسند در کتاب قانون اساسی ادامه دارد، و ادامه دارد، و باز هم ادامه دارد. ظاهراً شهروند از همه حقوق انسانی و طبیعی خود برخوردار است و حکومت به او امکان میدهد زندگیش را آنگونه که میخواهد بگذراند و عقاید سیاسی خود را نیز داشته باشد. ظاهراً آن گروه از شهروندان نیز که به این قانون پایبندی زیادی ندارند و از حکومت دلخوش نیستند، میتوانند زندگی خود را آزادانه سپری کنند. اما همانگونه که گفته شد، اینها همه ظاهر قضیه بود. واقع امر، همه چیز برعکس از آب درآمد.(ص442)
بسیاری به طعنه و کنایه میگفتند هنگامی که اسبها رفتند (کنایه از صاحبان خرد و دانش و شخصیتهای اجتماعی بسیاری که وطن خود را ترک کردند)، پالان را بر سگهای هار نهادند. آنان شور انقلابی و نیز آنارشی و هرج و مرج ناشی از رقابت و درگیری جریانهای متضاد، و نیز رو به سوی وخامت نهادن اوضاع اقتصادی و شل شدن کمربند امنیتی و لرزان شدن سایر امور را به حساب نیآورده بودند، که همه اینها شهروندان و حقوق اساسی آنها را خرد و لگدکوب میکرد.(ص443)
هرچند که بعدها دیدیم چگونه ملت با اتکاء و بهرهگیری از همین قانون، علیه نهادهای سختگیر حکومت علم طغیان برداشت و چند بار «نه»های بزرگی به رژیم گفت.اما با وجود ظاهر دمکراتیک قانون اساسی، روح همین قانون ناپاک در برگیرنده نیش اصلی است؛ همان نیشی که مانع از تحقق دمکراسی است و روند مردمسالاری را به تمسخر میگیرد و سایر بندهای قانون اساسی را بیمحتوا و بیمایه میسازد و مانع از حکومت مردم بر مردم میشود: «کلیه قوانین و مقررات مدنی، جزائی، اقتصادی، اداری، فرهنگی، نظامی، سیاسی و غیر اینها، باید براساس موازین اسلامی باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر بر عهده فقهای شورای نگهبان است».(ص443)
اعضای شورای نگهبان را «رهبر حکومت»، یعنی خمینی و یا فردی که بعد از او جانشین وی میشود، منصوب میکند. چرا که او نماینده خدا به روی زمین محسوب میشود؛ رهبری که خود در انتخابات برگزیده نشده است. رهبر ارشد حکومت، «ولی فقیه» و «مرجع تقلید» نیز هست. رهبر «پاک، طاهر، آگاه به زمان، شخصیت بارز و برجسته و متبحر، عالم و مدیر و مدبر و مسلط به اداره عاقلانه و آگاهانه امور که اکثریت ملت او را به عنوان مرجع خویش به رسمیت میشناسند»، میباشد.(ص444)
پس با این مفهوم، دمکراسی دیگر جز نمایشی ظاهری نیست و کانونهای اصلی قدرت در دست رهبر ارشد حکومت («مقام معظم رهبری»)، همان رهبری که خود منتخب ملت نیست، قبضه میباشد. آیا ملت ایران عواقب ناخوشایند این قانون اساسی را نمیتواند حدس بزند؟!(ص444)
بازرگان در دامی گرفتار میآید که به زودی عذاب وجدان و تلخکامی شدیدی او را دربرمیگیرد. درون او مملو است از «ژوکوز» («من متهم میکنم»- اشاره به ماجرای معروف «امیل زولا» و دفاع او در دادگاه در جریان انقلاب فرانسه- مترجم). اما او فعلاً ساکت است. عذاب وجدان او را رها نمیکند و در تلاطمی از تردید است که آیا استعفاء بدهد و برود یا نه!... ماجرای گروگانگیری در سفارت ایالات متحده در نوامبر 1979 (13 آبان 1358)، به منزله آخرین کاهی بود که بر کوه دردهای بازرگان نهاده شد و کمر او را خم کرد.(ص445)
در جریان برگزاری نخستین انتخابات ریاستجمهوری، نزاعها و رقابتهای درونی بیشتر آشکار گردید. ظاهراً امور انتخابات بر اساس دمکراسی جریان داشت و حتی احزاب و نامزدهائی که به مذاق خمینی خوش نمیآمدند، کاندید شدند. حتی طرفداران آیتالله شریعتمداری از طریق حزب «جمهوری خلق مسلمان» در انتخابات مطرح شدند. اما نه «جمهوری» و نه «خلق مسلمان»، به آیتالله شریعتمداری کمکی نکرد و او همواره مغضوب خمینی باقی ماند. خمینی از تحقیر و توهین به او دست برنداشت تا اینکه تقریباً او را خانهنشین کرد و مورد محاصره قرار داد و سرانجام او دق مرگ شد.(صص446-445)
ابوالحسن بنیصدر در این انتخابات برگزیده شد... ولی چند صباحی نگذشت تا آنکه آشکار شد او نمیتواند دقیقاً از منویات رهبر اطاعت کند، و علاوه بر این او پا را از «خط قرمز» فراتر گذاشت و با سازمان «مجاهدین خلق ایران» و با مسعود رجوی، رهبر آن سازمان به همکاری و همفکری روی آورد، که بعدها نیز دخترش، فیروزه خانم بنیصدر، به همسری مسعود رجوی درآمد. بنیصدر و مجاهدین میدیدند که آخوندها آنها را از کانونهای اصلی قدرت و تصمیمگیری به کناری مینهند، تا جائی که در جریان انتخابات مجلس نخست، حامیان خط بنیادگرائی و تمامیتخواهان طرفدار خمینی و حزب «جمهوری اسلامی»، به رهبری آیتالله «محمد بهشتی»... کرسیهای پارلمان را در دست خود قبضه کردند.(ص446)
یأس و حرمان بنیصدر هنگامی رو به فزونی نهاد که مشاهده کرد برخلاف اراده و نظر او دولت انتخاب شد و محمدعلی رجائی، همان سرآشپز و پیشمرگی که برای چشیدن غذای خمینی، در نخستین روزهای بازگشت او به ایران انتخاب شده بود، به پست نخستوزیری گمارده شد.(صص447-446)
در یازدهم ژوئن 1981 بنیصدر ناپدید شد (گریخت) و پس از چند روز از پاریس سردرآورد... اما دستش از هر دو سو در پوست گردو ماند، نه خر برایش ماند و نه خرما. مخالفان حکومت کینهجوئی از او را به پایان نبردند و همچنان از او انتقاد میکردند که چرا از روز نخست با آخوند جماعت همکاری میکرد، و طبیعی است که حامیان حکومت نیز او را به منزله یک خائن به تمام معنی تلقی کردند.(ص447)
پس از چند ماه، حکومت بیست نفر را به اتهام تلاش برای ساقط کردن نظام و قتل شخص خمینی به جوخه اعدام سپرد. چه کسی در میان آنها بود؟! داماد آیتالله شریعتمداری و صادق قطبزاده، همان تعلیم دیده مکتب خمینی که از سال 1963 از وفاداران او بود... قطبزاده هنگامی دستگیر شد که با اعتماد و اطمینان به نفس زیاد، همراه با دوست دختر خارجی خود که چادر به سر کرده بود، برای دستبوسی امام به اقامتگاه او رفته بود.(ص448)
به زودی ثابت شد که اوپوزیسیون برونمرزی به هیچوجه خطر جدی برای حکومت نیست و نیروها و سازمانها و افراد اپوزیسیون از هیچ قدرت واقعی برای تهدید کردن جدی رژیم حاکم بر وطنشان برخوردار نیستند... ما نیز نشسته و نظاره میکردیم که ببینیم چه خواهد شد. ولی به مرور زمان همگان به این اعتقاد رسیدند که از این امامزاده به ساحل نجات نخواهیم رسید.(صص449-448)
خطر دوم بروز جنگ با عراق بود، که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. خطر سوم، تهدید داخلی از سوی گروههای چپگرای باقی مانده درون کشور بودند، که سوار بر امواج انقلاب خود را با خمینی همراه نشان داده و از جذبه او برای به دنبال کشاندن میلیونها نفر از مردم بهره گرفته بودند.(ص449)
خطر از آنجا ناشی میشد که هواداران و اعضای این گروهها صدها هزار قبضه اسلحه در اختیار داشتند، که آشکارا در برابر فراخوانیهای خمینی و دولت موقت و دولت بعدی مقاومت نشان داده و حاضر به زمین گذاشتن اسلحهها و تحویل آن نبودند. مهمترین خطر از ناحیه سازمان «مجاهدین خلق ایران» ناشی میشد، که نقش دوگانهای بازی میکرد. از یکسو رسماً در صحنههای انتخابات شرکت میکرد و از سوی دیگر چارچوب و عملکرد یک سازمان مخفی را حفظ کرده بود. این سازمان از نفوذ یک روحانی محبوب که از یاران خمینی نیز بود، بهره گرفت. او آیتالله سیدمحمود طالقانی بود. اما خمینی فوراً دست به کار شد تا او را به زاویه براند و به چند اقدام برای بازداشتن او از همراهی با «مجاهدین» دست زد و از جمله فرزندان او را ربود. سپس خمینی طالقانی را به حضور پذیرفت و با او گفتگوی رو در روی سختی انجام داد و او را تحقیر و توهین کرد.(ص449)
شایعات بسیاری نیز به گوش میرسید مبنی بر اینکه هواداران خمینی و از جمله آیتالله بهشتی عامل مرگ او [آیتالله طالقانی] بودند.(ص450)
دقت عمل و حرفهای بودن آنان [مجاهدین خلق] به راستی مرگبار بود... حجتالاسلام علی خامنهای، یکی از وفاداران افراطی خمینی در انفجار بمبی کارگزاری شده درون یک ضبط صوت در مسجدی که او روزانه در آن نماز میخواند، زخمی شد... دو روز پس از آن (در ژوئن 1980- 7 تیر) بیش از هفتاد نفر از شخصیتهای مهم حکومتی در یک انفجار عظیم در محل دفتر حزب «جمهوری اسلامی» تکهپاره شدند... [رجایی] دو ماه بعد (هشتم شهریور) همراه با نخستوزیرش، باهنر، و شمار دیگری از مقامات در انفجاری در مقر دفتر نخستوزیری کشته شد... اخبار انفجارهای پیدرپی از تهران، یکی پس از دیگری، درصدر مجموعههای خبری جهان قرار داشت و نشانه وجود حکومتی دیکتاتوری و سیاه بود که با اصرار زیاد سعی در پنهان کردن حقایق پشت پرده دارد و به شیوه چنین حکومتهائی، حفظ نظامش تنها با خون و خونریزی امکانپذیر است.(ص450)
حزب کمونیست «توده» و سازمان «فدائیان خلق ایران»، مهمترین این سازمانهای چپگرا بودند... خمینی با همه این گروهها نبرد بیامانی را آغاز کرد، بسیاری از رهبران آنها را دستگیر کرد و به جوخه اعدام سپرد و یا به سپاهچالهای مخوف انداخت و آنانی که از شمشیر تیز خمینی فراری شدند، به زودی به خارج از مرزهای وطن خود رسیدند. «مجاهدین خلق» ستاد و مرکز خود را در پاریس به راه انداخت، ولی به این بسنده نکرد و پایگاه نظامی در عراق، که دشمن ایران بود، برپا نمود.(ص451)
خطر چهارم برای حکومت انقلابی خمینی، یا آنگونه که دستکم خود او تلقی میکرد، تهدید خانگی بود. وجود روحانیون بلندپایهای که هر چند قوای مسلح در اختیار نداشتند، اما از آنجا که مشروعیت رژیم را تهدید میکردند، خطر محسوب میشد.(ص451)
خمینی اقامتگاه خود در مدرسه رفاه تهران را ترک کرد و به اقامتگاه قدیمی خویش در مهمترین شهر مذهبی ایران، قم که حوزه علمیه آن از اهمیت به سزائی برخوردار است، بازگشت. آیتالعظمی گلپایگانی و دیگرانی مانند او نیز در همان شهر زندگی میکردند و نفوذ زیادی در حوزه علمیه داشتند. خمینی ظاهراً با احترام با آنان برخورد میکرد، اما در پشت پرده میکوشید آنان را از دادن دست اتحاد به یکدیگر باز دارد تا مبادا به یک «قوای تهدید کننده» جدی مبدل شوند... شریعتمداری همچنان مغرور و متکی به خود، حاضر به دادن دست اتحاد به خمینی نبود و در مسیر برخورد و تعارض با خمینی باقی ماند.(صص452-451)
خمینی میدانست که «ملا نباید ملاکشی کند» و فقط یک ملا که مقاومت او پایانناپذیر نبود، برای درس عبرت دادن به دیگر روحانیون و طلاب اعدام شد. از خانه ساده و فروتنانه خود در قم، خمینی به کنترل و حسابرسی رؤسا و مقامات قوهها و نهادها و دادن رهنمود به همه آنها ادامه میداد.(ص452)
او از تفرقهافکنی و خدعه نیز ابائی نداشت. سرنوشت رئیس ستاد ارتش و وزیر دفاع نمونههائی از این امر بود. گروههای چپگرا، پیش از آنکه غیرقانونی اعلام شوند، مبارزهای توأم با برگزاری تظاهرات و راهپیمائی را در کنار اقامتگاه خمینی، با هدف برکناری و محاکمه رئیس ستاد ارتش و وزیر دفاع (که از سوی خمینی منصوب شده بودند) آغاز کرده و میگفتند که این دو به اندازه کافی به انقلاب وفادار نیستند و پنهانی در طرحهای کودتا و توطئه برای ناکام کردن انقلاب دست دارند. تبلیغات به حدی قدرت گرفت و با شایعات مختلف همراه گردید که خود خمینی نیز به وفاداری آنان شک کرد. او رئیس ستاد، قرهنی را نزد خود خواند.(صص453-452)
خمینی او [قرنی] را باد کرده و از خدماتش تجلیل کرده و حتی گفته بود که شما شایسته پستها و مقامهای مهمتری هستید و ممکن است در آینده به نخستوزیری برسید، ولی حال بدلیل مخالفتی که علیه شما براه افتاده، برکنار میشوید... او به دست فراموشی سپرده شد. تا اینکه به جان او سوءقصد شد و به وسیله گروه تروریستی ناشناسی، که خود را «فرقان» مینامید، کشته شد.(ص453)
«حزبالله» در تهران بدست ملای جوان زودخشمی بنام هادی غفاری سپرده شد و او در صدر هزاران نفر از اراذل و اوباش و تلخکامانی که هر لحظه آماده قمهزدن و چاقوکشی بودند، قرار گرفت. این سازمان وظیفه ایجاد نظم (از دید حکومت انقلابی) و ادب کردن سازمانهای تروریستی دیگر را که حاضر به اطاعت از خمینی نبودند برعهده گرفت و لذا دست به کار شد. گردهمائیها و میتینگهای گروههای چپگرا، ملیگرا و نیز سیاستمدارانی که «زیاده از حد» مستقل شده بودند، مورد هدف و حمله اعضای «حزبالله» قرار گرفتند. دفاتر انتشاراتی، چاپخانههای کتابها و روزنامهها و غیره به آتش کشیده شد، به صورت زنان جوانی که به اندازه کافی حجاب اسلامی را رعایت نمیکردند، اسید پاشیده شد.(ص454)
آمدن خمینی به سوی اقامتگاه دیگری در تهران، مثال روشنی از غارت اموال ملت و زیرپا گذاشتن حقوق شهروندان بود. منطقهای که برای اقامت رهبر انتخاب شده بود، محله اعیاننشین جماران در شمال ثروتمندنشین، در شمیران، در دامنه سلسله جبال زیبای البرز بود. این منطقه جمع ویلاهای زیبائی است که برخی از آنها با گشادهدستی فراوان بنا نهاده شدهاند... این نکته را مورد تأکید عجیبی قرار میدادند که صاحبان این ویلاها «داوطلب» شدهاند که ملک خود را در اختیار این «قدیسین» بگذارند. آنها که مفهوم این پیام را درک نمیکردند، با پیام پرقدرتتری روبرو شدند. «جماران»، در فارسی به گونهای ادا میشود که میتوان از آن مفهوم «جمع ماران» را نیز استنباط کرد. گرد آمدن خمینی و اعوان و انصارش در این «جمع ماران» آنچنان نقل زبان همه شده بود، و همگان از حمله دسته جمعی افعیها و ماران بر محل سخن میگفتند که حتی آیتاللهی فتوا صادر کرد و در آن گفته شد ماران برای سیدان (آنها که نسبشان به پیامبر اسلام میرسد) خطری ندارند. این پیام برای صاحبان سایر املاک آخرین اخطار بود که باید از ملک خود به خاطر خانواده سیدخمینی صرفنظر کنند.(صص455-454)
خمینی به سرعت سطح زندگی خود را ارتقاء بخشید. او که در هفتههای اول در مدرسهای در جنوب فقیرنشین تهران اقامت داشت و سپس مدتی نیز در خانه بسیار ساده و فروتنانه خویش در قم رحل اقامت افکند، اکنون به جمع اعیاننشینهای شمال تهران پیوسته بود. اما در این دژ که کمتر کسی را اجازه وارد شدن به آن بود، او ناچار بود هر شب را در یکی دیگر از خانهها به سحر برساند، زیرا شرائط امنیتی اجازه نمیداد او پشت سر هم در یکی از خانهها بخوابد.(ص455)
در کنار «حزبالله» نیز سازمانها و نهادهای امنیتی متعددی شالودهریزی گردیدند، که مهمترین آنها، «سپاه پاسداران» (سپاه حافظ انقلاب) بود که به هدف برتری و رجحان دادن آن بر ارتش منظم ایران برپا شد و به زودی به نهادی با صدها هزار نفر نیرو و پرسنل مبدل گردید. قوای «بسیج» که در ابتدا دهها هزار نفر نیرو داشت، در واقع برای کار خبرچینی و کمک به سازماندهی امور امنیتی شالودهریزی شد.(ص456)
نهاد اقتصادی عظیمی که به بزرگترین سازمان اقتصادی حکومت مبدل گردید، با نام «بنیاد شهید» برپا شد که با وقوع جنگ در برابر عراق، به مصادره گسترده اموال عمومی دست زد و تشکیلات عظیمی با هدف ظاهری تأمین مقرری برای خانوادههای شهدای جنگ و کمک به زخمیهای «دفاع مقدس» برپا نمود، اما در زیر پوشش این هدف به ثروتمندترین کارتل اقتصادی ایران مبدل گردید که به زودی بر بخش وسیعی از اقتصاد ایرانزمین، چون بختک چنگ انداخت.(ص456)
کسانی که به دقت حرکات و سخنان خمینی را در برنامههای تلویزیونی زیر نظر داشتند میتوانستند به سهولت ببینند که تا چه حد خود او از اوضاع خشمگین است و جبین وی پرچینتر و کدرتر از هر هنگام دیگر است. آشکار بود که این وضع، آن مولودی نبود که او آرزویش را داشت. همه چیز در حال متلاشی شدن به نظر میرسد، کشوری مملو از حوادث تروریستی و سوءقصد. اقتصاد نیز رو به اضمحلال بود. مقامات حکومت نیز عمق ناخشنودی ملت را درک میکردند. آن ایرانی که دومین صادر کننده بزرگ نفت در جهان (پس از عربستان سعودی) بود، و میلیونها بشکه نفت در روز صادر میکرد، اکنون به دور از مدیریت شایسته در اداره صنایع نفت و بدون یاری کارشناسان آمریکائی، به حضیض ذلت افتاده و به زور اندکی نفت تولید میکرد.(ص457)
تنفر از بهائیها در ایران یکی از مثالهای دلخراش آشکار از این واقعیت است که چگونه یک کشور و یک جامعه میتواند امکان دهد که غریزههای به زاویه رانده شده بال و پر بگیرد. باور کردنی نیست ولی انگشتشمار نقاطی در جهان وجود دارد که در آنجا گروههای دستهجمعی از انسانها را حتی بیشتر از یهودیان، مورد تنفر قرار میدهند... به این معنی که بهاییان را حتی بیشتر از یهودیان مکروه میدانند و از آنان متنفر هستند.(ص457)
بهائیت منشعب شده و پروبال گرفته از خود اسلام است، و همانگونه که در تاریخ شاهد بودهایم، هرچه که مذهبی اورتودوکستر و بنیادگراتر باشد، انشعاب صورت گرفته در آن را تحمل نمیکند و نسبت به منشعبین ناشکیباتر است.(ص458)
تعقیب و آزار بهائیان، از بدو نضج گرفتن آن، در طول تمامی سالها با شدت و حدت ادامه یافته بود. دولتهائی که در اواخر حکومت شاه یکی پس از دیگری به روی کار آورده شدند در انداختن «استخوانها به گلوی اژدهای انقلاب»، که به هدف خاموش کردن شعلههای مخالفت با شاه صورت میگرفت، بهائیها را سپر بلای خود کردند، و بدین ترتیب در حق بهائیها خطای بزرگ، گرانبار و غیرقابل بخششی مرتکب گردیدند.(ص458)
در سال 1979، سال زیروزبر شدن اوضاع، شش بهائی اعدام شدند. یک سال پس از آن شمار قربانیان بهائی نیز بالا و بالاتر رفت- هرچند که در سالهای اخیر آرامشی نسبی در این زمینه حاصل شده و کمتر اخباری در مورد اعدام افراد به اتهام بهائی بودن آنها شنیدهایم، اما تردیدی نیست که نفرت بنیادگرایان از بهائیت و بهائیان پایان نگرفته است.(ص458)
تنفر از پیروان یک آئین مذهبی و تعقیب و آزار آنها، که صرفاً افراد بیگناهی هستند، در شمار جنایت علیه بشریت است، و جامعه خردمند جهانی باید آن را مورد بررسی قرار دهد و به تقبیح و نکوهش لفظی بسنده نکند.(ص459)
همگام با هیجانزدگی همگانی در اوج انقلاب، زنان و مادران بسیاری نیز، دختران خود را به صفوف تظاهرکنندگان فرستادند و بسیاری از مادران نیز خود به مخالفان حکومت شاه پیوستند. برای رعایت حرمت مذهبیون، این زنان و دختران در آن تظاهرات روسریهای کوچک رنگی به سر میکردند و آگاه نبودند که با این اقدام، گام نخست را در تحمیل چادر سیاه به خود برمیدارند. در سالهای نخست انقلاب زنان و دختران ناچار شدند چادر سیاه کلفتی که سر تا پای آنها را میپوشاند، بر سر کنند و حتی زیر آن یک روسری یا مقنعه نیز داشته باشند... دیری نپائید که خیابانهای تهران از زنان و به ویژه زنان روشنفکر خالی شد.(ص460)
اصولاً زندگی آزاد و به دور از تحمیل قواعد مذهبی در ایام حکومت شاه به زنان تا حدی احساس آزادی و تساوی حقوق بخشیده بود، و البته رفت و آمد آزادانه و لباس سبک غربی که در همه جای ایران دیده میشد، در تقویت این احساس در زنان کمک میکرد. وجود نمایندگیهای بهترین مزونهای پاریس، رم و نیویورک در تهران شاهدی بر زندگی اجتماعی و آزادی آن دوران بود.(صص461-460)
وضعیت تحمیل شده بر زنان را به خوبی میتوان از لابلای فیلمهای بسیاری که خود ایرانیها در سالهای اخیر ساختهاند و در جهان به نمایش درآمده، مشاهده کرد. همچنین فیلم «بدون دخترم، هرگز» (با بازیگری «سالی فیلد») براساس داستان زندگی بتی محمودی، نمونهای از سرنوشت زن در ایران را نشان میدهد... تهیهکنندگان این فیلم با من نیز درباره اماکنی که میتوان فیلمبرداری را در آنجا انجام داد- چرا که سفر به ایران برای آنها در آن سالها به عنوان آمریکائی امکانپذیر نبود- مشورت کردند.(ص461)
فتوای آیتالله خمینی که ریختن خون سلمان رشدی را مباح کرده، یکی دیگر از نمونههای بنیادگرائی اسلامی و تاریکاندیشی است که حد و مرزی برای خود نمیشناسد، و مثالی آشکار از پایمال کردن قواعد در مناسبات بینالملل است.(ص462)
این کتاب در برگیرنده مطالبی است که میتوان به نحوی آنرا بیاعتنائی و تمسخر اسلام تلقی کرد؛ فاحشههائی که اسامی آنها نامهای زنان محمد، پیامبر است، از جامعه بسته و محافظهکار و ضوابط و روابطی که پیامبر بر پیروانش تحمیل کرد، و نیز از سکس و گوشت خوک سخن میگوید. این کتاب اثری نیست که شایسته اعتنا و نقادی باشد. در بهترین حالت میشد گفت که نویسنده بیسلیقگی به خرج داده و به احساسات مؤمنین بیاحترامی کرده است. ولی در پی صدور آن فتوا، رشدی حیوانی جلوهگر شد که باید شکار شود.(ص462)
اگر خدای ناکرده انگیزه او از این اقدام تحریکآمیز، عمدی بوده و آگاهانه و با قصد قبلی این مطالب را در کتاب و نام خود نگاشت، تا شاید کتاب خود را پرآوازه سازد، ضرری که او متوجه خویش ساخت بسیار سنگینتر از آوازهای بود که به دست آورد. مالی که او از این راه اندوخت به زیان خود او عمل کرد و وی باید آنرا در راه مراقبت از خویش به کار گیرد. او در واقع هیچ خیری ندید.(ص463)
یکی از برجستهترین کسانی که بازوان انقلاب او را شکار کرد، ژنرال اویسی آخرین حاکم نظامی تهران، و نیز دکتر شاپور بختیار بود که من نیز او را ملاقات کرده بودم. هر دوی آنها در پاریس به قتل رسیدند.(ص464)
بزرگترین تحقیر، ماجرای اسارت بیش از 50 نفر از دیپلماتهای آمریکائی و گروگان نگاه داشتن آنها به مدت بیش از یک سال و سه ماه در شرائط تحقیرآمیز هم برای گروگانها و هم برای این ابرقدرت جهانی بود.(ص465)
جیمی کارتر، رهبر ابرقدرت جهانی که بصورت زنندهای در جهان تحقیر شده بود، بعدها گفت آن روز یکشنبه، چهارم نوامبر 1979 را هیچگاه فراموش نخواهد کرد. بامداد آن یکشنبه، برژینسکی (مشاور امنیت ملی) به کارتر اطلاع داد که حدود سه هزار نفر از انقلابیون دوآتشه بر سفارت ایالات متحده مسلط شدهاند و بیش از پنجاه نفر از اعضای کادر دیپلماتیک را به اسارت خود گرفتهاند.(ص466)
اصلاً معلوم نبود که انگیزه شبه نظامیان چیست و چه میخواهند. رئیسجمهوری آمریکا این تصور را داشت که نیت اولیه گروگانگیرها این بوده که سفارت را تنها چند ساعت در تسلط خود بگیرند. ولی پس از آنکه اقدام آنها از سوی سایر انقلابیون مورد حمایت قرار گرفت و به ویژه پس از تجلیلی که خمینی از آنان به عمل آورد، آنها این اقدام غیرقانونی خود را ادامه دادند... هرکوشش و هر اتفاقی در اطراف این حادثه، تنها و تنها شعلههای لجاجت انقلابیون را بالاتر میبرد و آنها به شاخههای بلندتر درخت لجاجت میپریدند تا هر چه بیشتر این ابرقدرت تحقیر شده در انظار جهانی را حقیرتر کنند.(صص467-466)
گروگانگیرها برای آنکه دایره تحقیر را تکمیلتر کنند، چند صد دانشجوی انقلابی را جمع کرده و کار گردآوری و بازسازی اسناد «رشته شده» را که توسط ماشینهای خرد کردن اسناد در سفارت آمریکا «رشته» شده بود، به آنها محول کردند. آنها نشستند و این رشتهها را یک به یک، با دقت بسیار به یکدیگر چسباندند، که اقدامی ابتکاری و در خور تحسین بسیاری است. بدینگونه بود که اسناد همگی بازسازی شد. هیچ «رشتهای» بدون مصرف نماند، و یکی پس از دیگری، جلدهای «اسناد لانه جاسوسی» از زیر چاپ درآمد، تا «زشتیهای» آمریکا عریانتر و حقیرتر شود.(ص468)
تحقیر آنها هنگامی بیشتر شد که عملیات نجاتی که طرحریزی کرده بودند با شکست سهمگینی روبرو شد. رئیسجمهوری در کتاب خویش تدابیر به دقت به عمل آمده و طرح نجات را مورد یادآوری قرار میدهد.(ص468)
هرچند به شدت میخواهم از دادن تذکر خودداری کنم اما نمیتوانم شکیبائی را نیز حفظ کرده و نگویم که آیا بهتر نبود آمریکائیها حداقل با اسرائیلیهای با تجربهای، مانند «دان شومرون» و «اهودباراک» در طراحی این عملیات یک مشورتی میکردند؟ پس اتحاد و دوستی برای چه مواقعی است؟ ما که ای، خرده تجربهای داریم! هرچند ما به پای آمریکای پهناور و ابرقدرت، از حیث نظامی و امنیتی نمیرسیم، ولی شاید توانائی ما نیز دقیقاً نهفته در همین نکته باشد!(ص469)
رئیسجمهوری بیانیهای غمانگیز صادر کرد و در نطقی تأسفبار خطاب به ملت، واقعه تراژیک و شکست سهمگین را اعلام کرد و آنگونه که شایسته فرمانده کل قواست، مسؤولیت آنرا پذیرفت. همه دوستداران و دوستان ایالات متحده و دمکراسی از غصه داغدار شدند. همه دیوانگان جهان، و در صدر آنها در حکومت آیتاللهها، پایکوبی و شادمانیشان حد و مرزی نمیشناخت.(ص470)
او [کارتر] با لجاجتی تحسین برانگیز در برابر خواسته حکومت ایران مقاومت کرد و شاه را مسترد ننمود و اموال شاه را به حکومت ایران پس نداد. شاه تبعیدی و بیمار، به صورت ترحمانگیزی تا دم مرگ از سوی حکومت آیتاللهها مورد تعقیب قرار گرفت. او سرگردان و ویلان دائم در جستجوی کشوری بود که بر او ترحم کرده و حاضر شود به او اقامت دائم اعطاء کند.(ص470)
دوستان آمریکائی، دکتر هنری کیسینجر و دیوید راکفلر سعایت به نزد رئیسجمهوری بردند و از او خواستند موافقت کند که شاه برای انجام معاینات پزشکی به آمریکا بیاید. این امر پیش از وقوع حادثه گروگانگیری بود. قولها مبنی بر اینکه شاه به هنگام اقامت خود در آمریکا در امور سیاسی مداخله نخواهد کرد و دست به اقدامی علیه حکومت ایران نخواهد زد، فایدهای نکرد.(ص471)
در ژانویه 1981، یک روز پس از ادای سوگند ریاستجمهوری رونالد ریگان، گروگانها آزاد شدند. خمینی حتی حاضر نشد امکان دهد یک روز، آن آخرین روز نیز، آب خوشی از گلوی کارتر پائین رود. در همه مصیبتهائی که تهران عامل آن بود، کارتر مقصر قلمداد شد... کارتر همانی بود که اعتماد به نفس شاه را شدیداً مختل کرد. همانی بود که بیش از همه به مخالفان شاه کمک عملی رساند.(ص471)
در مقایسه با فجایع و مظالمی که حکومت ملاها از حیث حقوق بشر بر سر ملت ایران آورد، حکومت شاه را به راستی باید معصوم معصومین دانست. رئیسجمهوری آمریکا انتظار نداشت، در واقع آگاه نبود- و البته قصد آن را نیز نداشت- که با دست خود موجب چنین مصیبتی برای ایران و جهان گردد.(ص472)
نبردها به مرحله کاربرد سلاحهای شیمیائی نیز کشیده شد. این بخش نبرد، یکجانبه بود. این، عراقیها بودند که ایرانیها را با تسلیحات شیمیائی مورد حملات غیرانسانی قرار میدادند. حتی در جریان این نبرد، عراق کردهای خود را در حلبچه به طرزی فجیع به قتل رساند. در چندین نقطه دیگر نیز عراقیها از این سلاحهای غیراخلاقی و ممنوعه استفاده کردند. جهان در گوشهای ایستاده و کمابیش، فقط نظاره میکرد.(ص473)
صدام مجال یافت که به کشتار بزرگی از آنها دست بزند و به تسویهحساب خونینی با آنان اقدام نماید. این روند تا وقوع جنگ دوم خلیجفارس (درپی لشگرکشی عراق به کویت) ادامه یافت و بیداری مجدد کردهای عراق این بار به کسب خودگردانی عملی برای آنها انجامید، و تحت سیاست «آسمان امن» با یاری قوای متفقین و در صدر آنها ایالات متحده، کردها به آرامش رسیدند.(ص476)
پدیده مرموز دیگر- که البته به نفع ما و سایر مصرف کنندگان نفت بود، آن که برخلاف تمامی جنگهای پیشین، بهای نفت نه تنها افزایش نیافت، بلکه پائین هم آمد. تناقض مهم دیگر که باید از آن سخن رود، و به راستی جای شگفتی دارد، اینکه در پی این نبرد فرسایشی و خونبار که صدها هزار قربانی از دو طرف گرفت و خسارتهای بسار کلان به هر دو کشور وارد کرد، رهبران هر دو حکومت بر سر جای خود باقی ماندند... آیا در یک حکومت دمکراتیک، چنین خطای بزرگی از سوی ملت بخشوده میشد، و رهبران کنار زده نمیشدند؟ البته دمکراسی کجا و این دو حکومت کجا؟ صدامحسین نه تنها بر مسند قدرت باقی ماند، بلکه حتی کشور خود را درگیر نبرد دیگری در کویت کرد.(ص477)
خمینی نیز پس از جنگ همچنان در مقام رهبری برجای ماند و تا آخرین دم، حیات طبیعی خود را سپری کرد، و حتی استفادهای که او از کودکان ایرانی برای فرستادن آنها به عنوان گوشت دم توپ کرد و آنان را به روی مین فرستاد، و هزاران پسر بچه سیزده ساله و چهارده ساله را تکهتکه کرد، در موقعیت او به عنوان رهبر تغییری نداد... ملائی کودکان را پیش از رفتن به سوی «نبرد» تقدیس میداد، به گوش آنان وعده رفتن به بهشت شهدا و زندگی جاودان در آن را میخواند، در حالی که تکهآهنی برگردن این کودک و یا این نوجوان دیده میشد که میبایست به اصطلاح «کلید بهشت» باشد، البته Made in Taiwan!.(ص478)
ولی تردیدی نیست که حکومت اسلامی افراطی که آیتالله خمینی بر ملت ایران تحمیل کرد بنیادگرائی توتالیتر و مطلقی را چه در امور داخلی ایران و چه در پیوند با رویدادهای خارجی به وجود آورد، که اساس آن صدور انقلاب از راههای خشونت و ترور بود. «پرنده بزرگ»! این «جایزه» متأسفانه اسرائیل بود که ترور و خشونت ناشی از حکومت ایران بیش از هر کشور دیگری دامنگیر آن شد... «رژیم غاصب صهیونیستی حق و حقوق عامه فلسطینیها را از آنان سلب کرده و اراضیشان را متصرف نموده و لذا چنین رژیمی از اساس فاقد هرگونه مشروعیت است». این عبارتی بود که خمینی دائم پیرامون اسرائیل بر زبان میآورد، و در واقع همان اساسی است که «حماس» نیز بر آن تأکید میورزد و «تمام سرزمین غصب شده فلسطین» را حقمطلقه فلسطینیها و ارض اسلامی میداند و برای یهودیان هیچ حقی قائل نیست.(ص479)
اما در منطقه ما به خاطر پیوند سه همکار مرکزی جنایت: ایران، سوریه و «حزبالله لبنان»، ماحصل این بنیادگرائی مرگبارتر بود. ایران با بهرهگیری از حداکثر هنر و توان رادیکال خود و نیز با پول بیحساب و کتاب و با فرستادن معلمان ترور و با آن زرادخانه عظیم تسلیحات، به خدمت ترور درآمد.(ص480)
نخستین قربانی پس از نبرد «صلح گالیل»، بشیر جمیل، رئیسجمهوری منتخب لبنان بود که همپیمان اسرائیل محسوب میشد. او همراه با گروه کثیر دیگری در انفجار مرگبار در ستاد فالانژهای مسیحی در بیروت جان خود را از دست داد. این رویداد زخمیهای بیشماری نیز برجای گذاشت... اسرائیل را درگیر «باتلاق لبنان» ساخت، که این نیز به نوبه خود، یکی از دلائل سردرآوردن غول بنیادگرائی شیعیان از بطری شیشهای لبنان بود. این روند سرانجام به ایجاد «حزبالله» منجر شد.(صص481-480)
انفجار ساختمان مقر نظامی ما در بندر صور که کشتهها و زخمیهای زیادی به جای گذاشت، یکی از نخستین عملیات «حزبالله» بود که با خانواده من مستقیماً ارتباط پیدا کرد.(ص481)
آوریل 1983 بخش کاملی از ساختمان سفارت ایالات متحده در بیروت، که از جمله دربرگیرنده ستاد بزرگ و مهم «سی.آی.ای» بود، بر اثر انفجار عظیم یک اتومبیل مملو از مواد تخریبی ویران شد، نتیجه انفجار بیش از شصت کشته، از جمله شانزده آمریکائی بود که رئیس مقر، «رابرت آمس» نیز در بین آنها دیده میشد. اکتبر 1983 دو انفجار همزمان بیروت را به راستی تکان داد. آن روز من زیاد از محل انفجارها دور نبودم. خودم را به سرعت برق و باد به محل رساندم... یک اتومبیل انفجاری وارد ستاد نیروهای «مارینز» در بیروت شده و در آن اوائل سپیده دم منفجر شده بود. 241 نفر از چتربازان این واحد ویژه کشته شدند.(ص482)
روزنامهنگار مشهور، «توماس فریدمن» که در نزدیکی محل بود، در مقالهای در روزنامه خود، «نیویورکتایمز»، نوشته بود: نیروهای «مارینز» دیگر صرفاً یک «سپاه صلح» که به خاطر چنین هدفی به این کشور آمدهاند، نیستند، بلکه آنان نیز قوای دیگری مشابه سایر میلیشیاهای موجود هستند. اما سپاهیان «مارینز» با خشم در جواب او نوشته بودند: Go Fuck Tom .(ص482)
وخیمترین مورد گروگانگیری و باجکشی، ماجرای ربودن «ویلیام باکلی» رئیس «سی.آی.ای» در لبنان بود. گروگانگیرها که نیروهای «حزبالله» بودند، او را تا حد مرگ مورد شکنجههای دهشتناک قرار دادند. جانش طاقت نیاورد و روحش به عالم دیگر پر کشید. اما گروگانگیرها با یاری ایرانیها همچنان ادعا میکردند که او زنده است و درصدد باجگیری بودند. بدین ترتیب ایالات متحده دومین رئیس «سی.آی.ای» را نیز ظرف مدت کوتاهی از دست داد- همانگونه که شمار چشمگیری از آمریکائیهای مستقر در لبنان کشته شدند.(ص483)
در تعقیب اسرائیل به «نوار امنیتی جنوب لبنان» روان شد و سرانجام (در پی خروج کامل اسرائیل از «نوار امنیتی جنوب لبنان» نیز) تا لب مرز رسمی اسرائیل پیش آمد و شهرهای شمالی اسرائیل را با موشکهای کاتیوشا مورد تهدید قرار داد. (در تیرماه 1385- ژوئن 2006 میلادی، حزبالله با حمله به یک مقر نظامی نیروهای اسرائیل در خاک این کشور و ربودن دو سرباز اسرائیلی، موجب آغاز جنگی شد که 33 روز طول کشید و در جریان آن، بیش از 4 هزار فروند راکتهای هدیه گرفته از سوی سوریه و جمهوری اسلامی ایران را بسوی شهرهای شمالی اسرائیل شلیک کرد. اسرائیل نیز پاسخی کوبنده به حزبالله داد- مترجم)(ص483)
مانند انفجار در سفارت اسرائیل در آرژانتین و انفجار ساختمان کانون همیاری یهودیان. آن هم در آرژانتین، و نیز ماجرای حمله به سفارت اسرائیل در لندن. در همه این اماکن، دوستانی داشتم که یا کشته شدند یا زخمی.(ص484)
شیطانیترین سازمان در این رابطه، شبکه «القاعده» به رهبری میلیونر سعودی، اسامه محمدبنلادن است. بعد از «حزبالله»، «حماس» و «جهاد اسلامی»، شبکه «القاعده» خونریزترین گروه از این بازوی دراز اهریمنی است و اگر به دقت در ریشه و منشاء آن جستجو شود، با نام آیتالله خمینی به عنوان یکی از پدران معنوی آن سازمان روبرو میشویم... تا پیش از حادثه یازدهم سپتامبر 2001، «القاعده» «عملیات فروتنانهتری» داشت.(ص484)
در عملیات دهشتناک این گروه، در یازدهم سپتامبر 2001 علیه سمبل فرهنگ وآزادی، برجهای دوقلوی نیویورک فرو ریخت و به ساختمان پنتاگون (وزارت دفاع ایالات متحده) در واشنگتن حمله شد و «بنلادن» رکورد تکان دهندهای از حیث قساوت قلب و وحشیگری از خود در جهان تثبیت کرد... احساس من این است که رویدادهای فاجعهبار یازدهم سپتامبر2001 هنوز پایان ماجرا نیست و جهان باید در انتظار وقایع تکان دهنده دیگری باشد، چون ویروس این بیماری مسری است... به باور من، عقربه ساعت جهان، پنج دقیقه تا ساعت دوازده نیمه شب- پیش از پیوند میان یک حکومت تروریستی مجهز به توان اتمی و تسلیحات شیمیائی و بیولوژیک را با یک گروه تروریستی از خدا بیخبر نشان میدهد.(ص485)
پس از آن همه مصیبتها که ایران اسلامی بر سر ما آورد و هنوز میآورد، میتوانستیم بگوئیم که جائی برای یاریرسانی ما باقی نمانده، و بگوئیم: «بروید بمیرید». ولی ما تصمیم گرفتیم خرد و عقل را نیز در محاسبات خود جای دهیم. کسانی که ایران را به خوبی میشناسند، واقف هستند که همه ایرانیها دیر یا زود به آن دیدگاهی میرسند که کوروش کبیر، پادشاه ایران زمین 2500 سال پیش به آن رسیده بود؛ که سرزمین وی و سرزمین ما منافع مشترکی دارند، دو سرزمینی که در دو قطب خاورمیانه قرار گرفتهاند.(صص486-485)
پیروزی کامل عراق بر ایران احتمال داشت که تمامی صحنه خاورمیانه را دستخوش تغییرات بسیار جدیتری کند و مزه دریدن ایران چنان به مذاقش خوش آید که درصدد بلعیدن کشورهای دیگر باشد. بنابراین به چه نتیجهگیریهائی میتوان رسید؟ باید احتمالات را با دید خرد و به دور از خصومت و حس انتقامگیری سنجید و دید آیا از این مراجعات، پنجره جدیدی از سوی ایران به روی ما گشوده میشود و آیا میانهروها به راستی میتوانند در برابر افراطیون بایستند.(صص487-486)
تنها با توجه به آنچه که در بالا نوشته شد، باید ماجرای «ایرانگیت» را مورد بررسی قرار داد. باید اصل را از فرع جدا کرد و وارد سنجشهای داخلی آمریکائی نگردید که از جمله میپرسیدند چرا کنگره در غفلت گذاشته شد و به نفع نیروهای «کنتراس» در نیکاراگوئه عمل گردید.(ص487)
ماجرای ایرانگیت از طریق مراجعههائی که از کانالهای خصوصی صورت گرفت، آغاز شد. در حق دو نفر از عوامل اسرائیلی مرتبط با این ماجرا باید گفته شود که هر دوی آنها افراد وطندوست و به راستی «صیونی» و ملیگرائی بودند... «یعکوو نیمرودی» و «ال شوامیر»، هر دو اسرائیلیهای شناخته شدهای هستند... آنها به همراه «دیوید کیمخی»، که در ان زمان مدیر کل وزارت خارجه- در ایام نخستوزیری «شیمعون پرس»- بود، در این ماجرا سهم داشتند.(ص487)
لزومی به بازگوئی جزئیات ماجرا نمیبینم. بسیاری دیگر پیش از من این کار را کردهاند. از جمله «شمولیک سگو» در کتابش و نیز گزارشهای بیشماری در روزنامههای جهان به این ماجرا پرداختند... کمیسیون تحقیقی که در خصوص این ماجرا در اسرائیل (در پی شکست آن، بنا به درخواست فشار افکار عمومی برپا شد- مترجم) و پرفسور «الیاکیم روبینشتین» و ژنرال دوره احتیاط، «رافائل وردی» در صدر این کمیسیون قرار گرفتند و نیز کمیسیونهای تحقیقی که در ایالات متحده برپا شد، همگی عواملی بودند که موجب شد سالهای طولانی این ماجرا در کانون توجه روزنامهها و سایر رسانههای گروهی جهان بماند. «یعکوو نیمرودی» نیز در کتاب خود که به زودی منتشر خواهد شد، به این ماجرا خواهد پرداخت.(ص488)
اوائل 1985، میلیاردر سعودی عدنان خاشوگی به «ال شوایمر» و «یعکوو نیمرودی» مراجعه کرده و پیشنهاد معاملهگر ایرانی اسلحه، منوچهر قربانفر را در مورد بررسی احتمال انجام معاملهای با ایران در میان میگذارد... اساس این طرح، تأمین تسلیحات آمریکائی برای ارتش ایران بود... در برابر آن، قرار بود گروگانهای غربی (از جمله آمریکائیها و در صدر آنها، ویلیام باکلی که شوربختانه «حزبالله»همگان را گمراه کرده و به این باور انداخته بود که او هنوز زنده است)، آزادی خود را بازیابند.(صص489-488) ادامه دارد ...