نسبت «انقلابهای رنگین» به انقلاب، مانند کانادادرای به آبجو است. آنها چیز واقعی به نظر میرسند اما فاقد طعم و مزه هستند. آنها تغییر رژیمها هستند که در قالب انقلاب ظاهر میشوند زیرا بخشهای زیادی از مردم را بسیج میکنند اما بسیار شبیه به کنترل هستند زیرا هدفی برای تغییر ساختارهای اجتماعی ندارند. در عوض، آنها مایل به جایگزین کردن یک نخبه با نخبه دیگری به منظور محقق ساختن سیاستهای خارجی و اقتصادی طرفدار آمریکا هستند. «انقلاب سبز» در تهران آخرین نمونه از این روند است.
خاستگاه اصلی این مفهوم
این مفهوم در دهه 90 مطرح شد اما ریشههای آن به مباحثات عمومی در دهههای 70 و 80 آمریکا برمیگردد. بعد از افشای یک رشته کودتاهایی که توسط سازمان سیا در نقاط مختلف جهان انجام گرفت و همچنین افشاهای بهتآور کمیته سنای راکفلر و کلیسا، دریادار «استنسفیلد ترنر»، از سوی کارتر، رئیسجمهور وقت آمریکا وظیفه پاکسازی این آژانس و توقف حمایت از «دیکتاتورهای محلی» را برعهده گرفت. این دموکراتهای اجتماعی آمریکا با عصبانیت حزب دموکرات را ترک و از «رونالد ریگان» طرفداری کردند. آنها که روشنفکران تراز اول طرفدار تروتسکی بودند، اغلب با مجله کامنتری مرتبط بودند. بعد از انتخاب ریگان به ریاست جمهوری آمریکا، وی آنها را به عنوان مسؤول تعقیب سیاست مداخله جویانه آمریکا منصوب کرد؛ در این زمان آنها از شیوههای متفاوتی استفاده میکردند.
به همین دلیل بود که موقوفه ملی برای دموکراسی(NED) در 1982 و موسسه صلح(USIP) در 1984 ایجاد شد. هر دوی این موسسات از نظر ارگانیکی با هم مرتبط هستند: به این صورت که مقامات موقوفه ملی برای دموکراسی عضو هیات مدیره موسسه صلح هستند و برعکس. از نظر قانونی، موقوفه ملی برای دموکراسی یک سازمان غیرانتفاعی تحت قانون آمریکا نیست، بلکه از طریق کمکهای سالانهای که کنگره بهعنوان بخشی از بودجه وزارت خارجه به آن اختصاص میدهد، تامین مالی میشود. به منظور انجام عملیات، این سازمان از سوی آژانس آمریکا برای توسعه بینالمللی(USAID) که بخشی از وزارت خارجه است نیز تامین مالی میشود. این ساختار رسمی، بهعنوان پوششی از سوی سازمان CIA آمریکا، ام آی 6 (MI 6) انگلیس و ASIS استرالیا (و گهگاه به وسیله سرویسهای مخفی کانادا و نیوزیلند) به طور مشترک مورد استفاده قرار میگیرد. موقوفه ملی برای دموکراسی خود را به عنوان آژانس مروج دموکراسی معرفی کرده است. این سازمان یا به طور مستقیم دخالت میکند یا از یکی از 4 بازوی خود به شکل ذیل استفاده میکند: اولی برای برانداختن اتحادهاست، دومی مسؤول خراب کردن مدیریت سازمانهاست، سومی برای احزاب جناح چپ و چهارمی برای احزاب جناح راست است.
این سازمان(موقوفه ملی برای دموکراسی) همچنین از طریق بنیادهای موافق مانند موسسه وست مینستر برای دموکراسی(انگلیس)، مرکز بینالمللی برای حقوق بشر و توسعه دموکراتیک(کانادا)، بنیاد جین ژورس و بنیاد رابرت شومن(فرانسه)، مرکز آزادی بینالمللی(سوئد)، بنیاد آلفرد موزر(هلند)، فردریش اِبِرت فردریش ناونمن، هانس سیدال و هنریچ بوئل (آلمان) اقدام به مداخله میکند. NED مدعی تباهی و تخریب بیش از 6 هزار سازمان در سراسر جهان طی 30 سال اخیر شده است. البته همه این اقدامات تحت برنامه کمک و آموزش صورت گرفته است. اما USIP، یک موسسه ملی آمریکایی است. این موسسه توسط کنگره و از بخشی از بودجه وزارت خارجه سالانه تامین مالی میشود.
در مقایسه با NED که به عنوان پوششی برای 3 کشور متحد عمل میکند، USIP بهطور اختصاصی آمریکایی است. در ظاهر و تحت پوشش تحقیقات سیاسی، مواجبی را به سیاستمداران خارجی پرداخت میکند. USIP بلافاصله بعد از آنکه منابع را فرماندهی کرد، ساختار مجزا و جدیدی تحت عنوان موسسه آلبرت اینشتین را از نظر مالی تامین کرد. این موسسه کوچک برای ترویج اقدامات غیرخشونت آمیز در ابتدا مسؤولیت طراحی شکلی از دفاع مدنی برای مردم اروپای شرقی در صورت تعرض پیمان ورشو را به عهده داشت. این موسسه به سرعت مستقل شد و مدل بعدی را طراحی کرد که بر اساس آن یک دولت، گذشته از ماهیت آن میتواند اقتدار خود را از دست دهد و سقوط کند.
نخستین تلاشها
نخستین تلاشها برای «انقلاب رنگین» در 1989 ناکام ماند. هدف آن سرنگونی «دنگ ژائوپیانگ»، با استفاده از یکی از یاران نزدیک وی، یعنی «ژائو زیانگ»، مدیر کل حزب کمونیست چین، بهمنظور گشودن بازارهای چین روی سرمایهگذاران آمریکایی و آوردن چین به مدار آمریکا بوده است. حامیان جوان ژائو در میدان تیان آنمن، مورد حمله واقع شدند. آنها در رسانههای غربی به عنوان دانشجویان غیرسیاسی به تصویر کشیده شدند که برای آزادی علیه جناح محافظهکار حزب میجنگیدند. در حالی که در حقیقت این درگیری میان اطرافیان دنگ، یعنی بین جناحهای طرفدار آمریکا و ملیگرایان بود. دنگ، بعد از آنکه برای مدت طولانی این اقدامات تحریکآمیز را نادیده گرفت از قوه قهریه استفاده کرد. طبق گزارش منابع، این درگیری حدود 300 تا یکهزار کشته برجای گذاشت. 20 سال بعد نسخه غربی این کودتای ناکام تغییر نکرده است. رسانههای غربی که اخیراً سالگرد آن حوادث را پوشش دادهاند، آن را یک «خیزش مردمی» توصیف کردند و از اینکه مردم پکن آن حادثه را به خاطر نمیآورند اظهار تعجب کردند.
این امر بدان علت است که آن حادثه هیچ چیز «مردمی» درباره نبرد قدرت میان حزب مذکور نداشت. آن حادثه ربطی به مردم نداشت. اولین موفقیت «انقلاب رنگی» در 1990 بود. بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، «جیمز بیکر»، وزیر خارجه وقت آمریکا جهت شرکت در مبارزه تبلیغاتی حزب طرفدار آمریکا که قویاً از سوی NED تامین مالی شده بود، به بلغارستان رفت. با این وجود، بهرغم فشار از سوی انگلیس، بلغاریها – که نگران پیامدهای اجتماعی ناشی از تبدیل اتحاد جماهیر شوروی به یک اقتصاد بازاری بودند- اشتباه نابخشودنی را با انتخاب اکثریت کمونیستها مرتکب شدند. درحالی که ناظران اروپایی روند قانونی رای دادن را تایید کردند، مخالفان طرفدار آمریکا بانگ برآوردند که در این انتخابات تقلب صورت گرفته است و به خیابانها ریختند. آنها اردوگاههایی در صوفیه، مرکز این کشور ایجاد کردند و طی 6 ماه بعد کشور را در ناآرامی فروبردند تا اینکه «ژلیو ژِلِو» که طرفدار آمریکا بود از سوی پارلمان به ریاست جمهوری برگزیده شد.
«دموکراسی»: فروش کشورتان به منافع خارجی
در پشت سر حمایت مردم
از آن زمان به بعد، واشنگتن تغییر رژیمها را در نقاط مختلف جهان طراحی کرده و از ناآرامیها و آشوبهای خیابانی به جای حکومت نظامی استفاده کرده است. درک این موضوع که چه چیزی در اینجا در معرض خطر است، مهم است. در پشت عبارت «ترویج دموکراسی»، هدف واشنگتن تحمیل رژیمهایی است که بازارهای خود را بدون شرط روی آمریکا بگشایند و خود را با سیاست خارجی آنها همسو کنند. با این وجود، در حالی که این اهداف برای رهبران «انقلابهای رنگی» شناخته شده است، اما هرگز از سوی تظاهرکنندگان بسیج شده مورد بحث و پذیرش قرار نمیگیرد.
در این حوادث وقتی کنترلکنندگان موفق شدند، شهروندان به سرعت علیه سیاستهای جدید تحمیل شده به آنها شورش میکنند، حتی اگر بازگشت خیلی دیر باشد. جدا از اینها، چگونه میتوان گروههای مخالف که کشور خود را به منافع خارجی در پشت سر حمایت مردمشان فروختند«دموکراتیک» نامید؟ در سال 2005، مخالفان قرقیزی به انتخابات قانونی اعتراض کردند و تظاهرکنندگان را از جنوب کشور به بیشکک پایتخت این کشور آوردند. آنها «عسکر آقایف» را از قدرت به زیر کشیدند. نام آن اتفاق «انقلاب لاله» گذاشته شد. مجمع ملی «قربان بک باقی اف» را به عنوان رئیسجمهور برگزید. او که قادر به کنترل حامیانش که پایتخت را غارت کرده بودند، نبود، اعلام کرد که دیکتاتور را تعقیب و اخراج خواهد کرد و وانمود کرد که قصد ایجاد دولت وحدت ملی را دارد. او ژنرال «فلیکس کولوف»، شهردار سابق بیشکک را از زندان آزاد و او را بهعنوان نخستوزیر منصوب کرد. بعد از آنکه اوضاع به کنترل در آمد، باقی اف، کولوف را برکنار کرد و اندک منابع کشور را بدون هیچ مناقصهای و با رشوه کلان به شرکتهای آمریکایی فروخت. او پایگاه نظامی آمریکا در ماناس را ایجاد کرد. استاندارد زندگی مردم در این کشور هرگز پایین نبوده است. فلیکس کولوف پیشنهاد الحاق کشور به روسیه را مطرح کرد که بلافاصله به زندان انداخته شد.
یک موهبت در فریب؟
در سال 2003، واشنگتن، لندن و پاریس «انقلابهای رنگین» را در گرجستان سازماندهی کردند. بر اساس طرح کلاسیک آن، مخالفان در سوت تقلب انتخابات طی دوره برگزاری انتخابات قانونی میدمند و سپس به خیابانها میریزند. تظاهرکنندگان، «ادوارد شواردنادزه»، رئیسجمهور وقت را مجبور به فرار کردند و خود قدرت را به دست گرفتند. «میخائیل ساکاشویلی»، کشور را به روی منافع اقتصادی آمریکا گشود و با همسایه روسی خود قطع رابطه کرد. کمکهای اقتصادی که واشنگتن وعده داده بود تا جایگزین کمکهای روسی شود، محقق نشد. این اقتصاد ضعیف سقوط کرد. ساکاشویلی به منظور جلب نظر حامیان خود، مجبور بود تا یک دیکتاتوری را تحمیل و اعمال کند. او رسانهها را تعطیل و زندانها را از زندانیانی که برخلاف رسانههای غربی او را یک دموکرات نمیدانستند پر کرد. ساکاشویلی در ادامه دوره برخورد، تصمیم گرفت تا محبوبیت خود را از طریق وارد شدن به یک ماجراجویی نظامی تقویت کند. با کمک دولت بوش و اسرائیل که پایگاههای هوایی خود را در اختیار آنها گذاشته بود، ساکاشویلی دستور بمباران مردم اوستیای جنوبی را صادرکرد که طی آن 1600 تن که اکثر آنها تابعیت روسی داشتند کشته شدند. مسکو نیز به حمله متقابل اقدام کرد. مشاوران اسرائیلی و آمریکایی فرار کردند. گرجستان نابود و ویران باقی ماند.
کافی!
سازوکار اصلی «انقلابهای رنگی» شامل تمرکز روی خشم مردم درباره اهداف مورد علاقه است. این یک جنبه از روانشناسی مردم است که همه چیز را در مسیر خود ویران میکند و در برابر استدلال غیرمعقولی است که بتواند مورد مخالفت قرار گیرد. این سپر بلا، شامل متهم کردن همه مصیبتهایی است که کشور را برای دست کم یک نسل دچار میکند. هر چه او بیشتر مقاومت کند، عصبانیت انبوه مردم را بیشتر جلب میکند. بعد از اینکه او کوتاه آمد یا از دست رفت، شکاف معمولی بین مخالفان و حامیانش مجدداً آشکار میشود. در سال 2005، ساعاتی بعد از ترور «رفیق حریری»، نخست وزیر سابق لبنان، شایعهای مبنی بر اینکه وی توسط «سوریها» کشته شده است، در لبنان منتشر شد. ارتش سوریه که طبق پیمان طائف، از پایان جنگ داخلی تا آن زمان نظم را حفظ کرده بود، از این موضوع اظهار تنفر کرد. «بشار اسد»، رئیسجمهور سوریه، شخصا از سوی مقامات آمریکایی متهم شد که خود بهترین دلیل برای افکار عمومی بود.
برای کسانی که رفیق حریری را، بهرغم حوادث پرآشوب، برای سوریه سودمند تلقی کرده و براین باور بودند که مرگ وی دمشق را از یک یاور اصلی محروم کرده است با این جمله که «رژیم سوریه» یک دشمن اساسی است که نمیتواند کمک کند بلکه حتی دوستان خود را میکشد، پاسخ دادند. مردم لبنان پس از آن خواستار خروج سوریها از کشورشان شدند.
اما برای متعجب ساختن هر کسی، بشار اسد دریافت که استقرار هزینه بر ارتش سوریه در لبنان به هیچ وجه مورد استقبال نخواهد بود لذا دستور عقبنشینی آن را صادر کرد. انتخابات مجلس ترتیب داده شد که طی آن ائتلاف «ضد سوری» پیروز شد. این یک «انقلاب سدری» بود. بعد از اینکه شرایط آرام شد هر کسی دریافت که حتی اگر ژنرالهای سوریه آن کشور را در گذشته اشغال کرده بودند، بازگشت ارتش سوریه هیچ تغییری در شرایط اقتصادی آن کشور ایجاد نکرد. افزون بر این، این کشور اکنون در معرض خطر قرار دارد: این کشور قادر به دفاع از خود در برابر توسعه طلبی اسرائیل نیست. ژنرال «میشل عون»، رهبر اصلی «ضدسوری»، به مخالفان پیوست. واشنگتن چند طرح ترور را برای حذف او به اجرا گذاشت. میشل عون ائتلافی را با حزبالله بر اساس خط مشی میهنی، ایجاد کرد. این امر در آستانه حمله اسرائیل بود.
در هر صورت، واشنگتن از پیش دولتهای «دموکراتیکی» را آماده کرد که تایید میکند آنها مسؤولیت این تغییر چهره را به عهده گرفتهاند. نامهایی که این تیمهای جدید ایجاد کردهاند تا جایی که ممکن است مخفی نگه داشته شده است. به همین دلیل است که اشاره به سپر بلا، همواره بدون پیشنهاد یک گزینه سیاسی درست مورد استفاده قرار گرفته است. در صربستان، «انقلابیون» جوان طرفدار آمریکا، به جهت پنهان کردن وابستگی خود به ایالات متحده آمریکا، علامتی را انتخاب کردند که متعلق به تصور محبوب کمونیستها (یعنی یک مشت افراشته) بود. آنها شعار «او به آخر رسیده است!» را انتخاب کردند که این خشم را علیه شخص «اسلوبودان میلوشویچ»، متحد ساخت. وی مسؤول بمباران کشور بود هرچند که این کار توسط ناتو صورت گرفت. این مدل چندین بار دیگر، برای مثال به وسیله گروه «پورا» در اوکراین یا به وسیله «زوبر» در بلاروس انجام گرفت.
جلوه غیرخشونتآمیز فریب
اعضای وزارت خارجه آمریکا چهره غیرخشونتآمیز «انقلابهای رنگین» را حفظ کردهاند. آنها تئوریهای «جین شارپ» را که موسسه آلبرت اینشتین را بنیاد گذاشت مطرح ساخته و پیش بردند. با این وجود، اقدام غیرخشونتآمیز، یک شیوه درگیری در متقاعد کردن دولت برای تغییر سیاسی است. به منظور قبضه و اعمال قدرت توسط اقلیت، در برخی مراحل باید از خشونت استفاده کند. همه «انقلابهای رنگین» از آن استفاده کردند. در سال 2000، اسلوبودان میلوشویچ، بهرغم اینکه هنوز یک سال از دوران ریاست جمهوری او باقی مانده بود، زمان برگزاری انتخابات را جلو انداخت. بعد از نخستین دور انتخابات، نه او و نه وجیسلاو کوشتونیتسا، مخالف اصلی او، نتوانستند اکثریت آرا را از آن خود کنند. بدون آنکه بخواهند منتظر دور دوم برگزاری انتخابات باشند، مخالفان ادعا کردند که در آرا تقلب صورت گرفته و در نتیجه به خیابانها ریختند. هزاران تظاهرکننده از جمله کارگران معدن کولابارا در خیابانهای پایتخت راهپیمایی کردند. حقوق روزانه آنها بهطور غیرمستقیم توسط NED پرداخت میشد؛ بدون آنکه دریابند این حقوق توسط ایالات متحده پرداخت شده بود.
فشارهای وارد شده از سوی تظاهرکنندگان کافی نبود، لذا کارگران معدن با بلدوزرهایی که با خود آورده بودند به ساختمانها حملهور شدند. از این رو نام آن را «انقلاب بلدوزر» گذاشتند. در حالی که تنش به درازا کشید و وقتی که تیمهای ضدتظاهرکنندگان سازمان یافتند، تنها راهحل برای ایالات متحده فروبردن کشور در ناآرامی بود. سپس عوامل تحریککننده در هر دوطرف بهمنظور تهییج جمعیت مستقر شدند. سپس هر یک از طرفین توانستند ببینند که دیگران در حال شلیک بودند در حالی که آنها در حال حرکت آرام و مسالمتآمیز بودند. مواجهه و رویارویی گسترش یافت. در سال 2002، طبقات بالای «کاراکاس» به منظور اعتراض به سیاستهای اجتماعی هوگو چاوز، رئیسجمهور ونزوئلا به خیابانها ریختند. از تقلب ظریف و هوشمندانهای استفاده کرده و ایستگاههای تلویزیونی خصوصی، موج جزر و مدی انسانی را ایجاد کردند. طبق نظر شاهدان حدود 50 هزار نفر و بر اساس گزارش رسانهها و وزارت خارجه حدود یکمیلیون نفر حضور داشتند. سپس حادثه پل للاگونو رخ داد.
ایستگاههای تلویزیونی به روشنی نشان دادند که حامیان مسلح طرفدار چاوز به سوی جمعیت شلیک کردند. در یک کنفرانس خبری، رئیس گارد ملی و معاون وزیر کشور تایید کرد که «شبهنظامیان چاوز» به روی جمعیت آتش گشودهاند و 19تن را کشتند. او استعفا داد و خواستار برکناری دیکتاتور شد. رئیسجمهور بلافاصله توسط شورشیان نظامی دستگیر شد. با این وجود، میلیونها نفر به سوی خیابانهای پایتخت سرازیر شدند و نظم قانونی اعاده شد. تحقیقات ژورنالیستی بعدی جزئیات قتل عام پل للاگونو را بررسی کرد. این بررسیها یک عکس دستکاری شده را نشان میداد که به ترتیب زمانی اصلاح شده بود بهطوری که توسط تماشاگران نیز مورد تایید قرار گرفت. در واقع، حامیان هوگو چاوز مورد حمله واقع شده بودند و بعد از آنکه در حال عقب نشینی بودند تلاش کردند با استفاده از سلاحهای خود فرار کنند. این عوامل تحریککننده پلیسهای محلی بودند که توسط آژانسهای آمریکا آموزش دیده بودند. در سال 2006، NED مخالفان «ام وای کیباکی»، رئیسجمهور کنیا را سازماندهی کرد. این موسسه برای ایجاد حزب نارنجی «رایلا اودینگا» کمکهای مالی لازم را انجام داد.
او حمایت سناتور باراک اوباما را که توسط کارشناسان بیثباتسازی (مارک لیپرت، رئیس کنونی برای مشاور امنیت ملی آمریکا و ژنرال جاناتان اس. گراشن، فرستاده ویژه آمریکا به سودان) حمایت میشد، دریافت کرد. طی ملاقات با اودینگا، این سناتور ایلینویزی یک روابط خانوادگی مبهم را با این نامزد طرفدار آمریکا اختراع کرد. با این وجود، اودینگا طی انتخابات سال 2007 شکست خورد. وی که از حمایت سناتور «جان مککین» برخوردار بود، اعتبار این آرا را زیر سوال برد و از حامیان خود خواست که به خیابانها بریزند. این اقدام زمانی بود که پیامهای زیادی با مضمون زیر به رایدهندگان ارسال شد: «کنیاییهای عزیز! کیکویو، آینده فرزندانمان را دزدیده است، ما باید با آنها با تنها شیوهای که میفهمند یعنی استفاده از خشونت، رفتار کنیم». این کشور بهرغم اینکه یکی از کشورهای باثبات آفریقا محسوب میشد، ناگهان گرفتار درگیری و خشونت شد. بعد از چند روز شورش و ناآرامی، رئیسجمهور کیباکی مجبور شد وساطت «مادلین آلبرایت» به عنوان رئیس NDI را بپذیرد. یک پست وزارت ایجاد و به اودینگا پیشنهاد شد. از زمانی که پیامهای نفرتآور دیگر از سوی تاسیسات کنیایی ارسال نمیشد، هر کسی میتواند دریابد که قدرتهای خارجی پشت آنها بودند.
بسیج افکار عمومی بینالمللی
طی چند سال گذشته، واشنگتن فرصتی داشت تا «انقلابهای رنگین» را با درک اینکه آنها از قبضه قدرت ناکام میمانند اما میتوانند به فریب و دستکاری افکار عمومی و نهادهای بینالمللی کمک کنند، مورد بررسی و مطالعه قرار دهد. در سال 2007، بسیاری از برمهایها به خاطر افزایش قیمت سوخت در داخل سلاح به دست گرفتند. درحالی که رهبران بودایی، نقش هدایتگری را در این اعتراض به عهده گرفتند، تظاهرات گسترش یافت. این «انقلاب زعفرانی» بود. واشنگتن نمیتوانست در برابر این رژیم بیتوجه بماند. با این وجود آنها علاقهمند بودند تا مردم برمه را برای اعمال فشار بر چین که منافع استراتژیک(خطوط لوله و پایگاههای نظامی برای جمعآوری اطلاعات الکترونیکی) در برمه داشت، سازماندهی کنند. بنابراین، انحراف برداشت و تلقی مردم از واقعیت، مهم و حیاتی بود. گرفتن عکسها و فیلمها توسط موبایل برای نمایش در یوتیوب آغاز شد. آنها ناشناس و گمنام بودند و غیرممکن بود که شناخته شوند.
دقیقا همین بیاعتباری بود که به آنها قدرت و به کاخ سفید اجازه داد تا آنها را با تفسیر خود از شرایط، آماده سازد. تظاهرات 2008 دانشجویان در یونان که در پی کشته شدن یک جوان 15 ساله توسط پلیس صورت گرفت، این کشور را در یک بهت وحشتناک فروبرد. افراد شرور بزودی دست به آشوب زدند. آنها از کوزوو عضوگیری شده بودند و از طریق اتوبوس آورده شدند. مراکز شهرها ویران شده بودند. واشنگتن در تلاش بود تا سرمایهگذاران خارجی را فراری دهد تا انحصار سرمایهگذاری خود در ترمینالهای گازی که ساخته شده بودند را حفظ کند. دولت ضعیف کارامانلیس بهعنوان یک مشت آهنین به تصویر کشیده شد. فیسبوک و تویتر برای بسیج آوارگان یونانی مورد استفاده قرار گرفتند. تظاهرات به استانبول، نیکوزیا، دوبلین، لندن، آمستردام، شهر لاهه، کپنهاگ، فرانکفورت، پاریس، رم، مادرید، بارسلون و نقاط دیگر کشانده شد.
انقلاب سبز
این عملیات که سال 2009 در ایران به اجرا گذاشته شد، با فهرست بلندی از انقلابهای روشنفکرمآبانه در ارتباط است. ابتدا بودجه 400میلیون دلاری توسط کنگره آمریکا برای سازماندهی «تغییر رژیم» در ایران تصویب شد. این بودجه علاوه بر بودجههای غیررسمی NED، USAID، سازمان CIA و همپالکیهای آنان بود. اینکه چگونه این پولها مورد استفاده قرار گرفت روشن نیست. دولت بوش بعد از تایید تصمیم رئیس ستاد مشترک این کشور مبنی بر عدم حمله نظامی به ایران، تصمیم گرفت یک «انقلاب رنگی» در ایران ایجاد کند. این تصمیم سپس توسط دولت اوباما نیز مورد تصویب واقع شد. تصمیم برای ایجاد یک «انقلاب رنگی» که توسط موسسه اینترپرایز آمریکا در سال 2002 با اسرائیل اتخاذ شده بود، مجدداً مطرح شد. من در آن زمان مقالهای درباره این طرح منتشر کردم. هر کسی میتواند حامیان این طرح را تشخیص دهد؛ آن طرح از آن زمان تغییر چندانی نکرده است. یک فصل مربوط به لبنان هم به این طرح افزوده شد که ایجاد ناآرامی در بیروت را در پی پیروزی ائتلاف میهنی (حزبالله و عون) پیشبینی میکرد اما این طرح بعد از چندی لغو شد. این سند شامل حمایت گسترده از نامزد منتخب، مناقشه سر نتایج انتخابات ریاست جمهوری، بمباران گسترده، سرنگونی احمدینژاد و رهبری ایران، ایجاد یک دولت انتقالی به رهبری موسوی، احیای حکومت سلطنتی و ایجاد یک دولت وابسته بود.
طبق طرحهای 2002، این عملیات توسط «موریس آمیتای» و «مایکل لدین» مدیریت میشد. این طرح، شبکه ایرانگیت را بسیج کرد. در این مرحله یک سابقه تاریخی نیز وجود دارد: ایرانگیت (ایران – امور کنترا) یک معامله تسلیحاتی غیرقانونی بود. کاخ سفید امیدوار بود که تسلیحاتی را برای شورشیان نیکاراگوئه (برای نبرد با ساندینیستها) و برای ایرانیان (به منظور طولانی کردن جنگ ایران و عراق تا جایی که ممکن است) تامین کند اما توسط کنگره از این کار جلوگیری به عمل آمد. سپس اسرائیلیها پیشنهاد کردند که حاضرند بهعنوان مقاطعهکار فرعی برای هر 2 عملیات عمل کنند. لدین که تابعیت آمریکایی و اسرائیلی دارد، بهعنوان یک رابط در واشنگتن انجام وظیفه میکرد. وقتی این رسوایی در ایالات متحده منتشر شد، یک کمیته تحقیق مستقل به ریاست سناتور «تاور» و ژنرال «برنت اشکوکرافت»، مشاور رابرت گیتس، تشکیل شد. مایکل لدین یک روباه پیر است که در بسیاری از عملیاتهای مخفی مشارکت داشته است. او زمان ترور «آلدو مورو» در رم بود. همچنین بعد از تلاش برای ترور «جان پائول دوم»، روشن شده است که لدین با یک رابط بلغاری ساختگی در ارتباط بوده است. یا حتی با ادعای دروغین اخیر مبنی بر ارسال اورانیوم از نیجریه برای صدام حسین نیز مرتبط بوده است. او در حال حاضر (همراه با ریچارد پرل و ولفوویتز) برای موسسه آمریکایی اینترپرایز و بنیاد دفاع از دموکراسی کار میکند.
«موریس آمیتای»، مدیر سابق کمیته امور عمومی آمریکا اسرائیل موسوم به «AIPAC» است. او در حال حاضر معاون موسسه یهودی برای امور امنیت ملی موسوم به «JINSA» و مدیر یک شرکت مشاورهای برای صنایع تسلیحاتی است. در 27 آوریل، موریس و لدین همراه با سناتور «جوزف لیبرمن» در موسسه اینترپرایز، سمیناری درباره ایران و در ارتباط با انتخابات ریاست جمهوری این کشور برگزار کردند. در 15 ماه مه، سمینار جدیدی برگزار شد. بخش عمومی این سمینار شامل یک میزگرد بحث و تبادل نظر به ریاست «جان بولتون» درباره «چانهزنی» درباره ایران بود: آیا مسکو با پایان دادن به حمایت خود از تهران در ازای چشمپوشی واشنگتن از طرح سپر موشکی خود در اروپای مرکزی موافقت خواهد کرد؟ «برنارد هورکاد» که یک کارشناس فرانسوی است، در این میزگرد شرکت کرد. در همان زمان، این موسسه، وبسایتی را برای خبرگزاریها درباره بحرانهای آتی تحت عنوان IranTracker.org طراحی کرد. این وبسایت شامل بخشی درباره انتخابات لبنان است. سازمان مجاهدین خلق از سوی واشنگتن مورد استفاده قرار گرفتند.
این سازمان که از سوی پنتاگون محافظت میشد، از سوی وزارت خارجه آمریکا بهعنوان یک سازمان تروریستی قلمداد شده و از سوی اتحادیه اروپا هم اینگونه تلقی میشود. در واقع، این سازمان مسؤول عملیات مرگبار دهه 1980 میلادی از جمله بمبگذاری مهیب است که طی آن آیتالله بهشتی، 4 وزیر و 6 معاون وزیر و یکچهارم از گروه پارلمانی عضو حزب جمهوری اسلامی کشته شدند. مجاهدین خلق ایران تحت رهبری «مسعود رجوی» قرار دارد که ابتدا با دختر بنیصدر، رئیسجمهور سابق ایران و سپس با «مریم» ازدواج کرد. مرکز آن در بیرون پاریس و پایگاه نظامی آن در عراق واقع شده است که در ابتدا تحت امر صدام حسین بود و اکنون تحت فرمان وزارت دفاع آمریکا قرار دارد. مجاهدین خلق حملات بمبگذاری در جریان مبارزات انتخاباتی را تدارک دیده بود. آنها مسؤول برانگیختن درگیری میان طرفداران حامی احمدینژاد و رقبای آنها بودند.
در راستای طرح سرنگونی نظام اسلامی «رضا پهلوی» در ماه فوریه با «میشل توبمان»، روزنامهنگار فرانسوی و مدیر دفتر اطلاعاتی در پاریس و کسی که ریاست باشگاه نومحافظهکاران فرانسه را برعهده دارد، تعدای مصاحبه منتشر ساخت. خوب است به خاطر بیاورید که واشنگتن طرحهای مشابهی جهت احیای سلطنت در افغانستان انجام داده بود. قرار بود «محمدظاهر شاه» مجددا بر تخت بنشیند و «حامد کرزی» نخستوزیر شود. متاسفانه او در سن 88 سالگی به جنون ناشی از پیری مبتلا شد و در نتیجه کرزی رئیسجمهور شد. طرح اولیه تبلیغات به شرکای بنودار که یک شرکت روابط عمومی است، داده شده بود اما این طرح با نفوذ «گلی عامری»، معاون امور آموزشی و فرهنگی وزارت خارجه آمریکا تغییر کرد. این زن آمریکایی- ایرانی همکار سابق «جان بولتون» است. او به عنوان یک متخصص رسانههای جدید، برنامههای آموزشی زیربنایی و اینترنتی اجرا کرد. او همچنین برای تبلیغات وزارتخارجه، بهطور مشترک با BBC برنامههای تلویزیونی و رادیویی به زبان فارسی تولید کرد. بیثباتسازی ایران شکست خورد زیرا محرک اصلی پشت انقلاب رنگی بهطور مناسب راه نیفتاده بود.
میرحسین موسوی و اغتشاشگران نتوانستند محمود احمدینژاد را در کانون خشم مردم قرار دهند. مردم ایران در تله نیفتادند. آنها احمدینژاد را مسؤول تحریمهای اقتصادی آمریکا علیه ایران نمیدانستند، بنابراین تظاهرات به تهران محدود شد. حکومت از برپایی تظاهرات در مقابل تظاهرات مخالفان خودداری کرد و اجازه داد توطئهگران خودشان را افشا کنند. با این حال، باید توجه کرد که تبلیغات در رسانههای غربی موفقیتآمیز بود. افکار عمومی جهانی واقعا باور کرده بودند که 2 میلیون ایرانی به خیابانها ریختند، در حالیکه رقم واقعی 10 برابر کمتر بود. این موضوع که گزارشگران خارجی در بازداشت خانگی بودند باعث چنین اغراقهایی شد زیرا دیگر مجبور نبودند برای ادعاهایشان مدرک ارائه کنند. پس از چشمپوشی از جنگ و ناکامی در سرنگونی رژیم، چه گزینه دیگری برای باراک اوباما باقی مانده است؟
سایت باشگاه اندیشه