تاریخ انتشار : ۲۱ مرداد ۱۳۸۹ - ۱۱:۰۰  ، 
شناسه خبر : ۱۵۰۱۲۸
تاملی در پرسش‌های هفته‌نامه «شما» ارگان موتلفه

 رضا خجسته رحیمی
مقاله «پایان اصولگرایی» به قلم نگارنده در روزنامه شرق (سرمقاله ۳/۱۱/۸۴) با واکنش لایه هایی از اصولگرایان ایرانی روبه رو شد. در این میان اما هفته نامه «شما» ارگان حزب موتلفه اسلامی واکنش جدی تری از خود نشان داد، آنگاهی که حمیدرضا ترقی، سرمقاله این نشریه را در پاسخ به آن مقاله نوشت و علاوه بر آن در مقاله ای با عنوان «۱۵ سئوال از شرق» سئوالاتی را در برابر نویسنده شرق قرار داد. مقاله حاضر در پی آن است که با مروری بر پرسش های هفته نامه «شما» به تبیین بیشتر آنچه بپردازد که پیشتر در مقاله «پایان اصولگرایی» آمده بود. برخی از پرسش های مطروحه توسط هفته نامه «شما» اما بی ارتباط با مضمون مقاله پیش گفته است و بیش از آنکه به روشن شدن بحث مذکور مربوط باشد، مبتنی بر شیوه ای از گفت وگو است که نه سمت و سوی «تحقیق» دارد بلکه بر مدار «تفتیش» می چرخد و طرح آنها در ارگان یک حزب سیاسی، چندان دورنمای مثبتی ندارد. ۱۵ پرسش «شما» اما بدین ترتیب اند:
۱ _ اگر تعریف اصولگرایی در ایران بازگشت به خویشتن است، این بازگشت به خویشتن چیست؟ و سرپیچی از قاعده زمان چه معنایی دارد؟
۲ _ رابطه دین و سیاست چگونه ارزیابی می شود؟
۳ - تحزب و حزب چگونه تعریف می شود؟ آیا حزب با مبانی اصول دین مغایرت دارد؟
۴- در تعریف حزب و تشکل سیاسی در راستای به دست گرفتن قدرت، نظریه ماکیاول چگونه دیده می شود؟
۵ _ تعریفی که از تجددخواهی و مدرنیته ارائه می شود، چیست؟ آیا مدرنیته و تجددخواهی با دین سازگاری دارد؟
۶ _ آیا قوانین الهی می تواند در جامعه جهانی کنونی در یک کشور جاری شده و سعادت بشریت را به همراه داشته باشد؟
۷ _ چرا حکومت داری در عصر مدرن چندان با مقتضیات بازگشت به اصل نمی خواند؟
۸ _ دستاوردهای دوران پیروزی انقلاب اسلامی و استقرار نظام جمهوری اسلامی به چه دلیل با تعابیر «سودای دوران انقلاب» یاد می شود؟
۹ _ قانون اساسی میثاقی است که مورد پذیرش اکثریت مردم است و بدون تردید در صورتی که سئوال شود، قانون اساسی مورد قبول است یا نه(؟) پاسخ مثبت خواهد بود. با این فرض سخن از حکومت اسلامی که در مقدمه قانون اساسی آمده را چگونه می توان ارزیابی کرد؟
۱۰ _ آیا خودباختگی در برابر علوم غربی را می توان ریشه عقب ماندگی دانست؟
۱۱ _ رابطه دستیابی به حد اعلای علم و تجددطلبی و مدرنیته چگونه ارزیابی می شود؟
۱۲- پیگیری آرمان های انقلاب اسلامی با اقتدار علمی که به اتکای دانشمندان جوان بعد از پیروزی انقلاب شاهد شکوفایی آن هستیم را چگونه بایستی تحلیل کنیم؟
۱۳ _ آیا خلاء صحیح دین و علم در جامعه بشری امروز وجود دارد؟
۱۴ _ آیا روش ترویج سکولاریسم در ایران که آمریکا و غربی ها دنبال می کنند در کم رنگ شدن جهان بینی توحیدی و فرهنگ اسلام ناب و بحران معنویت می تواند تاثیر داشته باشد؟
۱۵ _ علت رای نوجوانان و جوانان یعنی نسل سوم انقلاب اسلامی به یک رئیس جمهور اصولگرا که با شعار اسلام و عدالت به پیروزی رسید را چگونه باید تحلیل کرد؟
در این مقاله فرصت آن نیست که به تمامی این پرسش ها پاسخی داده شود و همچنان که گفته شد، ضرورتی نیز برای چنین «پاسخ نویسی »هایی وجود ندارد که طرح برخی از این پرسش ها و پاسخ به آنها فضایی دیگر را می طلبد و خوشبختانه اصل بیست و سوم از قانون اساسی هم تکلیف ما را در این خصوص از پیش روشن کرده است. در مقاله حاضر ارتباط «اصولگرایی» و «بازگشت به خویشتن» را با بررسی بیشتری همراه می کنیم و توضیح می دهیم که: «اگر تعریف اصولگرایی در ایران بازگشت به خویشتن است، این بازگشت به خویشتن چیست و سرپیچی از قاعده زمان چه معنایی دارد؟ چرا حکومت داری در عصر مدرن چندان با مقتضیات بازگشت به اصل نمی خواند؟»
در مقاله «پایان اصولگرایی» آمده بود که اصولگرایی اصولگرایان ایرانی، نه از جنس پایبندی به اصول است که چنین پایبندی ای لازمه هر گونه فعالیت سیاسی است. اصولگرایی آنها از جنس «بازگشت به اصل» و «بازگشت به خویشتن» است، امری که در تقابل با مدرنیته و تجدد قرار دارد و از رویارویی با نسخه تجدد و سرپیچی از قاعده زمان حکایت می کند. در آن مقاله همچنین آمده بود که اصولگرایان ایرانی با قرار گرفتن در موقعیت حکومت داری و سیاست ورزی مدرن، متوجه خواهند شد که در پی «گذشته از دست رفته» بودن و سودای «بازگشت به اصل» داشتن تا چه حد سخت و تناقض آمیز است و بدین ترتیب بیش از پیش با چالش ها و تناقضات طرح شعار «بازگشت به اصل» مواجه خواهند شد. اما برای توضیح بیشتر درباره «بازگشت به اصل» و «بازگشت به خویشتن» باید چشم ها را بست و به گذشته رفت تا پیشینه این شعار را در ایران جست وجو کرد.
پیشینه طرح شعار «بازگشت به اصل» در ایران به دهه هایی پیشتر بازمی گردد. آنگاهی که برخی روشنفکران ایرانی بنابر مناسبات بومی و متاثر از برخی نظریه پردازی های ضدلیبرالی و ضدسرمایه داری در غرب، قصد کردند تا طرحی نو در اندیشه بومی ما بیندازند. طرحی که برآمده از سنت های دینی و بومی باشد و صد البته آنچنان شوری در جوان ایرانی بیافریند که در نتیجه آن راهی به رهایی گشوده شود و فلک را نیز سقف گشوده شود. علی شریعتی و جلال آل احمد دو روشنفکری بودند که بیش از دیگران همت خود را مصروف این تصرف کردند و اندیشه «بازگشت به خویشتن» را در ایران بال و پر دادند.شریعتی در آن سال هایی که خودسازی لازمه به پا خاستن علیه وضع موجود بود، جوانان مسلمان را در برابر «خودباختگی» به «بازگشت به خود» فراخواند و بر این اساس، ایدئولوژی مبارزه و مکتب اعتراض را استوار ساخت. «خود باختگی» برآمده از «استعمار» فرهنگی بود و این استعمار نیز همچنان که جلال آل احمد هم تاکید داشت، انسان ایرانی را از «خود» تهی می کرد. جلال و شریعتی، غافل از این واقعیت که «مدرنیته و تجدد»، یک «موقعیت» و «وضعیت» هستند، به دنبال آن بودند که با کشیدن ترمز اضطراری، قطار تجدد را از حرکت باز نگه دارند. آنچه می توانست موید این اراده باشد نیز چیزی نبود جز تاکید بر «اصالت» از دست رفته و تلاش برای «بازگشت به اصل» و آنها نیز از همین روی، بر این طبل کوبیدند.«بازگشت به اصل» و «بازگشت به خویشتن» اما اگر در عرصه «خودسازی فردی» مفید و اثرگذار بود، ورودش به عرصه سیاست فایده مند و بی دردسر نبود. ۴۰ سال پیشتر از آن زمان و در سویه ای دیگر از جهان هایدگر نیز در آلمان سودای «بازگشت به اصل» را داشت. شریعتی و آل احمد اما گویی غافل از آن بودند که هایدگر وقتی خواست بر ستون اندیشه متعالی و وجودی خود سقف سیاست را استوار سازد، چه سرنوشتی را همراه اندیشه خود ساخت.گویی چشم و گوش شریعتی و سلف او جلال آل احمد بسته بود بر آنچه متفکران و فیلسوفان پساهایدگری در نقد سیاسی شدن اندیشه های وجودی هایدگر بر زبان می آوردند. سودای مقابله با تکنیک و غرب و دل در سودای گذشته از دست رفته، چشم تدبیر را بسته بود و رودخانه عرفان به دریای موج سیاست سرازیر شد. اصولگرایی شریعتی و «بازگشت به اصل» او آن گاهی که از «کویریات» خارج شد، سیاستی کویری را سامان داد که در آن اگرچه بر نقش توده ها تاکید می شد، اما این توده ها باید در عرصه اجتماعی و در پی بازگشت به خویشتن خویش، به دنبال انسان کاملی از جنس «انسان کامل ابن عربی» راه می افتادند.اندیشه «بازگشت به خویشتن» با چنین مختصاتی نسبتی با دموکراسی نداشت و صحنه را برای حضور چهره ای کاریزما و حکومتی فردمحور، مهیا می ساخت.طفل اندیشه شریعتی بدین ترتیب «عرفان سیاسی» بود و ایده «امت و امامت.»
اصولگرایان ایرانی در اندیشه «اصالت از دست رفته» و «بازگشت به اصل» گام های خود را بر چنین زمینی استوار می سازند. زمینی که اما پیش از شریعتی و جلا ل آل احمد توسط متفکران آلمانی همچون هایدگر، یونگر و اشپنگلر کوبیده و هموار شده است.یونگر همچون هایدگر معتقد بود که «نهادهای بورژوایی متعلق به عصر روشنگری در تلاش بودند تا اخلاقی دروغین را بر جهان تحمیل کنند.» و از این روی بر «بازگشت به اصل» و «بسیج مطلق» بر مبنای آن تاکید می کرد. گفتمان بازگشت به اصل اما همچنان که گفته شد در پی آن است که فلک را سقف بگشاید و طرحی نو دراندازد و از همین روی بود که یونگر از «جنگ» به مثابه دوره همدلی و اتفاق نظر یاد می کرد و به پیشواز «جنگ» و «جنگ طلبی» می رفت چرا که گویی جنگ آدمی را از تقید تمدن بورژوازی رها می کرد و ملت را نیز از اسارت آزاد می ساخت. همچنان که یکی از روشنفکران ایرانی (علی میرسپاسی) در تشابه «هایدگر و یونگر» با «آل احمد و شریعتی» می گوید: «همه این متفکران در انتظار سنتی اقتدارگرا هستند تا از آن برای مقابله با جریان آشفته مدرنیزاسیون بهره ببرند.» و بلکه بتوانند قطار تجدد را از حرکت باز نگه دارند.
اما آنچنان که می بینیم اصولگرایان ایرانی نیز کماکان در چنین اندیشه ای هستند و از همین روی است که برخی از آنها می گویند «رفتن پرونده ایران به شورای امنیت به وحدت ملی می انجامد». در سال های پس از انقلاب، هر دو گروه سهامدار در حکومت، چپ و راست، چنین اندیشه هایی را الگوی عمل قرار داده و هر دو «اصولگرا» به مفهوم پایبند به «بازگشت به اصل» بودند. جالب آنکه در آن روزها، چپ های مذهبی در این اندیشه پیشگام تر از برادران راست اندیش خود نیز بودند و بیش از آنها بر طبل «غرب ستیزی» و مبارزه با «امپریالیسم» می کوبیدند. «چپ مذهبی» اما در قبض و بسط سیاست، سرد و گرم های این اندیشه را زودتر تجربه کرد و سمت و سوی اصلاح را برگزید. اینچنین بود که پس از دوم خرداد ،۷۶ چپ های مذهبی از «گفت وگوی تمدن ها» سخن گفتند و پایه های دیپلماسی را نیز بر «گفت وگو و مذاکره» استوار دانستند و در عمل به سیاست ورزی مدرن، اقتضائات دموکراسی را مبنای شعارهای خود قرار دادند. چپ های مذهبی یا همان اصلاح طلبان دوم خردادی اما اگر پس از ۸ سال حضور در قدرت، در ادامه مسیر خود ناکام ماندند از آن روی بود که در مسیر خود ثابت قدم نبودند و گاهی در میانه عمل به تصورات گذشته و اندیشه های امروزین مردد می ماندند. همچنان که دیدیم چگونه اصلاح طلبان دوم خردادی در عمل به وعده «ایران برای همه ایرانیان» گاهی نیز گرفتار اندیشه «خودی و غیرخودی» ماندند و امیدها را ناامید ساختند.
اصولگرایان ایرانی پس از چپ های مذهبی، آخرین هسته ای از قدرت در ایران هستند که خود را با استحاله از درون روبه رو خواهند دید. آنان که شعار وحدت اصولگرایانه می دادند و این وحدت را وحدتی قدسی تفسیر می کردند، اکنون با اختلافاتی در درون خود روبه رو شده اند که مبنای آن تلاش برای حضور بیشتر در قدرت از مسیر رقابت های درون گروهی است. «وحدت قدسی» بدین ترتیب جای خود را به «رقابت عرفی» در عرصه سیاست ورزی مدرن می دهد و شعارهای سابق آنها را از درون به چالش می کشد.شکی در این نیست که شعارهای اصولگرایان ایرانی همگی از جنس «بازگشت به اصل» است و در ظاهر نیز هیچ نسبتی با پراگماتیسم و واقع گرایی ندارد. این طرفدار صدور اندیشه های اصولگرایانه خود به تمام جهان هستند، بی توجه به این واقعیت که آیا راهی به این آرزو وجود دارد یا نه. اما چه کسی است که نداند بازگشت به روزهای پس از انقلاب در حالی که ۲۷ سال از آن زمان گذشته و حکومت از موقعیت «تاسیس» به موقعیت «استقرار» پا گذاشته، نه ممکن است و نه مطلوب؟ اصولگرایان ایرانی خواهان بازگشت به چنان فضایی هستند، فضایی که مشخصه اصلی آن وجود شوری انقلابی و توده گرایی اجتماعی بود و حاشیه آن را نیز آزمون و خطا بر سر شیوه اداره حکومت و اتفاقاتی همچون تسخیر سفارت آمریکا و انقلاب فرهنگی می ساخت. بدین ترتیب آنها در پی گذشته از دست رفته اند، فارغ از آنکه انقطاع از زمان حال در دایره امکان قرار دارد یا که نه. کافی است تا مقایسه ای میان اظهارنظرها و مطالبات مطرح در اردوگاه اصولگرایان داشته باشیم و سپس چنین امکانی را به سنجش بگذاریم.برای مثال در هفته های گذشته دیدیم و شنیدیم که برخی از اصولگرایان نسبت به عملکرد وزارت ارشاد در جشنواره فیلم فجر امسال و داوری نهایی این جشنواره معترض بودند و در حقیقت از خود می پرسیدند که چرا وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت اصولگرا نتوانسته است فلک را سقف بگشاید و طرحی نو دراندازد و چرا ما را در «بازگشت به اصل» ناکام گذاشته است؟ چند سال پیشتر نیز به خاطر داریم که هفته نامه شما ارگان موتلفه برای اولین بار بحث «حکومت عدل اسلامی» را در مقابل «حکومت جمهوری اسلامی» مطرح کرد اما آیا برای این اصولگرایان امکانی در جهت جمع کردن بساط جمهوریت نیز وجود داشت؟ می بینیم که این اصولگرایان اگرچه شعار حکومت اسلامی را بر مبنای مشروعیت از بالا سر می دهند اما به ناچار با برگه رای و مقبولیت مردمی روبه رو هستند و در اندیشه تبلیغات انتخاباتی و ورود به عرصه قدرت، تابلوی آبادگران را نیز در مقطعی جایگزین تابلوی اصولگرایی خود می کنند. اصولگرایان ایرانی از آن روی که پا در عرصه ساختارهای مستقر و سیاست ورزی مدرن گذاشته اند، مجبور به عمل براساس پراگماتیسم هستند و چه کسی است که نداند این پراگماتیسم، مرثیه ای است بر اصولگرایی؟