سیروس محمودیان: اساسا مفهوم روشنفکری در ایران ماجرای غمانگیزی است که به غلط در بحران ذهنی کاذب، نامتعادل و خودساختهای به نام پذیرش یا ستیز با هویت غربی شکل میگیرد که سرآغاز آن به دوران مشروطه یا حداکثر به اواسط حکومت شبهمذهبی صفویها بازمیگردد که در گذر تاریخ امتداد اندیشهای آنان خواسته و ناخواسته به اصلاحطلبان فعلی خودمان به ارث میرسد؛ اصلاحطلبان خاماندیشی که فقط عنوان پرطمطراق اصلاح را یدک میکشند و به جای در پیش گرفتن سیاست عاقلانه نقد واقعی و راهبردی «دین، سنت و مدرنیته» در ورطه شیفتگی احساسی، بیمبنا و مطلق به هویت غربی، اصطلاحا به چاله براندازی افسار گسیخته امروزین یعنی بیهویتی دینی - ملی میرسند.
حزب منحله مشارکت در سند تعاملات راهبردی خود که آن را در کنگره یازدهم بدون مطالعه قبلی و توماروار به امضای اعضای اندکش میرساند، آشکارا انقلاب اسلامی ایران را «حلقه مکمله» انقلاب مشروطیت معرفی میکند تا عمق وفاداری و سرسپردگی بیمبنای خود را به دموکراسی غربی به اثبات همگانی برساند. مشارکتیها در بخش مقدماتی سند مذکور مدعی میشوند : «...انقلاب ایران که انقلاب «جمهوریت» در سازگاری با ارزشهای دین و در تکامل انقلاب مشروطیت بود...».
بدیهی است که مشارکتیهای روشنفکر به شکلی موهن، بیپروا و تهاجمی انقلاب اسلامی را در «انقلاب جمهوریت مشروطه» خلاصه میکنند تا در سایه چشمپوشی تعمدی از آرمانهای ناب حضرت امام (ره) درباره تحقق اهداف حکومت اسلامی و با شکلی موجه، اسلام بیخاصیت آمریکایی را بر جامعه ایرانی تحمیل کنند. به هر حال محصور کردن یک انقلاب اسلامی فرامرزی معتقد به مهدویت رهاییبخش جوامع گرفتار در توفان «دینگریزی غرب» در پوسته تنگ «جمهوری مدنظر مشروطهخواهان» عملی سخت و ظاهرا ناشدنی است که غرب سلطهجو به هر نحو ممکن از روشنفکران اصلاحطلب ایرانی آن را طلب میکند.
در واقع روشنفکران اصلاحطلب ایرانیِ مجذوب غرب تلاش دارند به کمک قیاس کلی وضع عمومی جامعه ایرانی با جوامع پیشرفته غربی و بزرگنمایی و به رخ کشیدن عقبماندگیهای صنعتی کشور و مثلا! در پی جذب نوآوریهای فکری – تکنولوژیکی غرب و با زیر پا نهادن ابتداییترین و بدیهیترین الزامات و ملاحظات اجتماعی زیستی – دینی جامعه ایرانی، بیخود از خود، کورکورانه به مدرنیته غربی دل ببندند که در ادامه مسیر اینان در چارچوب عقلانیت دینی خود دچار تناقضات لاینحلی میشوند که آنان را به تقابل با دین و دیانت میکشاند. تدریجا این سیر قهقرایی تا جایی پیش میرود که روشنفکر اصلاحطلب ایرانی ساکن در جامعه مدعی پرچمداری تشیع علوی از شنیدن عنوان «روشنفکر دینی یا روشنفکر مسلمان» گره در ابرو میاندازد که «اصالتا روشنفکری با دینمداری سازگاری ندارد» چرا که پیشاپیش به غلط به او آموزاندهاند که پیشرفت غربی ریشه در پروتستانیسم و کنار نهادن وجوه دینی از زندگی اجتماعی یعنی جدایی دین از سیاست دارد. در ادامه ماجرای غمانگیز روشنفکر ایرانی اصلاحطلب، آنان که سالها پیش در دانشگاه بوعلی همدان و در طعنهای گزنده تقلید را کار میمون میدانستند خود مقلد چشم و گوش بسته غربی میشوند که سیاستگذاران آن در قالب پروژه دهان پر کن «جهانیسازی» جز قربانی ساختن منافع و مصالح دیگر ملل در پای رفاه خودشان هدف دیگری را دنبال نمیکنند. غربیها خود را محق میدانند که به شکلی نامشروع، غیرانسانی و با لطایفالحیل نوین استعماری هزاران کیلومتر آن طرفتر از مرزهای خود و به دنبال حفظ منافع خود! به منابع ملل محروم دستدرازی کنند.
البته روشنفکران اصلاحطلب ایرانی هیچگاه جرات نمییابند تا از اربابان فکری خود سؤال کنند که منافع آنان در خاورمیانه و مشخصا در خلیج فارس چه میکند و به چه علتی آنان به دنبال «پیروسازی» دیگر ملل هستند و تمدن نوظهورآمریکایی با راهاندازی «جنگ تمدنها» به دنبال چه اهداف و اغراض پنهان و آشکاری میگردد. البته اصلاحطلبان مقلد ایرانی تلاش نافرجامی دارند تا«ماسون وار» در استدلالی غیرمعقول و از پیش دیکته شدهای علت اصلی عقبماندگیهای ایران را که حقیقتا ریشه در بیعرضگیهای اداری سلاطین عیاش گذشته و راهکارهای نوین استعماری غرب در توسعه نیافته نگه داشتن کشورهای دارای ذخایر استراتژیک و فراهم کردن زمینه غارت همهجانبه منابع غنی آنان و نهایتا دستیابی به بازار «بیحساب و کتاب» کشورهای در حال توسعه دارد به دوری معنوی- فکری از غرب صنعتی نسبت دهند.
در این میان باید پذیرفت که روشنفکران اصلاحطلب ایرانی غرق در انبوهی از اصطلاحات ناهضم فلسفه سیاسی غرب برای ما ایرانیان، هرگز فرصت نمییابند که در خلوتگاه اندیشه خود به پیشینه قرون وسطایی غرب و رفتارهای غیرانسانی – غیرعقلانی کشیشهای افزونخواه خشک مغز بیندیشند تا به آسانی به علل اقبال دامنهدار غربیها به «پروتستانیسم» دست یابند و اینگونه میشود که آنان در لطیفهای مضحک، مدل «پروتستانیسم اسلامی» را تنها عامل رهایی ایران از عقبماندگیهای معلوم العلت معرفی میکنند.