تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۱۶۱۹۵۵

حسین سناپور
این روزها از زبان عامه مردم و گاهی حتی نخبگان و بسیار بیش‌تر از این روزها در برنامه‌های تبلیغاتی تلویزیون (در حرف‌های کاملاً دست چین شده مردم)، می‌شنویم که می‌‌گویند باید به کسی رأی داد که فقط حرف نزند و بتواند کاری بکند. با پس زمینه‌ای که تبلیغات راست و چپ از هشت سال ریاست جمهوری آقای خاتمی در ذهن‌مان ایجاد کرده‌اند، حرف‌هایی مثل این، ناخودآگاه این موضوع را به ذهن متبادر می‌کند که فلانی آدم مقتدری نیست، پس نمی‌تواند کاری بکند و در نتیجه نباید به او یا اصلاً هیچ کس دیگری رأی داد. معنای این حرف‌ها به گمان من چیزی جز تبلیغ برای اقتدار‌گرایی و آدم مقتدر نیست.
تبیین روان‌شناسی اجتماعی این قضیه از عهده من خارج است، اما دست کم این را می‌فهمم که حرفی را که در سال‌های دور و نزدیک تک و توک کسانی (نخبه و عامی) می‌گفتند، این روزها بسیار می‌گویند؛ این را که کشور ما احتیاج به یک آدم مقتدر مثل رضاخان دارد. می‌دانم که متشکل نبودن مردم و نبودن نهادهای مدنی مثل احزاب ریشه‌دار و سندیکاهای قدرت‌مند و انجمن‌ها و کانون‌های مردمی‌، خود‌به‌خود مردم را در کنترل و تعدیل قدرت حکومت ناتوان کرده و تا حدودی طبیعی است که نجات خودشان را از جایی بیرون از خودشان انتظار داشته باشند، و چه بسا اصلاً نه فقط به نیروهای مردم و نهادها باور نداشته باشند که حتی قدرت‌های داخلی را هم بازیچه قدرت‌های بزرگ‌تر خارجی بدانند و طبعاً منجیشان را هم در جایی دیگر بجویند. در شرایط فرهنگی سیاسی ما این طرز تفکر برای عامه مردم عجیب نیست. اما شنیدن این حرف‌ها از زبان آدم‌هایی عجیب است که با تاریخ جهان، یا لااقل وقایع مربوط به قدرت رسیدن موسولینی و هیتلر آشنایند، و یا دست کم می‌دانند که رضاخان به ازای راه‌آهن و پل‌هایش چه روز اهل فکر و فرهنگ و سیاست این ملک آورد.
آنچه که این روزها از زیان مردم و به خصوص مردمی که حرف‌هایشان از تلویزیون پخش می‌شود، می‌شنویم، این نیست که رئیس جمهوری لایق یا متخصص و کارا می‌خواهند. آنها به وضوح کسی را می‌خواهند که قدرت داشته باشد. اما این قدرت یا اقتدار را کسی معنا نمی‌کند. کسی نمی‌گوید چرا حتی نامزدها این روزها حرف از رضاخان می‌زنند. کسی نمی‌گوید شیوه رضاخانی یعنی فراتر از قانون کارکردن، یعنی به جای اصلاح قوانین، کنار گذاشتن و نادیده گرفتن آن و یعنی به هیچ گرفتن اندیشه‌های نخبگان و راهبران فکری مردم، و به جای کل ملت تصمیم گرفتن و سپس عمل کردن و یعنی سرکوب کردن هر کس که به هر دلیل سد راه باشد و بالاخره یعنی خود را بالاتر از هر چیز و هر کس دیدن.
به گمان من مسأله تأسف بار این نیست که مردم ما هنگامه‌ای که احزاب و دولتمردها را بیش از حد با هم درگیر و ناتوان از پاسخ‌گویی به خواسته‌هایشان می‌بینند، منتظر و آماده آمدن منجی باشند. ملت‌های دیگر هم چه بسا در چنین شرایطی همین طورند. مسأله ما این است که گاهی حتی نخبه‌ها و اهل اندیشه‌مان هم همین را می‌گویند، یا دست کم سکوت کرده‌اند و نمی‌گویند که چرا اصلاً باید منتظر آدمی مقتدر باشیم و چرا برعکس نباید آدمی را بخواهیم که نشانه‌ای از زور و زورمداری در او نیست؟ چرا نباید از قدرت‌های تبلیغاتی بترسیم، به جای این که از آن همه ثروت و زوری و تزویری که پشت آنها هست، خوشمان بیاید؟ چرا نباید به جای آدمی که می‌گوید این کار و آن را می‌کنم (و همه می‌دانند که اگر هم بخواهد نمی‌تواند این وعده‌های دروغین معیشتی را انجام دهد)، از خواسته‌های روشن و مشخص‌اش برای تغییر قوانینی بگوید که نه فقط چرخش قدرت و انتقال بخش عمده‌ای از قدرت حکومت به نهادهای مردمی بگوید تا به جای دولت یا رئیس دولتی مقتدر، مردمی مقتدر داشته باشیم؟
یعنی مردمی که در نهادهای غیرحکومتی متشکل شده‌اند و برای بسیاری از مسائل‌شان خودشان تصمیم می‌گیرند و آنها را انجام می‌دهند، و همین طور قدرت تأثیرگذاری بر رفتارهای حکومت را نیز از طریق انتشار افکارشان در رسانه‌های خصوصی و همین‌طور با اعتصاب‌ها و تظاهرات دارند.
به گمان من در اقتدارخواهی امروز بیش از هر کس اصلاح‌طلب‌های حکومتی مقصرند. چون با انداختن گناه انجام نشدن خیلی از خواسته‌های خودشان و مردم در درجه اول خاتمی را ناتوان از پیشبرد خواسته‌های مردم معرفی کردند و در درجه دوم دستاوردهای این هشت سال را خود به خود کم‌تر از آن چه بود وانمود کردند و در درجه سوم و مهم‌تر از همه، کوتاهی‌های خودشان را در زمینه‌سازی برای به وجود آمدن نهادهای مدنی، پنهان کردند. نتیجه طبیعی این‌ها هم همین اقتدارخواهی امروز است.
به گمان من امروز بیش از هر چیز باید از همین دولت به اصطلاح مقتدر ترسید؛ دولتی که قرار است به جناحی معتلق نباشد (که به دلیل ناممکن یا حتی غیرضروری بودن اجماع یا وحدت در شرایط فعلی، معنایش نداشتن دیدگاه روشن در قبال مسائل مختلف اجتماعی است)، دولتی که قرار است حتی در این سال‌هایی که وضع معیشت مردم به نسبت سال‌های جنگ اندکی بهبود پیدا کرده، هنوز فقط به فکر معیشت مردم باشد (و یعنی بی‌اعتنا به خواسته‌های فرهنگی و سیاسی آنان)، دولتی که قرار است آن را کسانی هدایت کنند که امروز شعارهای آزادی‌های اجتماعی‌ای را می‌دهند که در سال‌های گذشته خودشان این آزادی‌ها را محدود یا منع کرده بودند، دولتی که بیش از آن که طرف خطاب و مشورتش نخبگان باشد، توده‌های نامتشکل جوان‌هاست. چنین دولتی احتمالاً می‌تواند با تکیه بر روابط درون حکومتی مقتدر هم باشد، اما این اقتدار در هیچ شرایطی به نفع مردم نخواهد بود. چون اقتدار دولت یا حکومت به طور کلی از طرفی موقت است و همه ضعف‌های ساختاری را پنهان می‌کند و در نتیجه با تضعیف آن اقتدار دوباره همه آن ضعف‌های ساختاری آشکار می‌شوند. (در درجه اول هم به شکل از دست رفتن امنیت و آرامش سیاسی آشکار می‌شوند، چنان که بعد از رضاخان و امثال خارجی و داخلی او اتفاق افتاده). از طرف دیگر و مهم‌تر این که اقتدار معنایی جز ضعف نهادها و نیروهای مردمی ندارد. (21 خرداد 84)