علیرضا فهیمی
بشر تا خود را به یاد دارد در حالت اجتماعی زندگی کرده و از مشارکت یکدیگر برخوردار بوده است. اما ذکر این نکته ضروری است که این مشارکت در سایه رضایت و قرارداد اجتماعی کاملاً نو ظهور و بیسابقه است. چرا که بخش اعظم تاریخ بشری حاکی از آن است که مشارکت بشر همواره مبتنی بر سلطه و تغلب بوده است. به راستی اگر به دنبال درک واقعی «حقوق بشر» و معنای آن هستیم باید نگاهی گذرا به سیر تکاملی اندیشههای پیرامون حقوق طبیعی در طی سیصد سال گذشته بیاندازیم که بیشک زمینهساز واژهای با نام حقوق بشر گشته است.
نظریهپردازی همچون هوگو گرسیوس که عنوان پدر علم حقوق را با خود به یدک میکشد اعلام میدارد عقل حکم میکند که انسان چه بکند و از چه کاری خودداری کند، فلذا احکام عقلی بر اندیشه خیر مبتنی است و همین اندیشه منشا فکر و عدالت است. این دانشمند هلندی معتقد است احکام عقلی از مرز کشورها فراتر میرود و در قلمرو قوم، نژاد و رنگ محصور نمیماند پس هر آدمیزادی در انسانیت با دیگر آدمیزادان شریک است و حکم عقل بالسویه در میان آنها جاری است.
بررسی نظریات دانشمندان دیگر از جمله جان لاک و تامس هابز نیز خالی از لطف نمیباشد. ظهور نظریات جان لاک پس از دانشمندی همچون هابز (1588-1679م) که فلسفه قدرت را بنا نهاد، نمایانگر تفسیر جدیدی از حقوق طبیعی انسان بود. برخلاف هابز که انسان را موجودی درنده خوی میپنداشت و بیان میداشت که انسان تنها به علت حق صیانت از نفس و جلوگیری از تعدی و تجاوز دیگران به جان و مال خویش هست که محبور به انتخاب یک قرارداد اجتماعی میباشد، جان لاک انسان را موجودی قابل احترام، ترقیخواه و آگاهیطلب فرض کرده بود. جان لاک معتقد بود که عقل انسانها به عنوان مستشاری امین در زندگی آنها نقشآفرینی میکند و در این حالت تنها نقصانی که در زندگی بشر حس میشود وجود مکانیسمی برای تضمین امنیت و برخورداری از آزادی است، که وی این مکانیسم را همان قوانین اجتماع میداند.
مروری بر اندیشههای سه قرن گذشته نظریهپردازان حقوق بشر و قرارداد اجتماعی به خصوص فلاسفهای همچون جان لاک، مونتسکیو و امانوئل کانت، گواه این مدعاست که قرن هجدهم آغاز عصر روشناندیشی و شکوفا شدن اندیشههای نوین حقوق بشر و قرارداد اجتماعی میباشد که نهایتاً منجر به دو حادثه عظیم نهضت استقلال آمریکا و انقلاب کبیر فرانسه میشود. اعلامیههایی که پس از پایان این دو واقعه عظیم و تاریخی صادر میشود، (اعلامیه 4 ژوئیه 1776 استقلال آمریکا و اعلامیه حقوق بشر و شهروند 1789 فرانسه) به حکومت مطلقه حاکمان وقت نقطه پایان مینهد و اساس حاکمیت را طبق اندیشه قرارداد اجتماعی استوار میسازد و حقوق طبیعی را به حقوق بشر پیوند میدهد. پیشگامان این دو نهضت بزرگ به لحاظ فکری سخت تحت تأثیر نظریات و عقاید دانشمندانی همچون مونتسکیو و روسو بودند به گونهای که نویسندگان قانون اساسی آمریکا بیش از همه تحت نفوذ تعالیم مونتسکیو بودند و نگارندگان قانون اساسی فرانسه به آراء و افکار روسو نظر خاصی داشتهاند.
شواهد حاکی از آن است که توجه و تمرکز مباحث حقوق بشر در قرن هجدهم بیشتر بر مفهوم آزادی بود در قرن نوزدهم تاکید از آزادی به برابری انتقال یافت و سرانجام در قرن بیستم مفهوم عدالت بود که در محور اصلی این مباحث قرار داشت. بنابراین بزرگترین تحول حقوق بینالملل در قرن بیستم مساله حقوق بشر بود که با بسط و گسترش همین نطریه نگرش سنتی درباره حاکمیت دولتها دستخوش تحولی عظیم گردید و این توهم که دولتها به اتکای حاکمیت ملی میتوانند با اتباع خود هر گونه که بخواهند رفتار کنند، از میان رفت.
برخی از نظریهپردازان حقوق بینالملل معتقدند که مسائل حقوق بشر امروزه یک حالت بینالمللی و یا ماورای ملی پیدا کرده است، از این منظر دولت امروزی باید مانند خانهای شیشهای (glass house ) باشد که جامعه بینالملل بتواند درون آن را بنگرد و ببیند که اوضاع و احوال داخل یک کشور با معیارهای بینالمللی مطابقت دارد یا خیر؟ این گروه معتقدند که دگرگونیهای شگرف قرن گذشته معانی حاکمیت، استقلال و دولت را کاملاً عوض کرده و ما را مواجه با معنا و مفهوم جدیدی از این عنوانها نموده است.
آیا به راستی حقوق بشر امروزه مفهومی جهانشمول (universality) پیدا کرده است؟ چرا که در مقابل مفهوم جهانشمولی حقوق بشر برخی دیگر مساله نسبیگرایی فرهنگی (cultural relativism) را مطرح نمودهاند، که اختلافنظر میان طرفداران این دو تئوری در چند سال گذشته یکی از بحث برانگیزترین موضوعات پیرامون حقوق بشر بوده است.
طرفداران نسبیگرایی فرهنگی میگویند که فرهنگهای سنتی ثابت و غیرقابل تغییر هستند. به نظر طرفداران این فرضیه جامعه واحد بنیادین اجتماعی قلمداد میشود که در این حالت مفاهیمی از قبیل فردگرایی (individualism)، آزادی انتخاب ( freedom of choice) و تساوی (Equity) وجود ندارد و این یک اصل است که جامعه در رأس همه امور قرار دارد. در این میان بسیاری از دولتهایی که از حقوق بشر غربی با عنوان «امپریالیسم فرهنگی» یاد کردهاند و همواره از آن انتقاد میکنند، از این دکترین سود جستهاند.
نسبیگرایی فرهنگی معتقدند آنچه که در یک جامعه حقوق بشر محسوب میشود ممکن است در جامعه دیگر امری ضد اجتماعی تلقی گردد. به نظر میرسد این نظریهپردازان معنا و مفهوم حقوق بشر را به درستی درک نکردهاند. چرا که حقوق بشر حقوقی هستند که با جمع آنها در یک موجود میتوان وی را بشر نامید. برای نمونه اگر یک موجود دارای حق حیات، اندیشه، آزادی، مالکیت و... باشد آنگاه میتوان گفت که این موجود بشر است . فلذا هر بشری صرفنظر از عوامل ظاهری تنها به صرف بشر بودن در هر نقطهای از جهان که باشد از این حقوق برخوردار است.
شایان ذکر است که نسبیگرایی فرهنگی در خصوص حقوق بشر موضوع مورد دفاع بسیاری از کشورهای اسلامی و آسیایی قرار گرفته است. حتی در دهه 80 نماینده کشورمان در سازمان ملل متحد به طور صریح جهانشمولی حقوق بشر را رد کرد. وی بیان نمود که برخی از کنوانسیونها ، اعلامیهها و قطعنامههای ملل متحد در خصوص حقوق بشر معرف دیدگاه سکولار است که مسلمانان نمیتواند آن را اعمال کنند. برای مثال دولت ایران هنگام الحاق به کنوانسیون منع تبعیض نژادی علیه زنان نسبت به 25 ماده معاهده اعلامیه تفسیری صادر مینماید و در اعلامیه خود اشاره به این نکته دارد که ماده 12 عهدنامه فوقالذکر برخلاف قواعد اسلام است.
در مقابل این نظریه بحث جهانشمول بودن حقوق بشر مطرح میشود، به عبارتی این حقوق در سراسر جهان برای تمام افراد بشر، صرفنظر از دین، نژاد، سن، جنس، زبان، تابعیت و موقعیت اجتماعی به رسمیت شناخته شوند و نقاط مشترکی پدید آورند، نکاتی که اکثر دولتهای دنیا آن را پذیرفتهاند و تحت اسناد بینالمللی از جمله منشور ملل متحد، اعلامیه جهان حقوق بشر (1948) میثاقهای مدنی،سیاسی، اقتصادی و فرهنگی (1996) تبلور پیدا کرده است.
آنچه که مسلم است طرح این مساله که آیا حقوق بشر کاملاً جهانشمول است و یا خیر با دیدگاه تعصبی غرب و شرق راه به جایی نمیبرد. اگر در ماده 1 اعلامیه جهانی حقوق بشر صراحتاً بیان میشود که ابنای بشر همه آزاد به دنیا میآیند و در کرامت و حقوق با هم برابرند، و یا ماده 19 منشور که اعلام میدارد هر کسی از حق آزادی عقیده و بیان برخوردار است، لاجرم غرب باید این اصل را قبول کند که رفتارها، باورها، عقاید و سنتهای تمامی دولتها به خصوص ارزشهایی آسیایی (Asian value) و از احترامی یکسان برخوردار است. همانطور که کوفی عنان دبیر کل ملل متحد در پاسخ به سوالی در خصوص جهانشمولی حقوق بشر گفت «به نظر من کنوانسیون حقوق بشر هیچ مشکلی ندارد. این کنوانسیون شبیه کتابهای مقدس است.. که وقتی به آن میاندیشیم مانند قرآن، تورات است که با آن هیچ مشکلی نداریم. مشکل در دین و مذهب نیست بلکه در معتقدان به آن ادیان و مذاهب است. اغلب ما مشکل هستیم.»
آری امروزه نه از موسولینی، هیتلر و استالین و مقلدان آنها فرانکو، سالازار و چائوشسکو خبری است و نه حکومتهای نژادپرست رودزیا و آفریقای جنوبی توانستند دوام بیاورند. ممکن است هرچند ماه یکبار قلدرانی همچون صدام حسین ، پینوشه و میلوشویچ در گوشه کنار جهان پیدا شوند، اما جامعه بینالملل اجازه نمیدهد ریشه بدوانند و هرگز نمی توانند مانند چنگیز و تیمور لنگ بنیاد حکومتی را بنا کنند.