تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۱۴۸۱۳۸
محمدرضا شمس / کارشناس ارشد علوم سیاسی مقدمه: از آغاز سفرهای اکتشافی اروپائیان و در پی آن هجوم پرتقال و اسپانیا به شرق و غرب عالم که منجر به صدور فرمان تقسیم جهان رنگین پوستان بین سفید پوستان مسیحی شد، (1485م)گرفته تا آغاز دوره استعمار زدائی و کنفرانس بانونگ اندونزی، جهان شوم ترین و تباه ترین دوران تمدنی خویش را شاهد بوده است که وصف شومی و تباهی آن خصوصا در مناطقی چون آمریکای مرکزی و آفریقا بر احدی با حداقل آگاهی پوشیده نیست .از چپاول و غارت در هند و آمریکای مرکزی گرفته تا تجارت برده در کنار سنگ و مواد معدنی از آفریقا; تخریب و نابودی زیست بومهای اقیانوسیه تا تشنجات و جنگ های قومی و اجتماعی و سیاسی در آسیای شرقی و چین. مناظر و توصیفاتی از شقاوت و بی رحمی ها که سمع و بصر بنی بشر را خراش می دهد و به عرصه هیجان می کشاند. من باب مثال چه منطقی شهروند لیسبونی را وادار می کرد از بومیان آمریکائی طلب کند یا به مرگ آنی تن بسپارد و یا طی مرگی تدریجی در معادن و مزارع کار اجباری به حیات مشقت بارخویش ادامه دهد; برخوردهائی که به انقراض نسل ها از اقوام بومی نظیر مایا و اینکا و ازتک گردید تا بر تجمل زندگی به سبک ویکتوریائی در اروپا افزوده شود.برای ترسیم ابعاد این موضوع بد نیست بدانید اسپانیا به تنهائی بین سال های 1521-1660 دو هزار تن طلا و نقره بر دوش بومیان مکزیکی و پروئی به کشور خود انتقال داد همچنین یکی از تجار انگلیسی به نام مک کلی در سال 1757 یعنی حتی پیش از تصرف و استیلای کامل انگلیس بر هند وصف کرده که ثروت هندوستان چونان رودخانه ای خروشان به سوی انگلیس جاری است...همین قسم چپاولات از هند و اندونزی و... بود که زمینه انباشت سرمایه یعنی مواد خام و انقلاب صنعتی و گسترش بورژوازی را فراهم کرد. اگر هر رفتار بشر را توجیه یا منطقی در پس است چه سبک از توجیهات نظری مسبب بود طی سیصد سال حضور در آفریقا چیزی حدود پنجاه میلیون آفریقائی را به عنوان برده شکار کنند یا از سران سیاهپوست بسیار ارزان خریداری کنند و به سواحل اروپا و امریکا گسیل دارند که از این میان تنها پانزده میلیون نفر زنده از عرشه کشتی پیاده شده باشد؟ هر کشوری از نزدیک ترین مرز آفریقائی به خاک خویش همسایگی را بلای جان سیاهپوستان کند و تکه ای پهناور از خاک آفریقا به دندان بگیرد تا اینکه سرانجام مرام بشر متمدن اقتضا کند و سر میزی از میزهای کنفرانس برلن (1885)به صورت عادلانه!!آن دیار طبیعت را بین خود تقسیم کنند (بلژیک، فرانسه، ایتالیا، آلمان، انگلیس). و در آخر جای کاویدن است که چگونه از دل خرد مدرن، آنگولای مستعمره پرتغال بیرون می آید که تا سال های آغازین قرن بیست در میان چهار و نیم میلیون جمعیت تنها هفتصدو پنجاه نفر باسواد داشته باشد و طی سیصد سال رابطه و تکفل تنها چهار انگولائی به دانشگاه لیسبون راه یافته باشد. اگرچه در این مقال مجال شرح و تفصیل و تصویر آنچه کرده اند و آنچه در این قرن های دشوار دیده شد نیست. اما مجال بررسی است شکافتن گوشهای از توجیهات نظری و منطقی که مفهوم سلطه را با حق در ذهن مدرن اروپائی آمریکائی پیوند می داد. در این راستا تشبث به اثر پر مایه شرق شناسی ادوارد سعید در راستای سامان مند کردن موضوع مقاله امری به جا می نماید.

شرق‌شناسی
«آیا برای ملت های جهان چیز خوبیست که ما (بریتانیا) بر آنها حکومت کنیم؟ به نظر من بلی. کشورهای غیراروپائی در سایه حکومت انگلیس به نظامهائی به مراتب بهتر از آنچه در همه تاریخ خود داشته اند دست یافته اند، حکومت بر مصر وظیفه اخلاقی ماست» (سخنرانی بالفور در مجلس عوام انگلستان 1910). اگر کسی دلیل بیانات آقای بالفور را جویا می شد شاید او بخشی از پاسخ خویش را از زبان همکارش لرد کرامر از وزارت خارجه نقل می کرد که: بر کسی پوشیده نیست فرد اروپائی به منطق و استدلال نزدیک تر است، واقعیاتی که او بیان می کند خالی از هرگونه ابهام است، یک اروپائی ذاتا ذهن پرورش یافته چون ماشین دارد، اما ... ذهنی شرقی مثل خیابان های سرزمینش نا متناسب و نا متقارن است، شرقی ها حتی نمی توانند از ساده ترین گزاره ها حکمی منطقی استخراج کنند.(لرد کرامر1908)
که همان گفته جان وستیلک را تداعی می کند:آن بخش از کره زمین که غیر متمدنها هستند تنها در سایه حکومت ماست که شانس دیدن سعادت را دارند. دو مثال بالا را می توان از بهترین نمونهها در ترسیم دورنمای غرض ادوارد سعید از طرح بحث شرق شناسی دانست که در آن از ماهیت پیونداستعمار با تلقی وظیفه در سایه گزارههای ارزشی و تحکیمی حین باز تولیدهم عکس برداری شده است، پیوندی در ساحت های گوناگون شعر، سفرنامه، بیولوژی، زبانشناسی تاریخ، علم الاجتماع، و... اصولا شرق شناسی چیزی نیست جز اینکه شرق بیگانه با غرب که در بر دارنده شبکه های بسیار متفاوتی از زیست جهان هاست به صورت یک کل واحد درون شبکهای از برداشت های شخصی، جداول، تعریف و به صورت قراردادی شناخته می شود و در نهایت تحت سیطره شناختی و فیزیکی در میآید. البته ادوارد سعید گزاره های شرق شناسانه را در سه سبک یا سه سنت مقوله بندی می کند:
1- سنت تخیلی و نوستالژیک شرق به مثابه ضمیمه فرهنگی غرب، و تصور هرآنچه در غرب به صورت خلاء احساس می گردد که عمدتا در حوزه آلمانی در تداوم بوده است ، از آن جمله اند: گوته ، هوگو ، نروال ... توصیفاتی که در فضای دوری با شرق و عدم تماس مستقیم با شرق صورت می گرفت.
2- مفهوم آکادمیک که بر بنای تمایزی هستی شناختی و معرفت شناختی استوار شده است. الگوهای زبان شناسانه شگل، گیب، رنان، دوساکی در این دسته بندی می گنجد.
3- در نهایت بعد سوم شرق شناسی که از قرن 19 تثبیت می گردد که نوعی آموزش و تلفیق معانی از نگاه شهروند غربی به سوی شرق است. این سبک از شرق شناسی پیوندی خودآگاه و ناخودآگاه با سازوکار قدرت و چید.مان منافع دارد. در این منظر است که ادوارد سعید مدعی است شرق شناس شرق را کشف نمی کند بلکه آن را اختراع می کند،هرگز از زاویه دید یک شرقی شهروند غربی را توان بازدید مسائل شرق نیست خصوصا اینکه اغلب آثار شرق شناسانه نمودی ژورنالیستیک دارند; محقق یا مسافر غربی برای چند روزی پا به آنچه جهان شرق می نامند می گذارند پس از مصاحبه با تعدادی مغازه دار و راننده تاکسی در صدد نشر مقاله و چه بسا کتاب بسیار مهمی در باب ماهیت فرهنگ و امر سیاست در شرق بر می آیند. تمرکز ادوارد سعید بر متون شرق شناسی در عصر مدرن است ووی نقطه جدی آغاز این مطالعات را همزمان با شکل گیری کرسی های زبان عربی، عبرانی، سریانی و یونانی در دانشگاه های آکسفورد پاریس و بلونیا می داند. (1312م) از بطن این برنامه ها زبان شناسانی نظیر ارپینوس (که مدعی بود اگر از اروپا تا چین مسافرت کند هرگز به مترجم نیاز پیدا نخواهد کرد) و همین طور پوستل بیرون آمدند و جاده ای هموار پیش پای شرق شناسان پسا رنسانسی نظیر هوگو لامارتین، گوته، نروال فلوبر گیب و فیتز جرالد ترسیم کردند.
تا پیش از هجوم ناپلئون به مصر متون شرق شناسانه عمدتا در غالب نوستالژیک می گنجید ،شرق به دو بخش متمدن نظیر ایران، هند و بدوی که حوزه کشورهای سامی تلقی می گردید تقسیم می شد. از مهمترین عوامل این دسته بندی جنگ های صلیبی بود که باعث می شد تا اروپائیان اسلام را به مثابه تنها خطر جدی و بسیار جدی تر از امپراطوری تزاری ترسیم کنند. از همان دوره جنگ های صلیبی بین همه دانشمندان اروپائی این توافق وجود داشت که باید با اسلا م به صورت یک مساله برخورد کرد که باید به نحوی حل شود. چنانکه ناپلئون در لشکرکشی به مصر گفت باید از مسلمانان بیشتر از رقابت انگلیس ترسید; به طوری که برنامه تربیت مصریان به منظور توسعه را ترسیم می کند و برای تخفیف این هراس فرمان مطالعه دقیق مصر با اصول بومی و دانش غربی را صادر کرد تا از دانش برای تسلط بر جریانات پویای جامعه مصر بهره بگیرد. با صدور این فرمان و ورود جدی فرانسویان به شرق عالم و تماس چهره به چهره با شرق انبوهی از متون شرق شناسانه نظیر سفر به شرق شاتوبریان، سفر به مکه اثر ریچارد برتون، سالامبوی فلوبر، توصیف مصر فوریه، وصف مصر شارل رو و چندین و چند اثر دیگر منتشر شد که تمایز چندانی را با آثار پیش از روشنگری نظیر شرق شناسی دو هربلورت (1697) و تاریخ جنگجویان عرب صلیبی اثر سیمون اوکلی و... نشان نمی داد.
دوهربلوت در کتاب خویش اسلامی می رفت دست به تبلیغی وسیع علیه آموزه های اسلام زد که تا قرن های متوالی حتی به زعم ادوارد سعید تا امروزه ادامه دارد. چنانکه میشله در هشدار به اروپائیان برای آگاهی از تهدیدی که به نام اسلام پرداخته شده بود سرود:ارواح تاریکی همواره از سوی شرق برای نابودی تمدن غرب بر ما می تازند.
شاخه های دیگر شرق شناسی نیز نمی تواست از تاثر از این تقابل تمدنی و تلاش برای تحکیم مرزهای سیاسی و دانشی غرب بر کنار باشد. اگرچه خصوصا بعد از انقلاب فرانسه بسیاری از گنجینه های باستانی شرق به دست اروپائیان از دل خاک بیرون آمد و به بعد نوستالژیک شرق شناسی دامن زد اما پس از گذشت قرن ها خروج از دایره گزاره های شرق شناسانه برای یک ذهن اروپائی امری محال می نمود، جهانی از نام ها و گزاره های زبانی واژه ها، تعابیرو.. فضائی ذهنی و زبانی مستقل از واقعیت را برای شهروند اروپائی فراهم می کرد همانگونه که هگل نیز با توجه به اینکه هرگز شناخت مستقیمی از اسلام نداشته با اتکا به متون شرق شناسانه اسلام را مذهب و منش ترکان عثمانی می شناخت. وی اسلام را فاقد استعداد برای فرایند دیالکتیک تکاملی می دانست. باید گفت هر کشور اروپایی به تناسب، نحوه برخورد و جایگاهش در شرق برای خود شرقی تراشیده بود و به آن تناسب، تولید گزاره می کرد.
شرق اشپینگلری، شرق فرویدی، شرق مارکسی، شرق زبانشناسانه، شرق بیولوژیکی، شرق نژادی، شرق مذهبی و... شرق های مختلف به تناسب چیدمان نظام قدرت نسبت به شرق ساخته و پرداخته می شد که می توان اغلب آنهارا در چهار حوزه شرق شناسی انگلیسی (تحت تاثیر حضور مستقیم در شرق) آلمانی(تحت تاثیر گزاره های نژادشناسانه و عرفانیت اسلامی و عدم رودر روئی مستقیم چندان با شرق)، فرانسوی(پس از حمله ناپلئون و رقابت دائمی با انگلیس در خاور میانه و دوری و حسرت هند) و در نهایت آمریکائی (تحت تاثیر تجربیات پیشینیان و فضای دو جنگ جهانی و منازعه اعراب و اسرائیل). از مهم ترین عوامل واردسازی شرق شناسی به فاز جدید خود، گسترش سرزمین های زیر سلطه از35درصدبه 85 درصدجهان بین سال های 1815 (گنگره وین) تا 1914 (پیش از جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر)، حمله ناپلئون به مصر و در پی آن افتتاح کانال سوئز و سهل الوصول شدن دسترسی به آفریقا از سوئی،و تسلط کامل انگلیس بر سراسر هند از سوئی دیگررا می توان علت دو پدیده بالا و دست آخر انقلاب صنعتی و پر زور شدن بیش از پیش بازوی استعمار را می‌توان علت العلل پدیده های مذکور دانست.
بورینه در وصفی مبالغه آمیز از افتتاح کانال سوئز سرود:ای مردان بکوشید ..این راه جدید را برای جهانیان بنا کنید..همچون فاتحان مصر جسور و مقاوم باشید... ورود فرانسویان به مصر و گسترش تتبعات زبان شناسانه در این عرصه دانست. اکتشافات زبانشناسی دانشمندانی چون; جونز فرانتزبو، جاکوب گریم، ساکی، برنوف، و دولسپ در اثر تاربخ عمومی زبان های سامی (1848)از آن جمله هستند.
گزاره های زبانشناسانه مدرن تقابل غرب و اسلام را جدی تر ساخت. این کشفیات اظهار می کردند که زبان اقوام ایرانی و هندی با زبان اروپائیان از قوم و خویشی نزدیک تری برخوردارند در حالی که زبان های سامی و حامی از ریشه و خانواده ای کاملا جدا راه تکامل خویش پیش گرفته اند. چنانکه شلگل ضمن اذعان به نوشته شدن دستور زبان عربی توسط ایرانیان مسلمان (مطلبی که ادوارد سعید به آن خرده می گیرد)در کتاب زبان و حکمت هندیان ذکر کرد: زبان های پارسی، سانسکیریت، یونانی و آلمانی قرابتی نزدیک به هم دارند و در گروهی متفاوت از گروه اول زبان های عربی و آفریقائی قرار دارند وشاید بتوان گفت وجود قرابت های معنا در متون فلسفی آلمانی و عرفان شرقی از همین رو می باشد. ارنست رنان در اثر خود به نام آینده دانش (1848) تاکید کرده است:هر پیشرفتی از قرن 15 به بعد که نصیب اروپا شده مدیون اکتشافات (و شاید هم اختراعات) زبانشناسانه است; زبانشناسان وظیفه خود را با بیرون کشیدن گزاره های واقعی از زیر الفاظ و تعابیر متافیزیکی، موتور محرک علوم طبیعی محسوب می کردند.
ادواردسعید اما توان دیگری را هم در این مناسبات زبان شناسانه سراغ داشت. او معتقد بود زبانشناسان با تکیه به اصول واژه پردازی و کنار هم قراردادن متون دستچین از شرق در پی چیزی بیش از اثبات بربریت و نقص تمدن غرب برای هموطنان خود نبودند. از سوئی دیگر پس از مدتی چنان ریسمانی از واژه ها، گزاره ها و معانی به دور واژه شرق و شرقی بافتند که حتی ذهن شرقی را هم که برای اندیشیدن به خود محتاج این واژه هاست به این گود گرفتار کرده اند به نحوی که نگاه شرقیها به خودشان نیز شرق شناسی زده شده بود و این پروسه چیزی نبود جز تعیین حد و مرز برای ماهیت غیر خود جهت تحکیم ماهیت خود.در مثال واژههای خاورمیانه،خاور دور، و خاور نزدیک می توان غرب محوری در پرداختن به واژه ها را ملاحظه کرد; خاور نزدیک..نزدیک به کجا؟ دور از کجا؟ و الی آخر.
لوئی اشتراوس نیز در کتاب ذهن وحشی توضیح می دهد که ذهن بشر همواره به دنبال انتظام امور جهان از طریق تمایز بخشی و تفکیک امور، کلی سازی ومقوله بندی و در نهایت نام گذاری است و این طبقه بندی در قالب اجناس مستلزم شناخت حد و مرز غیر و درک و تعیین سایر خودی هاست، پدیده ای که ژان پل سارتر در تعین خود آگاهی به آن اشاره می کند .البته می توان گفت با ظهور نگاه پست مدرنی درمورد بساری از منشها و نگاههای عصر روشنگری در اروپا خود انتقادی شده، امروزه مهمترین انتقادها به دانش و نحوه شناخت عصر روشنگری و سیطره پوزیتویسم به علوم اجتماعی توسط مکاتبی نظیر ذره گرائی و خود آئینی insiber epistemology صورت می گیرد که در آن مسئله و توانائی شناخت در علوم انسانی تحت تاثیر این گزاره قرار گرفته که :تنها راه شناخت در مورد بشر به جای او و در جایگاه او بودن است نه چونان علم مدرن که حوزه سیطره خودرا از اشیا» به انسانها و تمدنها نیز تسری داده بود(همان کاری که در سنت چند صد ساله شده بود).
ادوارد سعید هم شرق شناسی را نه یک رشته ابژکتیویته علمی بلکه به عنوان سلسلهای از ساختارهای موروثی از گذشته می داند که پی تجسد و پی گیری باورهای مسیحی و اروپایی در قالب زبان شناسی گنجیده. از نظر او شرق شناسی در تداوم باز تولید قدرت و مثلث بقای سه ضلعی (دولت، تجارت، کلیسا) ساخته و پرداخته شده است. برای فهم بهتر این مدعا می توان به آرای گرامشی در کتاب یادداشت های زندان چشم دوخت. او معتقد بود جامعه سرمایه داری قدرت خویش را به صورت درونی و در قالب هنجارها، ارزش ها و نمادها و به طور خلاصه در فرهنگ باز تولید می کند، ساختاری متصلب و مجهز به انواع علوم که با شناساندن زوایائی از روان بشر مقدمات سلطه بر آن را فراهم کرده است، واستعلا از این دایره بسته سلطه، واژه و دانش را برای ابژه خود امری نزدیک به محال کرده است.
آلتوسرنیز با همین نگاه تنها راهی را که سرمایه داری با تشبث به آن دوام خود را تضمین کرده نه سرکوب فیزیکی بلکه سرکوب ایدئولوژیک و رسانهای می داند آن هم در قالب ارزش ها و تعین درک مردم از زیبائی و امتیاز. از این قسم تولید معانی در جهت تعین مرزهای هویتی دیگری و باز تولید چیدمان قدرت در نگاه غرب به شرق امری مسبوق به سابقه است. مطالعهای که در سال 1975 در آمریکا به عمل آمده نیز موید همین نکته است; ادوارد سعید در فصل آخر اثر خود به این مطلب می پردازد و می گوید: در یکی از این کتاب ها مردم خاورمیانه را برای کوکان آمریکایی به تصویر می کشد... مردمی که حتی به ذهنشان توسعه و تغییر خطور نمی کند، در ادامه سوال می کند چه چیزی آنها را کنار هم نگاه داشته و خود پاسخ می دهد:هیچ چیز مگر دشمنی با یهودیان و مردم اسرائیل.
ادوارد سعید ادامه می دهد: در فیلم های سینمایی و تلویزیونی آنها، فرد عرب معمولا با هرزگی، شهوت پرستی ،سفاکی و تباهی یا در قالب یک تاجر برده و شترران، ترسیم می شود. رئیس عرب هم که معمولا سردسته یک مشت غارتگر، قاچاقچی، یا شورشیان محلی است که همواره در حال صدمه زدن و دسیسه کردن علیه قهرمان فیلم و دوست دختر مو طلائیش است (نظیر فیلم شیخ ولنتینو). به عنوان مثال فیلم خروج، یکی از این آثار است که در سال 1960 تولید شد. این اثر شرح حال مرد عربی را روایت می کند که یک دختر 15 ساله یهودی (با بازی جیلهای ورث) را به قتل می رساند یا فیلم دروغهای حقیقی در سال 1994 شرح حال ماموری است که باید از اقدامات تروریستی یک مرد عرب جلوگیری به عمل بیاورد. از دیگر فیلم شبکه محصول سال 1976 نیز که چهار تندیس اسکار دریافت کرد، دربرگیرنده نمائی است که در آن اخبارگو از اعراب به عنوان افراط گرایان قدیمی یاد می کند که رفته رفته کنترل آمریکا را در دست می گیرند. اگر چه این گونه فیلم سازی را خاص نگاه به اعراب خصوصا بعد از جنگ اعراب و اسرائیل می دانند اما دایره این مسائل هرگز به اعراب محدود نبوده است. فیلم آخرالزمان (apocalypto) اثر مل گیبسون نیز تحت تاثیر تعصبات مسیحی نگاه شرق شناسانه، درصدد القای تصوری از فاتحان قاره آمریکا به مثابه ناجی بشریت داشته.
این فیلم با این جمله از ویل دورانت آغاز می شود: هیچ تمدنی از خارج نابود نمی شود مگر آن که ابتدا از دورن نابود شده باشد...حقیقتی که کارگردان فیلم بدوا جهت مشروعیت سازی تهاجم مسیحیان به آمریکای مرکزی آن را مصادره به مطلوب می کند. فیلم با صحنههای قتل و غارت میان اقوام آن ناحیه ادامه پیدا می کند. نقطه اوج دلهره قهرمان داستان و خانواده اش درگریز از مرگ و حفظ شجره قوم خود که توسط غارتگران همسایه نسل کشی شده اند می باشد، دقیقا در لحظههای آخر که قهرمان داستان در شرف از دست دادن آخرین مقاومت های خود برای گریز از دست تعقیب کنندگان است احساس نیاز به یک معجزه ویک منجی تماشاگر را در سالن سینما از صندلی خود بلند کرده که ناگهان....از دوردست ساحل در میان مه علامت صلیب مقدس به چشم می خورد... آری منجی رسید. آن هم در قالب دریانوردان اروپائی فاتح قاره آمریکا. شاید این تصویرسازی قدرتمند، تماشاگر غرق دلسوزی و اظطراب را در سینما مجاب کند تا برای فاتحین کف و سوت هم بزند...اگر چه هم قاتلین و هم قهرمان فیلم از اولین مشاهده دم و دستگاه دریانوردان به هراس افتاده اند اما تنها قاتلین می هراسند و می گریزند و قهرمان فیلم با آرامش می ایستد تا نسیم دریا که از جانب فاتحین می وزد گونههایش را نوازش دهد و در آرامش کامل با لبخندی به لب به این معنا که دوره سختی به پایان رسید از او می خواهد تا به جنگل (محیط زندگی خویش) باز گردند... ترسیم ورود نسل کشان اقوام مایا، ازتک، اینکا و ...در نظر مل گیبسن بدین نحو بود.
در آمریکا سابقه شرق شناسی را می توان به سال 1843 و فرمان پرزیدنت پیکرینگ جهت تشکیل انجمن شرقی آمریکا دانست در همان سال هیاتهای مسیونری مسیحی جهت مطالعه زبان، فرهنگ، جامعه و سیاسی و... هر چه به شرق تعلق داشت به شرق اعزام شدند. مالفردهالپرن که از دل این برنامهها سر بلند کرده بود گوشهای از نتایج تحقیق خود را بدین نحو اعلام می کند: از میان هشت جریان که مغز بشر قادر به درک آن است مغز بعضی ساکنین خاور میانه تنها توانائی درک چهار جریان را دارد. او ادامه می دهد: اعراب در محیطی خشک و عقیم کننده زندگی می کنند و از تفکر واقعی عاجز هستند. محیط خشک یبیابان به آنها شانس کمی داده تا استعدادهای انسانیشان شکوفا گردد، آنها اعتقاد کمی به توسعه و تغیر دارند و سعادت را صرفا در جهانی دیگر می جویند. ریشه های تلقی داروینیسم در این قسم تحلیلها به وضوح به چشم می خورد.
در راستای همین سیاست بود که درسال 1950 مورتیمر گروز با تعیین خط مشی سیاست فرهنگی اعلام کرد: در مورد شرق یا به زبان های شرقی هر متنی که وجود دارد باید جمعآوری گردد و در بخشی خاص در اختیار پزوهشگران آمریکائی قرار گیرد. گروز انگیزه خود از این خط مشی را نائل شدن به شناخت بهتری از نیروهائی می داند که با آمریکا در حال چالش هستند که منظور همانا کمونیستها و مسلمانان بود. وجه مشترک همه گزارهها این بود که عقب ماندگی و فلاکت امر ذاتی شرقیهاست و اگر حداقل شانسی برای سعادت داشته باشند در سایه پدری ما (غرب) میسر است. مثال پیش رو بحث را روشن تر خواهد ساخت: لامارتین تسلط اروپائیان بر جهان را موهبتی مقدس می داند که به منظور ساختن مستعمرات آباد و شهرهای آزاد به غرب اعطا شده، او می گوید: شرقی را که دیدم گروهی از مردمان بی وطن، بی حق و حقوق و بدون امنیت و قانون بود ..از این مقدمات چنین نتیجه می گیرد که:آنها بی صبرانه در انتظار پناهگاه هستند و آن چیزی نیست جز تصرف سرزمینشان و دولت ما...در بین شصت هزار کتابی که ادوارد سعید ادعا می کند بین سال های 1800 تا 1950 نوشته شده از این قسم اظهار نظرها بی شمار است که همان طور که گفته شد همگی به مثابه دوایر متحد المرکزی حول باز تولید قدرت سیاسی اروپائیان چیده شده است.
برای فهم این دسته بندیها باید از نگاه میشل فوکو که ادوارد سعید بسیار از آن متاثر است نگریست. میشل فوکو معتقد است دولت مدرن از طریق دسته بندیها و مقوله سازیها همواره صورتهائی خاص از دانش قدرت خویش را باز تولید کرده ،با رسم خطوط تفاوتها بین نامهائی نظیر دیوانه، عاقل، بیمار، سالم، مستحق زندان، مستحق آزادی و تشبث به علوم جدید نظیر جرم شناسی، کیفر شناسی، روانشناسی، پزشکی و ... در پی گسترش توان اعمال سلطه و کنترل جامعه است. اسمیت در سفرنامه خود (1881م) شرق را اینگونه توصیف کرد: برای ساکنین جنوب خلیج فارس یا شمال آفریقا زحمت حرکت از یک نقطه به نقطه دیگر مثل مصیبت و بلاست، او هرگز از کار و تلاش لذت نمی برد، همیشه اسیر گرسنگی و خستگی خویش است،هرگز نمی توان اورا قانع کرد، وقتی از شترش پیاده می شود غیر از کشیدن قلیان و نوشیدن چای کار دیگری نمی کند. همین گزارههای شرق شناسانه ای که خود آگاه و ناخود آگاه به این نتیجه می رساند:برای آن بخش از کره زمین که به نام کشورهای غیر متمدن شناخته میشود تنها راه رسیدن به سعادت در دست کشورهای غرب قرار گرفتن است(جان وستیلگ در کتاب فصولی در اصول قوانین بین الملل سال 1894 این نتیجه گیری را کرده است). مثالهائی که زده شد تنها گوشهای کوچک از سنت چندین قرنی شرق شناسی است.
ادوارد سعید معتقد است که شرق شناسی انباشتهای از کتاب هایی که راجع به شرق یا توطئه شرورانه امپریالسیم برای غارت جهان است، نیست بلکه نوعی گسترش و توزیع آگاهی ژئوپولیتیکی است که در بین متون زیبائی شناختی، اقتصادی، اجتماعی، تاریخی و زبانشناسی است. شرق حاصل خلا» فکری غربیان است که به ابزارهائی نظیر اکتشاف، تجدید ساختار، زبان، تولید واژه و سفرنامه به ظهور رسیده است. در واقع همین رابطه دانش و قدرت در متون و نظریههای اقتصادی به چشم می خورد. به عنوان مثال در آغازحرکت انگلستان به سوی صنعتی شدن ابتدا تئوری دولت حمایتگر اقتصاد رواج گرفت زیرا مسئله غرب را حل می کرد زیرا برای فتح سرزمین ها و بازار به نیروی نظامی و برای مقابله با رقبای همسان در میان رقابت سنگین میان خود (پروس و فرانسه و بلژیک و..) و نابود کردن اقتصاد مستعمرات به قدرت تعرفه گذاری دولت نیاز داشتند، اما بعد از نابودی کامل تولیدات مستعمرات و قرار گرفتن تجار اروپائی در دور تجارت و کسب سود، نیاز به دولت هم از بین رفت و به جایش نیاز به رقابت آزاد جهت بهبود کیفیت احساس شد. همین مسئله منجر به گسترش تئوریهای لیبرال نظیر آدام اسمیت(دست های پنهان بازار)شد. بسیار روشن و شفاف است که آنچه ماهیت این نظریات را شکل می دهد و به آن ارزش و اعتبار علمی می بخشد فقط باز تولید قدرت غرب است، اما دنباله روی شرقیها پشت دانش غرب و فقدان نظریههای بومی جای تعجب داشت. پر بیراه نبود که ادعا کردیم نگاه شرق به خودش نیز شرق شناسی زده شده بود.
البته این شرایطی بود که در مدل های توسعه آمریکای جنوبی و آسیای شرقی و نقاط عمدهای از جهان بعد از جنگ جهانی دوم بسیار بهبود و ارتقا یافت.ادوارد سعید به عنوان یکی از مهمترین پایه گزاران مکتب پسا استعماری به دنبال یافتن این پاسخ بود:چه نوع انرژی های عقلانی، هنری، تحقیقی و فرهنگی صرف ساختن این سنت امپریالیستی شده یا به چه نحوی چه بصورت خودآگاه و چه ناخودآگاه فنون زبانشناسی، واژه سازی، بیولوژیکی ،تئوریهای اقتصادی، داستان نویسی و شعر و سفرنامه در خدمت بازتولید سلطه اروپا یا امپریالیسم جهانی قرار گرفته است. البته صادق جلال العظم به درستی در کتاب الاستشراق و الاستشراق المعکوس اشاره می کند. ریشه تلقیات شرق شناسانه غربیان به یونان باستان نسبت به اقوام ایرانی در تاریخ نگاریهای هرودوت، و نمایشنامههائی نظیر اشیلیوس و پارسیان اثر اورپید ریشه دارد.البته احمد که بحث شرق شناسی را در فضای پست مردن رسانهای به پیش برده به ابعاد مثبتی هم از این جریان که بیرون آوردن بخش مهمی از تمدن شرق از زیر خاک(کسانی همچون شامپلیون که کتیبه رزتا را رمز گشائی کرد و همینطور کسان دیگر که خطوط شرقی را کشف کردند) و انتباعات عمیق اسلام شناسانی نظیر لوئی ماسینیون و ریموند اسکواپ از آن جمله اند.
البته به اعتقاد ادوارد سعید مناسبات قدرت لوئی ماسینیون را هم غافل نگذاشته و در واقع محو لوئی ماسینیون در شخصیت منصور حلاج و ندای اناالحق او به دلیل مشاهده تجسد عیسی و عرفان مسیحی بود. برایان ترنر هم اذعان دارد که نمیتوان اهمیت کار ادوارد سعید در پیاده کردن روش(تحلیل متن) و محتوای آثار فوکو(سیطره مناسبات قدرت بر دانش) را در تحلیل پدیده شرق شناسی انکار کرد اما ترنر در ادوارد سعید علائمی از بدبینی نسبت به غرب تشخیص می دهد که ریشه در زندگی خصوصی ادوارد سعید به عنوان یک عرب در جامعه آمریکا دارد.خود ادوارد سعید هم در مقدمه کتابش می گوید:تجربه شخصی من به عنوان یک عرب فلسطینی در آمریکا نا امیدکننده است،در آمریکا همواره یک نظر جمعی مبنی بر ندیدن کسی با شرایط من وجود داشت، تارو پود ابهامات نژاد پرستانه، کلیشه های فرهنگی و ایدئولوژیهای ضدانسانی در خصوص اعراب بسیار قوی است. موجودی با ماهیت دوگانه ادوارد غربی و سعید شرقی.