نظام سلطه برای تامین هزینههای مخالفان نظام جمهوری اسلامی، هنوز هم گاهی از الگوهای نخ نما شده کمکهای دلاری، تحت پوشش اعطای جوایز به آثار هنری استفاده میکند. آثاری که گاهی حتی از لحاظ هنری در رده بیارزش قرار میگیرند اما مخالفت با فرهنگ ایرانی- اسلامی و سیاهنمایی و زیر سوال بردن ارزشهای حاکم بر جامعه ویژگی خاص و وجه مشترک آنهاست. در این میان البته بازار پررونقی هم برای برخی شیادان هنرمند نما دست و پا میشود که با معرکه گیری و کاسبی سیاسی مدتی به عنوان آلت دست آنان نقش ایفا کنند و در مقابل دستخوش خیانتهای خود به مردم کشورشان را دریافت کنند. نظیر جوایزی که "شهرنوش پارسیپور" به خاطر نگارش کتاب مستهجن زنان بدون مردان دریافت کرد یا دلارهایی که شیرین عبادی برای حمایت از مخالفین نظام و بهاییها گرفت. جایزههای نقدی جشنوارههای مختلف آن طرف آبی به فیلم بیارزش "زنان بدون مردان" ساخته شیرین نشاط هم از همین قماش محسوب میشود. اما بیگمان نزدیکترین نمونه قابل اشاره، دریافت "جایزه آزادی برای خلق هنری" از سوی محسن مخملباف کارگردان سابقا ایرانی است که این روزها به مدد اغتشاشات پس از انتخابات و سرمایهگذاری ویژه استکبار جهانی برای سرنگونی جمهوری اسلامی ایران، فرصتی برای زندهشدن دوباره در رسانهها و دریافت جایزههای نقدی و تندیسهای رنگارنگ سیاسی پیدا کرده است. خانواده مخملباف در محاسبه سود و زیان سیاسی خود بیتجربه نیستند و در چند سال گذشته نشان دادهاند که در صیادی از آبهای گلآلود و سوء استفاده از شرایط خاص میان ایران اسلامی و غرب مهارت خاصی کسب کردهاند. مخملباف هفته گذشته هنگام دریافت مبلغ پنجاه هزار پوند جایزه آزادی برای خلق هنری از مقامات انگلیسی، بخشی از دستخوش دریافتی خود را به شیخ مطرود حسینعلی منتظری بخشید که از ایالات متحده آمریکا به دلیل تسخیر سفارت این کشور در سال 1358، معذرت خواسته و بقیه آن را به جیب زد با این وعده سرخرمن که هر جایزهای که به من تعلق میگیرد فرصتی فراهم میکند تا صدایم را به گوش جهانیان برسانم و خواستار دموکراسی در ایران شوم!
این ادعای مخملباف در حالی است که او به همراه سایر عناصر فتنه در وقایع پس از انتخابات ایران ابتداییترین اصل دموکراسی یعنی تن دادن به رای اکثریت را زیر سوال برده و خواهان حاکمیت اقلیت بر اکثریت شده بودند! وی در این مراسم از اربابان غربی خود تشکر کرد که در قالب جوایز نقدی در حقیقت، هزینه اقدامات او علیه جمهوری اسلامی ایران را پرداخت می کنند. بیگمان رد پای دلایل اعطای دستخوشهای نقدی اینچنینی به مخملباف را میتوان در پوشه خوش خدمتیهای چند ماهه او به غرب، خصوصا در وقایع پس از انتخابات و سیاهه خیانتهای مکرر او به مردم کشورش، جستجو کرد اما تحلیل شیوه عملکرد مخملباف و سبک خاص سوء استفادهها و شیادیهای او نیاز به این دارد که عقربههای زمان را به کمی قبلتر برگردانیم. به سی سال پیش زمانی که محسن استاد علی مخملباف پس از 4 سال زندانی کشیدن برای خلع سلاح یک پلیس، همزمان با پیروزی انقلاب از زندان آزاد شد و اندکی بعد عالم سیاست و عضویت در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را کنار نهاد تا به وادی فرهنگ و هنر نقل مکان کند. با روحیهای که بعدها یوسفعلی میرشکاک در مورد آن گفت: مخملباف به خاطر زندانی که در آن خوابیده بود، فکر میکرد، صاحب جهان است.
مشق فیلمسازی با پول بیتالمال
مخملباف با حضور در حوزه هنری به فاصله اندکی تبدیل به یکی از پرکارترین چهرههای سینمای بعد از انقلاب شد و در زمانی معادل 20 سال نزدیک به 18 فیلم سینمایی و 6 فیلم کوتاه ساخت و بیش از 20 کتاب نوشت که اکثر آنها یا مستقیما از پول بیتالمال بود یا از رانتهایی تامین شده بود که مخملباف با جا زدن خود به عنوان یک عنصر انقلابی دست و پا کرده بود. توبه نصوح نخستین تجربه جدی او در کارگردانی سینما بود و کارهای دیگرش فیلمهایی همچون استعاذه(1362)، دو چشم بیسو(1362) در حقیقت فیلمهایی به شدت شعاری بودند که هر چند دغدغههای اجتماعی او را نشان میدادند اما از لحاظ هنری دارای ارزش بالایی نبودند. وی در آن سالها سینماگران ایران را به سه دسته تقسیم میکرد: "طاغوتی واخورده بیمایه"، "چپی شرمگین از اومانیسمنمایی" و "یکی دو قدیمی" و "تازهکاران فطری و خوش ذوق یا مسلمانی که در جستجوی حقیقتند، اما در ابتدای راهند" و در پاسخ به این سوال که چرا با حرفهایهای سینما کار نمیکنی، میگفت: من با طاغوتیها کار نمیکنم.
ساخت فیلم بایکوت(1364) اولین نشانههای امیدوارکننده در سینمای او بود. فیلمی که حتی، استاد حیدر رحیم پور را به احساس تکلیف واداشت تا آن زمان 20 هزار تومان که قیمت یک پیکان بود را با واسطه برای مخملباف بفرستد. اما مخملباف پول را برگرداند و اصرارها را قبول نکرد. حتی وساطت آقای هاشمی رفسنجانی هم فایدهای نداشت. چندی بعد از قول آقای هاشمی پیغام دادند که قبول نمیکند، اصرار نکنید. طرف انجمن حجتیهای است (یعنی افراطی و متحجر است و مقدس بازی بیش از حد دارد). یوسفعلی میرشکاک از همکاران او در حوزه هنری آن سالها است که در مورد او حرفهای جالبی دارد: "در آن روزگار در حوزه هنری یک دیکتاتور بیشتر نداشتیم، کسی که حرف به خرجش نمیرفت، آن هم محسن مخملباف بود. آن ایام ما همه با هم رفیق بودیم. ترک موتور محسن مخملباف سوار میشدیم و این طرف و آن طرف میرفتیم. چوب پرچم در میآوردیم و درگیر با گروهکها بودیم. محسن چماقدار بود. او از حیث ذهنی هم تحولی پیدا نکرد."
داستان تعصبهای افراطی و رفتار عجیب و غریب اما بر مبنای هواشناسی او فقط به ضدیت با مخالفان سیاسی محدود نمیشد بلکه او در برخورد با مخالفین فرهنگیاش هم از همین الگو پیروی میکرد. چنانچه در نامهای که درباره داریوش مهرجویی به بهشتی مدیر عامل وقت بنیاد فارابی نوشت که وقتی فیلم اجارهنشینها را دیده است حاضر بوده به خودش نارنجک ببندد و مهرجویی را بغل کند تا با هم به آن دنیا بروند اما به قرآن استخاره زده و تصمیم گرفته به جای این کار نامه بنویسد.
محمد رضا سرشار هم که در آن روزها با مخملباف در حوزه هنری همکار بوده در مورد افراطیگریهای مخملباف از قول یکی از همکارانشان به نام آقای مصطفی ر. مینویسد: یک بار مراسمی در حوزه بود. من هم با خانمم آمدم. جلو در حوزه که رسیدیم، مخملباف را دیدم که با چماقی در دست، جلوی در، ایستاده است. پرسیدم: این چماق برای چیست؟ گفت: برای اینکه هر کس بدون چادر خواست وارد شود، بزنم توی سرش. گفتم: خانم من هم بدون چادر است (با مانتو و مقنعه بود). پس بزن توی سرش! مخملباف، روی این مسائل، واقعا تعصب داشت.
نقابها از چهرهها کنار میرود
فیلم دستفروش (1365) آغاز دگردیسی در اندیشههای مخملباف و کنار رفتن نقاب از چهره واقعی او بود. شکاکیت و نسبیاندیشی که آن روزها بازار داغی در بین روشنفکران ایرانی داشت، به سراغ مخملباف هم آمد و تمام ذهن او را اشغال کرد. همزمان با این دگردیسی در اندیشهها، شکل و شمایل مخملباف هم عوض شد. او دیگر همان جوان پیراهن سفید اورکت پوش موتور سوار با ریشهای نامرتب و عینک بزرگ کائوچویی نبود. مخملباف جدید ریشهایش خود را میتراشید و در دفاع از آن حتی مقاله مینوشت. بای سیکل ران (1367) و عروسی خوبان (1367) قدمهای بعدی او در سیاهچاله شک و تردید بودند. سیاهچالهای که هیچگاه مخملباف را به سوی روشنی و نور هدایت نکرد و سرانجام او را به کام خود کشاند. سطح فیلمها اما تغییر نکرده بود او همچنان فیلمسازی شعاری بود اما این بار شعارهای او با برخی جناحهای خاص دگراندیش کشور همساز بود. فیلمهای آن روز مخملباف هر چقدر او را قدم به قدم به محبوبیت و شهرت نزدیک میساختند، فاصله او را از جبهه انقلاب بیشتر و بیشتر نشان میدادند و به اندیشه واقعی او که انگار این سالها پشت نقاب انقلابیگری پنهان شده بود، مجال بیشتری میدادند تا در هر فریم فیلمهای جدیدش ظهور یابد که به قول خود مخملباف فیلمها، کارگردانان خود را لو میدهد.
سینمای مخملباف کمکم با الگوهای مقبول غربی منطبق شد. فیلمهای او تبدیل به فضاهای آکنده از بدخلقی، عصبانیت، ظاهرگرایی، تردید، نیهیلیسم مزمن بدخیم، سیاه اندیشی، سرگردانی و عوامفریبی شده بودند که به قول شهید آوینی، بیماریهای مزمن فیلمساز را به تماشاگرانی که آمادگی دارند، سرایت میداد اما ذهن مخملباف سرخوش از تحسینها و کف زدنهای منتقدین و جناحهای دگر اندیش سیاسی کشوربود.
او که روزگاری سراشیبی افراط را به بالا طی میکرد، به یکباره خود را در معرض سرازیری تفریط قرار داد و با ساختن دو فیلم نوبت عاشقی (1369) و شبهای زاینده رود (1369) رسما راه خود را از انقلاب اسلامی جدا کرد.
شهید آوینی این دو فیلم را مفسدهانگیز و منافی تقدس و تعفف انسان دانست و در نقدهای خود پیرامون آن نوشت: "ناگفته نباید گذاشت که اگر اسم مخملباف نبود به عنوان فیلمسازی که اسما وابسته به حزبالله بوده، اما اکنون عملاً در خدمت اهداف لیبرالیسم قرار گرفته است این دو فیلم امکان تولید نمییافتند".
با این همه مخملباف با ساخت فیلمهایی چون ناصرالدین شاه، آکتور سینما در آغاز دهه هفتاد و سپس هنرپیشه (1371)، سلام سینما (1373)، گبه (1374)، نون و گلدون (1374)، سکوت (1377)، نشان داد که همچنان هدفش راضی کردن داوران جشنوارههای غربی است و مشخص بود که این داوران چه فیلمهایی را میپسندند. فیلمساز هواشناس ما که روزگاری در میانه دهه شصت محمدرضا هنرمند کارگردان فیلم زنگها را برای رفتن به جشنوارههای خارجی فیلم توبیخ کرده بود که «رفته بودی خارج مینی ژوپ ببینی...؟»، قول گذشتهاش را فراموش کرده و بازار داغ جشنوارههای خارجی را به صرفهتر از سفره خالی سینمای ایران تشخیص داده بود. این آغاز انحطاط کاری مخملباف بود که به مهاجرت او به خارج از کشور و مرگ هنری او منتهی شد.
مخملباف در دام دور باطل
شهید سیدمرتضی آوینی شاید اولین هنرمند مسلمانی بود که چهره نفاق گونه و پر مسئله مخملباف را به خوبی تشخیص داد و با نوشتن مقالات و نقدهای سینمایی آثار او تلاش کرد چهره مخفی او را بر ملا سازد. وی در "یادداشتهای یک تماشاگر حرفهای" و "مضمون عشق در جشنواره نهم" که در جلد دوم کتاب آینه جادو منتشر شده، در مورد مخملباف مینویسد: «پیشقراولان ایجاد آن فضای مغشوشی که امکان ازاله هویت از انقلاب را رفتهرفته فراهم کند باید افرادی باشند ظاهراً منتسب به خود انقلاب و باطناً پیوسته با دشمن. محسن مخملباف یکی از بهترین کسانی بود که میتوانست این وظیفه را بر عهده بگیرد؛ سیاهاندیشی و عصبیت او سالها بود که خود را در فیلمهایش به ظهور رسانده و گرگها را در کمین او نشانده بود. یک تحلیل درست از جلوههای تحولات فکری او در فیلمهایش میتوانست به خوبی نشان دهد که مخملباف خودش نیز به همان دور باطلی گرفتار آمده است که "بای سیکلران" در آن رکاب میزد و به مقصد نمیرسید. دیگر پرسوناژهای او نیز به مقصد نرسیدند، نه دستفروش، نه حاجی و نه دیگران...... مخالفان سیاسی داخلی و خارجی، این کارگردان را به عنوان "یک فرد حزباللهی که از عقاید خویش برگشته است" میشناسند و به همین دلیل در هنگام نمایش فیلمهای او، درست در نقاطی که نیشی سیاسی به نظام میزند، تماشاگران جشنوارهای هم کف میزنند.... آنچه که به آنان این جرأت را بخشیده یکی تفرقه حاکم در میان ماست و دیگر، وجود افرادی چون مخملباف که به حریمهایی که روزی به آن اعتقاد داشتهاند وفادار نماندهاند...»
وی در این خصوص مینویسد: «مسئله مخملباف از "دستفروش" به بعد، فقر و عدالت بوده است بیآنکه جواب را پیدا کند، و آدمی مثل او هرگز به جواب نخواهد رسید. شکاک است، اما این شک را مقدمه رسیدن به یقین و بعد هم قطعیت و قاطعیت قرار نمیدهد. فقط شک میکند و دیگران را به شک میاندازد و بعد هم رهایشان میکند، چراکه خودش هم به جواب نرسیده است... انسان در فیلمهای مخملباف موجودی بیهویت، سرگشته، کور و حیوان صفت است و میان پرسوناژهای او با زندگی واقعی هیچ نسبتی نیست. او همه چیز را برای دستیابی به مطامعی خاص، آنسان که خود میخواهد شکل میدهد، اما از آنجا که هنوز خود به قطعیت نرسیده است، فیلمهایش نیز تجسم شکاکیت بیانتهای او هستند.»
وی در مورد اندیشههای مخملباف که جدیدا مجال بروز یافته نیز مینویسد: «در جامعهای که "جبر موقعیت و شرایط" بسیاری از جوانان کشور را واداشت تا خود را برای آزادی فدا کنند، "جبر همان موقعیت و شرایط" بچه مسلمان دیگری را هم واداشت تا خط بطلان بر هر چه داشت بکشد و در صف اصحاب هر برت مارکوزه و پوپر از لیبرالیسم جنسی دفاع کند! به راستی از "جبر محیط" چه کارها که برنمیآید!... از فیلم "دستفروش" به بعد، مخملباف فیلم را وسیله "شعار دادن" ساخت و بهبه و چهچههای جناح روشنفکران نیز اجازه نداد که او به حقیقت کاری که انجام میدهد واقف شود. این معروفیت و هیاهو، نوعی ورم بود که بالأخره میخوابید... فیلم "دستفروش" آینه را به خود مخملباف نشان میداد که دیگر میان او و تفکر دینی هیچ پیوندی نمانده است و هر چه هست به تلنگری فرو خواهد ریخت و آقای مخملباف نیز در پرتگاهی خواهد افتاد که بسیاری دیگر فرو غلطیده بودند. و البته در عمق این پرتگاه، آغوش شیطانی هم باز است که بازماندگان از قافله حق را میبلعد. آنچه که باعث میشد تا ما علیرغم آگاهیمان از تحولات فکری و درونی او سکوت کنیم همان ملاحظاتی بود که امروز ما را واداشته است تا با تفکر او به مقابله برخیزیم.»
ورشکستگی یک فیلمساز
مخملباف اندکی بعد از آنکه در نیمه دوم دهه هفتاد، فعالیتهای سینمایی خود را برای آموزش فیلمسازی به خانوادهاش، کنار گذاشت، به طمع نزدیک شدن بیشتر به جوایز خارجی و حضور بیواسطه در جشنوارهها خروج از ایران را در برنامه خانواده خود قرار داد و با این بهانه که از ممیزی و اعمال نظرها فرار میکنم، سعی کرد در متن سینمای جهان قرار گیرد. غافل از آنکه جوایز جشنوارههای خارجی تا زمانی ادامه خواهد داشت که سینماگر فیلمهای باب طبع آنها را بسازد و این بار مخملباف اشتباه محاسبه کرده بود. فعالیت او و خانوادهاش در افغانستان، تاجیکستان، هند و فرانسه موفقیتی برایش به همراه نداشت و از آنجا که هنرمندی که از کشورش دور شود با فضای مردمش نیز بیگانه خواهد شد، فیلمهای بعدی او مانند «جنسیت و فلسفه» (1383) و "سکوت مورچگان" نه برای مردم ایران دیدنی بود و نه مشتری خارجی داشت. مخملباف که همچنان اسیر گرفتاریهای ذهنی خود بود، فیلمهای به شدت شخصی و موسمی ساخت که ترکیبی از جملات بیسر و ته فلسفینما و صحنههای بیدلیل و در عین حال اغراق شده رنگ و وارنگ بودند که هم بیننده خاص را ناامید میکردند و هم بیننده عام را خسته.
مخملباف که روزگاری ممیزی و انسداد سیاسی و فرهنگی کشور را مانع اصلی ساخت فیلمهای فاخر میدانست، با ساختن فیلمهایی پر از صحنههای اروتیک و نمایش برهنگی، مفهوم آزادی در دیدگاه خود را که همان بی بندوباری جنسی است، نشان داد. آدمها در فیلمهای او بدون شرم و حیا و بیپروا صحنههای بی بندوباری و هوسرانی را به نمایش میگذارند و فیلمسازی که روزگاری چماق در دست از ورود زنان بدون چادر ممانعت میکرد، هنرپیشههای خود را جلوی دوربین برهنه میکند تا شاید بتواند، حالا که بازار ایران را از دست داده، به استاندارهای لازم جهت فروش در سینماهای خارج دست یابد (!) اما همه این کارها بیفایده بود. خانواده مخملباف، اکنون به کارخانه ای تبدیل شده که سالی چند محصول یک شکل و بیکیفیت بیرون می داد. فرزندان مخملباف هم تحت تاثیر پدر تبدیل به کپیهای دست چندم او شده بودند اما باز هم بی فایده بود. فیلمساز ورشکسته ما چاره تامین هزینههای خود را در مسیر دیگری یافت؛ قدم نهادن دوباره در دهلیز سیاست. دهلیزی که یک بار از مسیر آن وارد فرهنگ شده بود و حال نوبت بازگشت فرا رسیده بود.
بازگشت به عرصه سیاست
مخملباف اولین استارتهای دوباره برای بازگشت به عرصه سیاست و معرکه گردانی سیاسی در مخالفت با نظام را از یک جشنواره خارجی زد. او در 31 اردیبهشت 86 در جشنواره کن اعلام کرد "اگر من یا اعضای خانوادهام کشته شویم کار حکومت ایران است!" این اظهار نظر بی ربط در ابتدا بهانه برای بازگشت دوباره خانواده مخملباف به مرکز توجهات تحلیل شد، اما اقدامات بعدی او به خصوص آنچه در نزدیکی انتخابات و وقایع پس از آن از او سرزد، نشان داد که ماجرا فراتر از اینها است و فیلمساز ورشکسته ما، زمان را برای پرکردن دوباره جیبهای خود از رهگذر جایزهها مساعد تشخیص داده است.
او پیش از انتخابات از میرحسین موسوی حمایت کرد و پس از انتخابات به یکی از حامیان اصلی جریان فتنه و سردمداران اغتشاش تبدیل شد. برای اوبا نامه معذرت خواهی فرستاد، اغتشاشات را هدایت کرد و با دخترانش برای جریان فتنه فیلم ساخت. وی البته وجه مشابهتی هم با سران جریان سبز داشت که همان پشیمانی از گذشته و کنار گذاشتن شعارهای انقلابی بود. این مسیری بود که محسن مخملباف مدتها قبل انتخاب کرده بود، بنابراین او را میتوان یک سبز پیشکسوت به حساب آورد! البته این بار برخلاف اول انقلاب که مخملباف به صورت فردی در عرصه سیاست حضور یافت، دختران او حنا و سمیرا هم از هر فرصتی برای به رخ کشیدن سبزی خود استفاده کردند و به همراه پدر، مشغول مصاحبه و سبز کردن جشنوارههای کوچک و بزرگ خارجی فیلم شدند و از این رهگذر جایزههایی خوبی نیز دریافت کردند. خلاصه اینکه جنبش سبز اگر برای برخی سران سادهاندیش خود، جز کاستن آبرو و مشتهای گرهکرده دوستان انقلاب و شادی غرب و غربزدگان چیزی نداشت، برای خانواده مخملباف، فرصتی برای مطرح شدن دوباره در رسانهها و جایزههای نقدی پر و پیمان داشت و فیلمساز هواشناس ما ثابت کرده است اینجور فرصتها را به آسانی از کف نمیدهد.