منافقین دهه 60 و مشروعیت قهقرایی
پس از آنکه بنیصدر در سخنرانی 22 بهمن 1359 در میدان آزادی اعلام کرد که در 14 اسفند به مناسبت سالگرد درگذشت مصدق با مردم صحبت خواهد کرد، دفتر هماهنگیهای رئیس جمهور پس از هماهنگی با گروههای کوچک و بزرگ مخالف که از سوی خط امام به جریان لیبرال شناخته میشدند، مقدمات سخنرانی بنیصدر را در دانشگاه تهران تدارک دیدند. منافقین که در این فرمان بیش از پیش به ائتلاف سیاسی با بنیصدر دست زده بودند با آمادگی کامل در این مراسم شرکت کردند. اگر چه در تحلیلهای درون گروهی سازمان که بعدها از زبان بازداشت شدگان شنیده شد هدف از شرکت سازمان منافقین در غائله 14 اسفند را تشدید اختلاف میان خط امام به رهبری دکتر بهشتی و جناح لیبرال به رهبری بنیصدر معرفی کرده بودند، اما نیروهای خط امام فرقی بین منافقین و بنیصدر نمیدیدند. فضای فرهنگی نامناسب و شعارهای تند و تحریک کننده زمینه را برای ایجاد محیطی ملتهب و خشن فراهم کرده بود. پس از طرح شعارهای تند از سوی طرفداران بنیصدر، خط تنش زایی در سطح مسؤولان ارشد نظام تعقیب میشد و به طور مکرر بنیصدر از طرفدارانش یعنی گارد فراقانونی ریاست جمهوری و منافقین که آنها را مردم خطاب میکرد، میخواست که با مخالفان برخورد نمایند.
بنیصدر در سخنرانی 17 شهریور 1359 حزب جمهوری اسلامی را به انحصار طلبی متهم کرد و ضمن تلاش برای پیگیری خط تنش زایی در بین سطوح عالی مسوولان نظام در شرایط بحرانی جنگ چنین گفت: «به این گروه که دل خوش کرده است به قبضه حکومت، هشدار میدهم که من نظریه تو را افشا کردم. ضابطههای خود را گفتم و دفعه دیگر در صورتی که اصلاح نشود نوبت به افشای با اسم و رسم میرسد.»
بنیصدر در سخنرانی روز عاشورا و 22 بهمن همان سال سعی کرد چهرهای نابسامان و استبدادی از جامعه ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی ارائه دهد. او در 22 بهمن 59 در حالی که کمک به جبههها در گرو تقویت روحیه مردم و تحکیم اعتماد آنها به دولت و نخست وزیر بود از کسری صد میلیارد تومانی بودجه، از بین رفتن آزادیهای سیاسی و حاکمیت چماق و تعطیلی نشریات و روزنامهها سخن میگفت و با تشویق به ایستادگی و اعتراض در برابر آنچه انحصار طلبی مینامید از سلطه فضای اختناق و ترور توسط به اصطلاح انحصار طلبان مستقر در قوه قضائیه سخن میراند.
صفبندیهای سیاسی در سال 59
در ماههای پایانی سال 59 میتوان دو جریان اصلی صحنه سیاسی کشور را که در قالب دو جبهه سیاسی رو در روی یکدیگر قرار گرفته بودند را شناسایی کرد. در یک سو جبههای مرکب از چهرههای سیاسی منتسب به امام (ره) که عموماً روحانیون و افراد انقلابی بودند، حضور داشتند و در سوی دیگر، جبههای متشکل از نیروهای کوچک و بزرگ مخالف که برای سهم خواهی بیشتر از حکومت تازه تأسیس انقلاب و قدرت سیاسی، به صورت متحد عمل میکردند. در سالهای ابتدایی دهه 60، مردم این تقابل را به نام تقابل خط امام با لیبرالها میشناختند. شهید بهشتی این دو جریان را به طرفداران اسلام فقاهتی و غیر معتقدان به اسلام فقاهتی معرفی میکرد، اما اینکه چرا شهید بهشتی با این نام آنها را معرفی کرد، برمیگردد به دیدگاه آنها در رابطه با نحوه اداره کشور. آنچنان که چنین دیدگاهی را میتوان از سخنان حسن نزیه مدیرعامل شرکت نفت در زمان دولت موقت در کنگره وکلای دادگستری که ریاست آن را بر عهده داشت، تشخیص داد. نزیه در این رابطه میگوید:«تطبیق مسائل سیاسی، اقتصادی و قضایی با احکام اسلام در شرایط حاضر نه مقدور است و نه ممکن و نه مفید است.»
خط امام در برابر غائله 14 اسفند 59
واقعه چهاردهم اسفند در دانشگاه تهران از آن رو که نشاندهنده نزدیکی مخاطرهآمیز منافقین و بنیصدر بود و قصد تنشزایی بنیصدر و منافقین را در کشور آشکار میکرد، با واکنش بسیار شدید نیروهای خط امام روبهرو شد.
در ابتدا حضرت امام(ره) آیتالله موسوی اردبیلی دادستان وقت کل کشور را مأمور رسیدگی قضایی سریع و قاطع به این واقعه کردند که در پی آن گزارشی توسط هیأت قضایی تهیه و تقدیم دادستان کل کشور شد که در آن به بیش از 12 مورد ارتکابی که دارای عناوین مجرمانه بودند تصریح شده و در بخش نتیجه این گزارش آمده بود:«دلایل کافی به مجرمیت بنیصدر، دفتر رئیس جمهور و دفتر هماهنگی و در پی آن گروهک محارب که اسامی آنها ذکر شد، آورده شده است.» به دنبال این رفتارها که از بنیصدر و منافقین در کشور صورت میگرفت، بسیاری از بزرگان زبان به اعتراض گشودند و پس از سه ماه در روز 20 خرداد 60، بنیصدر به دستور امام خمینی(ره) از فرماندهی کل قوا برکنار شد، زیرا دامن زدن او به اختلافات داخلی مانعی جدی بر سر راه کسب پیروزی نظامی در جبهههای جنگ محسوب میشد. حضرت امام(ره) در سخنرانی دهم اردیبهشت 60، خطاب به گروههای سیاسی مسلح ضمن اتمام حجت فرمودند:«صلاح شما و صلاح ملت شما و صلاح همه این است که اسلحهها را زمین بگذارید و از این شیطنتها دست بردارید و به آغوش ملت بازگردید.» به دنبال این سخنرانی، سازمان منافقین که خطاب امام خمینی(ره) را متوجه خود میدید با ارسال نامهای ضمن تشریح مظلومیتهای سازمان خود، تقاضای دیدار با امام(ره) را مطرح کرد که توسط حضرت امام(ره) رد شد. امام نیز این دیدار را مشروط به بازگرداندن اموال غارت شده بیتالمال و تحویل اسلحهها دانستند و اظهار داشتند که سازمان در نامهاش «ناشیگری» کرده و نظام را تهدید به قیام مسلحانه کرده است. پس از این بود که سازمان با ارسال نامهای به بنیصدر در اقدامی سیاسی خواستار تضمین برای تحویل اسلحهها شد که با مخالفت و خودداری از ضمانت بنیصدر مواجه شد. بنیصدر با این کار به نوعی به موضعگیری علنی در مقابل امام(ره) دست زد و هرچه بیشتر به منافقین نزدیک شد و از سوی دیگر باعث شد که هواداران خط امام در موضعگیری علیه بنیصدر قاطعتر شوند. پس از قطعی شدن این موضوع که بنیصدر حذف شدنی است و بهزودی برکنار میشود، منافقین درگیری خیابانی را تشدید کردند. این درگیریها و ایجاد اغتشاش در فضای شهر با واکنش مثبت مردم مواجه نشد و عملاً حرکات سازمان منافقین روزبهروز دچار رکود و انزوا شد و رفته رفته رهبران سازمان به این نتیجه رسیدند که برای برون رفت از بحران موجود باید با استفاده از امکانات قانونی ریاست جمهوری که در اختیار بنیصدر است برای برپایی یک راهپیمایی بزرگ مسلحانه و ایجاد درگیری اقدام کنند. از این مقطع بود که سازمان منافقین و شخص بنیصدر نسخه نجاتبخش خودشان را در برگزاری راهپیمایی مسلحانه وکسب آمادگی برای رویارویی گسترده و مستقیم با انقلاب و امام(ره) ترسیم کردند. در واقع بخش پایانی راهبرد خود را «مشروعیت قهقرایی» معرفی کردند.
30 خرداد 60 آخرین گام برای رویارویی
در ماههای پیش از خرداد60، منافقین و بنیصدر راهی را پیموده بودند که سرانجامی جز رویارویی مستقیم مسلحانه با انقلاب و امام(ره) در پی نداشت. به ویژه اینکه بنیصدر به حکم امام(ره) در روز 20 خرداد 60 از فرماندهی کل قوا برکنار شده بود و به دنبال آن محل سکونت و کار او به تصرف سپاه و کمیته انقلاب اسلامی درآمده و او متواری شده بود و در نهایت او و رجوی با لباس و چهره مبدل از کشور گریختند و پرونده اولین رئیس جمهور لیبرال و ضددین و رجوی تروریست برای همیشه بسته شد.
نفاق جدید در دهه چهارم
در دهه اول انقلاب اسلامی، منافقین رویکرد دوگانه «نفوذ و توطئه» را برای قبضه کردن انقلاب اسلامی در پیش گرفتند و گرچه به هدف اصلی خود نرسیدند اما مشکلاتی را بر سر انقلاب اسلامی پدید آوردند که بخشی از آن را در این مقاله آوردیم. این رویکرد آنچنان هدفمند و برنامهریزی شده انتخاب و پیگیری میشد که حتی زمانی که واقعه 8 شهریور 60 اتفاق افتاد، قاتل شهیدان رجایی و باهنر را شهید جا زدند که مشتی استخوان و خاکستر را به نام پیکر کشمیری تشییع کردند تا هم او را از کشور بگریزانند و هم دست «منافقین انقلاب» پشت پرده باقی بماند. بعد هم منافقین با جوسازی و جلب حمایت گروهی سادهلوح، پوستین حقایق را وارونه جلوه کردند. پس از آن درمذاکرات الجزایر بود که منافقین انقلاب سعی داشتند اعتبار ملت ایران را به ثمن بخس بفروشند و تعهداتی دادند که ذکر آنها در یک مقاله قطعاً نمیگنجد.
زمانی هم که در انتخابات سال 1364، یکی از حقوقدانان کوشید زوایایی از این پرونده را برای ملت ایران که دانش حق آنها بود، بازگو کند، آقایان با هیاهو و هوچیگری مستبدانه- از همین جنس جوسازیهای بعد از انتخابات 1388- درصدد پنهان کردن واقعیتهای پرونده حقارت و ضعف خویش در الجزایر برآمدند. منافقین انقلاب از این دست کارنامههای سیاه زیاد دارند که بسیاری از آنها هنوز حتی در پیشگاه ملت گشوده نشده است. حداقل مروری بر کارنامه سیاه منافقین انقلاب، تجربههای گرانی پیش چشم ما میگذارد. در سالهای بعد، منافقین انقلاب از چشمپوشی نظام بهره بردند و تحرکات خود را برای مصادره انقلاب اسلامی ادامه دادند. اما این بار رویکرد پارادوکسیکال و دو چهره«جمهوریخواهی مستبدانه» را در پیش گرفتند. آنجا که میتوانستند رأی مردم را با خود همراه میکردند و آنجا که نمیتوانستند، روشهای مستبدانه را در برابر قانون و رأی ملت در پیش میگرفتند یا با موج تبلیغاتی که با غارت بیتالمال برانگیخته بودند برای خود کسب وجهه میکردند یا با گردنکلفتی جواز صلاحیت خویش را در انتخابات مطالبه میکردند. در انتخابات مجلس پنجم شاهد تبلیغاتی وسیع واغواگرایانه از سوی منافقین انقلاب بودیم. در چنین شرایطی هیچکس از منشأ سرمایههایی که انتخابات را مهندسی میکرد، سؤال نکرد.
در واقعه 18 تیر 1378 منافقین انقلاب بهطور علنی در جمع دانشجویان گفتند که باید از تنور فتنه حداکثر بهرهبرداری را داشته باشیم. بعد گروهی سیاهی لشکر را به محاکمه کشاندند و فتنهگران منافق بار دیگر در پرده نهان ماندند.
در انتخابات مجلس ششم، عوامل همین جریان که در قالب برخی احزاب سیاسی سازماندهی شده بودند، هم در تبلیغات انتخاباتی و فضاسازی مسموم کشور و هم با دادن پول و وعده به پیاده نظامهای خود، رأی مردم را دزدیدند و کسی را یارای رسیدگی به این تخلفات نبود. در انتخابات شوراهای دوم این جماعت منافق کار را به تأیید صلاحیت دشمنان انقلاب اسلامی و مطرودین حضرت امام(ره) کشاندند و باز هم کسی به تخلفات آنها رسیدگی نکرد.
در انتخابات مجلس هفتم، این دسته از منافقین به طور آشکارا به جذب کمکهای 40 میلیاردی کمپانیها و شرکتهای خارجی برای پیروزی در انتخابات افتخار کردند و با حمایت کمک بنیادهایی همچون سوروس و... بحث انقلاب مخملی، گرجستانیزه کردن انتخابات و تحمیل نظر خود به نظام را آزمودند و اسفبارتر اینکه باز هم کسی ردی از آنان نگرفت.
انتخابات ریاست جمهوری 88، اوج فعالیت این دسته از منافقین بود.
فرماندهانی از این جریان که مدیریت فتنهانگیزی و شهر آشوبی را بر عهده داشتند و هنوز در آرامش هستند و به جای آنها گروهی دونمایه و میانمایه، در جایگاه سیاهی لشکر و پیاده نظام مورد بازخواست و محاکمه قرار میگیرند. این فتنهگران منافق میان مایه خود را نظریهپرداز جا میزنند تا رفقای گرمابه و گلستانشان برای فتنهانگیزیهای بعدی در پرده مصونیت باقی بمانند و اصل ماجرا را به یک سوءتفاهم سادهنظری تقلیل دهند. گویی اصلاً آشوبی رخ نداده است، شورشی علیه ملت و مملکت سازماندهی نشده است، جوانی کشته نشده، آبرویی از مملکت ریخته نشده و وجهه ملت در بیسابقهترین انتخابات دستخوش آماج تخریب جماعتی منافق قرار نگرفته است و تنها یک خطا در این مدت صورت گرفته و مجازات آن نباید بیشتر از یک تذکر باشد. حتی برای واسطهگری یا بهتر بگوییم میانجیگری همین جریان منافق، برخی خودیهایی که در دایره اصولگرایی قرار داشتند و مردم به جهت همین ویژگی، آنها را برای نمایندگیشان انتخاب کرده بودند، در یک برنامه سازماندهی شده با انتشار نامهنگاری و اظهارات به اصطلاح وحدتگرایانه، قصد حاشیه امن درست کردن برای این جریان را دارند.
اگر اینچنین نبود یکی از سرکردگان حلقه دوم جریان نفاق در انتخابات به هنگام بازداشت خود با نیشخند نمیگفت:«دو روز دیگر آزاد میشوم!» او امیدوار بود همان دستی که سالها با مصلحت سنجیهای سیاسی، برای منافقین انقلاب، از این ستون به آن ستون، فرجی حاصل آورده بود، هنوز کاری از پیش ببرد که اگر چنین میشد، باز شاهد آن بودیم که در سالهای بعد فصل جدیدی از فتنهانگیزیهای منافقین در کشور رقم بخورد. اما بهنظر میرسد با هشداری که رهبر معظم انقلاب دادند و فرمودند «به کسی باج نمیدهیم» منافقین دهه چهارم انقلاب، تنها دو راه پیشرو دارند؛ یا از ملت عذرخواهی کنند و جبران خطاهای گذشته کنند یا همچون اسلاف خود در دهه اول انقلاب به دامن دشمن پناه ببرند و دلخوش به تشکیل اتاق فکر جریان فتنه سبز در لندن و... باشند.
آیا کسانی که امروز با سلب آسایش و آرامش عمومی جامعه و تحمیل هزینههای مادی و معنوی به مردم، علاوه بر هتک حیثیت نظام جمهوری اسلامی، زمینهساز برخی دشمنیهای آشکار دشمنان نسبت به انقلاب اسلامی شدند، در جرگه همان منافقینی نیستند که در سالهای اولیه انقلاب، رفتاری مشابه از خود بروز دادند؟