عزتالله فولادوند
سابقاً تصور بر این بود که بافت رژیمهاى توتالیتر آنچنان محکم و دستگاه فرماندهى آنها به قدرى نفوذناپذیر است که تنها چیزى که امکان دارد به برافتادن و سقوطشان بینجامد، جنگ خارجى است. شکست در جنگ جهانى دوم از طرفى رژیم هیتلرى را نابود کرد ، و از طرف دیگر به مخالفان موسولینى در ایتالیا جرأت داد تا حکومت او را براندازند. ولى رژیمهاى کمونیستى شوروى و اروپاى شرقى نه در جنگهاى خارجى درگیر بودند تا شکست بخورند و نه در داخل، پیکارهاى چریکى داشتند. علت العلل سقوط، تصلب ایده ئولوژى رسمى بود که توان پاسخ گفتن به چالشهاى ناشى از دگرگونیهاى جهان امروز را از دست داده بود. ولى براى درک بهتر مسأله، باید قدرى دقیق تر به عوامل سقوط نگاه کنیم. به طور کلى این عوامل را مى توان به دوگروه تقسیم کرد؛ اقتصادى از یک طرف و سیاسى و اخلاقى و معنوى از طرف دیگر.
۱. عوامل اقتصادى. کشورهاى اروپاى شرقى و شوروى فقیر و گرسنه نبودند. مشکلشان این بود که تصمیمات اقتصادى در آنها بر پایه اراده سیاسى گرفته مى شد، نه براساس مکانیسم بازار. چون قیمت واقعى هر چیز، اعم از کالا و نیروى کار، نادیده انگاشته مى شد نه این امکان از بین مى رفت که ببینند کدام مؤسسه سودآورتر و کدام شیوه تولید کارآمدتر است. معیار موفقیت هر مدیر این بودکه بیشتر تولید کند و کارگران بیشترى را به کار بگمارد و از راههاى سیاسى کارى کند تا سرمایه هاى دولتى بیشتر به مؤسسه او جلب شود، نه اینکه کیفیت کالاها و سود واقعى را بالا برد. نظام به حفظ اشتغال کامل و جلوگیرى از افزایش بهاى کالاهاى مصرفى متعهد بود واین امر مانع اصلاحات واقعى در صنایع مى شد.
لنین و استالین و دیگر رهبران کمونیست معتقد بودند که با برنامه ریزى سوسیالیستى زودتر و بهتر بر مقصود خواهند رسید تا با تکیه بر نیروهاى بى رحم و بى ثبات بازار. آنان موفق شدند، ولى آنچه به وجود آوردند صنایع عظیمى بود براساس مدل صنعتى اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم که شوروى را به پایه یکى از بزرگترین قدرتهاى نظامى جهان رساند، اما مؤسسات کوچک ونوآوریها و توان انطباق با دگرگونیهاى جهان و برآوردن نیازهاى مصرف کنندگان در آن جایى نداشت. مدل استالینیستى خشک و جامد شده بود و مدیران تابع اراده سیاسى حزب در برابر تغییرات واقعى ایستادگى مى کردند. جامعه روز به روز از کمبودها ناراضى و بدبین تر مى شد و خشکى و جمود برنامه گذاران راه گذر به مراحل پیشرفته تر صنعتى - یعنى عصر پتروشیمى، الکترونیک و انفورماتیک و بیوتکنولوژى - را سد مى کرد.
۲ . عوامل سیاسى و اخلاقى و معنوى . در ک مشکلات اقتصادى بى شک مهم است. اما آنچه به عقیده تحلیلگران براستى کمونیسم را در اروپاى شرقى برانداخت، دگرگونیهاى سیاسى واخلاقى بود.
بهترین راه برخورد با این مسأله، توجه به مفهوم قدیمى مشروعیت است. دگرگونیهاى بزرگ سیاسى هنگامى روى مى دهند که نه تنها خواص، بلکه بخش بزرگى از روشنفکران و عامه مردم اعتماد خویش را به نظام سیاسى کشور از دست داده باشند. تا هنگامى که صلح و ثبات سنجى و احساسات ملى وجود داشته باشد و تأسیسات زیربنایى و پلیس و ارتش و تشکیلات حکومتى با حفظ موازین قانونى به کار ادامه دهند، حتى به رغم مشکلات اقتصادى، بحران داخلى و وضع انقلابى ایجاد نمى شود.
تا اواخر دهه ۱۹۴۰ ، کمونیسم حتى در اروپاى شرقى در میان کادرها و گروه بزرگى از جوانان آرمان خواه از مشروعیت برخوردار بود. استالین اتحاد شوروى را در جنگ با آلمان نجات داده بود و ادعاى اینکه مارکسیسم ـ لنینیسم موج مترقى آینده است، چندان گزاف به نظر نمى رسید.
بسیارى از روشنفکران اروپایى شیفته نوید کمونیسم بودند. سرکوب و اختناق دوره استالین برخى از مؤمنان را دلسرد کرده بود، ولى پس از مرگ او، بهسازى و اصلاح امکان پذیر به نظر مى رسید. اما با سرکوب جنبش آزادى خواهى چکها در زمان برژنف در ۱۹۶۸ امیدها مبدل به یأس شد.
مدل استالینیستى جباریتى توأم با فساد ایجادکرده بود. زورگویى در رأس سبب شده بود که دستگاه دیوانى و ادارى از بالا تا پایین به زورگویى و فساد آلوده شود. هرگز زورگویان صدرنشین جز به کمک مأموران مطیع قادر به اجراى منویات خود نیستند و بهایى که باید در ازاى آن بپردازند باز گذاشتن دست زیردستان براى بهره بردارى از قدرت از راه فساد است.
تعدیات و زورگوییهاى مأموران خرده پا ممکن بود با آرمانهاى ایدئولوژیک لنین و استالین و مائو منطبق نباشد، ولى عملاً و مآلاً باعث انزجار تدریجى از فساد و تقلب و حقه بازى کل نظام شد.مردم، به ویژه شهرنشینان، در فضایى به شدت سیاسى به سر مى بردند که بى وقفه در آن سخن از عدالت و برابرى و پیشرفت به گوش مى خورد ولى در عمل عکس آن دیده مى شد، و این تضاد نفرت و انزجار و بى اعتمادى به وجود مى آورد. کمونیسم موفق شده بود جمعیت شهرى آگاه و تحصیلکرده اى سرشار از آمال و انتظارات ایدئولوژیک و انقلابى به وجود آورد ولى زورگویى و فساد آن سبب بیزارى همان جمعیت و نهایتاً فروپاشى تدریجى رژیم شد.
مقاومت انقلابى به شیوه هاى سنتى، مانند ریختن به خیابانها وعملیات مخفى، بیهوده بود زیرا به سرکوب نظامى و پلیسى منجر مى شد، بنابراین اول روشنفکران و بعد گروه گروه مردم عادى کم کم پشت به دولت کردند و به تدریج مشروعیت نظام را از بین بردند. رژیمهاى کمونیستى به ظاهر مقتدر و شکست ناپذیر بودند، اما پوسیدگى از درون آرام آرام گسترش پیدا مى کرد. جالب اینکه تا ۱۹۸۹ و فروپاشى نهایى، هیچ کس، حتى گورباچف و احزاب کمونیست اروپاى شرقى و کارشناسان خارجى و سرویسهاى اطلاعاتى ناتو و پیمان ورشو، هنوز درست پى نبرده بودند که ورشکستگى اخلاقى و معنوى رژیمهاى کمونیستى تا چه حد امکان تجدید مشروعیت آنها را نابود کرده است.
شکست کمونیسم در آلمان شرقى از بسیارى جهات نمودار بالاترین شکست بود. آلمان شرقى کشور تنگدستى نبود. به طور متوسط ، از هر پنج نفر، یک نفر اتومبیل داشت. حتى در آلمان غربى عده اى مى گفتند که کمونیسم در آن سوى دیوار برلین موفق بوده زیرا جامعه اى ملایم تر و مهربان تر از جامعه خودشان ایجاد کرده که غلبه در آن با مادیگرى و بى رحمى بازار آزاد است. ولى این تصور نادرست نیز یکى دیگر از ثمرات اندیشه کسانى از آب درآمد که آرزو را به جاى واقعیت مى گرفتند.
پرسش بزرگ این است که پس چه شد؟ پاسخ این است که شالوده اخلاق معنوى کمونیسم نابود شده بود.حتى مصادر امور به مشروعیت خودشان اعتقاد عمیق نداشتند. روشنفکران با همه ناتوانى ظاهرى این احساس یأس اخلاقى و معنوى را با اعتراضهاى جسته و گریخته و تحلیلهاى آمیخته به کنایه، در میانه مردم دامن مى زدند و جمعیت شهرنشین آنقدر سواد و آگاهى داشت که بفهمد جریان چیست. آثار چنین وضعى دهها سال اندک اندک روى هم انباشته شد.کسانى که روزگارى ایمان مى ورزیدند و رؤیاهاى طلایى در سر داشتند از صحنه رانده شده بودند یا خودشان بیرون رفته بودند و کسانى جایشان را گرفته بودند به هیچ چیز باور نداشتند زیرا به تدریج پى برده بودند که همه چیز دروغ است. نه فقط دانشجویان، بلکه حتى دانش آموزان آنقدر از وضع دنیا اطلاع داشتند که بدانند دروغ شنیده اند و فریب خورده اند.
روشنفکرانى که در فلسفه و هنرها و ادبیات دست داشتند، طبقه متوسط را مخاطب قرار مى دادند و روز به روز عده بیشترى را متوجه ژستهاى میان تهى و دروغها و تباهى هایى مى کردند که نظام را از درون مانند خوره نابود مى کرد. اینها همه سبب تزلزل اراده مقاومت کسانى شد که قدرت را به دست داشتند. روشنفکران و طبقات متوسط شهرنشین و صاحبان حرفه و تخصص تشخیص مى دادند که رژیمهاى کمونیستى حاکم بر آنها با همه خدماتى که ممکن است در گذشته کرده باشند، در حال حاضر بى انصاف و نادرست و نیرنگبازند و به این جهت مشروعیت ندارند.
فروپاشى نظامهاى شوروى و اروپاى شرقى بیش از آنکه ناشى از مشکلات صنعتى و اقتصادى باشد، معلول همین ورشکستگى معنوى و اخلاقى بود که آمارگران کمتر توانسته اند با اعداد و ارقام کیفیت آن را اندازه بگیرند.
پس تاریخ نشان داد که توتالیتاریسم نیز اعم از انقلابى و ضد انقلابى و چه راستگراى افراطى و چه چپ گراى تندرو، گرچه پیشرفته ترین و ساخت یافته ترین و منضبط ترین نوع دیکتاتورى است، باز هم تابع گردش روزگار و خلل پذیر است و فقط جنگ و تجاوز خارجى نیست که سبب برافتادن آن مى شود.
با این حال، چنان که پیشتر نیز اشاره کردیم، هرگز نباید دل خوش داشت که توتالیتاریسم و به طور کلى دیکتاتورى مرده و به زباله دان تاریخ رفته است. نخست این که توتالیتاریسم نیز مانند هر مرضى، بعضى عواقب و ضعف ها به دنبال مى آورد. اگر فرهنگ دموکراسى و احترام به حقوق و آزادى هاى دیگران در جامعه اى از اصل به وجود نیامده باشد یا در نتیجه توتالیتاریسم ضعیف و نابود شده باشد، استقرار دموکراسى و مشارکت عمومى در آن جامعه با مشکلات بزرگ و گاهى چیرگى ناپذیر روبه رو خواهد شد.
به علاوه، سرنگونى توتالیتاریسم ممکن است باعث انفجار تعارضات قومى و طبقاتى و خارجى شود و ایجاد دموکراسى را دشوار و بلکه محال کند.
دوم این که، دشمن بزرگ همیشه در درون ماست. به تعبیر پیشینیان، جهاد اکبر با نفس است. آنچه به ایجاد و استقرار دموکراسى یارى مى دهد این است که مردم منافع جمع را فداى مطامع زودگذر و تنگ نظرى هاى خود نکنند، در شخصیت خویش اقتدارگرا نباشند، عقل و استدلال را بر شور و احساسات آنى مرجح بدانند، شیفته قدرت نشوند، نخواهند ضعف خویش را با پناه جستن در سایه قدرتمداران جبران کنند، نخواهند با غوطه ور شدن در انبوه خلق مصنوعاً و مجازاً کسب هویت کنند، به فردیت خود احترام بگذارند، آنچه را مى شنوند و مى خوانند به محک خرد بزنند، هر کهنه اى را عتیقه گرانبها و هر نوظهورى را شایسته تقلید نپندارند و خلاصه این که به گفته کانت در نوشته مشهورش «روشنگرى چیست؟» از مرحله صغارت و عدم بلوغى که خود بر خویشتن تحمیل کرده اند بیرون بیایند و خود اندیش شوند.
این ها همه یاوران دموکراسى و حکومت قانون ، و دشمنان دیکتاتورى هستند. در نمایشنامه بزرگ آلبرکامو، «کالیگولا»، هنگامى که سرانجام مخالفان دیکتاتور رومى به گرد او حلقه مى زنند و او را زیر ضربات خنجر از پاى در مى آورند، در آن شور و غوغا، واپسین فریادى که از گلوى آن فرمانرواى بى رحم و خودکامه به گوش مى رسد این است که: «من هنوز زنده ام».
تا مردم هر جامعه نخواهند، دیکتاتورى هرگز نمى میرد. واسلاو هاول، یکى از قهرمانان دموکراسى در عصر ما بارها گوشزد کرده است توتالیتاریسم ممکن است موج آینده باشد. بذرهاى این شر بزرگ را او در بوروکراسى، توسعه بى امان تکنولوژى، دشوارى اداره جوامع مدرن، فنون پیشرفته تصرف در اذهان و افکار، مصرف گرایى بى حد و مرز و استعداد نابخردانه بسیارى از افراد در همرنگى با جماعت مى بیند. دشمن دیکتاتورى کسى است که با این آفات به پیکار برخیزد.