تاریخ انتشار : ۲۱ مرداد ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۴  ، 
شناسه خبر : ۱۵۰۷۹۴

مهدی محمدی
دنیای ما چگونه دنیایی است و چگونه می توان در آن پیشرفت کرد و قدرتمند شد؟ این سؤال کلی تر از آن است که یک سیاستمدار یا دیپلمات حوصله پرداختن به آن را داشته باشد. اهل سیاست تا آنجا که سیاستمدارند یعنی به مناسبات واقعی حاکم بر بده بستان اهرم های قدرت (و البته منابع ثروت) می اندیشند، گذرشان به این قبیل بحث ها اغلب می افتد. اما حقیقت این است که وجود پاسخی کاملاً معین به این سؤال، پیش فرض هرگونه تصمیم و عمل سیاسی در عرصه بین المللی است. حتی آنها که ادعا می کنند با سیاست ورزی به واقعی ترین معنای آن (اغلب وقتی می خواهند میزان «واقعی» بودن این نوع سیاست را بیان کنند، دو انگشت شست و سبابه شان را به هم می مالند که یعنی اسکناس...) مشغولند، جایی در گوشه ذهنشان، تکلیف خود را با این سؤال روشن کرده اند و خوب می دانند که تغییر این پاسخ تا چه حد تمامی رفتارهای سیاسی روزمره آنها را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
پرونده هسته ای ایران که بی تردید در کنار انتخابات سوم تیرماه مهم ترین و پرچالش ترین مسئله سال 1384 بوده، علاوه بر همه درس ها و مهارت هایی که به ما آموخت، مجموعه گزاره هایی هم فراهم آورده است در پاسخ به آن سؤال کلی از چیستی دنیای ما و راه های قدرتمند شدن در آن. شاید ریشه اختلاف های موجود درباره اینکه کدام استراتژی ها و تاکتیک های دیپلماتیک در این پرونده درست بوده و کدام نادرست و راه آینده را چگونه باید طراحی کرد، به همین بنیادهای نظری بازگردد.
وقتی روشن کنیم که ساز و کار حاکم بر روابط بین الملل را چگونه می بینیم و از آن تحت کدام شرایط، کدام انتظارها را داریم، آن وقت معلوم خواهد شد که از کدام راه باید رفت و چگونه؟ به هر میزان پاسخ فراهم شده برای این سؤال ها دقیق تر باشد و قصه را آنگونه که به واقع هست، بهتر حکایت کند، تصمیم های دیپلماتیک به موقع تر و مؤثرتر خواهد بود و ضمناً راحت تر می توان فهمید هر راهی به کدام مقصد ختم می شود ولو مدعیان آن بسیاری ادعاها بکنند.
روند تحولات در پرونده هسته ای به ما آموخته است که در دنیای ما بی برو برگرد دو قاعده زیر جاری است و جز با در نظر داشتن آنها نمی توان یک سیاست خارجی واقع گرا تدوین و اجرا کرد.
اول- دنیای ما، دنیای منصفانه ای نیست. مقصود از منصفانه نبودن در اینجا به این معناست که به سبب صداقت، فضیلت یا انسانیت در این جهان بر کسی شفقت نمی آورند و حق او را ادا نمی کنند. این انتظار که ما به تعهدات و وظایفمان- و بلکه بیش از آن- پای بند بوده ایم پس جامعه جهانی هم باید حقوق ما را- همان حقوقی که خود به موجب پیمان نامه های بین المللی تعهد کرده و به رسمیت شناخته- پاس بدارد، فقط یک شوخی بی مزه است. در این دنیا وقتی به تعهداتتان عمل می کنید می گویند وظیفه تان است و وقتی حقوقتان را مطالبه می کنید و نمی دهند؛ اگر اعتراض کنید جز این پاسخ نخواهید شنید که همین است که هست؛ می خواهید بخواهید؛ نمی خواهید باز هم باید بخواهید! منشأ این بی سروسامانی کجاست؟
دوم- دنیای ما قرار و قاعده ندارد. مفهوم «حقوق بین الملل» مفهومی فوق العاده فربه و به همان اندازه بی خاصیت است. علمای حقوق بین الملل خود در مقدمه کتاب هاشان می نویسند از آنجا که در جامعه بین المللی هیچ اقتدار مسلطی وجود ندارد، حقوق بین الملل به واقع فاقد ضمانت اجراست الا اینکه کشورها به اختیار خود، خویش را به الزامات آن متعهد کنند. اگر نکردند چه؟ این سؤال معمولاً پاسخی نمی یابد و حال آنکه خیلی هم پیچیده نیست. حقیقت این است که برای یافتن جوابی به این پرسش باید آن گزاره ای را که در آغاز بند دوم آورده شد، کمی اصلاح کرد. دنیای ما هیچ قرار و قاعده ای ندارد الا زور و می دانید که زور برای خودش حساب و کتابی است. صحنه جامعه جهانی از زمانی که آمریکایی ها پس از جنگ دوم سلطه خود را به گوشه گوشه آن بسط دادند، از نوعی نظم جنگلی تبعیت می کند و به راستی هیچ تئوری به اندازه نسخه ای از نظریه تنازع بقا نمی تواند از حوادث آن تبیین های درست به دست دهد و پیش بینی های دقیق و قابل اعتنا به عمل آورد.
در دنیای ما نزاعی وجود دارد برای ماندن و نفس کشیدن و آنها که در این نزاع پیروز می شوند و می مانند و اجازه تنفس می یابند درگیر نزاعی دیگرند بر سر قدرتمند شدن؛ قدرتمند شدن به این معنا که از مجموعه امکانات محدود موجود سهم بیشتری ببرند.
این صحنه، صحنه یک درگیری دائمی و بی پایان است که یک آهنگ ثابت دائما در آن تکرار می شود: بعضی ضعفا، کفایت به خرج می دهند و موفق می شوند میان سرها، سری درآورند و از آن سو بعضی اقویا به هر دلیل قوای خود را از دست می دهند و باتحلیل رفتن نیروهاشان می توان دید رقبا چه سان بی تابی می کنند تا کی مجال دریدن رقیب دیرین دست دهد و تکه پاره های آن وجود مفلوک به مایملک آنها بدل شود. شاید این تصویر از جامعه جهانی زیاده از حد خشن جلوه کند ولی به تفصیل می توان استدلال کرد که قدرت تبیین و پیشگویی آن (فیلسوفان علم عقیده دارند دو چیز است که یک تئوری علمی را از رقیبان آن نیرومندتر می کند: قدرت تبیین رویدادهایی که رخ داده اند و قدرت پیشگویی رویدادهایی که رخ خواهند داد). از هر نظریه دیگری که بوی ملاطفت و و خوش بینی بدهد، صدها بار بیشتر است. گزاره های دیگر درباره روابط بین الملل مانند «در دنیای ما چیزی به نام «دوست» وجود ندارد» و «هرکسی در این دنیا پی منافع خودش است» همه به نحو منطقی از آن دو اصل بنیادین قابل استنتاجند.
چگونه می توان در این آشوبکده زندگی کرد؟ بی تعارف باید گفت اگر کشوری در داخل خاک خود به دنبال رفاه و آرامش مردم و در خارج مرزهایش در پی جلب احترام بین المللی و استیفای حقوق خویش است، هیچ چاره ای وجود ندارد جز اینکه به اندازه کافی قدرتمند شود. قدرت در اینجا معنای روشنی دارد، باید آنقدر برگ برنده برای رو کردن در جیبتان داشته باشید که کسی نتواند منافع، اراده و تمایل شما را نادیده بگیرد یا بر حیثیت و حقوقتان پای بگذارد. این «بازدارندگی» فقط آن هنگام دست یافتنی است که بدانند می توانید برایشان دردسر درست کنید و به ازای هر یک گام از جانب آنها گامی متقابل و با همان شدت بردارید. در این فضا هیچ اتحاد و اجماعی شکل نمی گیرد الا حول منافع مشترک و هیچ اتحاد و اجماعی پایدار نمی ماند الا اینکه منافع مشترک موجد این اتحاد و اجماع پایدار مانده باشد؛ و از آنجا که شبکه تو در توی منافع متقابل بلوک های قدرت دائما در حال تغییر شکل و اندازه است، بسیار طبیعی است که هر روز ائتلاف های جدید که به تازگی شکل گرفته، به جای ائتلاف های قدیمی تر -که حالا دیگر چندان راضی کننده به نظر نمی رسد- بنشیند. در واقع همه در حال خرید و فروش یکدیگر. هیچ ایده یا منفعت غیرقابل معامله ای وجود ندارد به شرط آنکه کسی پیدا شود و قیمتش را بپردازد. یک بازار آزاد کامل...
آیا غیرمنطقی است که قدرتمندشدن در یک چنین دنیایی سخت و دردسرساز باشد؟ آیا ما باید تعجب کنیم از اینکه می بینیم در مسیر قوی شدن پیش پایمان فرش قرمز نینداخته اند و هرکسی به سهم خود تلاش می کند به قدر توان خود در آن اخلال کند؟ باید گفت هیچ چیز طبیعی تر از این نیست. هر طرفی از دعوا با چنگ و دندان منافع خود را چسبیده و حاضر نیست یک رقیب جدید به جمع مدعیان لازم الرعایه اضافه شود.
دعواها درباره برنامه هسته ای ایران بر سر اعتماد یا صلح و امنیت بین المللی یا هیچ چیز دیگر از این قبیل نیست. حقیقت این است که این دعوایی است بر سر قدرتمندشدن ایران تا حدی که در برنامه ها و طراحی های آنها که خود را اختیاردار دنیا می دانند دیده نشده بود؛ دعوایی بر سر جلوگیری از ظهور یک قدرت جدید.
قدرتمندشدن هزینه و گرفتاری دارد، این را باید فهمید. دو راه هم بیشتر وجود ندارد: یا می ترسید و جا می زنید که در آن صورت شما را تا ابد بدهکار و محتاج خود نگاه خواهند داشت یا می ایستید و مقاومت می کنید که آن وقت هنگامی که ببینند کاری از دستشان برنمی آید، از یک جایی به بعد ناچارند کوتاه بیایند و ظهور یک قدرت جدید را- ولو با اکراه و بی میلی- بپذیرند.