تاریخ انتشار : ۰۴ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۵  ، 
شناسه خبر : ۱۵۱۱۲۸

 محمد دادفر/ نماینده مجلس ششم
برای اولین بار خاطره جنگ می‌نویسم، البته برای روزنامه و‌گر‌نه برای خودم نوشته‌ام. 31 خرداد ماه، روز شهادت دکتر چمران است. روزی که آن بزرگمرد در دهلاویه به خاک افتاد. حیفم آمد ادای احترامی به نامش نکنم. در اینجا دو برش از خاطراتم را نوشته‌ام. پیشاپیش به روح همه دوستان رفته درود می‌فرستم و ماندگان ارجمند سال‌های آتش و عشق را بزرگ می‌دارم. من ایمان دارم نام مردانی که برای برافراشتن پرچم انسانیت کوشیده‌اند و از جان گذشته‌اند به هیچ وسیله‌ای از ذهن تاریخ زدوده نخواهد شد و هیچ نامی نیز به سمبه زور بر لوح تاریخ نقش نخواهد بست:
برش اول: فروردین 1369، روستای هوفل سوسنگرد
صبح از سنگر کمین پشت رودخانه کرخه به خط خودمان بر می‌گشتیم. من بودم و ناصرجوهرزاده دوست جاودانه‌ام که بعد‌ها در کربلای 5 شهید شد و مظاهر که تهرانی بود. نام خانوادگی مظاهر را به یاد نمی‌آورم. با قایق عرض رودخانه را به سوی سنگر‌های «هوفل» طی می‌کردیم که قایقی از سمت «سبحانیه» و در مسیر جریان رودخانه با سرعت به سمت ما آمد. با هم به کناره رسیدیم. با به هم رسیدن قایق‌ها و پژواک صدای آنها عراقی‌ها چند خمپاره 81 به رودخانه زدند؛ مثل همیشه! دکتر چمران بود و علی‌عباس که لبنانی بود و چند روز بعد همان جا شهید شد و یک نفر دیگر که به یاد نمی‌آورمش. پس از سلام و حال‌و احوال متوجه شدیم دکتر قصد داشته پیش از روشن شدن هوا خودش را به «سید خلف» برساند اما نتوانسته بود. احتمالا همراهانش به دلیل نا‌امنی حاشیه رودخانه تعلل کرده بودند تا هوا روشن شود. هنوز هم شتاب داشت. در ده «سید خلف» نیروهای شهید علیرضا ماهینی که از نیروهای زبده ستاد جنگ‌های نا منظم و بوشهری بودند، استقرار داشتند. دکتر از جابه‌جایی عراقی‌ها در سمت غرب ـ مقابل سوسنگرد ـ پرسید. پاسخ گفتیم. عراقی‌ها نیروهایشان را طوری مستقر کرده بودند که سوسنگرد را در دهانه یک هشتی قرار داده بود. ما با عراقی‌ها مشترکا یک مثلث متساوی‌الساقین می‌ساختیم که در دو ساق آن عراقی‌ها بودند و یک ضلع آن هم ما بودیم اما تقریبا سه زاویه در اختیار عراقی‌ها بود و ما خط مستقیمی در ضلع سوم و داخل مثلث در امتداد وتر دو سوی کرخه را در اختیار داشتیم. صبحانه که خوردیم دکتر عازم شد. دستی بر شانه مظاهر زد و پرسید چه آرزویی داری؟ مظاهر کمی مکث کرد و گفت: آرزو دارم رویاروی عراقی‌ها شهید بشوم و با دست نشان داد که آرزو دارد ضربدری با تیر دوخته شود و کمی اشک در چشمهایش حلقه بست و دکتر هم متاثر شد. بعد از لحظاتی رو به من کرد و گفت شما چی؟ آرزوت چیه؟ گفتم وا... من بلد نیستم مثل مظاهر آرزو کنم، من آرزو دارم هر چه می‌تونم عراقیا رو با تیر بدوزم! بلند خندید. گفتم خودت چی دکتر؟ گفت اول آرزوی تو و بعد آرزوی مظاهر! دکتر از پا ننشست و در دهلاویه یعنی در انتهای همان مثلث لعنتی شهید شد ولی مظاهر را باز در عملیات فتح‌المبین در رقابیه دیدم؛ سرحال و قبراق. امیدوارم مانده باشد و هیچ دست پلیدی آن پیکر نازنین را به تیر ندوخته باشد.
برش دوم: نیمه اردیبهشت 60، روستای«سید حمد» سوسنگرد
منتظر ناهار، خاکریز رودخانه پرسه می‌زدیم. کنار رودخانه هم سیروس غریبی و ا... کرم محمدی مشغول تعمیر قایق‌ها بودند. یکی از بچه‌ها داد زد: «دکتر چمران اومد.» دکتر دست دور گردن سیروس از راه باریکی که در خاکریز رودخانه بریده بودیم وارد شد. با همه روبوسی کرد و احوالپرسی. کاظم اخوان با چابکی مشغول عکس گرفتن بود و دو لبنانی و احتمالا حسین نصیری که به خاطر قدوقامت رشیدش ما خیال می‌کردیم لبنانی! است، همراه او بودند. حدود ساعت یک‌ونیم بعد از ظهر دراتاقی که بی شباهت به سونا نبود، جمع شدیم. دکتر سریع آغاز سخن کرد و گفت: سوسنگرد در تهدید مداوم است و ما باید این هشتی نیروهای عراقی را بشکنیم. یا باید از سمت سوسنگرد و ده ماویه و دهلاویه پیشروی کنیم و یا باید از تپه‌های ا... اکبر و شحیطیه آنها را عقب برانیم. از سمت سوسنگرد دشمن کاملا هوشیار است و منتظر حمله ماست اما از سمت تپه‌ها چون خیال می‌کند ما نمی‌توانیم از مرداب‌ها بگذریم و تا حالا هم ما آنجا هم تحرکی نداشته‌ایم، کاملا غافل است. دکتر ادامه داد: عراقی‌ها در تپه الله اکبر بیش از 30 تانک و نفربر مستقر کرده‌اند که اگر آتش تهیه سنگین هم بریزیم ممکن است با توجه به اشراف آنها بر دشت و مرداب‌ها مانع پیشروی ما بشوند. ماموریت شما حمله به تانک‌ها و نفر‌بر‌ها پیش از ریخته شدن آتش تهیه است. نارنجک‌های مخصوصی هم از خارج آورده‌ایم که پیش از عملیات تا پای تپه باید آنها را ببرید. البته دکتر در توصیف نارنجک‌ها و قدرت تخریبشان چیزهایی گفت که همان زمان هم چندان در فهم مانگنجید.
دکتر صراحتا گفت: هیچ کدام از شما باز نخواهید گشت. اگر موفق به انهدام تانک‌ها بشوید و از دست عراقی‌ها زنده بمانید زیر آتش تهیه خودمان از بین می‌روید و اگر از آتش تهیه هم جان به‌در بردید نیروهای پیاده ما شما را با عراقی‌ها از پا در می‌آورند. شاید هیچ کس به جز آنانی که چنین روحیاتی را تجربه کرده باشند باور نکنند که ما با چه شوقی برخاستیم و پس از خداحافظی با دکتر خودمان را سازمان جدید دادیم و از همان شب، شناسایی پشت دشمن را آغاز کردیم. هر شب دونفر ابتدا از مرداب می‌گذشتند و بعد از خط عراقی‌ها. نقشه آرایش تانک‌های عراقی‌ها راتهیه کردیم و تقسیم تانک و نفر‌بر برای افراد هم انجام شد. سحر‌گاهی در اواخر اردیبهشت‌ماه، من و سیروس در حاشیه مرداب در انتظار محمدرضا زارع که دو صندوق نارنجک را نزدیکی تپه برده بود و الله کرم محمدی و تاجیک که پشت عراقی‌ها رفته‌ بودند، نشسته بودیم که تیر‌اندازی عراقی‌ها به سمت ما، خبر‌های بدی با خود آورد. هوا روشن شد و تاجیک و محمدی نیامدند. تهور دکتر چمران بی‌اندازه بود. سرانجام پس از آنکه یارانمان باز نگشتند، از آن طرح منصرف شد و با آتشباری سنگین، نیروهای پیاده جنگ‌های نامنظم را فاتح تپه‌های الله‌اکبر و شحیطیه کرد. هم سوسنگرد را از شبه محاصره خارج کرد و هم بخشی از خاک ایران عزیز را آزاد نمود.
یاد چمران و همه فرماندهان «ستاد هماهنگی جنگ‌های نامنظم» ماندگار باد.