موضوعی است قابل تأمل که از چهار شاعر بزرگ ایران تنها یک تن که فردوسی باشد، پیش از یورش مغول به زندگی پای نهاده. سه تن دیگر متعلق به دوره مغول یا ایلخانیاند. اکنون این سوال پیش میآید که حمله مغول و تسخیر ایران تا چه اندازه در نقشبندی اندیشه این سه شاعر تأثیرگذار بوده است؟
به طور کلی هر جنگ بزرگ موجد تکانهایی در جامعه میشود، از جمله ویرانگری و کشتار تاتاران که تا قرنها در ایران تأثیرگذار بوده است، و هم اکنون نیز آثارش پای میفشارد. میدانیم که بعد از این یورش، نوعی رکورد و گسیختگی فکری بر ایرانی حاکم گشت، و دامنه نمود آن به دوره صفویه و قاجار کشیده شد. در این زمان تاریخنویسی تا حدی رونق گرفت، هنر نیز شکوفایی یافت؛ ولی سایر شئون فکری از زایش بازماند. پس چه شد که این سه شاعر بزرگ در این دوران پدید آمدند؟ موضوع محتاج بررسی همه جانبهای است، ولی اگر بخواهیم در یک کلمه به پاسخ برسیم، ناگزیر باید بگوییم که آنان هنوز به «مغولزدگی» عارضهمند نشده بودند و از بنیه فرهنگ گذشته بهره گرفتند.
با این حال، ما ناظر دو تیره فکر بودهایم که در گذشته هم وجود داشتهاند؛ ولی در این دوره رشد میکنند: یکی اندیشه صوفیانه است که بشر هر چه امید از چارهجویی زمینی برمیگیرد، بیشتر به عالم بالا متوجه میشود: دیگری تیره فکر خیامی؛ یعنی اغتنام وقت و بهره گرفتن از مواهب زندگی. در این دنیای سردرگم چون هیچکس از فردای خود خبر ندارد، پس باید خود را دریافت.
جلالالدین مولوی به هنگام هجرت خانوادهاش از بلخ، میبایست ده یا دوازده ساله بوده باشد. مغولان در سال 616 ه.ق به خراسان بزرگ حمله آوردند و دو سال بعد به بلخ رسیدند. پیش از آن خانواده مولوی این شهر را ترک کرده بودند. از این پس عمر مولوی به تمامی در جریان ترکتازی مغول گذشته است. منتها چون در آسیای صغیر به سر میبرده، بنحو مستقیم در معرض فاجعه قرار نگرفته است. از سال 654 ه.ق به تدریج آسیای صغیر به دست مغولان میافتد و بدینگونه بیست سال آخر عمر مولانا در این دوران سپری میشود، با این حال، چون شهر قونیه هنوز به اشغال در نیامده است، او یورش آنان را به چشم نمیبیند؛ هرچند از سال 634 که سال مرگ علاءالدین کیقباد است، منطقه در ناآرامی و هرجومرج به سر میبرد، و میتوان گفت که چهل سال آخر عمر مولوی، مصادف با دوران پر آشوبی از منطقه است.
مثنوی و غزلیات در این دوران سروده شدهاند، و نمیتوانستهاند از وضع زمانه تأثیر نگیرند؛ منتها اندیشه مولوی برفراز حوادث حرکت میکند و به عوارض گذرا نمیپردازد. او کل آفرینش و چگونگی کار بشر را مورد نظر دارد. گذشته از آن اینگونه مصائب چندان تازگی نداشتهاند. پیش از او سنائی و عطار نظیر همین عوالم را تجربه کردهاند. ایران در چنبرهای افتاده بود که میبایست مصیبت پشت مصیبت بر او فرود آید.
اینکه مولوی در مثنوی رهایی انسانی را به عشق گره میزند، و مانند پیشگامان خود نفس را بزرگترین دشمن میشناسد، و در غزلیات آن حالت شورانگیز شوریدهوار را به کار میآورد، و میخواهد که در «سماع» یعنی حرکت موزون بدن، غلیان درونی خود را فرونشاند، نشانه آنند که اوضاع و احوال زمان بر او اثرگذار بودهاند. در واکنش به آن همه ویرانی و حرص و تعصب و خونخواری است که او یگانگی انسانها را میسراید و خود را «دمساز دوصد کیش» میخواند و میانگارد که موسی و فرعون بر یک پایه حرکت میکنند، و محمد خوارزمشاه به هماناندازه گناهکار است که چنگیز. تفکری است که سرنوشت بشر به آن گره خورده است، و گشایش آن. اگر گشودنی باشد. به دست خود بشر صورت خواهد گرفت، با به زیر پا نهادن نفّس.
تولد سعدی نیز در سال 610 یا 615 هـ .ق مقارن است با حمله مغول. اگر بگیریم که او سفرهای خود را در بیست سالگی آغاز کرده است، در تمام این مدت که بیستوپنج تا سی سال کشیده، او دور از هنگامه مغول در مکانهای امنتری به سر برده است. از آنگاه هم که به شیراز باز میگردد، فارس بر اثر تدبیر و سازش خانواده زنگیها در آرامش و امنیت نسبی به سر میبرد. او نیز تجربه دست اول از فجایع مغول نداشته است. آنچه فراگرفته از دیدهها و شنیدهها بوده. با این حال، نمیتوان گفت که ذهن تیزبین او از آنچه در اطراف میگذشته، متأثر نمیشده. نتیجه آنکه او نیز آمیختهای از عرفان و عشق و اغتنام وقت را در آثار خود گنجانده و همه آنها را در این بیت خلاصه کرده که:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
سعدی کوشیده است تا مردم مصیبتزده زمان را با نصیحت به شکیبائی و همدردی فراخواند و آب رفته پریشانی را به جوی بازآورد.
البته محور دیگر فکر او زیبایی و عشق است که از طریق آنها میخواهد فروزشی در درونها پدید آورد. وقتی همه دلبستگیها سست شد و روزگار آنهمه لغزان گشت، به چه میتوان دلبست جز به خوبی و زیبایی؟ سعدی مسیر مداحی را نیز تغییر میدهد و آن را از آن صورت سخیف پیشین برون میآورد. وقتی گردنفرازان زمانه به آن آسانی فرو میافتند، مانند زبوَنترین مردمان، دیگر چگونه بتوان آنان را لایق ستایشهای غلوآمیز دانست؟ از این گذشته، چه بسا که حاکمان مغول و دست نشاندگان آنان، بیشتر از فرمانروایان شاعرانه پایبندی نشان میدادهاند.
اکنون بیاییم بر سر حافظ. وی در فضای دوران قرن هشتم زندگی کرده که دیگر تب و تاب اشغال مغول فرونشسته و ایلخانان جای آنان را گرفتهاند. او صد سالی بعد از دو شاعر بزرگ دیگر پای به زندگی نهاده. با اینهمه، در زمان او تمام عوارض دورانهای پیش و بعد از مغول، متراکم شدهاند. او همه آنها را به هم گره میزند و فشرده آنها را در همین تعداد اندک غزلهای خود میگنجاند. از این رو در حافظ بیش از دیگران زمین و آسمان به هم پیوند میخوردند. در عین آنکه رو به فراز دارد، نعمتهای خاکی را از یاد نمیبرد و یک ترکیب عرفانی - خیامی که با باریک بینی رندانه همراه است در غزلهای خود به کار میگیرد.
حافظ در دورانی به سر میبرد که باید آن را «خانه روشن کردن» فکر خواند. بعد از او هیچ اثر مهمی که با گذشتهها برابری کند، پدید نمیآید. او لایه زیرین اندیشه ایرانی را میکاود، و در حالی که مانند سعدی گریزگاه دیگری جز عشق و مستی برای رهایی از سنگینی بار زندگی نمییابد، شادی و غم را در کنار هم مینهد. در مجموع اوضاع و احواله به گونهای است که بر زبان او جاری میگردد.
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
و یا این بیت:
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
فریاد از این بیابان وین راه بینهایت
ولی محرک این اندیشه تنها ناظر به دوره مغول و بعد از مغول نیست. سلسلههای دیگر چون غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان نیز که با خلافت بغداد همدست بودند، رفتاری در پیش گرفتند که خود زمینهساز هجوم مغول شد. تخریبگری این سلسلهها از لحاظ مادی و معنوی خود داستان دیگری دارد: فساد اخلاقی، تحجر، جنگ فرقهای، کتابسوزان، خودکامگی و هوسبازی این است که چون نوبت به حافظ میرسد، بر موضع درد انگشت میگذارد. صد سال پیش از او، سعدی این طور حرف نمیزد که بگوید کار جهان «هیچ در هیچ» است، و راه زندگی وحشت زاست.
به نظر میرسد که فساد نخبگان، جهل عوام و آزمندی کارگزاران حکومت که سنایی آنها را «ریاست جوی رعنا» میخواند، زیانش کمتر از توحش مغول نبوده است. رویاورزی، قلب حقیقت و نامردمی به منظور فرونشاندن جاهطلبی، توأم با آز عالمان دنیادار، کار را به جایی رسانده بود، که برای روح حساسی چون حافظ قابل تحمل نباشد. این است که او گاه بگاه به گریه میافتد و سخنش نالهوار میشود:
بنال بلبل بیدل که جای فریاد است!
حافظ اگر تا این پایه مورد قبول مردم قرار گرفته، برای آن است که سخنگوی وجدان آگاه و ناآگاه ایرانی بوده و به زبان کنایه گفته است آنچه را که دیگران نگفتهاند و یا ناتمام گفتهاند. مردم صدای درون خود را از زبان او میشنوند، و حیرت میکنند از اینکه او آنگونه به سراچه ضمیر آنان راه یافته. به این سبب به او لقب «لسانالغیب» دادهاند، و از دیوانش فال میگیرند. استقبالی که هم امروز در میان ایرانیان از شعر حافظ میشود، قدری مایه نگرانی است؛ زیرا نشانه آن است که اُفت اخلاقیای نظیر آنچه در زمان او بوده، خود را مینمایاند، از این رو مردم به او پناه میبرند، و میخواهند سرنوشت خود را از زبان او بشنوند.
اتفاق چنین شد که شمسالدین محمد حافظ شیرازی آخرین سخنگوی یک ملت مصیبتزده باشد، یک ملت تحقیر شده و در عین حال امیدوار. اگر حافظ در دوره دیگری و محیط دیگری، مثلاً در قرن پنجم زندگی میکرد، اینگونه حرف نمیزد. هنوز قضیه آنقدرها پخته نشده بود. هنوز همه آزمایشها انجام نگرفته و به شکست نینجامیده بود. چنین مینماید که در زمان او همه راهها بسته مینموده، و او این را خوب دریافته است. از همین روست که در بحبوحه نابسامانی آنقدر از امید و انتظار حرف میزند.
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
یا:
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم...
یا:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند...
یک واقعه کوچک میتواند او را دلخوش کند. گاه شبیه به کودکی میشود که با یک نقل چهرهاش باز میگردد. ناامنی، تزلزل اجتماعی، بیفردایی به گونهای است که دمبدم تکرار میکند:
هر وقت خوش که دست دهد، مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست
به طور کلی این تفکر خیامی، تفکر دم غنیمتی، ناشی از بدبینی نسبت به بهبود اوضاع است. نوعی خرابی اصلاحناپذیر در کشور لانه کرده و مردم را وامیدارد که قضا قدری بشوند. او آنقدر از «قلب» ،از وارونگی حرف میزند که مینماید که به خود هم اعتماد ندارد. در این خم رنگرزی که همه در آن افتادهاند، همه رنگ میشوند. این است که میگوید:
قلب آلوده حافظ بر او خرج نشد...
یا: حافظ به حق قرآن کز شید و رزق باز آی...
از جهتی این از اقبال ملت ایران بود که حافظ در این دوره خاص - زندگی کرد، تا ایران بتواند یک سخنگوی تمام عیار بعد از مغول داشته باشد. دوره شش ساله حکومت «مبارزالدین» گرچه برای مردم فارس بد آیند بود، برای حافظ حاوی درسهای گرانبهایی گشت. مانند جعبه سیاه هواپیمای که میگوید در درون واقعه چه گذشته است.برای آنکه عمق فاجعه در ایران مغول زده دریافت شود، دو غزل بسیار معنیدار او را در کنار هم میگذاریم. هر دو در انتهای عمر شاعر گفته شدهاند: یکی با این مطلع:
سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی
دل زتنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
تا میرسد به اینجا که بگوید:
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی!
و آنقدر عاجز میشود که به تیمور لنگ توسل بجوید:
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی حوی مولیان آید همی
تیمور هنوز به کشتارهای سه ساله خود در خراسان و اصفهان دست نزده است، نوید یک فرمانروای قدرتمند با خود دارد و حافظ از او میخواهد که بیاید و سروسامانی به فارس بدهد. بعد از مرگ شاه شجاع، فارس دستخوش آشوب است، و صحنه رقابتهای خانواده آلمظفر. وضع به قدری بد است که در پایان غزل به گریه میافتد:
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق؟
عشق در اینجا همان «باد بی نیازی خداوند» است که امام بخارا، برای توجیه کشتارهای مغول از آن یاد میکرد. باید کارد به استخوان رسیده باشد که برای رهایی دست به دامن ترک خونخواری چون تیمور بشوند. نگاهی به تاریخ فارس در این دوره چگونگی کار را روشن میکند. اما چندی نمیگذرد که وضع به گونهای دیگر میشود و غزل دوم در کار میآید. تیمور مردم اصفهان را قتل عام میکند و به هر جا روی مینماید، تباهی با خود میآورد. با فارس نیز همین معامله میشود. این است که غزل دوم سروده میشود:
دو یار زیرک و از باده کهن دوم نهی
فراغتی و متابی و گوشه چمنی
آنگاه میآید به آنچه بر سرزمین او عارض شده
ز تند باد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یاسمنی
و آن را دورانی میخواند که:
که کس به یاد ندارد تچنین عجب ز منی
و به نظرش میآید که این بیمار کارش از علاج گذشته باشد:
مزاج دهر تبه شد در این بلا، حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
اما در انتها همان امید همیشگی گریبانش را میگیرد:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
جنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
چه بر سر حافظ آمده؟ چه در اندیشه او گذشته که یک بار تیمور را برای نجات کشور به فارس دعوت میکند، و زمانی بعد او را «اهرمن»، «دجال فعل» و «ملحد شکل» میخواند؟ (در غزلی که برای شاه منصور گفته: بیا که رأیت منصور پادشاه رسید...) بدیهی است که خونریزیهای تیمور در این چند ساله موجب این تغییر نظر بوده، ولی موضوع عمیقتری در کار است، و آن این است که ملت ایران به درجهای از استیصال رسیده بوده که همواره چشم به راه یک «نجات بخش» باشد. هر که هست گو باش، ولو از ستمگر پیشین بدتر از آب درآید. ناامنی و آشوب چنان ریشه گرفته بوده که هر جباری که اندکی نوید برقراری امنیت با خود میداشته، مورد قبول قرار میگرفته.
قتل شیخ ابواسحاق اینجو به فرمان مبارزالدین در 754 واقع شد و در سال 795، کشتار خانواده آلمظفر به فرمان تیمور صورت گرفت: یعنی چهل و یک سال بعد همان بر سر خاندان مظفری آمد که بر سر خانواده اینجو آمده بود! حافظ که آنهمه از بیاعتباری دنیا دم زده و کار جهان را «هیچ در هیچ» دیده بود، خوشبختانه دیگر نبود تا ببنیند که زمانه چه دلیل ملموسی مبنی بر تأیید نظر او عرضه کرده است.
به طور کلی از چند قرن پیش یک جرثومه ناپیدای بینام در درون جامعه ایرانی راه یافته بوده که او را از سروسامان گرفتن باز میداشته. چندگاهی آرام میگرفته. و باز از نو به هم ریختگی شروع میشده. فجایع تیمور زبانزد تاریخ است. پس از او ترکمانان آققوینلو و قونیلو میآیند که آنان هم بیگانهاند. آنگاه نوبت به صفویه میرسد و بار دیگر حکومت «دین و دولت» به کار میافتد. با آمدن آنان گرچه چندگاهی کشور به امنیت نسبی و یکپارچگی دست مییابد، ولی آن نیز به بهایی گران تمام میشود که توقف اندیشیدن را به همراه دارد. از این رو هجوم افغان را به دنبال میآورد که خود برآیند غفلت و خرافهگری دوران است؛ همانگونه که یورش مغول برآمده از روش حکومتی سلجوقی و خوارزمشاهی بوده است. دوران سیادت کریمخانی که به نسبت انسانیتر بوده، کوتاه بود و تنها بخشی از ایران را در بر میگرفت، و آنگاه قاجار سر برآوردند که میتوان حکومت آنان را «استمرار عقب ماندگی» خواند. طی این صد ساله مشروطه نیز ایران در کار آزمایشهای گوناگون بوده اکه به نتیجه مطلوب دست نیافته. چرا چنین است؟ مشکل این کشور در چیست؟ باید به دنبال سرچشمه رفت و دید که کمبود در کجاست، گره در کجاست؟ این مشکل تنها از مغول شروع نمیشود، گرچه در آن به اوج میرسد. بروز آن از چند قرن پیش از یورش مغول است وضع طبیعی و موقعیت ایران به گونهای است که یا میبایست نیرومند و متمرکز باشد که دیگران از او حساب ببرند، چنانچه در هزاره اول تاریخ خود چنین بود، و یا تن به پیشامدهای ناگوار بسپارد و اکنون که ما در آغاز قرن بیست و یکم قرار گرفتهایم و دنیا در حال دگرگون شدن است، باید در اینباره به فکر فرو رویم. برای این کار لازم است که به «پایهها» برگردیم و ببینیم که در طی تاریخ چه چیزها به مزاج ایران سازگار بوده و چه چیزها نبوده، چه چیزها سنگ بر سر راه بوده و چه چیزها او را به جلو رانده. این بازبینی بزرگ باید در پرتو تاریخ و فرهنگ این کشور و شناخت خصائل قومی ایرانی صورت گیرد. نباید گذارد که بنیه معنوی کشور تحلیل رود که اگر برود، کاهیدگی به او روی آور خواهد شد و این احتمال هست که بهانهها و نفاقها، حتی تا سر حد ادعای جداسری، روی بنمایند. نباید گذارد دیر شود.
گر بخواهی که بجویی دلم، امروز بجوی
ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم