* شما چه تعریفی از تعصب دارید و فکر میکنید ریشههای خصیصه در فرهنگ ما به کجا برمیگردد؟
** در حیوانات ما یک اصطلاحی داریم به نام
«Territory» یعنی قلمرو و آستانه تحریکپذیری حیوانات. به همین دلیل نسبت به یک محرکی که با منافع آنها یعنی تنازع بقا مغایرت دارد، سریع واکنش نشان میدهند و این واکنش را ما از لحاظ فیزیولوژیک طبیعی میدانیم چراکه برای حفظ گروه و تعلق به گروه است ولی در انسان به دلیل اینکه جمعی زندگی کرده و فرهنگ پیداکرده و از همه مهمتر به واسطه زبان از وجود خودش آگاهی پیداکرده، توانسته بر طبیعت فائق آید و از آن بهرهگیری کند و اینجا است که منافع و ترس از دستدادن امکاناتی که در اختیار داشته این را به یک ایده تبدیل کردهاست و من احساسم این است که اساساً تعصب بدون تبلیغ امکانپذیر نیست. یک عده آمدهاند تبلیغ کردهاند که این منافع و سیطره خیلی مهم است و حتی به آن یک هاله مقدسی دادهاند و براساس یک قضاوت و براساس منافع گروه ارزش خاصی را به آن القا کردهاند. خصوصاً در گذشته ارباب، رئیس و حاکمان بودهاند که این ایده را مطرح میکردند و محکومان یا حکمپذیران این ایده را باید میپذیرفتند. تعصب در حقیقت از دلبستگی و از علاقه به زندگی برخاسته و به یک فرهنگ ثانوی در ذهنیت مردم تبدیل شده است. در کتابهای تاریخی میخوانیم که ابنسینا یکی از اهدافش را مبارزه با دگماتیسم و تعصب در دین، علم و رویکردهای فرهنگی و... میداند. و ما خوشحالیم که در کتابهای خارجی و در کتابهای جدید آنها یک ایرانی آن زمان تشخیصی داده بود که تعصب جلوی خلاقیت و انساندوستی و پیشرفت را میگیرد. به هرحال ریشه تعصب یک بخشاش ترس از دستدادن منافع است و بخش دیگر هیجانات و عواطف است که به یک باور به یک ارزشگذاری تبدیل میشود و هیجانات و احساسات مردم با آن خلط میشود و تنها دانش پشت یک چیزی نیست.
* فکر میکنید چرا این واژه در فرهنگ ما شکل مثبتی به خود گرفته و به یک ارزش تبدیل شده است؟
** در پشت تعصب کلماتی مثل شرف اجتماعی، وجدان و... استفاده شده که یک وجهه مثبت به آن داده و تعصب را بهعنوان یک معیار مثبت در تاریخ برای مردم القا کردهاند. فاشیسم، استالینیسم و نژادپرستی القاعده و طالبانیسم مثال بارز تفکر تعصبیاند که فراتر از یک باور دینی عمل میکند و در عمل آن میبینیم و این در حقیقت یک آگاهی کاذب است که به مردم القا میشود. من فکر میکنم در پشت تعصب سیاست منافع و ایدههایی وجود دارد که این تعصب را هدایت میکند چراکه هرچیزی هدایتی لازم دارد و این هدایت پشتش منافعی است و یک جاهایی هم البته کورکورانه است. در تعصب همیشه یک برتریت وجود دارد یعنی یک دشمن و یک برتریت بر چیز دیگری که از واقعیتهای زندگی جدا شده و یک هالهیی اطراف آن کشیده شده چرا که بدون آن امکانپذیر نیست. اگر در اینجا باورها را مطرح کنیم، یک باور احساسی- هیجانی در این ایده نهفته است که با یک محرک، فرمان یا خدشهیی که اتفاق میافتد تعصب وارد صحنه عملی میشود. در حقیقت تعصب یک مسوولیتپذیری کاذب است و معمولاً از حیطه فردی شروع میشود و جایی که بحث ایدئولوژی و آگاهی کاذب به وجود میآید جمعی میشود که البته نوع جمعی آن است که بسیار خطرناک است. در واقع تعصب یک واکنش نامناسب و غیرمتعادل و رویکردی است که در آن منطق و استدلالورزی وجود ندارد و مناسک خاص را همیشه برعهده دارد. این مناسک رفتارهای کنترل نشده است که در آن منطق و خردورزی نیست و به توهم و جنون نزدیک است؛ نوعی از جنون جمعی در هالهیی از قداست که افرادی که منافعی در آن دارند، آن را تشویق میکنند و از آن استفادههای روزمره خوبی برای رسیدن به قدرت و رسیدن به منافع خاص دیگر میکنند. بر این اساس تعصب فقط در حد یک ایدئولوژی و رفتار باقی نمیماند مثلاً در جنگهای جهانی اول و دوم و جنگهای صلیبی و بسیاری از رویدادهای جمعی میبینیم که انسانهایی که با هم هیچ مشکلی ندارند در جبههها با هم درگیر میشوند و یکدیگر را میکشند و آنهایی که پشت پردهاند و حتی سر یک میز با هم غذا میخورند مردم را با تعصب برمیانگیزانند و برای منافع خودشان جنگها را به راه میاندازند.
* تعصب در دنیای امروزی چطور خود را نشان میدهد؟
** من احساسم این است که هنوز در قرن 21 تعصب وجود دارد منتها با اندکی تفاوت در این زمان میبینیم که تعصب از مسائل دینی، سیاسی و... گذشته، مثلاً به ادبیات رسیده است. کسی که تعصب ادبی دارد اجازه نمیدهد شعر نو و نیمایی وارد کار شود. در موسیقی، هنر و علم هم این تعصب وجود دارد و درست در جایی که باید تفکر و استدلال باشد به ضدخودش تبدیل شده است و یک عامل بازدارنده بر سر راه پیشرفتهای تفکرات نوین شده است. مثلاً در فوتبال جوانان متعصب برای یک تیم حتی زندگی خود را به خطر میاندازند و رفتارهای خشونتی نشان میدهند. فوتبال یک ورزش است که قرار است شادی و هیجانات سالم ایجاد کند اما در عوض هیجانات سرگردان ایجاد میکند چون پشت آن منافع، پول و تجارت است و تنها ظاهر قضیه یک ورزش و بازی است و ما میبینیم که چقدر دگردیستی پیدا کرده است که برای مقابله با آن مجبور به بسیجکردن نیروها میشوند. این نشاندهنده یک پاتولوژی و آسیبشناسی اجتماعی است. ما نباید تعصب را فقط در گذشته بررسی کنیم. ما میبینیم چقدر نسل جوان ما دچار این فریبخوردگی اجتماعی و جهانی میشود. تعصب به پول و رفاه داشتن به هر قیمتی، نوعی دیگر از تعصب مادیگرایی و کالازدگی است یا تعصب جوانان به دگربودن. جوانان ما حتی با خودشان هم آشتی نکردهاند و مجبور میشوند قیافهشان را تغییر دهند و این بسیار خطرناک است چرا که کسی با خودش آشتی نکرده، چطور میتواند با فرهنگ، آینده و گذشتهاش آشتی کند. نفیکردن نوعی تعصب است که در آستانه قرن 21 به واسطه رشد اطلاعات و آلودگی اطلاعات مخفیتر شده است. در قدیم تعصب را راحتتر میتوانستیم ببینیم و بررسی کنیم. از طرفی تعصب به مد نوع دیگری از تعصب است، در موسیقی، لباس پوشیدن، غذاخوردن و طرز صحبتکردن جوانان میتوانیم آثار تعصب را ببینم. در اینجا ما باید بتوانیم فرآیند مدار نگاه کنیم نه پیامد مدار و باید ارزیابی کنیم و منطق را حاکم براحساسات و هیجانات کنیم چرا که هیجانات باعث ایجاد مسمومیت هیجانی میشود که این به شناخت آسیب میزند.
* این طرز تفکر چه خطراتی در پی دارد؟
** در حقیقت مشکل اینجاست که وقتی تعصب باشد نقد کنار گذاشته میشود و سوال و پرسشگری وجود ندارد و باید دربست قبول کرد و این قانون تعصب است چرا که آیینی و تقدسی است و در آن اصلاً چرایی مطرح نیست؛ واقیتگریزی علاقه وافر- نه دلبستگی و ارزشگذاری همراه با منطق- محکوم کردن دیگران بدون استدلالورزی و... این در حالی است که پویایی تاریخ با استدلالورزی و کهنه کردن گذشته شکل میگیرد. خطر تعصب این است که معمولاً نفیگرا است و هرچیزی را که در حیطه تفکر خودش نباشد، نفی میکند و در بعضی شرایط حتی دشمن ایجاد میکند و یک حالت پارانوئیدی را خصوصاً در سیاست به ذهن فردی و جمعی میدهد. روانشناسان اصطلاحی دارند که میگویند آنقدر یک چیز تکرار میشود که فرد باورش میشود. در واقع در اینجا فرد یک باور کاذب پیدا میکند و براساس آن عمل میکند و به یک واقعیت کاذب تبدیل میشود که مبنی بر آن فرد جان خود را هم به خطر میاندازد و کارهای عجیب و غریبی میکند که در آستانه قرن 21 هم هنوز این خطر وجود دارد. تعصب در واقع یک نوع جعل واقعیت است و یک نوع هالهزدن بر واقعیت و گزافواقعیت است. واقعیت این است که غرور مردم و حرمتی را که در با هم بودنشان وجود دارد، جعل میشود و به یک نگرش و رویکرد کاذب تبدیل میشود و در واقع همان طرحواره و بینشی میشود که براساس سخن یکی از فرزانگان اتم را میشود شکافت اما بینش مردم را به این سادگی نمیتوان تغییر داد. تعصب اینقدر سیمانکاری میشود که پویایی ذهن و انعطافپذیری آن را میگیرد که دیگر این باورها را نمیشود تکان داد و نقدکردن به قیمت خیلی گرافی تمام میشود. در اینجا پادزهر تعصب روشنگری، نقد و جرات فکرکردن است. به قول فرزانهیی که میگوید اگر همه یکسان بیندیشند، هیچکس نمیاندیشد. دگراندیشی همراه با منطق و خردورزی لازم است. در تاریخ علم میبینیم که علم امروزی خود را از تعصبات خاص رهانیده است. خصوصاً علومآزمایشگاهی که خود را از دادههای شبهعلم و علم دروغین که از قرون وسطی به بعد همراه با تعصبات بوده، رها کرده و این به برکت پیشرفت خود علم است اما هنوز هم ما ردپای آن را در تفکرات حتی آکادمیک میبینیم و در زندگی روزمره هم هنوز تعصبات وجود دارد که در واقع یک نوع حماقت است چرا که باید استدلالورزی و پرسشگری باشد.
* آیا تعصب در جامعه ما ماندگار است؟
** من علائمی در نسل جوان میبینم که پرسشگری میکند، جرات پیدا کرده و از تاریخ و وضعیت کنونی میپرسد که این نشانههای مثبتی است که اسطورهزدایی میکند. البته امیدوارم جای آن اسطوره جدیدی نیافریند. البته این پروسهیی و زیگزاگی است. من اسم این جریان را که مدام در تناوب و حرکت است، دردزایمان جامعه جدید میگذارم که امیدوارم سقط جنین نکند و دچار بیماریهای اولیه نشود تا بتواند رشد کند. فرزانهیی میگوید: «من اجازه ندارم بگویم من میاندیشم بلکه باید بگویم من را میاندیشانند. خانواده، مدرسه، جامعه، رسانهها و طرحوارههای شخصی هریک به شکلی در این اندیشیدن تاثیر دارند.» الان قرن آلودگی اطلاعات است. باید بتوان این اطلاعات را از هم تمییز داد و حشو اطلاعات کرد چراکه اطلاعات مثبت نیست. به زبان عصبشناسی در تعصب فقط نیمکره راست که هیجانات است حرف میزند و نیمکره چپ که منطق و انتزاع است، خاموش میماند. تعصب مسمومیت فکر و اندیشه است که باید سمزدایی کرد. حضرت علی میفرماید: فرزندانتان را با روح زمان برزگ کنید یعنی تعصب را کنار بگذارید.