تاریخ انتشار : ۰۱ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۵  ، 
شناسه خبر : ۱۶۲۵۸۶

دکتر حسین دهشیار
چشم‌انداز جهانی به گونه‌ای کیفی دچار تحول شده است. تغییر بنیادی در الگوهای قدرت از ابتدای دهه 90 منجر به نتایج اجتناب‌ناپذیر در سطوح خرد و کلان شده است. به دنبال سقوط کمونیسم به عنوان یکی از دو الگوی هنجاری مسلط در مناسبات قدرت در صحنه داخلی و قلمرو جهانی، معادلات تقویت‌کننده تعاملات در هر دو حیطه داخلی و خارجی به گردباد تغییر گرفتار آمد. خلاء ناشی از محو کمونیسم به عنوان یک قالب ارزشی مسلط در محاسبات داخلی، در بسیاری از کشورهای غیرغربی فضای لازم را برای رشد رادیکالیسم سنتی غیرپویا فراهم آورد. در گستره بین‌المللی به پایان رسیدن تعارض ایدئولوژیک هژمونی به معنای وسیع کلمه را که در ادبیات منسوب به گرامشی از آن صحبت می‌شود شاهد هستیم. تغییر تاثیرگذاری گروه‌ها و نیروهای اجتماعی در حیطه داخلی و همچنین جابه‌جایی سلسله مراتب قدرت در حوزه بین‌المللی را باید از مولفه‌های ایجادکننده تغییر در چشم‌انداز جهانی دانست. متفاوت شدن نقش‌های جهانی این امر را ضروری می‌سازد که بازیگران مطرح نظام بین‌الملل و بالاخص نافذترین بازیگر اولاً به تعریف جدید از محیط بیرونی بپردازند، ثانیاً در رابطه با عملکرد جهانی خود به توجیهی متناسب با شرایط متوسل شوند و ثالثاً به تاکتیک‌های موثر و نافذ با توجه به منابعی که در اختیار دارند، تکیه کنند. با در نظر گرفتن این نکات است که متوجه می‌شویم چرا سیاست خارجی آمریکا را در قرن بیست و یکم باید در قالبی متفاوت از دوران جنگ سرد به تحلیل کشید. شرایط جدید بین‌المللی آمریکا را به عنوان مطرح‌ترین بازیگر بین‌المللی ملزم به ارائه یک استراتژی نوین بین‌المللی و روش‌های متمایز با دوران جنگ سرد ساخت. برای دریافت درکی ساده از تحول در استراتژی و تاکتیک آمریکا به تشریح آن می‌پردازیم.
استراتژی سوء‌نفوذ و تاکتیک پیشگیری
از سده 1500 شاهد ظهور دنیای مدرن هستیم. اروپا و به عبارت دیگر غرب مرکز روشنفکری، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و جغرافیای این کلیت مدرن محسوب شده است. در این دنیای مدرن، سیستم بین‌الملل مبتنی بر این دو اصل قرار گرفت که واحدهای سیاسی کارآمد ـ به زبان دیگر کشورهای غربی ـ از استقلال و نیز از حاکمیت برخوردار هستند. تداوم این سیستم به این وابسته شد که یک کشور و یا ائتلافی از کشورها وجود داشته باشند که توازن قدرت را برقرار کنند و اجازه ندهند هیچ بازیگری با به زیر قدرت کشیدن کشورهای کوچک و یا ضعیف به یک امپراتوری تبدیل شود. توازن قوا به عنوان مکانیسم حیات‌دهنده سیستم بین‌الملل مدرن مورد توافق قرار گرفت. به همین روی نقش کشورهای بزرگ در این سیستم اعتبار فراوان یافت؛ چرا که آنها دارای توانایی نظامی هستند که بتوانند توازن را برقرار کنند و اجازه ندهند هیچ بازیگری خود به قدرت هژمون مبدل شود. برای جلوگیری از شکل‌گیری یک امپراتوری مسلط بود که دوران اتحادیه‌ها، ائتلاف‌ها و رقابت‌های قاره‌ای شکل گرفت. در همین راستا، دست‌یابی به قدرت نظامی دغدغه اصلی قدرت‌های بزرگ شد و درک ژئوپولتیک از معادلات بین‌المللی اعتبار بیشتری یافت. نظام چند قطبی با تکیه بر مولفه تعیین‌کننده توان نمایش قدرت در ورای مرزهای جغرافیایی و ماهیت سیستم بین‌الملل را به وجود آورد. به دنبال پایان جنگ دوم، به علت دگرگونی بنیادی در سیستم بین‌الملل با جهانی متفاوت روبه‌رو شدیم. ایالات متحده آمریکا برای اولین بار در طول تاریخ کوتاه خود در موقعیتی بلامنازع در صحنه بین‌المللی قرار گرفت. مرکز ثقل قدرت برای اولین بار در پانصد سال گذشته به خارج از اروپا منتقل شد و کشوری غیراروپایی رهبری جهان غرب را عهده‌دار شد. روابط سنتی استعماری اروپامحور محو شد و شکلی نوین از روابط حیات یافت. آمریکا در چارچوب موقعیت متمایز جهانی خود و تحت تاثیر تاریخ، جغرافیا، اقتصاد، سیاست و ویژگی‌های فرهنگی نظم مطلوب نظر خود را مستقر کرد و نظم لیبرال با مولفه‌های آمریکایی به وجود آمد. واقعیات جهانی و ویژگی‌های متمایز آمریکا از متحدین اروپایی، برقراری نظم لیبرال آمریکایی‌ها را اجتناب‌ناپذیر ساخت.
اگر قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم محل رقابت مراکز قدرت اروپایی بود پایان جنگ دوم منجر به تمرکز قدرت در دو قطب متعارض شد. آمریکا هر چند که از انحصار اتمی برخوردار بود اما اتحاد جماهیر شوروی با در اختیار داشتن وسیع‌ترین جغرافیای دنیا، بهره‌مند بودن تقریبی از تمام منابع زیرزمینی استراتژیک بالاخص ذخایر عظیم انرژی، داشتن جمعیت زیاد تحصیلکرده، نمایش قوی‌ترین نیروی نظامی متعارف در دنیا با توجه به تعداد نظامیان و ادوات سنگین رزمی و برخورداری از زیربنای صنعتی قدرتمند، آمریکا را به چالش کشید. در 500 سال گذشته هیچ یک از قدرت‌های برتر اروپایی با چالشی از این دست روبه‌رو نشده بودند. این اولین بار بود که یک قدرت بزرگ در سطح جهان با رقابتی از این دست روبه‌رو می‌شد. آنچه به چالش شوروی ماهیت انحصارگونه و غیرتاریخی اهدا می‌کرد این بود که یک نظام ایدئولوژیک داشت. این واقعیت انکارناپذیر بود که آمریکا را مجبور به ایجاد نظمی کرد که با توسل به آن قابلیت‌های مادی و روانی لازم را برای جوابگویی به چالش کمونیسم به عنوان یک ایدئولوژی همه‌گیر و همه‌جانبه داشته باشد. نظمی که آمریکا بر جهان اعمال کرد با توجه به این نکته شکل گرفت که می‌بایستی با مهمترین سلاح رقیب یعنی اعتبار ایدئولوژیک مواجه شود و از سوی دیگر با چالش‌های نظامی آن مقابله کند. در حیطه غیرنظامی نظم لیبرال آمریکایی مبتنی بر ایجاد نهادهای فراملی بین‌المللی برای هنجارسازی و شکل دادن به قوانین و رویه‌های واحد برای مدیریت روابط بین‌المللی بود. سازمان ملل، بانک جهانی، صندوق بین‌المللی پول و گات در این رابطه تشکیل شدند. تجارت آزاد اساس خط مشی تجارت جهانی آمریکا قرار گرفت تا از طریق ایجاد وابستگی متقابل ثبات و صلح تقویت شود. تقویت نهادهای دموکراتیک نیز دنبال شد هر چند که رژیم‌های ضددموکراتیک طرفدار آمریکا به دلایل ژئوپولتیک حمایت شدند تا بتوان با بسط دادن ویژگی‌های جامعه مدنی با انحصارگرایی ایدئولوژیک مقابله کرد. نظم لیبرال که بعد از پایان جنگ دوم مبنای عملکرد آمریکا در صحنه جهانی شد و چارچوب ارزشی تفسیر حوادث بین‌المللی را به وسیله آمریکا بنیان نهاد با توجه و وقوف به این واقعیت شکل گرفت که به یک ظرفیت و دکترین نظامی نیاز است. برای حمایت از منافع جهانی آمریکا و میسر نمودن استقرار نظم لیبرال دکترین نظامی آمریکا بعد از پایان جنگ دوم از تلفیق دو نظریه شکل گرفت. واقع‌گرایان معتقد بودند که هر زمان کشوری در تعارض با آمریکا است باید قدرت نظامی خود را به سطحی برساند که خطر واضح و مستقیم علیه منافع آمریکا به وجود آورد این وظیفه آمریکا است که خطر به وجود آمده نظامی را با توسل به توان رزمی خود از بین ببرد. واقع‌گرایان در واقع میزان ظرفیت نظامی کشورهای مخالف آمریکا را برای واکنش آمریکا ضروری گرفتند، لیبرال‌ها برخلاف واقع‌گرایان که تکیه را بر میزان قدرت رزمی کشورهای مخالف آمریکا برای شکل دادن به رفتار واکنشی آمریکا قرار دادند تاکید را بر ویژگی روان‌شناختی متوجه ساختند. لیبرال‌های آمریکایی اعتقاد داشتند که آنچه باید معیار ارزیابی آمریکا از کشورها باشد به ضرورت می‌بایستی متوجه نیات رهبرای این کشورها باشد. بدون توجه به ظرفیت‌های نظامی یک کشور اگر مسئولان آن کشور اعلام دارند که هدفشان ضربه زدن به منافع جهانی آمریکا است در این صورت باید این کشور را دشمن محسوب کرده و تصمیمات مقتضی را اتخاذ کرد.
در حیطه ارزیابی وجود یا عدم وجود تهدیدات نظامی متعارف، آمریکا در بطن استراتژی سد نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خارج از اروپای شرقی سیاست را بر این قرار داد که به پیشگیری بپردازند. راهبران آمریکا از هری ترومن تا بیل کلینتون این حق را برای خود محفوظ داشتند هر زمان که به این نتیجه برسند کشوری خواهان لطمه زدن به منافع آمریکا است و از توانایی‌های نظامی متعارف برای تحقق نیات خود برخوردار است باید به اقدام پرداخت. این بدان معناست که پیش از آنکه کشور دشمن آمریکا به اقدام نظامی متوسل شود، آمریکا به پیشگیری بپردازد و به اقدامات براندازی متوسل شود. این اساس سیاست نظامی آمریکا در قلمرو مقابله با خطرات متعارف نظامی به وجود آمده به وسیله دشمنان این کشور قرار گرفت. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، فضای سیاسی، ایدئولوژیک و امنیتی را در صحنه جهانی به شدت چنان دگرگون ساخت که منجر به دگرگونی در ماهیت استراتژی آمریکا و به تبع آن تاکتیک‌های متناسب با آن شد.
استراتژی اشاعه نفوذ و تاکتیک پیشدستی
سقوط هنجاری و مادی کمونیسم منجر به دگرگونی ماهوی در نظام بین‌الملل شد. آمریکا در موقعیتی قرار گرفت که بعد از قرن اول میلادی و در اوج قدرت امپراتوری رم بی‌سابقه است. سیستم بین‌الملل از دوقطبی به تک‌قطبی تبدیل شد و جایگاه جهانی آمریکا کیفیتی متمایز یافت. آمریکا از نقطه‌نظر نظامی در موقعیتی قرار گرفته که بلامنازع است چرا که بودجه نظامی این کشور بیشتر از مجموع بودجه نظامی 29 کشوری است که بعد از آمریکا قرار می‌گیرند. آمریکا از نظر اقتصادی برای خود یک جهان متفاوت است. تولید ناخالص این کشور از تولید ناخالص مجموع 25 کشور اتحادیه اروپا فزون‌تر است. آمریکا از نظر فرهنگی به جایگاهی انحصاری دست یافته است. ارزش‌ها و محصولات فرهنگی این کشور کیفیتی جهانی یافته‌اند و به ابزار اعمال سیاست‌های آمریکا تبدیل شده‌اند. با درک این برتری‌ها، آمریکا درصدد برآمده است که جایگاه انحصاری جهانی خود را به نفوذ جهانی تبدیل کند. استراتژی آمریکا از زمان به قدرت رسیدن جورج دبلیو بوش بر اشاعه ارزش‌ها و هنجارهای آمریکایی متمرکز شده است. آنچه عملکرد آمریکا را در نظام تک‌قطبی متمایز از دوقطبی ساخته است ماهیت عملکرد آمریکا است. استراتژی سد نفوذ که خصلتی واکنشی داشت به جهت عدم وجود هیچ رقیب هم‌ترازی به خط مشی تهاجمی و کنشی و به اشاعه نفوذ تبدیل گشته است. در نظام دوقطبی آمریکا از برتری نسبت به کشورهای بزرگ برخوردار بود.
اما در نظام تک‌قطبی که امروزه حاکم است، آمریکا از تفوق نسبت به دیگر بازیگران مطرح برخوردار است. به جهت این هژمونی است که آمریکا بدون مواجه شدن با چالشی جدی به اشاعه مولفه‌های نظم آمریکایی که به دنبال پایان جنگ دوم حیات یافت، ادامه می‌دهد. اشاعه تجارت آزاد، دموکراسی، لیبرالیسم، سرمایه‌داری و نهادهای فراملی همچنان اهداف جهانی آمریکا هستند. اما با توجه به عدم وجود کشوری که آمریکا را به چالش در رابطه با اشاعه این مولفه‌ها بکشاند که ناشی از پذیرش اصول بنیانی این مولفه‌ها به وسیله کشورهای مطرح نظام بین‌المللی است، طبیعی است که آمریکا به تاکتیک‌های متفاوت برای اشاعه نفوذ خود بپردازد. استراتژی امروزی آمریکا با وجود اینکه حاصل عملکرد ذهنی نومحافظه‌کاران است اما در رابطه با اینکه چه زمانی باید به قدرت نظامی برای دفاع از منافع آمریکا متوسل شد، به وضوح به نظرات لیبرال گرایش دارد. نومحافظه‌کاران بر این اعتقاد هستند، در تعیین اینکه کشوری برای آمریکا خطر محسوب می‌شود، در درجه اول نباید به توان نظامی آن کشور توجه شود، بلکه باید نگاه معطوف به نیات رهبران آن کشور باشد. اگر رهبران کشوری ـ در این رابطه تنها توجه به کشورهای فاقد سلاح‌های هسته‌ای است ـ حمله به آمریکا و یا لطمه زدن به منافع آمریکا را مطلوب می‌یابند، رهبران آمریکا این حق را باید برای خود محفوظ دارند که به این کشور حمله کنند و خطر را قبل از متبلور شدن نابود سازند. در اینجا هیچ توجهی به این نیست که این کشور از ظرفیت نظامی برای تهدید آمریکا برخوردار است بلکه تنها معیار، نیات رهبران است. طراحان آمریکایی بر این اعتقاد هستند که ممکن است کشوری در حال حاضر فاقد توانایی متعارف نظامی برای ضربه زدن به آمریکا باشد. اما اگر این کشور از رهبرانی برخوردار است که صدمه به آمریکا را مطلوب می‌یابند، در آینده اگر به توان نظامی دست یابند، محققاً به آمریکا ضربه خواهند زد. پس در زمانی که هنوز کشوری که اندیشه رهبرانش ستیزه با آمریکا را می‌خواهد از قدرت نظامی برای تحقق نظرات راهبرانش برخوردار نیست، باید به آن کشور حمله کرد تا در آینده خطری متوجه آمریکا نشود. سیاست پیشدستی مبتنی بر نیت رهبران است و توجهی به ظرفیت‌های نظامی کنونی نمی‌کند. در این چارچوب بود که حمله نظامی به عراق توجیه شد. نومحافظه‌کاران با وجود اینکه از نقطه نظر تئوریک معتقد به پیش فرض‌های واقع‌گرا هستند، اما در حیطه مقابله با کشورهای دشمن آمریکا که تنها دارای توان نظامی متعارف هستند، نگاه لیبرال را پذیرا شده‌اند. به عبارت دیگر جایگاه متمایز جهانی آمریکا آن را به شدت مطلوب ساخته است.