تاریخ انتشار : ۲۷ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۸:۵۲  ، 
شناسه خبر : ۱۴۴۵۹۶
تحلیلی دیگر از انقلاب اسلامی ایران

گلناز مقدم‌فر
انقلاب اسلامی ایران تنها انقلابی است که در آن شعارهای استعلایی که حاکی از نیازهای فرامادی معترضان بود، به منصه ظهور رسید. همچنین تنها انقلابی است که در آن به‌جای دوپاره شدن جامعه، تقابل دولت و جامعه به وجود آمده است. بر این اساس در یک طرف قدرت رسمی و در طرف دیگر اعتراضات عمومی زنان و مردان، روستاییان و شهرنشینان، شیعیان و سنیان، مسلمانان و مسیحیان و زرتشتیان، فارس زبان و ترک زبان، بلوچ و عرب، مرکزنشینان و حاشیه‌نشینان به یکسان و با آهنگی واحد، قرار داشت. از این‌رو، توجیه، تفسیر و تبیین آن نیز از طریق گزینش رهیافتی منحصر به فرد ممکن بود.
در این راستا یکی از دستاوردهای پیروزی انقلاب در ایران تولد ادبیات جدیدی در عرصه نظریه‌پردازی انقلاب‌ها بود. قبل از پیروزی انقلاب ایران تبیین‌های روانشناختی، تاریخی، جامعه‌شناختی ـ ساختاری و سیاسی وجه غالب نظریه‌های انقلاب را تشکیل می‌داد؛ اما بعد از انقلاب اسلامی نظریه‌های فرهنگ-محور مجموعه جدید از ادبیات درباره نظریه‌های انقلاب را پدید آورد و گستره آن‌را افزایش داد.
به هم خوردن توازن جامعه عمدتا با گسترده شدن دخالت دولت با‌ واسط قدرت سیاسی در تمامی اجزای بیرونی ـ ساختاری و درونی ـ هنجاری شکل گرفت. در نتیجه جامعه ایران با بحران مشروعیت و انگیزش که هر دو بحرانی هویتی هستند روبرو شد. دخالت یک‌‌سویه دولت در همه امور جامعه و بستن فضاهای ارتباطی در وضعیتی صورت می‌گرفت که بعد از مشروطه با وقوع گسست تاریخی، گونه‌ای از آگاهی به شکلی مندرج در لایه‌های زیرین جامعه نهادینه می‌گشت و در نتیجه به‌تدریج شکاف‌های فرهنگی که عمده‌ترین مصداق‌های آن شکاف دین ـ سکولاریسم، مرکز ـ پیرامون و داخل و خارج بود، ارتباط دولت و جامعه را با اختلال مواجه ساخت و این شکاف‌ها به دو بحران مذکور منتهی شد. "اسلامی" بودن انقلاب ایران، چهره تازه‌ای از انقلاب‌های بزرگ جهان را (که رهاورد هرکدام باز کردن دنیایی جدید متفاوت از دنیای تکراری دیرین در تاریخ بشر بود) در واپسین سال‌های قرن بیستم به نمایش گذاشت و ذهنیت‌های تصلب یافته بشر درون تجربه‌های دنیای مدرن را (که براساس آن دنیای فرهنگی ـ مذهبی در تاریخ زندگی اجتماعی انسان‌ها به گذشته دور و پایان یافته منحصر می‌گشت) در هم ریخت.
در تاریخ مغرب‌زمین در فرآیند جدال قدیم و جدید، کشمکش بین سلطنت مطلقه و مشروطه‌خواهی در قرن هفدهم انگلستان که در پایان به انقلاب شکوهمند 1688‎‏‌م و پیروزی مشروطه‌خواهی منتهی گشت، اولین گام پیروزی جدید در مقابل قدیم رقم خورد و با انقلاب کبیر فرانسه در واپسین سال‌های قرن هجدهم (‏‎94‎‏ - ‏‎1789‎‏) تکمیل گشت و تلقی دیرینه بشر مبنی بر تکراری بودن تاریخ و زندگی اجتماعی فرو پاشید. با وقوع انقلاب فرانسه ذهنیتی جدید در جهان اروپایی پدیدار گشت و این ذهنیت با فروپاشی فئودالیسم با تیر خلاص انقلاب فرانسه و تولد نظام اقتصادی سرمایه‌داری و نظام سیاسی لیبرال دموکراسی حاصل گشت و پدیده "انقلاب" با بار معنایی جدید، متفاوت از آنچه در علوم طبیعی و بعدا در علوم اجتماعی به کار می‌رفت، با ابعاد سیاسی، اجتماعی و فلسفی تولد یافت.
از آنجا که در قرن نوزدهم نیز انقلاب‌های لیبرال- دموکراتیک در کشورهای دیگر اروپایی به وقوع پیوست و دنیای سرمایه‌داری بر کل قاره سیطره یافت در پایان این قرن، تصور وقوع انقلابی با رهاورد جدید، از صفحه ذهن تاریخی بشر رخت بر بسته بود. اما انقلاب روسیه در پیشانی قرن بیستم (انقلاب اکتبر ‏‎1917‎‏) که مکتب سوسیالیسم ـ کمونیسم در عرصه اقتصادی ـ اجتماعی را در پی داشت، بار دیگر ذهنیت شکل گرفته در دنیای جدید را متزلزل ساخت و در پی آن خصوصا بعد از جنگ دوم جهانی، مجموعه‌ای از انقلاب‌های رهایی‌بخش در اقصی نقاط جهان با تکیه بر ایدئولوژی سوسیالیستی به وقوع پیوست.
هرچند انقلاب اکتبر ‏‎1917‎‏ در تضاد با دنیای سرمایه‌داری، واقع شد اما به لحاظ تاریخی در راستای گسست از تفکر متافیزیکی و مناسبات اجتماعی متناسب با آن به وقوع پیوست و اساس آن مانند انقلاب فرانسه و انگلستان بر تفکر زمینی و نیز اعتراض بر مناسبات مادی ـ اقتصادی حاکم بر نظام سرمایه‌داری جهت رسیدن به نظام اجتماعی عادلانه‌تر به لحاظ اقتصادی، استوار بود. مجموعه تغییرات سیاسی ـ اجتماعی و اقتصادی در قرن بیستم، این دیدگاه را مسلط ساخت که پایان تاریخ با سلطه سوسیالیسم اصلاح شده و یا لیبرال ـ دموکراسی بر تمامی اجتماعات بشری، رقم خواهد خورد.
اکنون ادعا این است که وقوع انقلاب اسلامی در واپسین سال‌های قرن بیستم (که دارای بردی جهانی است و تاکنون، در مقایسه با انقلاب‌های بزرگ جهان، بیشترین ادبیات در سطح جهان درباره‌اش تولید شده است) با ایدئولوژی مذهبی از قرن جدیدی خبر می‌دهد که مبنای حرکت‌ها و کشمکشهای اجتماعی در جوامع مختلف نه براساس دولت بهزیستی و نزاع بر سر توزیع مادی و در قلمرو بازآفرینی مادی بلکه کشمکش‌های جدید در قلمروهای بازآفرینی فرهنگی، انسجام اجتماعی و غیره صورت خواهد گرفت. کشمکش‌های اخیر در اقصی نقاط جهان نشان می‌دهد که نزاع‌های جدید ناشی از مشکلات توزیع نیست، بلکه به دستور زبان صور زندگی مربوط است و در یک کلمه یا بعد آسمانی دارد یا حداقل در حیطه صرف امور مادی نمی‌گنجند و صورتی نیمه‌استعلایی به خود گرفته‌اند.
ادعا این است که نظریه‌های سیاسی لیبرال و مارکسیستی سنتی در ارائه تبیینی قانع‌کننده در مورد کشمکش‌های جدید کاملا ناتوانند. مقاومت‌ها و حرکت‌های جدید امروزه نوعا در نهضت محیط‌ زیست، جنبش صلح، جنبش تساوی‌طلبی زنان، همچنین شکل‌های جدید بنیادگرایی مذهبی فرصت ابراز وجود یافته‌اند.
پیوزی معتقد است این مجموعه از پدیده‌ها که بدون وجود نظریه انتقادی هابرماس گیج‌کننده و ضد و نقیض به‌نظر می‌آیند، در پرتو نظریه او، به‌مثابه واکنش‌های انسانی ـ عقلانی متفاوت به یکسویگی فرایند عقلانیت، اهمیت تازه‌ای پیدا می‌کنند. پیوزی درباره نهضت‌های بنیادگرایی مذهبی یک خطر را گوشزد کرده است. به‌نظر او با رو‌آوردن به این نهضت‌ها باید گفت که استعمار زیست جهان، حصاری غیرارادی را در برابر هر نوع امکان تجدد به وجود آورده است.
استدلال ما درباره انقلاب مذهبی در ایران برخلاف پیش‌بینی پیوزی این است که این حرکت نه در راستای نفی تجدد که در ادامه تعارض کاهنده سنت و تجدد در تاریخ معاصر ایران صورت پذیرفت و هدف آن از یک‌‌سو گریز و غلبه بر ابزاری شدن مناسبات اجتماعی با تن دادن یک‌‌سویه بر ارزش‌های سیستمی حاکم بر مدرنیته است و از سوی دیگر با در انداختن طرحی نو در ترکیب پالوده ارزش‌های تجدد با سنت، درصدد است تا عقلانیت را از چهره سنت بزداید و بر تعامل دائمی بین آنها مهر تائید بزند. از این‌رو انقلاب اسلامی ایران در ادامه انقلاب مشروطه، وقوع گسست در تاریخ کهن را تکمیل نمود و طلیعه تاریخ جدید این مرز و بوم قرار گرفت.
پیروزی انقلاب اسلامی هرچند اتمام بخش یک دوره گذار صدساله و شکل‌گیری دوره تاریخی جدید بوده، بارهای سنگینی را بر دوش نظام نوپای جمهوری اسلامی گذاشت. بحران شکاف سنت و تجدد، به پدیدار شدن بحران‌های متنوع، تودرتو و مضاعف در تاریخ معاصر انجامید و سنگینی این‌بار، نظام گذشته را فرو پاشاند و نظامی جدید با اهدافی بزرگ تولد یافت. یک بحران این بود که هنوز آثار ماقبل مدرنیته و اسطوره‌ وار به شکلی دیگر در وضعیت جدید بازتولید می‌شد و بنابراین گسست از گذشته کاهنده صورت نگرفت و تجدد و سنت به مثابه یک شکاف بزرگ باقی ماند و به جزیره‌ای شدن جامعه دامن زد. بحران‌های دیگر از ابزاری شدن جامعه در وضعیت مدرن با گسترش بی‌حد و حصر سیستم با واسط قدرت سیاسی در حوزه‌های دیگر اجتماعی از جمله حوزه فرهنگ حاصل گشت.
در این راستا سه شکاف داخل ـ خارج، دین ـ سکولاریسم و مرکز ـ پیرامون به شکل‌گیری بحران انگیزش و مشروعیت انجامید. در واقع سقوط رژیم پهلوی اول و دوم درون چنین وضعیتی صورت گرفت. انباشت کمی و کیفی چنین بحران‌هایی در دوره گذار انسجام اجتماعی را در سطحی فراسیستمی غیرممکن ساخت. تجدد در شرایطی وارد این سرزمین شد که هنوز در ایران سلطه طبقاتی که خود مرحله‌ای از تکامل نظامهای اجتماعی است، به وجود نیامده بود و جامعه در وضعیتی بسیط تنها براساس یک سلطه همه جانبه سیاسی به صورتی غریزی بازتولید می‌شد. ورود تجدد که نتیجه آن شکل‌گیری نظام پادشاهی مشروطه در عرصه سیاسی بود، در عرصه اجتماعی به نهادینه شدن آنچنان عقلانیتی کمک کرد که وجود ناپیدای آن تداوم جنبه‌های منفی گذشته در وضعیت جدید را با چالش روبرو ساخت اما از سوی دیگر با به کارگیری چهره منفی تجدد از سوی دولت شبه‌مدرن، سلطه سیستم بر زیست جهان مسجل گشت و سه شکاف مذکور و دو بحران در پی آن از این چهره تجدد ناشی شد.
در‌واقع تجدد محمل دو نوع عقلانیت ابزاری و ارتباطی است. عقلانیت ارتباطی به شکلی مندرج و ابزاری به شکلی آشکار، نظام اجتماعی سیاسی ایران را به ملقمه‌ای از تناقض‌ها تبدیل کرد. انقلاب اسلامی ایران در حالی به پیروزی رسید و وجه اثباتی آن یعنی نظام جدید (جمهوری اسلامی) در شرایطی استوار گشت که مدعی برآورنده دو نیاز اساسی و بنیادین شد. از یک‌‌طرف براساس ابزاری شدن جامعه (چهره منفی تجدد و گسترش بی‌حدوحصر سیستم با واسط قدرت سیاسی درون دولت‌های مطلقه) و سلطه سیستم بر جهان زیست و مشخصا صدمه دیدن منابع استعلایی ـ فراتاریخی آن، مدعی احیای دین و سنت‌های مذهبی و حضور اجتماعی آنها شد و از سوی دیگر براساس اقتضاهای عقلانیت ارتباطی (چهره مثبت تجدد و لزوم ارتباطی شدن حوزه‌های مختلف اجتماعی خصوصا ساختارهای درونی و بیرونی حوزه فرهنگ) پروژه عقلانی سازی جهان زیست در فرایند کنش‌های ارتباطی و در نتیجه بازتولید اعتدالی نظام اجتماعی به گونه‌ای که هم عقلانیت سیستمی گسترش پیدا کند و تکامل اجتماعی در وجه سیستمی تحقق یابد (توسعه اقتصادی- اجتماعی و سیاسی) و هم تکامل اجتماعی در وجه فرهنگی عملی گردد (استعمارزدایی از جهان زیست با احیای منابع استعلایی آن و تغذیه شدن جهان زیست با این منبع اما بعد از طی شدن فرایندهای کنش ارتباطی)، بار این نظام نوپا را سنگین کرد.
بنیاد تاریخ جدید ایران بعد از جمهوری اسلامی، آگاهی به لزوم حفظ تومان هویت تاریخی خود و پویا کردن آن با عقلانیت تجدد است. آگاهی از اینکه روبروی هم قرار گرفتن سنت و مدرنیته و تلاش برای حذف یکی به نفع دیگری در جهان معاصر ایران نه ممکن است و نه مطلوب. مهم‌ترین دست‌مایه نظم جدید نیز چیزی غیر از این آگاهی نمی‌تواند باشد. ‏