به علت حجم زیاد بولتن و لزوم مناسب نمودن آن برای مطالعه در فضای مجازی، این متن در پایگاه بصیرت در چهار بخش منتشر میشود. (بخش سوم)
فصل 14: مسئله ایران در سیاست شرقی انگلیس و کودتای 1299
قزاقها تنها نیروی نظامی «مدرن» بودند که انگلیسیان میتوانستند اکنون برای نجات موقعیت خود در ایران روی آن حساب کنند.(ص349)
انگلیسیان از بیم تبانی با بلشویکها مدتها تلاش میکردند افسران روس را کنار بگذارند. اما در خرداد 1299 (ژوئن 1920) هم شاه و هم نخستوزیر جدید درخواست انگلیسیان را رد کردند.(ص349)
اکنون، با عقبنشینی دوم لشکر قزاق به فرماندهی افسران روس، بهترین بهانه برای کنار گذاشتن آنان فراهم آمد، زیرا شاه این بار ناچار از انتخاب بین حفظ تاج و تخت خود یا فرمانده محبوب روسیاش بود.(ص350)
وزارت جنگ به ژنرال هالدین اطلاع داد که وجود نیروهای انگلیسی مستقر در شمال ایران (نورپرفورس) بستگی به بینالنهرین داشت. کل آن نیرو در صورت بروز «وضعیت اضطراری برای نجات اوضاع در بینالنهرین» ممکن بود فراخوانده شود، «اما این امر بدون مشورت و تأیید قبلی وزارت جنگ نباید انجام شود.»(ص351)
نورمن در گزارش خود به کرزن گفت که هالدین بدون تردید اخبار دریافتی از شمال ایران را دایر بر این که لشکر قزاق برای دومین بار رشت را به دلیل «روحیهی بد» تخلیه کرده بودند، به وزارت جنگ انتقال داده بود. آیرونساید به نورمن اطمینان داد که این عقبنشینی دلایل کافی نظامی نداشت، زیرا افسری انگلیسی که وی به رشت اعزام کرده بود، گزارش داده که هیچیک از نبردهای خونینی را که، به گفتهی استاروسلسکی، بار گناه آنها را به دوش داشت، واقعاً صورت نگرفته بود.(صص352-353)
یک عامل مهم در این جریان این بود که نورمن و آیرونساید فکر میکردند که خلاص شدن از دست استاروسلسکی «کمک زیادی به پیشبرد قرارداد» میکرد. برکناری استاروسلسکی و افسران روسی تحت فرمانش و سپردن «کنترل واقعی» تنها نیروی نظامی منظم ایران به افسران انگلیسی، قزاقها را «عملاً از جذر و مدهای سیاست داخلی ایران بیرون کشید، و، در فقدان تحولات بیرونی، اجرای تدریجی قرارداد را تضمین میکرد.» اینبار دیگر شاه نه با دیپلماتهایی نظیر نورمن، که با فرمانده تازه منصوب نیروهای نورپرفورس، سرتیپ آیرونساید مواجه بود، که عزم سیاسیاش به واقع در نامش (آهنین پهلو) بازتاب مییافت.(ص352)
نورمن و آیرونساید ضربالاجلی خطاب به شاه صادر کردند: دیگر اعتبار و کمکی در کار نخواهد بود، مگر سرهنگ استاروسلسکی و افسرانش از لشکر قزاق کنار گذاشته شوند. وزیر مختار انگلیس تهدید دیگری هم کرد: از آنجا که به قضاوت وی، شمال غربی ایران «به اندازهی کافی در مقابل خطر پیوسته تجدید شوندهی بلشویکها امنیت ندارد.» ارتش انگلیس، بانک شاهی ایران و کلنی انگلیسی ناچار از ترک کشور خواهند بود، مگر این که دولت ایران به همکاری با نیروهای انگلیسی رضایت دهد- که به معنای اجرای قرارداد 1919 با به دست گرفتن عملیات نظامی بود... شاه که چارهای نمیدید، با «برکناری روسیان موافقت کرد.»(ص353)
ژنرال آیرونساید تا زمان خروجش در روز کودتا عملاً به عنوان دیکتاور نظامی ایران عمل میکرد. پرسنل روس دستگیر و در اوایل نوامبر (آبان) مرخص و سپس با اسکورت از مرز اخراج شدند و جای آنان را رسماً افسران انگلیسی گرفتند.(ص354)
پس از برکناری استاروسلسکی و افسران روس همکارش از لشکر قزاق، چند افسر انگلیسی نخبه، به نام «مربی» مسئولیت تجدید سازمان آن را به عهده گرفتند. بلندپایهترین آنان، که در رأس لشکر قرار گرفت، سرهنگ دوم اسمایت، افسر اطلاعاتی سفارت انگلیس و نورپرفورس بود.(ص354)
از آن به بعد، آیرونساید بیوقفه طرح خود را در نظم بخشیدن به لشکر قزاق دنبال کرد، و با ورود سه سرهنگ انگلیسی دیگر در ژانویه 1921 (دیماه 1299)، که اسماً برای خدمت در کمیسیون نظامی انگلیس و در واقع برای کمک به طرح وی آمده بودند، دستش بازتر شد.(ص354)
به کمک نورمن، آیرونساید به پافشاری بر تهدید تهران از طرف شورویها ادامه داد، و این در حالی بود که در 3 ژانویه 1921 (13 دیماه 1299)کرزن (که آگاهی بیشتری از اوضاع داشت) به نورمن اطلاع داد که مذاکرات جاری بین ایران و روسیهی شوروی «تردید نسبت به این مسئله را دامن میزند که، در صورت عقبنشینی انگلیسیان، بلشویکها بلافاصله به سمت تهران پیشروی خواهند کرد.»(صص356-355)
از آنجا که دولت هند خود را بیش از هر تشکیلات دیگر انگلیس در مسئلهی ایران ذینفع میدانست، نایبالسلطنهی انگلیس، لرد چلمز فورد، وضعیت را ارزیابی، جمعبندی و «پیشنهادهای سازندهی» خود را ارائه کرد. سه جمعبندی چلمزفورد بدین قرار بود: 1- قرارداد انگلیس- ایران به شکل موجود هرگز «به صورت واقعی پذیرفته» نخواهد شد؛ 2- ایران قادر نخواهد بود، در دورهی زندگی آن مسئولان ارتشی درخور تشکیل دهد که بتواند در مقابل یک دشمن خارجی بایستد، و 3- هر نوع سیاستی که کمک مستقیم مالی و نظامی انگلیس را در برگیرد به نحو اجتنابناپذیری از رشد روحیهی ملی در ایران، که در بلندمدت مدافع منافع واقعی انگلیس در برابر تجاوزات بلشویکهاست، جلوگیری خواهد کرد.(ص356)
افزون بر این، از آنجا که تصور میرفت قرارداد «مانعی بزرگ» در برابر درک انگیزههای انگلیس باشد، چلمزفورد اصرار داشت که «زمان را نبایستی برای لغو قرارداد» و تبلیغ آن در سراسر ایران از دست داد. این «بهترین فرصت» برای تغییر افکار عمومی و ارائهی یک «پادزهر مناسب» در برابر تبلیغات بلشویکی بود که بیشتر نیروی خود را در ایران از تواناییاش در معرفی خود به عنوان «رهاییبخش ایران و اسلام به طورکلی از سلطهی انگلیس» میگرفت. انگلیسیان باید از هر فرصتی استفاده میکردند تا به نقش قدیمی خود به عنوان «قهرمانان اسلام علیه غول هراسناک روسی» بازگردند.(ص358)
الول- ساتن (برپایهی خاطرات روزانهی آیرونساید) تأیید میکند که ارتقای رضاخان در لشکر قزاق کار «مشترک سرلشکر آیرونساید و سرهنگ دوم اسمایت بود.» بهرغم اظهارات سبکسرانه دربارهی باور ایرانیان به تئوریهای توطئه، شاهزاده فیروز به عنوان نامزد «رسمی» انگلیس معرفی میشود که «با شتاب به ایران اعزام شد. اما دیرتر از آن رسید که روند رویدادها را متوقف کند.»(ص362)
جنبهی شگفتانگیز این بحث غربیها دربارهی کودتای 1299 این است که تاریخنگاران انگلیسی در بحث پیرامون این مسئله، همچون دیگران (همانند طراح خود خواندهی کودتای 1332 که نفوذ انگلیسی- آمریکایی را در ایران مجدداً برقرار ساخت)، رضاخان را به دلیل آنکه ظاهراً نفوذ خارجی را از ایران برکند همچون یک «میهنپرست» میستایند و [در همان حال] از میهنپرستان واقعی همچون کوچکخان و مصدق، که به راستی میخواستند ایران را از سلطهی خارجی برهانند، به شدت بیزاری میجویند.(ص364)
تاریخنگاری ایدئولوژیزدهی کودتا محدود به غرب نیست، که منافع مستقیمی در صعود رضاخان داشت. تاریخنگاری شوروی نیز آکنده از ایدئولوژیزدگی است. قدر مسلم آن است که شورویها در همان اوان دیدگاه خود را از کودتا به دست دادند و هیچ تردیدی هم نسبت به خاستگاه انگلیسی آن نداشتند.(ص364)
در این رابطه، دو رویکرد در شوروی شکل گرفت: رویکردی که- به ویژه طی دههی 1920- رضاشاه و دودمانش را محصول سیاست استعماری انگلیس در ایران میدانست، و دیگری پهلوی را تجلی برآمدن بورژوازی ملی ایران ارزیابی میکرد.(ص365)
برای درک آنچه در کودتا رخ داد و ناآگاهی ادعایی وزیر مختار [انگلیس] از رویدادها، دانستن این نکته مهم است که هنگام ورود آیرونساید نوعی رنجش بین نورمن و بالادستهایش در وزارت خارجه به وجود آمده بود.(ص366)
بنابراین، روشن است که هم نورمن و هم آیرونساید و هم کسانی که با آنان در ایران همکاری میکردند، دستورات خود را از کرزن نمیگرفتند. اما غیرمحتمل است که آنان سرخود تصمیمگیری کرده بوده باشند.(ص366)
سیاست «صبر و انتظار» در تفکر فرماندهان نیروی اعزامی بینالنهرین جایی نداشت، و این را با قضاوت دربارهی اطلاعاتی میتوان دریافت که ژنرال هالدین و آیرونساید محرمانه در اختیار یک دیپلمات آمریکایی در بغداد قرار دادند. از نظر آنان، سیاست وزارت جنگ «در اصل باید بر پایهی این فرض بنا شده باشد که بلشویکها قصد اشغال ایران و حمله به نیروهای انگلیسی مستقر در آنجا را دارند.» اما، «ظاهراً»، انگلیس «در آن زمان تضمین قطعی از دولت شوروی گرفته بود که منافع انگلیس در شرق نادیده گرفته نخواهد شد.» این به آن معنا بود که دیگر خطری از نوع حمله و اشغال ایران از سوی بلشویکها با اجبار انگلیس به خروج از ایران وجود نداشت. به عقیدهی این ژنرالها، سیاست نظامی انگلیس «باید تغییر کند تا با وضع سیاسی جدید هماهنگ شود.»(ص367)
به گفتهی افسر انگلیسی فوریز- لیت، که با رضاخان در قزوین ملاقات کرده بود، این نظامی ابتدا پس از فرار وثوقالدوله در تابستان 1920 (1299)، یعنی زمانی که هنوز در خدمت آتریاد تبریز بود، ترفیع گرفت. این ارتقای مقام باید به توصیهی اسمایت صورت گرفته بوده باشد، که برای تجدید سازمان ژاندارمری ایالت به تبریز رفته بود. در 2 نوامبر 1920 (11 آبان 1299)، آیرونساید او را از میان فهرستی از افسران ایرانی انتخاب کرد.(ص368)
دو عامل مهم باید عزم آیرونساید را در ارتقای نامزد مورد نظر «وی» برای آیندهی ایران بیشتر جزم کرده بوده باشد. نخست، در اوایل ژانویهی 1921 (دی ماه 1299)، وزارت جنگ دستور داد که تلاشهای بازسازی تا تأیید نهایی قرارداد ایران- انگلیس، متوقف شود. دوم، بیتصمیمی نخبگان حاکم ایران، که به طور فزایندهای حوصلهی مقامات انگلیسی را سر برده بود.(ص369)
با توجه به این تصویر تاریک، کشف رضاخان به موقع انجام شد. زیرا آیرونساید بسیار خوب میدانست که نیروهای انگلیسی بایستی حداکثر تا ماه آوریل از ایران خارج میشدند. هرچند وی شک داشت که شورویها به ایران حمله کنند، هنوز میترسید که پس از خروج انگلیسیان یک انقلاب داخلی در شکل حمله از شمال در ایران به وقوع بپیوندد، مگر آنکه تدابیر و اقدامات قاطعی پیشاپیش اندیشیده و اجرا میشدند.(ص369)
تا اواسط بهمن (اوایل فوریه)، تیپ قزاق گامهای سریعی به سوی کارآمدی برداشته و رضاخان به مقام سرهنگ دومی ارتقا یافته بود. سرهنگ دوم گری بعدها گفت زمانی که برای حرکت به تهران «انتصاب افسر توانایی برای فرماندهی لشکر قزاق ضرورت یافت»، رضاخان «بلافاصله انتخاب شد.» آیرونساید دیدارهای منظمی از تیپ قزاق مستقر در آقبابا به عمل میآورد. از آنجا که تصمیم دربارهی زمان رها ساختن کنترل قزاقها از سوی انگلیس با وی بود، در 12 فوریه (23 بهمن) رضاخان را فراخواند و دو مسئله را با وی در میان گذاشت. به او گفتم که پیشنهاد کردهام وی را آزاد بگذارند و از او خواستم به من قول دهد هنگام خروج اقدامی علیه من انجام ندهد. به او هشدار دادم که اگر چنین کند، چارهای نخواهم داشت جز آنکه او را بازدارم و به او حمله کنم... همچنین به او گفتم که [نه خود] اقدام خشنی برای برکناری شاه انجام دهد و نه اجازهی آن را بدهد. وی در هر دوی این موارد قول جدی داد که مطابق خواست من عمل کند. آیرونساید پس از دریافت دستوری محرمانه مبنی بر ترک ایران به سوی بغداد، حداکثر تا 20 فوریه (اول اسفند)، با شتاب روانهی تهران شد تا با شاه وداع کند.(صص370-369)
آیرونساید و نورمن به دیدار شاه رفتند، که «از وزیرمختار ملتمسانه خواست، اگر نه به خاطر ایران، که به خاطر امپراتوری انگلیس و هند، نیروهای انگلیسی خارج نشوند.»(ص370)
آیرونساید درست پیش از عزیمت به بغداد، برای به عهده گرفتن مسئولیت جدید خود، رضاخان را آزاد گذاشت و او چند روز بعد در رأس 2000 نیروی قزاق رهسپار تهران شد و پایتخت را گرفت. وقتی خبر کودتا در بغداد به وی رسید، چندان متعجب نشد. خاطرات وی در آن روز میگوید: «تا اینجا کارها به خوبی پیش رفته است... خیال میکنم همه مرا طراح این کودتا میدانند... به گمانم اگر بخواهم دقیق صحبت کنم، چنین است.»(ص370)
اکنون به مهمترین مسئلهای رسیدهایم که ذهن بسیاری را به خود مشغول داشته است: چه کسی طراح کودتا بود؟(ص371)
آنچه در پی میآید تلاشی در پیش بردن این استدلال خواهد بود که نه فقط نورمن از همه چیز آگاه بود، بلکه در همدستی با آیرونساید و دیگر چهرههای سرشناس سفارت، کودتا را بدون اطلاع قبلی کرزن طراحی و اجرا کرد. طبیعتاً، بخش مهمی از این همدستی، خود، عبارت بود از انکار هر نوع دخالت نورمن، رئیس دیپلماسی انگلیس در تهران. احتمال این نیز بسیار میرود که طراحان کودتا از حمایت سرّی وزرای کابینهی لیبرال- یعنی وینستون چرچیل از وزارت جنگ، و مونتاگیو و چلمزفورد از وزارت امور هندوستان، که همگی با قرارداد 1919 ایران- انگلیس مخالفت میکردند- برخوردار بوده باشند.(ص372)
نامهی دیکسون به تاریخ 6 ژوئن 1921 (16 خرداد 1300)، از جمله حقایق زیر را بازگو میکرد: هنگام عبور از قزوین سرهنگ اسمایت را دیدم و او آنچه را که همه نسبت به آن گمان برده بودیم، تأیید کرد: این که وی کودتای قزاقان در تهران را سازماندهی کرده بود. وی همچنین به من گفت که این کار را با آگاهی سفارت انگلیس در تهران انجام داده بود. وی نگفت که آقای نورمن نیز در آن دست داشته بود اما دست داشتن آقای اسمارت را تأیید کرد. شخصاً برآنم که اسمارت، هیگ و شرکا این کار را بدون وارد ساختن نورمن در این اقدام سرّی انجام دادند. به نظر یک شوخی میرسد که یک اقدام سیاسی مهم بدون آگاهی نفر اول سفارت انجام شود. اما تا آنجا که من میدانم، مسئله اینگونه بوده است.(ص372)
دیکسون در نامهی 5 صفحهای خود به کرزن، که عمدتاً تلاشی برای تبرئهی خود از اتهامات سیدضیاء و نورمن بود، دوباره بر نقش اسمایت تأکید ورزید: «من از سهم اتهامات سرهنگ اسمایت در کودتا بیاطلاع بودم، تا این که پس از ترک تهران توسط خود وی از آن مطلع شدم.»(ص374)
آیرونساید در 15 فوریه (26 بهمن)، پیشنهاد کرد که شاه نامزد مورد نظر وی، رضاخان، را به موقعیت نیرومندی ارتقا دهد، اما شاه موافقت نکرده بود. به گفتهی نورمن، اسمایت که یک هفته پیشتر در تهران بود تا «در ارتباط با لشکر قزاق به انجام برخی معاملات با وزارت جنگ ایران» بپردازد، با وی ملاقات و دربارهی «وضعیت ناگوار 600 افسر قزاق و سربازانشان» بحث کرد که در سنگرهای خود در تهران بدون «بهرهمندی» از نظارت او زمینگیر شده بودند. نورمن از سرهنگ اسمایت خواست که به سردار همایون، ریاست اسمی قزاقان، «فوری پیشنهاد کند» که این قزاقان را به قزوین بفرستد که در آنجا «بتوانند از مزایای وضعیت بهتری، که در میان برادران همرزمشان وجود داشت بهرهمند شوند، و این که جای آنان در تهران، در صورت لزوم، با همان تعداد از گروه دوم پر شود که امید میرفت نظم خود را کمابیش دستنخورده تا زمان برکناری» سردار همایون حفظ کنند. اسمایت از این پیشنهاد حمایت و «قصد خود را دایر بر اعزام ژنرال رضاخان، یکی از بهترین افسرانش به تهران با این کمکها» اعلام کرد. بنا به گزارش سردار همایون به نورمن، وی به درخواست اسمایت تلگرافی به قزوین فرستاد و به کل واحدهای لشکر تهران و همدان، که 2200 نفر بودند، دستور حرکت به سوی را تهران داد.(صص375-374)
یک عامل مهم دیگر که پرتوی بر دخالت انگلیس در کودتا میاندازد این است که، به گفتهی نورمن، کودتاچیان بین 2500 تا 3000 تن و مجهز به 8 عراده توپ صحرایی و 18 قبضه مسلسل سنگین بودند. ضیاء اضافه میکند که آنان 50 هزار گلولهی فشنگ و مقداری پول داشتند که انگلیسیان به تازگی در اختیار قشون گذاشته و بین تودهی سربازان قزاق تقسیم کرده بودند. ظاهراً، هیچیک از این کارها بدون موافقت مقامات انگلیسی انجام نگرفته بود.(ص376)
دربارهی نورمن، با توجه به اعلام مکرر مبنی بر برائتش، ذکر سه نکته مهم است. نخست، وی در گزارش پیشنهاد آیرونساید به شاه در 26 بهمن (15 فوریه) دایر بر ارتقای رضاخان کوتاهی کرد. دوم، این نورمن بود که پیشنهاد کرد اسمایت یک نیروی مؤثر را که از نظارت اسمایت «بهرهمند» شده بودند جایگزین قزاقان «بیانضباط و ناراضی» مستقر در تهران کند. آنچه وی به کرزن گفت بدون شک روایت استتار شدهی طرح کودتا بود. در اینجا نورمن به صراحت از رضاخان به عنوان رهبر قزاقان جایگزین نام برده بود. سوم، نه نورمن نه اسمایت توضیح نمیدهند که چرا اسمایت از فرمان مخالف پیروی نکرد.(ص377)
در همین حال، نورمن با رئیس سوئدی پلیس تهران، ژنرال وستدال، تماس گرفت و «اهمیت این مسئله را به او گوشزد کرد که در صورت ورود قزاقها به شهر، افرادش مراقب باشند که خود را محدود به انجام وظیفهی مقتضی و حفظ نظم عمومی کنند و وارد هیچگونه عملیات رزمی نشوند که ممکن بود صورت گیرد.»(صص378-377)
یک هیئت چهار نفره شامل دو ایرانی به نمایندگی از دولت و دربار، جانشین وابستهی نظامی سفارت سرهنگ دوم هادلستون و جانشین کنسول سفارت، سرهنگ دوم هیگ، با رهبران کودتا دیدار کردند. آنان با رضاخان، سرهنگ مسعودخان و سرهنگ کاظمخان، و ضیاء، که نورمن «احتمالاً مبتکر کل این حرکت» توصیفش میکند، گفتگو کردند.(ص378)
به گفتهی سیدضیاء رضاخان به نام شاه سوگند نیز خورد. رضاخان همچنین «حسننیت خود را نسبت به انگلیس ابراز داشت.» این دقیقاً پژواک دیدگاههای آیرونساید بود. اطاعت رضاخان از انگلیسیان را یک حقیقت دیگر برملا میسازد. چندماه بعد که وی درصدد بیرون راندن سیدضیاء از کابینه برآمد، از سرهنگ دوم گری پرسید: «به نظر شما چه کسی باید نخستوزیر بعدی باشد؟» گری قوام، برادر وثوق، را پیشنهاد کرد که «او را به خوبی میشناخت» و «یقین» داشت که اگر کسی میتوانست تضمین کند که مشاور مالی انگلیس آرمیتاژ- اسمیت کارش را ادامه دهد، همان شخص قوام میبود. دیکتاتور نظامی جدید نیز بلافاصله قوام را به سمت دومین نخستوزیر پس از کودتا منصوب کرد.(صص379-378)
در 2 اسفند، شاه که هنوز «عصبی بود اما ترسش آشکارا و به مراتب کمتر» از روز پیش به هنگام دیدار با اسمارت شده بود، از نورمن پرسید که چه کاری بایستی میکرد. نورمن به کرزن گزارش داد که وی نسبت به مقاصد خیرخواهانهی رهبران کودتا به شاه اطمینان دوباره داده و به او توصیه کرده بود که با آنان ارتباط برقرار کند. «خواستهای آنان را دریابد و هرچه احتمالاً بخواهند به ایشان اعطا کند.» این «تنها راهی بود که اعلیحضرت احتمالاً میتوانست انتخاب کند، زیرا آنان حاکمان مطلق اوضاع بودند.» و شاه به سرعت با توصیهی نورمن موافقت کرد. آنچه مشارکت نورمن در کودتا را قطعیتر میسازد این است که در همان تلگرام نورمن توانست «پیشبینی» کند که کودتاچیان ضیاء را نخستوزیر خواهند کرد!(ص379)
آنچه به نحو تکاندهندهای ماهیت انگلیسی کودتا را برملا میسازد برنامهی سیدضیاء است که چند روز پس از به عهده گرفتن مقام صدارت منتشر شد، و نیز آنچه وی به طور خصوصی در سفارت به نورمن گفت.(ص380)
جالب توجه این است که وی گفت که قرارداد انگلیس- ایران «باید ابطال» شود، زیرا بدون این کار دولت جدید نمیتوانست کار خود را آغاز کند. این ابطال با اعلامیهای همراه میشد که لغو این قرارداد به معنای دشمنی با انگلیس نمیبود. در حالی که تلاشهای فوری به عمل میآمد تا حسنیت انگلیس همچون «شرط اساسی برای صرف موجودیت ایران» جلب شود، و تدابیری اتخاذ میشد تا انتصاب شمار معینی از مأموران و مشاوران انگلیسی در دستگاههای نظامی و مالی، «به صورت تماسهای شخصی و بدون هرگونه تظاهری به وجود قرارداد بین دو دولت، به نحوی که توجه هرچه کمتری به سوی فعالیتهای این افراد جلب شود» عملی گردد.(صص382-381)
وی همچنین بهطور محرمانه به نورمن گفت که «برای اجتناب از برانگیختن خصومت دولت روسیهی شوروی اهمیت قاطع دارد که خصلت آنگلوفیلی (و ضدبلشویکی) کابینه [ی جدید] در وضعیت کنونی حتیالامکان پوشیده بماند.» ضیاء در پایان گفتگوهایش، با تأیید اظهارات لرد چلمزفورد از لندن خواست درک کند که، اگر انگلیسیان میخواستند منافع خود را در ایران نجات دهند، «باید ظاهر را فدای باطن کنند» و در پشت صحنه بمانند و به ایران «به طور مؤثر، اما بدون تظاهر و خودنمایی» کمک کنند.(ص382)
ظرف یک ماه، همچنان که در گفتگوی سرّی بین ضیاء و نورمن مقرر شده بود، دولت جدید رسماً انحلال پلیس جنوب و اخراج افسران انگلیسی را اعلام کرد. قرار شد که افراد این نیرو در ژاندارمری ادغام شوند، که برای آن انگلیس یک سرهنگ دوم، یک حسابدار غیرنظامی، چهارده افسر در فهرست فعال، سه پزشک نظامی، و سه جراح دامپزشک در اختیار میگذاشت.(ص384)
فصل 15: تداوم سیاست دوگانهی شوروی
احیای ائتلاف و خروج شوروی
هم قرارداد تجاری انگلیس- شوروی و هم معاهدهی مودت ایران- شوروی بر نقش جنبش جنگل به عنوان رهبر و حامل عمدهی عزم ایرانیان به آزادی از سلطهی خارجی تأثیر تعیین کنندهای داشت. فوریترین تأثیر این قراردادها و خواب زمستانی طولانی در مبارزهی انقلابی این بود که به انگلیسیان امکان داد تا نیروهای نظامی ایران را تجدید سازمان کنند و، مهمتر از آن، یک دولت قوی طرفدار انگلیس را با چهرههای عمدتاً نظامی در تهران بر سر کار آورند. این دولت جنگ با جنگلیان و متحدان سابق کمونیستشان را قاطعانه تعقیب میکرد، زیرا، نه فقط به حمایت انگلیسیان اطمینان داشت، بلکه از پشتیبانی تلویحی شورویها نیز برخوردار بود.(ص387)
در 18 اسفند (26 فوریه)، یعنی روزی که معاهدهی مودت ایران- شوروی امضا شد و ضیاء در مقام نخستوزیری برنامهی «انقلابی» خود را تقدیم کرد، کمیتهی انقلابی گیلان به رهبری احسان منحل و «کمیته»ی جدیدی تأسیس شد، تا ظاهراً راه را برای یک ائتلاف تازه با کوچکخان هموار کند. این اقدام در آستانهی ورود روتشتاین، فرستادهی شوروی، و حیدرخان، رهبر کمونیست ایران، انجام گرفت.(ص388)
روتشتاین روس که در انگلیس تحصیل و زندگی و در جنبش کارگری آن کشور شرکت کرده بود، نامزد ایدهآلی برای معامله با انگلیسیان محسوب میشد.(ص388)
بر پایهی طرح شوروی که محرمانه به آگاهی آن دیپلمات ایرانی در باکو رسیده بود، روتشتاین اجازه یافت تا وارد ایران شود و سرانجام نیز در 27 آوریل 1921 (7 اردیبهشت 1300)، درست همزمان با خروج نیروهای انگلیسی، به تهران رسید.(ص389)
اگرچه تاریخ دقیق ورود حیدرخان به ایران (یا گیلان) معلوم نیست... بنا به گزارشهایی، وی در 27 آوریل 1921 (7 اردیبهشت 1300)، یعنی روزی که روتشتاین به تهران رسید، با 1000 رزمندهی قفقازی دوباره وارد ایران شد.(ص391)
ورود حیدرخان با نیروهای تازه نفس در زمانی صورت گرفت که جبههی انقلاب در گیلان در حال تجدید سازمان، هم در زمینهی نظامی و هم در سطح تبلیغات سیاسی، بود. دستگاههای اطلاعاتی انگلیس گزارش میدادند که شمار ارتش سرخ ایران در گیلان تا اواخر فوریهی 1921 (اوایل اسفند 1299) به 7 هزار نفر رسیده بود.(ص392)
در دورهی پس از قرارداد و با از سرگیری فعالیتهای شورشی، کمیتهی انقلابی مرکزی برای آزادی ایران (ک.ا.م.آ.ا./ CRCLI)، روزنامهی ایران سرخ را در 4 اسفند (22 فوریه)، یک روز پس از کودتا، به راه انداخت.(ص392)
حیدرخان با برنامهی «معتدل» کمیتهی مرکزی جدید خود، که نقش برجستهای به «خرده بورژوازی» (یعنی جنگلیان) در جنبش انقلابی ایران میداد، اکنون در موقعیتی قرار داشت تا اختلافات بین دو جناح را به بحث بگذارد. وی گفت که نه به نام حزب کمونیست ایران، بلکه به نام «کمیتهی مرکزی انقلاب برای آزادی ایران» یعنی همان چیزی که دیپلمات شوروی در باکو پیشنهاد کرده بود، عمل میکرد.(ص397)
حیدرخان سرانجام موفق شد که میان جناحهای متخاصم گیلان اتحاد به وجود آورد. در 16 اردیبهشت (6مه)، کمیتهی انقلاب برای آزادی ایران پیشنهاد کرد کمیتهی انقلابی قدیمی با شرکت حیدرخان، کوچکخان، احسان، خالوقربان و میرزامحمدی (همکار نزدیک رهبر جنگلیان)، احیا شود.(ص398)
در جلسهای به تاریخ 18 اردیبهشت در فومن، یک کمیتهی «واحد» انقلابی ایران با اعضای پیش گفته تشکیل شد. در 22 اردیبهشت احسان و خالوقربان آشتی دوبارهی خود با کوچکخان را در ایران سرخ اعلام کردند.(ص399)
در نتیجهی تلاشهای حیدرخان، کمیتهی انقلابی جدید، افزون بر توافق با دولتهای شوروی روسیه، آذربایجان و گرجستان، با نکات زیر نیز موافقت کرد: 1- ولایت گیلان باید پایگاه انقلاب در ایران باشد و از آن جا برای آزادی بقیهی ایران تدارک دیده خواهد شد. 2- هیچ کشور خارجی اجازه نخواهد یافت در امور داخلی ایران دخالت کند. 3- کمک شوروی فقط در مواقع اضطراری طلبیده خواهد شد.(ص399)
به رغم همهی این تلاشها، گروههای گوناگون شورشی به اقدام متحد نزدیک نشدند، عمدتاً به این دلیل که بدگمانیهای گذشته هنوز پابرجا بود. دیدگاههای حیدرخان نسبت به آیندهی ایران با نگاه جنگلیان کاملاً همخوانی نداشت.(ص399)
رضاخان که از عمومیت مخالفت با متحد پیشین سیاسیاش سود میبرد، در اوایل خردادماه نخستوزیر را وادار به استعفا کرد. وی با حمایت انگلیس آماده بود که گزینهی دیگر آنان، قوام، را به پیشنهاد سرهنگ گری، بر سر کار بیاورد... بحران سیاسی بعدی و استعفای اجباری ضیاء و فرار وی به بغداد تأثیر عمدهای بر اوضاع گیلان گذاشت. روسیان تخلیهی نیروهای خود را به حال تعلیق درآوردند.(ص400)
تعلیق خروج نیروهای شوروی رهبر جنگلیان را نیز به دردسر انداخت، بر تلاشهای ائتلافخواهانهی وی با حیدرخان تأثیر گذاشت و احتمالاً موجب تشویق وی به مذاکره با تهران شد، زیرا ضیاء آنگلوفیل و بدنام رفته بود و کابینهی تازهای به روی کار آمده بود، که ظاهراً کمتر تحت سلطهی انگلیس بود. با این حال، گشایش مجلس در یکم تیر 1300، که اعضای آن در شرایط سرکوب سیاسی انتخاب شده بودند، به سختی میتوانست اطمینان دوبارهی جنگلیان را جلب کند، که خواستار انتخابات جدید بودند.(ص401)
گشایش مجلس فقط یک اقدام تشریفاتی بود، زیرا امور مهم را وزیر جنگ، رضاخان، انجام میداد. اولویت نخست، نابودی جنبش انقلابی در شمال بود. رضاخان دلگرم از رویکرد دوستانهی روتشتاین به خود، در 23 خرداد درخواست پول برای پرداخت به قزاقان از نو سازمان یافتهاش کرد. روتشتاین تأیید کرد که 3 میلیون تومان در اختیار داشت، اما بدون اجازهی مسکو نمیتوانست آن را تقدیم کند. [مسکو نیز پرداخت] آن پول را مشروط به اخراج مربیان انگلیسی لشکر قزاق کرد.(ص401)
در این زمان، رضاخان تلاشهای هماهنگی به عمل آورد تا از کنترل افسران انگلیسی بر لشکر قزاق بکاهد. چنان که چیچرین پیروزمندانه در نوامبر 1921 (آبان 1300) اعلام کرد، این فشارها سرانجام به اخراج مشاوران مالی انگلیسی و نیز مربیان نظامی لشکر قزاق انجامید. با این حال، تا آنجا که به جنگلیان و جنبش انقلابی مربوط میشد، آسیب وارد شده بود، زیرا با کمک چند افسر انگلیسی و پول انگلیسی، پیشرفت بزرگی در نحوهی تمرین و تجدید سازمان نیروهای قزاق ایرانی به دست آمده بود- نیروهایی که به حدود 6 هزار تن رسیده بودند، و پس از خروج انگلیسیان در خط مقدم جنگ با جنگلیان و کمونیستهای گیلانی قرار گرفتند. آشکار بود که پول عملیات نظامی رضاخان از جایی تأمین میشد. افزون بر کاهش قدرت مربیان نظامی انگلیسی و اخراج نهایی آنان، دو عامل دیگر حکایت از کمک مالی وزیر مختار شوروی میکنند: نخست، تلاش بیوقفهی روتشتاین در برقراری تفاهم بین جنبش جنگل و دولت تهران یا نابودی آن (جنبش جنگل)؛ دوم، فشار بر رضاخان برای تعویق عملیات نظامی علیه جنگلیان تا انجام همهی راههای سیاسی.(ص402)
لنین نیز با توجه به امضای موفقیتآمیز قرارداد تجاری شوروی و انگلیس، و معاهدهی مودت ایران و شوروی علاقهمند به عادی کردن روابط با تهران بود. به گفتهی سفیر ایران در مسکو، لنین «دستورات دقیقی» داده بود مبنی بر این که «جمهوری گیلان» بایستی منحل شود، دستوراتی سازگار با قطعنامهی مرکزی حزب بلشویک، که در نوامبر سال قبل به تصویب رسیده بود. زمانی که روتشتاین از طریق مشهد عازم تهران بود، به کنسول انگلیس نیز اطمینان داده بود که نیروهای شوروی «ظرف 24 ساعت پس از خروج نیروهای انگلیسی از ایران خارج خواهند شد»، یعنی در آغاز ماه مه.(ص402)
هرچند کوچکخان بر سر سیاست عمومی با حیدرخان توافق کرده و رسماً دوباره به کمیتهی انقلابی پیوسته بود، اما هنوز نسبت به ترتیبات جدید دودل بود.(ص404)
میرزا در جلسهی 25 تیر، موضع و تعهد خود را به مبارزه برای استقرار یک نظام جمهوری در ایران تکرار کرد. صرف اعلام یک ائتلاف جدید بیتردید خبر مهم و ترسانندهای برای تهران بود.(ص404)
انگلیسیان که از نزدیک، از طریق شبکهس [ی] جاسوسیشان در تهران و گیلان، این تحولات را زیر نظر داشتند، در توضیح این رویدادها گفتند که روسیان کوچکخان را از ائتلاف انقلابی «منزوی» ساخته بودند، زیرا وی «یک مرد ملی ایرانی و میهندوستی واقعی است که حضور هیچ نیروی خارجی در خاک ایران را برنمیتابد و کمونیست هم نیست. از اینرو کوچکخان در برنامهی عمومی شورویها برای بلشویکی کردن ایران نمیگنجد و حذف وی ضرورت دارد.»(ص405)
ادامهی اصطکاک بین جنگلیان و طرفداران کمونیستها، همچون احسان و خالوقربان، و بین خود احسان و خالوقربان، به تدریج به فروپاشی جبههی انقلاب انجامید.(ص405)
جنگلیان ائتلافی دیگر با مشارکت امیر مؤید و ساعدالدوله، فرزند بدنام سپهسالار و داماد وثوق، تشکیل دادند.(ص406)
احسان در تیرماه 1300 با نیرویی 200 نفره به نواحی جنوبی مازندران، در امتداد راه قزوین و تهران، حمله برد، و در همان حال خالوقربان در امتداد منجیل، و سردار مؤید به سوی داره-کوه هجوم بردند.(ص406)
در این حال، جبههی مازندران رو به فروپاشی گذاشت. احسان خرمآباد، این نقطهی استراتژیک و مهم، را بدون جنگ تخلیه کرد. ساعدالدوله وسوسه شد به نیروهای دولتی بپیوندد و آنها نیز در مقابل، بدکاریهایش را ببخشند.(ص407)
کوچکخان در 12 شهریور یکی از همکاران نزدیک خود را نزد ساعدالدوله در لاهیجان فرستاد تا ظاهراً وی را تشویق به تجدیدنظر در تصمیم خود به پناهندگی کند. ساعدالدوله گفت که از سیاست پدرش، سپهسالار، در تهران حمایت میکرد، زیرا «خاندان وی در صورت مخالفت با دولت، املاک زیادی را از دست خواهد داد!»(صص408-407)
پس از سقوط جبههی مازندران و شکست مذاکرات با تهران در 24 مرداد (که شرح آن خواهد آمد)، حیدرخان تلاش کرد که ائتلاف را دوباره احیا کند. اعلامیهای به نام کمیتهی انقلابی ایران در رشت منتشر شد و طی آن تشکیل دولت جدید جمهوری شوروی ایران اعلام شد.(ص408)
کوچکخان سرکمیسر و کمیسر امور مالی، حیدرخان کمیسر امور خارجه، خالوقربان کمیسر جنگ، میرزا محمدی کمیسر امور داخله و سرخوش به عنوان کمیسر دادگستری معرفی شدند... احسان از این جرگه کنار گذاشته شد. کمیتهی انقلابی رشت در 7 مرداد اعلام کرد که وی «به دلیل حملهی غیرمجاز» به تنکابن اخراج شده است.(ص408)
اما حتی این واپسین تلاش موجب نجات ائتلاف نشد، زیرا حیدرخان «در تقلای تحمیل کنترل حزب بر همهی ارگانهای جمهوری بود.»... همهی این اقدامات کوچکخان را به این نتیجه رساند که «انقلاب در گیلان مبارزهی طبقاتی را به جای جنبش آزادیبخش ملی شدت میبخشد.»(صص409-408)
پس از آنکه قوام به نخستوزیری رسید، مذاکرات یکبار دیگر با جدیت دنبال شد... قوام برای جلب توجه مجدد کوچکخان یکی از یاران خود، نصیرالسلطنه، و یک دموکرات حاضر در مذاکرات مقدماتی با کوچکخان به نام سیدجلیل اردبیلی را برای گفتگوهای بیشتر نزد او فرستاد... مطابق آیین ایرانیان، نمایندگان تهران شمشیری را به وی تقدیم کردند. به وی حتی پیشنهاد شد که در صورت توافق با بازگشت صلح، به والیگری گیلان منصوب شود.(ص409)
با طولانی شدن مذاکره با جنگلیان تا ماه مرداد، کوچکخان بر شرایط زیر پای فشرد: دولت تهران ترکیب کنونی خود را تغییر دهد، خارجیان هرگز دیگر در امور داخلی کشور دخالت نکنند، و انتخابات جدیدی برای مجلس برگزار شود.(ص410)
فصل 16: میانجیگری شوروی، بوسهی مرگ انقلاب
با از سر گرفته شدن مذاکرات، کوچکخان از خواستهای خود کاست، اما هنوز در پی دریافت تضمینهایی بود تا نیروهای رزمندهی جنبش را برای آینده حفظ کند و از گرایشهای دیکتاتوری در دولت تهران بکاهد. اکنون وی میخواست که: 1- والی گیلان شود؛ 2- نیروهای وی و خالوقربان در نیروهای دولتی ادغام شوند، اما در گیلان در اختیار خودش باقی بمانند؛ 3- مطبوعات آزاد شوند؛ و 4- همهی جمهوریخواهان بخشوده شوند. دولت این خواستها را نپذیرفت. رضاخان بلافاصله بر عملیات نظامی پافشاری کرد، اما روتشتاین بار دیگر مخالفت کرد و «به دولت تهران اطمینان داد که [میتوانست] صلحی با رضایت طرفین و بدون جنگیدن برقرار سازد.»(ص412)
پس از اعلام یک دولت جدید شوروی در گیلان با حضور حیدرخان در 24 مرداد، انگلیسیان اظهار داشتند که رهبر جنگلیان «یکبار دیگر با سروصدا در گیلان جمهوری» اعلام کرده بود. رضاخان، وزیر جنگ، اکنون بیصبرانه در انتظار پایان مهلت دوهفتهای بود که برای مذاکره به روتشتاین داده شده بود.(ص412)
روتشتاین در ماه شهریور نامهای از کوچکخان دریافت کرد، و در پی آن نمایندهی خود کلانتروف را، که یک دستیار ارمنی مورد اعتماد وابستهی نظامی شوروی در تهران بود، به همراه سعدالهخان درویش، نمایندهی سابق کوچکخان در تهران، به گیلان اعزام داشت.(ص413)
کوچکخان این واپسین تلاش برای مذاکره با روتشتاین را پس از گفتگو با گیکالو، فرمانده نیروهای شوروی در گیلان، به عمل آورد که، بنا بر گزارشی دستور داشت «ماجرای گیلان» را، بدون به خطر انداختن «اعتبار آزادیبخش» شوروی در ایران، فیصله دهد.(ص413)
روتشتاین در شهریور ماه پیامی برای کوچکخان فرستاد که در آن از جمله آمده بود: ...از آنجا که ما، یعنی دولت شوروی، در این موقع، نه تنها عملیات انقلابی را بیفایده و بلکه مضر میدانیم، این است که سیاستمان را تغییر داده و طریق دیگری اتخاذ کردهایم... بنا به مفاد [قرارداد] فوریه 1921 (اسفند 1299) ما مجبوریم دولت ایران را از وجود انقلابیون و عملیات آنها راحت کنیم. اجبار ما منحصر است به خارج کردن قوای روس و آذربایجان از گیلان. از طرف دیگر، بر طبق همان قرارداد، ما مکلف نشدهایم که در مقابل دولت از قوای انقلابی ایران حمایت کنیم...(ص414)
روایت شوروی از رویدادها (که در روزنامهی ستاره ایران انعکاس یافت) این بود که در اواسط ماه سپتامبر (اواخر شهریور) کلانترف، از سوی وزیر مختار شوروی و به توصیهی دولت ایران، همراه با آقا سید میر افجهای و درویش (که هر دو در آن زمان دولت تهران را نمایندگی میکردند) با این پیام نزد رهبر جنگلیان رفتند: اعمال و مبارزات انقلابی وی جای قدردانی دارد، اما بستن راه ایران و روسیهی شوروی دیگر قابل تحمل نیست. ایشان از کوچکخان استدعا کردند تا به این وضع به سود یک ایران مستقل، که از آغاز دغدغهی خاطر وی را فراهم آورده بود، پایان دهد. اما شکست در حل و فصل مسئلهی گیلان فقط به سیاستهای انگلیس خدمت خواهد کرد، که پیوسته درصدد تجزیهی ایران بود.(ص415)
مذاکرات روتشتاین با کوچکخان از طریق نمایندهاش کلانتروف، در سراسر ماه سپتامبر (اوایل شهریور تا اوایل مهر) ادامه یافت.(ص416)
پس از بازگشت حیدرخان به ایران و امضای دو قرارداد با رهبر جنگلیان در ماههای اردیبهشت و مرداد 1300، که نقطهی اوج آن اعلام جمهوری جدید شوروی ایران بود، روابط بین جنگلیان و متحدان پیشین کمونیستشان کاملاً تنشآلود شد.(ص416)
گروه کوچکخان متهم به این شد که برای از بین بردن سلطهی حیدرخان و بازگرداندن نفوذ فراگیر خود، تصمیم گرفته بودند برخی از دیگر رهبران گروه حیدرخان و خالوقربان- را حذف و دست به «عملیات تروریستی» بزنند.(صص417-416)
در 6 مهر، کوچکخان از حیدرخان عمواغلی و خالوقربان خواست که برای مذاکره دربارهی پیشنهادهای روتشتاین در مقر خودش در ملاسرا حاضر شوند. در حین مذاکرات، خانهی محل ملاقات آتش گرفت و به حیدرخان تیراندازی شد. حیدرخان و خالو از مهلکه گریختند و به رشت بازگشتند. ستاره ایران در ادامهی گزارش خود نوشت در شب 9 مهر نیروهای کوچکخان به رشت حمله بردند، رویدادی که تلفاتی از هر دو سو برجای گذاشت. در همان شب چند تن از افراد کوچکخان به مقر حزب کمونیست، آنجا که حیدرخان، سرخوش، میرباقر، شیخف تبریزی و اربابزاده خوابیده بودند، حمله کردند. سه نفر آخری در جا کشته شدند، و حیدرخان و سرخوش دستگیر و به جنگل برده شدند... میراز کوچکخان در همایشی در میدان مرکزی رشت (که منابع دیگری آن را نقل نکردهاند)، از آزاد کردن شهر رشت از دست کمونیستها ابراز شادمانی کرد.(ص417)
حیدرخان به رغم «کوششها»ی رفقایش برای نجات جان وی و سرخوش، کشته شد، کم و کیف مرگ وی کماکان در هالهای از رمز و راز باقی مانده، هرچند گزارشهای گوناگونی در این باره به دست داده شده است.(صص418-417)
احسان و خالوقربان بلافاصله با «پیشنهاد» روتشتاین، وزیر مختار شوروی، که کلانتروف حامل آن بود، موافقت کردند... در 4 و 5 آبان، احسان در دیداری محرمانه با کوپال، افسر قزاق، به وی گفت که «مجبور» بود به باکو برود. اما در حقیقت این روتشتاین بود که به تهران پیشنهاد کرده بود «مانع خروج انقلابیون از ایران نشود.» به این ترتیب، یک گروه از اینان انزلی را در 16 آبان ترک کردند و هرگز هم بازنگشتند. احسان بر روی عرشهی کشتی شوروی اعلام کرد: «ای هموطنان! خیانت رهبران جامعه مانع اجرای خدمات ما شد. ما این مأموریت بزرگ را به آیندهی نزدیک موکول میکنیم.» خالو قربان، برعکس، موافقت کرد که به همراه افرادش تسلیم وزیر جنگ شود. وی این تسلیم را با «طرح قتل خود» توسط کوچکخان در ملاسرا مرتبط و موجه دانست! و به این نحوه قسم یاد کرد: «تا آخرین قطرهی خون خود تلاش کند» که کوچکخان را سرکوب و نیروهایش را نابود کند.(ص420)
گویی که وزیر جنگ برای آغاز حمله به جنگلیان به چراغ سبزی نیاز داشته بوده باشد، روتشتاین کاری کرد که این چراغ سبز را روزنامهی پرو- سوویت اتحاد بدهد. این روزنامه در شمارهی 18 مهرماه 1300، کوچکخان را به نحو بیسابقه و شرارتباری مورد حمله قرار داد و او را یک «یاغی» نامید که به مدت 7 سال «حاصلخیزترین ولایت ایران، گیلان، را مورد تاخت و تاز قرار داده بود و موجب تیرهبختی و حوادث و تراژدیهای تأسفبار شده بود، تا از این طریق حکومت خود را برقرار سازد.»... بلافاصله، لشکر قزاق رضاخان رهسپار گیلان شد.(ص421)
در 10 اکتبر (18 مهر)، خالوقربان و گروهی از افرادش، از جمله وزیر کمونیست، کنگاوری، به اردوی رضاخان واقع در امامزاده هاشم در جادهی قزوین- رشت آمدند و خود را تسلیم کردند، و خالو به رسم نمادین اسلحهی خود را به او تحویل داد. رضاخان بلافاصله اسلحه را پس داد و به او پیشنهاد درجهی سرهنگی در لشکر قزاق را داد، و به او گفت که از آن پس وی و 500 تن از افرادش بخشی از سپاه و مواجب بگیر آن خواهند بود.(ص421)
به گفتهی بریجمن دیپلمات انگلیسی، خاوین آخرین تلاش خود را در 15 اکتبر (23 مهر) به عمل آورده بود تا کوچکخان را به یک توافق «صلح» وادارد. این حرکت نیز شکست خورد، زیرا رضاخان در همان روز وارد رشت شد.(ص422)
در یکم آبان پایگاه جنگلیان به تصرف قزاقان در آمد و کوچکخان به تالش عقبنشینی کرد. در 2 آبان)، که انزلی به اشغال قزاقان درآمد، رضاخان بیانیهی عوام فریبانهای در رشت صادر کرد و از «میهندوستی» و «صداقت» خود و از نقش «مشیت الهی» در موفقیتهایش داد سخن داد.(ص423)
پس از آنکه رضاخان در 13 آبان به تهران بازگشت، کوچکخان و باقیماندهی افرادش در چند درگیری کوچک در نزدیکی دوال کوه و توالش شکست خوردند.(ص423)
کوچکخان و 300 تن از افرادش تا 20 آبان به جنگ ادامه دادند و نتیجهی نبرد را یکی پس از دیگری به نیروهای به مراتب قویتر و مجهزتر قزاق واگذار کردند.(ص423)
کوچکخان و هوشنگ که در 15 آذر در توفان برف کوهستانی گرفتار آمده بودند سرانجام از سرما تقریباً یخ زدند. پس از فروکش توفان، پیکر منجمد و در حال مرگ رهبر جنگل توسط یک کوهنشین پیدا و به رشت نزد خالو قربان برده شد. مردی که «طی 6 سال گذشته بزرگترین رهبر انقلابی ایران بود» (به گزارش وابستهی نظامی انگلیس)، گردن زده شد و سر وی در 19 آذر به تهران آورده، و به عنوان «نشان پیروزی» توسط خالوقربان به وزیر جنگ تقدیم شد. رضاخان نیز به این مناسبت خالو را به لقب سالار مظفر مفتخر کرد.(ص424)
پیروزی نیروهای رضاخان بیتردید بر اثر ترک عرصهی مبارزه از سوی احسان و نیروهایش و پناهنده شدن خالوقربان و افرادش [به رضاخان] تسهیل شد. اما مهمتر از همه این است که برخی جنگلیان سابق که کمونیست شده بودند، به تشویق مقامات شوروی، به قزاقان پیوستند و کار تعقیب و شکار جنگلیان را در جنگلهای انبوه گیلان، که به خوبی میشناختند، برعهده گرفتند. کلانتروف دستیار وابستهی نظامی شوروی نیز آنان را همراهی میکرد.(ص424)
زمانی که فرایند سهجانبهی مذاکرات دیپلماتیک میان لندن، مسکو و تهران برای لنین نویدبخش مینمود، وی همهی تلاش خود را به کار گرفت تا جنبش انقلابی ایران (و متحدان قفقازی آن) را تحت کنترل درآورد و از آن به عنوان ابزاری دیپلماتیک استفاده کند. از اینرو، روتشتاین پس از ورود به ایران، عملاً متکی به دو قطعنامهی کمیتهی مرکزی حزب کمونیست (بلشویک) روسیه بود، که پیشتر به آن اشاره رفت. خاطرات روزانهی روتشتاین حاکی است که وی پذیرفته بود ایران «کشوری فقیر، عقبمانده و بدون طبقهی کارگر است که آمادگی وقوع یک انقلاب پرولتری را ندارد.» هر تلاشی برای «صدور انقلاب، روابط [شوروی] با شاه و انگلیسیان را- که ممکن است دوباره جنوب ایران را اشغال کنند پیچیده میسازد.» لنین به آسانی متقاعد شد: «به نظر میآید که حق با شماست.»(صص425-424)
سقوط ج.ش.س.ا. و جنبش جنگل دو فرایند احیا را به دنبال داشت. نخست برقراری دوبارهی نظام بیرحمانه و بهرهکشانهی زمینداری؛ و دوم، گسترش روابط تجاری با روسیهی شوروی، که از دیدگاه چیچرین، به سود «بورژوازی تجاری و جریان روشنفکری رو به اعتلایی بود که رضاخان برای برنامهی تمرکز دولتی خود به آنان و ارتش خود وابسته بود.»(ص429)
در تابستان 1921 (1300)، لنین یک تروریست بلشویک با تجربه و مورد علاقهی خود را به نام تِرِپتروسیان، که نام مستعارش کامو بود، به عنوان «نمایندهی تجاری» روسیهی شوروی در ایران منصوب کرد. این انتصاب، در اوج تلاشهای روتشتاین برای پایان دادن به جنبش انقلابی، حکایت از آن داشت که یک طرح نابودی دیگر در شرف تکوین است. کامو به خاطر عملیات متهورانهی موفق خود شناخته شده بود، و لنین همیشه وی را به سرّیترین مأموریتهای تروریستی اعزام میکرد.(ص433)
وی چند صباحی پس از مرگ کوچکخان، ظاهراً در ژانویه 1922 (دی ماه 1300) ایران را ترک گفت. در 14 ژوئیه 1922 (23 تیر 1301) سوار بر دوچرخه با یک اتومبیل تصادف کرد و روز بعد جان سپرد.(ص433)
البته مهمترین عنصر این معما این است که هر دو طرف درگیر در واقعهی ملاسرا ادعا میکردند که در زمان برگزاری جلسهای در یک خانه مورد حمله قرار گرفته بودند. هر دو طرف متهم به توطئه علیه دیگری میشدند. با توجه به شرح بلومکین، و نیز «طرح روسیه» در ایجاد کمیتهی آزادیبخش ایران، شرایط غیرعادی حضور کامو در ایران در آن زمان، خروج وی پس از مرگ کوچکخان، و پایان کار اسرارآمیز خود او، منطقی است پرسیده شود که آیا وی عملاً به ایران اعزام شده بود تا نقشهای را مشابه آنچه به بلومکین داده شده بود به اجرا گذارد. اگر پاسخ مثبت باشد، توضیح آن ساده خواهد بود که چرا هر دو طرف دیگری را به نابودی خود متهم میکردند. آنان ناآگاه از «طرح روسیه» که در بالا ذکر آن رفت، احتمالاً زیر آتش طرف سومی قرار گرفتند و نادانسته طرف مذاکرهی خود را به بازی کثیفی متهم کردند.(ص434)
شواهدی که در این فصل مورد بررسی قرار گرفت با قاطعیت نشان میدهند که تلاش در راه احیای ائتلاف کمونیستی- جنگلیان بوسهی مرگ انقلاب از کار درآمد. زیرا- با توجه به گرایش تاریخی رهبران بلشویک از قبیل لنین، تروتسکی و چیچرین- رهبر مستقلالفکری، چون کوچکخان، اگر حتی پذیرفته بود که موقتاً از نظر سیاسی بازنشسته شود (که به یقین هم پذیرفته بود)، نمیتوانست الزامات سیاست خارجی شوروی را برتابد. کاندیدای «انکشاف بورژوادموراتیک و ملی» ایران رضاخان بود، چنان که تحلیل بعدی کمینترن نیز نشان داد.(ص437)
فصل 17 : آزادی ایران در چهار راه تاریخی استعمار نو
و «سوسیالیسم در یک کشور»
به طور خلاصه، از دوران استعمار، بهویژه طی عصر نواستعماری پهلوی، به این سو، ایران به جای بهرهمندی از تغییرات و تداومهای در الگوها و سامانهای اجتماعی، در همهی عرصههای زندگی، بهویژه در حوزههای فرهنگی و اندیشه، متحمل گسیختگیهای فرساینده و تداوم فلجکننده شده است. مظاهر این اغتشاش زخمآگین پیش از جنبش جنگل نیز قابل رؤیت بود. اما پس از عروج پهلویها به قدرت مشخصاً آشکار شد. در این چارچوب، خطر میکنم و به تحلیل جنبش جنگل و عوامل منتهی به شکست سرنوشتساز آن میپردازم. نخست، باید طرح کلی آنچه را که یک فرایند مطلوبگذار اجتماعی میدانم عرضه کنم مفاهیمی که از فیلسوف آلمانی، هگل، به وام گرفتهام و انطباق داده و اقتباس کردهام.(ص441)
این سنتز پیشرفتهتر از طریق یک فرایندی تاریخی تحقق یافته است که هگل آن را ترفیع مینامد و من این اصطلاح را فرایند رافع (تعالی بخش) ترجمه کردهام. هگل در کتاب فلسفهی تاریخ خود به شیوهای دیالکتیکی اشاره میکند که در آن مرحلهی پایینتری از هستی هم نفی و هم در مرحلهی بالاتر ادغام میشود. فرایند طبیعی انکشاف، اگر در اثر رویدادهای فاجعهبار و نابهنجار قطع نشود، در هرگام بعدی اصل عالیتری را موجب میشود که از طریق فرایند رافع- جذب، نفی و در عین حال حفظ- سلف خود شکل میگیرد.(ص442)
در ارتباط با دلایل داخلی شکست جنبش جنگل (یا، همهی جنبشهای ایرانی در قرن بیستم)، باید این دیدگاه خوشبینانهی هگل را تعدیل کنیم، زیرا تجربهی استعماری ایران کمتر یک سنتز رافع را موجب شده است؛ کاملاً برعکس، متحمل فرسایش و حتی گسست فاجعهبار نهادهایی شده است که بالقوه میتوانستند به سوی یک نظم عالیتر انکشاف یابند، و در نتیجه، شاهد تقویت ارزشها و نهادهایی بوده است که، در صورت جهش فکری و فرهنگی جامعه رو به جلو، بایستی برچیده میشدند.(ص443)
ایرانیان شکستهای خود را به توطئههای خارجی (قرارداد 1907 روسیه و انگلیس) و دخالت مستقیم قدرتهای خارجی، به ویژه روسیهی تزاری، نسبت دادهاند. شمار معدودی از آنان در پی توضیح سوء عملکرد آن نظام با توجه به عوامل درونی جامعهی خود برآمدهاند. ایشان درک نکردند که یکی از دلیل اساسی شکست جنبش مشروطهی ایران «ناپختگی»، عدم بلوغ آن، بود. به دیگر سخن، جنبش پیش از آنکه از لحاظ اندیشه بالغ شود و پیش از آنکه نخبگان مرتجع حاکم تا ورای نقطهی تجدید حیات رانده شوند، به یک پیروزی سیاسی سهلالوصول دست یافتند. عامل دیگر شکست جنبش، ویژگیهای سامان اجتماعی ایران و سوء انکشاف بعدی آن تحت حاکمیت استعماری بود- به عبارتی، خصلت «طبقاتی» در حال ظهوری که در میان اقشار جدید زمیندار (تجار، روحانیون و ملغمهی دیوان سالاری) شکل میگرفت، مهاجرت دهقانان و صنعتگران ورشکسته، که فرار را بر قرار و مواجهه با ستمگران خود مرجح دانستند و نیز خصلت فوقالعادهی ایلیاتی جامعهی ایران، با همهی الزامات اجتماعی آنگونه اقتدار بر اعضای ایل. این دشواری ویژهی جنبش جنگل بود.(ص444)
تنها قدرتی را که جنبش جنگل به هماوردی خواند، قدرت شاه و وابستگان بلافصل وی بود. هیچکدام از زمینداران آزمندی که املاک خود را به شیوههای غیرقانونی و ستمگرانه (موصوف در فصل 1) به دست آورده بودند، به دست عدالت سپرده نشدند. برعکس، به صرف حمایت لفظی از آرمان مشروطیت، «آزادیخواه» نام گرفتند و با داشتن مصونیت به بهرهکشی از دهقانان فقیر ادامه دادند. یکی از عوامل همپیوند با این مسئله، که بر نتیجهی مبارزات مشروطهخواهی تأثیر گذاشت، عدم درک اهمیت تاریخی انجمنها، هم به منزلهی پشتیبان و هم در حکم کنترلکنندهی مجلس در مرکز، در نهادینه ساختن و تحکیم دموکراسی در ایران بود.(ص446)
به راستی، در پیامد این فرصت از دست رفته بود که مردم ایران، به ویژه گیلانیان، جذب شخصیت فرهمند کوچکخان شدند. (این فرایند با شدت به مراتب بیشتری در اواخر دهه 1350 در ارتباط با آیتالله خمینی تکرار شد). فرهمندی، دستکم در سیاست، شمشیری دولبه است که از هر دو سو میبرد. این پدیده، در حالی که نیرویی بسیجنده است، مسخکننده و، ناتوان کننده نیز عمل میکند، زیرا نیاز به نهادینه ساختن دستاوردهای یک جنبش از طریق مشارکت دادن آگاهانه و عملی تودهها در فرایند سیاسی جاری- بهویژه در امر تصمیمگیری- را مانع میشود.(ص446)
ناتوانی رهبران جنبش مشروطه در مبارزه با شیوههای سنتی اندیشه، که شاخص یک جامعهی غیرپویا و فاقد قابلیتهای انتقادی و خودانتقادی است، به سراغ جنبش جنگل نیز آمد. مردمانی که از نظر سیاسی فعال بودند از نهادهای جدیدی چون مجلس، احزاب سیاسی و مطبوعات دلسرد شدند.(ص447)
دقیقاً چنین فضایی سیاسی بود که ظهور رهبر فرهمند را، بهویژه پس از جنگی با آثار فاجعهبار آن، چون تورم، قحطی، تجاوز، ستم سیاسی و اشغال خارجی، امکانپذیر ساخت. رهبر فرهمند تنها مجالی تلقی میشد که جامعه یا ملت میتوانست به کمک آن در برابر «دسیسههای شیطانی» بایستد.(ص449)
بنابراین، انتخاب بین اقدام جمعی تودهای توسط دهقانان از طریق انجمنها و اتکا به رهبری فرهمند به آسانی، و حتی با رضایت و گردن گذاشتن خود دهقانان، به انتخاب دوم انجامید.(ص449)
یک مانع جدی دیگر در راه تدوین یک برنامهی ماندگار اجتماعی- اقتصادی وجود داشت که همانا مسئلهی اصلاحات ارضی بود.(ص450)
دلیل واقعی، «تقدیس مالکیت» نبود. در ایران اسلامی زمین به ندرت در مالکیت خصوصی بود، بل به دیوان یا سلطنت به منزلهی نمایندگان خداوند تعلق داشت. علت خودداری رهبر جنگلیان از برخورد با مسئلهی زمین ساده بود: توزیع زمینهای غیرخصوصی یا زمینهای متعلق به دشمنان جنبش سابقهای را برای تصرف زمینهای متعلق به «دوستان» جنگلیان به جا میگذاشت.(ص450)
رقابت و جاهطلبی شخصی، دسیسه، دو دوزهبازی، انتقام- و لذا بیاعتمادی- در دورهی جنبش جنگل دستکمی از دورهی مشروطه نداشت... دیدیم که چگونه همکاران گوناگون کوچکخان، هرگاه که فشارهای فزاینده منافع شخصیشان را تهدید یا چشمانداز جدیدی را به رویشان میگشود، فرار میکردند یا پناهنده میشدند. دیدیم که چگونه افراد جاهطلبی چون احسان و خالوقربان با چشمانداز پیروزی بلشویکها «رادیکالیزه» شدند، اما در یک رویگردانی سریع و با برداشته شدن دست نیرومند حمایت خارجی، به مبارزه پشت کردند.(ص451)
مسئلهی مهم دیگری که به یقین بر حاصل کار جنبش جنگل تأثیر گذاشت، شیوهی انسانگرایانهی غریبی بود که کوچکخان در برخورد با دوست و دشمن، رقیب و یار داشت... تردیدی نیست که دوست و دشمن این متانت و منش غیرخشونتبار وی را که سه دهه بعد از سوی مصدق نیز تکرار شد، به حساب نقطهی ضعف وی گذاشتند. اما این به واقع تلاش شرافتمندانهای برای گسستن از یک سنت اجتماعی ننگین- انتقام- بود که میتوانست به جایگزینی یک شیوهی رفتار نوتر و عالیتر کمک کند.(صص453-452)
کوچکخان، درست همچون مصدق در چند دهه بعد، علاقهای به ماندن در قدرت به بهای وهن خود نداشت که الزامات سیاسی سنتی بر فرد تحمیل میکند و او را از «حقیقت» بیگانه میکند.(ص453)
کوچکخان و برخی از یاران جنگلیاش ظاهراً بیش از مشروطهخواهان و رهبران دو جنبش معاصر وی در تبریز و مشهد از اوضاع ایران و سیاست جهان آگاهی داشتند. با این حال، در این که دانش تحلیلی او از بازی بینالمللی پیچیدهای که جریان داشت کافی نبود و مانع طرح یک راهبرد سنجیدهی سازگار با جهان سریعاً در حال تغییر میشد، کمتر تردیدی میتوان داشت.(ص454)
ناتوانی کوچکخان در آموختن از گذشته و تشخیص اتکاناپذیری مشروطهخواهان پیشینی چون مشیرالدوله که بیشتر نگران ثروت و املاک خود بودند تا رفاه مردم یا استقلال کشورشان، به شکست وی در جبههی داخلی انجامید.(ص454)
در سطح بینالمللی، جنگلیان نتوانستند از نزدیک تحول سیاست انگلیس در ایران را دنبال کنند تا وجوه مهم افتراق بین سیاست مورد نظر کرزن محافظهکار و رقبای لیبرال وی همچون مونتاگیو، چلمز فورد و چرچیل را دریابند.(ص454)
در مورد روسیهی شوروی، فقدان دانش تحلیلی آنان فاجعهبارتر از آب درآمد.(ص455)
دیگر پیامد نامیمون فقدان ذکاوت انتقادی نزد جنگلیان، درک صوری و سطحی از مفاهیم استقلال و آزادی بود. آنان صرفاً مخالف دخالت تمام عیار و خشن قدرتهای خارجی، چون رفتار روسیه پس از 1906 (1285)، بودند. آنچه ایشان نتوانستند درک کنند این بود که برای این که ایران حقیقتاً به استقلال برسد، سامانهای اجتماعی و سیاسی باید اساساً اصلاح میشدند تا زمینههای داخلی دخالت خارجی از بین میرفتند.(ص455)
عوامل خارجی نیز به شکست جنبش آزادیبخش ایران کمک کرد. دیدیم که چگونه سیاست شوروی در قبال ایران، به طور قطعی از همان آغاز و مدتها پیش از آنکه قرارداد تجاری روسیه و انگلیس صورت واقعیت بگیرد، بین موضع انترناسیونالیستی و رئال پولتیک در نوسان بود.(ص455)
موفقیت انگلیس در اجرای کودتا (چنان که نخستوزیر ضیاء به نورمن، وزیر مختار انگلیس، گفت) که امکان عملی شدن محتوی قرارداد 1919 را فراهم ساخت، و امضای تقریباً همزمان قرارداد تجاری انگلیس و شوروی، از یک سو، و معاهدهی مودت ایران و شوروی، از سوی دیگر، نه فقط مهر پایانی بر بلاتکلیفی سیاستهای شوروی و انگلیس در ایران نهاد (لذا پروندهی سَروَرِی انگلیس را بست)، بلکه وضعیت موجود پیشن انگلیس- روسیه در منطقهی (آسیای مرکزی و غربی و هند) را نیز، که در اثر رویدادهای انقلابی روسیه دچار اختلال شده بود، برقرار و احیا کرد.(ص456)
پیامد این پارادوکس بلشویکی، میلاد زخم رژیم پهلوی بر روی ویرانههای جنبش بود.(ص458)
یکی از نخستین ایرانشناسان شوروی که به مسئلهی جنگل پرداخت، اوسترُف (با نام مستعار ایراندوست) بود. وی در مقام کنسول شوروی هم در گیلان و هم در اصفهان خدمت کرده بود. در 1927 (1306)، اوسترف سقوط ج.ش.س.ا. را عمدتاً به اقدامات افراطی حزب کمونیست ایران و متحدان آن، همچون احسان، نسبت داد.(ص459)
ایراد اتهام به رهبران حزب کمونیست بعدها از سوی م.س. ایوانف و م.ن. ایوانوا نیز دنبال شد. ایوانوا با زدن برچسب «تروتسکیست» به سلطانزاده و یارانش، که با «اقدامات تحریکآمیز» و «فعالیتهای ضدانقلابی» خود به جنبش «خیانت کردند»، آنان را مسئول عمدهی نابودی جنبش انقلابی معرفی میکند.(ص460)
به رغم اظهارات ملایم اوسترف و تکذیبهای سلطانزاده در دههی 1920، ایوانف اتهام انجام تبلیغات ضداسلامی در گیلان و لذا «تضعیف جبههی واحد» ضدامپریالیسم و سلطنت را مجدداً به نام کمونیستها مینویسد. وی بهویژه احسان و خالوقربان را به دلیل ارعاب، نه فقط زمینداران کوچک، بلکه دهقانان و تهیدستان شهری نیز نکوهش میکند.(ص460)
ایوانف همچون دیگر تاریخنگاران شوروی در مورد دو مسئله سکوت اختیار میکند: مداخلهی شوروی در امور داخلی ایران، آنچنان که بخشی از برنامهی کمیتهی مرکزی دوم به رهبری حیدرخان نشان میدهد، که استمرار آن را در آینده مانع شد، و نقشی که چیچرین و روتشتاین در نابودی جنبش جنگل ایفا کردند. لذا، وی میتواند کوچکخان را متهم کند که با تهران و نیز با انگلیسیان سازش کرد.(ص460)
حزب توده یکی از سرچشمههای اصلی ارزیابی منفی از جنبش جنگل بوده است. این حزب و شعبههای آن، از زمان تأسیس در 1320 به بعد، تعبیر و تفسیرهایی به دست داده که کمابیش به جوهرهی روایت استالینیستی نزدیک و الهامبخش اولیهی چپ استالینیستی ایران بودهاند. مدونترین نوشتههای تودهایها در اینباره دو مقاله است که روشنفکران تبعیدی حزب در اروپای شرقی نوشتهاند. هر دو مقاله همان اتهامات کلی استالینیستی را تکرار میکنند که بر سازش فرضی جنگلیان، مذاکرات آنان با تهران و انگلیسیان طی قرارداد 1918 و بعد از آن، و سرانجام خودداری کوچکخان از برخورد با نظام زمینداری «فئودال» تأکید میورزند... نیاز به گفتن ندارد که هیچ یک از این دو نویسنده تأثیر زیانبار دیپلماسی شوروی بر سرنوشت ج.ش.س.ا. را شایان ذکر نمیبینند!(ص464)
در اواخر دههی 1970، ایرانشناسان شوروی چرخش تازهای به برداشتهای خود از تاریخ معاصر ایران دادند. این چرخش بیتردید برآمده از مقتضیات جدید سیاست خارجی شوروی بود، یعنی ترویج «راه رشد غیرسرمایهداری و سمتگیری سوسیالیستی»، که برخی از کشورهای نو استقلال جهان سوم به تازگی گام در آن گذاشته بودند. این رویکرد جدید در مجموعهای از کتابها و مقالات منتشره تحت نظارت و ویرایش ر.الف یولیانفسکی، بازتاب یافت. مقالهی س.ل. آقایف و و.ن. پلاستون در 1978 (1357) نمونهای از این دست مقالات است.(ص465)
آقایف و پلاستون در تقلای آناند که دیپلماسی شوروی را معصومانه و در خدمت ملل ستمدیدهی جهان جلوه دهند. هر آسیبی هم که به جنبش آزادیبخش ایران وارد شد، طبیعتاً ناشی از اقدامات چپروانهی کمیتهی مرکزی نخست به رهبری سلطانزاده بود. نه طرف شوروی و نه کمینترن ارتباطی با سیاستهایی که فاجعهبار ارزیابی شدهاند نداشتند. لذا، تعجبی هم ندارد که آقایف و پلاستون مشخصاً نسبت به واقعهی ملاسرا سکوت اختیار میکنند. با این همه، پرسشهای بیپاسخی نیز در این جا وجود دارد. آیا فعالیتهای افراطی شاهزادهی قفقازی آبوکف را، که با بلشویکها وارد ایران شد و یک مقام بلشویکی نظامی تراز اول محسوب میشد، نیز میتوان بخشی از سیاستهای اشتباه حزب کمونیست ایران تلقی کرد؟ چرا کسی هرگز در مسکو این زحمت را به خود نداد که به درخواستهای کوچکخان پاسخ دهد؟ و چرا نمایندگان وی در مسکو پاسخ مشخصی دریافت نکردند؟ چرا تحقیقات اِلیاوا و میکویان نسبت به کوچکخان مغرضانه بود. این پرسش نیز به ذهن میآید: که اگر لنین و دیگر رهبران شوروی در کمیتهی اجرایی کمینترن ظاهراً موافقتی با اقدامات افراطیای نداشتند که آقایف و پلاستون صرفاً به سلطانزاده نسبت میدهند، پس چرا ارزیابی کمینترن از جنبش جنگل (که آنان به طور مبسوط آن را نقل کردند) این قدر منفی بود؟(ص467)
در ارتباط با ظهور نهادهای دموکراتیک در ایران، جنبش انقلابی مورد نظر در این کتاب یک نکتهی مهم تاریخی را نشان میدهد: این که مخالفت با تهاجم و اشغال خارجی از طریق مبارزهی مسلحانهی تمام عیار یا مقاومت در برابر سیطرهی سیاسی و فرهنگی بیگانه در سطح عاطفی و اخلاقی، هرچند لازم، اما به هیچوجه برای آزادی کامل و متعالی کافی نیست.(ص470)
ایرانیان برپایهی تجربهی جنگل- و نیز جنبش ملی کردن نفت در اوایل دههی 1330 و انقلاب 1357- و در رویارویی با هماوردی وفاداری که در اثر سوءانکشاف عصر پهلوی سهمگینتر شد، باید درصدد باشند تا گسستهای فرساینده و تداومهای ویرانگر را با تداومها و دگرگونیهای تعالی بخش جایگزین کنند. تجربهی جنگل نمونهی برجستهای است از این که چگونه رهبری فرهمند، هرچند در برانگیختن تودهی مردم به مخالفت با تجاوز خارجی بسیار موفق باشد، اما سرانجام نمیتواند آن مشارکت تودهای را نهادینه سازد و آن را با رهبری جمعی مبتنی بر نهادهای استوار تثبیت کند، و بدان وسیله دگرگونیهای متعالی فراهم آورد.(ص471)
پیگفتار: جنبش آزادیبخش ایران در بایگانیهای سری شوروی
این گشایش تدریجی به من امکان داده است تا، هرچند به کوتاهی، بایگانیهای کمینترن و حزب کمونیست ایران را (که در کنترل شورویها بود) در خصوص آنچه از این جنبش باقی مانده یا در دسترس قرار گرفته است، مورد بررسی قرار دهم.(ص473)
این امر به تردیدها نسبت به اصالت سایر اسناد منتشره از سوی فخرائی که هنوز در شکل اصلیشان قابل دسترس هستند، دامن میزند. همین تردید در مورد سایر نقاط افتراق بین حزب کمونیست ایران، دولتهای شوروی در مسکو و باکو، و جنگلیان، وجود دارد. برای نمونه، برخی تناقضات بین شرح فخرائی از توافق انزلی (فصل 10) و نسخهی ترجمه شدهی اورژونیکیدزه (که در آن مذاکرات حضور داشت و متن آن در بایگانی شوروی ضبط است) از «توافق بین انقلابیون گیلان و کوچکخان»، وجود دارد. سند اخیر با دوازده ماده از بسیاری جهات با روایت فخرائی تفاوت دارد.(ص474)
در مورد نامههای کوچکخان به لنین و دیگران در ارتباط با توافقهایی که با اورژونیکیدزه و راسکولنیکف کرده بود و بعد نقض شد، به ویژه دربارهی ممنوعیت تبلیغات کمونیستی، تناقض ممکن است ناشی از آن باشد که مذاکرات هرگز نهایی نشد.(ص475)
دو گزارشی که دربارهی تفاهمنامهی انزلی در دست است، چنان ناهمخواناند که به دشواری میتوان این ناهمخوانی را ناشی از اختلاف در ترجمهی متون دانست. ممنوعیت تبلیغات کمونیستی و اصلاحات ارضی دو مسئلهی عمدهای بودند که اختلاف حول آنها دور میزد- و در حقیقت موجب سقوط جنبش انقلابی شدند. بسیاری از اسناد به دست آمده از بایگانیهای شوروی نیز به این دو مسئلهی مهم میپردازند. در واقع، تلگرام اورژونیکیدزه به لنین هفتهها پس از ورود نیروهای شوروی به انزلی، روشن میکند که عدم توافق بر سر برنامهی ارضی مانع مهمی در راه همکاری به شمار میرفت.(ص476)
مکاتبات کوچکخان با لنین، تروتسکی و کمینترن از یک سو، و بین کوچکخان و مدیوانی، کمیتهی مرکزی حزب کمونیست ایران، و احسان و همدستانش از سوی دیگر، که به تازگی در دسترس قرار گرفتهاند، برداشتهایی را که تاکنون در کتاب حاضر مورد بحث قرار گرفتهاند، تقویت میکنند: 1- کوچکخان سادهلوحانه به «نیکخواهی» رهبران ارشد شوروی باور داشت و این در حالی بود که اشتباهات و سیاستهای بر خطا را به رهبران یا کادرهای محلی در گیلان نسبت میداد. از اینرو انتظار داشت «نمایندگان لنین و تروتسکی [به ایران] بیایند و حقیقت را دریابند.» 2- لنین، همچون دیگران، به درخواستهای کوچکخان بیاعتنا بود... 3- حتی پس از آنکه رفقای قفقازی قدرتمند حیدرخان، چون نریمانف (یا اورژونیکیدزه)، با رهبری میکویان- مدیوانی در گیلان مخالفت به عمل آوردند، این دو با منتگذاری به کوچکخان اطلاع دادند: «اگر میخواهی به آزادی مردم ایران کمک کنی، ما میتوانیم زبان مشترکی پیدا کنیم و با تو ملاقات و صحبت کنیم.»(صص479-478)
کوچکخان از سوی کسانی که مخالف همکاری با روسیهی شوروی بودند، یعنی تجار ثروتمند و زمینداران، به دلیل مصادرهی کالاهای تجاری متعلق به تجار ایرانی در باکو از سوی شورویها، تحت فشار بود. حزب کمونیست ایران در این مورد مقصر دانسته شد.(ص479)
آن دسته از اسناد شوروی که امکان دسترسی به آنها به تازگی فراهم آمده است، تصویر متفاوتی به دست میدهند. «شاهزاده»ی اسرارآمیز قفقازی، آبوکف، که در کنگرهی انزلی در خرداد 1299 به عضویت کمیتهی مرکزی حزب کمونیست ایران برگزیده شد، در گزارشی به الیاوا، نمایندهی اعزامی شوروی برای تحقیق دربارهی مشکلات ایران انقلابی و حزب کمونیست روسیه، خاطرنشان کرد که هم کمیتهی مرکزی حزب کمونیست آذربایجان و کاوبورو (دفتر قفقاز حزب کمونیست روسیه)، و دیرتر، دفتر ایران، تماس بین حزب کمونیست ایران و کمینترن در مسکو را «کاملاً ممنوع»، و آن را مجبور کرد که رهنمودهای خود را از دفتر ایران بگیرد؛ در غیر این صورت، حمایت از آن قطع میشد.(ص479)
بنابراین، این دیدگاه بلافصل حزب کمونیست ایران نبود که کوچکخان را به کنارهگیری واداشت. آبوکف خروج وی از رشت و رفتن به مقر خود در جنگل را به عوامل دیگری نسبت میدهد. نخست، مدیوانی از دفتر ایران، قطعنامهای را دربارهی وظایف «جدید» حزب کمونیست ایران از باکو آورد و خواستار اجرای آن شد.(ص480)
دوم، به عقیدهی آبوکف، قطعنامهی دفتر ایران و پیامدهای آن فقط موجب تسریع در گسست کوچکخان از متحدان بلشویکش شد؛ زیرا وی به حمایت تجاری نیاز داشت که از بلشویسم نفرت داشتند و نه حزب و نه دستهجات ارتش سرخ ایران را در کنار خود میخواستند.(ص480)
در نخستین ماه استقرار رژیم جدید، سربازگیری و جمعآوری پول به خوبی پیش میرفت، اما بعد، حزب کمونیست به رغم خواست کوچکخان به تدریج به گشودن دفاتر محلی حزب و برگزاری جلساتی پرداخت که تضاد با «بورژوازی» و زمینداران (خانها) را دامن میزد. خانها اعتراض کردند. این نگرانیها با اخبار واصله از آنچه برای تجار [ایرانی] در باکو اتفاق افتاد، تشدید شد. بیم ناشی از برخورد مشابه در ژریم جمهوری تحت سیطرهی حزب کمونیست ایران، سایهی خود را بر رشت گسترد... هرچقدر که فعالیت حزب کمونیست گسترش مییافت، کوچکخان اقتدار خود را در میان صاحبان سرمایه که بر روی کمکشان حساب میکرد، بیشتر از دست میداد.(ص485)
در 26 ژوئیه (4 مرداد) تدارک برای تهاجمی همهجانبه، دستگیری وزرا و پشتیبانان کوچکخان و تصرف نیروی پلیس آغاز شد.(ص485)
مخالفان کمیتهی مرکزی نخست سعی در برکناری آن داشتند. نریمانف، که نتوانسته بود از طریق دفتر ایران بر حزب کمونیست تسلط پیدا کند، اکنون به شکلگیری کمیته مرکزی «دوم» کمک میکرد. گزارش آقایف از ماوقع چنین است: ...به کمک نریمانف کمیتهی مرکزی حزب به کلی به حیدرخان سپرده شد [و] سلطانزاده... در اختیار کمینترن قرار گرفت. اما، شرح آقایف همهی داستان را افشا نمیکند. کوچکخان همهی تلاش خود را به کار برد تا مخالفانش را محکوم و نظر مساعد مقامات شوروی را به سوی خود جلب کند. یک اقدام عمدهی او اعزام مظفرزاده و گائوک ولگا- آلمانی به مسکو و باکو بود. هرچند در بایگانیهای شوروی سابقهای از این مذاکرات مقدماتی موجود نیست یا مقامات مانع دسترسی به آن میشوند، نسخهای از سند اصلی که آن دو ارائه کردند باقی مانده است. این سند با بدترین نقطهی ضعف حزب کمونیست ایران (بنا به گزارش راسکولنیکف)، یعنی نامناسب بودن دو رهبر کمونیست، جوادزاده و آقایف، برای کار سیاسی آغاز میشود.(ص486)
گزارش و گفتگوی این فرستادگان با بلشویکهای قفقاز، در کنار نامههای کوچکخان به کمونیستهای مختلف، به نریمانف و یارانش کمک کرد تا به هدفهایشان برسند. آنان که نتوانسته بودند بر کمیتهی مرکزی نخست تسلط یابند، شکایتهای کوچکخان را بهانهای برای خلق یک کمیتهی مرکزی رقیب قرار دادند. علاوه بر آن، مدیوانی، میکویان و همکارانشان از پروندهی ایران کنار گذاشته شدند.(ص488)
حمایت رهبران قفقاز از حیدرخان به عنوان چهرهی غالب در کمیتهی مرکزی رقیب، که ذکرش در این کتاب رفت، پیامدهای گستردهای برای ج.ش.س.ا. داشت. اما این به تنهایی «موفقیت» کمیتهی مرکزی دوم را تضمین نکرد. شکست تلخ رژیم انقلابی به رهبری حزب کمونیست- احسان، یکی از عوامل احیای ائتلاف حزب کمونیست- جنگلی بود.(ص489)
دولت تحت فرمان احسان، علاوه بر نداشتن یک رهبر فرهمند، مشکلات مشابهی در روابط خود با باکو و مسکو داشت، که همانا نیاز مبرم به کمک نظامی و شکست در کسب شناسایی دیپلماتیک از سوی شورویها بود. از اینرو، احسان در عرض چهار ماه، هم از نظر نظامی و هم به لحاظ تجارت با روسیهی شوروی، خود را در همان موقعیت کوچکخان یافت. در عرصهی داخلی، دولت وی مجبور شد اصلاحات ارضی را به تسخیر تهران موکول کند- همان کاری که کوچکخان کرده بود- و این ظاهراً همان موضوعی بود که احسان بر سر آن از کوچکخان گسسته بود.(ص492)
یک نکتهی حیاتی دیگر برای درک سرنوشت ج.ش.س.ا که با وضوح بیشتری نمایان میشود، ناهمگونی دیدگاههای مقامات شوروی حاضر در شمال ایران بود. پیش از این به گزارشهای دیپلماتیک مقامات آذربایجان شوروی که از کوچکخان ارزیابی جانبدارانهای داشتهاند و نیز اختلافات بین آبوکف و کوژانف بر سر جنبش جنگل که به عزل کوژانف انجامید اشاره کردهایم.(ص492)
شگفتی اینجاست که آبوکف در حالی که (از روی میل یا به دستور دفتر ایران) خواستار یک انقلاب دهقانی به ویژه پس از کودتای سرخ 1299 بود و کوچکخان را به خاطر ممانعت از آن نکوهش میکرد، شرایط را در شمال ایران «غیرانقلابی» میدید.(ص493)
خانوکایف به عنوان عضوی از کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران، گزارشهایی در مورد دشواریهای پیش روی ج.ش.س.ا. و اختلافات بین کوچکخان و متحدان پیشین او در حزب کمونیست فرستاد.(ص494)
خانوکایف کمیتهی مرکزی را به خاطر دنبال نکردن جدی اصلاحات ارضی (که وعدهی آن را داده بود) و ایجاد اختلاف بین دهقانان و زمینداران نکوهش کرد؛ امری که موجب رنج بسیار آنان میشد. از جهات دیگری نیز گزارش خانوکایف با گزارش آبوکف و همکارانش تفاوت داشت. وی میگوید که میکویان و مدیوانی پس از ورود به گیلان (فصل11) به او گفتند کوچکخان مذاکرات خائنانهای با تهران داشته است. کمیتهی مرکزی نیز همان اتهامات را وارد کرد، اما فعالان حزب کمونیست ایران از باور چنان «شایعاتی» سرباز زدند. از سوی دیگر، وی اتهامات کوچکخان را که حزب کمونیست برخی از رفقای او را طی کودتای تیرماه 1299 کشته بود، تأیید کرد.(ص495)
خانوکایف همکارانش در کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران را «اینالوقت»، «معلول سیاسی»، و «بردهی امیال خود» مینامد و متهم میکند. وی از آبوکف با تحقیر و به عنوان کسی که «از فراز مقام شازدگی خود به همهی ایرانیان و هرچه ایرانی است نفرت میورزد» یاد میکند.(ص497)
تلاش رهبران شوروی برای حل و فصل این مسائل حیاتی فقط وقفههایی موقت، و نه راهکار، عرضه میداشت. سرانجام، لنین رهنمود زیر را صادر کرد: به کمیسیون [شرق] اختیار بدهید تا تزهای مشروحی دربارهی سیاستهای حزب کمونیست روسیه تدوین کند، و به ویژه تصمیم کنگرهی [انزلی] حزب کمونیست ایران و کنگرهی دوم انترناسیونال سوم [کمونیستی] را مد نظر قرار دهید. این تزها را همراه با خلاصهای از تصمیم حزب کمونیست ایران به حزب کمونیست روسیه ارائه دهید.(ص498)
با توجه به حمایت نریمانف و اورژونیکیدزه از حیدرخان، شورای اقدام و تبلیغات تصمیم گرفت که «کمیتهی مرکزی حزب کمونیست ایران را منحل و یک دفتر با دبیری حیدرخان منصوب کند» تا این که کنگرهی جدید حزب تشکیل شود. همچنین تصمیم کمینترن دائر بر انتقال سلطانزاده به مسکو، در مخالفت با درخواست کمیتهی مرکزی حزب کمونیست ایران به نگه داشتن وی در ایران برای کار حزبی، دوباره مورد تأیید قرار گرفت. این تصمیم آشکارا به سود حیدرخان و به زیان گروه سلطانزاده بود.(ص499)
اطلاعات تازه یافته نشان میدهد که حتی در دوران پسااستالینی تاریخنگاری شوروی از دروغپردازی آشکار شرم نکردند... پلاستون و آقایف، به دروغ، قطعنامهی دفتر ایران را که کودتای منجر به قدرتیابی احسان را به جریان انداخت، به کمیتهی مرکزی حزب کمونیست ایران نسبت میدهند، در حالی که قطعنامه در 7 ژوئیه (16 تیر) از سوی بلشویکهای زیر نظر استاسووا به تصویب رسیده بود و مدیوانی با خود به رشت آورده و به کمیتهی مرکزی حزب کمونیست ایران تحمیل کرده بود... ایشان این ادعای اغلب شنیده شده را دوباره تکرار میکنند که نخستین کمیتهی مرکزی حزب کمونیست ایران مسئول همهی اعمال افراطی، به ویژه برکناری کوچکخان بوده است، در حالی که این کار در حقیقت به آنان تحمیل شد.(ص501)
سلطانزاده با رد اتهامات وارده به کمیته مرکزی اول، بین اشارات به رویدادهای واقعی و غیرواقعی فرق گذاشت... وی در پایان میگوید: «ما به ایرانی رانده شدیم [که] تزار آن... آبوکف بود؛ این تزار اکنون مدیوانی است. [و] حال ما از ایران رانده میشویم. خطای ما فقط این است که... از جمهوری فدراتیو روسیهی شوروی سوسیالیستی و دفتر قفقاز حزب کمونیست روسیه و دفتر ایران اطاعت میکنیم... ما نمیتوانیم سرپیچی کنیم زیرا احزاب کمونیست دنیا باید از مرکز جنبش کمونیستی اطاعت کنند؛ کسانی که از رهنمودهای مرکز اطاعت نمیکنند کمونیست نیستند.» در مقابل، حیدرخان ضمن حمایت از باور به «اطاعت از مرکز کمونیسم جهانی، که رهنمودهای آن باید مقدس انگاشته شوند»، اتهامات خود علیه سلطانزاده و شرکا را تکرار کرد. وی این مسئله را رد کرد که کودتای تیر (ژوئیه) در اثر رفتن کوچکخان از رشت صورت گرفته بود. وی تأکید کرد که کمیتهی مرکزی و «جناح چپ دولت کوچکخان» (تحت کنترل احسان) تصمیم به برکناری کوچکخان گرفته بود.(ص504)
حیدرخان سلطانزاده را متهم کرد که میخواست «به هر قیمتی در قدرت بماند.» وی در ایران زندگی نکرده، در آنجا بزرگ نشده و در سنگر انقلاب مشروطه نجنگیده بود. اما اکنون به عنوان رهبر انقلاب ایران، «مسئولیت سنگینی» را در قبال زندگی «رفقای از دست رفتهی ما، و ضرر و زیانی که بر انقلاب وارد شده» احساس میکرد. شورای اقدام و تبلیغات این مسئله را درک کرده بود.(ص505)
اجلاس دو روزهای که به منظور آشتی دادن دو جناح متخاصم برگزار شده بود، بدون نتیجه پایان یافت. پاولوویچ جلسه را چنین جمعبندی کرد: حیدرخان و خانوکایف دفاع «بسیار ضعیفی» از دیدگاههای خود به عمل آوردند. تلاشهای پاولویچ و اسکاچکو برای پایان دادن به اختلافات شکست خورد. اگرچه سلطانزاده و بیشتر اعضای کمیتهی مرکزی نخست پیشنهاد اخراج «همهی عناصر نامطلوب»، کاهش شمار اعضای کمیتهی مرکزی، گنجاندن حیدرخان و نیز همکاری با وی را پذیرفتند، حیدرخان قاطعانه مصالحه با حزب کمونیست ایران را رد کرد.» حیدرخان اعلام کرده بود که 10 درصد از کمیتهی مرکزی نخست دچار «فساد» مالی بودند و همکاری با آنان «نام پاک» وی را در ایران «لکهدار» میکرد. پاولوویچ با توجه به بنبست موجود پیشنهاد کرد که تصمیم نهایی را به کمینترن واگذارند، که چنان که دیدیم، از کمیتهی مرکزی نخست جانبداری کرد.(صص506-505)
اگرچه کارشناسان قدرتمندی همچون پاولوویچ، یا حتی لنین، از کمیتهی مرکزی نخست و سلطانزاده حمایت میکردند، اما گروه حیدرخان به تدریج دست بالا را پیدا کرد، تا جایی که پراودا رسماً آن را حزب کمونیست ایران نامید (فصل 12). این امر از پشتیبانی آشکار از کوچکخان و دیدگاههایش در چگونگی رهبری انقلاب ایران حکایت میکند. افزون بر آنچه در این کتاب نشان دادیم، یک سند مهم (که در گردهمآیی باکو در 4 سپتامبر- 13 شهریور- به عنوان بخشی از «کیفر خواست» علیه کمیتهی مرکزی منتخب کنگرهی انزلی به بحث گذاشته شد) نشان میدهد که گروه حیدرخان، برخلاف همهی جاروجنجالها، دربارهی کوچکخان نظری چندان متفاوت از دیدگاه کمیتهی مرکزی نخست نداشت.(صص508-507)
اما این چیزی نبود که کوچک دربارهی حیدرخان و گروهش در ذهن داشت، زیرا در ژانویهی 1921 (دی ماه 1299) (پس از آنکه پراودا برنامهی حداقلی حیدرخان را رسماً اعلام کرد) کوچکخان نامهای به وی نوشت و به او به عنوان «خدمتگزار وفادار» مردم تبریک گفت. این نامه که بیش از 70 سال در لابهلای بایگانیهای شوروی مدفون شده بود، آنچه را که نمیدانستیم کاملاً عیان میکند. نخست این که، کوچکخان به طور مرتب حیدرخان را از طرحهای ابتکاری خود نسبت به کمونیستهایی که با وی مخالف بودند، آگاه میکرد. دوم، وی که گویی از تماسهای سردار محیی با انگلیسیان آگاهی داشت...(ص508)
اگر کوچکخان (همینطور احسان و یارانش به درجاتی کمتر) نمیتوانست روی تاریک سیاست مسکو را ببیند، دیگران میتوانستند. ناظران در تهران به آسانی قرارداد سری بین روسیهی شوروی و دولت [تهران] را در چشمانداز میدیدند.(ص509)
این بدگمانیها از همان زمانی برانگیخته شد که دولت مشیرالدوله راه مصالحه با مسکو را در پیش گرفت و انصاری را به باکو فرستاد تا در مورد یک معاهدهی مودت مذاکره کند.(ص510)
این اسناد پراکنده نشان میدهند زمانی که دولت مشیرالدوله به مذاکره با مسکو تصمیم گرفت، انقلابیون چیزی بیش از آلت دست در معاملات سهجانبهی مطرح شده در فصل 13، نبودند. مسلماً، به رغم دیدارهای متعدد همکاران احسان از مسکو و باکو و توسل جستن آنان به مقامات شوروی در باکو و مسکو، کمک کمتری از آنچه خیرخواهانه در تهران خواسته بودند، دریافت کردند.(ص510)
ائتلاف بین جنگلیان و کمیتهی مرکزی به رهبری حیدرخان در اردیبهشت 1300 احیا شد. اسناد تازه به دست آمده نقش شورویها را در این رابطه نشان میدهد.(ص511)
اسناد نشان میدهند که ائتلاف بین حیدرخان و کوچکخان با میانجگیری شورویها، به ویژه آنان که مسئول ارتش سرخ ایران در گیلان بودند، شکل گرفت. آنانی که مخالف این ائتلاف بودند، یعنی گروه احسان- محیی و «رادیکالهای» کمیتهی مرکزی نخست، به پخش شایعه علیه کوچکخان دست زدند. احسان وی را متهم کرد که با انگلیسیان و تهران متحد شده بود.(ص511)
پس از توافق، کوچکخان در اردیبهشت 1300 (مه 1921) بار دیگر به کمیتهی مرکزی تحت ریاست حیدرخان گفت که انقلاب ایران «به اتحاد کامل و واقعی همهی فرزندان و زحمتکشانش نیاز دارد.»(صص513-512)
با وجود این که شورویها ظاهراً میانجی این مذاکرات بودند، تئودور روتشتاین، این برگماردهی لنین و نخستین فرستادهی رسمی شوروی به دربار سلطنتی ایران قاجار، پنهانی در تدارک برچیدن بساط جنبش انقلابی ایران بود. وی پیش از روانه شدن به تهران نامهای به نریمانف نوشت و خواستار همکاری کامل وی شد... در ادامهی نامه آمده بود: «به روشنی میبینم [هر زمان که] نفوذ کمونیستهای ایرانی، که روشنایی را فقط در یک چارچوب ایرانی میبینند، سیطره مییابد، مانع سیاست درست ما میشود.» آنان بایستی درک میکردند که رفاه روسیهی شوروی در اولویت نخست قرار میگرفت: «کمونیسم ایرانی، و ایران، بدون روسیه شوروی وجود نخواهند داشت، زیرا [در غیر این صورت] ایران بلافاصله توسط انگلیس بلعیده خواهد شد.» او افزود: ...با توجه به جلسهی قریبالوقوع شورای اقدام و پروپاگاند، از شما [نریمانف] میخواهم که همهی تدابیر لازم را برای پایان دادن به کارشکنی در راه سیاست جهانی ما اتخاذ کنید و بلافاصله حکومت شوروی را در گیلان برچینید. دولت تهران به من اطمینان میدهد که انگلیسیان قول دادهاند تا 15 آوریل (26 فروردین) قزوین را تخلیه کنند. این به معنای آن است که شورای اقدام و تبلیغات نیز باید از طریق فرماندهی نظامی ما، به طور قطعی موافقت کند که به محض رفتن انگلیسیان، گیلان را ترک کند...(ص514)
سرانجام باید به بحث دربارهی حادثهای بپردازیم که نماد سقوط جنبش جنگل و ج.ش.س.ا. است (فصل 16). تعجبی ندارد که هیچ سندی در بایگانیهای شوروی در ارتباط با این رویداد مهم و قتل حیدرخان- که اغلب از سوی تاریخنگاران شوروی و مریدان ایرانیشان به عنوان دستاویزی برای لوث کردن نام کوچکخان مورد استفاده قرار گرفته- یافت نشده است.(ص518)
یک نامه حکایت از آن دارد که حیدرخان مانعی بود در راه برقراری روابط عادی با تهران، آنچنان که روتشتاین و رؤسای مسکونشین وی در نظر داشتند.(ص519)
نامهای غیرعادی خطاب به نریمانف در بایگانیهای شوروی حفظ شده است که به امضای احسان، خالو قربان و کنگاوری است... آنان به نام «جبههی انقلابیون شرافتمند» از «رفیق نریمانف درخواست کردند: «انقلابیون و رنجبران ایران را فراموش نکنید! انقلابیون پیشگام [در ایران] از انقلابیون روسیه و آذربایجان حمایت و از سنگرهای شما در خط جبهه محافظت میکنند؛ آنان را ترک نکنید. ما جداً به شما یادآوری میکنیم اگر چراغ انقلاب در ایران و گیلان خاموش شود، مسئولیت آن بر عهدهی شماست؛ این بحران و اهمیت انقلاب را فراموش نکنید.»(ص519)
اما احسان به زودی دریافت که شورویها یکبار دیگر تمایلی نداشتند که مزایای موجود در ارتباط با رژیم تهران دچار اختلال شود... وی پیشبینی کرد که سرانجام یک انقلاب رژیم پهلوی را سرنگون خواهد کرد، اما تا آن زمان مسئولیت اخلاقی اوضاع ایران بر عهدهی رژیم شوروی خواهد بود. انقلاب ایران سرانجام به وقوع پیوست، پهلویها را در نوردید، اما احسان و امثال وی مدتها بود که به فراموشی سپرده شده بودند. کسانی که به جای او نشستند، به سرعت از «حمایت خستگیناپذیر» اتحاد شوروی از مردم ایران در مقابل پهلویها داد سخن دادند! در حالی که احسان، پس از 6 سال تبعید، خیلی دیر دریافت که یک آلت دست و قربانی چشمبستهی ایمان به روسیهی شوروی شده بود، جانشینان وی در حزب توده هرگز به چنین دریافتی نرسیدند.(صص521-520)
هنوز روشن نیست چه کسی مسئول مصادرهی کالاهای ایرانی در باکو بود، امری که از دید کوچکخان و دشمنان دست راستیاش (هرچند به دلایلی کاملاً متفاوت) اقدامی خصمانه نسبت به جنبش ملی ایران محسوب میشد؛ چرا به رغم اعتراضهای مکرر کوچکخان و توصیهی کمیتهی مرکزی نخست، خانوکایف، آبوکف و حتی دیپلمات آذری، کسی زحمت پرداختن به این مسئلهی خاص را به خود نداد؟(ص521)
دسترسی ما به بخشی از بایگانیهای شوروی نوری میتاباند بر تاریخنگاری جانبدارانهی کارشناسان شوروی، از اوسترُف، تا ایوانوا و آقایف و پلاستون، [یعنی همانهایی] که جهت آماج ملامت را از حزب کمونیست روسیه به «تئوریسینهای چپرو» حزب کمونیست ایران (فصل 12) تغییر دادند، این مسئله همچنین نشان میدهد تاریخنگاری استالینیستی که کوچکخان را متهم به همدستی با انگلیسیان و دولت تهران میکند، بر پایهی شایعات پوچ بنا شده است، در حالی که اسناد فراوان موجود در همان بایگانیها خلاف آن را گواهی میدهند.(صص523-522)
دسترسی به بایگانیهای شوروی پردهی ابهام دربارهی حیدرخان را نیز که هم به عنوان قهرمان و هم قربانی جنبش جنگل تصویر میشد، کنار زد. در واقع که وی هیچکدام از این دو نبود. انگیزههای وی [اکنون] روشن شدهاند. وی میخواست تهران را تصرف کند و سپس کوچکخان را از سر راه بردارد. دودوزهبازی حیدرخان، همچون دیگر موارد در تاریخ ایران، چاهکن را به چاه افکند.(ص523)
ما اکنون درک بهتری از سادهانگاری کوچکخان نسبت به بلشویکها داریم. او بود که از لنین خواست آبوکف و مدیوانی را به ایران بفرستد و سپس بازگردانی آنان را خواستار شد. اگرچه اعلام جمهوری شوروی بیشتر حامیان بورژوا و زمیندار وی در رشت (و جاهای دیگر) را از وی دور کرد و در نتیجه «زمین زیر پایش میلرزید»، اما این رویدادها باز هم چشم وی را به روی واقعیتهای زندگی در ایران نگشود و او را به اتخاذ یک تصمیم قاطع دربارهی مسئلهی ارضی وانداشت، که دستکم حمایت دهقانان را برای وی به بار میآورد. در عوض، چشم به «شناسایی رسمی دولت خود از سوی روسیه[ی شوروی]» داشت.(صص524-523)
اگرچه کوچکخان را سادهانگاری ویژهی خودش گمراه کرد، رهبران جناحهای درگیر حزب کمونیست و احسان و یارانش که به لنین و رهبری شوروی متوسل میشدند، زیان بیشتری متحمل شدند. پیروی آنان از «مرکز مقدس» موجب فلج ذهنیشان در ابعادی فاجعهبار شد. در همان حال، آنان قربانی یک طرح حساب شدهی مسکو و باکو شدند.(ص524)
ما همچنین دریافتیم که رادیکالیزه شدن جنبش، که بیش از 70 سال کمیتهی مرکزی نخست به خاطر آن ملامت شد، ریشه در دو قطعنامهی حزب کمونیست آذربایجان و دفتر ایران، نه حزب کمونیست ایران، داشت. تصمیم به کودتا علیه کوچکخان نه از سوی کمیتهی مرکزی و نه جنگلیان «چپرو» به رهبری احسان، که توسط دفتر ایران گرفته شد که تحت کنترل میکویان، مدیوانی و استاسووا بود.(ص525)
به علاوه، رهبران درجه اول دفتر ایران، نریمانف، استاسووا، اورژونیکیدزه، مدیوانی و میکویان، به جای ارزیابی اشتباهات خود در مورد کنار گذاشتن کوچکخان، در 13 اکتبر 1920 (21 مهر 1299) تصمیم گرفتند کمیتهی مرکزی منتخب کنگرهی انزلی را مجازات، و احتمالاً آبوکف و همسرش را سپر بلا ساخته و تنبیه کنند.(ص525)
پیوستها: زندگینامهی اشخاص
افشار، رضا (متولد 1888/1267خ): یکی از نخستین همراهای[ن] کوچکخان که تقریباً همان اوایل از وی روی گرداند. وی که در 1267 خورشیدی در یک خانوادهی بهایی در ارومیه به دنیا آمده بود، کار خود را به عنوان کارمند وزارت مالیه آغاز کرد. افشار به عنوان عضوی از کمیتهی اتحاد اسلام جنگلیان، کارگزار مالی جنبش بود.(ص529)
امیرعشایر، مصطفی قلیخان (تولد 1860/1239خ): ...جنگلیان در 1297 او را به والیگری گیلان منصوب کردند. امیر عشایر پس از اختلاف پیدا کردن با جنگلیان، راهزنی در خلخال را از سر گرفت و دوستی خود با سردار مقتدر تالشی را تقویت کرد.(ص529)
امیر مؤید سوادکوهی، اسماعیلخان (تولد، 1850/1249خ): ...امیر مؤید در دومین حملهی نافرجام محمدعلی شاه به نیروهای دولت مشروطه در 1290، کمک کرد. در 1297، به سازماندهی اتحادیهی طبرستان پرداخت و یک دولت موقت با مشارکت سران مازندرانی برای مذاکره با جنگلیان تشکیل داد. وی در 1298 به تهران رفت، اما وثوقالدوله، نخستوزیر وقت، او را به کرمان تبعید کرد و اموال دیوانیای را که دزدیده بود، پس گرفت.(ص530)
امیر مکرم، میرزا محمودخان (متولد 1870/1259خ): پسر عباسقلیخان سردار، که مالک حدود 60 روستا در لاهیجان و آمل بود، فرماندهی موروثی نیروی نظامی 1000 نفرهی قدرتمند لاهیجان را بر عهده داشت.(ص531)
امینالدوله، محسنخان (متولد 1875/1254خ): وی بزرگترین زمیندار گیلان، داماد مظفرالدین شاه و پسر امینالدوله وزیر اعظم بود... در تابستان 1296 از املاکش در لشت نشا «ربوده» و برای آزادیاش 100 هزار تومان فدیه درخواست شد که با پرداخت 70 هزار تومان آزادش کردند. کوچکخان که مشروطهخواه بود، [قاعدتاً] باید از این درخواست [دهقانان] با خوشحالی فراوان استقبال کرده باشد.(ص531)
پهلوی، رضاخان سوادکوهی (بعدها رضاشاه) (تولد 1873/1252خ): ...خانوادهی مادرش، که خاستگاه قفقازی داشت، پس از آنکه ایران این منطقه را به موجب قرارداد ترکمانچای در 1828(1207) به روسیهی تزاری واگذار کرد، زادگاه خود را ترک کرده بود. رضا در 15 سالگی به خدمت هنگ قزاق درآمد و پادوی اصطبل شد و سپس به عنوان نگهبان سفارت هلند خدمت کرد. وی ظاهراً مدارج ترقی را به دلیل نشان دادن شجاعت در جنگ با راهزنان به سرعت پیمود. رضاخان در کودتای 1287 محمدعلی شاه علیه دولت مشروطه شرکت داشت و خود را به افسران تزاری نزدیک کرد... همزمان با افزایش اقبال جنگلیان در اثر شکست تزاریسم، انگلیسیان به کار در میان افسران و سربازان هنگ قزاق شروع کردند. ژنرال آیرونساید و سرهنگ اسمایت که به طور غیررسمی و تقریباً پنهانی در میان قزاقها کار میکردند تا یک «نیروی دفاعی» علیه جنگلیان و متحدان بلشویکشان تشکیل دهند، رضاخان را مردی بلندپرواز و مبتکر یافتند و وی را به عنوان «شخصی بیتردید دارای ارزشهای فوقالعاده» که میتوانست «رهبر» احتمالی ایران بشود، برگزیدند.(ص532)
پیشهوری، سیدجعفر جوادزاده (تولد 1892/1271خ): این سومین رهبر مهم کمونیست که نقش مهمی در ج.ش.س.ا. ایفا کرد، در 1271 در یک خانوادهی فرودست در خلخال آذربایجان به دنیا آمد. وی که مردی تحصیلکرده بود، به زودی به یک روزنامهنگار بانفوذ در باکو تبدیل شد و به انتشار روزنامههای قانونی و نشریات زیرزمینی منطقه همچون عاشقسوز، حریت، آذربایجان فقراسی، کمونیست، ینییول، ینیفکر و بسیاری دیگر پرداخت. پیشهوری پس از بازگشت به ایران با حزب کمونیست در گیلان همکاری کرد و کمیسر امور داخله در دولت تحت رهبری کمونیستها شد که در پایان ژوئیه 1920 (اوایل مرداد 1299) شکل گرفته بود. پس از شکست جنبش جنگل، نویسندهی پیشگام روزنامهی کمونیستی حقیقت شد که در تهران انتشار مییافت. در 1300، نمایندهی حزب کمونیست ایران در کنگرهی سوم کمینترن شد و از آرمان جناح رادیکال حزب دفاع کرد. وی به کار در میان کارگران ایران پرداخت تا این که به عنوان یکی از مسئولان اعتصاب بزرگ کارگران صنعت نفت در 1308 در خوزستان دستگیر شد. وی عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران تا زمان دستگیریاش در دیماه 1309 (دسامبر 1930) بود.(ص533)
«جنگلی»، میرزا کوچک (تولد 81-1880/1269 خ): ...کوچکخان به مدارس محلی سنتی رفت و سپس در 14 یا 15 سالگی به تحصیل دروس مذهبی در مدرسهی حاجی حسن در رشت پرداخت. بنا به گزارشها، وی پس از 21 سالگی به خواندن دروس پیشرفته [مذهبی] در مدرسهی محمدیهی تهران ادامه داد... وی در رشت در میان طلبههای جوان فعال بود و گفته میشود از جمله سازماندهندگان انجمن طلاّب بوده است... کوچکخان پس از کودتای 1287 دوران استبداد صغیر، همچون بسیاری دیگر از مخالفان محمدعلی شاه به قفقاز پناهنده شد تا از خشم مرنجعان محلی تحت حمایت کنسول تزاری در امان بماند. آنگاه که کمیتهی ستار در همکاری با انقلابیون قفقازی طرحهایی را برای سرنگونی مسلحانهی شاه میریخت، میرزا کوچک و رفقایش به گیلان بازگشتند و در صفوف نیروهای مجاهد به رهبری سردار محیی و سپهسالار ثبتنام کردند... اقامت وی در تهران به دلیل اولتیماتوم روسیه در دسامبر 1911 (آذر 1290) که او را از رفتن به گیلان باز میداشت، به درازا کشید... پس از وقوع جنگ جهانی اول وی و همراهانش حملات چریکی علیه نیروهای روس مستقر در گیلان را آغاز کردند. موقعیت سیاسی- نظامی وی با سقوط تزاریسم بهبود چشمگیری یافت. وی همچنان که به نیروهای روسیه فشار میآورد تا ایران را ترک کنند، به جد مخالف ورود نیروهای انگلیسی بود... کوچکخان که در مه 1919 (اردیبهشت 1298) از انگلیسیان شکست خورده بود، جنبش جنگل را در اواخر این سال احیا کرد. وی اتحاد کوتاه مدتی را با کمونیستهای ایرانی، پس از پیاده شدن نیروهای شوروی در انزلی در اردیبهشت 1299، تشکیل داد. احیای این اتحاد در اردیبهشت 1300 با حیدرخان عموغلی نیز شکست خورد، که به بدگمانی و دشمنی فزاینده انجامید... کوچکخان به همراه یار ولگا- آلمانی خود، هوشنگ، در اواخر نوامبر یا اوایل دسامبر 1921(آذر- دی 1300) در توفان برف گرفتار شد و در ارتفاعات البرز از سرما یخ زد.(صص535-534)
حشمت، دکتر ابراهیمخان (تولد، حدود 1890/1279خ): دکتر حشمت، دیگر عضو سرشناس جنبش جنگل، در یک خانوادهی متوسط گیلانی در لاهیجان زاده شد. وی به مدرسهی فرانسوی آلیانس رفت و در دارالفنون به تحصیل پزشکی پرداخت... حشمت فرمانده نظامی توانایی در جنگ علیه نیروهای روس و انگلیس بود. پس از شکست جنگلیان از انگلیسیان در 1919 (1298) و «بخشودگی» حاجی احمد، انگلیسیان دکتر حشمت را با همان وعده به پناهندگی تشویق کردند. به رغم این وعده، وی به خاطر «شورش» محاکمه و در مه 1919 (اردیبهشت 1298) به دار آویخته شد.(ص536)
حیدرخان عموغلی (تاری وردیف) (متولد 1890/1269 خ): حیدر در یک خانوادهی مهاجر ایرانی در قفقاز به دنیا آمد، در گنجه بزرگ شد در مدرسهی صنعتی تفلیس تحصیل کرد و در آنجا از طریق انقلابیون بومی، همچون استالین، نریمانف، اورژونیکیدزه و عزیزبکف با سوسیالیسم آشنا شد. وی به عنوان یک مهندس جوان به ایران آمد تا در یک شرکت برق در مشهد مشغول کار شود... اگرچه حیدرخان در کنفرانس حزب عدالت در آوریل 1920 (فروردین 1299) در تاشکند حضور داشت، به شکل توجیهناپذیری در کنگرهی انزلی در خرداد 1299 (ژوئن 1920) غایب بود. حیدرخان به جناح «میانهرو» حزب کمونیست ایران تعلق داشت. در کنگرهی سپتامبر 1920 (شهریور 1299) باکو، وی به ریاست کمیتهی مرکزی دوم حزب برگزیده شد. در اسفند 1299 (فوریه 1921) به تبریز رفت اما دستگیر و اخراج شد و سپس به تأسیس دوبارهی یک دولت ائتلافی جنگلی- کمونیستی در گیلان پرداخت که جمهوری شوروی گیلان نامیده شد. در این دولت وی کمیسر روابط خارجی شد. زمانی که جلسهای برای رفع بدگمانیهای متقابل بین کوچکخان و او ترتیب داده شد، محل جلسه مورد حمله قرار گرفت و حیدرخان توسط افراد کوچکخان به قتل رسید.(صص537-536)
خالوقربان (تولد 1880/1269خ): خالوقربان کُردی از ایل هرسین در درهی گامآسیاب واقع در منطقهی کرمانشاه بود... او که مجذوب جنبش جنگل شده بود، در 1297 به حاجیاحمد کسمایی پیوست. نخستین وظیفهاش بسیج کارگران کشاورز کُرد در گیلان بود. در 1298 آجودان دکتر حشمت در لاهیجان شد. ترقی او به فعالیت و انرژیاش نسبت داده میشد. وی تا تیرماه 1299 در کنار کوچکخان ماند و در این موقع به جانب احسان و کمونیستها رفت. خالو قربان در زمانی که ج.ش.س.ا. تحت تسلط حزب کمونیست بود، کمیسر جنگ شد. پس از امضای قراداد مودت ایران و شوروی در 1921 (1300)، به رضاخان پناهنده و ملحق شد، او به عنوان بلد در جنگلهای گیلان به تعقیب جنگلیان پرداخت.(ص537)
خیابانی، شیخ محمد: رهبر قیام آذربایجان در 1299. طلبهای بود که در 1269 در یک خانوادهی تاجر تبریزی متولد شد... پس از پیروزی مشروطهخواهان در 1288، به نمایندگی مجلس دوم انتخاب شد و به حزب دموکرات پیوست. وی پس از سقوط تزاریسم در روسیه فعالیت خود را از سر گرفت و شاخهی تبریز حزب دموکرات را دوباره فعال کرد. در بهار 1299 علیه دولت مرکزی به پاخاست و خودگردانی محلی آذربایجان را اعلام کرد... برخلاف ادعاهای زندگینامهنویس او، علی آذری، خیابانی ضد کمونیست بود و معاملات پنهانی با انگلیسیان داشت... خیابانی از همکاری با کوچکخان و پیوستن به جنبش او سر باز زد. وی در اواخر تابستان 1299، به دست نیروهای دولتی کشته شد.(صص539-538)
دوستدار (علیآبادی)، احساناللهخان (احسان) (تولد 1883/1272خ): این دومین چهرهی مهم جنبش جنگل، پس از سقوط تزاریسم و رادیکالی شدن رژیم حاکم بر روسیه، در ساری و در یک خانوادهی فرودست بهایی زاده شده بود. احسان تا وقوع جنگ [اول] در پایتخت ماند وآنگاه به «دولت ملی» طرفدار آلمان در کرمانشاه پیوست و در 1295 (1916) در کنار نیروهای ترک و آلمانی در جبههی کرمانشاه- همدان جنگید. وی سپس به کمیتهی مجازات ملحق شد... وی سپس به گیلان گریخت و در آستانهی انقلاب اکتبر روسیه به کوچکخان پیوست. احسان رهبر جناح «رادیکال» جنگلیان بود و پس از ورود نیروهای شوروی به انزلی در اردیبهشت 1299 (مه 1920)، به همکاری نزدیک با حزب کمونیست ایران پرداخت. در اوایل پاییز 1300 (1921) به توصیهی سفیر شوروی به آذربایجان شوروی گریخت و هرگز بازنگشت... احسان، همچون همکار دیرین خود محمدجعفر کنگاوری، باید در تصفیههای شوروی در اواخر دههی 1930 (دههی 1310) از بین رفته باشد.(ص539)
ذرّه، ابوالقاسم(تولد 1898/1277خ): ابوالقاسم ذرّه، شاعر و روزنامهنگار، پسر حاجیمیرزا یحیی سجادی، امام مسجد جامع بود. وی در مدرسهی علوم سیاسی در تهران تحصیل کرد... به دلیل مخالفت فعال با قرارداد 1919 به زندان افتاد... پس از استقرار ج.ش.س.ا.، وی به رشت رفت و به حزب کمونیست ایران پیوست و بعدها دبیر تحریریهی ایران سرخ شد. وی به تشویق نمایندگان شوروی، ایران را در مهرماه 1300 (اکتبر 1921) ترک و به روسیهی شوروی رفت... هنگام ورود نیروهای شوروی به ایران در تابستان 1320 (1941)، تحت بازداشت قرار داشت و چندی بعد تیرباران شد.(ص540)
ساعدالدوله(امیراسعد)، علی اصغرخان: یکی از سرکردگان فعال ضدجنبش جنگل در ناحیهی خزر و پسر سپهسالار، که ویژگیهای غریب پدرش را به ارث برده بود... بعدها دولت تهران نسبت به طرح یک توطئهی پنهانی با شرکت نیروهای کوچکخان در مازندران به او بدگمان شد؛ از این رو، او به آذربایجان گریخت... اما اگر هم در فروردین 1298به «معاملهی پنهانی» با کوچکخان دست زده باشد، معاملهای بود که هرگز تحقق نیافت. این توطئهی او شاید به خاطر نفرت از وثوقالدوله، پدرزنش، بوده باشد.(ص540)
سالار فاتح (دیوسالار)، سرتیپ میرزا علیخان (تولد 1860/1249خ): مرد خودساختهی دیگری از خطهی شمال... در 1291 رئیس نظمیهی تهران شد، و پس از 7 ماه به دلیل «ضرب سکهی تقلبی» برکنار شد... وی به اتفاق کوچکخان (فصل4)، که به زودی از وی جدا شد تا جنبش خود را در گیلان آغاز کند، تهران را ترک کرد... وی که در 1919(1298) با کوچکخان در کسما مشورت کرده بود، پس از دریافت اماننامه از دولت تهران که سفارت انگلیس نیز آن را مهر و امضا کرده بود، روانهی تهران شد.(ص541)
سپهدار اعظم، ولیخان (سپهسالار) (متولد 1846، 1225خ): ولیخان سپهدار اعظم (بعدها سپهسالار) از یک خانوادهی زمیندار قدیمی تنکابن در مازندران برخاست... سپهسالار فعالیت حرفهای خود را در ارتش آغاز کرد و به مقام والگیری در تالش، استرآباد، اردبیل و گیلان رسید... در سال 1287، وی از طرف محمدعلی شاه مأموریت یافت که انقلابیون تبریز را سرکوب کند، اما پس از بروز اختلاف با عینالدوله، والی آذربایجان، از فرماندهی کنار کشید. آنگاه در اسفند 1288، هنگامی که انقلابیون محلی علیه والی وقت به پا خاسته او را کشتند، سروکلهاش در انزلی پیدا شد. آنان از سپهسالار خواستند که والی آنجا شود. سپهسالار در فروردین ماه رهبری نیروهای آنها را به عهده گرفت و در تیرماه 1288 پیروزمندانه وارد تهران شد... زمانی که نیروهای روسیه به فرماندهی ژنرال باراتف در 1916 (1295) ایران را اشغال کردند، وی به عنوان نخستوزیر در 24 مرداد 1295 (15 اوت 1916)، حکمی امضا کرد و کنترل امور مالی کشور را به یک کمیسیون مشترک انگلیس- روسیه سپرد. وی همچنین به انگلیسیان و روسیان اجازه داد تا یک نیروی نظامی 11000 نفره به ترتیب در جنوب و شمال تشکیل دهند.(صص543-542)
سپهدار، رشتی، فتحاللهخان (متولد 1860/1239خ): سپهدار رشتی که زمانی یک روستایی ساده بود، به عنوان کارمندی دونپایه وارد ادارهی گمرک شد و از طریق ازدواج با زنعمو، اموال عمویش، علیاکبر، را به ارث برد... سپهدار با کارکنان سفارت روسیه و انگلیس روابط «دوستانه» داشت... پس از آنکه جنگلیان و بلشویکها املاکش را در نوامبر 1920 (آبان 1299) مصادره کردند، «به افلاس افتاد.» سپهدار، پس از استعفای مشیرالدوله به نخستوزیری رسید و تا کودتای 1921 (1299) در این مقام ماند. انگلیسیان به او نشان K.C.M.G اعطا کردند.(ص543)
سردار جلیل کُلبادی، لطفعلیخان: ...جلیل که یکی از ثروتمندترین مردان شمال ایران تلقی میشد، از پرداخت مالیات سرباز میزد، و اگرچه گرایشی به سیاست نداشت، به اتحادیهی طبرستان پیوست و از طرف آن به والیگری مازندران منصوب شد. وی بهایی بود و «به خاطر شرارت و ظلم در میان زمینداران» منطقه «شهرت بدی» داشت و «داستانهای زشت و ظاهراً واقعی زیادی دربارهی جنایاتش» به او نسبت داده میشد.(ص544)
سردار محیی، عبدالحسین خان معزالسلطان (تولد 1865/1254خ): خانوادهای که نقش مهمی در جنبش انقلابی گیلان 8-1287 و جنبش جنگل بازی کرد، خانوادهی سردار محیی (فرمانده نجاتبخش) بود... سردار محیی، پسر دوم، عملاً رهبر ارتش انقلابی گیلان بود که ریاست اسمی آن را سپهسالار برعهده داشت. همان ارتشی که تهران را گرفت و محمدعلی شاه را در ژوئیه 1909 (تیر 1288) از سلطنت برکنار کرد... در 1297، ظاهراً به دلیل خدماتش، به والیگری کردستان منصوب شد. سپس به گیلان رفت و با دولت وثوق علیه جنگلیان همکاری کرد... وی طی دومین مرحله از فعالیت ج.ش.س.ا. آشکارا با بلشویکها در گیلان همکاری میکرد. سردار محیی و برادر بزرگترش به اتهام خیانت توسط مقامات شوروی دستگیر شدند (بدون اطلاع دولت احسان- کمونیستها). اما احسان [به موقع] آنان را از خطر اعدام نجات داد و به باکو فرستاد. سردار محیی بعدها به تفلیس فرستاده شد و در آنجا مورد عنایت اورژونیکیدزه، دوست دوران مشروطهاش، قرار گرفت. وی در اوایل دههی 1920 (1300) درگذشت و در باکو به خاک سپرده شد.(صص546-544)
سردار مقتدر، نصرالله خان (متولد 1870/1259خ): وی که به ضرغامالسلطنه نیز معروف است، رئیس ناحیهی تالش- دولاب بود... اگرچه مدت کوتاهی با جنگلیان در 1297 همکاری کرد، به دشمنی با کوچکخان، که از وی میترسید، شهره بود. در عملیات نظامی علیه کوچکخان در اواخر 1919 و اوایل 1920 (اواخر 1298، اوائل 1299) در کنار نیروهای دولتی با میرزا جنگید.(ص546)
سلطانزاده (میکائیلیان)، آوتیس (متولد 1889/1268خ): آوتیس سلطانزاده، مهمترین رقیب حیدرخان در حزب کمونیست ایران، مسلمان نبود، همچنان که یک انقلابی صرفاً عملگرا هم به شمار نمیرفت. وی روشنفکر و نظریهپرداز بود. سلطانزاده در 1268 از مادری ارمنی و پدری مسلمان در یک خانوادهی فقیر اهل مراغه، زاده شد... پس از فارغالتحصیلی به جنبش کارگری قفقاز پیوست و عضو جناح بلشویک حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه شد. پس از انقلاب اکتبر با دولت شوروی همکاری کرد. در 1919 (1298) همچون حیدرخان، به آسیای مرکزی اعزام شد تا کارگران ایرانی را به پیوستن به حزب کمونیست ایران تشویق و بسیج کند. وی در آنجا ایرانیان مهاجر را وارد ارتش سرخ ایران کرد، کنفرانس عدالت در تاشکند و کنگرهی حزب کمونیست را در انزلی سازمان داد... وی رهبری جناح رادیکال حزب را بر عهده داشت و خواستار اصلاحات ارضی فوری در گیلان بود. وی با کسانی که با کوچکخان همکاری میکردند، مخالف بود.(صصص547-546)
طباطبائی، سیدضیاءالدین (متولد 1885/1264): وی در یک خانوادهی روحانی محلی در 1264 خورشیدی زاده شد و آموزش طلبگی یافت. پس از اقامت در اروپا طی سالهای 1909-1911 (1288-1290) به ایران بازگشت تا سردبیری روزنامه برق و سپس رعد را به عهده گیرد. به این ترتیب نام خود را به عنوان یکی از حامیان سیاست انگلیس در ایران بر سر زبانها انداخت... سیدضیاء در 1919 (1298) به عنوان دیپلمات به باکو اعزام شد تا با دولت مساواتچی باکو مذاکره کند. انگلیسیان در سال 1920 (1299) وی را یک دولتمرد «بسیار بزرگ» توصیف کردند که ممکن بود «آیندهی شغلی بزرگی» داشته باشد، که به یقین چنین نیز شد، زیرا به رهبری کودتای 1299 و به مدت 3 ماه به نخستوزیری رسید، تا این که توسط همدست نظامیاش، رضاخان، برکنار شد.(صص548-547)
قوامالسلطنه، احمد (تولد 1875/1264خ): احمد قوامالسلطنه، برادر کوچکتر وثوقالدوله، نیز ترقی سریع خود را مدیون انقلاب مشروطه بود. وی در 1289 (1910) وزیر جنگ و در 1290 وزیر مالیه شد، «که از این راه ثروت هنگفتی کسب کرد.»... قوام از 1297 تا قیام سرهنگ محمدتقی خان پسیان در بهار 1300 والی خراسان بود... قوام که در اکتبر 1910 (مهر 1299) نشان «فرمان شوالیهی فرماندهی» از ستارهی امپراتوری هند انگلیس دریافت کرده بود، از سوی انگلیسیان به عنوان یک والی کل قدرتمند و توانا، «روشن ضمیر»، اما «حیلهگر» توصیف شده است. حیلهگری او در کمک به پایان دادن به جنبش جنگل به منصهی ظهور رسید.(صص549-548)
کسمایی، حاجی احمد (تولد 1865/1254خ): چهرهای بسیار مهم در جنبش جنگل که در اوایل کار با کوچکخان متحد شد و مسئولیت امور مالی جنبش را تا زمان پناهندگیاش در آوریل 1919 (فروردین 1298) عهدهدار بود... پناهنده شدن وی که شدیداً به کوچکخان لطمه زد و موقعیت وی را تضعیف کرد، از طریق مذاکره با مأمور سیاسی انگلیس و قول دریافت اماننامه از وثوق میسر شد.(ص549)
گائوک (معروف به هوشنگ): هویت وی، دلائلاش برای پیوستن به جنگلیان، شیفتگی کامل وی نسبت به کوچکخان، هنوز در پردهی اسرار باقی مانده است... تنها منبع ایرانی که اطلاعاتی دربارهی او داده، یقیکیان است، که میگوید وی یک شهروند روس- «ولگا آلمانی»- بود که پیش از آن در سفارت روسیه در تهران خدمت میکرد. مطابق یک یادداشت انگلیسیان، گائوک مسئول بایگانی سفارت بود و با یک زن یهودی زندگی میکرد... وی ظاهراً با ناوگان شوروی و در سمت مترجم فرمانده راسکولنیکف وارد ایران شد. اما ممکن است زودتر وارد شده باشد... از سوی دیگر، گائوک ممکن است یکی از «23 شرقشناس آلمانی [و کذا]... که لنین [در پاییز 1919] از مسکو برای تبلیغ به سراسر آسیا فرستاده بود» باشد... هوشنگ چنان «مجذوب شخصیت کوچکخان شد» که از بازگشت به روسیه خودداری کرد و در شمار یکی از محارم رهبر جنگلی درآمد. کوچکخان او و یک ایرانی همراه دیگر را در اوت 1920 (مرداد 1299) به مسکو فرستاد تا با لنین دربارهی اختلاف با رهبران حزب کمونیست ایران مذاکره کند. وی تا واپسین لحظات در کنار کوچکخان ماند و همراه او بر اثر سرما یخ زد و جان سپرد.(صص550-549)
مستوفی الممالک، میرزا حسنخان (متولد 1860/1249خ): ...مستوفی هفت سال در اروپا بود، سپس در 1286 به جنبش مشروطیت پیوست، پس از گرفتن چند مقام در دولت، از خرداد 1289 تا اسفند 1290 و سپس در 1293، 1294 و 1297 نخستوزیر شد... به گفتهی انگلیسیان، «پناهنده شدن قزاقها همراه سلاح و تجهیزاتشان به جنبش جنگل در رشت نیز توسط این دو وزیر [مستوفیالممالک و مخبرالسلطنه] طراحی شد و آنان میکوشیدند جنگلیان را به تهران بیاورند. «سقوط کابینهی مستوفی» در 1297 «در اصل کار سفارت انگلیس» بود.(ص551)
مشاورالملک انصاری، میرزاعلی قلیخان (تولد 1870 یا 1874/1249 یا 1253): ...در مرداد 1297 در زمان صدارت وثوقالدوله وزیر خارجه و برای شرکت در کنفرانس صلح به پاریس اعزام شد. در 1299 سفیر ایران در استانبول شد و در همان زمان از سوی مشیرالدوله، نخستوزیر، برای مذاکره با دولت شوروی به مسکو فرستاده شد. مشاورالملک به همراه تقیزاده، مذاکره کنندهی اصلی قرارداد مودت با مسکو در 1921 (1300) بود. وی تا 1926 (1305) سفیر ایران در مسکو بود و در این سال دوباره به وزارت خارجه منصوب شد.(ص552)
مشیرالدوله، میرزاحسنخان (تولد 1870/1269خ): مشیرالدوله، همکار و متحد نزدیک مستوفیالممالک، صاحب املاک و مستغلات در نواحی ساحلی خزر بود... مشیرالدوله در روسیه تحصیل کرد، به جنبش مشروطه پیوست و به نوشتن پیشنویس قانون اساسی کشور در 1285 کمک کرد... پادشاه انگلیس، ادوارد، به وی نشان عالی بریتانیا (C.C. M.G) اعطا کرد. مشیرالدوله که در 1294 نخستوزیر شد، یکبار دیگر به پیشنهاد انگلیسیان در فاصلهی ماههای ژوئیه- اکتبر 1920 (تیر- مهر 1299)، به نخستوزیری رسید. وی [در پایان همین دوره] در 1299 به دلیل بزدلی و ناکامی در رفع تهدید نیروهای جنگلی- بلشویکی علیه منافع انگلیس، «مورد بیمهری» سفارت این کشور قرار گرفت.(صص553-552)
نصرتالدوله، فیروز میرزا (تولد 1888/1267خ): وی بزرگترین پسر فرمانفرما، نوادهی فتحعلی شاه قاجار، بزرگترین خاندان زمیندار جنوب ایران بود... در تابستان 1918 (1297)، از سوی وثوقالدوله به وزارت امور خارجه منصوب شد. وی یکی از مذاکره کنندگان اصلی قرارداد 1919 با کرزن بود. پس از سقوط کابینهی وثوقالدوله، به اروپا رفت تا این که، ظاهراً از سوی لرد کرزن برای انجام یک کودتا به ایران فرستاده شد. وی بسیار دیر وارد شد.(ص553)
وثوقالدوله، میرزاحسنخان (متولد 1868/1247خ): ...پدر آنان معتمدالسلطنه، کارمند ادارهی مالیهی تبریز بود. آنان به جنبش مشروطیت پیوستند... در زمان وزارت وثوق، اولتیماتوم روسیه از سوی دولت ایران پذیرفته شد. با تجاوز روسیه در سالهای 12-1911 (1290-1291)، وثوقالدوله در خدمت منافع روسیه قرار گرفت و مظنون به حقوقبگیری از آنان شد. آنگاه که در 1295 و بار دیگر 1296 به نخستوزیری رسید، به دوستی با روسیان ادامه داد؛ که این امر مورد توجه پروزکویچ، دیپلمات روس نیز قرار گرفت. وی همچنین از حمایت سفارت انگلیس برخوردار بود، که از انتصاب وی به صدارت از 1297 تا تیرماه 1299 (1918 تا ژوئیه 1920) پشتیبانی به عمل آورد. وثوقالدوله در تاریخ ایران به عنوان یک خائن توصیف میشود که قرارداد رسوای 1919 را امضا کرد؛ قراردادی که همه جز وزیر خارجهی محافظهکار انگلیس، لرد کرزن، با آن مخالف بودند. وی نشان G.C.B امپراتوری انگلیس را در 1919 (1298) دریافت کرد و تا پایان عمر کماکان سرسپردهی انگلیس باقی ماند.(ص554) ادامه دارد ...