تاریخ انتشار : ۰۱ مهر ۱۳۸۹ - ۰۸:۱۸  ، 
شناسه خبر : ۱۶۳۱۱۲
بحثی پیرامون همگرایی جدید روسیه و چین

علی عبدالمحمدی
«هو جین تائو» رئیس‌جمهور چین چندی پیش از مسکو دیدن کرد و با «ولادیمیر پوتین» همتای روس خود پیرامون روابط دو جانبه و علایق مشترک به گفت‌وگو پرداخت. چند سند همکاری در زمینه‌های مختلف اقتصادی، سیاسی، نظامی، فرهنگی و تکنولوژیکی در جریان این دیدار به امضای طرفین رسید و مقامات دو کشور ابراز امیدواری کردند تا روابط دو جانبه کماکان سیر صعودی خود را که از حدود یک دهه پیش به این سو برقرار بوده است حفظ کنند. واقعیت آن است که طی چند سال اخیر به موازات تسریع روند تحولات منطقه‌ای و بین‌المللی و افزایش دغدغه‌های اجتناب‌ناپذیر مسکو و پکن در چارچوب اینگونه تحولات، زمامداران چین و روسیه به عنوان دو قدرت بزرگ در منطقه درصدد برآمده‌اند تا هر چه سریع‌تر خود را با سرعت تحولات یاد شده تطبیق دهند. حل اختلافات مرزی دو کشور که عملاً به یکی از موضوعات پیچیده و تنش‌زا در روابط چین و روسیه تبدیل شده بود راه را برای دستیابی به توافقات بعدی هموار ساخت، به گونه‌ای که امروز میزان مبادلات اقتصادی این دو از مرز 20 میلیارد دلار در سال فراتر رفته و عمق روابط سیاسی، نظامی و استراتژیک آنها نیز بیشتر شده است.
اما پرسشی که در اینجا طرح می‌شود و به نظر می‌رسد که باید پاسخ مناسبی برای آن یافته شود این است که «منطق نهفته در ضمیر خودآگاه دولتمردان چینی و روس در رابطه با گسترش و تعمیق همکاری‌ها را در چه چیزی می‌توان خلاصه کرد؟» در آغاز لازم است اشاره شود که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق در نخستین سال‌های دهه 1990 میلادی و در پی آن تاسیس 15 جمهوری مستقل در قلمرو آن اتحادیه باعث شد تا نگاه همسایگان و حتی قدرت‌های خارجی دورتر به تحولات منطقه تغییر یابد. تا پیش از آن، اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یکی از دو ابرقدرت موجود در عرصه روابط بین‌المللی توانسته بود توازن آشکاری را با ابرقدرت رقیب (ایالات متحده آمریکا) به نمایش بگذارد. نظام دو قطبی به یک نظام کاملاً جا افتاده و مورد پذیرش نزد بیشتر کشورهای جهان تبدیل شده بود. همه به نوعی مجبور بودند تا خود را با خواسته‌های یکی از این دو تطبیق دهند. البته استثنائاتی نیز وجود داشت. اما به طور کلی هرجا اتفاقی می‌افتاد قاعدتاً رد پای یکی از آنها به چشم می‌خورد و دیگری درصدد برمی‌آمد تا ابهت ابرقدرتی خویش را در قالب مداخلات بعدی خلاصه کند.
«کمونیسم» به عنوان ایدئولوژی فراگیر در بلوک شرق (اردوگاه طرفداران شوروی) متشکل از فرزند خوانده‌های متعدد روس‌ها و متحدان خارجی آنها بود که توانسته بودند سیطره خویش را بر حدود نیمی از مناطق جهان به نمایش بگذارند. در سوی مقابل، ایده «کاپیتالیسم» یا همان سرمایه‌داری غربی بر نیم دیگر جهان به ویژه بر اروپای غربی و آمریکای شمالی سایه افکنده بود و طرفداران زیادی را به خود جلب کرده بود. تضاد منافع دو ابر قدرتی که از میان خاکسترهای آتش جنگ جهانی دوم و در نتیجه افول نازیسم و تضعیف استعمارگرایان بریتانیایی و فرانسوی و غیره برخاسته بودند باعث شد تا آتش جنگی غیرمستقیم که در ادبیات سیاسی از آن به عنوان «جنگ سرد» یاد می‌شود بین دو اردوگاه شرق و غرب برافروخته شود. اگرچه هیچگاه جنگی واقعی بین این دو جبهه برپا نشد، اما همواره احتمال وقوع جنگ (حتی از نوع هسته‌ای) به ویژه در اوایل دهه 1960 که مداخلات آشکار دو ابرقدرت در مناطق مختلف به اوج خود رسیده بود وجود داشت. در هر حال، جنگ سرد با به بن‌بست رسیدن اندیشه سوسیالیسم به پایان رسید و روس‌ها خود را بازنده و آمریکایی‌ها خود را برنده یافتند. مسکو دیگر پایتخت یک اتحادیه بسیار وسیع و قدرتمند نبود بلکه فقط بار مرکزیت سیاسی و اقتصادی یکی از پانزده جمهوری تازه تاسیس در قلمرو شوروی را یدک می‌کشید. روس‌ها به عنوان میراث‌داران اصلی شوروی سابق (به ویژه میراث‌دار زرادخانه‌های هسته‌ای و بیولوژیکی) به یک‌باره خود را با انبوه مشکلات و چالش‌های تأمل برانگیز در حوزه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روبه‌رو دیدند که ظاهراً توان کافی را برای غلبه بر آنها نداشتند.
وضعیت در چین اما به کلی فرق می‌کرد. «مائوئیسم» به عنوان یکی از رایج‌ترین اندیشه‌ها در بین مردم جهان از اواسط قرن بیستم میلادی بر چین سایه افکنده بود. در آن روزگار که حدود سه دهه به طول انجامید «مائوتسه تونگ» حکمران مقتدر و پدر استقلال چین توانست ذهن صدها میلیون هموطن را با خود همراه کند و سیاستی ظاهراً مستقل را در عرصه تحولات جهانی در پیش بگیرد. او در رأس سیاستمداران کمونیست چینی ضمن آنکه سیاست‌های همسایگان روس خود را استعمارگرایانه و بهره‌جویانه می‌دانست کاپیتالیسم رایج در غرب را نیز دشمن شماره یک ملت چین به شمار می‌آورد، ملتی که ایستادگی در برابر مداخله‌جویی بیگانگان و تحقق خودکفایی ملی را آرمان خویش قرار داده بود. «مائو» مواظب بود تا مبادا به آغوش یکی از دو ابر قدرت شرق و غرب فرو بغلتد و نتواند سیاست مورد نظرش را ادامه دهد.
پایبندی به این سیاست نابخردانه و انزواجویانه که بعدها ناکارآمدی خود را ثابت کرد باعث شد تا چینی‌ها بر خلاف برخی پیشرفت‌های حاصله در داخل عملاً از قافله تحولات پرشتاب بین‌المللی جا بمانند تا اینکه بالاخره گروهی از اصلاح‌طلبان چینی به رهبری «دنگ شیائو پینگ» از راه رسیدند و راهکارهای تازه‌ای را برای تحقق آرمان‌های این غول‌ یک میلیارد نفری ارائه دادند. روابط با شرق و غرب تا حد محسوسی بهبود یافت و مرکز نگاه‌ها به اصلاحات داخلی معطوف شد. چینی‌ها رشد اقتصادی را بر پیگیری اندیشه‌های دگم و انعطاف‌ناپذیر «مائو» ترجیح دادند و تمام توان خویش را به کار گرفتند تا ظاهری آبرومند از حکومت خویش به نمایش بگذارند. زمامداران پکن که ظاهراً به دنبال فرصت جدیدی برای نمایان ساختن قدرت و اعتبار خویش می‌گشتند افول ابر قدرت شرق را که همسایه دیوار به دیوار چین و بزرگترین مانع بر سر راه اوج‌گیری اژدهای زرد بود قدر دانستند و روز به روز بر اعتبار بین‌المللی خویش افزودند، تا جایی که امروز بعضاً از چین به عنوان «ابرقدرت آینده» و رقیب احتمالی اصلی آمریکا در نیمه دوم قرن حاضر یاد می‌شود.