تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۶  ، 
شناسه خبر : ۱۶۳۱۷۶
حمید داوودآبادی در گفت‌و‌گو با «جوان»:
محمدعلی آقا میرزایی مقدمه: علاوه بر خاطرات، حمید داوودآبادی را عمدتاً با کتاب «تفحص» می‌شناسند و مجله فکه. داوودآبادی از جمله نویسندگانی است که خود در جبهه‌ها حضور داشت و خاطرات بسیاری از آن روزها دارد. با یک گفت‌و‌گوی تلفنی قرار دیدار و انجام مصاحبه را می‌گذاریم. خیلی ساده و صمیمی در یک بعدازظهر چند ساعتی را به گفت‌و‌گو می‌نشینیم در مورد موضوعات مختلفی صحبت می‌کنیم و حاصل چیزی است که پیش‌روی شما است. گفت‌و‌گو با نویسنده‌ای که می‌خواهد همیشه درباره جنگ بنویسد و نگذارد تا بسیاری از خاطرات آن روزها به دست فراموشی سپرده شود. با هم حرف‌های حمید داوودآبادی، نویسنده کتاب «یاد یاران» و «تفحص»- که اخیراً از او مجله الکترونیکی آسمانی‌ها را با موضوع دفاع مقدس دیدیم و کتاب پاره‌های پولاد او در باب شهدای لبنان و عملیات استشهادی و کمین جولای 84 منتشر شده است- را می‌خوانیم.

* اولین سوال شاید مقداری کلی باشد، اما فکر می‌کنم لازم است. چرا جنگ؟
** چندی پیش شخصی به نام جاشوا (آلمانی‌تبار ساکن آمریکا) که استاد دانشگاه است به تهران آمده بود و در خصوص شهادت تحقیق می‌کرد. یکی از دوستان با او همصحبت شد و از او پرسید چرا هنوز شما در زمینه جنگ‌های جهانی در آثار ادبی و ساخت فیلم فعالید. او پاسخ داد ما بسیاری از تحولات جهانی امروز را ناشی از جنگ‌های جهانی به خصوص جنگ جهانی اول می‌دانیم و البته دلایل دیگری هم آورد. این استاد دانشگاه متعجب بود از صحبت برخی دوستان که امروزه به ما می‌گویند چقدر از جنگ حرف می‌زنید. این هشت سال دیگر تمام شده.
او همچنین می‌گفت در آمریکا کتاب‌هایی که در زمینه جنگ چاپ می‌شود سه مخاطب دارد. در درجه اول اهل فن، بعد از آن دانشگاهیان و در آخر هم عامه مردم، اما زمانی که من به ایران آمدم و به خیابان انقلاب روبه‌روی دانشگاه تهران رفتم تمام کتاب‌فروشی‌ها را جست‌و‌جو کردم و تنها 10 عنوان کتاب در خصوص موضوع جنگ پیدا کردم. او با تعجب به ما می‌گفت چرا اینجا اینجوری است.
متأسفانه جنگ به آن معنای واقعی نگاه نکردیم. مثلاً در هر کشوری که شما نگاه کنید در دوران جنگ برخی از صنایع و یا علوم به خوبی رشد می‌کند. اول پزشکی است و بعد مهندسی تجهیزات نظامی و در آخر و از همه این‌ها مهمتر ادبیات است که بالنده می‌شود. یعنی به قدری سوژه در جنگ است که باور کردنی نیست. اگر شما 100 هزار رزمنده دارید به این معنا است که 100 هزار سوژه در جنگ وجود دارد چون هر رزمنده برای خودش یک خاطره است. این سوژه‌ها به گونه‌ای خیلی‌هایشان دفن می‌شوند و از بین می‌روند. چرا که هزینه‌ای برای ثبت آن‌ها نمی‌شود. یک تعبیر زیبایی آقا به کار برده بود که این «نمی است از یم».
ادبیات دنیا در جنگ متحول شد. بزرگ‌ترین رمان‌های دنیا به گونه‌ای از جنگ تاثیر گرفته‌اند. کسی تعریف می‌کرد در آمریکا زمانی که کلینتون رئیس‌جمهور بود، مردم می‌گفتند او مایه ننگ آمریکا است. چرا که او تنها رئیس‌جمهوری است که سابقه جنگ ندارد. این خیلی مهم است. ما در جنگ از این مسایل استفاده نکردیم و علتی هم که داشت این بود که بچه‌هایی که به جنگ می‌رفتند اغلب بسیجی بودند و نوجوان.
من خودم یادم است اولین روزی که به جبهه رفتم 25 مهر سال 60 بود سالگرد تولدم و اولین مطلبی که در جنگ نوشتم نامه‌ای بود به مادرم. ما اهل این نبودیم و نمی‌دانستیم که می‌شود همین‌ها را تقویت کرد و بسیاری از رزمنده‌ها قابلیت نویسنده شدن را به همین شکل دارند. اگر چیزی هم یاد گرفته شد این بود که مطالبی را که از یادمان داشت می‌رفت جایی یادداشت می‌کردیم، تا ثبت شود.
بعد از جنگ بود که تصمیم گرفتیم همه را جمع کنیم. در عالم گزارش‌نویسی اگر حادثه‌ای اتفاق بیفتد شما همان روز می‌توانید 100 صفحه مطلب بنویسید، اما زمانی که 20 سال از اتفاقی می‌گذرد دیگر 10 صفحه هم به زور می‌شود نوشت چرا که جزییات از خاطر رفته است. ما این خطا را مرتکب شدیم و علت آن هم این بود که آن‌هایی که اهل قلم بودند به دلیل رفاه‌طلبی از جنگ فاصله گرفته و البته بعضی‌ها می‌گویند ما دورشان کردیم، اما من این مطالب را قبول ندارم. اگر انسان از مرگ نترسد و این نیت را داشته باشد که به جنگ بیاید شاید بتواند رمان بزرگی مثل جنگ و صلح بنویسد.
اما خیلی از استادان مسلم داستان‌نویسی قبل از انقلاب از ایران رفتند و این یک لکه ننگی است که بر پیشانی‌شان که به جای مانده و تأسف آن‌ها هم از این است که چرا ما این چیزها را ندیدیم که بنویسیم. آن‌ها دیگر نمی‌توانند به هیچ شکلی این عدم حضور را جبران کنند. این است که شاید بحثی پیش بیاید که چرا جنگ؟ باید گفت کسانی که در جنگ نبودند هر چه کتاب می‌خوانند نمی‌بینند که نویسنده‌های بزرگ در جنگ‌ها حضور داشتند و این افراد خود را تهی می‌بینند. آخر چقدر مگر می‌شود از عشق پسر همسایه و دختر همسایه مطلب نوشت. تا کی می‌خواهند این مطالب را سوژه کنند. دیگر این‌ها تمام شد و همه می‌دانند. می‌دانند که این پسر، دختر همسایه را می‌خواهد و این تمام شدنی است، اما جنگ تمام نشدنی است.
* چه شد که به دفتر مقاومت حوزه کشیده شدی؟
** سال 69 یا 70 بود اولین کتابی که منشر شد رمل‌های تشنه بود. آن زمان من وقتی آن را دیدم برایم خیلی جالب بود. یعنی اولین جرقه‌ای که در ذهنم زد این بود که مثل این که می‌شود خاطره‌ها را نوشت. من خاطراتم را در دفتر سیمی نوشته بودم. و بعد آوردم در کانکس دفتر مقاومت حوزه نزد آقایان بهبودی و سرهنگی. آن‌ها استقبال عجیبی کردند. در آن زمان خیلی دلم می‌خواست آقای سرهنگی را ببینم. چرا که مصاحبه‌‌هایش را در جمهوری اسلامی خوانده بودم. دفتر را به او دادم و گفت پس فردا بیا اینجا. آقای دیگری هم بود به نام کمره‌ای که او هم خیلی استقبال کرد. آقای کمره‌ای دفتر را گرفت و نگاه کرد و گفت باید چاپ شود و این برای من خیلی مهم بود و ابتدا باور نکردم تا این که به حروفچینی رفت و تا مدت‌ها خواب و خیالم این کار بود.
وقتی چاپ شد و مقام معظم رهبری یک صفحه در ابتدای آن نوشت و از کتاب خیلی خوششان آمد. از ما خواستند به اتفاق دوستان به خدمتشان برسیم که ما رفتیم و خیلی هم تشویق شدیم. بعد از آن بود که یاد ایام را با 600 صفحه نوشتم و همچنین خاطرات جنگ را. از آن موقع بود که جدی کار کردم و من برای انجام کار شاید بیش از صد مرتبه آلبوم عکس‌ها را زیررو کردم تا جزئیات خاطرات و اتفاقات به ذهنم بیاید. همچنین کاغذهای پاره را جمع‌آوری کردم که در زمان شهادت دوستان ذکر شده بود و همینطور به سراغ بچه‌ها می‌رفتم و از آن‌ها اطلاعات می‌گرفتم.
* در مورد کتاب تفحص بگویید چه شد که تصمیم گرفتند کتابی با عنوان تفحص چاپ کنید؟
** خود من یکی از عقیده‌هایی که از جنگ برایم مانده این بود که زمستان 61 در عملیات والفجر مقدماتی من نتوانستم به جبهه بروم، دلیل آن هم این بود که مجروح بودم و پایم در گچ بود. ولی احساس می‌کنم می‌توانستم بروم و این ماند در دلم که چرا من در عملیات فکه نبودم.
بعد از جنگ اگر آوینی شهید نمی‌شد نه من سراغ کتاب تفحص می‌رفتم و نه شاید هیچ کس نامی از این کار به گوشش می‌رسید و حتی می‌توان ادعا کرد شاید این تشییع‌های عظیم را نمی‌دیدیم. همه این‌ها از نور شهادت آوینی بود. می‌دانید بعضی‌ها مرگشان خیلی عظیم‌تر از حیاتشان است. یعنی وقتی آوینی شهید شد فکه به سر زبان‌ها افتاد. تا قبل از آن کسی فکه را نمی‌شناخت. بعد از آن با چند تا از بچه‌ها برخوردیم شهید پازوکی و شهید محمودوند هم بودند. اولین سفر سال 74 به فکه رفتیم اول من نمی‌دانستم این جایی که ما داریم راه می‌رویم قتلگاه فکه بود.
وقتی به من این را گفتند خیلی جا خوردم. احساس این که جایی داری قدم می‌زنی که پر است از پاره استخوان‌های دوستانت و من وحشت کردم. آن صحنه‌ای که روی جلد کتاب تفحص است از همین جا بود که من بر روی زمین دراز کشیدم و از استخوان‌ها عکس گرفتم. آن جا بود که نیت کردم کتابی به طبع برسانم که در آن همه اتفاقاتی را که در عملیات تفحص انجام گرفته بنویسم. حتی یکی از دوستان بود که به او هم این مطلب را گفتم. در نهایت باز رفتیم به نزد آقای کمره‌ای که ایشان این‌بار به شدت هلم داد به سمت این ماجراها. او به من گفت که ننشین و از اتفاقات آنجا تعریف کن بلکه همه را بنویس و من شروع کردم به نوشتن. البته بچه‌های تفحص خیلی سخت صحبت می‌کنند به طوری که من از محمودوند و پازوکی اصلاً نتوانستم حرفی بیرون بکشم. بعضی‌ها را به سختی توانستم مجاب کنم کا با من مصاحبه کنند. برای این امور البته یک اعتقاد شخصی که من داشتم این بود که این کار هم تقدس داشته باشد و هم بشود بعدها به آن اسناد کرد.
وقتی که می‌رفتیم فکه و به طور مثال سیداحمد میرطاهری می‌خواست تعریف کند فلان شهید این جا افتاده بود و دیگر قضایا ما با او می‌رفتیم به همان نقطه‌ای که او می‌گفت در میدان مین. در آنجا بود که او خاطره را تعریف می‌کرد و ما هم احساس یک انسان را در میدان مین درک می‌کردیم. این‌طور نبود که در تهران بنشینم و خاطرات را بنویسم چون احساس می‌کردم که این خیلی مستندتر است. بعضی‌‌ها مسایلی را نقل می‌کنند و در آن خاطرات دروغ‌پردازی وجود دارد مثل لین که چند جمجمه شهید افتاده بود و اذان می‌داد و غیر همه این‌ها دروغ است. من خودم خیلی دنبال این‌ها رفتم. هر خاطره‌ای هم که می‌شنوم و می‌گویند بچه‌ها گفتند فلان می‌پرسم بچه‌ها کی هستند. این قدر می‌پرسم تا به خود صاحب خاطره برسم.
یادم می‌آید در زمان جنگ سرستون مطالبی را می‌گفت به بعدی تا برسد به انتهای صف به طور مثال اولی می‌گفت: دره و بعد این کلمه نفر به نفر گفته می شد ناگهان در وسط ستون یکی به اشتباه بره می‌شنید و بعدی هم به شوخی می‌گفت بزغاله و الی آخر دیگر اصل موضوع عوض می‌شد. در آن زمان مسئول گروهان ما شهید فرامز ملایری از نفر آخر گروهان شروع می‌کرد و می‌پرسید که چه گفته‌اند و در آخر می‌فهمید که چه کسانی کلمه را اشتباهی منتقل کرده‌اند. من این کار را در خصوص نقل خاطرات از او یاد گرفتم و این کار را من در کتاب تفحص انجام دادم. به این کتاب اشعار و گزارش‌ها را هم اضافه کردم.
* طرح جامع تفحص را شما نوشتید. دلیلش چه بود؟
** برای این که اگر کسی خواست کار علمی روی این زمینه انجام دهد به راحتی بتواند. شاید من بیش از یک سال روی این طرح کار کردم. کار کردن که می‌گویم دلیل دارد در نوشتنم یکی از چیزهایی که بسیار با من مانوس است تخم آفتابگردان است. در این کتاب دو سطر وجود دارد در خصوص قتلگاه که این دو سطر یک ماه مرا معطل کرد. و دو الی سه کیلو تخم آفتابگردان از من گرفت. زمان نوشتن قتلگاه خیلی هم گریه می‌کردم. هرچه التماس می‌کردم بی‌خیال شوید بگذارید بنویسم و رد شویم نشد. آخر هم نتوانستم آنچه که می‌خواستم و واقعیت قتلگاه فکه بود به خواننده بنمایانم در آخر مجبور شدم رد شوم چون دیدم ممکن است کتاب بماند. البته این نکته قابل ذکر است که شاید خواننده کتاب فکر کند ما در منزل اشخاص می‌رفتیم و خاطرات را می‌نوشتیم. در حالی که اصلاً این طور نبود خود من برای جنازه‌های رفقای خودم ساعت سه بعد از نصف شب می‌رفتم معراج‌الشهدا و تنها در سالن‌های آنجا به دنبال بچه‌ها می‌گشتم . خاک ‌آن‌ها را می‌گرفتم و خلاصه تمامی جنازه‌ها را زیرو‌رو می‌کردم.
* خاطره‌ای از آن زمان اگر دارید بگوید.
** آن زمان من شنیده بودم که سه شهید از طلاییه آوردند که سالم هستند. هر چه التماس می‌کردم به بچه‌های معراج که اجازه بدهند آن‌ها را ببینم مخالفت می‌کردند. البته خانواده یکی از آن‌ها (شهید عبدالله علایی کاشانی) مدیون کرده بود تا کسی شهید را نبیند. یک روز آقای بیرقی به یکی از مسئول‌ها گفت شهدا را نشانش بدهید آن موقع قرار بود یکی از آن‌ها را (آن که صورتش سالم بود) نشانم بدهند وقتی من او را دیدیم شوکه شدم. یک تابوت کوچک یک متری بود که او را داخل آن گذاشته بودند همه استخوان‌ها ریخته بود و تنها قالب روی صورت پرده‌ای از گوشت و پوست باقی مانده بود و حتی پشت سرش هم استخوان جمجمه پیدا بود. پوستش سیاه نشده بود. بعد از آن خود آقای بیرقی آمد و گفت بقیه شهیدها را نشان بدهید. شهید علایی را دیدم که همه بدنش سالم بود حتی روده و معده هم سالم مانده بود و تنها از گردن به بالا اسکلت شده بود. البته نکته زیبایی شهید داشت و آن این که در زمانی که او را پیدا کردند بیل به گردن او خورده بود و از گردنش خون آمده بود. بعد از آن هنگامی که به خانواده‌اش می‌خواستند اطلاع بدهند ابتدا از مادر پرسیدند که از خصوصیات شهید بگویید مادر گفت خیلی به زیارت حضرت عبدالعظم می‌رفت و نماز شب می‌خواند و همینطور غسل جمعه‌‌اش را فراموش نمی‌کرد. ما روایات زیادی داریم کسی که غسل جمعه انجام می دهد بدنش سالم می‌ماند.
* در مورد منطقه فکه هم اگر مطلبی هست بگویید.
** رفتم ارتفاع 146 فکه و با دوربین به راه افتادم. شهید پازوکی به من گفت همینطوری تنها راه نیفت ولی چون من فکر می‌کردم بچه جنگ هستم برایم این مطالب مهم نبود، اما من زمان جنگ هیچ وقت سعی نکردم مین را یاد بگیرم. در تمام کلاس‌های درس تخریب وقتی از مین و مشخصات آن می‌گفتند من نگاه نمی‌کردم و رویم را به طرف دیگر می‌گرفتم. به شدت از مین متنفر بودم و می‌ترسیدم. من آن روز در میدان مین گم شدم و دوساعت تنها در آفتاب نشستم و اصلاً جرات نمی‌کردم دست به مین بزنم. احساسم این بود که من برای مین‌ها نامحرم هستم و اگر دستم به مین‌ها بخورد منفجر می‌شود. آن زمان وقتی ترسیدم فهمیدم افرادی مثل پازوکی هم از جنس پوست و گوشت هستند، اما چون اعتقاد دارند با وجود همه خطرات کارشان را انجام می‌دهند.
* و شما همه این تجربیات را در کتاب تفحص منعکس کردید؟
** هنوز این کتاب نتوانسته حق کسی را ادا بکند. بعضی از آقایان یک ایراد به این کتاب داشتند که این ایراد برای من شیرین بود. مثلاً آن قسمت که پیکر چند شهید در چاه توالت عراقی‌ها پیدا می‌شود یا آنجایی که تعدادی از شهید‌ها را دفن کرده بودند و رویشان بتون ریخته و پله درست کرده بودند و به سنگر دیدبانی می‌رفتند و یا غیره،‌آن‌ها می‌گفتند این مطالبی که تو نوشتی اهانت به شهدا است. من در پاسخ گفتم اگر من این مطالب را ننویسم فکر نمی‌کنید فردا ما را متهم به دروغ‌پردازی می‌کنند خود ما امروز به حوادثی که در کربلا اتفاق افتاده گریه می‌کنیم آن ظلم‌ها و نامردی‌ها ولی آیا این مطالب اهانت به امام حسین است. خود من تعداد زیادی از شهدا را دیدم که زنده به گور شده بودند. به طور مثال ما پیکری را پیدا کردیم که در حالت فریاد زدن دفن شده بود یعنی دهانش پر از خاک بود. روی بدنش هم جای تیر و ترکش نبود. همینطور در قتلگاه فکه همه اجساد مجروحین ما بودند.
* در حال حاضر روی چه کتابی کار می‌کنید؟
** ما بچه بسیجی‌ها به یک بهانه‌هایی زنده هستیم. وقتی من برخورد مقام معظم رهبری را روی کتاب یاد یاران دیدم گفتم خدایا من زنده باشم و خاطرات جنگم را در کتابی بنویسم که آن در نهایت کتاب یاد ایام بود. بعد از یاد ایام تفحص را چاپ کردم و بعد از آن کتابی در خصوص عملیات شهادت‌طلبانه که در لبنان علیه اسراییل انجام شد و در نهایت منجر به پیروزی لبنان شد. این کار عظیمی بود و هزینه زیادی برای من داشت چون هیچ کس از من حمایت مالی نمی‌کرد و من به حساب شخصی خودم به لبنان می‌رفتم.
البته ارشاد اشکالاتی از کتاب گرفته و مجوز چاپ نداد که ما بعد اسم کتاب را عوض کردیم و با عنوان پاره‌های پولاد چاپ کردیم. لازم به توضیح است این کتاب کاملاً مستند است و به همه آمار‌ها از منابع لبنانی، فلسطینی، اسراییلی، و آمریکایی در آن توجه شده است. من حتی یک سال معطل یک کتاب شدم تا از آمریکا برایم بفرستند تا این کتاب را تکمیل کنم.
* اشکالاتی که ارشاد به کتاب وارد کرده بود چه بود؟
** یکی از آن نظرات امام در خصوص عملیات شهادت‌طلبانه است که می‌گفتند آن را حذف کنید و چند مشکل دیگر.
*در جایی اشاره کردید که اگر آوینی نبود اصلاً تفحص به این صورت شکل نمی‌گرفت. در این مورد توضیح بیشتری بدهید.
**شاید هم من به تفحص علاقه داشتم ولی شهید آوینی ما را پرت کرد طرف این موضوع. خود من نام این مجله فکه را به دلیل شهادت آوینی در آنجا نامگذاری کردم. همین شهادت آوینی باعث شد بفهمیم فکه پنج کیلومتر داخل خاک ایران است مخصوصاً آن کسانی که می‌گفتند چرا بعد از خرمشهر جنگ ادامه پیدا کرد. در این مدت پنج سال بعد از جنگ نیروهای ما در فکه حضور داشتند و استخوان‌ها روی زمین افتاده بود ولی کسی جرات نمی‌کرد به خاطر میدان مین طرف استخوان‌ها برود با آن که همه پلاک داشتند و وسایل کنارشان بود. شهادت شهید آوینی موجب شد ستاد تفحص تشکیل شود اصلاً تفحص قبل از شهادت آوینی با تفحص بعد از آن خیلی فرق می‌کند تا قبل از شهادت او بچه‌ها بدون برنامه‌ریزی و خود جوش از هر لشکری می‌آمدند و با بیل می‌خواستند اجساد را پیدا کنند. کار در آن زمان به کندی پیش می‌رفت و حتی غیرممکن می‌نمود. مخصوصاً در گرمای 60،50 درجه آنجا. بنابراین شهادت آوینی خیلی برکت داشت مخصوصاً آن که در تشییع جنازه آوینی آقا حضور داشتند .
همین حضور باعث شد خیلی‌ها به جنب‌و‌جوش بیفتند.
خون شهید آوینی گفته بود در کشتار مکه اگر یک لحظه می‌گفتم خدایا مرا ببر شهید خود او افسوس می‌خورد که چرا طلب شهادت نکرده،‌اما امروز ما می‌فهمیم که او نباید آن زمان می‌رفت چرا که جزو 400 شهید مکه می‌شد و امروز هیچ نشانی هم از او نبود. او باید می‌ماند و در سال 72 زمانی که همه در حال دویدن به دنبال پست و مقام هستند تا عقب نمانند در کویر فکه شکفته می‌شد.
تا شاید عده‌ای را هب خود بیاورد. خود شهید آوینی آن زمان می‌گفت چه جنگ باشد و چه نباشد راه من و تو از کربلا می‌گذرد او منظورش ما بودیم و راه ما. من با شهید آوینی آشنایی چندانی نداشتم، اما خودم را و نوشتن کتاب تفحص را مدیون شهادت آوینی می‌دانم.
* شما یک هفته قبل از شهادت شهید آوینی با او دیدار غیرمترقبه‌ای داشتید. در این خصوص لطفاً توضیح دهید.
** فروردین بود و من همیشه یک ساعت قبل از اذان به نماز جمعه می‌رفتم، اما چون ساعت‌ها را جلو کشیده بودند، من اشتباهاً ساعت 11 به آنجا رفتم. اتفاقاً‌ شهید آوینی هم این اشتباه را کرده بود و دو ساعت زودتر به نماز جمعه آمده بود. نشسته بودم روی جدول او هم آمد و کنار من نشست با هم همصحبت شدیم و به او گفتم وضعتان دیگر خوب شده رفتید نیروی مقاومت و به شما می‌رسند،‌گفت: چه می‌گویی الان که می‌خواهیم به فکه برویم باید 10 جا ریشم را گرو بگذارم تا یک آهوی ز هوا در رفته به ما بدهند.
در همین زمان حاج آقا خامنه‌ای که در زمان جنگ بچه‌ها را برای شناسایی به خاک عراق می‌برد آمد. وقتی به سید موضوع او را گفتم کنجکاو شد که راجع به او فیلمی بسازد، اما هفته بعد آوینی شهید شد و این کار هم بر روی زمین ماند.
* یک خاطره که هنوز جای ثبت نشده برای ما بگویید.
** من همه خاطراتم را ثبت کرده‌ام.
* پس خاطره‌ای که دوست دارید و منحصر به فرد است بگویید.
** شهید مجتبی رضایی 16 سالگی شهید شد، سال 66 بود که تانکی را در بهشت زهرا قرار دادند. رضایی روزی به من گفت حمید می‌دانی این تانک را چرا این‌جا گذاشتند، گفتم نه، گفت برای این که بعدها وقتی افرادی کم می‌آورند و می‌خواهند بگویند در جبهه حضور داشتند در کنار آن عکس بگیرند. این گذشت چندی بعد از آن با یکی از دوستانم به بهشت زهرا رفته بودیم اصرار می‌کرد من از او کنار آن تانک عکس گرفتم. گفتم چرا. گفت ضایع است باید ما هم یک جوری بگوییم در جبهه حضور داشتیم. من وقتی این اتفاق افتاد به یاد رضایی نوجوان افتادم که آن زمان چه دید بلندی داشت.
پدر شهید تعلقی هم خاطره‌ای تعریف می‌کرد خیلی جالب بود. می‌گفت یک روز من دو تا نان بربری گرفتم آمدم خانه محمدرضا گفت مگر نانوایی خلوت بود گفتم نه چون شاطر مرا می‌شناخت بدون صف نان داد. شهید تعلقی نان را پس زد و گفت این حرام است چون حق مردم ضایع شده است. بعد از این اتفاق من کتاب مهر و قهر را خواندم که در خصوص حضرت امام نوشته شد و دقیقاً‌ همین اتفاق هم برای امام می‌افتد و همین واکنش را نشان می‌دهد. این امر بیانگر نزدیکی دل‌های مرید و مراد است.
* فکه چگونه پا گرفت؟
** فکه منطقه‌ای بود که بهمن 65 در شلمچه بسته شد و سه خرداد 78 در تهران زاییده شد. 13 سال این کار به طول انجامید ما در شلمچه بودیم در عملیات کربلای پنج جای بسیار وحشتناکی آن‌ جا بود، به نام سه راه مرگ، در این سه راهی عزراییل با آدم‌ها کاری نداشت،‌ بلکه انسان‌ها در به در دنبال عزراییل می‌گشتند. آن‌ جا اگر سرت را بالا می‌گرفتی و موهایت از بالای سنگر دیده می‌شد سه تانک به صورت مستقیم به سمتت شلیک می‌کردند. در آن ‌جا یک نفربر PMP می‌خواست مجروح‌ها را به عقب ببرد. وضعیت مجروحین بسیار وخیم بود همه دست و پاها قطع و خون‌ها دلمه شده و ما همه به دلیل کمبود امکانات مجبور شده بودیم همه را داخل هم فشرده کنیم درست مثل کنسرو. نفربر به راه افتاد هنوز 50 متر از ما دور نشده بود که من گلوله تانک را دیدم که از سمت چپ به نفربر برخورد کرد و منفجر شد. نفربر شروع کرد به سوختن و چون در را از داخل و بیرون قفل کرده بودیم هیچ کاری نمی‌شد انجام داد. ما نشستیم و فقط گریه کردیم. این اولین و آخرین باری بود که در تمام زندگی‌ام من صدای جیغ مرد را شنیدم. بوی گوشت سوخته همه منطقه را گرفته بود. تا غروب نفربر سوخت و فقط پودر استخوان به جای ماند. آن جا بود که من کفر می‌گفتم. گفتم خدایا اگر من را شهید کنی خیلی نامردی. گفتم آن دنیا می‌آیم جلوی شهدا و یقه‌ات را می‌گیرم داد می‌زنم این من را به زور شهید کرد. من راضی نبودم. آن لحظه همه این حرف‌ها را با داد گفتم. از خدا خواستم بیایم تهران و کاغذی داشته باشم تا بنویسم در سه راه مرگ شلمچه چه گذشت. این حال برای من ماند به طوری که حتی زمانی که در سنگر نشسته بودم احمد بوجاریان داشت نماز می‌خواند تا در قنوتش گفت: اللهم رزقنا. من در رفتم. نمازش که تمام شد گفت چرا فرار کردی گفتم تو توفیق شهادت می‌خواستی ولی من نمی‌خواهم شهید شوم. او شب شهید شد و من ماندم. وقتی احساس می‌کردم کسی نور بالا می‌زند کنارش نمی‌رفتم. آن زمان شهیدی به ما می‌گفت شما که نمی‌خواهید شهید شوید وقتی احساس کردید ملائکه دور و اطرافتان پر می‌زنند چند تا فحش ناجور بدهید ملائکه می‌گویند این دیگر کیست و سراغتان نمی‌آیند.
خود او در عملیات کربلای یک هنگامی که می‌خواست وضو بگیرد چون نمی‌توانست فحش بدهد خمپاره‌ای در کنارش به زمین خورد و شهید شد.
بعد از جنگ ما ماندیم و فکه را به این جا رساندیم، اما بی‌پولی نمی‌گذارد. مثلاً همین کتاب تفحص را در تسییع شهدا با بدبختی فروختیم. آن زمان شهید جانبزرگی ما را خیلی تشویق می‌کرد. الان جلد دو تفحص را هم قرار است چاپ کنیم. این کتاب در خصوص طلاییه و شلمچه است. بالاخره روزی این کتاب هم چاپ می‌شود.
* حرف آخر؟
** باز هم خاطره‌ای می‌گویم. اسم این خاطره را سه روایت از یک ریش گذاشتم. در اردوگاه کرخه می‌خواستم سوار اتوبوس شوم شخصی که صورتش ار سه تیغه کرده بود روی پاگرد اتوبوس ایستاده بود. گفتم برادر کجا می‌روید. گفت: می‌ریم صفا، کوچه وفا پلاک... اهلشی بیا بالا، گفتم عجب لاتی است. در اتوبوس تمام توجهم به او بود. بالاخره گفت بابا من هستم حاج محسن دین‌شعاری. باور نکردم بالاخره شناختمش. آخر حاج محسن ریش بلند قرمزی داشت تا روی سینه. این روایت اول بود، اما دومین روایت مربوط به محسن شادکام است. حاج محسن عصر همان روز که با من دیدار داشت در حسینیه سراغ شادکام می‌رود و با دست به شانه او می‌زند محسن می‌گوید آقا من با شما شوخی ندارم. این کار را حاجی سه مرتبه تکرار می‌کند و محسن بسیار عصبانی می‌شود و حاج محسن می‌گوید من دین‌شعاری هستم. علت کوتاه شدن ریش حاج محسن هم این بود که به سلمانی می‌رود و او اشتباهاً ریش او را از ته می‌زند و می‌آید که اشتباه را جبران کند که همه ریش بر باد می‌رود. روایت سوم هم شهید مجتبی رضایی تعریف کرد در غرب آن‌ها می‌روند مین خنثی کنند. حاج محسن چون پایش زخمی بود نتوانست درست بنشیند و مجبور بود روی مین خم شود. البته حاج محسن یک عادتی داشت زمانی که می‌خواست مین خنثی کند دست را داخل شاخک‌های مین والمری می‌برد و می‌گفت: گوگوری مگوری بیا بغل عمو.
این لفظ همیشه در دهان بچه بود. رضایی می‌گفت حاج محسن سه مین را خنثی کرده بود و وقتی می‌خواست مین بعدی را خنثی کند دستش را برد لای شاخک‌ها تا گفت گوگوری... که مین در صورتش منفجر شد و ریش و صورت همه با هم از بین رفت.
* با تشکر از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.
** یا علی مدد