تاریخ انتشار : ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۷:۵۹  ، 
شناسه خبر : ۱۵۰۶۴۸

[حجتی کرمانی]...این در واقع یک بحث نو است که ما در فلسفه حکومت اسلامی مطرح می‌کنیم و به عنوان یک طرح پیشنهاد می‌کنیم. مشخصات این نظریه پیشنهادی این است که خدا حکومت می‌کند از راه مردم، از راه اراده مردم، از راه درخواست مردم و حاکمیت الهی از راه حاکمیت مردم تحقق خارجی پیدا می‌کند، همان‌طور که اراده خدا بر نزول باران از طریق عوامل طبیعی تحقق پیدا می‌کند. شاهد این سخن این است که در همه ادیان آسمانی وقتی می‌گوییم دین خدا، حکم خدا، آئین خدا اینها همه باز از طریق یک بشر، یک انسان که پیامبر باشد، ابلاغ می‌شود: «ما انا الا بشر مثلکم» درست است که نبوت اوجی است از روح انسان و کشف و شهودی است که یک انسان پیدا می‌کند و نهان آفرینش و اسرار آفرینش و خدای آفرینش را کشف می‌کند اما این کشف را یک بشر انجام می‌دهد. یک کشف بشری است از راه وحی الهی، در واقع وحی الهی دو ضلع دارد. یکی انسان و دیگری خدا و وحی هم باز از خدا به انسان و از طریق انسان به انسان ابلاغ می‌شود. پس همه اراده‌های الهی هم در تشریع و هم در تکوین و هم در بین انسان‌ها از طریق خود انسان‌ها اعمال می‌شود، حکومت هم همین‌گونه است. حتی اگر حکومت الهی به آن صورت رایج- که به صورت غلط فهمیده می‌شود- که بشر در آن هیچ نقشی ندارد و تنها از ناحیه خدا است و انتخاب مردم در مشروعیت آن نقش ندارد- هم بخواهد تحقق خارجی پیدا کند، بدون پذیرش مردم «امکان تحقق» ندارد! یعنی در واقع حتی اگر ما عقیده داشته باشیم که مردم در مشروعیت حکومت نقشی ندارند ولی نمی‌توانیم منکر این بشویم که مردم اگر حکومت خدا و پیغمبر را قبول نکردند، این حکومت‌ها «تحقق» پیدا نمی‌کنند. پس حکومت شرع و حکومت اسلامی هم لااقل تحقق خارجی‌اش نیاز به پذیرش مردم دارد. من تصور می‌کنم که همین واقعیت ملموس و خیلی بدیهی که اجرای حکومت الهی توقف دارد بر پذیرش مردم کافی باشد، برای سختگیرترین افرادی که با حکومت مردم بر مردم مخالفند که ما اقلاً از این راه بحث را شروع کنیم و بگوییم بسیار خب، حکومت مال خدا! اما آیا مردم باید پذیرای این حکومت باشند یا نه؟ خواهند گفت بله! بدون پذیرش مردم، حکومت الهی پیغمبر یا امام یا ولی‌فقیه تحقق پیدا نخواهد کرد. خب، حالا سئوال دوم مطرح می‌شود. آیا این پذیرش، جبری است یا اختیاری؟ اینجا به نظر من بزنگاه بسیار مهمی است که ما اگر بدین ترتیب بحث کنیم فکر می‌کنم بتوانیم یک شناخت جدیدی از حکومت الهی پیدا کنیم که التقاطی هم نباشد و متهم نشویم به این که ما خواسته‌ایم حکومت الهی را با حکومت دموکراسی باهم «مونتاژ» کنیم و یک فکر التقاطی ایجاد کنیم. در یک جامعه اسلامی که همه ایمان دارند به رسالت پیغمبر خدا. آیا اینها که به پیغمبران ایمان آورده‌اند به حاکم بودنش هم ایمان آورده‌اند یا نه؟ یعنی آیا اینها دین را از سیاست جدا می‌دانند یا نه؟ اگر مسیحی باشند و خود مسیح هم فرضاً- به فرض محال- فرموده باشد که :« به قیصر بدهید آنچه از آن قیصر است و به مسیح آنچه از آن مسیح است»، در این صورت خود پیامبر ادعا نکرده است که من بر شما حاکم هستم؛ بنابراین از پیروانشان هم نمی‌خواهند حکومت آنها را بپذیرند. اما اگر پیغمبری یا امامی یا ولی‌فقیهی یا هر نوع مدعی حکومتی چنین ادعایی داشته باشد، مردمی که به اینها ایمان آورده‌اند، یعنی پیروانشان یا امت یا ملت- به هر تعبیری که بخواهیم بگوییم- اینها ایمان باید داشته باشند که حکومت، حکومت الهی است و باید پیامبر یا امام یا ولی‌فقیه حاکم باشد! زوری که نیست! این، بدان معنی است که چون مردم ایمان به چنین حکومتی دارند، خودشان حاکمشان را انتخاب کرده‌اند حالا اگر مردمی به چنین حکومتی ایمان نداشته باشند یعنی معتقد باشند دین از سیاست جداست و ایمان نداشته باشند که پیغمبر حاکم هم هست یا امام حاکم هم هست، یا ولی‌فقیه حاکم هم هست، آیا این را می‌شود به زور باوراند به کسانی که عقیده ندارند؟ نمی‌شود! امکان ندارد که حکومتی شرعی باشد و زور و فشار از بالا و تحکم از بالا، سرمایه و جواهره آن باشد! یعنی اصالت دادن به حکومت بدین معنی که هرچه حاکم گفت آن باید باشد و آرای مردم هیچ نقشی ندارد حتی در مورد حکومت پیامبر و امام، با جوهره ایمان و با جوهره حکومت الهی منافات دارد، چون پایه و اصل دین و به تبع آن حکومت دینی ایمان است و ایمان زوری نمی‌شود. این تصویر ناقصی بود از جمع بین حکومت خدا و حکومت مردم که به طوری که عرض کردم ترتب«طولی» دارند و در عرض هم نیستند که تعارض داشته باشند. یعنی حاکمیت خدا از طریق مردم اعمال می‌شود، همچنانکه در طبیعت حاکمیت خدا از طریق عوامل طبیعی تحقق می‌یابد می‌ماند این مسئله که اگر مردمانی حکومتی را پذیرفتند ولی از دستورات آن حکومت سرباز زدند چه باید کرد؟ تصورم این است که تمام حکومت‌ها؛ حتی دموکرات‌ترین حکومت‌ها در جامعه بشری تخلف از موازین حکومت؛ یعنی از موازینی را که از خود مردم نپذیرفته‌اند، جایز نمی‌شمارند و قبول نمی‌کنند. بنابراین در تمام حکومت‌ها دادگاه وجود دارد، قدرت انتظامی وجود دارد، قدرت نظامی وجود دارد و «زور» اگر تعبیر درستی باشد، در اینجا است که مشروعیت پیدا می‌کند. «زور»برای مهار کردن تخلف و به هم زدن نظم اجتماعی و ایجاد فساد در جامعه امری منطقی است چرا که جلوگیری از تخلفات و به کارگیری زور در برابر قانون‌شکنان و متعدیان و متجاوزان از لوازم حکومت است.
یوسفی اشکوری: مشکل حکومت اصلاً این نیست، چون مسئله پذیرفتن قوانین و مقررات جاری مملکت در آرمانی‌ترین حکومت‌های دموکراسی مقبول است منتها مشکلی که هست و در واقع ارتباط به آن سئوال بنده دارد این است که اولاً آیا این حاکم مسلمان که انتخاب شده نماینده خدا است یا نماینده مردم است؟ از طرف خداوند اعمال قدرت می‌کند یا از طرف مردم؟ چون این دو با همدیگر خیلی فرق می‌کند. اگر بگوییم «چه فرمان یزدان چه فرمان حاکم» حالا پیغمبر است، امام معصوم است، ولی‌فقیه است و یا هرکس هست، در این صورت اطاعت از او اطاعت از خدا خواهد بود؛ این یک نوع نظام اجتماعی و یک نوع تعبد و یک نوع اطاعت می‌طلبد. اما اگر خود مردم او را انتخاب کرده‌اند در نتیجه باید حکم حکومتی او را در حیطه اختیارات قانونی خودش بپذیرند نه آنکه اصلاً دیگر انتقادی و ایرادی و اشکالی بر او نمی‌شود گرفت و در این صورت آزادی‌های افکار و احزاب و اندیشه‌ها و دگراندیشی‌ها جایی ندارند؛ برای اینکه او از طرف خدا حرف می‌زند و مردم هم باید حرف او را حرف خدا تلقی کنند. مسئله دوم اینکه وقتی که دموکراسی هست و آزادی هست و هرکس جای خاص خودش را دارد، بنده می‌توانم از لحاظ ایدئولوژیک با حرف «حاکم» مخالف باشم و مخالفت خودم را هم اعلام بکنم اما وقتی هم دستور حکومتی از مراجع قانونی می‌دهد، اطاعت بکنم و التزام عملی داشته باشم. در نظام اول یعنی نظامی که حاکم از طرف خدا انتخاب می‌شود هم التزام عملی است و هم التزام ایدئولوژیک اما در دومی که انتخاب از طرف مردم است فقط التزام عملی است. فرق این دو نظام این است. حالا به نظر شما حکومت اسلامی چه نوع است؟
حجتی کرمانی: پیرو این سئوالی که شما مطرح کردید من می‌خواهم تصویری ارائه کنم که به پاسخ سئوال شما نزدیک‌تر شوم؛ شاید راحت‌تر بتوانم جواب بدهم. در تصویری که ما ارائه می‌کنیم از حکومت خدا و حکومت مردم، این دو در طول هم هستند نه در عرض هم؛ یعنی درهرجا که واقعاً حکومت مردم وجود دارد با این تصویری که ارائه شد، همان‌جا حکومت خداست، مانند «هوالذی ینزل الغیث»(خداست که باران می‌فرستد) یعنی در همان‌جا که قانون طبیعت اجرا می‌شود، همان‌جا که این قانون طبیعی اجرا می‌شود، در همان اجرای قانون طبیعی، حکم خدا اجرا می‌شود. اگر در حکومت اسلامی اجرای مقررات بر افراد فرض است و اگر نظام فرماندهی و کادربندی تشکیلات حکومتی و استفاده از نیروی قهره در مطیع کردن متخلفان- به قول شما- ابزاری است که در آرمانی‌ترین حکومت‌های دموکرات نیز از آن استفاده می‌شود؛ این همان حکم خداست، منتها دستور الهی و فرمان الهی است که از طریق مردم اجرا می‌شود. ملاحظه کنید همین‌طور که ما می‌گوییم همه مردم فطرتاً الهی هستند و فطرتاً مسلمانند در مورد حکومت‌ها هم من تصور می‌کنم این نظام‌های حکومتی؛ یعنی آن اصول حکومتی که از آغاز تا انجام اجرا می‌شود، اینها قوانین الهی است؛ یعنی سنت الهی در جامعه بشری این است؛ یعنی امکان ندارد بدون سلسله مراتب، حکومتی را اداره کنید. به عبارت دیگر، در جمهوری‌های دموکراتیک و لائیک هم اگر اطاعتی از حکومت‌ها وجود دارد، این هم اطاعت از خداست؛ یعنی فرمان خدا این است که وقتی حکومتی تشکیل دادید باید از او اطاعت کنید؛ یعنی اگر یک کسی در آمریکا فرض کنیم تخلف کرد از دستورات جاری حکومت، مثلاً‌تخلف کرد از خط قرمز- خیلی مسئله را ساده می‌کنم- عبور از خط قرمز به همان اندازه در ایران اسلامی ولایت‌فقیهی بد است که در آمریکا و در انگلستان هم بد است؛ مالیات هم همین‌طور، ارتش هم همین‌طور و قوانین مجلس هم همین‌طور... سایر قوانین همه جای دنیا مثل ارتش و نظام مالیات و ... همین‌طور است. من این تصویری را که خودم دارم و سعی می‌کنم آن را در پاسخ به شما مطرح کنم برای اینکه مسئله پخته‌تر بشود. این است که همان‌طوری که حضرت علی(ع) فرمود:« لابد للناس من امیر برّ او فاجر»، امارت و – حکومت- لازمه زندگی اجتماعی مردم است. این، یعنی قانون الهی، یعنی خدا بشر را اجتماعی آفریده و معنای حکم خدا در اینجا همان طبع اجتماعی بشر است که به حکم و اراده او است، در اینجا مراد اراده تکوینی است. خوب، حالا این حاکم برای شما مقررات آورده، اینجا ممکن است سوء تفاهم پیش آید که ما نظریه وجوب اطاعت از هر حکومتی را ولو ظالم و جائر باشند، پذیرفته‌ایم، نه! من می‌خواهم نظریه وجوب حفظ نظام را بگویم که در فقه ما نیز هست.
توضیح اینکه در کتاب و سنت و فقه ما، اگر اطاعت از ولی امر مسلمین واجب است و اطاعت تلقی می‌شود اما اطاعت از حاکم کافر، کفر به خدا تلقی می‌شود؛ این به تصور من به خاطر آن انتخابی است که مردم انجام می‌هند که ظالمان را بر خود مسلط می‌کنند یا به خاطر ظلمی است که در برابر آن قیام نمی‌کنند؛ نه اینکه وقتی مثلاً حکومت آمریکا به شما می‌گوید مالیات بدهید و سازندگی کنید، آن کار هم حرام باشد! این را کسی نمی‌گوید. من خودم تصورم این است که اطاعت از حاکم جور آنجا حرام است که جور او را و ظلم او را تایید کند یعنی اطاعت حرام به اصلاح « من حیث انه ظالم و جائر» است؛ یعنی آن اطاعتی که از آن ظلم بر جامعه لازم می‌آید والا من تصور نمی‌کنم که کسی معتقد باشد اگر یزیدبن‌معاویه حاکم بر مردم شد و دستور داد که از خط قرمز عبور نکنند، بر مردم حرام باشد که نه خیر! همه باید از خط قرمز عبور کنند! برای اینکه یزید حاکم است! کسی چنین حرفی نمی‌زند؛ زیرا این برخلاف حکمت و مصلحت جامعه است؛ چون عبور از خط قرمز یعنی جواز تصادف و حتی مرگ! حالا چه حاکم، یزید باشد چه امام معصوم، چه فقیه عادل، تصور من این است که اطاعت از حکومت در امور جاری جامعه، برای نظم جامعه در هر حکومتی است. به تعبیر واضح‌تر، شما اگر آنچه که لازمه حفظ نظام جامعه است انجام ندهید؛ یعنی در مواردی که اگر تخلف از دستور حکومت بکنید به خودتان و جامعه ضرر می‌رسانید؛ یعنی نظم اجتماعی را برهم می‌زنید، فعل حرام انجام داده‌اید و برخلاف حکم خدا عمل کرده‌اید؛ چون حفظ نظم را در تمام اشکال حکومتی، علما واجب دانسته‌اند. این نکته مهمی است که باید پخته‌تر عرضه شود. فعلاً به عنوان یک تصویر از حاکمیت خدا عرض کردم که حتی در مورد حکومت‌های جور هم صدق می‌کند، البته تنها اطاعت در مورد حفظ نظام نه اطاعت در ظلم و تعدی.
یوسفی اشکوری: آیا حفظ نظم گاهی با دیکتاتوری و استبداد است؟
حجتی کرمانی: جدا کردن این دو اطاعت یک دقت و ظرافتی دارد که ما چطوری در ضمن این‌که حفظ نظم می‌کنیم، کمک به ظالم هم نکنیم؛ من تصور می‌کنم این مسئله کاملاً باید تشریح بشود، چون واقعاً مسئله مشکلی است. ولی من سئوال می‌کنم آیا می‌توانید ملتزم بشوید به اینکه در مواردی که حاکم، حاکم ظلم بود یا حکومت، فی‌المثل، تخلف از قوانین رانندگی جایز است؟ می‌توانید این را بگویید؟ یعنی هیچ فقیهی این حرف را می‌تواند بزند؟ یا اگر اعلام کردند کسی حق ندارد به خانه مردم تعدی کند یا فرض کنید کسی نمی‌تواند به سربازخانه نزدیک بشود، حالا مردم باید بروند آنجا خودشان را به کشتن بدهند؟ یک وقت انقلابی است، دستور جهادی است، آن یک مسئله دیگر است. ولی در شرایط معمول که یک حکومت ظالمی بر سر کار است، یک حکومت کافری بر سر کار است و مقرراتی دارد- حالا چه مقرراتش راجع به نظمیه باشد یا مقررات مالی باشد و امثال ذلک- تا آنجا که در ماهیت ظلم و اعانت بر ظلم دخالت نداشته باشد و مقتضای اداره حکومت باشد من تصور نمی‌کنم هیچ فقیهی فتوا بدهد بر اینکه اطاعت از حکومت در این نوع کارها حرام است. البته اعانت بر ظلم حرام است، این مسلم است؛ تحکیم مبانی قدرت ظالمانه حرام است، شکی نیست؛ اما مقررات راهنمایی را مراعات کردن یا اول وقت اداری در اداره حاضر شدن یا سر ساعت به کلاس درس رفتن یا مالیات دادن یا برای مقابله با دشمن به سربازی رفتن و موارد بسیار دیگری که لازمه نظم اجتماعی است، آیا این کارها هم در حکومت ظالم و کفر حرام است؟ آیا اطاعت از مقررات مملکتی که در هر حکومتی هست و لازمه اداره جامعه است در حکومت‌های کفر و ظلم، حرام است؟ این را هیچ فقیهی فتوا داده است؟ یک حکومت ضد اسلامی کافر به بچه مسلمان‌ها می‌گوید:« شما اول ساعت هشت باید بیایید اداره»، آیا این اطاعت حرام است؟ به نظرم حرام که نیست، واجب هم هست! غرض من این است که در موارد صلاح و مصلحت و نظم اجتماعی، اطاعت از حکومت واجب است.
یوسفی اشکوری: حداقل مقید بفرمایید که بشود توافق کنیم!! بفرمایید در شرایطی خاص، اطاعت از نظم اجتماعی می‌تواند مشروع باشد. در اینکه در نظام اجتماعی باید از نظام موجود اطاعات کرد حرفی نیست؛ این را هر آدم عاقلی می‌پذیرد، دموکرات‌ترین آدم هم می‌پذیرد. ولی ببینید مشکل از اینجا پیدا می‌شود؛ یعنی در واقع بحث اصلی از اینجا باید آغاز بشود و به این پرسش باید جواب داد که آیا من حاکم، این اوامری که صادر می‌کنم، به عنوان حاکم، این اوامر من، لزوماً حرف خدا است؟ و مردم باید این حرف من را به این دید و با این مبنا و با این استدلال قبول کنند که حرف خداست؟ اگر بگوییم که این حرف، حرف خداست تلقی مردم هم باید این باشد که این حرف، حرف خداست، این یک تبعاتی دارد؛ همان تبعاتی که همه حکومت‌های مذهبی در طول تاریخ داشند. البته حکومت پیغمبر(ص) و حضرت علی(ع) را استثنا می‌کنیم، به دلایلی که داریم و واقعیت تاریخ هم یک جور دیگری در این موارد قضاوت می‌کند. اما وقتی که ما به طور کلی بپذیریم که حاکم می‌گوید:« من از طرف خدا هستم و حکم و اوامر و نواهی من از طرف خداوند است»، آن وقت نتیجه‌اش همان‌طور که اشاره کردم این می‌شود که دیگر کسی حق انتقاد ندارد! و این طبیعی است، برای اینکه به خدا که نمی‌شود انتقاد کرد! اما اگر این را بپذیریم که اینها از باب نظم است، همان استنادی که شما می‌کنید، از باب نظم اجتماعی است و آزادی مطلق هم که نمی‌شود وجود داشته باشد؛ بالاخره آزادی باید محدود باشدتا آزادی همه تامین بشود و دموکراسی هم شعارش این است که می‌گوید: «آزادی من تا آنجا است که به آزادی دیگران لطمه نمی‌زند»؛ در این صورت مسئله فرق خواهد کرد.
حجتی کرمانی: به نظر من سوءتفاهمی از این قضیه که «حکم پیغمبر حکم خداست» شده است. ما این اصطلاح را در تمام موارد به یک معنا به کار می‌بریم و این به نظر من موجب یک سوء‌تفاهم شده است. ببینید من تصورم این است که با توجه به اینکه حتی احکام حکومتی رسول‌الله(ص)- بنابر آنچه که مبنای ولایت فقیه امام خمینی است- از بعد حاکم بودن رسول‌الله واجب‌الاطاعه است، بر این مبنا ایشان می‌فرمایند که امام بعد از پیغمبر هم همین‌ حکم را دارد ولی فقیه هم همین‌طور یعنی اطاعت از حاکم واجب است و وجوب اطاعت از حاکم، حکم خداست و حکم الهی است، این یک معنا است. این ربطی به جنبه نبوت پیغمبر(ص) ندارد. این از حیث حاکم بودن پیغمبر است اما آنجا که می‌فرمایند:« ما ینطق عن الهوی...» یا «و ما ارسلنا من رسول‌الالیطاع باذن الله»، تصورم این است که این اطاعت که از جنبه نبوت پیغمبر(ص) است، مقوله دیگری است. این اطاعات مخصوص پیغمبر(ص) است و حتی به امام معصوم(ع) هم نمی‌رسد تا چه رسد به ولی‌فقیه. تصورم این است که این دو نوع حاکمیت است و دو دستور است نه یک دستور. اطاعت از پیغمبر، به عنوان پیغمبر، «لا» و «نعم» ندارد، وحی است و کسی نمی‌تواند در برابر وحی، چون و چرا کند یا از فرمان پیغمبر تخلف کند؛ زیرا که او پیغمبر است. البته در مورد فرمان‌های حکومتی هم نمی‌تواند «لا» و«نعم» بگوید، اما در «مبنا» می‌تواند اشکال بکند! کما اینکه در زمان پیغمبر(حتی در موارد فرمان‌های حکومتی مربوط به نظم جامعه) چنین بود؛ وقتی پیغمبر(ص) مسئله جنگ و صلح را طرح ‌می‌کرد در این‌گونه موارد مردم سئوال می‌کردند که آیا این وحی است یا دستور شما است؟ اگر وحی بود؛ یعنی دستور از جنبه نبوت بود، اطاعت می‌کردند. اما اگر دستور شخص پیغمبر بود؛ یعنی از جنبه حکومتی پیغمبر بود، «لم‌وبم» می‌گفتند پس رسول خدا حتی به نظر آنان عمل می‌کرد، ... خب، پس این دو حیث احکام پیغمبر(ص) را ما از هم جدا می‌کنیم.
حیث حکومتی‌اش «لم‌وبم» را دارد؛ یعنی جای پرسش هست، اما تنها در مقام مشورت و در مقام بحث؛ اما آنجایی که پیغمبر(ص) فرمانده سپاه است و لشکر می‌فرستند و باید جنگ بشود، آن‌وقت دیگر گفت‌وگو ندارد! به قول شما، در دموکرات‌ترین کشورها، در صحنه جنگ سرباز نمی‌تواند از دستور فرمانده جنگ تخلف کند، به عنوان اینکه دموکراسی است!! اگر ما می‌گوییم حکومت پیغمبر حکومت خدا است یا حرف ولی‌امر حرف خداست به معنی دوم است؛ یعنی اینکه چون حاکم است، خدا گفته که از این شخص پیروی کند؛ همان‌طوری که گفته بود از پیغمبر پیروی کنید! همان‌طور که می‌گوید از هر حاکم دیگری در نظامات اجتماعی پیروی کنید.
(وجوب حفظ نظم و حرمت اخلال به نظم) به طوری که گفتیم این یک قانون عقلایی است و «کل ما حکم به‌العقل حکم به‌الشرع». اگر حکم خدا به آن معنی باشد که خدا به این شخص گفته که این را به من بگوید و من هم واجب است از او اطاعت کنم، این معنی فقط در مورد پیغمبر(ص) است؛ امام هم نمی‌تواند چنین ادعایی بکند. ببینید، حتی امام معصوم هم نمی‌تواند بگوید این حرف من وحی است، چون به او وحی نمی‌شود! در این مرحله اگر ولی‌فقیه یا امام معصوم یا حتی پیغمبر(ص) می‌گوید حکم من حکم خداست به این معنا است که من حاکم هستم و اطاعت از حاکم واجب است نه اینکه خدا به گوش من گفته، من هم دارم حرف خدا را به تو می‌گویم! به تصور من یک چنین اشتباهی در فهم عام ما و حتی در فقهای ما، در این مسئله وجود دارد به عبارت روشن‌تر، در حقیقت اطاعت از جنبه حکومتی حاکم، حتی در مورد خود رسول‌اکرم(ص) با جنبه الهی و وحیانی او اشتباه می‌شود و این اشتباه همین‌طور تسری می‌کند و به امام معصوم(ع) و ولی‌فقیه می‌رسد. نتیجه‌ای که من می‌خواهم از این بحث بگیرم این است که وقتی می‌گویند اطاعت از ولی‌فقیه یا حاکم یا مجتهد جامع‌الشرایط اطاعت از خداست زیرا گفته او گفته خدا است و حکم او حکم خداست و تخلف از او تخلف از فرمان خداست، اگر به این معنی دوم باشد، این معنی در سایر حکومت‌ها نیز به نحو مشروط ساری و جاری و نافذ است و این با دموکراسی هیچ منافات ندارد و عین دموکراسی است!
یوسفی اشکوری: پس می‌توانیم بگوییم که مبنای قدرت در نظام اسلام مردم‌اند و دموکراسی است و لذا می‌توانیم بگوییم که حکومت اسلامی عبارت است از حکومت دموکراتیک اسلامی، اسلامی بودن به دلیل ماهیت و محتوای فکری و ایدئولوژیک آن است که به هر حال پیام‌ها و ارزش‌هایی دارد که باید اجرا شود، اما دموکراسی است بدین دلیل که حاکم، نماینده خدا نیست، نماینده مردم است ولی چون برای نظم و انتظام اجتماعی و رعایت مقررات، یک حکومت یا حاکم لازم است، حکم حاکم یک حکم دینی تلقی خواهد شد. و چون به معنای دومی که شما می‌فرمایید حتی حکم حکومتی پیغمبر(ص) هم با حکم وحیانی و «جعل حکم» الهی او متفاوت است که همین نسخه در ارتباط با «وشاورهم فی‌الامر و امرهم شوری بینهم» گفته شده که مشورت نه در حکم بلکه در احکام حکومتی است، پس در اینجا مردم حق انتقاد دارند، در چه مقام؟ در مقام مشورت و نظر دادن، یعنی در واقع خود پیامبر(ص) که حاکم اسلامی است مشورت می‌کند، حالا هم مجلس شورا و مجمع تشخیص مصلحت است که حاکم اسلامی با آنها مشورت می‌کند. پس در مقام مشورت و نظر دادن و بحث و گفت‌وگو همه افراد جامعه آزادند، یعنی اگر یکی در مقام بحث و نظر حرفی زد، انتقادی کرد، مخالفتی کرد با حاکم و حکومت، نمی‌شود او را متهم به غیرمسلمان بودن یا کفر کرد. اما اگر حاکم همین حکومت، از طریق دموکراتیک یعنی از طریق نهادهایی که به وسیله مردم طبق قانون تاسیس شده، اعمال قدرت کرد و گفت، آقا ما مشورت کردیم، نظر دادیم، بجنگیم، بسیار خوب، وقتی اعلان جنگ داد دیگر در مقام اجرا ولو آن کسی که مخالف است باید اطاعت بکند. پس بنابراین می‌توانیم بگوییم حکومت اسلامی نظام دموکراسی اسلامی است. شما با این اصطلاح موافقید؟