تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۱۴۷۶۲۲
مهدی فاطمی‌صدر

کودتای سبز ناکامی که پس از انتخابات 22 خرداد 1388 به راه افتاد، بیش از هر چیز توهم یک انقلاب مخملی بود؛ چرا که جریان اصلاح‌طلبی هنوز در متن جامعه ایران وجود خارجی ندارد تا بخواهد به یک انقلاب پروتستان امتداد پیدا کند، و به نظر چند دهه تلاش دنیای استکبار و روشن‌فکران مدرن در استحاله اسلام ناب محمدی به اسلام پروتستان مخملی به تمامی ابتر بوده است.
حالا پس از انتخابات 22 خرداد می‌توان بروز تازه جریان ابطال‌طلب را مشاهده کرد؛ جریانی که سال‌ها در هاله‌یی از بی‌تعریفی اصلاح‌طلبی دانسته می‌شد و این روزها ماهیت واقعی خود در طلب ابطال‌ اراده توده‌های مؤمن، طلب ابطال حکومت اسلامی، و طلب ابطال اسلام ناب محمدی را نمایان ساخته است.
این، نقطه بروز مجدد اسلام آمریکایی است؛ چه محور جمع همه افراد و گروه‌های مختلفی که در دهه آخر خرداد 1388 به بیانیه‌پراکنی، راه‌پیمایی، آشوب، تخریب یا کشتار مشغول بودند، پیش از هر چیز، باور ایشان به مراتبی از الحاد آمریکایی و دشمنی‌شان با مراتبی از اسلام سیاسی بود.
این گونه اتفاقات بعد از انتخابات، کودتای اردوگاه اسلام منافق آمریکایی علیه اردوگاه اسلام ناب محمدی بود؛ بازگشت نیروهای ابطال‌طلب و عدالت‌طلب به میدان قدیمی درگیری بر سطح بیرونی جامعه؛ نزاعی که جای اسلام پروتستان مخملی و نیروهای اصلاح‌طلب، به نحو معناداری، در آن خالی بود.
با این همه، اسلام آمریکایی را نمی‌توان حقیقاً اسلام دانست؛ اسلام آمریکایی همان الحاد آمریکایی است که در پرده‌یی از نفاق، در محیط مسلمین به حیات خود ادامه می‌دهد. اسلام آمریکایی بدلی سکولار برای اسلام سیاسی است که برای ناکار کردن این اسلام تعریف شده است. این البته همان تناقض مهلک نهفته در اسلام منافق آمریکایی است؛ این که اسلام آمریکایی اصولاً الحاد است و اسلام نیست.
هم‌این هم‌بودی اسلام آمریکایی و الحاد آمریکایی البته موجب آن بوده است تا این اسلام، مذهب اشراف جامعه باشد؛ دین اشراف سیاست و سینما و موسیقی و قلم و رسانه و ثروت و ورزش و دانشگاه؛ اسلام کسانی که ذیل ارزش‌های آمریکایی می‌زیند و ذیل همین شاکله معتدل، روشن‌فکر یا نخبه تلقی می‌شوند.
این، به آن معنا است که دین اشراف غرب‌باور جامعه تنها ظاهری شبیه به اسلام آحاد مؤمن دارد. این گونه طبیعی است که نه دین‌داری این نخبه‌گان برای عموم مقبول و پذیرفتنی باشد، و نه عالمان و روشن‌فکران این طبقه در امامت ایمان مردم جای‌گاهی داشته باشند.
در نهایت، جمع عدم اصالت، ماهیت سکولار و مردمی نبودن اسلام آمریکایی آن است که این جریان همواره فاقد عنصر مبارزه بوده است. ذات این اسلام جدایی دین از سیاست و برخورد اشرافی با این دو است، و این گونه از دل این اسلام هیچ نهضت مذهبی یا انقلاب سیاسی شکل نمی‌گیرد. به این معنا اسلام آمریکایی بیش‌تر مترسکی بوده است که در مقابل جهاد و مبارزه توده‌‌های مؤمن و مستضعف علم شده است و خود از ایجاد هر حرکت مذهبی مردمی عاجز است.
این دشواره به هم‌راه آن تناقض‌های دیگر باعث آن بوده است تا کودتای سبز اشراف، تنها ادای انقلاب سرخ حضرت روح‌الله را درآورد؛ بازی مضحک جوان‌های مرفهی که باورشان بود که انقلاب بهمن 1357 را پسرهای خط ریش چکمه‌یی و دخترهای کتانی‌پوش مکشوفه، با خیابان‌نوردی در شمال شهر به پیروزی رساندند.
جریان اشراف ابطال‌طلب به رهبری شبکه‌های ماهواره‌ای بیگانه، در نهایت توانست چندصدهزار نفر را از شمال شهر به خیابان‌های مرکزی تهران بکشاند؛ جمعیتی که تصورش آن بود که با پرکردن میادین و فحاشی به مقدسات و برداشتن روسری و آتش زدن سطل‌های زباله و دروغ‌پردازی در وب حکومت اسلامی ساقط می‌شود.
البته مرفهین و منافقین سبز کسانی نبودند که بتوانند یک انقلاب را آغاز کنند و پای آن بمانند و برای تحقق آن خطر کنند. این روزها بار اصلی کودتا بر عهده کسانی بود که برای ایجاد و انعکاس یک آشوب گسترده خیابانی توسط طبقه اشراف سازمان‌دهی و پشتیبانی می‌شدند، تا عدم همر‌اهی عامه مردم با این حرکت جبران شود.
با این حال فقدان رهبری مؤثر و نبود تصمیم در سطوح مختلف کودتا در کنار انحصار این حرکت به طبقه اشراف و گروهک‌ها و عدم سرایت آن به بدنه جامعه باعث آن شد تا این جریان در مقابل تدبیر رهبر انقلاب و سیل حضور عناصر مؤمن به تدریج تحلیل رفته، تا در اولین روز برخورد رسمی نظام به تشکل نرسیده از هم بپاشد و به فضای امن وب عقب بنشیند؛ و پرونده کودتای سبز اشراف ابطال‌طلب با شکستی زودهنگام بسته شود.
البته خیلی پیش از این‌ها و پس از پیروزی جریان اسلام سیاسی بر اسلام آمریکایی در بهمن 1357 در ایران، دنیای استکبار به این نتیجه رسیده بود که در مقابل گسترش اسلام ناب محمدی و موج بیداری جهان اسلام، کاری از این مترسک ساخته نیست؛ اسلام آمریکایی نه در چهارچوب معنایی اسلام قرار می‌گرفت و نه با بدنه مسلمان جوامع متصل بود و نه به حرکت و مبارزه امتداد می‌یافت.
این، نقطه بازسازی جریان اسلام تکفیری سلفی بود؛ جریانی که از سویی خود را مالک انحصاری سنت اسلامی می‌دانست و از سوی دیگر در میان اقشار مسلمان دارای پای‌گاهی گسترده بود و در نهایت با مشی مبارزه تکفیری خویش بدیلی برای رقابت و خصومت با اسلام ناب محمدی می‌نمود.
اسلام تکفیری سلفی اما، آن اندازه که در زمین‌گیر کردن ارتش سرخ شورروی و ایجاد ناامنی در کشورهای مسلمان موفق بود، در پیش‌رفت در فضای شیعی ایران توفیقی نداشت. از سوی دیگر اسلام سلفی از مدت‌ها پیش از واقعه 20 شهریور جبهه درگیری خویش با حامیان سابق خود در غرب مدرن را باز کرده بود، تا پس از آن اتفاق و ورود آمریکا به افغانستان و عراق جنگ میدانی این دو نیز با هم آغاز شد.
به این ترتیب تکیه بر اسلام تکفیری سلفی و تقویت بیش از این آن، برای بسط سلطه لیبرال‌دموکراسی و مقابله با اسلام سیاسی، بسیار پرهزینه و نامطمئن بود. این جا نیاز به نسخه دیگری از اسلام بود که هم‌چون اسلام سیاسی و اسلام سلفی خود را امتداد اصیل اسلام بداند و بتواند توده‌های مسلمان را برای اعتراض و مبارزه رهبری کند؛ مشروط بر این که این مبارزه نه یک حرکت جهادی یا تکفیری، که یک جریان مخملی هم‌سو با ارزش‌های آمریکایی باشد.
در این تلقی، جریان اصلاحات چارچوب تولید و اشاعه اسلام پروتستان مخملی دانسته می‌شد؛ تولید یک اسلام پروتستان با حذف رشته اتصال وحیانی آن به غیب و زمینی کردنش، ایجاد پایگاه وسیع مردمی برای این قرائت مدرن از اسلام، و در نهایت سازمان‌دهی مبارزه مخملی توده‌های متدین پروتستان علیه اسلام ناب محمدی، به نفع اندیشه سکولار و الگوی لیبرال‌دموکراسی و ارزش‌های آمریکایی.
جریان اصلاحات در ایران، مانند اصلاح‌طلبی دینی یهود و مسیحیت، درصدد ایجاد یک دوره اصلاح مذهبی متکی بر طبقه اشراف و روشنفکران و نخبگان بود؛ جریانی که سعی در تغییر در تلقی‌های بنیادین دینی در اذهان و خارج کردن نهادهای مذهبی جامعه و کارکردهای آن‌ها از تسلط اسلام ناب محمدی یا به زعم آن‌ها، ارتدکس‌ها و محافظه‌کاران شیعی داشت. این به معنای تولد نسلی عمیقاً متدین و دگراندیش، ایجاد حوزه‌های علمیه مدرن، و نیل به فقها و مراجع تقلید پروتستان بود؛ در انتهای کار ما شاهد مساجد، هیئات و منابری بودیم که به این قرائت متعلق بودند.
تفاوت بنیادین اسلام پروتستان مخملی با اسلام ناب محمدی امر ولایت است؛ این که رشته ولایت الهی در اسلام مخملی وجود ندارد؛ رشته ولایت الله، تا برسد به ولایت معصوم تا برسد به ولایت فقیه در عصر غیبت. اساس اسلام پروتستان مخملی ولایت نفس اماره است، و این همان مبنای یهودیت و مسیحیت پروتستان و همان ذات لیبرال‌دموکراسی و الحاد آمریکایی است.
خط گسل توده‌های جامعه ما ایمان است؛ به این معنا که جامعه ایرانی میان اردوگاه اسلام ناب محمدی و اسلام منافق آمریکایی تقسیم شده است. در یک سوی این گسل اهل ایمان قرار گرفته‌اند و در سوی دیگر اصحاب الحاد. در این سو آدم‌ها به خدا و وحی او اعتقاد دارند؛ نماز می‌خوانند، حجاب می‌گیرند، زنا و خمر را گناه می‌دانند، به اعتکاف و نمازجمعه و هیئت می‌روند، مراجع تقلید و علماء حضور دارند، جنگ و شهیدان آن به چشم می‌خورد، و در نهایت به حکومت اسلامی اعتقاد ورزیده میشود و از ولایت فقیه اطاعت میشود. در آن سوی گسل ایمان، اشراف جامعه قرار دارند.
سعی جریان اصلاحات آن بود تا این خط گسل را حکومت تعریف کرده و جامعه را میان دو اردوگاه اسلام پروتستان مخملی و اسلام ناب محمدی، یا به زعم ایشان اسلام مستبد طالبانی تقسیم کند. این گونه جریانی که دچار توهم اصلاحات و اسلام پروتستان مخملی بود، سبز خود را رنگ اهل‌بیت تبلیغ می‌کرد و خود را امتداد مدرن خط امام تلقی می‌کرد. این جریان از یاحسین گفتن جوان‌های منتسب به خویش ذوق‌زده بود و هواداران خود را برای الله‌اکبر گفتن به بام خانه‌ها می‌فرستاد.
این جریان متوهم در انتظار نسل جوان‌های پروتستان متدینی بود که در دانشگاه تربیت‌شان کرده بود و قرار بود تا به اسلام حوزه‌های علمیه و حکوت اسلامی بی‌اعتقاد باشند؛ چشم‌انتظار طلبه‌های مدرنی بود که محور تحول حوزه‌های علمیه قرار گیرند و امامت مساجد و مدارس ضدحکومت را عهده‌دار شوند؛ منتظر سیل جوان‌های متدین دگراندیشی بود که علیه حکومت اسلامی به اعتکاف بروند و هیئت‌ها را پر کنند؛ این امید را داشت که نمازجمعه شهر به تصرف مخالفان ولایت فقیه درآید؛ مراجع تقلید علیه اسلام سیاسی فتوا دهند؛ علما در صف اول تظاهرات ضدانقلاب قرار گیرند و توده‌های مسلمان برای انقلاب پروتستان مخملی شهادت‌طلبی کنند.
با این همه، به دلایلی که شرح آن خارج از این نوشتار است، اصلاح‌طلبی از همان ابتداء در متن جامعه شیعی یک توهم بود و تنها آرمان و تلاش نافرجام اشراف و روشن‌فکران و نخبه‌گان مدرن ماند. بدنه کودتای سبز نیز همین اشراف ابطال‌طلبی بود که آن سوی گسل ایمان می‌زیستند و تنها، گاه، ادای متدینین را درمی‌آورند. آن‌ها بیهوده تلاش می‌کردند که با تمسک به مترسک اسلام منافق آمریکایی، مبارزه‌یی مخملی را علیه حکومت اسلامی به پیش برند و در نهایت در هم‌این نفاق آمریکایی مضحکه بودند.
این که تمام جریان موسوم به اصلاح‌طلب، از معتدل گرفته تا افراطی، به یک‌باره ابطال‌طلب شدند و به درگیری با حکومت اسلامی وارد گردیدند؛ یا کسانی که ادعای مرجعیت داشتند ماشین امضای بی‌دینان شدند، یا کار ابطال‌طلبان به تعرض به متشرعین و چادری‌ها یا آتش زدن مسجد و قرآن، یا اسلحه کشیدن به روی مردم و کشتار آن‌ها کشید، یا آدم‌هایی به اعتکاف و نمازجمعه خوانده می‌شدند که نماز نمی‌توانستند خواند؛ یا زن و مرد، مکشوفه و مختلط، بر بام‌ها شمال شهر علیه حکومت الله، الله‌اکبر نعره میزدند، همه حاکی از آن بود که این جریان چیزی جز همان اسلام منافق آمریکایی نبود که این بار اشراف مؤمن به آن به رنگ سبز درآمده بودند.
جریان انتخابات 22 خرداد 1388، نشان داد که فرای تفوهات و توهمات روشنفکران مدرن و نخبگان اشرافی، اصلاح‌طلبی و اسلام پروتستان مخملی در متن جامعه وجود خارجی ندارد و جامعه ایران هنوز بر خط گسل ایمان میان اکثریت توده‌های مؤمن به اسلام ناب محمدی و اقلیت اشراف مؤمن به الحاد منافق آمریکایی در تقسیم است.
حال آن چه بعد از این توهم منافقین سبز باقی مانده، تعدادی روشنفکر دینی از رده خارج است و تعدادی دانشجوی رادیکال سرخورده و تعدادی طلبه‌ یله هرز رفته؛ جماعتی که آن‌ها را روی هم می‌توان انقلابی‌های باطله نیز نامید...