به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در شش بخش منتشر میشود. (بخش پنجم)
در طرف اسرائیلی، نخستوزیر از ژنرال دوره احتیاط، «شلوموگازیت» میخواهد که احتمالات مربوط به این طرح را مورد ارزیابی قرار دهد، و نیز از «دیوید کیمخی» میخواهد که همآهنگیهای لازم را با ایالات متحده به عمل آورد. نخستوزیر، در این ماجرا «موساد» را به اصطلاح «دور زد»- با این استدلال که «طرف آمریکائی نیز سی.آی. ای را دور زده است». در صحنه آمریکائی این قضیه بر عهده شورای امنیت ملی و در صدر آن مکفارلین نهاده شده بود و مایکل لدین یکی از دستیاران نزدیک او در این امر دخیل بود. در پی بررسیها و بحثها و ملاقاتها و تماسها، از جمله ملاقات مهمی در بندر هامبورگ با حسن کروبی (برادر حجتالاسلاممهدی کروبی... و شنیدن سخنان و تحلیلهای عمیق و قانعکننده از زبان او درباره اوضاع داخلی ایران، گام نخست در این معامله برداشته شد، که در پی آن در لبنان، اولین گروگان رها گردید.(ص489)
در پی برداشته شدن چند گام دیگر از این طرح، طرح ناکام ماند چرا که در رسانههای گروهی در مورد آن افشاگری شد- بدون آنکه اکثر هدفهای معامله به دست آمده باشد. ولی در همان حد نیز که پیشرفت کرده بود، دسایس و پیچیدگیهای زیادی را منجر شده بود. «یعکوو نیمرودی» و «ال شوایمر» از آن کناره زده شدند.(ص490)
جنجالی که افشای این معامله در آمریکا برانگیخت، چنان عظیم بود که براساس ماجرای «واترگیت» که پرزیدنت ریچارد نیکسون را از اریکه قدرت برکنار کرد، نام «ایران گیت» به آن داده شد. این ماجرا به یک خطر جدی مبدل شد که برفراز سر رئیسجمهوری، رونالد ریگان و معاون او، جورج بوش پدر پرواز میکرد و نیز صاحب منصبان مهم دیگری را در شورای امنیت ملی و دولت واشنگتن به خطر انداخت.(ص490)
مقامات آمریکا برای نجات خود از تحقیقات تلاش کردند انگشت اتهام را متوجه اسرائیل ساخته و چنین ادعا کنند که گویا اسرائیل، این کشور کوچک، آمریکای عظیم را به زور به این ماجراجوئی کشاند! در پی یک دادگاه بسیار طولانی و پردرد نیز «یعکوو نیمرودی» از اتهام مطرح شده از سوی دادستانی نجات یافت و ثابت گردید که سندی برای مطرح کردن اتهامی علیه او در دست نیست.(ص490)
این سیاست به ما میآموزد که آمریکا نیز (منظور، ایام جنگ عراق علیه ایران است- مترجم) از صدام حسین تنها به عنوان یک برگ برای پیشبرد هدفهای خود استفاده کرده بود. هدف دیگر از کاربرد سیاست «مهار دوگانه» تلاش برای به اعتدال کشاندن حکومت ایران بود. هرچند ظاهراً تحولاتی چشمگیر صورت گرفت، ولی رژیم تهران همچنان منشاء معضلات بزرگی برای اسرائیل است.(ص491)
مدل پیروزی انقلاب ایران، بسیاری را در کشورها و سرزمینهای اسلامی، تحت تأثیر قرار داد. هرچند که اکثر جهان اسلامی، پیرو سنت است و شیعه را مذموم میداند، اما بسیاری از عوامل در جنبشهای اسلامی سنی، به میل و اراده خویش، پدرسالاری خمینی و تشکیلات او را پذیرا شدند.(ص491)
در این پیوند است که باید روی کار آمدن حزب «رفاه اسلامی» به رهبری نجمالدین ارباکان را در یک دوره از دولتهای دهه 1990 در ترکیه مورد بررسی قرار داد. او و حزبش رابطه خویش با ایران را پنهان نمیکردند و با مسرت خاطر فراوان از آن سخن میگفتند. مصر نیز از تعرضات انقلاب ایران در امان نماند و تهدیدهای جدی در برابر حکومت قاهره قد علم کرد.(ص492)
قاتلان زنده یاد انور سادات در جریان محاکمه خویش در مصر، با افتخار نام خمینی را ذکر میکردند. در ژوئن 1999 نیز (حدود دو دهه پس از نامگذاری خیابانی در شمال تهران به اسم «خالد اسلامبولی»- قاتل انور سادات- مترجم)، بنیادگرایان حکومت ایران بار دیگر در مراسم رسمی از لوح «خالد اسلامبولی» به عنوان نام رسمی این خیابان پردهبرداری کردند. تا اینکه در ژانویه 2004، حکومت ایران سرانجام تسلیم شد و شورای شهر تهران که در این دوره نماینده «امت حزبالله» بود!، ظاهراً با تغییر نام این خیابان موافقت کرد.(ص493)
پادشاه مراکش، ملک حسن دوم، آشکارا انقلاب ایران و خمینی را به عنوان عوامل پشت پرده ناآرامیهای 1983 در مراکش معرفی کرد.(ص493)
چه جای شگفتی است که سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی تمامی کشورهای غربی و عربی همچنان حکومت ایران را بعنوان یک عامل که درصدد نفوذ و رخنهیابی است، مینگرند. ولی در یک تناقض غمانگیز، شماری از حکومتهای عربی و اسلامی ناچار شدند قوانین اسلامی را به عنوان مبنای اداره جامعه بپذیرند، چرا که، افکار عمومی آنها به طرز فزایندهای تحت تأثیر خطابههای خمینی قرار داشت.(ص493)
واقعه مرگ خمینی به آئین و رویداد عظیمی که تمامی جهانیان را شگفتزده کرد، مبدل شد. این حادثه از هر نظر که به آن مینگریستند، به راستی در تاریخ بشریت کمنظیر بود. بسیاری از ملت ایران و میلیونها نفز از مسلمانان سراسر جهان در سوگ مرگ او شکستند و داغدار شدند. داغ عمیقی بر دل پیروان او نهاده شد. عزاداری که برای او صورت گرفت چنان گسترده و توأم با احساسات حقیقی بود که کمتر مسلمانی در تاریخ این احساسات پاک نصیب او شده است. حضور میلیونها نفر از مردم در خیابانهای تهران که پایتخت را به صورت امواج مردمی سیاهپوش مبدل کرده بود، بیانگر وجود احساسات بسیار عمیق در میان مسلمانان نسبت به او بود... صحنههائی که در مرگ او در برابر چشم جهانیان به تصویر کشیده شد، بارها بزرگتر از عزاداریهای عظیم به مناسبت عاشورا بود.(ص494)
متن وصیتنامهای که خمینی آنرا پیشتر در سال 1983 نوشته بود، هیچگاه به دست ما نرسید تا بدانیم که واقعاً در آن چه نوشته شده است و تا به امروز نیز از متن آن آگاهی نداریم و معلوم نیست آیا در آن صریحاً از فردی به عنوان جانشین خویش نام برده یا نه! باور اکثریت این بود که وی در طول سالها آیتالله منتظری را به خویش نزدیک کرده و او را فرد مناسبی برای اداره امور انقلاب و مملکت اسلامی میدانست. به نظر میرسد در آن وصیتنامه سال 1983، وی منتظری را مورد تشویق قرار میدهد اما به طور صریح او را به عنوان فردی که باید رهبری حکومت را در دست گیرد، توصیه نمینماید. خمینی از اخلاق نرمخویانه منتظری مأیوس شده بود و او را بیش از حد دلرحم و حتی ممکن است «سادهلوح» یافته بود، چرا که منتظری در صدد تحمیل دیدگاههای خود به زور به دیگران نبود.(ص495)
«مجلس خبرگان رهبری»، سرانجام، علی خامنهای را که یک شبه عنوان مذهبیاش را از حجتالاسلام به آیتالله ارتقاء داده بود، به عنوان رهبر انقلاب برگزید. اما این شتاب ورزیدن در ارتقای درجه مذهبی او به این مفهوم نبود که وی از حیث مذهبی میتواند همپای خمینی جلوهگر شود... بسیاری از روحانیون بلندپایه حتی خود خمینی را قبول نداشتند، چه برسد به جانشین او... خروج او از صحنه بسیاری از بندها را نه تنها برای مخالفان حکومت گشود بلکه سد مخالفتها و تعارضها در میان خود حاکمیت نیز شکسته شد.(ص496)
ما نیز مانند بسیاری از ایرانیها در این خوشباوری غرق بودیم که ارتش ایران هنگامی که ببیند که خطهای قرمز پشت سر نهاده شده، وارد عمل خواهد شد. ژنرالها که بیم و هراس نیز آنها را فرا گرفته بود، و کاملاً ممکن است که رفتار و سیاست ایالات متحده نیز در لرزان شدن آنها نقش داشت، علیرغم ضعف خود، به ویژه در غیاب فرمانده کل قوا (شاه)، دائم تکرار میکردند که نخواهند گذاشت مملکت از دست برود.(ص497)
هرچند در آن دوره من در صف حامیان این اندیشه بودم که با وقوع تظاهرات و سست شدن پایههای حکومت شاه ما باید با اوپوزیسیون و سران آن نیز به گفتگو بپردازیم، هیچ اطمینانی نیست که این امر میتوانست به حل شدن مشکلات ما با ایران کمکی بنماید چرا که انقلابیون، شیوه مطلقگرایانهای در پیش گرفته بودند و ایجاد نرمش در آن بعید به نظر میرسد.(ص498)
در دوران خاتمی نیز که جوانههائی از احتمال اعتدال دیده شد، هنوز اسرائیل از اندکی آرامش بینصیب ماند و خصم و عداوت یاران مکتب خمینی علیه ما به قوت خود باقی است. اما تردیدی نیست که دیر یا زود حاکمان ایران ناچار خواهند شد از خواب بیدار شده و به وجود منافع استراتژیک مشترک دو کشور اقرار کنند- چرا که خود آنها نیز به خوبی به این امر واقف هستند.(ص498)
چه میشد اگر شاه با آهنگ کمشتابتری به روند توسعه و عمران میپرداخت؟ اگر کمتر از دستگاه ساواک بهره میگرفت و آن را به هیبت یک تشکیلات دراکولائی جلوهگر نمیساخت. چه میشد اگر او بیست سال زودتر گامهای لازم را برای لیبرالیزه کردن جامعه و برقراری دمکراسی برداشته بود و این روند را به صورت تدریجیتر به منصه ظهور میرساند، تا بیشتر برای ملتش قابل هضم باشد.(ص498)
[شاه] با دستی قدرتمندتر مخالفتها و مخالفان را سرکوب مینمود و نظم و آرامش را برقرار میکرد؟ و آیا اگر چنین میکرد، تا چه هنگام میتوانست در مسند قدرت بماند و آیا فایدهای نیز داشت. هیچ پاسخ قاطعی نمیتوان به این پرسشها داد.(ص499)
البته که میتوان، و باید فشار آورد تا کارنامه حقوق بشر را بهبود بخشند. البته این اصل درست است و هر انسان متمدنی باید که از آن استقبال کند و از نفوذ مؤثر ایالات متحده برای پیشبرد وضع حقوق بشر شادمان گردد. ولی مانند بسیاری از امور دیگر پرسش در اینجاست که تا چه حد میتوان فشار آورد؟ میزان فشار باید چقدر باشد؟ آقای جیمی کارتر این امر را تا به سرحد یک وضعیت غمانگیز سوق داد. به جای پاک کردن کودک از نجاست، او را به آب متلاطم دریا انداخت تا غرق شد. در مناسبات میان کشورهای دوست میتوان برخی امور را با حفظ محرمیت حل کرد.(ص499)
از همه اینها بدتر، در حکومت انقلابی، تمامی ملت از وضعیت حاکم و نبود آزادیهای اساسی و فقدان آزادی بیان در رنج است. دیگر از شکستهای انقلاب در عرصههای دیگر سخنی نگوئیم که این مقال جای آن نیست. و در یک کلام؛ فشار بیشتر به ملت و فقر اکثریت مردم. در زمان حکومت پادشاهی، دستکم شمار چشمگیری از ملت از یک زندگی نسبتاً مرفه برخوردار بود، یا حداقل دستشان به دهنشان که میرسید.(ص500)
وقتی ما کودک بودیم و بازی میکردیم به برخی از بچهها این لقب را میدادیم: «پهلوان پنبهای که به ضعفا زور میگوید». رفتار کارتر نیز با شاه به راستی چیزی غیر از این نبود.(ص500)
نیکسون برای نخستین بار هنگامی که چهل ساله بود، شاه جوان را که سیوچهار سال بیشتر نداشت، ملاقات کرد. در آن دوره، او فقط نام پادشاهی را یدک میکشید و حکومت واقعی در دست او نبود، بلکه ژنرال زاهدی عنان امور را در اختیار داشت. نیکسون شاه را مردی بافراست، متشخص و محترم و ساکت، که از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیست، یافت.(ص501)
اقتصاد ایران در آن هنگام ویران بود، بیش از هشتاد درصد از ملت ایران از نعمت سواد بیبهره بودند و زنان فاقد قدرت سیاسی، و از داشتن حق رأی نیز محروم مانده بودند. ایران آن دوره بیشباهت به قرن نوزدهم نبود.(ص501)
شاه در مدتی کمتر از بیست سال ایران را وارد قرن بیستم نمود. پیش از آغاز زمامداری او بیش از نیمی از اراضی کشاورزی ایران در دست کمتر از یک درصد از مردم بود. اما او به اصلاحات واقعی و مهم در عرصه اراضی دست زد و از جمله، اراضی موقوفی و نیز زمینهای متعلق به خاندان سلطنتی را میان کشاورزان تقسیم کرد... شاه همچنین برنامهای بلندپروازانه را با موفقیت به مرحله اجراء گذاشت، که هدف از آن مشارکت دادن کارگر ایرانی در امور اقتصادی بود.(ص501)
با تشویق و یاری دولت بیش از چهل هزار نفر از دانشجویان ایرانی به خارج از کشور اعزام شدند و به تحصیل در بهترین دانشگاههای جهان پرداختند.(ص502)
حتی پیش از آنکه نفت به عامل مهم و تعیین کننده در اقتصاد ایران و درآمد ارزی کشور مبدل شود، شاخصهای اقتصادی کشور بهبود چشمگیری یافت و آهنگ رشد اقتصادی به هفت درصد در سال رسید که در مقایسه با تمامی کشورهای جهان نرخ تحسینبرانگیزی بود، و بیکاری تقریباً نابود شده بود. البته رسم و آئین دمکراسی و حکومت به راستی مردم سالارانه در ایران دیرپا نبود.(ص502)
تحت رهبری شاه، ایران با پیشرفت و ترقی روبرو شد و موقعیت بینالمللی آن نیز تقویت گردید. یک پژوهش علمی که در دانشگاه معتبر آمریکائی «استانفورد» به عمل آمد، ثابت کرد که شاه، ایران را از ضعف به قدرت رساند، از عقبافتادگی به شاهراه ترقی سوق داد، و از فقر به غنا هدایت کرد.(صص503-502)
[در مکزیک] هنگامی که از قتل عام دوستان و حامیان خویش به دست حکومت جدید یاد میکرد، اشک از چشمانش سرازیر بود. او برای خود متأسف نبود. تأسف و تأثر عمیق او برای وطنش بود. عقربه زمان برای یک صد سال به عقب بازگشته بود... آمریکا از لجاجت دست برنداشته بود تا او (محمدرضا پهلوی) را وادار به سرعت بخشیدن در روند دمکراتیزه کردن، پا به پای ترقی اقتصادی، بنماید. شاه کوشش کرد که به این خواسته گردن نهد، و عاقبتالامر آنکه گامهای بسیار بزرگی را در مدت زمانی بسیار کوتاهتر از آنچه که لازم بود، هم از نظر اقتصادی و هم از حیث سیاسی، برداشت. هرچه ملت بیشتر از امتیازات برخوردار میشد، حرص به گرفتن امتیازات بیش و بیشتر میشد.(ص503)
ریچارد نیکسون در کتاب خاطرات خود اینگونه جمعبندی میکند که دولت جیمیکارتر سیاست قاطعی در مورد حمایت از شاه نداشت و در ابراز هرگونه پشتیبانی جدی از او قویاً مردد بود. اگر در ایام تظاهرات و مخالفتها یک روز قول کمک بیحد داده میشد، فردای آن خبر میرسید که نمایندگانش را برای انجام مذاکرات با مخالفان شاه به این یا آن ملاقات محرمانه فرستاده است... آنچه که نیکسون ذکر میکند، به راستی مطالب آموزندهای است که باید مورد تعمق و غور قرار گیرد. در برابر نیکسون، کارتر علم حقوق بشر را بلند کرد و با آن ایران را به قربانگاه برد.(ص504)
کارتر در جنوب ایالت جورجیا، در جامعهای که در آن سیاهان رسماً تحت تبعیض قرار داشتند زاده و بزرگ شد. ولی او و دوستانش هیچ مسؤولیتی در قبال این تبعیض احساس نمیکردند و حکم دیوان عدالت ایالت مبنی بر اینکه سیاهان «افراد متمایز ولی متساوی» هستند، برایشان کافی بود و آنان را اقناع میکرد. هنگامی که دانشآموز بود، با سایر دانشآموزان سفید پوست، سوار اتوبوسی میشد که ویژه سفیدپوستان بود و دانشآموزان را به مدرسه خودشان میبرد، در حالی که سیاهان حق سوار شدن به آن را نداشتند و میبایست با پای پیاده به مدرسه بروند. در آن دوره کارتر به نبود تساوی حقوق برای این «افراد غیر» توجهی نداشت.(ص504)
نکته دیگری که باید آن را نیز بر زبان آورد، این پرسش است که بسیاری، از جمله من، در بررسیها پیرامون عبرتگیری از واقعه انقلاب ایران و ظهور خمینی، از خود میپرسیم؛ اینکه اگر هر عاملی، ایرانی یا غربی، تلاش میکرد که روند تاریخ ایران را هنگامی که هنوز احتمال انجام آن وجود داشت تغییر دهد، چه میشد؟ به عبارت دیگر، آیا لازم نبود که خمینی را «ساکت کرد» و او را از راه برداشت تا مانع از وقوع انقلاب شد؟ با گستاخی و شهامت روشنتری بنویسم؛ آیا ضروری نبود که او را نابود کرد.(ص505)
هیچ انسان عاقلی نمیبایست از نابودی خمینی ماتمزده شود. خسارت و دردسر فجایعی که او متوجه ملت ایران، جامعه جهانی و متوجه منطق جهانی کرد، بسیار کمتر میشد. گرفتاری ناشی از راندن او به هر نحوی از صحنه، در مقایسه با آن فجایعی که او عامل آن گردید، حتماً بسیار کمتر میبود.(ص506)
آنچه مربوط به عبرت گرفتن ایران از واقعه انقلاب و روی کار آمدن حکومت جمهوری اسلامی است، بیش از هر کشور و عامل دیگری در جهان، به خود ایرانیان مربوط است.(ص506)
میراث خمینی چه بود؟ اغراق نکردهایم اگر بگوئیم خمینی هنگام مرگ بدون کوچکترین رضایت خاطری از جهان رخت بربست. حتی او عقیده منسجمی در مورد فردی که جانشین او شود، نداشت، نه خدای ناکرده به این خاطر که با تنوع زیادی برای انتخاب بهترین روبرو بود!(ص507)
به سختی نیز بتوان دستآوردی برای انقلاب ذکر کرد. هیچ مشکلی از معضلات اساسی ایران، در زمینه جامعه، در عرصه اقتصاد، در امور سیاسی و یا در عرصه فرهنگ حل نشد. به دور از هر غرض و با دیدگاهی کاملاً بیطرفانه باید اذعان کرد که در بسیاری از امور، ایران با پسرفت و عقبافتادگی در مقایسه با دوران شاه مواجه شد.(ص507)
خمینی به این وضعیت واقف بود و بارها به هواداران خود هشدار داد: «نگرانم که ما نیز در تاریخ مانند هیتلر مورد قضاوت قرار گیریم- دستآوردهای سریع، اما عاقبتالامر شکستی تلخ».(ص507)
در کمال تأسف، در میان کشورهای مهم اروپائی اجماعنظری با ایالات متحده در مورد اعمال سیاست جدی و قاطع در برابر حکومت اسلامی ایران وجود ندارد. بسیاری از آنان سیاست «مهار دوگانه» را نیز در قبال دو حکومت ظالم ایران و عراق- تا پیش از سقوط صدام حسین- قبول نداشتند، و زهی تأسف.(ص508)
همانند بسیاری دیگر از اسرائیلیها، من نیز هیچگاه قادر نیستم ابعاد اشتیاق و گرسنگی مفرط دولتهای فرانسه را در قبال خاورمیانه، و حرص پایانناپذیر آنها را برای برتری دادن منافع اقتصادی اگوئیستیشان بر اصول اخلاق انسانی، که آن همه نیز به آن مینازند، درک کنم! اندکی نور امید در سیاست آلمان دیده میشود، که هر چند واقف به بزرگی ابعاد منافع اقتصادی خود نیز هست، اما از روی صداقت حقیقی به تلاش برای به اعتدال کشاندن حکومت ایران روی آورده است.(ص508)
آه که تا چه حد این جهان ما ظالم است. هنوز چند دهه بیشتر از فاجعه «هالوکاست» (قتل عام بیش از شش میلیون نفر یهودیان در ایام تسلط نازیها بر اروپا) دور نشدهایم که میبینیم حکومتهای دمکراتیک و مردم سالار نیز قاطعیت لازم را از خود نشان نمیدهند و منافع اقتصادی را ترجیح میدهند... ذهن هر یهودی و اسرائیلی انباشته از تصاویر جانگداز فاجعه «هالوکاست» است. بسیاری از ما، فرزندان و بازماندگان آن فاجعه هستیم. لذا خود به خوبی میدانیم که درس عبرتی که باید بگیریم کدام است.(صص509-508)
طبق گفتههای پروفسور ساموئل هانتینگتون (در کتاب «برخورد تمدنهای بشری»)، جهان ما، دنیای رقابت بین فرهنگها و مذاهب است، که یکی از کانونهای مرکزی این رقابت، مصاف بین اسلام با سایر جهان است. از سر احتیاط و برای آن که بیش از این روغن بر گردونه آتش نریخته باشیم، میگوئیم که مشکل فعلاً محدود به رقابت میان بنیادگرایان اسلامی با سایر جهان است.(ص510)
آمریکا سمبل قدرت و پیشگام جهان، اوج ترقی و رفاه، و سمبل حقوق بنیادین شهروندان خود محسوب میشد. افزون بر آن، آمریکا نماد قدرت نظامی، تکنولوژی، علمی، اقتصادی و غیره است. در کنار آن سمبل ولنگاری اجتماعی، مواد مخدر و بزهکاری و جنایت نیز هست. همه اینها ارزشهای جامعه عربی و اسلامی را که در شرائط حقارتبار زندگی میکند، در یکصد- دویست سال اخیر تهدید میکند. لازم نیست فارغالتحصیل رشته روانشناسی دانشگاه باشیم تا به ارزیابی و تحلیل روانکاوانه از این برخورد تمدنها بنشینیم. جامعهای که خود را تحقیر شده احساس میکند و در تسلط نظامی و سیاسی و اقتصادی از سوی «امپریالیسم غربی» قرار دارد- در حالی که هنوز دوران شکوه و جلال گذشته اسلام را از خاطر نبرده و آن فتوحات اسلام را به یاد دارد- حق خود میداند که نفرت خویش را متوجه آمریکا کند. بر اینها حمایت ایالات متحده آمریکا از اسرائیل را نیز باید افزود.(ص510)
تردیدی نیست که ایران و انقلاب اسلامیاش هنوز وزنه سنگینی در این مظنه بنیادگرائی هستند، و تردیدی نیست که در شمار هدفهای بعدی ایالات متحده خواهند بود، و نبرد علیه افغانستان و عراق، رویدادها را- چه خوب و چه بد- به سوی ایران میکشاند. به نظر میرسد که پیوند سالهای اخیر میان دو جریانی که ایران در خارج و داخل درگیر آن است، به این هدف سرعت میبخشد. از یکسو تنشهای داخلی و نزاع بین محافظهکاران و اصلاحطلبان در ایران به سوی نقطه سرنوشتساز میرود- هرچند که اقتدار گرایان کانونهای اصلی قدرت را در دست خود قبضه کردهاند... باید دید در صحنه داخلی کدامیک از طرفین سرانجام دست بالا را خواهد داشت. اگر در مسابقه جریان داخلی با جریان فشار خارجی بر ایران، حکومت اسلامی زودتر به سلاحهای کشتار همگانی دست یابد- پیش از آنکه در عرصه داخلی تحولات واقعی صورت گرفته باشد- باید منتظر یک آزمایش تراژیک، طبق نسخه افغانستان و عراق، یا فرمول مشابهی باشیم.(ص512)
یأس از رئیسجمهوری برگزیده، خاتمی، بسیار عمیق بود و همگان متفقالقول هستند که او مطالبات ملت را برآورده نکرد. (حقیقت آن است که او از ترس مرده بود). اما در چارچوب انتخابات خود حکومت، با آن سختگیریها و از صافی گذراندن نامزدها نیز؛ در همه انتخابات، (مجلس، ریاستجمهوری و غیره)، بیش از هفتاد درصد رأیدهندگان نظر خود را قویاً ابراز کرده بودند. این امر ثبات اقتدارگرایان را میبایست بلرزاند.(ص512)
هممرز شدن ایران، در شرق و غرب، با قوای ایالات متحده (شیطان بزرگ) چنان اثری دارد که هیچیک از تظاهرات سالهای اخیر مردمی و دانشجوئی بر حکومت نداشته است. اتهامی که بنیادگرایان متوجه آمریکا کرده و واشنگتن را به حمایت از تظاهرات دانشجوئی متهم میکنند، بیانگر ترس فزاینده آنهاست. ارسال پیامهائی از تریبون رسانههای عمومی از سوی دولتمردان ایالات متحده، مبنی بر حمایت از تظاهرات دانشجوئی و مطالبات مردمی، تلاش برای جبران رفتار تأسفبار دولت کارتر است که از حکومت شاه حمایت نکرد و به جای آن، بر او فشار آورد که بازداشتیها را آزاد کند.(ص513)
همه چیز برای وقوع انقلابی که ایران را به جهان خردمندان عودت دهد آماده است و تنها باید در جستجوی یک رهبر پرجذبه و برخوردار از «کاریزما» بود. لزومی نیست که تحولات حتماً در چارچوب مفاهیم دمکراسیهای جهان آزاد باشد. کافی است که افسار عنان گسیخته دوباره در دست گرفته شود... ملت ایران به راستی شایسته یک زندگی بهتر است، همانگونه که اکثریت ملت خود در آرزوی فرا رسیدن دوران بهتری است.(ص514)
در ژوئیه 2003 ایالات متحده شورای دولتی موقت برای اداره امور عراق برپا کرد که در برگیرنده 13 شیعه و نیز پنج سنی، پنج کرد، یک ترکمن و یک آشوری بود. آیتالله حکیم نمایندگان بارزی در این مجلس داشت و خود هر چند در مصاحبه با رسانههای گروهی پیامهای نسبتاً آرامکنندهای میفرستاد، اما هنوز در برخورد با او و یارانش میبایست احتیاط زیادی به عمل میآمد. مگر نه آن که خمینی نیز در ایام تظاهرات و قیام علیه شاه، پیامهای آرامبخش میفرستاد و با بهکارگیری شیوههای خدعه و تقیه، ملت ایران را به بیراهه برد؟ در پی نوشتن این جملات، آیتالله محمدباقر حکیم همراه با حدود یکصد نفر از نمازگزاران در یک بمبگذاری دهشتناک و انفجار سهمگین یک اتومبیل مملو از مواد تخریبی، به هنگام خروج از مسجد امام علی در شهر نجف کشته شد.(ص515)
در ژوئیه 2003، آیتالله خامنهای موشک «شهاب-3» را با برد 1300 کیلومتر در آئینی، در اختیار سپاه پاسداران قرار داد، و بیهیچ خجالتی گفت این موشک برای حمایت از «قضیه فلسطین در برابر اسرائیل» به کار خواهد رفت. برد این موشک برای رسیدن به هدفهای دیگری نیز در اروپا و سرزمینهای عربی، روسیه و جمهوریهای برپا شده در پی فروپاشی شوروی کافی است، و با ادامه تلاش برای طولانیتر کردن برد آن... ایران میتواند هدفهای دورتری را نیز مورد حمله قرار دهد. تلاشهای پشت پرده و یا آشکار جمهوری اسلامی ایران برای تکمیل کوره اتمی بوشهر و برپائی تجهیزات سانتریفیوژ به منظور غنیسازی اورانیوم و یا تلاش برای تولید بمب هستهای از طریق جداسازی پلوتونیوم سالها جهان را به خود مشغول داشته است.(ص516)
دوستی که به فرانسوی بودن خود افتخار میکند و در گذشته با مواضع اتحادیه اروپا همدلی زیاد نشان میداد، و کتابهای مرا درباره ایران خوانده، اکنون ناخشنودی خود را از سیاست اروپائیها، به ویژه از فرانسویها و آلمانیها در قبال ایران اذعان میکند و سهم آنان را در مجموعه مشکلاتی که پروفسور هانتینگتون در نظریه «مصاف تمدنها» مطرح میکند، مورد تأکید قرار میدهد. هر نوجوان خام صحنه سیاست نیز به خوبی واقف است که مشکل، تنها معضل «شخصی» ایالات متحده که رویداد یازدهم سپتامبر نصیبش شد، و یا معضل «شخصی» اسرائیل که سالهای متمادی است از بدو برپائی خود با ترور دست و پنجه نرم میکند، نیست.(ص517-516)
از سیاست فرانسه، حتی به باور دوست فرانسوی من، بوی خیانت و تسویه حساب بر سر مسائل جزئی و فرعی به مشام میرسد- در حالی که میبایست فرع را از اصل جدا کرد و به خطر بزرگتر توجه کرد. برتری دادن منافع اقتصادی، در تناقض و تضاد آشکار و عمیق با ارزشهای والای عدالتی است که فرهنگ فرانسه به آن افتخار میکند، و رجحان دادن منافع اقتصادی به راستی مایه خجالت میباشد.(ص517)
تکان دهنده است که تنها پس از گذشت زمانی بسیار کوتاه از فاجعه «هالوکاست» (کشتار بیش از شش میلیون یهودیان اروپا در ایام سلطه نازیها)، فرانسه با آن تاریخ سیاه همکاریاش با نازیها، به کشورهائی کمک میکند که صریحاً اعلام میدارند نابودی اسرائیل را هدف قرار دادهاند. رفتار فرانسه با ایران و دادن آزادی اقامت و فعالیت سیاسی به خمینی در خاک آن کشور، هنوز به سان معمائی است که به سختی میتوان دلائل آنرا درک کرد- بویژه اگر مد نظر داشته باشیم که از حکومت خمینی چه بلاها و گرفتاریهای بزرگی متوجه جهان گردید.(ص518)
رفتار حسودانه و کودکانه فرانسه (در زمان ریاستجمهوری ژاک شیراک- مترجم) برابر ایالات متحده در ماجرای نبرد عراق در بهار 2003 و تلاش آن کشور برای ضربه زدن به اتحادی که به رهبری آمریکا برپا شد، جهان را بر سر دوراهی قرار داد.(ص519)
رفتار فرانسه در برابر پدیده رو به تزاید آنتی سمیتیزم و یهودستیزی مایه شرم برای اخلاق و وجدان فرانسه است. هرچند مقامات فرانسه نسبت به مواردی از حملات یهودستیزانه واکنشی نشان دادهاند، اما اقدام قاطع و جامعی علیه این پدیده نگرانکننده در پیش نگرفتهاند.(ص519)
یاریهائی که عراق از فرانسه و دیگران دریافت کرد، موجب شد که حکومت صدام دست خود را در انجام تعرضات سهمگینی، مانند حملات مکرر به کردها آزاد ببیند و نیز انرژی ویرانگر خویش را در قالب حمله به چند هدف دیگر آزاد کند. در میان اروپائیان و بویژه فرانسویها، کسانی وجود دارند که اذعان دارند سیاست آنها موجب تعرضهای عراق در طول سالیان دراز گردید.(ص520)
ملت ایران خود اکثراً به این باور قطعی رسیده که در برخورد با انقلاب خمینی مرتکب اشتباه گردید و موجب شد که معضلات بزرگی نصیب ایران و تمامی جهان شود. امیدوار باشیم ملت ایران با این آگاهی، و پیش از آنکه رژیم دینی حاکم بر او به جنگ افزار هستهای برسد و یا پیش از آنکه کاربرد گزینهای جدی و وخیم علیه ایران ضرورت یابد، خود زودتر به نقطه پایانی در این مسابقه خطرناک برسد و شیطان حقیقی را از درون خود براند و حکومتی سزاوار و براستی شایسته خود برپا کند.(صص521-520)
اگر روند انتخابات به صورت دمکراتیک درآید، پدیدهای دلگرم کننده در برابر ما قرار دارد. اما انتخابات، آنجا فعلاً کاملاًمنطبق بر اصول مردمسالاری نیست. خاتمی نیز که در انتخابات سال 1997 با رای هفتاد درصد مردم به ریاستجمهوری رسید، و در واقع یک «نه» بزرگ به حکومت بود، خود روحانی و سیدی با عمامه سیاه به سر بود. اشتیاق او برای پارهای تغییرات الزاماً با درک غرب از دمکراسی منطبق نبود... شاید انتخاب او یک آغاز خوب بود، که باید آنرا ادامه دورانی دانست که رفسنجانی، رئیس پیشین مجلس، به پست ریاستجمهوری رسید و تلاش کرد وجههای پراگماتیکتر از انقلاب ایران عرضه کند.(ص521)
تظاهرات دانشجویان در ژوئیه 1999 نسیم جدیدی از تلاش آزادیخواهی ملت ایران، به ویژه جوانان را به مشام جهانیان رساند. اما هنوز این تظاهرات و نیز رویدادهای بعدی را نمیتوان انقلابی علیه انقلاب اسلامی نام نهاد... ولی مردم ایران تسلیم نمیشوند و راه خود را خواهند یافت. در سالهای نخست روی کار آمدن جمهوری اسلامی در ایران، تحرک زیادی در مراجعات مخالفین حکومت به سرویسهای اطلاعاتی کشورهای مختلف جهان به هدف تلاش برای انجام کودتا یا انقلابی که رژیم را ساقط کند، صورت گرفت. هرکسی در حکومت شاه که کسی بود، یا خود را کسی میانگاشت، در این مراجعات سهم داشت.(ص523)
پولهائی از سوی کشورها و برخی سرویسهای اطلاعاتی خارجی در اختیار این افراد قرار گرفت. دیگر گروههای سیاسی مخالف حکومت نیز، هر یک خود را در تلاش برای برافکندن رژیم مؤثر میانگاشت و لذا آنها هم تقاضای پول، ایستگاههای رادیوئی، اردوگاههای آموزشی و غیره میکردند... ملکه فرح دیبا و شاهزاده رضا پهلوی تلاش خود را به عمل آوردند. البته برخی شارلاتانها نیز یافت شدند که چشم طمع به پول داشتند. اما از همه این کوششها هیچ چیزی عاید نشد. نتیجه همه سرویسهای اطلاعاتی این بود که حیف از وقت و حیف از سرمایهگزاری به روی اینان. برای تغییر در ایران نباید چشم امید به خارجنشینان داشت.(ص524)
آمدن احمدینژاد ثابت کرد که خاتمی سرابی بیش نبود، چرا که، خانه از پای بست ویران است.(ص524)
نبرد سیاسی میان جناحهای حاکمیت در ایران در این سالها به داستانهای قدیمی که در آنها رقابتهای پادشاهان و قهرمانان افسانهای حکایت میشود، بیشباهت نیست... و امروز مردم ایران از خود میپرسند کاوه آهنگر و فریدون نجاتبخش ما کی ظهور خواهند کرد؟(صص526-525)
--------------------------------------------
نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
کارکرد صهیونیستها در پایگاه غرب سرمایهداری در خاورمیانه - یعنی اسرائیل- مدتهاست نهتنها مورد تردید جدی واقع شده، بلکه حتی ادامه سرمایهگذاری برای حفظ آن نیز به صورت فزایندهای با چالش مواجه است. هرچند لابی قدرتمند صهیونیسم با استفاده از ابزارهای مختلف، فضای تنفسی را بر اندیشمندان منتقد غربی در این زمینه بسیار تنگ کرده است، اما با وجود فشارها و تضییقات پیدا و پنهان، نشانههای اینگونه اعتراضات را در کانون حامیان صهیونیسم میتوان رو به گسترش ارزیابی کرد.
آنچه قبل از پیروزی انقلاب و غلبه ملت ایران بر استبداد پهلوی و سلطه آمریکا و انگلیس، با تفاخر از سوی ادارهکنندگان این پایگاه در مورد کنترل خاورمیانه ابراز میشد، طی سالهای اخیر کمتر مورد اشاره قرار میگیرد. نمیتوان فراموش کرد که طرفداران تمایلات نژادپرستانه حاکمشده بر سرزمین فلسطین قبل از اولین پیروزی چشمگیر احیاگران اندیشه اسلامی در ایران، بیپروا از مأموریت خود تحت عنوان کنترل جماعتی وحشی و بیتمدن یاد میکردند و امکاناتی متناسب با آن را از اروپا و آمریکا طلب مینمودند. برخورد طلبکارانه مولود غرب نسبت به مولد خویش از این رو بود که ادعای کنترل خیزشهای استقلالطلبانه را در کشورهای اسلامی به عنوان مهد تمدنی در تعارض با فرهنگ غرب داشت؛ بنابراین از ابتدای تشکیل دولت صهیونیستی یک استراتژی کلان، نه براساس اعتقاد دینی بلکه دقیقاً بر مبنای ملاحظات بلندپروازانه و آیندهنگری فرهنگی تکوین یافته بود. قبل از تحولی که در ایران رخ داد، مأموریت صهیونیستها بسیار جسارتآمیز و همراه با تحقیر مسلمانان مطرح میشد؛ زیرا اساساً اروپا و آمریکا در حوزه تمدنی صرفاً با این شیوه دیگر تمدنها را مرعوب خویش میساختند. حاکمیت پررنگ نگاه نژادپرستانه در این جوامع نیز تاکنون منجر به ظهور پدیدههای شومی چون آپارتاید، نازیسم، صهیونیسم و... شده است. در واقع فرهنگ غرب صرفاً با اتخاذ موضع تهاجمی میتوانست ضعف خود را پوشش دهد و به انهدام سایر فرهنگهای غنی و باقدمت بپردازد؛ بنابراین محصول تمدنی این فرهنگ مهاجم، نژادپرستی افراطی بود که بیشتر آلام بشریت دوران معاصر ریشه در آن دارد. آقای داریوش آشوری نیز که در جرگه احیاگران تفکر اسلامی نیست در تحلیل نظرات هرتسل (یکی از تئوریپردازان جدیدترین محصول تمدنی غرب) مینویسد: «فلسفه شایع در اروپای آن زمان (زمان اشغال فلسطین) بدون شک مسئول چنین وضعی بود. هر منطقهای که خارج از حوزه اروپا قرار گرفته بود، خالی به شمار میآمد؛ البته نه از ساکنین، بلکه از فرهنگ. این نکته را هرتسل - بنیانگذار نهضت صهیونی - به صراحت ابراز کرده است که «ما در آنجا باید بخشی از برج و بارو و استحکامات اروپا علیه آسیا را تشکیل دهیم؛ یک برج دیدهبانی تمدن علیه وحشیگری بسازیم.» (نقل از کتاب اعراب و اسرائیل، اثر ماکسیم رودنسون، ترجمه رضا براهنی، انتشارات خوارزمی، چاپ اول).» (ایرانشناسی چیست؟... و چند مقاله دیگر، نوشته داریوش آشوری، انتشارات آگاه چاپ دوم، سال 1351، ص157)
آنچه آقای داریوش آشوری نیز تحملناپذیر میداند، نگاه نژادپرستانه غیرقابل تصوری است که آخرین میوه تمدنی غرب به فرهنگ ملتها در خاورمیانه دارد و با توهینآمیزترین شکل ممکن ابرازش میکند. تأسفبارتر و رنجآورتر، زمانی است که هرچند وجدان جهانی در برابر این پدیده شوم و وقیح واکنش نشان میدهد و مجمع عمومی سازمان ملل طی قطعنامه 3369 خود با صراحت صهیونیسم را معادل نژادپرستی (Zionisim Is Racism) عنوان میکند، اما لابیقدرتمند این آخرین میوه تمدنی غرب، سرنوشتی مشابه سایر مخالفتهای فرهیختگان و آزادگان جهان با مبانی اندیشهای و جنایات این نژادپرستان برای آن رقم میزند.
به طور قطع تحولات فکری و فرهنگی منطقه که ریشه در تحول بزرگ ایران دارد، دیگر اجازه چنین جسارتهای تحقیرآمیز مستقیمی به اسلام و ملل مسلمان را نمیدهد (هرچند بسیار زبونانه و در قالبهای غیرمستقیم همچون کاریکاتور هر از چندی در رسانههای غربی خودنمایی میکند). اما صهیونیستها به ویژه بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بر این نکته تأکید کردهاند که مأموریت آنها مقابله با کمونیسم نبوده تا بعد از فروپاشی آن، رسالتشان پایان یافته باشد، بلکه در شرایط کنونی برنامههای برتریطلبانه خود را در پوشش مقابله با «تندروهای جهان اسلام» تبیین میکنند. بدینمنظور حتی در قالب برخی افراد و تشکلها، تندروی را نیز عینیت میبخشند. ژنرال (ذخیره) شولومو گازیت - فرمانده اسبق اطلاعات ارتش اسرائیل- در این زمینه میگوید: «وظیفه اصلی اسرائیل (از زمان فروپاشی شوروی) به هیچ وجه تغییری نکرده و اهمیت حیاتی خود را حفظ نموده است. موقعیت جغرافیایی اسرائیل در مرکز خاورمیانه عرب مسلمان، مقدر میدارد که همواره طرفدار ثبات در کشورهای اطراف خود باشد. نقش اسرائیل حفظ رژیمهای موجود از طریق جلوگیری و یا متوقف کردن جریانهای تندرو و ممانعت از رشد تعصب مذهبی بنیادگراست. در تحقق این هدف، اسرائیل از هر تغییری که بخواهد در مرزهایش رخ دهد و از نظر او غیر قابل تحمل باشد، جلوگیری میکند؛ تا جایی که احساس کند مجبور به استفاده از کلیه توان نظامیاش به منظور جلوگیری یا ریشهکن کردن آن است.»(روزنامه آهارانوت، 27 آوریل 1992، به نقل از تاریخ یهود، آیین یهود، اسرائیل شاهاک، ترجمه رضا آستانهپرست، نشر قطره، چاپ دوم سال 1384، صص 36-35)
این مقام بلندپایه نظامی اسرائیل نیز همچون سایرین به صراحت محافظت از رژیمهای تحت سلطه غرب را در خاورمیانه، رسالت و مأموریت پایگاه صهیونیستی در این منطقه عنوان میکند و این وظیفه را خدمت بزرگی به دول صنعتی سرمایهداری که جملگی بهشدت نگران خیزشهای مردم را برای تغییر شرایط موجودند میداند. گازیت در واقع میخواهد به وضوح بگوید اگر اسرائیل در سرزمین فلسطین تأسیس نمیشد، رژیمهای دست نشانده غرب مدتها قبل با اراده مردمشان ساقط شده بودند؛ بنابراین بقای این رژیمهای پرسود برای اروپا و آمریکا در گرو تحرکاتی از جانب صهیونیستهاست که تحت عنوان «استفاده از کلیه توان نظامی» بیان میشود.
نیازی به گفتن نیست که اسرائیل تاکنون برای حفظ شیوخ عرب و سایر دستنشاندگان در منطقه از قدرت نظامی به معنای رایج استفاده نکرده و تحرکات نظامیاش صرفاً محدود به همسایگانش بوده است؛ بنابراین اسرائیلیها بر کدام قابلیت خود در حفظ دولتهای دست نشانده تأکید میورزند و قابلیت آنها چگونه بروز و ظهور مییابد؟ پاسخ این سؤال کلیدی را خوانندگان کتاب «شیطان بزرگ، شیطان کوچک» از زبان آخرین رئیس موساد در ایران - آقای الیعرز تسفریر - به خوبی دریافت میدارند. هرچند نویسنده به فراخور موقعیت شغلیاش بسیار حسابگرانه قلم زده و مزید بر آن، اثر مزبور سانسورهای گوناگونی را نیز پشت سر گذاشته است، اما با این وجود جایگاه اسرائیل در حفاظت از یکی از مهمترین رژیمهای دستنشانده غرب یعنی پهلوی در لابلای سطور این کتاب کاملاً مشخص میشود.
حمایت صهیونیستها از محمدرضا پهلوی آن هم به شیوهای که در آن تبحر چشمگیری دارند، نه تنها نتوانست پایههای لرزان دولت کودتا را استحکام بخشد، بلکه روز به روز بر وسعت اعتراضات ملت افزوده شد. حتی شکنجههای قرون وسطایی ساواک تحت رهبری موساد نتوانست مردم ایران را که مصمم به کسب استقلال خود شده بودند از ادامه راه باز دارد و به اذعان نویسنده، حتی قساوتها و خشونتهای دور از ذهن این پلیس مخفی - که آمریکا به کمک اسرائیل بعد از کودتای 28 مرداد 32 تأسیس کرده بود- در تشدید خیزش مردم نقش جدی داشت: «بعدها بیشتر و بیشتر ثابت شد خشونتی که ساواک نشان داد، شاید یکی از عوامل مهم و اساسی در وخامت هرچه بیشتر اوضاع و سقوط حکومت شاه بود. ما و ایرانیها ضربالمثل مشترکی داریم که میگوید: «دیوانهای سنگی در چاه میاندازد که صد انسان عاقل نمیتوانند آن را بیرون آورند.»(ص86) آخرین مسئول موساد در ایران ضمن اعتراف به برخوردهای وحشیانه ساواک با ملت ایران میخواهد این چنین وانمود کند که اصولاً در این زمینه موساد هیچگونه نقشی نداشته، بلکه درصدد بوده است از تبعات آن بکاهد. علت اتخاذ چنین موضعی کاملاً روشن است؛ زیرا در واقع سقوط محمدرضا پهلوی به عنوان یکی از مهمترین دستنشاندگان غرب در منطقه، نقش اسرائیل را در حفظ اینگونه رژیمها بهشدت زیر سؤال میبرد؛ بنابراین قابل درک است که سیستم اطلاعاتی صهیونیستها با انتشار چنین آثاری تلاش نماید ناتوانی خود را در مواجهه با موج اسلامگرایی در منطقه توجیه کند. بیدلیل نیست که در این کتاب همچنین حملات تندی را در مورد سیاستهای کارتر - رئیسجمهور وقت آمریکا- و بهویژه سفیر وی در ایران شاهدیم. این فرافکنی تنها راه در پیش روی مدعیانی است که وعده حفاظت از رژیمهای خاورمیانه را به اروپا و آمریکا میدادند. صهیونیستها که حتی بیش از آمریکاییها بر ساواک مسلط بودند و عملاً آن را اداره مینمودند، به جای اعتراف به این واقعیت که قوتهایی که آنان در شکنجه و کشتار طولانی مدت فلسطینیان کسب کردهاند دیگر کارایی خود را از دست داده است، عدم قاطعیت ایالات متحده را از عوامل دیگر سرنگونی پهلویها عنوان میدارند. بررسی کتاب آقای تسفریر - فردی که موساد را در تهران نمایندگی میکرده است- میتواند به طور مستند واقعیتها را بر ما روشن سازد.
نویسنده در چند فراز از کتاب خود کوشیده است نقش موساد را در عملکردهای سبعانه ساواک انکار کند: «برخی از دستیاران خمینی نیز در مصاحبهها مطالبی را عنوان کردهاند که ما را نگران میسازد... یکی از آنها دقیقاً چنین گفته است:... «اسرائیل دشمن ماست... اسرائیل مانند یک دشمن واقعی عمل کرده و تجهیزات شکنجه در اختیار ساواک قرار داده و اعضای ساواک را برای شکنجههای وحشیانه مورد تعلیم قرار داده است...» انسان از خواندن این جملات چه بگوید؟! به گوینده دروغگوی بیشرم آن بگوید: ای بیپدر و مادر! دروغگوئی هم حدی دارد. وقاحت هم بیمرز نیست... به انسان وقیحی که اسرائیل را متهم به همکاری و آموزش ساواک در شکنجه میکند، چه باید پاسخ داد؟ آیا این بیشرم نمیداند که همکاریهای امنیتی اسرائیل و ایران، علیه دشمنان مشترک دو کشور و دو ملت است؟؟»(صص338-337)
همچنین در فراز دیگری با همان لحن پرخاشگرانه میافزاید: «مسلم است که حامیان انقلاب که کلههایشان داغ داغ بود، نمیتوانستند به هیچ دین و آئینی بپذیرند که ما در رفتارهای منفی حکومت شاه و ستمگریهای ساواک نقشی نداشتهایم... «موساد» را عامل هر فسق و بدبختی و ظلم میدانند. وقیحانه میگویند حتی «موساد» در مظالم حکومت شاه و ساواک نقش داشته است.»(صص370-369)
قبل از اینکه به تناقضات گفتاری نویسنده در این زمینه بپردازیم، یادآور میشویم که اسناد بهجای مانده از ساواک مطالب فراوانی درباره همکاریهای فیمابین این دو سازمان مخوف دارد، اما ترجیح میدهیم به نقل از خود صهیونیستها نقش آنها را در جنایات ساواک مشخص سازیم تا علت این لحن پرخاشگرانه بیشتر روشن شود. از جمله کسانی که در دفاع از منافع صهیونیستها در این زمینه سخن رانده آقای سهراب سبحانی است که چند سال پیش کمیته روابط آمریکا و اسرائیل (ایپاک AIPAC) وی را به عنوان نخستوزیر پیشنهادی برای بعد از سرنگون ساختن جمهوری اسلامی مطرح کرده بود. این کاندیدای صهیونیستها در کتاب خود در این زمینه مینویسد: «همکاری اسرائیل و ایران تنها به مبارزه با دشمنان مشترک در خارج از مرزهای آن دو کشور محدود نبود. در سالهای اول 1970 که مخالفت با برنامههای نوسازی شاه شدت گرفت، سازمان موساد اطلاعات ارزندهای از فعالیت پارتیزانها - از جمله مجاهدین خلق که با سازمان آزادیبخش فلسطین ارتباط داشتند - در دسترس ساواک گذاشت و همکاری خود را با آن سازمان برای سرکوب کردن آنها اعلام داشت. اینگونه همکاریها بطور محرمانه بعمل میآمد تا مخالفین که اصرار داشتند ایران سیاست خود را به نفع اعراب تغییر دهد تحریک نشوند.»(توافق مصلحتآمیز روابط ایران و اسرائیل، نوشته سهراب سبحانی، ترجمه ع.م.شاپوریان، نشر کتاب لسآنجلس، 1989م، صص8-187)
در فراز دیگری از این کتاب، آقای سهراب سبحانی در واقع تلاش میکند خدمات اسرائیل را برای حفظ محمدرضا پهلوی برشمارد و بدین منظور تا حدودی ماهیت هیئت سیاسی و دیپلماتیک و همچنین هیئت بازرگانی اسرائیل را مشخص میسازد. بر اساس آنچه در این کتاب به آن اذعان شده است، در خدماتدهی با هدف حفظ پهلوی دوم، محور همه فعالیتهای صهیونیستها در ایران کمک به پلیس مخفی برای دستگیری مخالفان، بازجوییهای غیرانسانی و شکنجههای منجر به قتل یا نقص عضو به منظور کشف سریع شبکه مبارزان بوده است: «تروریستهای ایرانی که میتوان آنها را با اتحاد جماهیر شوروی و لیبی یا سازمان آزادیبخش فلسطین مرتبط دانست، در میان مقامات دولتی ایران و اعضای سازمان اطلاعات و امنیت کشور نگرانیهای شدیدی را تولید کرده بودند. از اینرو به منظور مراقبت دقیق دستجات تروریستی مانند فدائیان خلق، و مجاهدین خلق همکاری ساواک با موساد از اهمیت خاصی برخوردار بود. بعضی از اعضای جدید سفارت اسرائیل که بهاتفاق اوری لوبرانی به تهران اعزام شده بودند، از افسران لایق و مجرب سازمان امنیت اسرائیل بودند و این موضوع مایه مسرت و خرسندی دستگاههای امنیتی ایران شده بود. یادداشت سری زیر از سفارت ایالات متحده درباره اطلاعات مربوط به هیئت بازرگانی اسرائیل در تهران شامل نکات جالبی میباشد: آریه لوین که قبلاً به لووا لوین (Lova lewin) معروف بود و در سال 1927 در ایران متولد شد، مامور اطلاعاتی است... آبراهام لونز (Abraham Lunz) متولد فوریه 1931 در لیبریه از سال 1971 رئیس اداره اطلاعات نیروی دریایی بوده و در امور ارتباطات و الکترونیک تخصص دارد. سوابق او و معاونش موشه موسی لوی در دفتر وابسته دفاعی در تلآویو حاکیست که هر دو، افسران اطلاعاتی لایقی هستند... سرهنگ دوم موشه موسی لوی قبل از 1974 که مامور تهران شد، در ستاد اطلاعاتی نیروی دریایی اسرائیل افسر روابط خارجی بوده است. در اوت 1966 افسری به نام سرگرد لوی با مربی ایرانی مدرسه جدیدالتأسیس اطلاعاتی همکاری داشته و مسئول فراهم ساختن برنامه و وسائل تعلیماتی بوده است و این افسر قبل از ماموریت ایران ریاست «اداره جمعآوری اطلاعات سری» را بعهده داشته است.»(همان، صص5-254)
برای روشن شدن جایگاه اسرائیلیها نزد آمریکاییها و اینکه به این سهولت امور ساواک - به عنوان حساسترین نهاد یک نظام دیکتاتوری - به صهیونیستها واگذار میشود، خوب است بدانیم واشنگتن بهشدت مراقب بود تا بعد از کودتای 28 مرداد تشکیلات پلیس مخفی محمدرضا پهلوی در کنترل لندن قرار نگیرد. این حساسیت فوقالعاده آمریکاییها به همپیمانان انگلیسی که بر سر تقسیم منافع نفت ایران با یکدیگر در چالش بودند و برخورد دست و دلبازانه آنها با صهیونیستها، ضمن اینکه میزان اهمیت پایگاه جامعه سرمایهداری در خاورمیانه را مشخص میسازد، پاسخی به بسیاری از ادعاهای آقای تسفریر خواهد بود. برای درک اهمیت فعالیتهای امنیتی در ایران مناسب است مجدداً از زبان آقای سهراب سبحانی مسائل پشت صحنه را در اینباره دریافت داریم: «... ناگفته نماند که انگلیسیها چند ماه قبل از تأسیس ساواک سعی کرده بودند که به توانائی دولت ایران در جمعآوری اطلاعات سازمان دهند تا بتوانند خودشان از نزدیک رویدادهای داخلی کشور را تحت نظر داشته باشند. مأمور اجرای مقاصد بریتانیا دونال مکنسون (DonalMackenson) وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس در تهران بود. سازمان سیا از نقشه انگلیسیها آگاه شد و بیدرنگ «امکانات» خود را در اختیار ایران گذاشت. این موضوع را باید نمونه دیگری از رقابت انگلیس و آمریکا در ایران دانست.»(همان، ص71)
در همین حال که آمریکاییها قاطعانه دست انگلیسیها را در این زمینه مهم و حیاتی کوتاه میکنند، دست اسرائیلیها در امور مربوط به ساواک بهحدی باز است که شمار مربیان و کارشناسان صهیونیستها در آموزش شکنجهگران، بر متخصصان آمریکایی فزونی مییابد و این واقعیتی است که علاوه بر آقای سبحانی، نویسنده کتاب حاضر نیز به آن اشارات فراوانی کرده که در ادامه بحث به آن میپردازیم: «در سال 1958 یک هیئت بازرگانی در تهران شروع به کار کرد و تا سالیان بعد به عنوان پوششی برای کارهای مخفیانه اسرائیل در ایران باقی ماند. روابط کاری بین موساد و ساواک تا آنجا گسترش یافت که تعداد جاسوسان و متخصصین ضدجاسوسی اسرائیل که افراد ساواک را تعلیم میدادند، از شمار مربیان آمریکائی زیادتر شد. همان وقت تعداد کثیری از کارآموزان ساواک به اسرائیل رفته و در اداره مرکزی موساد در تلآویو در رشتههای ارتباطات و مخابرات، جاسوسی، ضدجاسوسی و دخول عدوانی تحت تعلیم قرار گرفتند.»(همان، صص3-82)
جالب اینکه نویسنده کتاب «شیطان بزرگ، شیطان کوچک» خود نیز در یک تناقض آشکار ضمن حمله به کسانی که موساد را در جنایات ساواک دخیل میدانند، میپذیرد که در اوج خیزش مردم ایران حتی بیشتر از کارمندان ساواک به مقر ستاد این سازمان جهنمی تردد میکرده و حتی از کمیته ضد خرابکاری که یکی از مراکز شکنجه قرون وسطایی ساواک بود بازدید داشته است: «او [کامبیز، یکی از مسئولان ساواک] میگوید که یک تناقض بزرگ را احساس میکند. در حالی که حکومت با بزرگترین خطر در برابر موجودیت خویش روبرو شده، اگر مایل به بقای خویش است، پس بیش از هر زمان دیگری به نیروهای امنیتی مفید و مؤثر و به دستگاهی مانند ساواک که قاطعیت بیشتر نشان دهد، نیاز دارد. اما درست در همین حال است که این ابزار حیاتی را خود حکومت - در واقع نخستوزیر شریفامامی - فرو میپاشد و نابود میکند. کامبیز به این نتیجهگیری میرسد که خطر بیش و بیشتر میشود. کامبیز در شمار آن گروه از کارمندان ساواک است که به دلیل اعتصابهای شرکت نفت و نبود بنزین کافی، به نوبت به سرکار میروند؛ و لذا او از من میپرسد که آنجا چه خبر است. شنیدن این پرسش مرا غمگین میکند.»(ص214)
هرچند در این فراز ضرورت حفظ ساواک از زبان کامبیز مطرح میشود، اما اگر نویسنده با شکنجههای قرون وسطایی ساواک مخالف بود و سازمان وی در آن دخالتی نداشت، نباید به آن ترددی بیش از کارمندانش میداشت. ضمن اینکه آقای تسفریر خود به انحلال ساواک در شرایطی که اعتراضات مردم گسترش چشمگیری یافته معترض است: «نکته در آن بود که این بار ناچار شده بودند پایههای «مقدسترین مقدسات» خود را که ساواک بود، با دست خویش بلرزانند. این مسئله هم که نام بیگناهان بازنشسته لکهدار شد، غیرقابل بخشش بود. در این شرائط و با توجه به اینکه نخستوزیر بهسرعت در حال تنظیم پیشنویس لایحه انحلال ساواک است، این دستگاه نیز به شیر بییال و دم و اشکم مبدل شده بود و کارمندان آن - بیچارگانی که از اوج قدرت به حضیض ذلت افتاده بودند- در معرض تهدید و اذیت و آزار از سوی همسایگان و اراذل قرار گرفتند. در چنین شرائطی حکومت بیش از هر زمان دیگر به ساواک مقاومتری نیاز داشت. در چنین روزهایی به نظرم میرسید که من بیشتر از کارمندان خود ساواک به آنجا رفت و آمد میکنم.»(ص202)
برای روشن شدن خلاف واقع بودن ادعاهای آخرین رئیس موساد در ایران باید به چند نکته اشاره کرد؛ اولاً اعلام لیست 34 نفره برای اخراج افراد شکنجهگر از سوی ساواک - همانگونه که نویسنده نیز به آن اذعان دارد - ترفندی بیش نبوده و جز پرویز ثابتی که به خارج اعزام شد، بقیه کسانی بودند که قبلاً بازنشسته شده بودند؛ لذا دلسوزی رئیس موساد در تهران برای این شکنجهگران، مؤید چیست؟ ثانیاً بحث منحل ساختن ساواک از سوی رژیم پهلوی به این دلیل مطرح میشد که مردم خشمگین مطلع از جنایات ضد بشری آن کمی آرام بگیرند. در این فراز وقتی آقای تسفریر آشکارا ضمن مخالفت حتی با چنین مانوری، اعلام میکند که در این شرایط - یعنی همزمان با اوجگیری مخالفتهای مردم - به «ساواک مقاومتری» نیاز است آیا بدین معنی است که بُعد فعالیتهای بینالمللی ساواک تقویت شود؟ ثالثاً تردد صهیونیستها به ساواک بیش از کارمندان آن، آیا مربوط به ارتباطات منطقهای موساد با ساواک بوده است یا پیدا کردن راهحل برای چگونگی سرکوب قدرتمندانهتر اعتراضات مردم؟ ناگفته پیداست که همه تلاشها در این شرایط معطوف به چگونگی مقابله با خیزش مردم است و موساد بیش از کارمندان ساواک در این زمینه احساس وظیفه میکند؛ زیرا سقوط پهلویها بیانگر ناتوانی صهیونیستها در مأموریتی بود که از سوی غرب به آنان واگذار شده بود.
از اینروست که موساد در تهران در کنار دلسوزی آشکار برای کارمندان ساواک، تلاش دارد این سازمان را تقویت نماید: «در چارچوب همکاریهای امنیتی اسرائیل و ایران قرار شده بود که پلیس اسرائیل دوره آموزشی خاصی را برای نیروهای پلیس ایران در تهران برقرار کند... برای آموزش این دوره، پلیس اسرائیل خانم افسر «سیما» را که متخصص برجسته این امر بود، برگزیده و به او مأموریت سفر به تهران داده بود. «سیما» از وخامت اوضاع ایران نگران نشده و برای انجام مأموریتی که از مدتها قبل به او داده شده بود، به تهران آمد و در میان رضایت کامل مقامات ساواک و کسانی که برای گذراندن این کورس انتخاب شده بودند، دوره آموزشی را به پایان برد.» (ص232) البته خواننده کتاب متوجه این نکته میشود که دورهای که با هماهنگی ساواک و تحت مدیریت آن برای پلیس برگزار شود، چه هدفی را دنبال میکند و به خوبی درمییابد که موساد در اوج خیزش سراسری ملت ایران به چه اموری مشغول بوده است. این دقیقاً در شرایطی است که دولتهای آموزگار، شریفامامی و حتی ازهاری از جنایات ساواک برائت میجستند و به ملت ایران که ساواک را یکی از نمادهای بارز خفقان میدانست وعده انحلالش را میدادند. اما کسانی که امروز در آثار مکتوب خویش حساب خود را از سبعیت این سازمان جهنمی جدا ترسیم میکنند، در آن زمان با تمام توان سعی در تقویت بخشهایی از ساواک مینمودند که دقیقاً مربوط به سرکوب خشونتبار مردم بیدفاع بود. از آقای تسفریر که خود در این کتاب جنایات ساواک را محکوم میکند، باید پرسید آیا ملت ایران در اعتراضاتش چیزی جز رهایی از چنگال استبداد طلب مینمود؟ وقتی اسرائیل رسالتش را حفظ استبداد پهلوی میدانست و هویتش در منطقه در حفاظت از چنین رژیمهای ضدبشری معنی مییافت، چگونه میتواند ادعا کند با شکنجههای قرون وسطایی ساواک ارتباط نداشته است؟
آنچه تناقضگویی نویسنده را بیشتر آشکار میسازد، اعتراف وی به حضور در یکی از مراکز شکنجه ساواک یعنی کمیته مشترک است. در این محل صرفاً نیروهای مبارز و منتقد بعد از دستگیری به وحشتناکترین شکل، برای کسب اطلاعات به شیوه مربیان اسرائیلی شکنجه میشدند: «در یکی از روزها من با دوستم «باشی» طبق برنامهای که از قبل تعیین کرده بودم از ستاد «کمیته مبارزه با ترور» دیدار کردیم. لحظاتی بود که از خود میپرسیدم آیا این اقدام من و آمدنم به این مکان مخوف درست است یا نه؟ من خود در امر شناسائی و خنثی کردن عملیات تروریستی در اسرائیل تجربه دارم و در این زمینه، هم ماموریتهای عملیاتی را انجام دادهام و هم در ستاد کار کردهام. برایم مهم بود که با کار ساواک در این زمینه آشنا شوم و از این طریق میزان درک و آشنایی خود را با حریف و رقیب آنها، یعنی سازمانهای چریکی، بالا ببرم و پی ببرم که انگیزه آنها در برابر ساواک چیست و احساس کنم که خطر آنها به راستی تا چه حد متوجه امنیت ایران است و نیز تا چه حد برای ما ممکن است خطرناک باشند.» (ص192) تردد رئیس موساد به مخوفترین شکنجهگاه ساواک در کنار حضور بهمراتب پررنگتر از کارمندان عالیرتبه این سازمان جهنمی در ستاد مرکزیاش، مربوط به زمانی است که دیگر از تشکیلات سازمانهای چریکی در جامعه اثری باقی نمانده و یورش ساواک به این گروهها در نیمه اول دهه پنجاه منجر به انهدام هستههای مخفی آنها شده بود. به عبارتی، از سال 54 به بعد عملاً موجودیت این تشکلها منحصر به تعدادی از اعضای زندانیاش میشد؛ بنابراین تردد رئیس موساد در تهران به مخوفترین شکنجهگاه ساواک – آنهم در سال 57 - نمیتواند هیچ ارتباطی با گروههای مسلح داشته باشد.
از سال 56 تا سقوط رژیم کودتا، ایران شاهد اوجگیری خیزش مردمی بود که هیچگونه ارتباطی با گروههای مسلح نداشت؛ زیرا رهبری این نهضت مردمی اصولاً حرکت مسلحانه را از ابتدای قیام رسمی خود در دهه چهل علیه استبداد و سلطه آمریکا، نفی کرده بود. وحشت ساواک و موساد نیز از همین ویژگی - یعنی تودهای و فراگیر بودن اعتراضات - بود و عجز سازمانهای سرکوبگر پلیسی صرفاً در مواجهه با تودههای میلیونی آشکار میشود وگرنه موساد و ساواک توانسته بودند هم از طریق نفوذ در گروههای مسلح و هم از طریق تعقیب و مراقبتهای پلیسی، مسئله این گروهها را حل کنند. استیصال موساد بهعنوان هدایتکننده ساواک نیز در این مسئله بود که در برابر تظاهرات بزرگ و متعدد مردمی به رهبری امام خمینی نمیتوانست کاری از پیش ببرد؛ لذا خواننده بهخوبی درمییابد که چرا آقای تسفریر بهعنوان رئیس موساد در تهران در اوج این درماندگی بیشتر از کارمندان ساواک به مراکز آن تردد میکرده و سعی در حفظ و بهزعم خود تقویت آن داشته است. پرواضح است که در واقع ناتوانی مأموران درندهخوی این سازمان پلیسی مخفی بهنوعی ناتوانی و ضعف موساد تلقی میشد. در این جا نباید از این نکته غافل شد که جنایات ساواک به حدی بود که بسیاری از کشورها چون آمریکا و انگلیس رفتهرفته ترجیح داده بودند در این زمینه کمتر خود را مستقیماً دخیل کنند. همین امر موجب شده بود که بهتدریج از ابتدای دهه 50 نقش موساد در ساواک کاملاً برجسته شود.
در آن ایام شکنجههای وحشیانه رایج و سیستماتیک در مخفیگاههای ساواک، توسط جنبش دانشجویی خارج کشور افشا میشد و تنفر جهانیان را از آن چه در ایران میگذشت برانگیخته بود. مانور کارتر برای حفظ ظواهر تحت نام «ضرورت بهبود رعایت حقوق بشر در ایران» به این دلیل بود که تمایل نداشت خود را در کارنامه سیاهترین دیکتاتوری جهان سهیم کند؛ والا در بنیانگذاری ساواک توسط آمریکا هیچ محققی تردیدی ندارد: «ساواک، (سازمان اطلاعات و امنیت کشور)، در سال 1957 (1335) به منظور حفظ امنیت کشور و جلوگیری از هرگونه توطئه زیانآور علیه منافع عمومی، تأسیس شد. به اصطلاح آمریکایی قرار بود ساواک، آمیزهای از سیا و اف.بی.آی و سازمان امنیت ملی باشد. اختیارات آن نظیر سازمانهایی که در زمان داریوش بهعنوان چشم و گوش شاه، خدمت میکردند، بسیار وسیع بود. وظیفه اصلی آن حمایت از شاه، از طریق کشف و ریشهکن ساختن افرادی که با حکومت مخالف بودند و اطلاع دادن از وضع و حال و روز مردم به او بود. ماموران ساواک بهوسیله موساد و سیا، و «سازمان آمریکایی برای پیشرفت بینالمللی» تربیت میشدند... نخستین رئیس ساواک سپهبد تیمور بختیار بود که به سنگدلی و لذت بردن از زجر دادن دیگران شهرت داشت. او درّندهخوی وفاداری نبود.» (آخرین سفر شاه، سرنوشت یک متحد آمریکا، ویلیام شوکراس، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر البرز، چاپ چهارم، سال 1369، صص8-197)
بیپروایی ساواک در ارتکاب هر نوع جنایتی صرفاً با اتکا به حامیان خارجیاش ممکن بود. متاسفانه در میان شکنجهگران محمدرضا پهلوی این تلقی بهطور جدی وجود داشت که موساد توانسته فلسطینیان را از طریق شکنجه آرام سازد؛ بنابراین مشاورهها و آموزشهایش قادر خواهد بود ملت ایران را نیز برای همیشه مطیع و رام گرداند. به این ترتیب هیچ نگرانی از خیزش سراسری مردم نداشتند و هر جنایت غیرقابل تصوری را مرتکب میشدند. جالب اینکه حتی سفیر اسرائیل در ایران برخی از این اعمال غیرانسانی را یادآور میشود: «شنیده بودم هرکسی که به ساواک پای مینهاد، بیرون آمدنش کار آسانی نبود. یا باید به همکاری با دستگاه پیمان میبست یا اینکه بازجو باید یقین پیدا میکرد که بهخوبی او را تکانده و تخلیه اطلاعاتی نموده است. همچنین شنیده بودم روزی ساواک یکصد و پنجاه تن از ناسازگاران با رژیم را سوار هلیکوپتر کرده و در دریای نمک (مردابی شور نزدیک قم) ریخته است!... کمتر کسی میتوانست پروایی به دل راه بدهد و چیزی بگوید...» (یادنامه، مئیر عزری، ترجمه ابراهام حاخامی، سال 2000، چاپ بیتالمقدس، صص3-81) البته سفیر اسرائیل نیز چون آخرین رئیس موساد در تهران، با اشاره به برخی جنایات ساواک ژستی به خود میگیرد که گویا هیچگونه ارتباطی با این فجایع نداشته است.
برای روشن شدن سنگدلی مربیان شکنجهگران ساواک و خصومت آنها با ملت ایران مناسب است نگاهی گذرا به راهحل موساد برای مواجهه با خیزش سراسری ملت ایران بیفکنیم. شکنجه و مفقودالاثر کردن نیروهای آگاه و خوشفکر ایران مربوط به دورانی است که هنوز التهابات جامعه درونی بود و خفقان و سرکوب خشن، ایران را ظاهراً - به زعم آقای کارتر - به جزیره ثبات مبدل ساخته بود، اما زمانی که موج خروشان میلیونی به خیابانها ریخت و بهصراحت پایان استبداد پهلوی و سلطه بیگانه را طلب میکرد، دیگر شکنجه افراد برگزیده کارساز نبود. آقای تسفریر بر این واقعیت در چندین فراز از کتاب خود اذعان دارد که مردم از رژیمی که موساد سعی در حفظ آن داشت، متنفر بودند و سرنگونی آن را دنبال میکردند: «حداقل دو میلیون نفر در خیابانهای جنوبی و شرقی و غربی بهسوی مرکز پایتخت چون یک سیل خروشان در حرکت هستند. در گفتگوهای خودمان شیوهای برای شمارش تعداد تظاهرکنندگان یافتیم. تمامی خیابان شاهرضا و امتداد آن در شرق و غرب، تا میلیمتر آخر مملو از جمعیت بود. تمام خیابان و پیادهرو، که عرض آن شصت متر بود. طول مسیر 12 کیلومتر بود. به دست آوردن مساحت این مسیر و ضرب کردن آن در تعداد جمعیتی که زیر فشار شدید، مانند ماهی ساردین به هم چسبیده باشند، به سهولت نشان میداد که حداقل دو میلیون نفر در این راهپیمائی سیلآسا شرکت دارند. دیگر نیازی به انتخابات و همهپرسی برای تعیین میزان محبوبیت حکومت یا اوپوزیسیون نبود. بهجای رای انداختن به صندوقها، مردم با پای خود آمده بودند که رأی بدهند... برای مشاهده حال و هوای این تظاهرات بیسابقه در تاریخ ایران، که شاید در تاریخ ملل جهان بینظیر باشد، دل به دریا زده و خود را قاطی جمعیت کردیم.» (ص245) رئیس موساد در تهران ضمن برشمردن شعارهای این راهپیمایان از قبیل «خمینی رهبر»، «مرگ بر شاه» و «نیز اینجا و آنجا شعارهایی علیه امپریالیسم آمریکا و البته علیه صهیونیسم و اسرائیل» بلافاصله در فرازی دیگر میگوید: «آیا هنوز خط قرمز دیگری هست که باید زیر پا گذاشته شود تا ما خطر نهایی را احساس کنیم؟ این پرسشی است که من از «ایتسیک سگو» وابسته نظامی سفارت میکنم؛ و او در پاسخم میگوید: «تردیدی نیست که با وضعیت سختی روبرو هستیم، اما همهچیز هنوز به تصمیمات فرماندهان ارشد بستگی دارد. اگر آنها آنگونه که قول دادهاند جدی عمل کنند، هنوز میتوانند بر این وضعیت غلبه کنند.» بمانیم و ببینیم.» (ص247)
فرماندهان ارشد ارتش شاهنشاهی برای مقابله با مخالفان استبداد و سلطه بیگانه بر کشور چه قولی به صهیونیستها داده بودند؟ هرچند آقای تسفریر محتوای قول افسران عالیرتبه را به دستپرورده مستشاران آمریکایی، بهصراحت مشخص نمیسازد، اما هر خوانندهای با هر میزان اطلاعات سیاسی میتواند حدس بزند که صهیونیستها برای خاموش کردن شعله استقلالطلبی و آزادیخواهی در ایران چه چیزی را از این فرماندهان مطالبه میکردهاند. همچنین پرواضح است که سرکوب جنبشی با این وسعت، کشتاری متفاوت از کشتار ساواک را میطلبید و حتی ارتش که کشتار وسیع روز جمعه سیاه را تجربه کرد، نتوانست موجب وحشت مردم شود. بنابراین کشتار مورد نظر موساد میبایست بهمراتب گستردهتر از آن باشد که در حال انجام بود و نتیجهای نمیبخشید. بهویژه اینکه در فرازی دیگر، نویسنده به فراگیری محبوبیت رهبری این نهضت اذعان دارد: «همه جا از جمعیت سیاهی میزد. هیچ نقطهای نمانده بود. هر جا را که نگاه میکردید، صدها و هزاران نفر، تنگ در دل یکدیگر ایستاده بودند. حسابی که ما قبلاً برای تخمین زدن شمار شرکتکنندگان در راهپیماییهای مخالفت با شاه به دست آورده بودیم، برای تخمین شمار حاضران امروز، صددرصد باطل بود. رسانههای گروهی میگفتند چهار میلیون نفر. بعید نیست اگر بیشتر بوده باشد.» (ص311)
سرکوب چنین جوششی در ایران دستکم نیاز به قتل عام یک میلیونی داشت و هیچکس حاضر نبود مسئولیت قتل عامی بدین وسعت را بپذیرد؛ به ویژه اینکه معلوم نبود نتیجه مطلوب عاید عاملان چنین اقدام دهشتناکی شود و شرایط وخیمتر نگردد. از این رو موساد در این شرایط علاوه بر تلاش برای حفظ ساواک و جلوگیری از فروپاشی این سازمان مخوف فشار زیادی بر امرای ارتش وارد میکند تا آنان زیر بار مسئولیت چنین قتل عامی بروند: «مگر سرلشکر ربیعی فرمانده نیروی هوایی نگفته بود که جنگندههایی را به پرواز در خواهد آورد تا هواپیمای حامل خمینی را منحرف کرده و در صورت لزوم سرنگون کنند؟» (ص316) در این فراز آقای تسفریر بهصراحت معترف است که فرمانده نیروی هوایی را برای جنایتی بزرگ تحت فشار قرار داده بود و ورود نیروی هوایی به چنین عرصهای علیالقاعده محدود به هدف قرار دادن هواپیمای حامل امام خمینی نمیشد؛ زیرا نویسنده خود به این واقعیت اشاره دارد که مردم یکصدا در آن روز چه چیزی را فریاد میزدند: «جنگ روانی از سوی مخالفان شاه و حامیان خمینی در اوج خود قرار دارد وآنها قویاً هشدار پیشاپیش میدهند که وای اگر موئی از سر خمینی کم شود» (ص294)
همانگونه که اشاره شد، فقط در تهران در این روز تاریخی بیش از چهار میلیون نفر به خیابانهای طول مسیر رهبری انقلاب از فرودگاه تا بهشتزهرا ریخته بودند تا از ایشان استقبال کنند. این جمعیت چه واکنشی در برابر چنین جنایتی نشان میداد و متعاقباً نیروی هوایی به چه مسیری کشیده میشد؟ نکته قابل تأمل دیگر اینکه همزمان، فرمانده هوانیروز نیز برای انجام مأموریت مشابهی تحت فشار قرار میگیرد تا جنایت مدنظر صهیونیستها در ایران رقم بخورد: «گزارش میرسد که سرلشکر خسروداد (فرمانده هوانیروز) بدون هماهنگی با بختیار، از قرارگاههای افسران وفادار در پایگاههای ارتش بازدید میکند تا مطمئن شود که در صورت نیاز، آنان آماده بهکارگیری قوای خود هستند. دوستمان «سامی» این روزها سخت کار میکند و من نیز با او در انجام ملاقات با افسران ارشد همراه میشوم تا از زبان آنان مطالبی در مورد اتحاد در ارتش و آمادگی آنها برای لحظه بحران بشنویم.» (ص295)
این که رئیس موساد در تهران به کمک برخی صهیونیستها در این روزها نیروی هوایی و هوانیروز را برای لحظه بحران آماده میسازد به چه معنی است؟ بهکارگیری این دو نیرو که از هوا هدفگیری میکنند، علیه تظاهرکنندگان میلیونی نتیجهای به بار میآورد که روی صدها ساواک را سفید میساخت. از آنجا که ارتش - بهویژه بدنه آن - در یک مقابله مستقیم خیابانی با مردم حاضر نبودند جنایاتی چون جمعه سیاه را تکرار کند و بیشتر در برابر فرماندهان خود تمرد مینمود، مطلوب نظر صهیونیستها کشتار هوایی بود؛ زیرا شلیک تنها یک موشک به نقطهای از چنین جمعیت فشردهای میتوانست هزاران نفر را به خاک و خون بکشد بدون اینکه فرد نظامی شلیک کننده موشک با نتیجه اقدام خود رو در رو باشد. در این طرح، وجدان هدایت کننده جنگنده جریحهدار نمیشد، ضمن اینکه در حملات هوایی، نیروی انسانی بسیار اندکی برای یک جنایت وسیع نیاز بود. اگر قرار بود کشتار غیرقابل تصوری از طریق جنگ خیابانی صورت بگیرد، افراد رده پایین نیروی زمینی ارتش بعد از مواجهه با ابعاد جنایت، سلاحهای خود را به سوی فرماندهان ارشد برمیگرداندند (کما اینکه در لویزان چنین اتفاقی افتاد) و صهیونیستها بر این امر کاملاً واقف بودند.
نکته دیگری که مؤید توصیه موساد به قتلعام میلیونی است بیتوجهی به کارکرد ساواک بود. در صورتیکه راه حل صهیونیستها برای مقابله با خیزش مردم صرفاً دستگیری رهبران و شخصیتهای برگزیده و به قتل رساندن آنها میبود این کار به خوبی از عهده ساواک برمیآمد. نیروهای ساواک میتوانستند در یک شب منازل شخصیتهای مؤثر را با کار گذاشتن مواد منفجره تخریب کنند، اما چرا چنین راهحلی دنبال نمیشد و توجه عمده موساد به ارتش بود، در حالیکه ساواک را کاملاً در اختیار داشت و به تعبیر دقیق آقای تسفریر، اعضای موساد بیشتر از کارمندان عالیرتبه به مراکز آن تردد داشتند. در پاسخ باید گفت در یک ارزیابی دقیق، موساد به این جمعبندی رسیده بود که با قتل رهبری این جنبش، مردم آرام نخواهند شد بلکه حتی خروشانتر نیز میشوند؛ بنابراین تنها راه حل را کشتار جمعی که وحشتی متناسب با خیزش سراسری مردم ایجاد کند میدانستند. ارتباطات گسترده رئیس موساد در تهران با افسران ارشد ارتش که در فرازهای متعدد این کتاب در صفحات 302، 339، 347 و... آمده است، جملگی حول آماده سازی آنها برای دست زدن به یک قتلعام بزرگ دور میزند.
نکته دیگری که نویسنده در این زمینه بر آن تأکید زیادی دارد اتکا به تجربه تاریخی است. الگوی ذهنی صهیونیستها با یادآوری مکرر یک جنایت در گذشته دور، کاملاً مشخص میشود: «بیست و پنجم ژانویه، در تاریخ وعده داده شده برای بازگشت خمینی، نیروهای ارتش فرودگاه را محاصره کرده و در طول مسیر فرود، تانک و تریلرهای متعدد مستقر کردهاند. اما «هامان بازگشت خود را دوباره به تعویق میاندازد: «هامان» نخستوزیر دربار خشایارشاه بود که علیه او قیام کرد و در صدد کشتن ملکه «استر» و عموی ملکه، «مردخای» برآمد و قصد کشتار یهودیان را در سرزمین ایران داشت. اما ملکه و عمویش از نیت او به هنگام، آگاه شدند و «هامان» به سزای نیت پلید خود رسید (- روایت «استر و مردخای» از کتاب مقدس تورات- جشن «پوریم» برای شکرگزاری نسبت به خنثی شدن توطئه «هامان» یکی از اعیاد مهم یهودیان است. این جشن یادآور پیوند ملت یهود با سرزمین ایران است؛ چرا که استر و عمویش یهودی بودند- مترجم)» (صص 5-294) در فراز دیگری آقای تسفریر امام را با هامان - نخستوزیر ایرانی دربار خشایارشا- مقایسه میکند: «حالا ما ماندهایم و مدرسهای در نزدیکی پارلمان کشور، و وضعیتی کاملاً نوین. من همچنان به یاد روایت «استر و مردخای» هستم. گویی صدای تاریخ بلند شده و دوباره میپرسد: «چه کس در دربار است؟» و فرزندان شاه در جواب میگویند: «و اکنون هامان بر سلطنت تکیه زده است.» (ص316) تأکید بر تکرار تاریخ نکته قابل توجهی است که در فرازهای دیگر کتاب با آن مواجهیم: «اکنون ماه «آدار» است که به زودی زود ما را به موعد «پوریم» میرساند، ماهی که طبق روایات تاریخی، سرزمین باستانی ایران دستخوش گرفتاریها شد و سرنوشت یهودیان در آن رقم زده شد. ماهی که در آن «هامان» افراطی و متنفر از یهودیان برخاست (و بر کرسی صدارت در ایام خشایارشاه تکیه زد- مترجم) و نیز همان ماهی که یهودیان از یک خطر بزرگ نجات یافتند. آیا تاریخ تکرار میشود؟ سرنوشت ما و سرنوشت جامعه بزرگ یهودیان که قدمت تاریخی طولانی در این سرزمین دارند چه خواهد شد؟» (ص404)
آخرین رئیس موساد در ایران به یک حادثه تاریخی تأکید میورزد، اما برای آنکه میزان جنایت کسانی که بر قتل و کشتار ملتها برای مطیع ساختن آنها تأکید میورزند مشخص نشود، بخش اصلی این رخداد سانسور میشود. اما آگاهان میدانند که مقاومت اقوام ایرانی در برابر فزونی طلبی یهودیان در تاریخ باستان صرفاً با به قتل رسیدن وزیر ایرانی دربار خشایارشا پایان نیافت؛ چرا که در ماجرای پوریم آنچه اهمیت فوقالعاده دارد سرکوب بیرحمانه و خونین اقوام ایرانی به جان آمده از حاکمیت و سلطه اشرافیت یهود است. ظلم و ستم یهودیان ساکن در مناطق مختلف که تحت حمایت دولت مرکزی صورت میگرفت علیالقاعده مقاومتهایی را در میان مردم ایجاد کرده بود. دقیقاً آگاهی از چنین اعتراضات رو به گسترش، یهودیان مسلط شده بر دربار خشایارشا را به فکر سرکوب و ریشهکنی مقاومتها میاندازد. با آنکه در کتاب استر (در عهد عتیق) داستانپردازی گستردهای در این باره صورت گرفته تا ضمن پنهان نگه داشتن ریشههای تنفر اقوام ایرانی از یهودیان، ماجرا بهگونهای روایت شود که یهودیان در قتل عام مقاومت کنندگان در برابر سلطه خویش، محق جلوهگر شوند آقای تسفریر ترجیح میدهد بخش اصلی شأن نزول عید پوریم را تحریف کند: «و یهودیان در شهرهای خود در همه ولایتهای اخشورش پادشاه جمع شدند تا بر آنانی که قصد اذیت ایشان داشتند دست بیندازند و کسی با ایشان مقاومت ننمود زیرا که ترس ایشان بر همه قومها مستولی شده بود و جمیع رؤسای ولایتها و امیران و والیان و عاملان پادشاه یهودیان را اعانت کردند. زیرا که ترس مردخای بر ایشان به همه قومها مستولی شده بود... و یهودیان در دارالسلطنه شوشن پانصد نفر را به قتل رسانیده هلاک کردند... و پادشاه به استر ملکه گفت که یهودیان در دارالسلطنه شوشن پانصد نفر و ده پسر هامان را کشته و هلاک کردهاند پس در سایر ولایتهای پادشاه چه کردهاند.
حال مسئول تو چیست که به تو داده خواهد شد و دیگر چه درخواست داری که برآورده خواهد گردید. استر گفت اگر پادشاه را پسند آید به یهودیانی که در شوشن میباشند اجازت داده شود که فردا نیز مثل امروز عمل نمایند و ده پسر هامان را بر دار بیاویزند... و یهودیانی که در شوشن بودند در روز چهاردهم ماه آذار نیز جمع شده سیصد نفر را در شوشن کشتند لیکن دست خود را به تاراج نگشادند و سایر یهودیانی که در ولایتهای پادشاه بودند جمع شده برای جانهای خود مقاومت نمودند و چون هفتاد و هفت هزار نفر از مبغضان خویش را کشته بودند از دشمنان خود آرامی مییافتند اما دست خود را به تاراج نگشادند... و آن روزها را در همه طبقات و قبایل و ولایتها و شهرها به یاد آورند و نگاه دارند و این روزهای فوریم از میان یهود منسوخ نشود و یادگاری آنها از ذریت ایشان نابود نگردد... تا این دو روز فوریم را در زمان معین آنها فریضه قرار دهند. چنانکه مردخای یهودی و استر ملکه برایشان فریضه قرار دادند و ایشان آن را بر ذمه خود و ذریت خویش گرفتند به یادگاری ایام روزه و تضرع ایشان. پس سنن این فوریم به فرمان استر فریضه شد و در کتاب مرقوم گردید.» (تورات، کتاب استر، باب نهم)
بنابراین مراد آقای تسفریر در اشاره مکرر به حادثه پوریم و هامان در مراجعه به تورات کاملاً روشن میشود. هرچند این مقام عالیرتبه موساد مثل همه صهیونیستها در تحریف تاریخ ید طولایی دارد و صرفاً به کشتن هامان اشاره میکند، اما کشتار هفتاد و هفت هزار نفری در فلات ایران در دورانی که جمعیت شهرهای بزرگ از یک هزار و پانصد نفر تجاوز نمیکرد تا حدودی ابعاد جنایت تاریخی یهودیان را در این سرزمین مشخص میسازد. اشرافیت یهود برخلاف آنچه ادعا میشود هرگز با اقدام عملی از جانب مخالفان خود مواجه نبودهاند و در تورات هیچگونه اشارهای به قتل یهودی از جانب اقوام ایرانی نمیشود که آنان توجیهی برای چنین کشتاری داشته باشند. در کتاب استر به صراحت آمده «کسی با ایشان مقاومت ننمود زیرا که ترس ایشان بر همه قومها مستولی شده». این بدان معنی است که حتی در زمان اقدام یهودیان به قتلعام، مخالفان سلطه اشرافیت یهود بر این سرزمین توانی برای مقابله نداشتند و مردمی کاملاً بیدفاع بودهاند؛ لذا پیچیدن نسخهای مشابه آنچه در تاریخ باستان رخ نمود، تصور خامی بود که صهیونیستها در سر میپروراندند. گرچه شرایط دربار پهلوی با دربارخشایارشا مشابهت کامل داشت و یهودیان در این دو مقطع بر همه امور به صورت تمام و کمال مسلط بودند، اما آنچه صهیونیستها از آن غافلند، رشد ملتهاست. ملت ایران در طول تاریخ به تجربیاتی نایل آمده و شناختی کسب کرده بود که به سهولت امکان تکرار جنایات گسترده از سوی فرزندان خلف همان اشرافیت یهود ممکن نبود. برای نمونه، هرچند آخرین رئیس موساد در تهران در ملاقاتهای متعدد، فرماندهان ارشد ارتش را تشویق و ترغیب به قتلعام مردم میکرد. اما شبکه مردمی گسترش یافته به درون ارتش از آخرین برنامه و تمهیدات صهیونیستها و آمریکاییها مطلع میشد و توان عموم جامعه را در مسیر خنثیسازی آن فعال میساخت.
ارتشبد عباس قرهباغی در مصاحبهای با احمد احرار در این زمینه میگوید: «در آن شب بیست و یکم ما خیلی چیزها فهمیدیم. بعضیها هم بعداً خودشان اعتراف کردند. سرهنگ کیخسرو نصرتی در مصاحبهای صریحاً گفت که در شهربانی تلفن سپهبد رحیمی رئیس شهربانی و فرماندار نظامی را کنترل میکردهاند و به مکالمات او گوش میدادند و خبرها را به خارج میرساندند. وقتی در سازمانهای نظامی که اساس کار بر انضباط است وضع چنین بوده باشد در جاهای دیگر حتماً این قبیل ارتباطات وجود داشته است و مخالفان از جریان کارها خبر پیدا میکردند. در شب بیست و یکم بهمن، ستونی را که شادروان سپهبد بدرهای تجهیز کرد و فرستاد، مخالفان باخبر بودند و در تهرانپارس، در نقاط حساس، با آمادگی قبلی جلو ستون را گرفتند و با استفاده از نارنجکهای آتشزا آنها را از بین بردند و فرمانده لشکر گارد، مرحوم سرلشکر ریاحی روانش شاد، که از افسران بسیار خوب ما بود، در همانجا کشته شد.» (چه شد که چنان شد؟، بررسی وقایع سالهای 1356 و 1357، ارتشبد عباس قرهباغی، نشر آران، سانفرانسیسکو، سال 1999، صص77)
بنابراین ملت در این مقطع دیگر بدین حد بیتجربه نبود که اجازه دهد خواب صهیونیستها برایش مجدداً تعبیر شود. ضمن اینکه نهضت رهاییبخش از سلطهبیگانه اینبار به حدی گسترش یافته بود که حتی عوامل مرتبط با صهیونیستها در خلوت خویش نیز از عواقب همکاری با بیگانه آسایش نداشتند. احمد احرار در همین کتاب در مورد یکی از دلایل استعفای شریفامامی که آمریکا و اسرائیل به شدت به توانایی وی برای فرونشاندن خیزش مردم دلبسته بودند، میگوید: «بعد از استعفای آقای شریفامامی بنده به اتفاق دو تن از دوستان (که یکی از آنها فوت شده است) ایشان را در دفتر بنیاد پهلوی ملاقات کردیم. ایشان حکایت میکرد که من با همسرم قرار گذاشته بودیم شبها وقتی به منزل میروم صحبت مسائل سیاسی نشود که لااقل در خانه آرامشی داشته باشیم و بتوانم استراحتی بکنم و برای کشمکشهای روز بعد آماده شوم. آن شب وقتی به خانه رسیدم دیدم چشمهای خانم از گریه سرخ شده است. نگران شدم که چه اتفاقی افتاده است. همین که پرسیدم چه خبر شده، ناگهان بغض خانم ترکید و با لحن عتابآمیزی، همانطور که نمایندگان مجلس به من حمله میکردند شروع کرد به عتاب و خطاب که پیرمرد، چرا استعفا نمیکنی؟ تا کی باید این اوضاع ادامه داشته باشد و جوانهای مردم کشته شوند؟... گویا این حادثه در تصمیم آقای شریفامامی به استعفا بیاثر نبوده است.» (همان، ص101)
یکی از ویژگیهای حرکت مردمی (که فقط در خیابانهای پایتخت چهار میلیون نفر به حمایت از امام راهپیمایی میکنند) آن بود که عوامل دست نشانده که باید اجرای طرحهای بیگانگان از جمله صهیونیستها را دنبال میکردند حتی در خلوت خود امنیت روانی نداشتند. این جماعت به شدت از عواقب دست زدن به جنایتهای هولناک هراسناک بودند. البته این هراس منحصر به افرادی چون شریفامامی یا برخی فرماندهان ارتش نبود و صهیونیستها نیز از اینکه خود مستقیماً درگیر قتلعام گسترده مردم شوند نگرانیهایی داشتند و ترجیح میدادند تا برنامههایشان توسط آمریکاییها یا محمدرضا پهلوی اجرا شود. برای نمونه، در مورد ترور امام چندین بار براساس آنچه در این کتاب آمده از موساد خواسته میشود به چنین جنایتی اقدام کند، اما پاسخ داده میشود چنین اقداماتی در «مکتب ما» (!) جایی ندارد و اینگونه جلوه میکند که گویا شاه که خود و پلیس مخفیاش در این زمینه حرفهایاند در تشخیص آدمکشان حرفهایتر از خود و طرح چنین درخواستی از آنان دچار خطا شدهاند: «در آن ایام پیامی به دست من رسید مبنی بر اینکه وزیر دربار، به نمایندگی از طرف شاه خواهان آن است که ما، اسرائیلیها، دست به «اقدام لازم» علیه خمینی بزنیم. برای درک مفهوم این پیام و آن «اقدام لازمی» که شاه خواهان عملی شدن آن در مورد خمینی است، نیازی نبود تا حتماً بسیار هوشمند باشید که آنرا درک کنید. هرکسی به سهولت میتواند حدس بزند که چه «اقدامی» شاه را خشنود خواهد کرد. به فردی که حامل این پیام بود، شماره تلفنهای ضروری را که او خواهان دریافت آن بود، دادم و منتظر گام محتاطانهای شدم که حدس میزدم به زودی خبر آن از طرف ستاد «موساد» در اسرائیل به ما خواهد رسید.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوستم، آقای «دال» (از ستاد موساد در اسرائیل) به تهران رسید و بلافاصله با وزیر دربار دیدار کرد و افزون بر پیام تشویقآمیزی برای دادن قوت قلب به شاه که حکومت را رها نکند و مقاومت نماید، به وزیر دربار با ظرافت پاسخ داد که آن «اقدام» مورد نظر شاه، جایی در مکتب ما ندارد و موساد این کار را نخواهد کرد.» (ص203) در فراز دیگری درخواست محمدرضا پهلوی و بختیار از موساد برای به قتل رساندن امام، آشکارتر مطرح میشود، اما اینبار نیز پاسخ، منفی است: «در ادامه آن شب یکی از دوستانمان با ما وارد گفتگو میشود و سخنانی را که مستقیماً از زبان شاه و بختیار شنیده است، به آگاهی ما میرساند. خلاصه سخنان آن دو مربوط به خطر بسیار بزرگی است که هر دوی آنها از ادامه بقای خمینی و احتمال بازگشت او به ایران احساس میکنند... این دوست، اشارات ظریف و حتی آشکاری دارد و میخواهد بداند که چگونه میتواند بر مانعی بنام خمینی غلبه کرد! بعد از مدتی، فردی، که بهتر است نام او را ذکر نکنم، به من مراجعه میکند، میخواهد مرا وادار کند که به ملاقات شخص شاه، با حضور بختیار بروم، تا از زبان هر دوی آنان مستقیماً درخواست آنها را از اسرائیل بشنوم که «در مورد خمینی کاری باید کرد»! اذعان میکنم که وسوسه برای ملاقات شاه و بختیار میتواند اغوا کننده باشد. ولی وظیفه ایجاب میکند که از زیر بار آن شانه خالی نمائیم.» (ص271)
آیا واقعاً محمدرضا در تشخیص توانمندی موساد برای ترور و کشتار دچار خطا شده بود و در مکتب موساد جایی برای آدمکشی وجود ندارد یا اینکه در مواجهه با پدیده خیزش ملت ایران که به تعبیر تسفریر کاملاً استثنایی بود هر یک از قدرتهای دخیل در حمایت از پهلویها سعی میکرد مسئولیت جنایت به نام دیگری به ثبت رسد؟ اسرائیلیها تمایل داشتند آمریکاییها چون سال 32 عواقب کودتایی دیگر را بپذیرند. واشنگتن تمایل داشت که محمدرضا پهلوی هزینه سرکوب را بپردازد. پهلوی دوم تمایل داشت اسرائیلیها که از قِبَل حکومت وی سودهای نجومی میبردند در شرایط بحران به میدان بیایند و مسئولیت برخی «اقدامات لازم» را برعهده گیرند، اما هر یک قتلعام گسترده مردم ایران را با منافع دراز مدت خود در تعارض میدید. محمدرضا هنوز خواب ادامه حکومت را میدید و تمایل داشت سالم از ایران بگریزد تا حامیانش، وی یا دستکم فرزندش را بر سر قدرت نگه دارند؛ لذا کشتار میلیونی در ایران که با ترور امام کلید میخورد همه این آرزوها را بر باد میداد. اسرائیلیها نیز که در منطقه مشروعیتی نداشتند و تودههای مسلمان آنان را بحق غاصبانی میدانستند که بر منطقه به زور سلاح تحمیل شدهاند بخوبی بر این واقعیت واقف بودند که کشتار میلیونی مسلمانانی که محبوبیت فوقالعادهای در جهان اسلام یافتهاند، قادر است ریشه صهیونیسم را در منطقه بخشکاند. آمریکاییها هم مایل نبودند درگیر بحرانی به مراتب خطرناکتر از ویتنام شوند.
در واقع از آنجا که پذیرش مسئولیت کشتار وسیع در ایران برای کاخ سفید بسیار مخاطرهآمیز بود؛ لذا به محمدرضا برای کشتار بیشتر روحیه میدادند: «مطلب دیگری هم آن روز ایشان [شریفامامی] گفت و آن این بود که اعلیحضرت با من صحبت کردند و گفتند از طرف کارتر تلگرافی یا پیامی برایشان رسیده و رئیسجمهور آمریکا قویاً و قاطعاً گفته است هر تصمیمی شاه ایران برای استقرار نظم و امنیت بگیرد آمریکا از آن حمایت خواهد کرد. یادم هست که متن آن پیام یا تلگراف را ایشان همراه داشتند و خواندند... این را هم ضمناً اضافه کرده بود که ما هیچ راهحل خاصی به شما پیشنهاد نمیکنیم. هر چه را شما تشخیص بدهید و تصمیم بگیرید تأیید خواهیم کرد. آقای شریفامامی گفت بعد از اظهار این مطلب اعلیحضرت به من فرمودند حالا باید دولتی که جنبه نظامی داشته باشد تشکیل دهیم تا بتواند نظم را برقرار کند» (چه شد که چنان شد؟ بررسی وقایع سالهای 1356 و 1357، مصاحبه احمد احرار با ارتشبد قرهباغی، نشر آران، سانفرانسیسکو، سال 1999 صص 3-102)
اسرائیلیها نیز به نوبه خود از محمدرضا پهلوی و سپس واشنگتن انتظار اقدام قاطعانهتر داشتند و آنان را بدینمنظور تحت فشار قرار میدادند: «بارها و بارها از خود پرسیدیم آیا حکومت خط قرمزی دارد که عبور از آن، موجب شود که شاه خنجر صیقل شده را بیرون کشد و حتی به بهای بسیار سنگین ریخته شدن خونهای بسیاری، اوضاع را به کنترل خود درآورد؟» (ص275) اما محمدرضا پهلوی در آن شرایط میدانست که با کشتار چند صدهزار نفری، قیام مردم خاموش نخواهد شد؛ به ویژه اینکه در مقام مقابله با این نهضت هرچه بیشتر کشتار کند بر ابعاد قیام مردم افزوده خواهد گردید. دیکتاتور مستأصل شده این مطلب را به صراحت به مشاور خانم فرح دیبا اعلام میدارد: «در این موقع، شاه که گوئی ناگهان به وخامت اوضاع پی برده باشد، با حالتی منفعل و تسلیم شده به سمت من خم شد و گفت: «با این تظاهرکنندگانی که از مرگ هراسی ندارند چه کار میتوان کرد، حتی انگار گلوله آنها را جذب میکند.
- دقیقاً به همین دلیل است که ما نمیتوانیم به کمک نظامیان آنها را آرام سازیم.» (از کاخ شاه تا زندان اوین، احسان نراقی، ترجمه سعید آذری، انتشارات رسا، چاپ دوم، سال 1372، ص154)
ارتشبد قرهباغی نیز بر این نکته معترف است که قیام سراسری سالهای 56 و57 با خیزشهای قبل از آن کاملاً متفاوت بوده است و سرکوبی و کشتار نه تنها منجر به مهار آن نمیشد بلکه عزم مردم را بر سرنگونی دیکتاتوری و رهایی از سلطه بیگانه را جزمتر میکرد. البته آمریکاییها و صهیونیستها نیز بر این امر واقف بودند؛ به همین دلیل نیز نمیخواستند مسئولیت این ریسک بسیار بالا را برعهده گیرند و الا اگر همچون سال 1332 معتقد بودند با کودتا و کشتار میتوانند مردم را از صحنه دور سازند قدرتمندانه خود وارد عمل میشدند، اما در جریان انقلاب اسلامی همه متفقالقول بودند که با مقوله متفاوتی مواجهند: «ارتشبد قرهباغی- دو نکته را لازم به یادآوری میدانم: یکی مقایسه 15 خرداد با وقایع سال 56 و 57. این دو تا را نمیتوان با هم مقایسه کرد. من در سال 1342 فرمانده دانشکده نظامی بودم و از جریانات تا حدودی اطلاع داشتم. واقعه 15 خرداد مسبوق به تدارکات و زمینههای آنچنانی نبود. حادثه محدود و کوچکی بود. حالت یک انفجار محلی و موضعی داشت... این حرکت را میشد با سرعت و قاطعیت از بین برد و بر آن مسلط شد. البته قاطعیت را منکر نیستم. اگرقاطعیت در کار نبود همان هم میتوانست دامنه پیدا کند ولی اوضاع مملکت در خرداد 42 به هیچ وجه با اوضاع سالهای 56 و 57 قابل مقایسه نبود.» (چه شد که چنان شد؟ بررسی وقایع سالهای 1356 و 1357، مصاحبه احمد احرار با ارتشبد قرهباغی، نشر آران، سانفرانسیسکو، سال 1999، ص12) البته اینگونه نبود که قیام مردم در سال 42 یا نهضت ملی شدن صنعت نفت، انفجار محلی باشد بلکه این جنبشها نیز سراسری ارزیابی میشد، اما آگاهیهای مردم نسبت به پهلویها و آمریکا چندان عمیق نبود؛ لذا برخی ترفندها موجب ایجاد افتراق در صفوف مردم میشد، اما در دهه 50 مردم به شناختی نایل آمده بودند که آمریکاییها به هر حیلهای متوسل میشدند کار ساز نمیافتاد. ملتی متحد و راسخ در حفظ عزت خویش به هیچ وجه قابل سرکوب نیست. برای درهم شکستن یک ملت ابتدا افراد را متفرق میسازند سپس به زیر سلطه درمیآورند اعتماد مردم به شخصیتی وارسته و دلسوز چون امام خمینی موجب شده بود که همه اقشار جامعه به صحنه مبارزه بیایند. ادامه دارد ...