دکتر محمودرضا امینی
هنگامی که «توفان کاترینا» در آمریکا به وقوع پیوست، تمامی نگاهها به سمت این کشور جلب شد تا جهانیان نمایشی از مدیریت، صلابت و قدرت را شاهد باشند.
کشوری که مدعی است در تمامی جهان نظم نوین جهانی را بهوجود خواهد آورد و ملتها را از یوغ استبداد و ظلم و خفقان نجات خواهد داد، لاجرم باید نسبت به شهروندان کشورش توجه بیشتری داشته باشد و بحرانها، مشکلات و تنگناهای آنان را بهسرعت و با مدیریت برطرف کند.
علیرغم تمامی این پسزمینهها که در ذهن افکار عمومی جهان ایجاد کرده بودند، این مهم به وقوع نپیوست و هیچ اثری از مدیریت، صلابت، قدرت و حل مشکلات در این کشور مشاهده نشد.
پس از توفان کاترینا، مشکل جدیدی برای آمریکا در خلیج مکزیک به وجود آمد تا بار دیگر توانایی مدیریت دولتمردان این کشور به آزمون گذارده شود. این بار نیز جهانیان مشاهده کردند که بحران همچنان با ابعاد وسیع خود ادامه پیدا کرد، تا جایی که آمریکا از کشورهای جهان خواست تا به کمکش بشتابند.
گذشته از اینکه تقاضای کمک آمریکا از کشورهای دیگر برای ملتش که همواره داعیه برتری در گوششان زمزمه شده، سخت است، اما بار دیگر شهروندان آمریکا بر فقدان مدیریت صحیح منابع مالی و انسانی کشورشان واقف شدند.
نگاهی اجمالی به بودجهبندی در کنگره آمریکا نشان میدهد که هر ساله بودجه پروژههای بهداشتی، زیستمحیطی، آموزشی و حتی عمرانی با کاهش، مواجه و به موازات آن بر بودجههای نظامی این کشور افزوده میشود.
در واقع آمریکا پس از تمرین طولانیمدتی که در جنگ سرد برای پرداخت هزینههای گزاف نظامی داشت، بار دیگر با خود به رقابتی سخت پرداخته است تا بتواند برتری نظامیاش را به رخ کشورهای جهان بکشد و این درحالی است که در داخل با مشکلاتی دست به گریبان است که برای حل آنها دست کمک به سوی کشورهای دیگر دراز میکند.
دلایل فقدان مدیریت صحیح بحران در آمریکا در واقع به دو موضوع بازمیگردد. در وهله اول، سیاستمداران آمریکایی بیش از گذشته وقت خود را صرف مسائل خارج کردهاند.
بنابراین زمان و نیروی انسانی کافی را برای پرداختن به مسائل داخلی کشور ندارند. بهنظر میرسد آمریکا بهنوعی جنون دچار شده که بر اثر آن، به دنبال هرچه بیشتر پرداختن به مسائل بینالمللی است تا قدرت و حیثیت خود را در محیط بینالملل حفظ کند.
مخصوصاً اینکه آمریکا با مشکلات اقتصادی نیز دست به گریبان است و علاوه بر آن کشورهایی نظیر ژاپن و چین هر روز بر تلاشهایشان برای پیشی گرفتن از آمریکا در بعد اقتصادی، میافزایند.
آمریکا برای اینکه بتواند برتری مورد ادعای خود را به اثبات برساند، باید به ایفای نقش در تمامی مشکلات جهانی بپردازد که طبیعتاً در این صورت، پرداختن به مسائل داخلی در اولویت دوم و چه بسا برخی اوقات در اولویتهای بعدی قرار میگیرد.
از سوی دیگر، پرداختن به مسائل جهانی و ایفای نقش به عنوان عامل هژمونی در محیط بینالملل، هزینههای مالی زیادی را برای آمریکا دربر خواهد داشت. بنابراین موضوع دوم که به نبود مدیریت بحرانها در کشور آمریکا منجر شده است، بحرانهای مالی در این کشور و تخصیص نیافتن بودجه کافی برای این مسائل است.
حوادثی که در آمریکا رخ داده است، اعم از حادثه 11سپتامبر که به زعم برخی، ساخته و پرداخته خود آمریکاییها بود، توفان کاترینا، بحران خلیج مکزیک و... نشاندهنده نبود توجه کافی مسئولان این کشور به مسائل داخلی است. بهنظر میرسد فعلاً آمریکا میخواهد در یک بازی قدرت، برتری خود را در جهان حفظ کند و نگذارد گوی سبقت را از او بربایند.
فروپاشی شوروی بهخوبی نشان داد کشورها هنگامی که بیشتر از توان خود مسئولیت بهعهده میگیرند و بیش از حد بزرگ میشوند، نمیتوانند به کنترل خود بپردازند ودر نهایت سقوط خواهند کرد.
قانون جابهجایی قدرتها در سطح بینالملل، کارشناسان را به این نتیجه میرساند که آمریکا نیز باید به ناچار جای خود را به قدرتهای جدید بدهد.
در واقع روند تحولات سیاسی در آمریکا به این نتیجه رسیده که زمان برتری قدرت نظامی بهسر آمده است و کشورهایی دارای قدرت بیشتری در آینده جهان خواهند بود که قدرت اقتصادی بالاتری داشته باشند، اما این کشور درحال فرافکنی است تا بتواند نشان دهد که قدرت نظامی هنوز هم یکی از مؤلفههای کلیدی است که برتری در آن موجبات قدرتمندی کشورها را فراهم میکند.
بهنظر میرسد آمریکا آخرین تلاشهایش را برای حفظ قدرت بینالمللی خود انجام میدهد و به همین دلیل نمیتواند بهخوبی بر مسائل داخلی خود تمرکز کند و به حل آنها بپردازد.
در واقع نوعی پارادوکس در سیاست خارجی و داخلی آمریکا مشاهده میشود.
این کشور از سویی سعی میکند خود را همچنان به عنوان یک کشور مهم و قدرتمند در عرصه بینالملل حفظ کند و از سوی دیگر بر مسائل داخلی این کشور هر روز بیش از پیش سرپوش گذاشته میشود و مسائل، همچنان لاینحل و مسکوت باقی میمانند. در واقع یک سنت در تاریخ آمریکا وجود دارد و آن این است که این کشور هر مشکلی را که نتواند حل کند، از بین میبرد.
به عنوان مثال سرکوب فرقه «داوودیه» در آمریکا یکی از این موارد است.
آمریکا به این دلیل که مشغلههای زیادی در خارج از مرزهای خود دارد، هزینه مالی و انسانی و مدیریتی لازم را برای حل مشکلات داخلی خویش ندارد، توفان کاترینا و بحران خلیج مکزیک نیز از این قاعده مستثنی نبودهاند و بدون راهحل باقی ماندهاند.
حتی در بحران خلیج مکزیک آمریکاییها سعی کردند با واگذار کردن مسائل به انگلیسیها، مسئولیت را به آنان واگذار کنند.
در توفان کاترینا نیز با وجود اینکه بیماران زیادی در بیمارستانها بودند که نیاز به حمایت دولت داشتند، این موضوع مسکوت گذاشته شد.
به نظر میرسد تغییر دولتها نیز نمیتواند مشکلی را در این کشور حل کند؛ چرا که توجه بیش از حد به مسائل خارجی و توجه نکردن به مسائل داخلی کشور، یکی از مشکلات ساختاری آمریکا است که ارتباطی با اشخاص و تعویض پستها ندارد.
به عنوان مثال اوباما با شعار مذاکره با ایران، کاهش هزینههای نظامی و جنگطلبی در محیط بینالملل و توجه بیشتر به مسائل داخلی وارد کاخ سفید شد، اما هیچکدام از این مسائل به وقوع نپیوست و همچنان جنگطلبی آمریکا در محیط بینالملل ادامه پیدا کرد و راههای غیرمسالمتآمیز برای حل و فصل مسائل با ایران درپیش گرفته شد و این خود نشان میدهد که دیپلماسی آمریکا با حضور رؤسای جمهوری مختلف، تفاوت چندانی نمیکند و با محدودیتهای خاص خودش دست به گریبان است .
آمریکا به عنوان یک کشور مدعی در محیط بینالملل که بیشتر ژست لیبرالیسم، حقوق بشر، قانون اساسی، دموکراسی و توجه به شهروندان را یدک میکشد؛ کشوری که ظاهراً برای حیوانات هم ارزش قائل می شود و قانون وضع میکند! در وقایعی، نشان داد که برای از بین رفتن جان انسانها در بحرانهای مختلف، اهمیتی قائل نیست.
به واقع آمریکا در باتلاقی گیر کرده است که هرچه بیشتر در آن دست و پا میزند، بیشتر فرو میرود.
تلاش آمریکا برای دستیابی به قدرت بیشتر در عرصه بینالملل، آن را از مردم کشور و مسائل داخلی آن دور میکند و انتظارهای پاسخ نیافته در سطح افکار عمومی داخلی همچنان وجود دارد؛ اذهانی که به دنبال فهم علت اصلی بیتوجهی به مسائل داخلی کشوری هستند که مدعی آقایی جهان است.