تاریخ انتشار : ۱۷ تير ۱۳۸۹ - ۰۸:۳۷  ، 
شناسه خبر : ۱۴۸۱۴۳
محمد امین‌آبادی اشاره: دگرگونی در ظرفیت های داخلی و به دنبال آن تغییر در جایگاه بین المللی، ایالات متحده را در کمتر از سه قرن تبدیل به نماد نظام سرمایه داری کرد. دغدغه اصلی آمریکا در قرن 19 عدم مداخله کشورهای توسعه طلب اروپایی در امور داخلی و به تبع آن تداوم توسعه اقتصادی بود که از آن به انزواگرایی یا نگاه به درون در سیاست خارجی آمریکا یاد می شود. دور بودن از صحنه منازعات بین قدرت های برتر جهانی در قرن 19 و نیمه اول قرن 20 که تضعیف امپریالیسم اروپا را به دنبال داشت به خصوص جنگ های اول و دوم جهانی که کانون اصلی آن اروپا بود و کشورهای مطرح این قاره را ویران کرد و این فرصت طلایی را برای آمریکا ایجاد کرد که خود را به سرعت به رأس هرم توزیع قدرت جهانی برساند. اروپای ویران از جنگ زمان زیادی نیاز داشت تا خود را احیا کند. تبدیل آمریکا به یک قدرت اقتصادی و نظامی، استراتژی بین الملل گرایی در سیاست خارجی این کشور نهادینه کرد. تعریف وسیع از منافع ملی که سرتاسر جهان را در قلمرو این منافع تعریف می کند و به دنبال آن تحول در خطراتی که این منافع ملی جهانی را تهدید می کند، راهبرد امنیت ملی آمریکا و به دنبال آن سیاست خارجی این کشور را به شدت از خود متأثر کرد و مداخله برای تأمین منافع ملی در صحنه جهانی را گریز ناپذیر ساخت. آمریکای بعد ا زجنگ دوم برای خود مرزهایی به وسعت تمام قاره ها منافع جهانی و امنیت جهانی و یک نقش بین المللی برای حفظ این منافع و مقابله با تهدیدات متوجه به آن قائل شد و فرقی نمی کرد قدرت سیاسی در داخل کشور دست کدام حزب باشد، چارچوبی که در آن راهبرد امنیت ملی و سیاست خارجی آمریکا بعد از جنگ دوم طراحی شد به شدت توسعه طلب بوده و از الگوهای خاصی پیروی می کند. در این نوشتار ما به دنبال پاسخ به این سؤال اساسی هستیم که عملکرد ایالات متحده بعد از جنگ دوم جهانی و شروع جنگ سرد تا چه میزان از امنیت را برای این سرزمین و مردمانش به دنبال داشته است و آیا آمریکای امروز امن تر از آمریکای 1945 است؟ «سرویس خارجی»

اولین گروهی که با شروع جنگ سرد نظریات منسجمی درمورد امنیت ملی ارائه کردند واقع گرایان بودند. در تعریف آنها هیچ تفاوتی بین امنیت ملی و امنیت نظامی وجود ندارد و از این نظر کوشش دولت ها برای افزایش قدرت نظامی و تسلیحاتی معنا پیدا می کند. تهدیداتی که علیه امنیت ملی می شود عمدتاً نظامی است و راهی جز افزایش قدرت نظامی برای حفظ امنیت و مقابله با تهدیدات وجود ندارد. تهدید از درون لوله تفنگ بیرون می آید همین و بس. در دوره جنگ سرد رئالیسم تبدیل به پارادایم غالب در نظام بین الملل شد و ایالات متحده آمریکا نیز همین برداشت محدود از امنیت را که در بعد نظامی آن خلاصه می شد، سرلوحه عملکرد خود قرار داد. تعهدات وسیع، بودجه نظامی فزاینده و مداخلات گسترده، عملکرد این کشور را در دوره جنگ سرد تعریف می کند. ایالات متحده طبق تعریف رئالیست ها از امنیت شروع به تسلیح خود به انواع جنگ افزارهای متعارف و نامتعارف کرد.
این کشور که یک بار طعم استفاده از بمب اتمی را در تسلیم ژاپن و کشتن هزاران انسان بیگناه چشیده بود به سرعت شروع به تسلیح خود به بمب های اتمی و هسته ای کرد. نسل های جدید این نوع بمب ها تولید و زرادخانه ها پر شدند. طبق برآوردهایی که شده است میزان تسلیحات هسته ای انبار شده در زرادخانه های آمریکا در این دوره می تواند بارها و بارها کل کره زمین را با همه موجودات زنده آن نابود کند یعنی یک ناامنی جهانی گسترده برای تمام بشریت. طبق این برداشت محدود از امنیت آمریکا و شوروی میلیاردها دلار صرف تولید و انباشت سلاح های کشتار جمعی کردند. در دیگر مناطق جهان نیز به تبع این دو ابرقدرت، مسابقات تسلیحاتی شروع شد، کشوری امن تر است که توان نظامی بیشتری داشته باشد، افزایش توان نظامی رقیب موجب ناامنی می شود پس باید قوی شد، تقویت قوای نظامی، دشمن را نیز به تکاپو وامی دارد و برهم خوردن توازن نظامی او را نیز ناامن می کند و این چرخه ادامه پیدا می کند چیزی که از آن در نظام بین الملل به معمای امنیت نام برده می شود.
این سرمایه های هنگفت مادی به جای آن که صرف عمران و آبادانی و گسترش رفاه، آموزش و بهداشت شود، صرف تولید و انباشت سلاح شد به امید واهی تأمین و حفظ امنیت، در طول دوره جنگ سرد ایالات متحده اگرچه امنیت فیزیکی خود را حفظ کرد ولی دولتمردان این کشور همیشه نگران حمله اتمی رقیب بودند. تأمین امنیت این سلاح ها در درون خاک آمریکا و اخراج هزاران کارمندی که اصول ایمنی مربوط به حفظ و نگهداری این سلاح ها را رعایت نکرده اند، مثل کابوس دائماً گریبانگیر آمریکائی ها بوده است. در خلیج خوک ها دو ابرقدرت تا آستانه جنگ اتمی پیش رفتند قدرت نظامی برتر آمریکا نتوانست این کشور را در ویتنام به پیروزی برساند و استفاده از انواع سلاح های شیمیایی و میکروبی و کشتن هزاران ویتنامی کاری از پیش نبرد و آمریکا مجبور شد بعد از دادن تلفات سنگین نظامی و از بین رفتن حیثیت و آبرویش از ویتنام خارج شود.
با پایان ناگهانی جنگ سرد بحران فکری هم در میان رئالیست ها رخ داد چرا که رهیافت آنها نتوانسته بود فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد را پیش بینی کند، زیرا از نظر آنها موردی برای فروپاشی شوروی وجود نداشت چون این کشور دائماً به دنبال تقویت توان نظامی و در نتیجه افزایش ضریب امنیت ملی خود بود، تأکید بیش از اندازه به مؤلفه نظامی در تأمین امنیت ملی اجازه پیش بینی حوادث منتهی به سقوط شوروی و پایان جنگ سرد را به واقع گرایان نداد چرا که آنها از سایر مؤلفه های امنیت ملی غفلت کرده بودند.
سقوط شوروی در 1991 از نظر آمریکائی ها بدان معنا بود که ارزش های لیبرال در سرتاسر اروپا و غرب ماهیت نهادینه یافته اند و یکپارچگی ارزشی ایجاد شده است حال تلاش بر این بود که این یکپارچگی ارزشی در دیگر نقاط جهان بالاخص در خاورمیانه نیز تحقق یابد.
آمریکا در صدد بود ارزش ها و هنجارها خود را در سه حوزه اقتصاد، سیاست و فرهنگ که بازتاب تاریخ و تجارب تمدن مغرب زمین است به خاورمیانه منتقل کند و از آن جایی که این ارزش ها هیچ سنخیتی با ساختارهای سیاسی اقتصادی و تجارب تاریخی کشورهای منطقه خاورمیانه را نداشت، این کشور اشاعه لیبرالیسم را با تکیه بر قدرت فیزیکی و سخت خود و اعمال آن از بیرون ضروری یافت.
پایان جنگ سرد فضایی بسیار متفاوت را در صحنه بین المللی شکل داد با از بین رفتن نظم دو قطبی، آمریکا وارد فضایی شد که از آن به لحظه «تک قطبی شدن» نام برده می شود. برای اولین بار دولتمردان آمریکا دچار این توهم بزرگ شدند که از این فرصت می توانند به جهانی سازی مؤلفه های شکل دهنده هویت خود و به عبارت دیگر راه و رسم زندگی آمریکایی در صحنه جهانی بپردازند. تصمیم گیرندگان سیاست خارجی آمریکا خواستار استفاده از این فرصت و شکل دادن به نظمی شدند که از ظهور رقبای همطراز در آینده جلوگیری کند و امنیت آسیب ناپذیر و مطلقی را برای این کشور به وجود بیاورد. ایجاد نظم لیبرال در جهان خارج از غرب بهینه ترین و منطقی ترین چارچوب برای تحقق امنیت خدشه ناپذیر و مطلق برای آمریکا تلقی شد. امنیت مطلق امکان پذیر نیست اگر برخاسته از باور بر تداوم برتری نظامی برای همیشه باشد چرا که دگرگونی های تکنولوژیک و تحولات اقتصادی این فرصت را برای سایر بازیگران عرصه بین المللی فراهم می آورد که آنها نیز قابلیت به چالش کشیدن توان نظامی آمریکا را به دست آورند. همان طور که تاریخ نیز نشان داده است در مورد ظهور، صعود و سقوط امپراتوری ها، آمریکا از جایگاه کنونی که داراست به لحاظ جبر تاریخ در آینده برخوردار نخواهد بود. سپس سعی بر این شد که از این لحظه تک قطبی شدن به بهترین وجه استفاده شود، تا ارزش های مورد نظر این کشور ماهیتی نهادینه در جهان پیدا کند تا در زمان فقدان قدرت نظامی، نفوذ آمریکا در گستره نظام بین الملل تداوم داشته باشد.
تلاش برای رسیدن به امنیت مطلق و توهم دست یابی به موفقیت تک قطب هزینه های گزاف مادی و معنوی را هم به مردم آمریکا و هم به مردمان سایر نقاط جهان و بویژه خاورمیانه تحمیل کرد.
آمریکای سرمست از کنار رفتن رقیب جنگ سردی خود رهبری ائتلاف بین المللی را برای بیرون راندن صدام از کویت به عهده گرفت، هزاران تن بمب بر سر مردم عراق ریخته شد صدام عقب نشینی کرد و پایگاه های نظامی آمریکا در کویت، عربستان، قطر و بحرین مستقر شد. شیوخ فاسد و دیکتاتور عرب در نبرد مشروعیت داخلی امنیت و بقای خود را به آمریکا گره زدند و لعن و نفرین مسلمانان منطقه را به جان خریدند. آمریکای دهه 90 به دنبال یک دشمن جدید می گشت تا استراتژی امنیت ملی خود را بر مبنای این دشمن جدید پایه ریزی کند.
11 سپتامبر فرصتی ایده‌آل
11 سپتامبر این فرصت جدید را در اختیار نئو محافظه کاران چکمه پوش کاخ سفید قرارداد11. سپتامبر سیاست خارجی آمریکا را در یافتن دشمن و تهدید جدید از سرگردانی خارج ساخت و از این منظر این اتفاق به طور قطع و یقین در جهت منافع ملی ایالات متحده رخ داده ست. و از این نقطه نظر است که عده ای از تحلیلگران روابط بین الملل معتقدند 11 سپتامبر سناریویی از پیش طراحی شده توسط خود آمریکائی ها بود. شواهد و مستندات میدانی متعددی این فرضیه را تقویت می کند. بنیادگرایی اسلامی و تروریسم بین المللی منتج از آن به عنوان تهدید جدید امنیت ملی آمریکا تعریف شد، مرزبین خودی و غیرخودی مشخص شد «هر که با ما نیست علیه ماست» استراتژی جنگ پیش دستانه طراحی شد «ما دشمنان آزادی را در هرجایی از جهان مستقر باشند تعقیب می کنیم و قبل از آن که دست به اقدامی بزنند، آنها را نابود خواهیم کرد.»
افغانستان در سال 2001 اشغال شد. امارت به اصطلاح اسلامی طالبان از بین رفت و ملاعمر و بن لادن هنوز که هنوز است پیدا نشده اند. هزاران هزار افغانی کشته شدند. در حال حاضر هم نیروهای ناتو به رهبری آمریکا مشغول جنایت در افغانستان هستند. مکان های احتمالی حضور نیروهای طالبان والقاعده در افغانستان و قبایل مرزی پاکستان بمباران می شوند. و روزی نیست که عده ای بیگناه از زن و مرد و پیرو جوان در این سرزمین مصیبت زده به خاک و خون کشیده نشوند. تولید مواد مخدر در افغانستان از زمان اشغال به بعد به صورت چشمگیری افزایش پیدا کرده است. طالبان نفوذ خود را بر بسیاری از استان های افغانستان گسترش داده اند و معلوم نیست چه آینده ای در انتظار این کشور است نفرت از آمریکا به خاطر جنایات بیشمارش در بین افغان ها موج می زند.
جنگ عراق در سال 2003 شروع شد. طبق آمار «خانه شفاف سازی اطلاعات» از سال 2003 تاکنون یک میلیون و 336 هزار و 350 نفر عراقی در این اشغال نظامی کشته شده اند به این آمار هرروز افزوده می شود.
همین مرکز کشته شدگان ارتش آمریکا را بیش از 4 هزار نفر اعلام کرده است آمارهای غیررسمی بسیار بیش از اینها را نشان می دهد.
بیش از یک تریلیون دلار، جنگ در افغانستان و عراق هزینه به مالیات دهندگان آمریکایی تحمیل کرده است.
حال جای پاسخ به این سوال اساسی است آیا آمریکا امن تر از سال 2001 شده است. آیا مردم آمریکا احساس امنیت می کنند یا هر روز نگران حملات شیمیایی و میکروبی و انتحاری هستند. آیا مردم این کشور از عملکرد دولتشان در عراق، افغانستان، در ابوغریب و گوانتانامو احساس شرمندگی نمی کنند افزایش نرخ بیکاری، تورم توام با رکود، مصادره خانه های بیش از 3 میلیون آمریکایی توسط بانک های این کشور به دلیل نپرداختن قسط های بانکی ورشکستگی بانک ها و موسسات صنعتی یکی پس از دیگری و به تبع آن اخراج هزاران آمریکایی از کار و افزایش شمار خودکشی ها و بحران های روانی و اجتماعی در بین مردم آمریکا به دلیل مشکلات گسترده ای که ذکر آن رفت و این تنها گوشه ای از بسیار بود همه و همه نشانه های وجود ناامنی گسترده در درون آمریکاست. امنیت از درون لوله تفنگ بیرون نمی آید و با لشکرکشی و کشت و کشتار میلیون ها زن و مرد و پیرو جوان امنیتی برای مردم آمریکا حاصل نشده و نمی شود.
آیا زمان آن نرسیده است که مردم آمریکا دولتمردان خود را به دلیل ارتکاب این جنایت های بشری و تولید نفرت فزاینده از آمریکا و مردمانش مورد بازخواست قرار دهند.
کریستف کلمب سیاح ایتالیایی در سال 1492 از پادشاه کاستیل اسپانیا ماموریت یافت تا راهی از غرب به سوی هندوستان بیابد او با سه کشتی از عرض اقیانوس اطلس گذشت اما به جای هندوستان سراز آمریکا در آورد.
سرزمینی که در 1500 میلادی ساکنانش سرخپوستان و بومیانی بودند که آزارشان به خود و به سایر مردمان ساکن در دیگر نقاط دنیا نمی رسید و در صلح و صفا زندگی می کردند. مسئولیت کشتار میلیون ها انسان بیگناه و اعمال شیطانی در سرتاسر دنیا برعهده دولتمردان فاسدش است.
دولتمردان آمریکا از 1945 به بعد که طبق تعریف بسیط از امنیت که شامل امنیت اقتصادی، اجتماعی و روانی مردمان یک سرزمین نیز می شود، نه تنها امنیتی ایجاد نکرده اند بلکه مسئولیت ایجاد ناامنی جهانی نیز بر عهده آنها است. حال با این اوصاف آیا نمی توان این آرزو را کرد که ای کاش کریستف کلمب در سودای کشف هندوستان به آمریکا نمی رسید.