تاریخ انتشار : ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ - ۰۸:۰۱  ، 
شناسه خبر : ۱۶۲۸۰۴
اسدالله افشار اشاره: ما معتقدیم دین راستین و سیاست صحیح با هم پیوندی ناگسستنی دارند و مکمل یکدیگر در پیدایش جامعه ایده آل الهی هستند. دین منهای سیاست همچون درخت بی آب است و سیاست بدون دین همانند آب بی‌درخت می باشد استعمارگران همیشه به این نتیجه رسیده‌اند که بزرگ ترین خطر برای آنها دین و آیین الهی است لذا همواره می‌کوشند تا دین را از ماهیت خود تهی کنند چنان که آیین مسیحیت را چنین کردند و یا دین را در انزوا قرار داده و در گوشه معابد زندانی نمایند و نگذارند وارد جامعه و عرصه سیاست گردد. به همین دلیل نظریه جدایی دین از سیاست را در همه جا مطرح کردند و آن را به عنوان قانونی قطعی تلقی نمودند به طوری که مردم غرب و غرب زدگان چنین نظریه‌ای را – که کاملا سیاسی، حساب شده و استعاری است- باور نمودند. شعار «جدایی دین از سیاست» پدیده‌ جدیدی نیست. آنچه ما را بر آن داشت تا هم‌اکنون به بررسی این نظریه بپردازیم، طرح مجدد آن در رسانه‌های گروهی و دستگاه‌های ارتباط جمعی توسط کسانی است که خود را دلسوز دین و دولت می‌دانند و چه بسا برخی از آنان واقعا از سر عطوفت و مهرورزی نسبت به شریعت و حکومت، این شعار را در قالب‌های گوناگون عرضه می‌دارند. از آنجا که نامبردگان، چنین وانمود می‌کنند که راز توسعه یافتگی تمدن مغرب زمین در جدایی دین از سیاست و سکولاریسم نهفته است، در صدد برآمدیم تا با کاوشی مستدل و پژوهشی تجربی، به ارائه مطالبی در این زمینه همت گماریم؛

اسلام، دین و سیاست
پیشینه تاریخی بحث جدایی دین از سیاست:
سکولارسیم رویکرد خاصی است که بر اثر تحولات اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی مغرب زمین پس از رنسانس به وجود آمد. از مهمترین نتایج این پدیده شکل گیری نظریه جدایی دین از سیاست است.
جانمایه اندیشه سکولارها تاکید بر اموری است که منتهی به انکار شدید مرجعیت دین در امور اجتماعی و سیاسی می‌شود و تلقی خاص و ویژه‌ای از دین و کارکرد آن عرضه می‌دارد. در اروپای قرون وسطا موقوفات فراوانی تحت نظارت رجال دین و روحانیان و راهبان کلیسا و صومعه‌ها اداره می‌شده و زمین‌هایی را که چنین نبوده زمین‌های تحت نظارت سکولارها می‌نامیدند، کم‌کم در برخی موارد از این واژه بوی دشمنی با دین به مشام می‌رسید، به عنوان مثال در فرانسه تعلیم دین، اختصاص به کلیسا داشت و دولت عهده‌دار تعلیم عمومی بود که اغلب به ریاضیات و طبیعیات محدود می‌شد. لذا تعالیم لائیکی در برابر تعالیم دینی قرار گرفت. به تدریج این تفکر رواج پیدا کرد که نه تنها بخشی از تعالیم خارج از نفوذ دین و رجال دین است بلکه اساسا برخی از جنبه‌های حیات بشری از دین خارج است و بدین ترتیب سکولاریسم و مذهب لائیک شکل گرفت که حیات عمومی را خارج از سلطه دین و رجال آن می‌خواست.
عوامل جدایی دین از سیاست:
یکی از محققان بزرگ می‌نویسد: در کشورهای غربی، شعار جدایی دین از سیاست بسیار رایج است و شاید به یک معنی جزء مسلمات آنها شده است. به همین دلیل از تشکیل حکومت اسلامی که دین و سیاست را به طور قاطع با هم پیوند می‌زند وحشت می‌کنند ورنج می‌برند و این به دو دلیل است:
1- آیینی که در جوامع غربی وجود دارد، آیین مسیحیت کنونی است و می‌دانیم که این آیین بر اثر تحریفات زیادی که با گذشت زمان در آن پدید آمده است، دین را به صورت یک مسئله کاملا خصوصی و فردی و منحصر به رابطه خلق وخالق که تعلیمات آن منحصر به یک سلسله توصیه‌های اخلاقی می‌شود، در آورده است و کاری به مسائل اجتماعی و مخصوصا مسائل سیاسی ندارد. فرق میان دیندار و غیر دیندار، در این جوامع آن است که فرد دیندار به یک سلسله مسائل اخلاقی پایبند است و هفته‌ای یک روز به کلیسا می‌رود و ساعتی به نیایش و مناجات می‌پردازد، ولی افراد بی‌دین، تعهد خاصی نسبت به مسائل اخلاقی ندارند (هر چند گاهی به عنوان ارزش‌های انسانی نه دینی، برای آن احترام قائلند) و هرگز به کلیسا نمی‌روند.
2- خاطره بسیار دردناکی که آنها از حکومت ارباب کلیسا در قرون وسطی و دوران انکیزیسیون (تفتیش عقاید) دارند، سبب شده که برای همیشه دین را از سیاست جدا کنند.
توضیح اینکه ارباب کلیسا در قرون وسطی بر تمام شئون سیاسی و اجتماعی مردم اروپا مسلط شدند و پاپ‌ها با قدرت تمام بر کشورهای این قاره حکومت می‌کردند حکومتی که منتهی به استبداد و خودکامگی شدید شد تا آنجا که در برابر نهضت علمی بپا خاستند و هر فکر نو و پیشرفت علمی را به عنوان ضدیت با مذهب در هم کوبیدند محکمه‌هایی که بعدا به نام «انکیزیسیون» نامید شده برپا کردند و گروه‌های بی‌شماری را به این محکمه کشاندند و محکوم کردند بعضی را سر بریدند و بعضی را زنده زنده در آتش سوزاندند یا محکوم به زندان نمودند که در میان آنها جمعی از دانشمندان معروف علوم طبیعی بودند که تمام پادشاهان از آنها حساب می‌بردند و فرمانشان برای آنها مطاع بود. افزون بر این ثروت‌های سرشاری اندوختند و زندگی تجملاتی عجیبی برای خود فراهم ساختند. مجموعه این امور مردم را بر ضد آنها شورانید بویژه علمای علوم طبیعی در برابر آنها موضع گرفتند وشعار جدایی دین از سیاست از یک سو، و تضاد علم و دین از سوی دیگر،‌ در همه جا سر داده شد، سپس با پیروزی این جناح، کلیسا و حاکمانش از صحنه اجتماع و حکومت عقب رانده شدند و تنها کشوری که از آن امپراتوری عظیم در دست ارباب کلیسا باقی مانده، همان کشور بسیار کوچک واتیکان است که کمتر از یک کیلومتر مربع می‌باشد؛ یعنی به اندازه روستایی کوچک. اینها همه تحولاتی بود که در اروپا در آن شرایط خاص به وجود آمد. سپس گروهی که ازکشورهای اسلامی برای تحصیل یا کارهای تجاری یا سیاحت به فرنگ رفته بودند این طرز فکر را به هنگام بازگشت به عنوان ارمغان غرب به شرق اسلامی آوردند که دین باید از سیاست جدا باشد؛ بی آنکه تفاوت‌های عظیمی را که میان اسلام و مسیحیت تحریف شده وجود داشت درک کنند و به تفاوت فرهنگ اسلامی حاکم بر این کشورها با فرهنگ کلیسا بیندیشند.
با کمال تاسف بعضی از کشورهای اسلامی، تسلیم این توطئه استعماری و تبلیغاتی شدند و آنها را به عنوان یک اصل اساسی پذیرفتند، با توجه به اینکه دولت‌های غربی که به خاطر حفظ منافع نامشروع خود، از قدرت حکومت اسلام سخت بیمناک بوده و هستند این مسئله را سخت دنبال کردند و کشورهای غرب زده‌ای همانند ترکیه، پیروی از این نظریه را سر لوحه کار خود قرار دادند و حکومت لائیک بر اساس «سکولاریسم» (حکومت‌ منهای دین) را تشکیل دادند. این در حالی بود که بعضی از کشورهای اسلامی و امت‌های بیدار مسلمان در برابر این توطئه‌‌ای که می‌خواست مسلمانان را از اسلام جدا سازد و اسلام را بسان مسیحیت امروز به صورت یک رابطه ظاهری و خصوصی خلق با خالق، بیگانه از اجتماع و سیاست در آورد ایستادند.
به همین دلیل هنگامی که انقلاب اسلامی ایران به ثمر رسید و نخستین حکومت اسلامی انقلابی تشکیل شد همگی در غرب انگشت حیرت بر دهان نهادند که مگر می‌شود مذهب زمام حکومت را به دست گیرد و بعد از آنکه دیدند این حکومت ریشه دار و با ثبات شد برای اینکه انقلاب اسلامی در مرزهای این کشور محدود بماند و الگویی برای سایر کشورهای اسلامی نشود دست به تلاش‌های ویرانگر زیادی زدند که شرح آن هفتاد من کاغذ شود.
دین‌زدایان:
استعمارگران غرب، در راس آنها استعمار پیر انگلیس مدتی قبل برای رواج فرهنگ غرب و جداسازی دین از سیاست سه عنصر فرومایه را همزمان مامور دین زدایی در کشورهای ایران، ترکیه و افغانستان نمودند این سه عنصر عبارت بودند از: 1- رضاخان در ایران 2- کمال آتاتورک در ترکیه 3- امان الله خان در افغانستان، این سه نفر با پشتیبانی استعمارگران هر کدام ضربه شدیدی بر اسلام و جامعه اسلامی وارد کردند. کمال آتاتورک، در ترکیه بنیانگذار حکومت لائیک شد که هنوز این توطئه در ترکیه به شدت ادامه دارد. امان الله خان دیکتاتور افغانستان برای حاکمیت لائیک (حکومت منهای دین) در این کشور، دست به کار شد ولی در برابر مقاومت مسلمانان تیرش به سنگ خورد و چندان توفیقی نیافت. رضاخان در ایران با دیکتاتوری و کشت و کشتار و ترفندهای دیگر برای براندازی دین تلاش‌های مذبوحانه کرد و گستاخی را به جایی رسانید که در کشور ایران، عاصمه تشیع، در روز هفدهم دی ماه سال 1341 هـ.ق اعلام کشف حجاب اجباری نمود و در این خصوص پافشاری عجیبی کرد. (جامعه شناسی غرب زدگی ص 69 و 84) پس از او پسرش محمدرضا پهلوی دست به کارهای انحرافی فرهنگی برای اسلام زدایی و جایگزینی فرهنگ غرب زد با انواع تبلیغات و ترفندها به مقابله با اسلام ناب پرداخت بسیاری از علما و مجاهدان هوشمند را به خاک و خون کشید ولی در برابر قیام و انقلاب عمیق و گسترده مردم به رهبری امام خمینی- قدس سره- شکست خورد و گریخت و سرانجام او و افکار استعماریش به زباله دان تاریخ افکنده شد ولی غائله هنوز تمام نشده غربزدگان بی‌محتوا همچنان برای جدایی دین از سیاست تلاش می‌کنند تا آخرین تیری را که در ترکش خود دارند به سوی پیکره مقدس ولایت فقیه پرتاب کنند.
جلوه‌های تز «جدایی دین از سیاست»:
مهمترین نظریه‌هایی که در این عرصه بیان گردیده و یا در کارگاه ذهن ما متصور می‌شود، بدین شرح است:
1- جدایی دین (به معنای خداجویی و خدا پرستی) از سیاست و نظام حکومتی
2- جدایی دین از سیاست، به معنای مبارزه با شریعت و مظاهر آن و به عبارت دیگر: دین ستیزی.
3- بر کنار ساختن دینداران و مذهب دوستان از حکومت و جلوگیری از ورود آنان به عالم سیاست.
4- جدایی نهاد دین از نهاد دولت به معنای الغای نقش دستگاه دینی در امر دستگاه حکومت و مدیریت نظام.
5- سلب کردن نقش محوری دین در امر قانونگذاری کشور
6- تفکیک میان وظایف و مسئولیت‌های دینی و اختصاص آن به دستگاه‌های مذهبی از یک سو؛ و وظایف و مسئولیت‌های حکومتی و مدیریتی کشور و احاله آن به دولت و سیاستمداران از سویی دیگر.
ادله موافقان و مخالفان آمیختگی دین و سیاست:
یکی از مباحث مهم در حوزه مباحث فکری- سیاسی، رابطه دین و سیاست است. برخی اندیشمندان و نواندیشان دینی با توجه به تجربه رنسانس در اروپا معتقدند دین باید از سیاست جدا باشد و گرنه دولت‌ها و جوامع به توسعه و پیشرفت مطلوب دست نخواهند یافت. در مقابل، طرفداران نظریه دخالت دین در سیاست بر این باورند که دین باید با سیاست و حکومت در آمیزد و سیاستی که فارغ از دین و احکام و هنجارهای آن باشد، اعتبار و حتی مشروعیت ندارد. دخالت در دین معمولا با تکیه بر دلایلی همچون «اصالت دین» صورت می‌گیرد که ارتباط چندانی با ماهیت و کار کرد حکومت و سیاست ندارد. لذا ادله مدافعان این نظریه، نوعا فقهی و درونی است. برای مثال می‌گویند دین برترین احکام و قوانین را برای سعادت بشر ارائه کرده و نقطه اوج تحقق این احکام در حکومت تجلی می‌یابد. آنها به حکومت مدینه النبی پیامبر اسلام تمسک کرده و سیره او را
واجب الاطاعه می‌دانند. این است که بسیاری از علمای دینی اعم از شیعه و سنی برای حکومت تئوری پردازی کرده و از ضرورت دخالت دین در سیاست سخن گفته‌اند.
موج رنسانس و پروتستانیسم در اروپاییان تلاشی بود برای عقلانی کردن دین و در نتیجه خود محوری در سیاست. اما در فلسفه سیاسی اسلام تلاش آن است که عقل را دینی و شرعی نمایند، لذا هدف نهایی شرعی کردن سیاست است نه عقلانی کردن آن و این نقطه اصلی تضاد میان فلسفه سیاسی غرب و اسلام است.
دلایل مخالفان آمیختگی دین و سیاست را می‌توان در موارد ذیل خلاصه کرد:
 در این نظریه عقل و سیاست را می‌توان درموارد ذیل خلاصه کرد:
 در این نظریه عقل و سیاست دینی می‌شود، نه آنکه دین و سیاست عقلانی شود و چون دین مجموعه‌ای از قرائت‌های محدود بشری است، عقلانیت به محاق می‌رود و با این عقلانیت مقید و محدود نمی‌توان سیاست ورزی و حکومت داری کرد.
 دین مشمول اصل هرمنوتیک است، بنابراین آموزه‌های 1400 پیش اسلام پاسخگوی همه نیازهای جامعه امروز بشری- و از جمله حکومت و سیاست و اقتصاد- نیست.
 با سیاسی کردن دین، اصل دین آسیب می‌بیند، چون دین تبدیل به ابزار قدرت می‌شود.
 آزادی اندیشه که از ارکان توسعه سیاسی است در سایه حکومت دینی محدود می‌شود.
 مطلق اندیشی و تام گرایی و تعصب و خرافه اندیشی بر سیاست و حکومت سایه می‌افکند ریاکاری و تزویر و استفاده ابزاری از دین رواج می‌یابد.
اما طرفداران نظریه دخالت دین در سیاست، برای دولت اهداف والاتری مد نظر دارند و علاوه بر دنیا، به آخرت انسان‌ها هم نظر دارند. به عبارت دیگر نگاه این نظریه یک نگاه آرمانی است که از قدیم‌الایام در نظریه آرمانشهر (مدینه فاضله) افلاطون و پس از آن فلاسفه اسلامی هم آمده است. البته نظریه دخالت دین در سیاست و یا شرعی کردن سیاست در حد تئوری و آرمانی نظریه‌ای موجه به نظر می‌آید و حداقل در جامعه مسلمانان مقبول می‌افتد، بویژه آنکه با شعارهایی همچون عدالت و حکومت صالحان و غیره قرین می‌گردد. اما مهم آن است که این نظریه در مقام عمل، آزمون خود را پس بدهد. بررسی تجربه سی ساله جمهوری اسلامی ایران به عنوان نمادی از حکومت دینی (البته نشانه‌هایی از مدرنیته و حکومت‌های غربی همچون جمهوریت را هم در خود دارد) می‌تواند راهگشای مناسبی برای محک زدن نظریه دخالت دین در سیاست باشد. طرفداران این نظریه به دستاوردهای متعدد جمهوری اسلامی ایران اشاره دارند از جمله: احیای هویت دینی و عزت اسلامی، بسیج عمومی مردم در عرصه‌های سیاسی و دفاعی، بیداری اسلامی در منطقه و جهان، رویکرد استکبار ستیزی و سلطه ناپذیری، افزایش سطح عمومی فرهنگ و اخلاق اسلامی، اقامه شعائر دینی.
بنیادهای فکری سکولاریسم:
اصول زیربنایی و عناصر قوام بخش سکولاریسم که در طول چهار قرن به جای اول و مبانی فکری کلیسا شکل گرفت به طور مختصر چنین‌اند:
1- اومانیسم (انسان‌مداری): مهمترین اصلی که هویت فرهنگی غرب را در عصر جدید تشکیل می‌دهد، اومانیسم با محوریت افراطی دادن به انسان است. انسان به جای خدا قرار گرفته و محور و خالق همه ارزش‌ها و ملاک تشخیص خیر و شر شده و در وضع قوانین و اداره حکومت و جامعه اراده و خواست او باید مورد توجه وعمل قرار گیرد نه دستورات الهی، زیرا انسان به بلوغ عقلانی و عملی برای اداره زندگی خود رسیده و نیاز به قیم ندارد.
2- راسیونالیسم (عقل‌مداری): بر اساس این اعتقاد، عقل و خرد انسانی، مستقل از وحی و آموزش‌های دینی قدرت درک و پاسخگویی به نیازمندی‌های زندگی بشر را دارد و انسان نباید با مراجعه به دین به ستیز با خرد و عقلانیت مبتلا گردد. دین مربوط است به حوزه‌هایی که عقل آدمی نتواند آنها را پوشش دهد و آن رابطه شخصی هر فرد است با خدا نه تنظیم روابط انسان‌ها با یکدیگر.
3- ساینتیسم (علم‌محوری): علوم تجربی تنها ابزار وتکیه گاه معرفت وشناخت ما از امور طبیعی و مسائل اجتماعی و مدیریتی است و به جای تعبد، علم باید مبنا قرار گیرد.
4- لیبرالیسم و تساهل و تسامح: در تفکر سکولاریسم اصالت با آزادی فردی است و مذهب و اعتقاد از قبیل مسائل فردی است که انسان‌ها در انتخاب یا رد آنها آزادی کامل داشته و دولت نباید در مسائل اعتقادی، فرهنگی و سیاسی دخالت کند با حداقل دخالت دولت و قانون در زندگی انسان‌ها موجب گرایش به تساهل و تسامح و نهایتا تکثرگرایی (پلولاریسم) گردیده است.
5- سنت‌ستیزی: نوگرایی و مخالفت متعصبانه با سنت بویژه دین و تعالیم کلیسا به عنوان امور ارتجاعی و قرون وسطایی، از اموری است که سکولارها نسبت به آن اصرار داشته و دارند.
6- اصل نسبیت: مطلق زدایی و نسبی نگری به مباحث اعتقادی و اخلاقی یکی از اصول سکولاریسم است. هیچ ارزش و اعتقاد مطلق و ازلی و ابدی وجود ندارد، بلکه اخلاق و اعتقاد متناسب با شرایط مختلف و نظر افراد جامعه شکل گرفته و تحول پیدا می‌کند. حق و ارزش، آن چیزی است که مردم می‌خواهند و از آنجا که خواست و رای آنها در زمان‌ها و مکان‌های مختلف تفاوت دارد، پس حق و ارزش نیز امری نسبی است نه ثابت و مطلق.
7- قرارداد اجتماعی: سکولاریسم مبنای مشروعیت حکومت و توجیه عقلانی حاکمیت را قرار داد اجتماعی دانسته و دموکراسی را بهترین مدل و ساختار نظام و شیوه حکومتی معرفی می‌کند.
8- تفاوت ذات سیاست و دین: گروهی از سکولارها با تاکید بر ذات گرایی گفته‌اند: هر چیز ذات و ماهیت مخصوص به خود را دارد و ذات دین متفاوت با ذات سیاست است. از این رو سیاست دینی امری محال و یافت نشدنی است.
نسبت دین و سیاست دراندیشه علامه محمد تقی جعفری:
ایشان معتقد است: نظریه سکولاریسم که در قرن‌های 12 و 15 میلادی در نتیجه تعارض طرز تفکرات و روش‌های اجتماعی و سیاسی کلیسا در مغرب زمین، پا به عرصه تفکرات نهاده با توجه به معنای حیات دین و سیاست از دیدگاه اسلام، چنین تعارضی امکان پذیر نیست. زیرا عقاید دینی، سیاست، علم، اقتصاد، فقه، حقوق، فرهنگ، هنر، اخلاق و غیر ذالک در اسلام، اجزاء و شئون تشکیل دهنده یک حقیقت می‌باشند. برخی از مورخین فلسفه سیاسی، نظریه سکولاریسم را به ارسطو نسبت داده‌اند و گفته‌اند سکولاریسم یعنی دنیا پرستی ودنیا داری در بطن کتاب سیاست ارسطو نهفته می‌باشد بخصوص این فرضیه ارسطو که می‌گفت: «جامعه مدنی به خودی خود در حد کمال و بی‌نیازی است و احتیاجی به تطهیر و تحصیل جوایز از یک عامل مافوق طبیعت ندارد.» این نسبت به هیچ وجه صحیح نیست چرا که چنین مطلبی با مفاهیم مزبور از ارسطو دیده نشده است. بنابراین عامل یا عوامل شیوع حذف دین از سیاست در مغرب زمین به هیچ وجه با مکتب اسلام سازگار نیست واین عوامل در مکتب اسلام غلط محض است. این موضوع از بررسی اختلاف معانی حیات و دین و سیاست در اسلام و غرب مشخص می‌شود؛ که اختصارا در ذیل به آنها اشاره می‌گردد:
یکم) معنای حیات در غرب: این معنا جز همین زندگی معمولی که در صحنه عالم طبیعت به وجود می‌آید و بر مبنای خودخواهی آزاد در اشباع غرایز طبیعی مهار شده و قالب شده به سود زندگی اجتماعی، بدون التزام به عقاید خاص برای معانی حیات و توجیه آن به سوی هدف اعلا و بدون احساس تکلیف برای تخلق به اخلاق عالیه انسانی ادامه می‌یابد چیزی دیگر نیست.
دوم) معنای دین در غرب: عبارت است از یک رابطه روحانی شخصی ما بین انسان و خدا و دیگر حقایق فوق طبیعی، بدون اینکه کمترین نقشی در زندگی دنیوی بشر داشته باشد.
سوم) معنای معمولی سیاست در غرب: عبارت است از توجیه و مدیریت زندگی طبیعی انسان‌ها در صحنه اجتماع به سوی هدف‌هایی که در ظاهر اکثریت آنها را برای خود انتخاب می‌نمایند.
لذا با تعاریف، عدم ضرورت وجود سیاست و فعالیت آن، برای زندگی چه در حیات فردی و چه در حیات دسته جمعی انسان‌ها کاملا بدیهی است، زیرا پدیده دین از دیدگاه مدیریت جوامع غربی هیچ لزومی برای انسان‌ها ندارد، چه در زندگی فردی و چه در زندگی اجتماعی. بنابر معانی فوق از دیدگاه غرب برای حیات و دین و سیاست قطعی است که نه تنها دین باید از سیاست جدا باشد، زیرا هیچ یک از آن دو با دیگری پیوستگی ندارد، زندگی آدمی نیز ارتباط و نیاز همه جانبه با دین ندارد مگر در حد وسیله‌ای برای شئون خودخواهی، زیرا بنابر تعریف دین از دیدگاه فوق، دین عبارت است از نوعی ارضای احساس شخصی که ممکن است معلول علل غیر واقعی باشد.
این طرز تفکر بر مبنای تعاریف فوق به هیچ وجه با تعاریف آنها در اسلام سازگار نیست.
چهارم) حیات انسانی از دیدگاه اسلام: عبارت است از پدیده‌ای دارای استعداد گردیدن تکاملی که به وسیله تکاپوهای آگاهانه برای حصول به هدف‌های عالی و عالی‌تر به فعلیت می‌رسد. سپری شدن هر یک از مراحل حیات، اشتیاق حرکت به مرحله بعدی را می‌افزاید. همان گونه که این حیات آغازش از خداست و حرکتش مستند به خدا است، پایان آن نیز خداست «ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین».
پنجم) سیاست از دیدگاه اسلام: عبارت است از تفسیر و توجیه حیات انسان‌ها به سوی عالیترین هدف مادی و معنوی و ملکوتی حیات برای به ثمر رسیدن آن، همان قدر دین و سیاست معقول دخالت دارد که تنفس از هوای سالم برای ادامه زندگی طبیعی.
ششم) تعریف دین از دیدگاه اسلام: دارای سه رکن اصلی می‌باشد:
 عبارت است از اعتقاد به وجود خداوند یکتا و نظاره و سلطه او بر جهان هستی و دادگری مطلق او که هیچ هوی وهوسی راه به آن ندارد و اوست جامع همه صفات کمالیه.
 عبارت است از قوانین و برنامه عملی حرکت در زندگی قابل توجیه به سوی هدف اعلای حیات که احکام و تکالیف و حقوق نامیده می‌شود. این رکن شامل قضایای اخلاقی و تکالیف و حقوق می‌گردد.
 موضوعاتی است که شامل همه واقعیات و پدیده‌های برپا دارنده زندگی است، اسلام در همه موضوعات به جز در چند مورد محدود، اختیار را به خود انسان‌ها داده است که با حواس و تعقل و قدرت عضلانی و امیال و خواسته‌های مشروع خود، آنها را تامین نمایند.
جان کلام:
سیاست از دیدگاه اسلام عبارت است از مدیریت حیات انسان‌ها چه در حالت فردی و چه در حالت اجتماعی برای وصول به عالی‌ترین هدف‌های مادی و معنوی. بنابراین در دین مبین اسلام همه شئون حیات انسانی با هم هماهنگی و وحدت دارند. لذا علم، جهان بینی، سیاست، حقوق، اخلاق، فرهنگ به معنای پیشرو آن، صنعت یا تکنولوژی و همه آنچه که به نحوی در تنظیم و اصلاح روابط انسانی تاثیری داشته باشد، جزئی از دین اسلام است. این حقیقتی است که هر کس اطلاعی از آن نداشته باشد، قطعا از خود دین اطلاعی ندارد و بدیهی است که هر کس اطلاعی از این دین داشته باشد، آن را می‌داند. جداسازی تعلیمات و برنامه‌های اسلامی از مسائل سیاسی، امری غیر ممکن است و شعارهایی که در غرب در مورد این جدایی داده می‌شود و از حلقوم غرب زدگان تراوش می‌کند، کاملا بی‌محتوا و فاقدارزش است، چرا که پیوند دین صحیح با سیاست صحیح، همانند پیوند روح و جسم است، چرا که دین تنها قوانین فردی نیست، بلکه مجموعه‌ای از قوانین فردی، اجتماعی وسیاسی است. نتیجه اینکه آنان که دین و سیاست را از هم جدا کرده‌اند یا مفهوم دین را نفهمیده‌اند و یا مفهوم سیاست را و یا هر دو را چنان که حضرت امام خمینی- قدس سره- در کتاب فقهی تحریر الوسیله در بحث نماز جمعه می‌نویسد: «فمن توهم ان الدین منفک عن السیاسه فهو جاهل لم یعرف الاسلام و الاالسیاسه؛ آن کس که خیال کند دین از سیاست جدا است، او ناآگاهی است که نه اسلام را شناخته و نه سیاست را.»