تاریخ انتشار : ۱۰ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۲  ، 
شناسه خبر : ۱۴۷۵۶۹
نگاهی کل‌گرایانه به جنبش و نظریه‌ فمینیسم در ایران و جهان

فمینیسم ایرانی به تبع جنبش فمینیسم جهانی گرایش‌های متنوع و متکثری را نمایندگی می‌کند. از آنجا که فمینیسم جنبشی انتقادى و اعتراضی است، بیشترین چالش‌ها را با نهاد مذهب و نظام‌های سیاسی دارد. در کشور ما پیوند نهاد مذهب و سیاست در درازمدت به رادیکال‌تر شدن حرکت‌های فمینیستی خواهد انجامید.
فمینیسم در ایران
سخن گفتن از فمینیسم و جنبش‌های فمینیستى، سهل و دشوار می‌نماید. بخشی از دشواری پرداختن به فمینیسم را می‌توان در تنوع گرایش‌های فمینیستی دانست که گاه به تعارض‌های جدی در ناحیه نظر و عمل کشیده می‌شود. از سوی دیگر درکنار تنوع گرایش‌های فمینیستى، می‌توان به تنوع برداشت‌های متفاوت و متناقض نسبت به فمینیسم و همچنین دستاوردها و پیامدهای فمینیستی اشاره کرد که ضرورت احتیاط و همه‌‌سواندیشی در سخن گفتن از فمینیسم را ایجاب می‌کند. بر این اساس ابتدا باید به ضرورت‌های بحث از فمینیسم اشاره کرد که در آن به طور ضمنی به بخشی از دشواری‌های گفت‌وگو درباره فمینیسم نیز اشاره می‌شود.
ضرورت‌ها
1- تفکیک بین آموزه‌های فمینیسم و مدرنیته درباره مسائل زنان و خانواده:
مدرنیته به عنوان سبک زندگی و شیوه تفکر مردم سرزمین‌های اروپای غربی و آمریکای شمالی از قرن هفدهم به بعد شناخته می‌شود. تحولات زندگی مردم مغرب زمین بعد از مدرنیته آنقدر گسترده و عمیق است که مورخان غربی تمایل دارند آن را به عنوان نقطه عطف تاریخ‌ساز در تاریخ تمدن غربی معرفی‌ کنند اگرچه مورخان جدیدتر ضمن پذیرش تغییرات شگرف مدرنیته، آن را امتداد دوران قبلی تاریخ تمدن غرب می‌دانند. اساس تمدن مدرنیته را می‌توان در 3 عنصر گفتمان مدرنیته (روشنگری)، ساختارها و مدل جدید اقتصادی و سیاسی و درنهایت نهادهای جامعه مدرن از قبیل دولت و دیوانسالاری دانست. تفاوت و تغییرات در هر 3 عنصر یاد شده، تغییرات سبک زندگی مردم مغرب‌زمین را در مقایسه با دوران‌ پیش‌تر توجیه می‌کند. طبیعی است تحولات پیش‌آمده در مدرنیته بر زندگی فردی و اجتماعی زنان و در نتیجه بر الگوهای خانواده تاثیرگذار بود. تاکید آموزه‌های مدرنیته بر فردگرایى، مرجعیت‌زدایى و سکولاریسم در کنار ارزش‌های حاکم بر اقتصاد جدید که عمدتا بر مبنای انباشت سرمایه و افزایش تولید شکل می‌گرفت، به‌تدریج جامعه و زنان غربی را به بازنگری در شیوه‌ها و سبک‌های سنتی زندگی زن غربی ملزم کرد. فمینیسم را می‌توان به یک معنا برآمده از تمدن جدید غربی و به معنای دیگر واکنشی درباره مدرنیته دانست. توجه به اینکه آموزه‌ها و شعارهای فمینیستی با مدرنیته نسبت عموم و خصوص من‌وجه دارد، در 2 ناحیه سودمند است:
مدرنیته به عنوان سبک زندگی و شیوه تفکر مردم سرزمین‌های اروپای غربی و آمریکای شمالی از قرن هفدهم به بعد شناخته می‌شود. تحولات زندگی مردم مغرب زمین بعد از مدرنیته آنقدر گسترده و عمیق است که مورخان غربی تمایل دارند آن را به عنوان نقطه عطف تاریخ‌ساز در تاریخ تمدن غربی معرفی‌ کنند اگرچه مورخان جدیدتر ضمن پذیرش تغییرات شگرف مدرنیته، آن را امتداد دوران قبلی تاریخ تمدن غرب می‌دانند. اساس تمدن مدرنیته را می‌توان در 3 عنصر گفتمان مدرنیته (روشنگری)، ساختارها و مدل جدید اقتصادی و سیاسی و درنهایت نهادهای جامعه مدرن از قبیل دولت و دیوانسالاری دانست. تفاوت و تغییرات در هر 3 عنصر یاد شده، تغییرات سبک زندگی مردم مغرب‌زمین را در مقایسه با دوران‌ پیش‌تر توجیه می‌کند. طبیعی است تحولات پیش‌آمده در مدرنیته بر زندگی فردی و اجتماعی زنان و در نتیجه بر الگوهای خانواده تاثیرگذار بود. تاکید آموزه‌های مدرنیته بر فردگرایى، مرجعیت‌زدایى و سکولاریسم در کنار ارزش‌های حاکم بر اقتصاد جدید که عمدتا بر مبنای انباشت سرمایه و افزایش تولید شکل می‌گرفت، به‌تدریج جامعه و زنان غربی را به بازنگری در شیوه‌ها و سبک‌های سنتی زندگی زن غربی ملزم کرد. فمینیسم را می‌توان به یک معنا برآمده از تمدن جدید غربی و به معنای دیگر واکنشی درباره مدرنیته دانست. توجه به اینکه آموزه‌ها و شعارهای فمینیستی با مدرنیته نسبت عموم و خصوص من‌وجه دارد، در 2 ناحیه سودمند است:
الف: در بررسی پیامدها و دستاوردهای جنبش‌های فمینیستی، تاکید بر آزادی حقوقى، رفاه نسبی زندگی زنان و افزایش فرصت‌های سیاسی- اجتماعی آنان از جمله مواردی است که دائما از سوی فمینیست‌ها به عنوان دستاوردهای جنبش فمینیستی مطرح می‌شود در حالی که می‌توان بسیاری از این دستاوردها را- صرف نظر از اینکه آیا تماما مثبت یا منفی‌اند- معلول نظام سرمایه‌داری و حاکمیت گفتمان مدرن دانست. در واقع قرن نوزدهم که اوج جنبش‌های فمینیستی موج اولی است، قرن جنبش‌ها و انقلاب‌های اقلیتی در آمریکاست که جنبش فمینیسم خود متاثر و متاخر از بسیاری از این جنبش‌ها محسوب می‌شود. مدرنیته و الگوی اقتصادی آن -سرمایه‌دارى- نیازمند ایدئولوژی‌ستیزی و نفی تعارض اقلیت‌ها با نظام مدرنیته است. سرمایه‌داری در غرب باید به حل مشکل اقلیت‌های اجتماعی همچون یهودیان، اقلیت‌های نژادی و رنگین‌پوستان، اقلیت‌های اقتصادی از قبیل بردگان و کارگران و اقلیت‌های جنسیتی اقدام می‌کرد. البته این امر نه به معنای آن است که ایدئولوژی‌ستیزی و اقلیت‌زدایی مدرنیته با هیچگونه مقاومتی از درون نظام سرمایه‌داری و طبقه اکثریت مواجه نشده است، همچنانکه نمی‌توان نقش مبارزات و پیگیری‌های اقلیت‌های یاد شده را در این زمینه نادیده گرفت بلکه سخن در این است که بسیاری از آنچه را فمینیست‌ها به عنوان دستاوردهای جنبش فمینیستی می‌دانند، در حقیقت دستاورد نظام سرمایه‌داری وگفتمان مدرن است، اگرچه می‌توان با این گفته دیوید سون موافق نبود که «همه آنچه فمینیسم در قرن گذشته برای زنان انجام داده به اندازه اختراع ماشین لباسشویی ارزش ندارد» از جمله شواهد چنین امری می‌توان به دیدگاه بسیاری از نویسندگان غربی اشاره کرد که اساسا‌ فمینیسم را جنبشی قرن بیستمی می‌دانند و مبارزات قرن نوزدهمی زنان غربی را امتداد جنبش‌های درون‌گفتمانی مدرنیته معرفی می‌کنند.
ب: اگر چه می‌توان جنبش فمینیسم را حتی در قالب گرایش‌های پست‌مدرنی و پساساختارگرایانه در قالب و فضای مدرنیته ارزیابی و فهم کرد، با این حال خطاست که آموزه‌ها،‌ شعارها و اهداف مدرنیته را با آموزه‌ها و شعارها و اهداف فمینیسم یکی انگاشت. توجه به این امر از آن جهت مفید است که بسیار کسانی که سودای مدرنیته غربی را در سر دارند،‌ با یکی دانستن مدرنیته و فمینیسم، توصیه به پذیرش قرائت‌های معتدل از جنبش فمینیستی را مد نظر قرار می‌دهند. در صورتی که نسل جدید طرفداران لیبرال‌- دموکراسی غربی بشدت به فمینیسم و آموزه‌های آن می‌تازند و آن را با الزامات لیبرال - دموکراسی ناسازگار می‌دانند.
2- تفکیک بین فمینیسم و جریان‌های دفاع از حقوق زنان: در اینکه زنان در طول تاریخ از محرومیت‌ها و تبعیض‌هایی رنج برده‌اند-صرف‌نظر از مصادیق و آن دامنه- سخنی نیست، همچنانکه با وجود جنبش‌های فمینیستی و توسعه صنعتی همچنان زنان از فقر،‌ تبعیض و خشونت رنج می‌برند و در اصل وجود ناهنجاری‌های جنسیتی میان کشورهای توسعه‌یافته و در حال توسعه تفاوتی نیست، اگر چه اشکال ظلم و تبعیض و همچنین دامنه آن در سرزمین‌ها و تمدن‌های مختلف متفاوت است. طبیعی است همپای وجود نابرابرى،‌ ظلم و تبعیض علیه زنان، دفاع از حقوق زنان و مبارزه با نابرابری‌های موجود میان 2 جنس، وجود داشته است. در واقع مبارزه با تبعیض و ستم ریشه در برداشت و تفسیر از ستم و تبعیض در جوامع مختلف دارد. وجود برداشت‌ها و تفسیرهایی که در آن فمینیسم و دفاع از حقوق زنان به یک معنا گرفته می‌شود، ضرورت بحث و گفت‌وگو درباره فمینیسم و آموزه‌های آن را مضاعف می‌کند. تفاوت‌های موجود میان کسانی که براساس آموزه‌های دینی و انسانی از حقوق پایمال شده زنان دفاع می‌کنند با کسانی که براساس ارزش‌ها و هنجارهای مدرنیسم و رفتارهای منازعه‌جویانه تلاش در از بین بردن تمام نمادها و واقعیت‌های تفاوت میان 2 جنس دارند، آنقدر عمیق است که می‌توان مصادیق این دو را براحتی از هم تفکیک کرد.
در اینکه زنان در طول تاریخ از محرومیت‌ها و تبعیض‌هایی رنج برده‌اند-صرف‌نظر از مصادیق و آن دامنه- سخنی نیست، همچنانکه با وجود جنبش‌های فمینیستی و توسعه صنعتی همچنان زنان از فقر،‌ تبعیض و خشونت رنج می‌برند و در اصل وجود ناهنجاری‌های جنسیتی میان کشورهای توسعه‌یافته و در حال توسعه تفاوتی نیست، اگر چه اشکال ظلم و تبعیض و همچنین دامنه آن در سرزمین‌ها و تمدن‌های مختلف متفاوت است. طبیعی است همپای وجود نابرابرى،‌ ظلم و تبعیض علیه زنان، دفاع از حقوق زنان و مبارزه با نابرابری‌های موجود میان 2 جنس، وجود داشته است. در واقع مبارزه با تبعیض و ستم ریشه در برداشت و تفسیر از ستم و تبعیض در جوامع مختلف دارد. وجود برداشت‌ها و تفسیرهایی که در آن فمینیسم و دفاع از حقوق زنان به یک معنا گرفته می‌شود، ضرورت بحث و گفت‌وگو درباره فمینیسم و آموزه‌های آن را مضاعف می‌کند. تفاوت‌های موجود میان کسانی که براساس آموزه‌های دینی و انسانی از حقوق پایمال شده زنان دفاع می‌کنند با کسانی که براساس ارزش‌ها و هنجارهای مدرنیسم و رفتارهای منازعه‌جویانه تلاش در از بین بردن تمام نمادها و واقعیت‌های تفاوت میان 2 جنس دارند، آنقدر عمیق است که می‌توان مصادیق این دو را براحتی از هم تفکیک کرد.
3- تأثیرات عمیق فمینیسم بر عینیت و ذهنیت جوامع فعلى: جنبش فمینیستی و آموزه‌های آن بسیاری از حوزه‌های حیات فردی و اجتماعی ما را تحت تاثیر قرار داده است (به برخی از مصادیق این تاثیرات در ادامه اشاره خواهد شد). بسیار مشاهده شده است کسانی که خود از مخالفان فمینیسم محسوب می‌شوند در نقد دستاوردهای فمینیستی یا نقد حوزه‌هایی که تحت تاثیر نگاه فمینیستی هستند، با منتقدان همراهی نمی‌کنند. به نظر می‌رسد همراه کردن این گروه مستلزم تبیین شفاف آموزه‌های فمینیستی و تاثیرات اجتماعی آن است. در کنار این مهم رصد گروه‌های بدون تابلوی فمینیستی نیازمند فهم عمومی جامعه از اهداف و آرمان‌های فمینیستی است که توسط این گروه‌ها پیگیری می‌شود.
جنبش فمینیستی و آموزه‌های آن بسیاری از حوزه‌های حیات فردی و اجتماعی ما را تحت تاثیر قرار داده است (به برخی از مصادیق این تاثیرات در ادامه اشاره خواهد شد). بسیار مشاهده شده است کسانی که خود از مخالفان فمینیسم محسوب می‌شوند در نقد دستاوردهای فمینیستی یا نقد حوزه‌هایی که تحت تاثیر نگاه فمینیستی هستند، با منتقدان همراهی نمی‌کنند. به نظر می‌رسد همراه کردن این گروه مستلزم تبیین شفاف آموزه‌های فمینیستی و تاثیرات اجتماعی آن است. در کنار این مهم رصد گروه‌های بدون تابلوی فمینیستی نیازمند فهم عمومی جامعه از اهداف و آرمان‌های فمینیستی است که توسط این گروه‌ها پیگیری می‌شود.
ویژگی‌های عام فمینیسم غربى
گفته شد یکی از مشکلات بحث و گفت‌وگو از فمینیسم وجود گرایش‌های متنوعی است که گهگاه مواضع متعارض و متناقضی را نمایندگی می‌کنند. بنابراین سخن گفتن از فمینیسم به گونه‌ای که تمام گرایش‌ها و آموزه‌های آنان را پوشش دهد اگر چه به خودی خود امری دشوار است، در اهداف این نوشته هم نمی‌گنجد. با این حال می‌توان گزاره‌های مشترکی را درباره اهداف، آرمان‌ها، روش‌ها، آموزه‌ها، خاستگاه‌ها و پیامدهای جنبش فمینیستی بیان کرد.
1- نفی تمایزهای جنسیتى: یکی از آموزه‌های محوری بسیاری از جریان‌های فمینیستى، نفی تمایز میان زن و مرد در پذیرش نقش‌ها و کارویژه‌های اجتماعی است. تقریبا می‌توان گفت تمام جنبش‌ها و گرایشات فمینیستى،‌ تقسیم کار اجتماعی میان 2 جنس را با عنوان کلیشه‌های جنسیتی نفی می‌کنند. پروژه نفی تمایز میان2 جنس در پذیرش نقش‌های اجتماعی را از ماری ولستنکرافت تا فمینیست‌های قرن بیستمی می‌توان ردیابی کرد. اگر چه ادبیات مبارزه با کلیشه‌های جنسیتى در طول 200 سال تاریخ جنبش فمینیسم، تنوع و پیچیدگی‌های خاص خود را یافته است اما شاه‌بیت تمام این دیدگاه‌ها آن است که صرف‌نظر از کارکردهایی که به اندام فیزیکی 2 جنس بازگشت می‌کند، هیچ رفتار لزوما مردانه یا زنانه‌ای که ریشه در طبیعت 2 جنس دارد، قابل پذیرش نیست. از آنجا که خانواده مهم‌ترین نهادی است که براساس تمایز رفتارهای زنانه و مردانه شکل گرفته است،‌ از منظر فمینیستی این نهاد یا به تصحیح الگو نیازمند است یا اساسا نیازمند انقلاب و ساختارشکنی است. آنچه در این میان مهم است، آن است که طرفداران جنبش فمینیسم به جای اقامه شواهد بر صدق این مدعا، تلاش خود را عمدتا به ایجاد اجماع بر نفی تمایز رفتاری میان 2 جنس و فرهنگی دانستن الگوهای تفاوت رفتاری معطوف و در عین حال به نهادینه کردن این ایده در متون حقوقی و آموزشی اقدام کردند. به عنوان نمونه یکی از مهم‌ترین اسناد بین‌المللی درباره حقوق زنان «کنوانسیون محو همه اشکال تبعیض علیه زنان» است. در ماده یک این کنوانسیون که مفاد آن در بسیاری از کنوانسیون‌های دیگر بین‌المللی تکرار شده، آمده است: عبارت «تبعیض علیه زنان» در این کنوانسیون به معنی قائل شدن هرگونه تمایز، استثنا یا محدودیت براساس جنسیت است. از تامل در این کنوانسیون و متون مشابه آن به دست می‌آید، اگر چه امروزه ایده نفی تمایزهای جنسیتى با چالش‌های مهمی روبه‌رو است اما بسیاری از متون بین‌المللی هنوز این ایده را پیگیری می‌کنند. با وجود نزاع‌های فراوانی که میان گرایش‌های فمینیستی بر سر معضل تفاوت یا تساوی میان 2 جنس وجود دارد، هیچ کدام از گرایش‌های فمینیستی از شعار نفی رفتارها و نقش‌های خاص زنانه و مردانه، کوتاه نیامدند.
یکی از آموزه‌های محوری بسیاری از جریان‌های فمینیستى، نفی تمایز میان زن و مرد در پذیرش نقش‌ها و کارویژه‌های اجتماعی است. تقریبا می‌توان گفت تمام جنبش‌ها و گرایشات فمینیستى،‌ تقسیم کار اجتماعی میان 2 جنس را با عنوان کلیشه‌های جنسیتی نفی می‌کنند. پروژه نفی تمایز میان2 جنس در پذیرش نقش‌های اجتماعی را از ماری ولستنکرافت تا فمینیست‌های قرن بیستمی می‌توان ردیابی کرد. اگر چه ادبیات مبارزه با کلیشه‌های جنسیتى در طول 200 سال تاریخ جنبش فمینیسم، تنوع و پیچیدگی‌های خاص خود را یافته است اما شاه‌بیت تمام این دیدگاه‌ها آن است که صرف‌نظر از کارکردهایی که به اندام فیزیکی 2 جنس بازگشت می‌کند، هیچ رفتار لزوما مردانه یا زنانه‌ای که ریشه در طبیعت 2 جنس دارد، قابل پذیرش نیست. از آنجا که خانواده مهم‌ترین نهادی است که براساس تمایز رفتارهای زنانه و مردانه شکل گرفته است،‌ از منظر فمینیستی این نهاد یا به تصحیح الگو نیازمند است یا اساسا نیازمند انقلاب و ساختارشکنی است. آنچه در این میان مهم است، آن است که طرفداران جنبش فمینیسم به جای اقامه شواهد بر صدق این مدعا، تلاش خود را عمدتا به ایجاد اجماع بر نفی تمایز رفتاری میان 2 جنس و فرهنگی دانستن الگوهای تفاوت رفتاری معطوف و در عین حال به نهادینه کردن این ایده در متون حقوقی و آموزشی اقدام کردند. به عنوان نمونه یکی از مهم‌ترین اسناد بین‌المللی درباره حقوق زنان «کنوانسیون محو همه اشکال تبعیض علیه زنان» است. در ماده یک این کنوانسیون که مفاد آن در بسیاری از کنوانسیون‌های دیگر بین‌المللی تکرار شده، آمده است: عبارت «تبعیض علیه زنان» در این کنوانسیون به معنی قائل شدن هرگونه تمایز، استثنا یا محدودیت براساس جنسیت است. از تامل در این کنوانسیون و متون مشابه آن به دست می‌آید، اگر چه امروزه ایده نفی تمایزهای جنسیتى با چالش‌های مهمی روبه‌رو است اما بسیاری از متون بین‌المللی هنوز این ایده را پیگیری می‌کنند. با وجود نزاع‌های فراوانی که میان گرایش‌های فمینیستی بر سر معضل تفاوت یا تساوی میان 2 جنس وجود دارد، هیچ کدام از گرایش‌های فمینیستی از شعار نفی رفتارها و نقش‌های خاص زنانه و مردانه، کوتاه نیامدند.
در کشور ما‌ در مواجهه با این ایده دوگونه رفتار قابل تامل است؛ نخست دیدگاه کسانی است که با قدر مسلم دانستن ایده مشابهت نقش‌ها و نفی تمایز نقش‌ها و رفتارها میان 2 جنس یا به تعبیر فمینیستی نفی کلیشه‌های جنسیتى، تلاش می‌کنند نوعی اجماع داخلی به نفع این ایده فمینیستی ایجاد کرده و فضای گفت‌وگو و تردید را در این باره سد کنند. این گروه یکی از مهم‌‌ترین راهبردهای جنبش فمینیستى- یعنی نفی کلیشه‌های جنسیتی در آموزش - را درسالیان گذشته و در بازبینی کتب درسی اجرا کردند. گروه دوم اما به دلیل عدم درک درست از شعارهای فمینیستی، اگرچه در مرحله شعار و ایده،‌ به نفی تمایز رفتارهای زنانه از رفتارها و نقش‌های مردانه نمی‌پردازند اما در مرحله عمل ایده‌ها و برنامه‌هایی را پیگیری می‌کنند که نتیجه آن نفی تمایز در رفتارهای اجتماعى است که در واقع مهم‌ترین راهبرد جنبش فمینیسم است.
2- تبعیض و ستم تاریخى: یکی از مدعیات جنبش‌های فمینیستی بویژه در میان جنبش‌های فمینیستی موج دوم به بعد، ایده تبعیض و ظلم تاریخی علیه زنان و نظریه ستم جنسی است. در اینکه مصادیق تبعیض و ستم از دیدگاه فمینیستی چیست؟ میان فمینیست‌های گرایش‌های متفاوت توافقی نیست اما در اصل پذیرش ستم و تبعیض جنسی علیه زنان در طول تاریخ بشریت جز در زمان مادرسالاری اولیه، توافق وجود دارد. البته جای این سوال باقی است که براساس کدام منطق و شاخص، الگوهای متفاوت رفتار با زنان در جوامع مختلف، با تمدن‌ها و نظام‌های ارزشی متفاوت، مصداق تبعیض یا ظلم ارزیابی می‌شود؟
یکی از مدعیات جنبش‌های فمینیستی بویژه در میان جنبش‌های فمینیستی موج دوم به بعد، ایده تبعیض و ظلم تاریخی علیه زنان و نظریه ستم جنسی است. در اینکه مصادیق تبعیض و ستم از دیدگاه فمینیستی چیست؟ میان فمینیست‌های گرایش‌های متفاوت توافقی نیست اما در اصل پذیرش ستم و تبعیض جنسی علیه زنان در طول تاریخ بشریت جز در زمان مادرسالاری اولیه، توافق وجود دارد. البته جای این سوال باقی است که براساس کدام منطق و شاخص، الگوهای متفاوت رفتار با زنان در جوامع مختلف، با تمدن‌ها و نظام‌های ارزشی متفاوت، مصداق تبعیض یا ظلم ارزیابی می‌شود؟
3- تبعیض مثبت: موضوع نابرابری و ستم را از منظر دیگری نیز می‌توان تحلیل کرد. آرمانشهر فمینیستى، از نگاه گرایش‌های متفاوت فمینیستی چه ویژگی‌هایی دارد؟ به عبارت دیگر چه زمانی می‌توان جنبش‌ یا انقلاب فمینیستی را تمام شده دانست؟ به تعبیر جین ‌فرید‌من، تساوی میان 2 جنس در ناحیه فرصت‌هاست یا در ناحیه نتایج؟ ایده برابرى حقوق و فرصت‌ها میان 2 جنس که عمدتا در طول موج اول فمینیسم و توسط فمینیست‌های لیبرال تبلیغ می‌شد، به برقراری تساوی حقوق و فرصت‌های آموزشى، سیاسی و اقتصادی میان زنان و مردان تا سال 1920 منجر شد. با این حال از دهه 60 قرن بیستم دوباره جنبش فمینیستى- این بار پرقدرت‌تر و متنوع‌تر- به میدان آمد و با بیان اینکه منشأ فرودستی یا ستم علیه زنان را باید در عناصر پیچیده‌‌تری از قبیل زبان، فرهنگ و نظام سلطه پدرسالارانه جست‌وجو کرد، برابرى حقوق و فرصت‌ها را برای برابرى میان 2 جنس کافی ندانست. تاکید عمده فمینیست‌ها بر وجود ستم و تبعیض علیه زنان در نیمه دوم قرن بیستم به رغم وجود ساختارهای حقوقی تساوی‌گرایانه و نهادینه شدن اعطای فرصت‌های مساوی به 2 جنس در کشورهای غربی (اروپای غربی و آمریکای شمالی) به عدم برابرى زنان در مشاغل عالی مدیریتی و پردرآمد و مناصب عالی سیاسی، عدم رعایت عدالت در پرداخت حقوق به زنان و مردان در مشاغل مشابه و مضاعف شدن فشار کاری به دلیل به عهده گرفتن وظایف و مسؤولیت‌ها در 2حوزه عمومی(بیرون از خانه) و خصوصی(خانواده و در قالب نقش مادری و همسری) برگشت می‌کند. جنبش فمینیستی اقدامات چندلایه‌ای را در بهبود وضع زنان در موج دوم آغاز کرد. نخست اجبار کارفرمایان (که عمدتا کارفرمایان خصوصی را شامل می‌شوند) به رعایت الگوهای تساوی‌‌گرایانه در جذب زنان، ارتقای شغلی و پرداخت حقوق و مزایای برابر، در شرایط مساوی میان 2 جنس است. در لایه‌ بعدی و با مشاهده عدم تساوی میان 2 جنس در ناحیه نتایج، جنبش فمینیستی ایده «تبعیض مثبت» را مطرح کرد. تبعیض مثبت به مجموعه اقدامات و سیاست‌هایی گفته می‌شود که امتیازات و برخورداری‌هایی را بر گروه‌های اقلیت یا در معرض آسیب در نظر می‌گیرد تا امکان رقابت و برخورداری از فرصت‌های برابر برای گروه‌های اقلیت یا در معرض آسیب، تامین شود. تبعیض مثبت برای زنان از 2 جنبه قابل تصویر است؛ نخست آنکه زنان به دلیل ویژگی‌های خاص بدنی و وظایف خاصی که از این جهت برعهده می‌گیرند،‌ باید مورد حمایت قرار گیرند. باردارى، زایمان و مراقبت‌های بعد از زایمان از قبیل شیردهی و سرپرستی کودکان در دوره‌های زمانی خاص ایجاب می‌کند که مادران از مرخصی‌های تمام‌وقت یا پاره‌وقت برخوردار شوند. این صورت از تبعیض مثبت در بسیاری از کشورهای جهان در حال حاضر وجود دارد، حتی کشورهایی که تفکرات فمینیستی کمتر در آنها رسوخ پیدا کرده است.
موضوع نابرابری و ستم را از منظر دیگری نیز می‌توان تحلیل کرد. آرمانشهر فمینیستى، از نگاه گرایش‌های متفاوت فمینیستی چه ویژگی‌هایی دارد؟ به عبارت دیگر چه زمانی می‌توان جنبش‌ یا انقلاب فمینیستی را تمام شده دانست؟ به تعبیر جین ‌فرید‌من، تساوی میان 2 جنس در ناحیه فرصت‌هاست یا در ناحیه نتایج؟ ایده برابرى حقوق و فرصت‌ها میان 2 جنس که عمدتا در طول موج اول فمینیسم و توسط فمینیست‌های لیبرال تبلیغ می‌شد، به برقراری تساوی حقوق و فرصت‌های آموزشى، سیاسی و اقتصادی میان زنان و مردان تا سال 1920 منجر شد. با این حال از دهه 60 قرن بیستم دوباره جنبش فمینیستى- این بار پرقدرت‌تر و متنوع‌تر- به میدان آمد و با بیان اینکه منشأ فرودستی یا ستم علیه زنان را باید در عناصر پیچیده‌‌تری از قبیل زبان، فرهنگ و نظام سلطه پدرسالارانه جست‌وجو کرد، برابرى حقوق و فرصت‌ها را برای برابرى میان 2 جنس کافی ندانست. تاکید عمده فمینیست‌ها بر وجود ستم و تبعیض علیه زنان در نیمه دوم قرن بیستم به رغم وجود ساختارهای حقوقی تساوی‌گرایانه و نهادینه شدن اعطای فرصت‌های مساوی به 2 جنس در کشورهای غربی (اروپای غربی و آمریکای شمالی) به عدم برابرى زنان در مشاغل عالی مدیریتی و پردرآمد و مناصب عالی سیاسی، عدم رعایت عدالت در پرداخت حقوق به زنان و مردان در مشاغل مشابه و مضاعف شدن فشار کاری به دلیل به عهده گرفتن وظایف و مسؤولیت‌ها در 2حوزه عمومی(بیرون از خانه) و خصوصی(خانواده و در قالب نقش مادری و همسری) برگشت می‌کند. جنبش فمینیستی اقدامات چندلایه‌ای را در بهبود وضع زنان در موج دوم آغاز کرد. نخست اجبار کارفرمایان (که عمدتا کارفرمایان خصوصی را شامل می‌شوند) به رعایت الگوهای تساوی‌‌گرایانه در جذب زنان، ارتقای شغلی و پرداخت حقوق و مزایای برابر، در شرایط مساوی میان 2 جنس است. در لایه‌ بعدی و با مشاهده عدم تساوی میان 2 جنس در ناحیه نتایج، جنبش فمینیستی ایده «تبعیض مثبت» را مطرح کرد. تبعیض مثبت به مجموعه اقدامات و سیاست‌هایی گفته می‌شود که امتیازات و برخورداری‌هایی را بر گروه‌های اقلیت یا در معرض آسیب در نظر می‌گیرد تا امکان رقابت و برخورداری از فرصت‌های برابر برای گروه‌های اقلیت یا در معرض آسیب، تامین شود. تبعیض مثبت برای زنان از 2 جنبه قابل تصویر است؛ نخست آنکه زنان به دلیل ویژگی‌های خاص بدنی و وظایف خاصی که از این جهت برعهده می‌گیرند،‌ باید مورد حمایت قرار گیرند. باردارى، زایمان و مراقبت‌های بعد از زایمان از قبیل شیردهی و سرپرستی کودکان در دوره‌های زمانی خاص ایجاب می‌کند که مادران از مرخصی‌های تمام‌وقت یا پاره‌وقت برخوردار شوند. این صورت از تبعیض مثبت در بسیاری از کشورهای جهان در حال حاضر وجود دارد، حتی کشورهایی که تفکرات فمینیستی کمتر در آنها رسوخ پیدا کرده است.
نوع دیگری از تبعیض مثبت را جنبش‌های فمینیستی پیشنهاد می‌کنند که برخورداری زنان از اینگونه تبعیض‌های مثبت،‌ به جای آنکه ریشه در تفاوت‌های جنسی و کارویژه‌های مربوط با جنس زنان از قبیل باردارى، زایمان و شیردهی داشته باشد در نابرابری موقعیت زنان در مقایسه با مردان در برخورداری از مناصب سیاسی و مدیریتی (ثروت و قدرت) ریشه دارد. در آمریکا کارفرمایان ملزم هستند حداقل یک‌سوم از کارمندان خود را از میان زنان انتخاب کنند تا از برخی معافیت‌های مالیاتی برخوردار شوند. یا در فرانسه حمایت‌های مالی از احزاب سیاسی از سوی دولت به معرفی مساوی نامزدها از میان 2 جنس منوط شد. صرف‌نظر از اینکه هیچکدام از این اقدامات با وجود موفقیت‌های نسبی در دستیابی به اهداف فمینیستى، به تحقق کامل آرمان‌های فمینیستی نینجامیده است، جای این سوال باقی است که اولا براساس کدام منطق، سیاست «تبعیض مثبت» قابل توجیه است؟ آیا می‌توان در فرض عدم وجود شرایط برابر، سیاست تبعیض مثبت را هنوز عادلانه دانست؟ ثانیا با وجود پذرش سیاست تبعیض مثبت و منطقی دانستن آن،‌ در چه نقطه‌ای سیاست تبعیض مثبت پایان می‌پذیرد؟ از تحلیل پاسخ‌های فمینیستی می‌توان دریافت کرد که جنبش فمینیستی اکنون به جای دستیابی به فرصت‌های برابر، ‌خواهان دستیابی به نتایج برابر است: تبعیض مثبت را نمی‌توان سیاستی در جهت برابرى در کوتاه‌مدت تلقی کرد زیرا دقیقا ‌همانگونه که از نام آن بر‌می‌آید و مشخص است، لااقل در دوران گذار،‌ این سیاست در پی آن است که دسترسی‌ها را در یک جهت افزایش و در جهت دیگر کاهش دهد. بنابراین درست برعکس،‌ موقعیت‌هایی نابرابر ایجاد می‌کند اما این امر در درازمدت و شاید با تعبیری «غایت‌گرایانه» باید به موقعیت‌های برابر و متوازن برسد. بنابراین به طور خلاصه می‌توان گفت که نابرابری نامشروع و غیرقابل دفاعی که در توزیع امتیازات اجتماعی میان گروه‌ها وجود دارد، به دلیل عدم امکان جبران آن در روندهای طبیعی با توزیع، ‌نیاز به سیاست‌های تبعیض مثبت را ایجاد می‌کند تا در نهایت توزیع عادلانه به دست آید. معتقدان به سیاست تبعیض مثبت با پذیرش اینکه تبعیض مثبت به شایسته‌سالاری ضربه می‌زند،‌ مدعی هستند که در نهایت،‌ سیاست تبعیض مثبت به شایسته‌سالاری خواهد انجامید. با این حال برخی فمینیست‌ها سیاست تبعیض مثبت یا تبعیض موجه را نیز برای اهداف فمینیستی که همان کسب تساوی کامل است، ‌کافی نمی‌دانند. به ادعای مگی‌هام، دولت‌ها از تبعیض مثبت برای ساختن سدی نهادینه شده برای مقابله با خواسته‌های زنان استفاده می‌کنند و مری دیلی معتقد است تبعیض مثبت سیاستی است که زنان را در ادامه مبارزات فمینیستی دلسرد می‌کند.
4- برابرى: برابرى را مهم‌ترین شعار و مهم‌ترین هدف جنبش‌‌های فمینیستی می‌دانند. اگرچه شعار برابرى در گرایش‌های فمینیسم پست‌مدرن و رادیکال از محوریت کمتری برخوردار است اما این امر بیشتر در یأس جنبش‌های فمینیستی از تحقق برابرى ریشه دارد. استدلال فمینیست‌ها بر برابرى عمدتا‌ ریشه در سکولاریسم اولیه مدرنیته و فردگرایی دارد. تاکید گفتمان مدرنیته بر محوریت فرد انسان در برخورداری از حقوق و ارزش‌های برابر، ‌دیر یا زود،‌ جامعه زنان را نیز مخاطب خود ساخت. اگر فرد انسان موضوع برخورداری از حقوق و فرصت‌هاست چرا این حق از جامعه زنان که نیمی از جامعه انسانی را شامل می‌شوند، دریغ داشته شود. حاکمیت ارزش‌های نظام سرمایه‌دارى که براساس آن ارزش‌های انسانی و اجتماعی در انباشت سرمایه، قدرت تولید و درآمدزایی تبلور می‌یابد، مهم‌ترین عرصه دستیابی به برابرى را برابرى در کسب ثروت و قدرت مادی معرفی می‌کند. سیری در تاریخ پرفراز و نشیب فمینیسم بویژه از سال‌های1920 به بعد گویای آن است که فراز و نشیب جنبش فمینیستى، ‌نسبت کاملا‌ معناداری با سیاست‌های اقتصادی اجتماعی دولت‌ها در مواجهه با مسائل زنان دارد. با بهبود وضع اقتصادی یا سیاست‌های حمایتی دولت‌ها از زنان و نیروی کار آنان، ‌اعتراضات اجتماعی زنان کاهش و اقبال به جنبش‌های فمینیستی کمتر می‌شود. طبیعی است با کاهش حمایت‌های اقتصادی دولت‌ها و وجود فشارهای معیشتی برای زنان، اعتراضات اجتماعی زنان و جنبش‌های فمینیستی قدرت می‌گیرد. نکته‌های ارزشمندی در نقد برابرى‌خواهی فمینیستی بیان شده است اما آنچه در این میان کمتر بدان توجه می‌شود، تاثیر ساختارهای اجتماعى،‌ اقتصادی و حقوقی است که به برابرى‌خواهی دامن می‌زند. توجه به خاستگاه‌های تاریخی فمینیسم چه در موج اول و چه در موج دوم، آرمان برابرى‌خواهی فمینیستی را توجیه می‌کند. دوران قبل از موج اول فمینیسم در غرب به تعبیر فمینیست‌ها دوران فرودستی زنان محسوب می‌شود. براساس گزارش‌های تاریخى؛ نظامی از تفاوت‌های حقوقی میان 2 جنس در جوامع قرون وسطایی وجود داشته است که تا ابتدای دوران اقتصاد سرمایه‌داری نیز دوام پیدا کرده است. با این حال تفاوت در نظام حقوقی در سرزمین‌های غربی‌ها قبل از مدرنیته، مستند به عرف‌های فرهنگی و حقوقی بوده است و به همین دلیل در سرزمین‌های مسیحی و قرون وسطایی عرف‌های متغیری از روابط حقوقی به طور عام و روابط میان زن و مرد به طور خاص وجود داشته است. کلیسای مسیحی اگرچه حافظ این عرف‌ها در سرزمین‌های متفاوت است ولی به دلیل شریعت‌‌گریز بودن مسیحیت پاپى، این عرف‌ها هیچگاه از مشروعیت دینی به معنای خاص برخوردار نبوده است. نکته دیگر آن است که به رغم گزارش‌های افراط‌گونه از فرودستی زنان در جوامع غربی برخی از گزارش‌ها حاکی از آن است که وضع زنان در دوره پیشامدرن آنچنان‌که فمینیست‌ها می‌گویند، سخت و طاقت‌فرسا نبوده است. این گروه معتقدند ازدواج در برخی سرزمین‌های غربی در دوران پیشامدرن به مراتب مساوات‌طلبانه‌تر از دوران صنعتی شدن بوده است. گروه دیگری از مورخان با خوشبینانه دانستن این تحلیل، معتقدند صنعتی شدن در واقع تبدیل سلطه‌پذیری زنان از سلطه مردان در خانه به سلطه مردان در محیط کار است. به هر تقدیر با حاکمیت یافتن گفتمان مدرن و اصول بنیادین آن همچون فردگرایى، در واقع این گفتمان مدرنیته بود که ایده تساوی‌خواهی را دامن زد. تساوی‌طلبی مدرنیته و فمینیسم موج اول تا 1920 برابرى کامل حقوقی میان 2 جنس را به ارمغان آورد. ویژگی نظام برابرى‌طلب میان 2 جنس، برابرى مطلق حقوق میان 2 جنس در همه عرصه‌ها حتی خانواده و امور جاری آن است.
برابرى را مهم‌ترین شعار و مهم‌ترین هدف جنبش‌‌های فمینیستی می‌دانند. اگرچه شعار برابرى در گرایش‌های فمینیسم پست‌مدرن و رادیکال از محوریت کمتری برخوردار است اما این امر بیشتر در یأس جنبش‌های فمینیستی از تحقق برابرى ریشه دارد. استدلال فمینیست‌ها بر برابرى عمدتا‌ ریشه در سکولاریسم اولیه مدرنیته و فردگرایی دارد. تاکید گفتمان مدرنیته بر محوریت فرد انسان در برخورداری از حقوق و ارزش‌های برابر، ‌دیر یا زود،‌ جامعه زنان را نیز مخاطب خود ساخت. اگر فرد انسان موضوع برخورداری از حقوق و فرصت‌هاست چرا این حق از جامعه زنان که نیمی از جامعه انسانی را شامل می‌شوند، دریغ داشته شود. حاکمیت ارزش‌های نظام سرمایه‌دارى که براساس آن ارزش‌های انسانی و اجتماعی در انباشت سرمایه، قدرت تولید و درآمدزایی تبلور می‌یابد، مهم‌ترین عرصه دستیابی به برابرى را برابرى در کسب ثروت و قدرت مادی معرفی می‌کند. سیری در تاریخ پرفراز و نشیب فمینیسم بویژه از سال‌های1920 به بعد گویای آن است که فراز و نشیب جنبش فمینیستى، ‌نسبت کاملا‌ معناداری با سیاست‌های اقتصادی اجتماعی دولت‌ها در مواجهه با مسائل زنان دارد. با بهبود وضع اقتصادی یا سیاست‌های حمایتی دولت‌ها از زنان و نیروی کار آنان، ‌اعتراضات اجتماعی زنان کاهش و اقبال به جنبش‌های فمینیستی کمتر می‌شود. طبیعی است با کاهش حمایت‌های اقتصادی دولت‌ها و وجود فشارهای معیشتی برای زنان، اعتراضات اجتماعی زنان و جنبش‌های فمینیستی قدرت می‌گیرد. نکته‌های ارزشمندی در نقد برابرى‌خواهی فمینیستی بیان شده است اما آنچه در این میان کمتر بدان توجه می‌شود، تاثیر ساختارهای اجتماعى،‌ اقتصادی و حقوقی است که به برابرى‌خواهی دامن می‌زند. توجه به خاستگاه‌های تاریخی فمینیسم چه در موج اول و چه در موج دوم، آرمان برابرى‌خواهی فمینیستی را توجیه می‌کند. دوران قبل از موج اول فمینیسم در غرب به تعبیر فمینیست‌ها دوران فرودستی زنان محسوب می‌شود. براساس گزارش‌های تاریخى؛ نظامی از تفاوت‌های حقوقی میان 2 جنس در جوامع قرون وسطایی وجود داشته است که تا ابتدای دوران اقتصاد سرمایه‌داری نیز دوام پیدا کرده است. با این حال تفاوت در نظام حقوقی در سرزمین‌های غربی‌ها قبل از مدرنیته، مستند به عرف‌های فرهنگی و حقوقی بوده است و به همین دلیل در سرزمین‌های مسیحی و قرون وسطایی عرف‌های متغیری از روابط حقوقی به طور عام و روابط میان زن و مرد به طور خاص وجود داشته است. کلیسای مسیحی اگرچه حافظ این عرف‌ها در سرزمین‌های متفاوت است ولی به دلیل شریعت‌‌گریز بودن مسیحیت پاپى، این عرف‌ها هیچگاه از مشروعیت دینی به معنای خاص برخوردار نبوده است. نکته دیگر آن است که به رغم گزارش‌های افراط‌گونه از فرودستی زنان در جوامع غربی برخی از گزارش‌ها حاکی از آن است که وضع زنان در دوره پیشامدرن آنچنان‌که فمینیست‌ها می‌گویند، سخت و طاقت‌فرسا نبوده است. این گروه معتقدند ازدواج در برخی سرزمین‌های غربی در دوران پیشامدرن به مراتب مساوات‌طلبانه‌تر از دوران صنعتی شدن بوده است. گروه دیگری از مورخان با خوشبینانه دانستن این تحلیل، معتقدند صنعتی شدن در واقع تبدیل سلطه‌پذیری زنان از سلطه مردان در خانه به سلطه مردان در محیط کار است. به هر تقدیر با حاکمیت یافتن گفتمان مدرن و اصول بنیادین آن همچون فردگرایى، در واقع این گفتمان مدرنیته بود که ایده تساوی‌خواهی را دامن زد. تساوی‌طلبی مدرنیته و فمینیسم موج اول تا 1920 برابرى کامل حقوقی میان 2 جنس را به ارمغان آورد. ویژگی نظام برابرى‌طلب میان 2 جنس، برابرى مطلق حقوق میان 2 جنس در همه عرصه‌ها حتی خانواده و امور جاری آن است.
وجود فرهنگ‌ها و عرف‌های خانواده‌گرای غربى و وقوع جنگ‌های اول و دوم جهانی، آشکار شدن پیامدهای تساوی‌طلبی مطلق میان زن و مرد را به تاخیر انداخت. با خاتمه جنگ دوم جهانی و رکود اقتصادی پس از جنگ، اخراج زنان از مشاغلی که در زمان جنگ به دست آورده بودند، شروع شد. تبعیض در مشاغل، آزار و اذیت جنسى، درآمد کمتر در مقایسه با مردان برای انجام کار مشابه، ارتقا نیافتن زنان و عدم تصدی مشاغل بالاتر بخشی از مشکلات زنان در عرصه عمومی و اقتصاد دانسته شده است. این در حالی است که زنان به واسطه گرایش‌های طبیعی و عرف‌های اجتماعى،‌ همچنان بخش مهمی از کارهای خانگی را که گاه بالغ بر 40 ساعت در هفته بود،‌ تحمل می‌کردند. گفتمان مدرن، فردگرایی را هم مناط حقوق و هم معیار مسؤولیت می‌داند. حاکمیت نظام حقوقی تساوی‌طلبانه و مسؤولیت‌خواهی فردگرایانه،‌ در کنار مساوی نبودن مسؤولیت‌ها و تکالیف در خانواده و روابط میان 2 جنس، فضای شکننده‌ای برای جامعه زنان ایجاد کرد که نتیجه آن اوج گرفتن جنبش فمینیستی در دهه 1960 تا 1980 است. جنبش فمینیسم از یکسو ایده برابرى، (برابری غایت‌گرایانه) را دنبال می‌کرد و از سوی دیگر خانواده‌ستیزی را سرلوحه عمل خود قرار داد زیرا خانواده در ساده‌‌ترین تعبیر فرصت دستیابی به برابرى در نتایج را به تاخیر می‌اندازد.
5- مادرسالاری اولیه و فمینیسم تاریخى: یکی از ویژگی‌های گفتمان فمینیستی را می‌توان تاریخ‌سازی ایدئولوژیک دانست. طبیعی است زنان به واسطه دارا بودن برخی ویژگی‌های آسیب‌پذیر در طول تاریخ رنج‌ها و مرارت‌هایی را متحمل شده‌اند اما آنچه می‌توان از آن به عنوان تاریخ‌سازی ایدئولوژیک یاد کرد، نوعی تاریخ‌سازی متناقض و در عین حال جزم‌اندیشانه‌ای است که با الزامات پژوهش‌های تاریخى، هماهنگی ندارد. یکی از مهم‌ترین این تاریخ‌سازی‌ها، نظریه مادرسالاری اولیه است. این نظریه که توسط مردم‌شناسان قرن نوزدهمی بویژه مورگان در کتاب جامعه ‌باستان پایه‌گذاری شد، بر این امر تاکید داشت که برابرى‌خواهی بر جوامع اولیه حاکم بوده و هیچیک از نابرابرهای جامعه امروزی که بر پایه خانواده، مالکیت خصوصی و دولت پایه‌گذاری شده، وجود نداشته است. همچنین جوامع اولیه، جوامعی مادرسالاری بوده که زنان در تولید و زندگی اجتماعی جایگاه رهبری را به دست داشته و از ارج و ارزش بسیاری برخوردار بودند. به تدریج و با جایگزینی اقتصاد کشاورزی به جای اقتصاد شکار، سیستم مادرسالاری به سیستم پدرسالاری تبدیل شد. مجموعه مدعیات مردم‌شناسان قرن نوزدهمی تاثیرات مهمی بر دیدگاه‌های مارکسیستی و فمینیستی گذاشت. در واقع کتاب «منشأ خانواده و دولت» نوشته انگلس که مانیفست فمینیسم مارکسیستی به شمار می‌رود، چیزی جز واگویه‌ دیدگاه‌های مورگان و دیگر مردم‌شناسان قرن نوزدهمی نیست. تاکید بر طبیعی نبودن خانواده یکی از مهم‌ترین نتایج دیدگاه‌های مورگان است که در کتاب انگلس به تناوب مورد تاکید قرار می‌گیرد. تلاش فمینیست‌ها برای خوانش‌های فمینیستی از اسطوره‌های عصر پیشاکشاورزى، در راستای همین نگاه‌های مردم‌شناسانه توجیه می‌شود. درباره ادعای مادرسالاری اولیه فمینیست‌ها نکاتی قابل تامل می‌نماید؛ نخست آنکه، بسیاری از مردم‌شناسان قرن بیستمی کارهای مورگان و دیگر همفکرانش را فاقد وجاهت علمی دانسته‌اند. البته طبیعی است که کسانی چون ایولین رید این مناقشات را نپذیرند و همچنان از علمی بودن دیدگاه‌های مورگان دفاع کنند. از سوی دیگر این ادعای فمینیست‌ها که در جوامع اولیه مادرسالاری وجود داشته، با ادعای مردم‌شناسان مبنی بر کمونیسم اولیه و اشتراکی بودن جوامع پیشاتمدنی ناسازگار است. به فرض بسندگی شواهد تاریخى، آنچه از تحلیل وضع زندگی پیشاکشاورزی به دست می‌آید، نوعی مسؤولیت‌پذیری مضاعف زنان در مقابل آزادی و بی‌مسؤولیتی مردان را تداعی می‌کند. در واقع پذیرش وجود سیستم مادرسالاری در جوامع خشن و نیمه‌وحشی عصر شکار با در نظر گرفتن آسیب‌پذیری‌های جسمی زنان در کنار برتری نیروی بدنی مردان، امری تکلف‌آمیز به شمار می‌آید. نوع دیگری از تاریخ‌سازی فمینیست‌ها را می‌توان در فرآیند تاریخ‌سازی آنان برای جنبش فمینیسم جست‌وجو کرد. فمینیست‌ها با فمینیستی دانستن تمام حرکت‌های اعتراضی علیه پایمال شدن حقوق زنان، تلاش دارند برای این جنبش تاریخی چندصد ساله درست کنند. به عنوان نمونه تلاش می‌شود برخی نگاه‌های انتقادی به روابط میان زنان و مردان به نفع تاریخ فمینیسم مصادره شود یا اخیرا کتاب شهر زنان اثر کریستین دوپیزان با عنوان نخستین اثری فمینیستی در داخل کشور منتشر شد. مصادره به مطلوب کردن تمام تحرکات اجتماعی و اعتراضی زنان در سراسر جهان و در عصر حاضر بخشی از پروژه تاریخ‌سازی ایدئولوژیک فمینیست‌ها محسوب می‌شود. مانوئل کاستلز با بیان اقدامات صورت گرفته در راستای دفاع از حقوق زنان و در اعتراض به وضع زنان، این قبیل اقدامات را حرکت‌های فمینیستی قلمداد می‌کند.
یکی از ویژگی‌های گفتمان فمینیستی را می‌توان تاریخ‌سازی ایدئولوژیک دانست. طبیعی است زنان به واسطه دارا بودن برخی ویژگی‌های آسیب‌پذیر در طول تاریخ رنج‌ها و مرارت‌هایی را متحمل شده‌اند اما آنچه می‌توان از آن به عنوان تاریخ‌سازی ایدئولوژیک یاد کرد، نوعی تاریخ‌سازی متناقض و در عین حال جزم‌اندیشانه‌ای است که با الزامات پژوهش‌های تاریخى، هماهنگی ندارد. یکی از مهم‌ترین این تاریخ‌سازی‌ها، نظریه مادرسالاری اولیه است. این نظریه که توسط مردم‌شناسان قرن نوزدهمی بویژه مورگان در کتاب جامعه ‌باستان پایه‌گذاری شد، بر این امر تاکید داشت که برابرى‌خواهی بر جوامع اولیه حاکم بوده و هیچیک از نابرابرهای جامعه امروزی که بر پایه خانواده، مالکیت خصوصی و دولت پایه‌گذاری شده، وجود نداشته است. همچنین جوامع اولیه، جوامعی مادرسالاری بوده که زنان در تولید و زندگی اجتماعی جایگاه رهبری را به دست داشته و از ارج و ارزش بسیاری برخوردار بودند. به تدریج و با جایگزینی اقتصاد کشاورزی به جای اقتصاد شکار، سیستم مادرسالاری به سیستم پدرسالاری تبدیل شد. مجموعه مدعیات مردم‌شناسان قرن نوزدهمی تاثیرات مهمی بر دیدگاه‌های مارکسیستی و فمینیستی گذاشت. در واقع کتاب «منشأ خانواده و دولت» نوشته انگلس که مانیفست فمینیسم مارکسیستی به شمار می‌رود، چیزی جز واگویه‌ دیدگاه‌های مورگان و دیگر مردم‌شناسان قرن نوزدهمی نیست. تاکید بر طبیعی نبودن خانواده یکی از مهم‌ترین نتایج دیدگاه‌های مورگان است که در کتاب انگلس به تناوب مورد تاکید قرار می‌گیرد. تلاش فمینیست‌ها برای خوانش‌های فمینیستی از اسطوره‌های عصر پیشاکشاورزى، در راستای همین نگاه‌های مردم‌شناسانه توجیه می‌شود. درباره ادعای مادرسالاری اولیه فمینیست‌ها نکاتی قابل تامل می‌نماید؛ نخست آنکه، بسیاری از مردم‌شناسان قرن بیستمی کارهای مورگان و دیگر همفکرانش را فاقد وجاهت علمی دانسته‌اند. البته طبیعی است که کسانی چون ایولین رید این مناقشات را نپذیرند و همچنان از علمی بودن دیدگاه‌های مورگان دفاع کنند. از سوی دیگر این ادعای فمینیست‌ها که در جوامع اولیه مادرسالاری وجود داشته، با ادعای مردم‌شناسان مبنی بر کمونیسم اولیه و اشتراکی بودن جوامع پیشاتمدنی ناسازگار است. به فرض بسندگی شواهد تاریخى، آنچه از تحلیل وضع زندگی پیشاکشاورزی به دست می‌آید، نوعی مسؤولیت‌پذیری مضاعف زنان در مقابل آزادی و بی‌مسؤولیتی مردان را تداعی می‌کند. در واقع پذیرش وجود سیستم مادرسالاری در جوامع خشن و نیمه‌وحشی عصر شکار با در نظر گرفتن آسیب‌پذیری‌های جسمی زنان در کنار برتری نیروی بدنی مردان، امری تکلف‌آمیز به شمار می‌آید. نوع دیگری از تاریخ‌سازی فمینیست‌ها را می‌توان در فرآیند تاریخ‌سازی آنان برای جنبش فمینیسم جست‌وجو کرد. فمینیست‌ها با فمینیستی دانستن تمام حرکت‌های اعتراضی علیه پایمال شدن حقوق زنان، تلاش دارند برای این جنبش تاریخی چندصد ساله درست کنند. به عنوان نمونه تلاش می‌شود برخی نگاه‌های انتقادی به روابط میان زنان و مردان به نفع تاریخ فمینیسم مصادره شود یا اخیرا کتاب شهر زنان اثر کریستین دوپیزان با عنوان نخستین اثری فمینیستی در داخل کشور منتشر شد. مصادره به مطلوب کردن تمام تحرکات اجتماعی و اعتراضی زنان در سراسر جهان و در عصر حاضر بخشی از پروژه تاریخ‌سازی ایدئولوژیک فمینیست‌ها محسوب می‌شود. مانوئل کاستلز با بیان اقدامات صورت گرفته در راستای دفاع از حقوق زنان و در اعتراض به وضع زنان، این قبیل اقدامات را حرکت‌های فمینیستی قلمداد می‌کند.
6- اعتراضی بودن جنبش فمینیسم: یکی از ویژگی‌های جنبش فمینیسم را می‌توان اعتراض یا نارضایتی ایدئولوژیک این جنبش دانست. صرف‌نظر از بیان احساسی و خشن طرفداران این جنبش، نوعی نارضایتی رو به تزاید در بیانات فمینیست‌ها به وضوح مشاهده می‌شود. صرف‌نظر از دوره ادعایی مادرسالاری اولیه، فمینیست‌ها از وضع زنان در طول تاریخ ناراضی هستند. این نارضایتی حتی با دستیابی دوره‌ای فمینیست‌ها به برخی از اهداف و خواسته‌ها، به جای کاهش دائما در حال افزایش است. بخش اعظم این نارضایتی را در تحلیل منشأ تبعیض علیه زنان در گرایش‌های متفاوت فمینیستی و در راه‌های برون‌رفت از فرودستی زنان که توسط فمینیست‌ها ارائه شده،‌ می‌توان ردیابی کرد. فمینیست‌ها در بیان عوامل نابرابری و ستم جنسی از محدودیت‌های زنان در عرصه فرهنگ و قانون و وجود رسوم سنت‌ها و کلیشه‌های فرهنگی خانواده و مالکیت خصوصی به‌‌ عوامل زیستى، اسطوره‌های فرهنگی و زبانی به عنوان مهم‌‌ترین عوامل نابرابری و تبعیض یا ستم جنسی رسیدند. توجه به عوامل عنوان شده گواه این امر است که به موازات دستیابی فمینیست‌ها و جامعه زنان غربی به برخی از اهداف پیش‌بینی شده، تحلیل فمینیستی از عوامل ستم و تبعیض رادیکال‌تر می‌شود. این تغییر وضع را در راهبردهای فمینیستی نیز می‌توان مشاهده کرد. در حالی که عمده راهبردهای فمینیستی در موج اول عبارت بود از تلاش برای کسب حقوق و فرصت‌های برابر، به تدریج راهبردهایی از قبیل اجتماعى کردن نقش مادری و کار خانگى، توسل به تکنولوژی برای پیشگیری از باردارى، منسوخ کردن مادری و خانواده، انقلاب جنسی و حذف تمام جنبه‌های مؤنث بودن، ترویج حس خواهری میان زنان به هدف جداسازی مردان از زنان و سیاسی کردن عرصه خصوصى، جایگزین راهبردهای پیشین شدند. تحلیل اینکه چرا مواضع فمینیستی به تدریج رادیکال‌تر می‌شود در حوصله این نوشته نیست اما به طور خلاصه می‌توان به عدم امکان تحقق برابرى در نتیجه میان 2 جنس به عنوان یکی از مهم‌ترین علل رادیکال‌تر شدن مواضع جنبش فمینیسم اشاره کرد. فقدان طرح جامع و دیدگاه‌های اثباتى: انتقادى بودن جنبش فمینیسم یکی از ویژگی‌های بارز جنبش و نظریه‌ فمینیستی است. وجود گفتمان‌های انتقادی یکی از ویژگی‌های فرهنگ مدرن است، با این حال برخی جنبش‌های انتقادی به طراحی و نظریه‌پردازی برای برون‌رفت از وضع‌های مورد انتقاد مبادرت می‌کنند. درباره جنبش فمینیسم، یکی از اشکالات مهم غلبه فرهنگ انتقادی و رویکردهای سلبی است. این مشکل هم در ناحیه نظریه‌پردازی و هم در ناحیه برنامه‌ها و سیاست‌های پیشنهادی خود را نشان می‌دهد. مهم‌ترین اشکالی که از این رهگذر به جنبش فمینیستی وارد می‌شود، آن است که جنبش فمینیستی هیچگونه طرح جامع و روشنی برای بسیاری از مسائل حیاتی زندگی زنان ندارد. تنظیم و ترسیم رابطه میان زنان و مردان در تمام ابعاد فردى، خانوادگی و اجتماعی یکی از انتظارات معقول و منطقی از جنبش‌ها و نظریات فمینیستی است. از جنبش فمینیستی این انتظار وجود دارد، در عین نقادی وضع فرودستی و ساختارهای تبعیض‌آمیز، برنامه‌ها و سیاست‌هایی را پیشنهاد کند که زنان در ساحت فردیت، از زنانگی خود احساس رضایت کنند، مرزها و تفاوت‌های زنانگی از مردانگی را بازشناسند، اهداف و آرمان‌های مخصوص به خود داشته باشند، عواطف، غرایز و نیازهای عاطفی خود را پاسخ بگویند و در عین حال ترسیمی روشن از روابط غیرتخاصمی با مردان به منزله جنس مخالف برسند. در بعد خانوادگی نیز این انتظار وجود دارد که الگویی از روابط زن و مرد در خانواده طراحی شود که براساس آن هر کدام از 2 جنس به تعهد انسانی خود در زمینه بقای نسل، تربیت و مراقبت از فرزندان عمل کنند، نیازهای عاطفی و غریزی خود را در حریم خانواده و در چارچوب اخلاقیات تامین کنند و در نهایت تقسیم نقش‌ها و وظایف به گونه‌ای باشد که بتوان از آن الگویی کارآمد با قابلیت فراگیری حداکثری ارائه کرد. در بعد اجتماعی نیز‌ این انتظار وجود دارد که الگوی پیشنهادی فمینیستی از مشارکت سیاسى، اجتماعی و اقتصادی زنان به گونه‌ای باشد که با هنجارها و الگوهای طراحی شده در ابعاد فردی و خانوادگی تعارض نداشته باشد. در کنار انتظارات یاد شده، فهرست بلندی از نظریات و مفاهیم تولید‌شده گفتمان فمینیستی قابل ملاحظه است که کارکرد عمده آن نقد وضع حال و گذشته زنان است. تعابیری از قبیل مردسالارى، کلیشه‌های جنسیتى، ستم جنسى، خشونت جنسى، مردمحورى، سلطه، سرکوب و... که قسمت مهمی از ادبیات و گفتمان فمینیستی را نمایندگی می‌کنند، بیانگر غلبه رویکرد اعتراضى، انتقادى، سلبی و خشن این جنبش و نظریه هستند. با این حال گفتمان فمینیستی در مواردی اقدام به مفهوم‌سازی و نظریه‌پردازی‌های اثباتی نیز کرده است، اگرچه ‌شأن گرایش‌های فمینیستی در این میان یکسان نیست. به عنوان مثال فمینیسم لیبرال به دلیل اتخاذ رویکرد لیبرالی و بهره‌مندی از غنای تئوریک گفتمان مدرن، توانسته است طرح‌های ایجابی و عملیاتی بیشتری را در مقایسه با دیگر گرایش‌های فمینیستی ارائه کند. با این حال در طرح‌های ایجابی و عملیاتی جنبش فمینیستی نیز فقدان نگاه و برنامه جامع‌الاطراف با ویژگی‌های یاد شده بخوبی مشهود است. فمینیسم لیبرال با پیگیری جامعه 2 جنسیتى،‌ جامعه آرمانی خود را جامعه‌ای می‌داند که اعضای آن فقط از نظر جسمی مؤنث یا مذکرند و به لحاظ پذیرش رفتارهای اجتماعی جنسیت و رفتار متمایزی از خود بروز نمی‌دهند. برای تحقق چنین آرمانى، درخواست دستمزد مساوى،‌ حقوق برابر و دستیابی به فرصت‌های آموزشى - رفاهی یکسان مهم‌ترین برنامه‌های پیشنهادی فمینیست‌های لیبرال است. افراط و تقلیل‌گرایی در برنامه‌ها و آرمان‌های فمینیسم لیبرال مورد انتقاد گرایش‌های دیگر قرار گرفته است. عصاره بیشتر این انتقادات به این امر بازگشت می‌کند که فمینیسم لیبرال در نهایت به دنبال تحقق ارزش‌های مردانه و تسری آن به زنان بدون کم و کاست است. گویی نقطه عزیمت فمینیسم لیبرال، رشک موقعیت مردانه است. به این معنا می‌توان گفت فمینیسم لیبرال، ترسیم روشنی از آرمان‌های خود ندارد که براساس آن زنان در عین حفظ و دستیابی به ارزش‌های زنانه و پرداختن به مسائلی غیر از قدرت و ثروت بتوانند از موقعیت‌های فرودستی خارج شوند. فقدان نگاه جامع‌الاطراف در گرایش‌های افراطی موج دوم (فمینیسم رادیکال، سوسیال و مارکسیستی) به مراتب ملموس‌تر است. توجه افراطی به حوزه ثروت، قدرت و مشارکت اجتماعى، سیاسی و اقتصادی بسیاری از نیازها و مسائل احساسی و فردی را نادیده گرفته است. نیاز به مادرى، نیازهای غریزی و احساسى و تعهد انسانی زنان در برابر جامعه بخشی از مسائلی است که الگوهای فمینیستی موج دومی طرح روشنی برای آن ندارند.
یکی از ویژگی‌های جنبش فمینیسم را می‌توان اعتراض یا نارضایتی ایدئولوژیک این جنبش دانست. صرف‌نظر از بیان احساسی و خشن طرفداران این جنبش، نوعی نارضایتی رو به تزاید در بیانات فمینیست‌ها به وضوح مشاهده می‌شود. صرف‌نظر از دوره ادعایی مادرسالاری اولیه، فمینیست‌ها از وضع زنان در طول تاریخ ناراضی هستند. این نارضایتی حتی با دستیابی دوره‌ای فمینیست‌ها به برخی از اهداف و خواسته‌ها، به جای کاهش دائما در حال افزایش است. بخش اعظم این نارضایتی را در تحلیل منشأ تبعیض علیه زنان در گرایش‌های متفاوت فمینیستی و در راه‌های برون‌رفت از فرودستی زنان که توسط فمینیست‌ها ارائه شده،‌ می‌توان ردیابی کرد. فمینیست‌ها در بیان عوامل نابرابری و ستم جنسی از محدودیت‌های زنان در عرصه فرهنگ و قانون و وجود رسوم سنت‌ها و کلیشه‌های فرهنگی خانواده و مالکیت خصوصی به‌‌ عوامل زیستى، اسطوره‌های فرهنگی و زبانی به عنوان مهم‌‌ترین عوامل نابرابری و تبعیض یا ستم جنسی رسیدند. توجه به عوامل عنوان شده گواه این امر است که به موازات دستیابی فمینیست‌ها و جامعه زنان غربی به برخی از اهداف پیش‌بینی شده، تحلیل فمینیستی از عوامل ستم و تبعیض رادیکال‌تر می‌شود. این تغییر وضع را در راهبردهای فمینیستی نیز می‌توان مشاهده کرد. در حالی که عمده راهبردهای فمینیستی در موج اول عبارت بود از تلاش برای کسب حقوق و فرصت‌های برابر، به تدریج راهبردهایی از قبیل اجتماعى کردن نقش مادری و کار خانگى، توسل به تکنولوژی برای پیشگیری از باردارى، منسوخ کردن مادری و خانواده، انقلاب جنسی و حذف تمام جنبه‌های مؤنث بودن، ترویج حس خواهری میان زنان به هدف جداسازی مردان از زنان و سیاسی کردن عرصه خصوصى، جایگزین راهبردهای پیشین شدند. تحلیل اینکه چرا مواضع فمینیستی به تدریج رادیکال‌تر می‌شود در حوصله این نوشته نیست اما به طور خلاصه می‌توان به عدم امکان تحقق برابرى در نتیجه میان 2 جنس به عنوان یکی از مهم‌ترین علل رادیکال‌تر شدن مواضع جنبش فمینیسم اشاره کرد. فقدان طرح جامع و دیدگاه‌های اثباتى: انتقادى بودن جنبش فمینیسم یکی از ویژگی‌های بارز جنبش و نظریه‌ فمینیستی است. وجود گفتمان‌های انتقادی یکی از ویژگی‌های فرهنگ مدرن است، با این حال برخی جنبش‌های انتقادی به طراحی و نظریه‌پردازی برای برون‌رفت از وضع‌های مورد انتقاد مبادرت می‌کنند. درباره جنبش فمینیسم، یکی از اشکالات مهم غلبه فرهنگ انتقادی و رویکردهای سلبی است. این مشکل هم در ناحیه نظریه‌پردازی و هم در ناحیه برنامه‌ها و سیاست‌های پیشنهادی خود را نشان می‌دهد. مهم‌ترین اشکالی که از این رهگذر به جنبش فمینیستی وارد می‌شود، آن است که جنبش فمینیستی هیچگونه طرح جامع و روشنی برای بسیاری از مسائل حیاتی زندگی زنان ندارد. تنظیم و ترسیم رابطه میان زنان و مردان در تمام ابعاد فردى، خانوادگی و اجتماعی یکی از انتظارات معقول و منطقی از جنبش‌ها و نظریات فمینیستی است. از جنبش فمینیستی این انتظار وجود دارد، در عین نقادی وضع فرودستی و ساختارهای تبعیض‌آمیز، برنامه‌ها و سیاست‌هایی را پیشنهاد کند که زنان در ساحت فردیت، از زنانگی خود احساس رضایت کنند، مرزها و تفاوت‌های زنانگی از مردانگی را بازشناسند، اهداف و آرمان‌های مخصوص به خود داشته باشند، عواطف، غرایز و نیازهای عاطفی خود را پاسخ بگویند و در عین حال ترسیمی روشن از روابط غیرتخاصمی با مردان به منزله جنس مخالف برسند. در بعد خانوادگی نیز این انتظار وجود دارد که الگویی از روابط زن و مرد در خانواده طراحی شود که براساس آن هر کدام از 2 جنس به تعهد انسانی خود در زمینه بقای نسل، تربیت و مراقبت از فرزندان عمل کنند، نیازهای عاطفی و غریزی خود را در حریم خانواده و در چارچوب اخلاقیات تامین کنند و در نهایت تقسیم نقش‌ها و وظایف به گونه‌ای باشد که بتوان از آن الگویی کارآمد با قابلیت فراگیری حداکثری ارائه کرد. در بعد اجتماعی نیز‌ این انتظار وجود دارد که الگوی پیشنهادی فمینیستی از مشارکت سیاسى، اجتماعی و اقتصادی زنان به گونه‌ای باشد که با هنجارها و الگوهای طراحی شده در ابعاد فردی و خانوادگی تعارض نداشته باشد. در کنار انتظارات یاد شده، فهرست بلندی از نظریات و مفاهیم تولید‌شده گفتمان فمینیستی قابل ملاحظه است که کارکرد عمده آن نقد وضع حال و گذشته زنان است. تعابیری از قبیل مردسالارى، کلیشه‌های جنسیتى، ستم جنسى، خشونت جنسى، مردمحورى، سلطه، سرکوب و... که قسمت مهمی از ادبیات و گفتمان فمینیستی را نمایندگی می‌کنند، بیانگر غلبه رویکرد اعتراضى، انتقادى، سلبی و خشن این جنبش و نظریه هستند. با این حال گفتمان فمینیستی در مواردی اقدام به مفهوم‌سازی و نظریه‌پردازی‌های اثباتی نیز کرده است، اگرچه ‌شأن گرایش‌های فمینیستی در این میان یکسان نیست. به عنوان مثال فمینیسم لیبرال به دلیل اتخاذ رویکرد لیبرالی و بهره‌مندی از غنای تئوریک گفتمان مدرن، توانسته است طرح‌های ایجابی و عملیاتی بیشتری را در مقایسه با دیگر گرایش‌های فمینیستی ارائه کند. با این حال در طرح‌های ایجابی و عملیاتی جنبش فمینیستی نیز فقدان نگاه و برنامه جامع‌الاطراف با ویژگی‌های یاد شده بخوبی مشهود است. فمینیسم لیبرال با پیگیری جامعه 2 جنسیتى،‌ جامعه آرمانی خود را جامعه‌ای می‌داند که اعضای آن فقط از نظر جسمی مؤنث یا مذکرند و به لحاظ پذیرش رفتارهای اجتماعی جنسیت و رفتار متمایزی از خود بروز نمی‌دهند. برای تحقق چنین آرمانى، درخواست دستمزد مساوى،‌ حقوق برابر و دستیابی به فرصت‌های آموزشى - رفاهی یکسان مهم‌ترین برنامه‌های پیشنهادی فمینیست‌های لیبرال است. افراط و تقلیل‌گرایی در برنامه‌ها و آرمان‌های فمینیسم لیبرال مورد انتقاد گرایش‌های دیگر قرار گرفته است. عصاره بیشتر این انتقادات به این امر بازگشت می‌کند که فمینیسم لیبرال در نهایت به دنبال تحقق ارزش‌های مردانه و تسری آن به زنان بدون کم و کاست است. گویی نقطه عزیمت فمینیسم لیبرال، رشک موقعیت مردانه است. به این معنا می‌توان گفت فمینیسم لیبرال، ترسیم روشنی از آرمان‌های خود ندارد که براساس آن زنان در عین حفظ و دستیابی به ارزش‌های زنانه و پرداختن به مسائلی غیر از قدرت و ثروت بتوانند از موقعیت‌های فرودستی خارج شوند. فقدان نگاه جامع‌الاطراف در گرایش‌های افراطی موج دوم (فمینیسم رادیکال، سوسیال و مارکسیستی) به مراتب ملموس‌تر است. توجه افراطی به حوزه ثروت، قدرت و مشارکت اجتماعى، سیاسی و اقتصادی بسیاری از نیازها و مسائل احساسی و فردی را نادیده گرفته است. نیاز به مادرى، نیازهای غریزی و احساسى و تعهد انسانی زنان در برابر جامعه بخشی از مسائلی است که الگوهای فمینیستی موج دومی طرح روشنی برای آن ندارند.
7- رویکرد انتقادی به خانواده: مناسبات جنبش فمینیسم و خانواده را در 2 سطح می‌‌توان تحلیل کرد: سطح نخست دیدگاه و نظریه‌های فمینیستی درباره خانواده است و سطح دوم پیامدهای نظریات و برنامه‌های فمینیستی بر ساختار خانواده است. مطالب مربوط به این بخش را در ادامه پی خواهیم گرفت اما درباره دیدگاه و نظریات فمینیستی درباره خانواده می‌‌توان گفت: جنبش فمینیسم با انتقاد از خانواده و نقش‌های وابسته به آن حرکت خود را آغاز می‌کند. طبیعی است که انتقادات فمینیستی از نهاد خانواده مانند بسیاری موضوعات دیگر از مواضع ملایم‌تر آغاز و به مواضع افراطی‌تر کشیده شده است. انتقاد اولیه فمینیست‌ها که عمدتا توسط فمینیست‌های لیبرال بیان می‌شود، حصر نقش‌آفرینی اجتماعی زنان به ایفای نقش در قالب نقش‌های مادری و همسری است. به عقیده چهره‌های شاخص این گروه، زنان باید از تعلق خود به خانواده بکاهند و با این باور که خانه جایگاه مناسبی برای زنان است، مقابله کنند. اما به موازات افراطی شدن مواضع انتقادى جنبش فمینیسم، انتقاد از خانواده در ادبیات فمینیستی نیز شدت می‌یابد. از نظر فمینیست‌های مارکسیستى، منشأ ستم بر زنان نظام خانواده است، یعنی ایدئولوژی خانواده‌خواهی و ساختارهای اجتماعی مناسب با آن. ایدئولوژی خانواده‌خواهى، نظام طبیعی تقسیم کار را سبب می‌شود که در آن مرد تامین‌کننده منابع مادی و زن تیماردار و تامین‌کننده خدمات رایگان است. نفی و نقد خانواده در ادبیات فمینیسم رادیکال و سوسیال نیز مشاهده می‌شود: ازدواج همیشه مساله‌ای یکجانبه بوده که به شکلی نابرابر بر 2 جنس تحمیل شده است؛ مرد با ازدواج همه چیز را به دست می‌آورد و زن همه چیز را از دست می‌دهد، قانون استبدادی و حاکمیت شهوات از آن مرد است و انقیاد بردبارانه و فروتنانه و اطاعت محض صرفا مناسب زن تلقی می‌شود. نقد و نفی خانواده در ادبیات فمینیستی به نقش‌های وابسته به نهاد خانواده نیز سرایت می‌کند. جنبش فمینیستی در نقد نقش‌های وابسته به نهاد خانواده نیز به صورت مرحله‌ای و پلکانی عمل می‌کند؛ در گام نخست و در ادبیات فمینیسم لیبرال و مارکسیستی نقش خانه‌داری زن همپای بیگاری و بردگی دانسته می‌شود و در گام بعد و در ادبیات فمینیسم رادیکال و سوسیال نقش‌های همسری و مادری زنان به چالش کشیده می‌شود: برای دلداری به زنان و پوشاندن وضع اجتماعی درجه دوم شهروندی آنها به ستایش مادران پرداخته... قدسیت خوار شمردن 2 روی یک سکه دستبرد اجتماعی به زنان است. در جامعه‌ای که بر پایه حقوق مساوی و برابر همه بنا شده باشد، در عمل هیچ نیازی به ازدواج قانونی نیست. افراطی‌گرایان فمینیستی بر نفی و طرد خانواده،‌ همسری و مادری به این مقدار نیز بسنده نمی‌کنند و مفاهیم و نظریاتی را تولید می‌کنند که براساس آن بتوانند با ایده خانواده‌گرایی مقابله کنند. نظریه‌پردازی درباره همجنس‌خواهی و نفی دگرجنس‌خواهى، خواهری جهانی و دفاع از نظریه سقط جنین، بخشی از تلاش‌های این گروه برای مقابله نظری با خانواده و نقش‌های وابسته به آن است.
مناسبات جنبش فمینیسم و خانواده را در 2 سطح می‌‌توان تحلیل کرد: سطح نخست دیدگاه و نظریه‌های فمینیستی درباره خانواده است و سطح دوم پیامدهای نظریات و برنامه‌های فمینیستی بر ساختار خانواده است. مطالب مربوط به این بخش را در ادامه پی خواهیم گرفت اما درباره دیدگاه و نظریات فمینیستی درباره خانواده می‌‌توان گفت: جنبش فمینیسم با انتقاد از خانواده و نقش‌های وابسته به آن حرکت خود را آغاز می‌کند. طبیعی است که انتقادات فمینیستی از نهاد خانواده مانند بسیاری موضوعات دیگر از مواضع ملایم‌تر آغاز و به مواضع افراطی‌تر کشیده شده است. انتقاد اولیه فمینیست‌ها که عمدتا توسط فمینیست‌های لیبرال بیان می‌شود، حصر نقش‌آفرینی اجتماعی زنان به ایفای نقش در قالب نقش‌های مادری و همسری است. به عقیده چهره‌های شاخص این گروه، زنان باید از تعلق خود به خانواده بکاهند و با این باور که خانه جایگاه مناسبی برای زنان است، مقابله کنند. اما به موازات افراطی شدن مواضع انتقادى جنبش فمینیسم، انتقاد از خانواده در ادبیات فمینیستی نیز شدت می‌یابد. از نظر فمینیست‌های مارکسیستى، منشأ ستم بر زنان نظام خانواده است، یعنی ایدئولوژی خانواده‌خواهی و ساختارهای اجتماعی مناسب با آن. ایدئولوژی خانواده‌خواهى، نظام طبیعی تقسیم کار را سبب می‌شود که در آن مرد تامین‌کننده منابع مادی و زن تیماردار و تامین‌کننده خدمات رایگان است. نفی و نقد خانواده در ادبیات فمینیسم رادیکال و سوسیال نیز مشاهده می‌شود: ازدواج همیشه مساله‌ای یکجانبه بوده که به شکلی نابرابر بر 2 جنس تحمیل شده است؛ مرد با ازدواج همه چیز را به دست می‌آورد و زن همه چیز را از دست می‌دهد، قانون استبدادی و حاکمیت شهوات از آن مرد است و انقیاد بردبارانه و فروتنانه و اطاعت محض صرفا مناسب زن تلقی می‌شود. نقد و نفی خانواده در ادبیات فمینیستی به نقش‌های وابسته به نهاد خانواده نیز سرایت می‌کند. جنبش فمینیستی در نقد نقش‌های وابسته به نهاد خانواده نیز به صورت مرحله‌ای و پلکانی عمل می‌کند؛ در گام نخست و در ادبیات فمینیسم لیبرال و مارکسیستی نقش خانه‌داری زن همپای بیگاری و بردگی دانسته می‌شود و در گام بعد و در ادبیات فمینیسم رادیکال و سوسیال نقش‌های همسری و مادری زنان به چالش کشیده می‌شود: برای دلداری به زنان و پوشاندن وضع اجتماعی درجه دوم شهروندی آنها به ستایش مادران پرداخته... قدسیت خوار شمردن 2 روی یک سکه دستبرد اجتماعی به زنان است. در جامعه‌ای که بر پایه حقوق مساوی و برابر همه بنا شده باشد، در عمل هیچ نیازی به ازدواج قانونی نیست. افراطی‌گرایان فمینیستی بر نفی و طرد خانواده،‌ همسری و مادری به این مقدار نیز بسنده نمی‌کنند و مفاهیم و نظریاتی را تولید می‌کنند که براساس آن بتوانند با ایده خانواده‌گرایی مقابله کنند. نظریه‌پردازی درباره همجنس‌خواهی و نفی دگرجنس‌خواهى، خواهری جهانی و دفاع از نظریه سقط جنین، بخشی از تلاش‌های این گروه برای مقابله نظری با خانواده و نقش‌های وابسته به آن است.
8- فقدان غنای علمی و نظریه‌پردازى: درست است که حجم نوشته‌های فمینیستی بویژه از سال1980 میلادی به بعد یکی از گسترده‌ترین حوزه‌های تالیف را شامل می‌شود و تنوعات گرایش‌های فمینیستی آنقدر زیاد است که به سختی می‌توان از فمینیسم سخن گفت و تعبیر فمینیسم‌ها را گروهی از نویسندگان برای این جنبش یا مکتب کارآمدتر دانسته‌اند. با این حال خطاست اگر آموزه‌های این جنبش را دارای غنای تئوریک و نظریه‌پردازانه بدانیم. تلاش‌های فمینیست‌ها در بسیاری از علوم انسانی از قبیل علوم اجتماعى، جامعه‌شناسى، انسان‌شناسى، اندیشه سیاسى، روانشناسی و روانکاوى، فلسفه و معرفت‌شناسى، فلسفه اخلاق، فلسفه علم و حقوق و همچنین حوزه‌هایی از قبیل زیبایی‌شناسی و هنر، ادبیات و‌ سینما ‌تاثیرگذار بوده است. این تاثیرگذاری در حوزه‌های مربوط به هنر و ادبیات به خلق آثاری با رویکردی فمینیستی منجر شده است‌ اما نقد و تولید اندیشه فمینیستی در حوزه‌های مربوط به دانش را می‌توان در چند بند خلاصه کرد:
درست است که حجم نوشته‌های فمینیستی بویژه از سال1980 میلادی به بعد یکی از گسترده‌ترین حوزه‌های تالیف را شامل می‌شود و تنوعات گرایش‌های فمینیستی آنقدر زیاد است که به سختی می‌توان از فمینیسم سخن گفت و تعبیر فمینیسم‌ها را گروهی از نویسندگان برای این جنبش یا مکتب کارآمدتر دانسته‌اند. با این حال خطاست اگر آموزه‌های این جنبش را دارای غنای تئوریک و نظریه‌پردازانه بدانیم. تلاش‌های فمینیست‌ها در بسیاری از علوم انسانی از قبیل علوم اجتماعى، جامعه‌شناسى، انسان‌شناسى، اندیشه سیاسى، روانشناسی و روانکاوى، فلسفه و معرفت‌شناسى، فلسفه اخلاق، فلسفه علم و حقوق و همچنین حوزه‌هایی از قبیل زیبایی‌شناسی و هنر، ادبیات و‌ سینما ‌تاثیرگذار بوده است. این تاثیرگذاری در حوزه‌های مربوط به هنر و ادبیات به خلق آثاری با رویکردی فمینیستی منجر شده است‌ اما نقد و تولید اندیشه فمینیستی در حوزه‌های مربوط به دانش را می‌توان در چند بند خلاصه کرد:
1- جنسیت از مقولات تاثیرگذار در فرآیند کسب معرفت است. فاعل شناسا (سوژه) در مسیر کسب تفکر و کسب دانش متاثر از تمام ویژگی‌های فردی و اجتماعی خود است و یکی از ویژگی‌های فاعل شناسا جنسیت اوست. از آنجا که تاریخ علم و معرفت را تاکنون به هر دلیل، مردان به خود اختصاص داده‌اند،‌ تاثیر سوژه مذکر در مقام تولید دانش و معرفت و حتی ارزش‌ها،‌ قابل توجه است. تاثیر جنسیت در فاعل شناسا را در چند محور می‌توان تصویر کرد:
الف- به دلیل آنکه سوژه معرفت، مذکر است مسائل و مشکلات زنان عملا نادیده گرفته می‌شود؛ مسائلی از قبیل خشونت علیه زنان، سابقه فناوری‌های خانگی و تفکیک جنسیتی در محیط کار عملا در پژوهش‌های علم مذکر نادیده گرفته می‌شود.
ب: از آنجا که در فرآیند کسب معرفت، تجربه، رفتار،‌ علائق و صفات مردانه به عنوان معیار تلقی می‌شود، تجریه و علائق زنان نادیده گرفته ‌شده و امور مربوط به زنان یا غیرعلمی پنداشته یا از حوزه دانش بشری طرد می‌شود.
ج- با توجه به اینکه یکی از ابزارهای تفکر و کسب معرفت،‌ زبان است، ساختارهای زبانی متناسب با سوژه مذکر شکل گرفته است و عملا طردشدگی زنان در ساختارهای زبانی بخوبی قابل شهود است.
2- حاکمیت سوژه مردمحور به طرد زنان از مجامع علمی تاثیرگذار انجامیده است.
3- تاریخ علم و معرفت مردگرا، تلاش‌‌های تاریخی زنان در طول تاریخ را نادیده گرفته و عملا به حذف آنان در گزارش‌های تاریخی خود اقدام کرده است. صرف‌نظر از شعارها و هیاهوهای فمینیستى، دیدگاه‌های آنها را می‌توان در این بیان تلخیص کرد که توجه به جنسیت، در مقام سوژه (فاعل شناسا) و در مقام متعلق شناسایی (ابژه) تاثیرگذار است. صرف‌نظر از این نکته، در مجموع نظریات فمینیستى، عدم غنای علمی و نظری مشهود است. البته از یک نکته نیز نباید غفلت کرد و آن اینکه فمینیست‌ها به دلیل وابستگی به نظریات و مکاتب علمی از قبیل لیبرالیسم، سوسیالیسم، مارکسیسم،‌ ساختارگرایی و... نظریه‌پردازی‌های عمیقی را صورت داده‌اند اما آنچه در این میان قابل توجه است، آن است که نظریه‌پردازی‌های صورت گرفته در واقع تطبیق نظریات مکاتب یادشده بر مقوله جنسیت است، به بیان دیگر فمینیستی بودن این نظریات در توجه دادن به مقوله جنسیت است نه بیشتر، به همین دلیل برخی معتقدند به جای آنکه فمینیسم را یک رویکرد نظری علمی یا فلسفی بدانیم، بهتر است آن را جنبشی سیاسی و اجتماعى- فرهنگی بدانیم.
پیامدها و دستاوردهای جنبش فمینیسم
برای بررسی پیامدها و دستاوردهای جنبش فمینیسم باید توجه داشت تمام آنچه درباره مشکلات تحقیق و پژوهش درباره اصل جنبش فمینیسم وجود دارد، در این قسمت نیز وجود دارد. در بررسی دستاوردها و پیامدهای فمینیسم توجه به تفکیک میان موج اول، موج دوم و سوم فمینیسم ضروری می‌نماید،‌ همچنان‌که توجه به تفکیک میان دستاوردهای مدرنیته و صنعتی شدن و دستاوردهای جنبش فمینیسم ضروری است.
دستاوردهای جنبش فمینیسم: جنبش فمینیسم را بویژه در گرایش موج اولی آن دارای موفقیت‌ها و دستاوردها فراوانی دانسته‌اند. کسب استقلال اقتصادی و برخورداری از حقوق مالکیت،‌ ارث و در یک کلام تساوی حقوقى، نخستین و شاید مهم‌ترین دستاورد جنبش فمینیسم محسوب می‌شود. یکی دیگر از این دستاوردها ورود زنان به عرصه آموزش عالی است، به گونه‌ای که در بسیاری از کشورهای غربی و برخی کشورهای در حال توسعه زنان اکثریت کرسی‌های دانشگاهی را به خود اختصاص داده‌‌اند. افزایش روزافزون تعداد زنان شاغل و درآمد بالای زنان متخصص را نیز از جمله دستاوردهای جنبش زنان دانسته‌اند. توانایی بر حفظ و کنترل بدن و ایفای نقش مؤثر اجتماعی و کسب هویت مستقل و افزایش مشارکت سیاسی و اجتماعی و نفی و طرد کلیشه‌های زن‌ستیزانه بخش دیگری از دستاوردهای جنبش محسوب می‌شود. درباره دستاوردهای جنبش فمینیستی نکات زیر قابل توجه است:
جنبش فمینیسم را بویژه در گرایش موج اولی آن دارای موفقیت‌ها و دستاوردها فراوانی دانسته‌اند. کسب استقلال اقتصادی و برخورداری از حقوق مالکیت،‌ ارث و در یک کلام تساوی حقوقى، نخستین و شاید مهم‌ترین دستاورد جنبش فمینیسم محسوب می‌شود. یکی دیگر از این دستاوردها ورود زنان به عرصه آموزش عالی است، به گونه‌ای که در بسیاری از کشورهای غربی و برخی کشورهای در حال توسعه زنان اکثریت کرسی‌های دانشگاهی را به خود اختصاص داده‌‌اند. افزایش روزافزون تعداد زنان شاغل و درآمد بالای زنان متخصص را نیز از جمله دستاوردهای جنبش زنان دانسته‌اند. توانایی بر حفظ و کنترل بدن و ایفای نقش مؤثر اجتماعی و کسب هویت مستقل و افزایش مشارکت سیاسی و اجتماعی و نفی و طرد کلیشه‌های زن‌ستیزانه بخش دیگری از دستاوردهای جنبش محسوب می‌شود. درباره دستاوردهای جنبش فمینیستی نکات زیر قابل توجه است:
1- همانگونه که در ابتدای این نوشته بیان شد،‌ برخی از دستاوردهای جنبش فمینیسم بویژه در موارد عنوان شده از آن دستاوردهای دوره موج اول فمینیسم محسوب می‌شود یا به گونه‌ای (درباره سقط جنین) است که نتیجه و دستاورد آن دوران محسوب می‌شود. با این حال جنبش فمینیستی در موج دوم فمینیسم افراطی‌تر و رادیکال‌تر پیگیری می‌شود. به تعبیر دیگر دستاوردهای یاد شده رضایت جنبش فمینیستی را کسب نکرده است.
2- پیش‌تر و در ابتدای این مقال یادآور شدیم که بسیاری از مسائلی که به عنوان دستاوردهای جنبش فمینیسم محسوب می‌شود در واقع دستاورد و نتیجه گفتمان مدرنیته و حاکمیت نظام سرمایه‌داری است. اگرچه می‌توان تلاش‌های جنبش فمینیسم در تسریع دستیابی به این نتایج را تایید کرد.
3- بسیاری از آنچه از آن با عنوان دستاوردها و نتایج مثبت فمینیسم یاد می‌شود، در واقع ارزش‌ها و هنجارهای گفتمان مدرن دارد می‌توان آن را امری فرهنگی و بومی دانست. اما اگر در برخی از ارزش‌های جامعه مدرن از قبیل توسعه، آزادی و فردگرایی بتوان مناقشه کرد،‌ این مناقشه ناچار به دستاوردها و پیامدهای این ارزش‌ها نیز سرایت خواهد کرد. بر این اساس می‌توان گفت بسیاری از آنچه فمینیست‌ها به عنوان دستاوردهای مثبت این جنبش مورد تاکید قرار می‌دهند در یک نگاه دقیق، در واقع پیامدها و نتایج منفی این جنبش هستند.
پیامدها و آسیب‌های جنبش فمینیسم
در بررسی پیامدها و آسیب‌های فمینیسم همچون دستاوردهای آن نباید جانب افراط را پیش گرفت. بسیاری از آنچه به عنوان تضعیف نهاد خانواده یا استفاده ابزاری از زنان مطرح می‌شود، پیش از آنکه مستند به جنبش فمینیستی باشد، معلول مدرنیته و حاکمیت فرهنگ سرمایه‌داری است. توجه به این امر از این جهت دارای اهمیت است که در عین توجه نقادانه به جنبش فمینیسم،‌ توجه مضاعف و انتقادات عمیق‌تر باید متوجه مدرنیته و فرهنگ سرمایه‌داری شود و انتقاد از فمینیسم نباید ما را از توجه به سرمایه‌داری و برنامه‌های توسعه و نقش آن در تولید آسیب‌های اجتماعی غافل کند. موارد زیر به عنوان مهم‌‌ترین پیامدهای جنبش فمینیستی قابل تامل است:
1- تضعیف نهاد خانواده: گفته شد یکی از مهم‌‌ترین شعارها و آموزه‌های جنبش فمینیستی نقد و نفی نهاد خانواده است،‌ اگرچه مواضع فمینیستی در نقد خانواده یکسان نیست و به عنوان نمونه فمینیست‌های لیبرال مستقیما منتقد اصل نهاد خانواده محسوب نمی‌شوند و برخی از گرایش‌های موج سومی نیز با تاکید بر تفاوت‌های میان 2 جنس بر احیای نقش مادری و همسری تاکید دارند. آنچه در این قسمت مورد توجه است، آن است که لوازم عینی شعارها و آرمان‌های فمینیستی عملا به تضعیف جایگاه و نقش خانواده منجر شده است. قوانین برابر میان زنان و مردان،‌ حضور گسترده زنان در مشاغل تمام‌وقت و تعارض تعهدات بیرون از خانه و خانواده (مانند تعهد در برابر کارفرما) با تعهدات درون خانواده، اقدام به ازدواج در کشورهای غربی را تا حدود زیادی کاهش داده است. بنا بر گزارش مانوئل کاستلز که معتقد است فمینیسم نقش تاثیرگذاری در فروپاشی خانواده هسته‌ای یا به تعبیر وی خانواده پدرسالار دارد، درصد زنان ازدواج نکرده در سنین 20 تا 24 سال از 36 درصد در سال 1970 به 51 درصد در سال 1980 در آمریکا، از 46 درصد به 52 درصد در فرانسه و از 45 درصد به 57 درصد در اتریش رسیده است. میزان طلاق در فرانسه،‌ انگلیس، کانادا و مکزیک از 1971 تا 1990، 2 برابر شده است. در 1990، 55 درصد ازدواج‌ها در آمریکا منجر به طلاق شده است و این در حالی است که این آمارها به ازدواج‌های رسمی ثبت شده در این کشورها اختصاص دارد. از سوی دیگر آمار ازدواج کسانی که در سال‌های اولیه ازدواج به طلاق کشیده می‌شود در حال افزایش است که این امر افزایش فرزندان طلاق در سنین کودکی را باعث شده است.
گفته شد یکی از مهم‌‌ترین شعارها و آموزه‌های جنبش فمینیستی نقد و نفی نهاد خانواده است،‌ اگرچه مواضع فمینیستی در نقد خانواده یکسان نیست و به عنوان نمونه فمینیست‌های لیبرال مستقیما منتقد اصل نهاد خانواده محسوب نمی‌شوند و برخی از گرایش‌های موج سومی نیز با تاکید بر تفاوت‌های میان 2 جنس بر احیای نقش مادری و همسری تاکید دارند. آنچه در این قسمت مورد توجه است، آن است که لوازم عینی شعارها و آرمان‌های فمینیستی عملا به تضعیف جایگاه و نقش خانواده منجر شده است. قوانین برابر میان زنان و مردان،‌ حضور گسترده زنان در مشاغل تمام‌وقت و تعارض تعهدات بیرون از خانه و خانواده (مانند تعهد در برابر کارفرما) با تعهدات درون خانواده، اقدام به ازدواج در کشورهای غربی را تا حدود زیادی کاهش داده است. بنا بر گزارش مانوئل کاستلز که معتقد است فمینیسم نقش تاثیرگذاری در فروپاشی خانواده هسته‌ای یا به تعبیر وی خانواده پدرسالار دارد، درصد زنان ازدواج نکرده در سنین 20 تا 24 سال از 36 درصد در سال 1970 به 51 درصد در سال 1980 در آمریکا، از 46 درصد به 52 درصد در فرانسه و از 45 درصد به 57 درصد در اتریش رسیده است. میزان طلاق در فرانسه،‌ انگلیس، کانادا و مکزیک از 1971 تا 1990، 2 برابر شده است. در 1990، 55 درصد ازدواج‌ها در آمریکا منجر به طلاق شده است و این در حالی است که این آمارها به ازدواج‌های رسمی ثبت شده در این کشورها اختصاص دارد. از سوی دیگر آمار ازدواج کسانی که در سال‌های اولیه ازدواج به طلاق کشیده می‌شود در حال افزایش است که این امر افزایش فرزندان طلاق در سنین کودکی را باعث شده است.
2- ایجاد الگوی مخاصمه و نزاع میان زوجین: صرف‌نظر از این نکته که رابطه میان زن و مرد در آرمان‌های مختلف فمینیستی تصویری روشن ندارد، رویکرد‌ها و ادبیات به کار گرفته شده توسط جنبش فمینیستی مخاصمه و نزاع میان زوجین را دامن می‌زند. تاکید بر اینکه ویژگی‌های مردانه ذاتا شرارت‌بارند و اینکه تنها راه رهایی زن از هر نوع رابطه سلطه‌آمیز با مردان،‌ جدایی‌طلبی است، عملا رابطه 2 جنس را چه در خانواده و چه بیرون از خانواده به رفتاری رقابت‌گونه و مخاصمت‌آمیز تبدیل کرده است.
صرف‌نظر از این نکته که رابطه میان زن و مرد در آرمان‌های مختلف فمینیستی تصویری روشن ندارد، رویکرد‌ها و ادبیات به کار گرفته شده توسط جنبش فمینیستی مخاصمه و نزاع میان زوجین را دامن می‌زند. تاکید بر اینکه ویژگی‌های مردانه ذاتا شرارت‌بارند و اینکه تنها راه رهایی زن از هر نوع رابطه سلطه‌آمیز با مردان،‌ جدایی‌طلبی است، عملا رابطه 2 جنس را چه در خانواده و چه بیرون از خانواده به رفتاری رقابت‌گونه و مخاصمت‌آمیز تبدیل کرده است.
3- ترویج الگوهای غیراخلاقی در روابط جنسى: اگرچه یکی از ویژگی‌های تمدن‌های کهن اعم از تمدن‌های دینی و غیردینى، پذیرش الگوهای خاص اخلاقی در روابط جنسی و چارچوب خانواده است، با این حال وجود رفتارهای ناهنجار اخلاقی در تمام این تمدن‌ها امری است که تاریخ این تمدن‌ها آن را تایید می‌کند اما در عین حال ارتکاب ناهنجاری‌های اخلاقی در روابط جنسی همیشه به عنوان یک ضدارزش درجوامع مختلف مطرح بوده است. جنبش فمینیسم با نقد نهاد خانواده به عنوان الگوی هنجاری روابط جنسی عملا و علنا اعلام می‌کند که امور جنسی در انسان پدیده‌ای متغیر است و رابطه جنسی طبیعی با جنس مخالف در قالب ازدواج از دیگر الگوهای روابط جنسی بهتر نیست. فمینیست‌های رادیکال و برخی فمینیست‌های سوسیال آنچنان در تئوریزه کردن و دفاع از همجنس‌گرایی افراط کردند که بتی فریدان نگران آن بود که همجنس‌گرایی به تابلوی اصلی فمینیسم تبدیل شود. مانوئل کاستلز با تاکید بر اینکه همجنس‌گرایی بخشی از جنبش زنان است، به بررسی جنبش فمینیستی در تایوان (تایپه) و تاثیر آن بر همجنس‌گرایی میان زنان می‌پردازد و جانبدارانه شرح می‌دهد که چگونه جنبش‌های فمینیستی با شعار آزادی جنسی و کنترل بر بدن، گروه‌های متکثر و پرجمعیت همجنس‌باز را در دانشگاه‌های تایوان تاسیس کردند. هنجارشکنی فمینیست‌ها فقط به ترویج همجنس‌گرایی میان زنان محدود نمی‌شود، بلکه فمینیست‌ها تمام صور روابط جنسی قابل تصویر را با ادعای آزادی جنسی و حق تسلط بر بدن طلب می‌کنند. فمینیست‌ها به اقتضای نارضایتی ایدئولوژیک خود در پی آنند که آموزش یا تحکیم تمایلات ناهمجنس‌خواهانه در مدارس غیرقانونی شود. پیامد طبیعی ترویج الگوهای غیراخلاقی در روابط جنسى، افزایش تولد کودکان نامشروع است. آمار کودکان نامشروع در ایالات متحده آمریکا از 4/5درصد در 1970 به 28 درصد در 1990 بالغ شده است. در کشورهای اسکاندیناوی 50 درصد نوزادان در دهه 1990 نامشروع بوده‌اند.
اگرچه یکی از ویژگی‌های تمدن‌های کهن اعم از تمدن‌های دینی و غیردینى، پذیرش الگوهای خاص اخلاقی در روابط جنسی و چارچوب خانواده است، با این حال وجود رفتارهای ناهنجار اخلاقی در تمام این تمدن‌ها امری است که تاریخ این تمدن‌ها آن را تایید می‌کند اما در عین حال ارتکاب ناهنجاری‌های اخلاقی در روابط جنسی همیشه به عنوان یک ضدارزش درجوامع مختلف مطرح بوده است. جنبش فمینیسم با نقد نهاد خانواده به عنوان الگوی هنجاری روابط جنسی عملا و علنا اعلام می‌کند که امور جنسی در انسان پدیده‌ای متغیر است و رابطه جنسی طبیعی با جنس مخالف در قالب ازدواج از دیگر الگوهای روابط جنسی بهتر نیست. فمینیست‌های رادیکال و برخی فمینیست‌های سوسیال آنچنان در تئوریزه کردن و دفاع از همجنس‌گرایی افراط کردند که بتی فریدان نگران آن بود که همجنس‌گرایی به تابلوی اصلی فمینیسم تبدیل شود. مانوئل کاستلز با تاکید بر اینکه همجنس‌گرایی بخشی از جنبش زنان است، به بررسی جنبش فمینیستی در تایوان (تایپه) و تاثیر آن بر همجنس‌گرایی میان زنان می‌پردازد و جانبدارانه شرح می‌دهد که چگونه جنبش‌های فمینیستی با شعار آزادی جنسی و کنترل بر بدن، گروه‌های متکثر و پرجمعیت همجنس‌باز را در دانشگاه‌های تایوان تاسیس کردند. هنجارشکنی فمینیست‌ها فقط به ترویج همجنس‌گرایی میان زنان محدود نمی‌شود، بلکه فمینیست‌ها تمام صور روابط جنسی قابل تصویر را با ادعای آزادی جنسی و حق تسلط بر بدن طلب می‌کنند. فمینیست‌ها به اقتضای نارضایتی ایدئولوژیک خود در پی آنند که آموزش یا تحکیم تمایلات ناهمجنس‌خواهانه در مدارس غیرقانونی شود. پیامد طبیعی ترویج الگوهای غیراخلاقی در روابط جنسى، افزایش تولد کودکان نامشروع است. آمار کودکان نامشروع در ایالات متحده آمریکا از 4/5درصد در 1970 به 28 درصد در 1990 بالغ شده است. در کشورهای اسکاندیناوی 50 درصد نوزادان در دهه 1990 نامشروع بوده‌اند.
وضع کنونی فمینیسم غربى
اگرچه در فاصله سال‌های 1960 تا 1980 فمینیسم یکی از مطرح‌ترین جنبش‌های اعتراضی غرب محسوب می‌شود اما به تدریج از توان اجتماعی این جنبش در جذب و بسیج توده‌های زنان کاسته شده و این جنبش به یک گرایش آکادمیک و نخبه‌گرا تبدیل شده است. در تبیین چرایی افول جنبش زنان در سال‌های انتهایی قرن بیستم، نکاتی چند قابل توجه است. نخست آنکه بخشی از توانایی‌های جنبش‌های قرن بیستمی به طور عام و از جمله جنبش زنان ریشه در جاذبه‌های ظاهری شعارها و تبلیغات این جنبش‌ها دارد. این قبیل جنبش‌های آرمانگرا که هنوز در عینیت اجتماعی به محک تجربه گرفتار نشده‌اند، ایده‌های جدید و جذابی را مطرح می‌کنند که بعد از مدتی هم از جاذبه‌های ظاهری آن کاسته می‌شود و هم ناتوانی آنها از تحقق آرمان‌ها و اهداف پیش‌بینی شده، ‌بازدارندگی نسل جدید در پیوستن به این جنبش‌ها را سبب می‌شود.
نکته دوم را می‌توان در نگاه‌ها و حرکت‌های انتقادى دانست که از اواخر دهه 70 به بعد علیه این جنبش شکل گرفت. این انتقادات و اعتراضات را می‌توان در 2 دسته کلی جای داد. دسته اول نگاه‌های انتقادى نسبت به دیدگاه‌های فمینیستی درباره تساوی زن و مرد و نقش‌ جامعه‌پذیری در شکل‌ دادن به کلیشه‌های جنسیتى است. در نگاه‌های انتقادى به این دیدگاه رایج در گفتمان‌های مختلف فمینیستی بر این نکته تاکید می‌شود که «پژوهش‌های علمی حاکی از وجود تفاوت‌ ذاتی میان 2 جنس از نظر تمایلات و رفتارها» است و هورمون‌های جنسی در تعیین رفتارهای متفاوت زنان و مردان نقشی تعیین‌کننده دارند. پس در شرایطی که «طبیعت» موجد «نابرابری» بوده است،‌ تاکید بر برابرى یا نفی نقش‌های سنتی متناسب با این طبیعت بیهوده است، بنابراین تلاش زنان برای برابرى با مردانی که طبیعتا از آنها قوی‌ترند،‌ محکوم به شکست است. دسته دوم اعتراضات را می‌توان اعتراضات جنبش‌های ضدسقط جنین و طرفدار مادری و خانواده دانست که با پیامدها و اهداف جنبش‌ فمینیستی بویژه در خانواده‌ستیزی مخالف هستند. مهم‌ترین ایده این گروه در نقد گفتمان فمینیستی تاکید بر این نکته است که فمینیسم موج دومی براساس منافع و علائق گروه‌های خاصی شکل گرفته است و نمی‌‌تواند ادعای نمایندگی تمام زنان را داشته باشد. این دسته از انتقادات باعث فاصله گرفتن توده زنان از جنبش‌های فمینیستی شد. با افول تدریجی جنبش فمینیسم پس از دهه 80 و تکثیر جنبش‌های فمینیستی تحت‌تاثیر نظریه پست‌مدرنیسم، فمینیسم به تدریج به یک مکتب و نظریه آکادمیک و نخبه‌گرا تبدیل شده و از عینیت‌های اجتماعی و برخورداری از حمایت توده‌های زنان فاصله گرفته است. فمینیسم آکادمیک امروزه مجلات تخصصی فراوانی را با گرایش فمینیستی منتشر می‌کند وحجم وسیعی از مقالات مجلات علوم اجتماعی به دیدگاه‌های فمینیستی اختصاص می‌یابد و همه‌ساله کتاب‌های فمینیستی فراوانی از سوی بنگاه‌های انتشاراتی معروف جهان منتشر می‌شود. با این حال خطاست که جنبش فمینیسم را جنبشی تاثیرگذار و دارای بالندگی اجتماعى بدانیم.
داستان فمینیسم در ایران مانند اصل جنبش فمینیسم در غرب از پیچیدگی‌های مخصوص برخوردار است. بخشی از این پیچیدگی‌ها به ظرف جنبش بازگشت می‌کند. کشور ایران بویژه بعد از انقلاب اسلامی دارای ویژگی‌هایی است که بر تعامل آن با جنبش و اندیشه‌های فمینیسم تاثیرگذار است. یکی از مؤلفه‌های فرهنگی کشور ما، فرهنگ دیرینه و کهن ایرانی است که در کنار توجه به اصول اخلاقی نظیر فتوت، درستکارى، وفای به عهد و تاکید بر جایگاه خانواده و تکریم و تقدیس نقش مادری و همسرى، بر رعایت حریم‌ها و هنجارها در رفتار جنسی تاکید مضاعف دارد. فرهنگ ایرانی از دیرباز با آموزه‌های دینی اسلام پیوند یافته و ارزش‌های کهن گذشته جنبه آسمانی و الهی یافت. با حاکمیت نظام اسلامى، ارزش‌های دینی و حقوقی اسلام مورد تاکید بیشتری قرار گرفت. از آنجا که بخش مهمی از آموزه‌های دینى- اسلامی که حاکمیت خود را متکفل اجرای آن می‌داند، آموزه‌های مربوطه به خانواده،‌ روابط زن و مرد و حقوق متکامل 2 جنس است، مهم‌ترین حوزه چالش فمینیسم ایرانی را می‌توان چالش با آموزه‌های دینی و در گام بعد فرهنگ ایرانی دانست. در این قسمت به برخی ویژگی‌های فمینیسم ایرانی اشاره می‌کنیم:
1- بومی نبودن فمینیسم ایرانى: اگر بومی بودن فمینیسم را به این معنا بدانیم که راهکارها و نظریات آن منبعث از فرهنگ هر جامعه و متناسب با باشد، بر این اساس می‌توانیم جنبش فمینیسم ایرانی را جنبش غیربومی بدانیم.
اگر بومی بودن فمینیسم را به این معنا بدانیم که راهکارها و نظریات آن منبعث از فرهنگ هر جامعه و متناسب با باشد، بر این اساس می‌توانیم جنبش فمینیسم ایرانی را جنبش غیربومی بدانیم.
2- التقاطی بودن فمینیسم ایرانى: گفته شد که یکی از ویژگی‌های فمینیسم در غرب تنوعات و تکثرات این جنبش با نظریه است، به گونه‌ای که دیدگاه‌های متناقض یا متعارض فراوانی را در میان گرایش‌های مختلف آن می‌توان یافت و اگر ‌ دیدگاه‌های فمینیستی در کشور ما به گونه‌ای تامل‌‌برانگیز صورت می‌گیرد بسیار دیده شده است یک فرد یا نشریه در آن واحد نماینده گرایش‌های مختلف فمینیستی بوده است.
گفته شد که یکی از ویژگی‌های فمینیسم در غرب تنوعات و تکثرات این جنبش با نظریه است، به گونه‌ای که دیدگاه‌های متناقض یا متعارض فراوانی را در میان گرایش‌های مختلف آن می‌توان یافت و اگر ‌ دیدگاه‌های فمینیستی در کشور ما به گونه‌ای تامل‌‌برانگیز صورت می‌گیرد بسیار دیده شده است یک فرد یا نشریه در آن واحد نماینده گرایش‌های مختلف فمینیستی بوده است.
تأکید فمینیسم ایرانی بر تکثر و تنوع گفتمان‌های فمینیستى
یکی از رویکرد‌های مروجان فمینیسم در ایران تاکید بر تکثر گرایش‌های فمینیستی است. به نظر می‌رسد مهم‌ترین حربه طرفداران فمینیسم در ایران و بلکه در سرتاسر جهان تاکید افراطی بر تکثر گفتمان‌ها و گرایش‌های فمینیستی است. این شگرد به طرفداران فمینیسم این امکان را می‌دهد که دائما با استناد به عدم وحدت در گفتمان فمینیستی از اشکالات و نقایص فمینیسم غیر‌مستقیم جانبداری کنند. مهم‌ترین آزمونی که در مقابل جنبش فمینیستم جهانی قرار دارد، همانا نیاز به فائق آمدن بر یک مفهوم و برداشت «ذات‌باورانه» از خود فمینیسم است، در غرب نیز همانند ایران یا مناطق دیگر گرایشی وجود دارد که از فمینیسم برداشتی غیر‌تاریخی و یکدست ارائه شود.
تاکید بر تکثر گفتمان‌‌های فمینیستی از چند نظر قابل توجه است:
طرفداران ایده تکثر گفتمان‌های فمینیستی از یک سو بر مساله تکثر گرایش‌های این جنبش و از سوی دیگر بر جهانی بودن فمینیسم تاکید می‌کنند. جهانی بودن فمینیسم تنها در صورتی قابل تصویر است که حداقل‌هایی از آموزه‌های فمینیستى به عنوان موارد مشترک در بین گرایش‌های فمینیستى به تمام کشور‌ها و فرهنگ‌ها توصیه یا تحمیل شود یا اینکه یکی از گرایش‌های فمینیستی به عنوان نسخه جهانی فمینیسم در نظر گرفته شود. در هر 2 صورت حق نقد محتوای نسخه فمینیسم جهانی برای کشورهای هدف همچنان باقی است. تاکید بر تاریخی بودن فمینیسم، همزمان به چند نکته اساسی اشاره دارد؛ نخست آنکه فمینیسم مولود و برآمده شرایط و خاستگاه‌هایی است که جنبش فمینیسم در غرب را سبب شده است. بخشی از این تاریخ را حاکمیت فرهنگ مدرنیته‌ـ سرمایه‌‌داری شامل می‌شود. به یک معنا هم آنگونه که وجود فمینیسم و جنبش‌های اجتماعی زنان در غرب امری اجتناب‌ناپذیر بوده است، توسعه و ترویج فمینیسم غربی در جوامعی که خاستگاه تاریخی و اجتماعی مشابه با مدرنیته غربی را دارا نیستند، امری تکلف‌آمیز است. از سوی دیگر تاریخی بودن مستلزم تکثر گفتمان‌های فمینیستی است و این امر با پروژه فمینیسم جهانی ناسازگار است.
در تاکید بر تکثر‌ گرایش‌های فمینیستی تا آنجا زیاده‌روی می‌شود که گویی واژه فمینیسم بر هیچ معنای مشخصی دلالت نمی‌کند. در حالی که این امر با دریافت و شهودهای عمومی ناسازگار است. به عنوان نمونه در کشور ما از دیر‌باز اندیشمندان و متفکرانی همچون شهید مطهری به دفاع از حقوق زنان پرداخته‌اند، با این حال برداشت عمومی در داخل کشور شهید ‌مطهری و اندیشمندانی همچون او را در زمره فمینیست‌های ایرانی به حساب نمی‌آورد، همچنانکه دیدگاه‌هایی درباره ژولیا کریستوا وجود دارد که وی را در ردیف فمینیست‌ها ارزیابی نمی‌کنند؛ با وجود آنکه بخشی از تلاش‌های علمی وی به کند‌وکاو درباره هویت زنانه اختصاص دارد. مجموعه این برداشت‌ها و شهود‌های عام دلالت می‌کند بر اینکه به‌رغم وجود تنوعات و گرایش‌های متنوع و گاه متعارض درون گفتمان فمینیستى، هسته معنایی مشترکی را درون گرایش‌های فمینیستى، لااقل در گرایش‌های موج دومی می‌توان دریافت کرد. مروجان اندیشه فمینیستی در ایران، در عین تاکید بر تنوع گرایش‌های فمینیستی عمدتا داعیه‌دار ترویج گرایش‌های فمینیسم موج دومی در ایران هستند. این گروه در بعد نظری اقدام به ترجمه و تالیف آثار همسو با جریان موج دوم فمینیسم می‌کنند و طیف وسیعی از متون فمینیسم رادیکال و فمینیسم سوسیال را در سال‌های اخیر روانه بازار نشر کتاب کرده‌اند. اندک آثار منتشر شده بعضی از گرایش‌های خانواده‌گرای فمینیستى، عمدتا توسط جریانات غیر‌فمینیستی ترجمه یا تالیف شده است. درباره فمینیسم پست‌مدرن می‌توان گفت، عمده متون ترجمه شده درباره این گرایش به متون عامی در باب اندیشه انتقادى اختصاص دارد که بخشی از این متون عهده‌دار طرح نظریات فمینیسم پست‌مدرن است و هدف اصلی انتشار این کتاب‌ها در داخل کشور ترویج فمینیسم پست‌مدرن نیست. در بعد عملی نیز‌ مروجان اندیشه فمینیستی به تبعیت از جریانات و سازمان‌های بین‌المللى، عمدتا درصدد پیاده کردن آموزه‌های فمینیسم موج دومی هستند که آموزه‌های آنان در بسیاری از اسناد بین‌المللی گنجانده شده است؛ برجسته کردن مسائلی همچون خشونت علیه زنان و بزرگنمایی آمار و ارقام خشونت علیه زنان در ایران، تلاش در جهت زدودن تفاوت‌های جنسیتی در متون و محیط‌های آموزشی و تلاش در جهت وضع قوانین برابرى‌طلبانه میان زن و مرد بویژه در خانواده، از جمله برنامه‌های موج دومی و در برخی موارد موج سومی فمینیستی است که جریان فمینیسم ایرانی در سال‌های اخیر هر زمان که قدرت داشته درصدد پیاده کردن آن برآمده است. در واقع تاکید بر تنوع گفتمان فمینیستی بیش از آنکه یک مبنای مورد قبول برای فمینیسم ایرانی باشد، به منزله یک تاکتیک در مقابل منتقدان گفتمان فمینیستی محسوب می‌شود.
تطهیر جنبش فمینیسم غربی
یکی از ویژگی‌های فمینیسم ایرانی را می‌توان تلاش در تطهیر فمینیسم غربی دانست. از آنجا که بسیاری از دیدگاه‌های فمینیستی مانند نقد و تضعیف نهاد خانواده و به چالش‌ کشیدن اصول اخلاقی در روابط جنسی با طرد و عدم اقبال عمومی در جامعه ایرانی مواجه می‌شود، تلاش فمینیست‌های ایرانی آن است که موارد یاد شده را از قبیل اتهامات ناروا بر جنبش فمینیسم دانسته و برائت جنبش فمینیستی از اتهامات یادشده را به اثبات برسانند. در این قسمت بخشی از تلاش‌های مروجان اندیشه فمینیستی در جهت تطهیر اندیشه فمینیستی از اتهامات وارد شده را مرور می‌کنیم. در بیان پیامدهای اندیشه فمینیستی اشاره شد که یکی از نتایج قهری دامن‌زدن به مدعیات فمینیستی بویژه از نوع رادیکال آن، ایجاد الگوی مخاصمه و نزاع میان 2 جنس است و البته این امر کاملا طبیعی به نظر می‌رسد. هنگامی که در تعلیل منشأ فرودستی زنان به مفاهیمی همچون ستم، سلطه و پدر‌سالاری تمسک می‌شود، ناخود‌آگاه نفرت و انزجار از طبقه فرادست (مردان) برای طبقه فرودست (زنان) ایجاد می‌شود. با این حال برخی بر این باور‌ند که این انتقاد بر جنبش فمینیستی به هیچ رو وارد نیست: «آخرین و سطحی‌ترین انتقادى که به فمینیسم وارد می‌آید- انتقادى که به هیچ‌ عنوان مختص به یک کشور نیست و هر جا که فعالیت‌های فمینیستی می‌گیرد یا حتی زنان بر مشروعیت حضور خود در صحنه‌های عمومی و اجتماعى پای می‌فشارند به گوش می‌رسد، متهم‌کردن و حتی مردود شمردن فمینیسم به عنوان جنبشی ذاتا و اساسا مرد‌ستیز است.» پیش‌تر عباراتی از فمینیست‌های مختلف نقل شد که ادبیات این عبارات بیانگر توجیه افراطی و خصومت‌آمیز برخی از فمینیست‌ها در مقابله با مرد‌سالاری است: «گاه این مخالفت با نهادها، ارزش‌ها و پروژه‌های مردانه، به خود مردان یعنی کل جنس مذکر بسط می‌یابد. در مقابل، زنان به عنوان موجوداتی که همیشه در همه جوامع فرودست بوده‌اند، نوعی تقدس می‌یابند.» خانواده‌ستیزی یکی از مواردی است که مروجان اندیشه فمینیستی در ایران در پی مبرا دانستن جنبش فمینیستی از آنند:« فمینیست‌ها عمدتا با نهاد خانواده ضدیت ندارند، بلکه با نوع خانواده «مرد‌سالار» ضدیت دارند و به جای آن بر «خانواده دموکراتیک» تاکید می‌کنند.» تنها در معدودی از شاخه‌های فرعی گفتمان فمینیستی است که از «ضدیت با خانواده» سخن می‌رود، ظریف اینکه گرایش‌ افراطی فمینیستی در کشورهای غربی هم نتوانسته است خود را در اندازه یک جنبش اجتماعی و سراسری ارتقا دهد. پیش‌تر اشاره شد که خانواده‌ستیزی فمینیست‌ها از 2 منظر قابل پیگیری است؛ نخست بیانات مستقیم گرایش‌های فمینیستی رادیکال، سوسیال، مارکسیستی و برخی گرایش‌های پست‌مدرن و موج سومی که خانواده را نهاد ظلم و ستم بر زنان و بهره‌کشی از آنان می‌دانند. فمینیسم لیبرال هم اگر‌چه در پاره‌ای موارد شعار دفاع از خانواده را از نظر دور نمی‌دارد، با این حال از نگاه‌های انتقادى به ساختار خانواده هسته‌‌ای نیز اجتناب نمی‌کند. بتی فریدن از چهره‌های اصلی فمینیسم لیبرال بعد از نقادی‌های تند و تیز به نهاد خانواده در نظریه تعدیل شده خود می‌گوید: «ما ظاهرا در واکنش برضد راز مونث که زنان را صرفا برحسب ارتباط‌شان با مردان به عنوان همسر، مادر و خانه‌دار تعریف می‌کند، گاهی در راز فمینیستی سقوط کرده‌ایم که هسته اصلی شخص‌بودگی زنان را که از طریق عشق، تربیت و خانه به فعالیت می‌رسد، انکار می‌کند». چگونه می‌توان اتهام خانواده‌ستیزی را از فمینیسم زدود و آن را به برخی از گرایش‌های فرعی فمینیستی نسبت داد، درحالی که بسیاری از نویسندگان غربی مهم‌ترین ویژگی فمینیسم قرن بیستم را ستیزه با خانواده می‌دانند. روی دیگر بحث خانواده‌ستیزی پیامدهای نظریات فمینیستی است. تاکید بر فرد‌گرایى، استقلال و نفی کلیشه‌های جنسیتى عملا و در عینیت‌ خارجی باعث تضعیف نهاد خانواده شد که پیش‌تر به آن اشاره کردیم.
حرکت به سمت گرایش‌های افراطی فمینیسم: نگاهی اجمالی به تحولات جنبش زنان در ایران و مطالبات آنان گویای آن است که این جنبش در یک حرکت تدریجی و اشتدادی مطالبات خود را افزایش می‌دهد و به سمت گرایش‌های رادیکال‌تر و افراطی‌تر متمایل می‌شود. در سال‌های پایانی دهه 60 و نیمه اول دهه 70، تلاش عمده جریان فمینیستی در داخل کشور، تغییر قوانین مدنی در جهت الگوی برابرى میان 2 جنس است. تلاش عمده این جنبش در تغییر قوانین عمدتا بر مستند نبودن برخی از مواد حقوقی به شریعت مقدس اسلام، ناکارآمدی برخی قوانین و تعارض قوانین با یکدیگر متمرکز می‌شد. مهم‌ترین ویژگی این اقدام، پرهیز از رویارویی مستقیم و مقابله‌جویانه با قوانین اسلامی بود و تلاش می‌شد این قبیل اقدامات در راستای پویایی فقه شیعه و باز بودن باب اجتهاد تفسیر شود. در سال‌های انتهایی دهه 70 و اوایل دهه 80، عمده تلاش این جنبش بر استفاده از توانایی‌های حکومت و پیوند آن با جریانات بین‌المللی در راستای تحقق بخشیدن به برنامه‌ها و اهداف فمینیستی در قالب انجام برنامه‌های توسعه متمرکز شد. تاکید بر اشتغال تمام‌وقت زنان به عنوان مهم‌ترین عرصه مشارکت سیاسی و اجتماعی زنان، نفی و طرد کلیشه‌های جنسیتى از محیط‌ها و متون آموزشی، آموزش‌های حقوقی با استفاده از متون بین‌المللی با گرایشات فمینیستی بخشی از اقدامات صورت گرفته در دوران یاد شده است. فمینیسم ایرانی در سال‌های اخیر از لاک محافظه‌کاری و احتیاط خارج شده و مطالبات خود را به صورت حداکثری و با نزدیکی به گرایش‌های افراطی‌تر فمینیستى بیان می‌کند. حرکت اخیر فمینیستى، با توسعه‌ای خواندن اقدامات صورت گرفته قبلی توسط فمینیست‌های ایرانى، آن را ماهیتا غیرفمینیستی می‌داند. تاکید اخیر فمینیسم ایرانی بر پروژه توانمند‌سازی زنان است که هدف اصلی آن، افزایش ظرفیت زنان برای خود در تصمیماتی است که روابط قدرت نامطلوب را تغییر می‌دهد:«قدرت در همه روابط سیاسى، اجتماعى، فرهنگی و اقتصادی زنان نهفته است.»، «فقدان نسبی قدرت زنان ناشی از عدم دسترسی آنها به تحصیل، سلامتی و دیگر مهارت‌ها نیست بلکه از فرآیند ناتوان‌سازی تحمیل شده توسط ساختارهای قدرت محاط بر آنها ناشی می‌شود.»،« افزایش شاخص‌های تحصیل و بهبود سلامتی ممکن است منزلت زنان را ارتقا دهد ولی نمی‌تواند مستقیما زنان را در ساختارهای قدرتی که در آن بسر می‌برد توانمند سازد.»
نگاهی اجمالی به تحولات جنبش زنان در ایران و مطالبات آنان گویای آن است که این جنبش در یک حرکت تدریجی و اشتدادی مطالبات خود را افزایش می‌دهد و به سمت گرایش‌های رادیکال‌تر و افراطی‌تر متمایل می‌شود. در سال‌های پایانی دهه 60 و نیمه اول دهه 70، تلاش عمده جریان فمینیستی در داخل کشور، تغییر قوانین مدنی در جهت الگوی برابرى میان 2 جنس است. تلاش عمده این جنبش در تغییر قوانین عمدتا بر مستند نبودن برخی از مواد حقوقی به شریعت مقدس اسلام، ناکارآمدی برخی قوانین و تعارض قوانین با یکدیگر متمرکز می‌شد. مهم‌ترین ویژگی این اقدام، پرهیز از رویارویی مستقیم و مقابله‌جویانه با قوانین اسلامی بود و تلاش می‌شد این قبیل اقدامات در راستای پویایی فقه شیعه و باز بودن باب اجتهاد تفسیر شود. در سال‌های انتهایی دهه 70 و اوایل دهه 80، عمده تلاش این جنبش بر استفاده از توانایی‌های حکومت و پیوند آن با جریانات بین‌المللی در راستای تحقق بخشیدن به برنامه‌ها و اهداف فمینیستی در قالب انجام برنامه‌های توسعه متمرکز شد. تاکید بر اشتغال تمام‌وقت زنان به عنوان مهم‌ترین عرصه مشارکت سیاسی و اجتماعی زنان، نفی و طرد کلیشه‌های جنسیتى از محیط‌ها و متون آموزشی، آموزش‌های حقوقی با استفاده از متون بین‌المللی با گرایشات فمینیستی بخشی از اقدامات صورت گرفته در دوران یاد شده است. فمینیسم ایرانی در سال‌های اخیر از لاک محافظه‌کاری و احتیاط خارج شده و مطالبات خود را به صورت حداکثری و با نزدیکی به گرایش‌های افراطی‌تر فمینیستى بیان می‌کند. حرکت اخیر فمینیستى، با توسعه‌ای خواندن اقدامات صورت گرفته قبلی توسط فمینیست‌های ایرانى، آن را ماهیتا غیرفمینیستی می‌داند. تاکید اخیر فمینیسم ایرانی بر پروژه توانمند‌سازی زنان است که هدف اصلی آن، افزایش ظرفیت زنان برای خود در تصمیماتی است که روابط قدرت نامطلوب را تغییر می‌دهد:«قدرت در همه روابط سیاسى، اجتماعى، فرهنگی و اقتصادی زنان نهفته است.»، «فقدان نسبی قدرت زنان ناشی از عدم دسترسی آنها به تحصیل، سلامتی و دیگر مهارت‌ها نیست بلکه از فرآیند ناتوان‌سازی تحمیل شده توسط ساختارهای قدرت محاط بر آنها ناشی می‌شود.»،« افزایش شاخص‌های تحصیل و بهبود سلامتی ممکن است منزلت زنان را ارتقا دهد ولی نمی‌تواند مستقیما زنان را در ساختارهای قدرتی که در آن بسر می‌برد توانمند سازد.»
آشنایی با ادبیات فمینیستی گواه آن است که عباراتی از این دست حرکت و تحول جنبش فمینیسم به سمت افراطی‌تر شدن است. وحدت تاکتیکی گرایش‌های متفاوت فمینیسم ایرانى، پیش‌تر از التقاط روشی و محتوایی فمینیست‌های ایرانی سخن به میان آمده اما هر‌چه از عمر فمینیسم ایرانی می‌گذرد، التقاط و سرگردانی گرایش‌های فمینیستی ایرانی کاهش می‌یابد و هر گرایشی در واقع به تصویری روشن‌تر از ماهیت و روش‌های مرتبط با گرایش خود دست می‌یابد. با این حال وحدت رویه گرایش‌های فمینیستی در بسیاری از جریانات اجتماعى مرتبط با حوزه مسائل زنان نظیر کمپین یک‌میلیون امضا برای تغییر قانون مدنی قابل توجه است. اگرچه این وحدت بسیار شکننده است با این حال در مواردی که گرایش‌های فمینیستی به وحدت تاکتیکی روی آورده‌اند، ‌مطالبات، معتدل‌تر و البته پرقدرت‌‌تر است.
بایسته‌های مقابله با جریان فمینیسم ایرانى
در مواجهه با جریان فمینیسم ایرانی بیم‌ها و امیدهایی وجود دارد که به برخی از آنها در گذشته اشاره شد. مهم‌ترین بیم در مواجهه با فمینیسم ایرانی از یک‌سو غفلت از وجود و تاثیرگذاری‌- هر چند اندک- این جریان است و از سوی دیگر غفلت از جریانات آسیب‌زای دیگر در حوزه مسائل زنان و خانواده می‌شود. بسیاری از آسیب‌ها و انحرافات در مسائل فردی و اجتماعى زنان در حوزه ادبیات داستانی و سینما روی می‌دهد که اگرچه عمده آن را می‌توان در راستای تفکرات فمینیستی ارزیابی کرد اما اکثرا با تابلوی غیرفمینیستی عرضه می‌شود. اما هشدار اصلی در این میان را باید غفلت از تفکر مدرنیته و برنامه‌های توسعه دانست. در حالی که مهم‌ترین آسیب اجتماعى مسائل زنان در ایران ریشه در عینیت یافتن آموزه‌های مدرنیته و برنامه‌های توسعه دارد، جدی‌ترین توجه‌ها و نقدها ـ هرچند ناکافی ـ به جنبش فمینیسم است. از آنجا که موضوع اصلی این نوشته فمینیسم جهانی و فمینیسم ایرانی است، به برخی از بایسته‌های مقابله با جنبش فمینیستی اشاره می‌شود:
1- تبیین ناخرسندی‌ها و انتقادات جامعه غربی از جنبش فمینیسم: پیش‌تر اشاره شد جنبش فمینیسم بعد از طی یک دوره ارج و تاثیرگذاری، اکنون دوران حاشیه‌نشینی و فترت را طی می‌کند و در کنار آن جریانات انتقادی علیه فمینیسم و گروه‌های خانواده‌گرا، به نقد دیدگاه‌های افراطی و پیامدهای منفی این جنبش در سال‌های حیات این جنبش می‌پردازند. بازتاب و ترجمه این دیدگاه‌ها در فضای جامعه ایرانی از اقتدار یافتن گفتمان فمینیسم ایرانی پیشگیری می‌کند. این امر علاوه بر روشنگری داخلی نسبت به اهداف و غایات فمینیسم غربی، تاکتیک فمینیسم ایرانی مبنی بر اجماعی بودن گفتمان فمینیسم در جهان را خنثی می‌کند. اخیرا در سال‌های گذشته اقدامات نویدبخشی در راستای انعکاس دیدگاه‌های ضدفمینیستی و خانواده‌گرای غربی صورت گرفته است که به نطر می‌رسد در عین تاثیرگذاری، کافی نیست و باید نسبت به توسعه کمی و کیفی این حرکت اقدامات جدی‌تری صورت بگیرد.
2- تلاش در جهت نقض وحدت تاکتیکی فمینیسم ایرانی: فمینیسم ایرانی به تبع جنبش فمینیسم جهانی گرایش‌های متنوع و متکثری را نمایندگی می‌کند. از آنجا که فمینیسم جنبشی انتقادی و اعتراضی است، بیشتری چالش‌ها را با نهاد مذهب و نظام‌های سیاسی دارد. در کشور ما پیوند نهاد مذهب و سیاست در درازمدت به رادیکال‌تر شدن حرکت‌های فمینیستی خواهد انجامید. در عین حال برخی از حاملان جنبش فمینیسم ایرانی، از مواجهه مستقیم با نهاد مذهب و نظام سیاسی اجتناب می‌ورزند و همین امر در سال‌های اخیر باعث تضعیف کلیت حرکت فمینیسم ایرانی شده است. تبیین دیدگاه‌ها و اهداف ضدمذهب و ضدنظام جنبش فمینیسم ایرانی و به چالش کشیدن گروه‌های فمینیستی نزدیک‌تر به نظام سیاسی، باعث می‌شود وحدت تاکتیکی و غیرواقعی جنبش‌های فمینیستی در عمل مخدوش شود.
3- تبیین برنامه‌ها و ایده‌های فمینیستی نظام سلطه جهانی و سازمان‌های بین‌المللی در حوزه مسائل جنسیتی و مقابله با آن: پیش‌تر اشاره شد که بسیاری از اهداف و آرمان‌های جنبش فمینیستی در بسیاری از اسناد بین‌المللی نهادینه شده است. در سال‌های اخیر سازمان‌های بین‌المللی وابسته به سازمان ملل متحد و برخی از آژانس‌ها و سازمان‌های در ظاهر خصوصی برنامه‌هایی را با هدف توسعه انسانی و دفاع از حقوق بشر در کشورهای در حال توسعه و از جمله کشور ما اجرا می‌کنند که در پاره‌ای موارد حاوی برنامه‌ها و دیدگاه‌های فمینیستی است. تببین فمینیستی بودن این برنامه‌ها و پیشگیری از اجرای آن در کشور و طراحی برنامه‌های جایگزین می‌تواند در پیشگیری از ترویج اهداف فمینیستی در داخل کشور مؤثر باشد.